آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

انگار عوض شده‌ام

 

اگر من آدم سابق بودم، اتفاق و حس امروزم را توی وبلاگم می‌نوشتم. راستش تا همین الان هم مردد بودم که یک جوری بنویسمش یا نه. خصوصاَ تا قبل از این که حمید از شرکت و آن جلسه بیاید خانه. آن موقع حسم قوی تر بود. اما الان ترجیح می‌دهم ننویسم که هیچ فیدبکی هم نداشته باشد. برود جزو حس ها و خاطراتی که دلیلی برای به یاد ماندنشان نداریم. 

یک دلیل دیگر ننوشتنش اینکه بعد همه می‌خواهند بیایند به آدم بگویند که اشتباه کرده‌ای یا کارت درست بوده. خب من در این مورد زیاد مایل نیستم بدانم نظر دیگران چیست. حتی اگر اشتباه کرده باشم. 

دیگران من نیستند که درون و حالم را بدانند. دیگران سالها در من زندگی نکرده اند.  

+ کتا ; ۳:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٢٦
comment نظرات ()

اوه!

 

چشم به هم بزنیم اول فروردین می‌شه. همینو میخواستم بگم!

+ کتا ; ۳:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٢٤
comment نظرات ()

بدون عنوان

دوی بامداد شنبه است. نوین و حمید خوابیده‌اند. من هم کم‌کم می‌روم بخوابم.

کمی نگران حمید هستم. هی سردردهای بد دارد. هی قرص‌های قوی می‌خورد. هی بهش می‌گوییم بیا برویم دکتر هی گوش نمی‌دهد. دستگاه فشار خونی که داشتیم هم خراب شده. باید یک دستگاه جدید بگیریم. نکند از فشارخون باشد و سهل انگاری کنیم... 

نوین امروز قلمچی داشت و خوشبختانه از آزمونی که داده بود نسبتاَ راضی بود. تلاش و شوقی که توی چشمای خوشگلش هست، بزرگترین لذت زندگی‌ست. 

فردا صبح قرار است با نوین برویم مدارک گذرنامه‌هامان را بدهیم به پلیس به اضافه ده. 
دلار رفته بالای چهارهزار تومان. نمی‌دانم اصلاَ چطور با این قیمت‌‌های عجیب و غریب آدم می‌تواند برود مسافرت؟ اما قول داده‌ام تابستان بروم دایی‌ام را ببینم. 

 امروز رفتم سوپر و یک مقدار معمولی خرید کردم، چیز زیادی هم نخریدم. همین ماست و شیر و کره و شکر، نیم کیلو عدس،نیم لیتر روغن آفتابگردان، مایع ظرفشویی و فویل آلومینیوم، یک شیشه عسل و یک شیشه نسکافه. شد چند؟ صد و پنجاه هزار تومان.

کجا داریم می‌رویم؟ آدم دلش اشوب‌می‌شود. انگار زیر پاهایمان خالی‌ست و داریم سقوط می‌کنیم... 



 

+ کتا ; ٢:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۱٤
comment نظرات ()

زمستان واقعی ما...

از دیشب همینطور دارد باران می‌بارد. مثل باران بهار. برفمان همان بود که آخر پاییز آمد. زمستان طبیعت انگار هی دارد کوتاه و کوتاه تر می‌شود. الان دیگر کاملاً بهار است گرچه زمستان تقویم  هنوز به نیمه هم نرسیده. 
زمستان واقعی ما اما که بهار شدنی نیست. همیشه زمستان می‌ماند. همیشه عمر ما...   
+ کتا ; ٥:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۱٠
comment نظرات ()

این هم یک مقدار حرف های نداشته !

هیچ حرفی ندارم. انگار همه حرفهام را گفته‌ام. این خانه هم مثل من ساکت است. فقط یخچال گاهگاهی حرف می‌زند. با خودش آواز زمزمه می‌کند یا یک چیزی را با سرش تائید می‌کند. این خانه و این سکوت و حتی حرف‌های گاه به گاه یخچال را دوست دارم. چه از این بهتر؟ 

حالا شما بیا بگو چرا نمی‌نویسی؟ چه بنویسم؟ نوین دارد سخت، درس می‌خواند. نوین عشق من است. وقتی می‌آید، خانه بهار می‌شود. گل می‌دهد، نسیم می‌آید. حتی اگر هوا تاریک شده باشد، آفتاب در می‌آید. یک همچین وضعی داریم ما. 

حمید سرش گرم شرکتش است. هر چه پول دارد را خرج شرکتش می‌کند. مثل اینکه شرکت هم فرزندش باشد، هی بهش رسیدگی می‌کند. هی برایش لباس می‌خرد، هی غذاهای خوب میدهد بخورد. شاید به امید اینکه این طفل بزرگ شود و عصای دستش شود. اما این طفل، بزرگ نمی‌شود. الان از وقتی من شاهدم، بیست سال است که بزرگ نشده.
حمید اصرار دارد که بگوید همین خانه ای که توش هستیم را از برکت سر این شرکت داریم. من سر تکان می‌دهم یعنی آره! اما توی دلم می‌گویم از برکت سر ارث پدر و مادرهایمان داریم. همین خرجی را که برای شرکت می‌کند را هم از برکت سر ارث پدر و مادرهایمان داریم. یک روزی تمام می‌شود.

اما من دارم سعی می‌کنم در لحظه زندگی کنم. در همین حالا که نه سردم است، نه گرمم است، نه گرسنه ام. حالم خوب است. حتی می‌توانم لبخند هم بزنم. ببینید : )

 

+ کتا ; ٢:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٩
comment نظرات ()

هست و می رود...

 

ساعت نزدیک یک بامداد یکشنبه است. حمید نشسته دارد مسابقه بارسلونا را نگاه می‌کند. نوین حدود یک و نیم ساعت است رفته بخوابد. 


من هی یک چیزهایی می‌آید توی ذهنم هی می‌رود. می‌دانید چطور؟ انگار که توی یکی از این تاب های چرخان شهربازی نشسته باشم. همه چیز هست و می‌رود. هست و می‌رود...  

+ کتا ; ۱:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۸
comment نظرات ()

مثل نسیم که از پشت پنجره...

کارهایی دارم. کارهایی در دسته کارهای بیخودی. یعنی کارهایی انقدر آسان که ارزش اینکه آدم بهشان بگوید "کار" را ندارند. اما خب پس چی هستند؟

کارهایی مثل پرداخت جریمه، گرفتن گذرنامه. گرفتن حقوق دایی، کارهایی که مدت‌ها توی سرم می‌چرخند و نه فراموش می‌شوند، نه انجام! نمی‌دانم نوشتن یا ننوشتنشان چه فرقی می‌کند. اما خب تمام عمرم (البته تا قبل از سالهای اخیر و بعد از مرگ مادرم) تمام عمرم عادت داشتم کارهام را می‌نوشتم و بعد از انجام دادنشان تیک می‌زدم و از اینکار لذت می‌بردم. حالا گاهی فکر می‌کنم این کارها برای این انجام نمی‌شوند که نوشته و تیک زده نمی‌شوند! این هم البته جزو فکرهای بی‌خودی است. 

دلم می‌خواهد اگه قرار است از روند این خمودگی بیرون بیایم، اگر قرار است اتفاقی در من بیافتد، باید کاملاَ درونی باشد. بی هیچ نشانه ای که از بیرون حس شود.

یک جوری آرام و بی صدا. یک جوری که خودم نفههمم چطوری افتاد. مثل نسیم که از پشت پنجره می‌گذرد و درختها آرام ، خیلی ارام، حسش می‌کنند اما ما نه.

+ کتا ; ۱:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٧
comment نظرات ()

تمام شد رفت!

امروز رفتیم برای گذرنامه عکس انداختیم. شش تا عکس شش در چهار، نه هزار تومان. خانمی که پشت میز نشسته بود گفت عکسهامون ساعت هفت شب آماده میشود. اما خب ما اول هفته میگیرمش. 

عکسم را که توی دوربین عکاسی نگاه کردم خوب نبود. پیر شده ام. زیر چشمهام دو تا خط عمیق افتاده.خط که چه عرض کنم، دو تا منحنی عمیق. امیدوارم یک کمی ویرایشش کنند. لابد میکنند. اما بی رو در وایسی حس خوبی نیست که آدم از عکسهای خودش بفهمد که پیر شده. آیینه واقعاَ حق مطلب را ادا نمیکند. من خودم همیشه توی آیینه سعی میکنم قیافه م را یک جوری کنم که دل خودم نشکند. چشمهام را از حد معمول باز تر و لبخندی که معمولاَ روی لبم نیست را اضافه میکنم. بطور ذهنی، توی آتلیه عکاسی هم انگار سعی کردم همین کار را بکنم اما نتیجه ش یک طوری رقت انگیز شده. 

پیری دارد شروع میشود. اسمش اگر پیری نیست، پس چیست؟ میانسالی نداریم. میانسالی یک جور دلگرمی است. وگرنه وجود ندارد. آدم یا پیر است یا جوان. تمام شد رفت. 

+ کتا ; ۸:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٥
comment نظرات ()

سوال


نظر من الان یه سواله و اون اینه که "قاتل رو ، حتی قاتل رو، می‌برن پای چوبه دار، بعد خانواده مقتول اگه ببخشنش، بخشیده می‌شه و حکم اجرا نمی‌شه. یعنی جرم قاتل سبک تر از جرم زورگیریه؟

اونم از جانب بچه‌هایی حدود بیست ساله که مثلن توی زورگیری هفده هزار تومن الی هفتاد هزار تومن بیشتر گیرشون نیومده؟

بعد اگه جریان دزدی مهمه، تکلیف این دزدی‌های کلان سه هزار میلیاردی و اینا چی؟ من مغزم یه جوری قفل شده. هیچی نمی‌فهمم انگار

 

 
+ کتا ; ٧:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٢
comment نظرات ()