آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

مثل پرنده‌هایی در ارتفاع خیلی بالا

یک: آرش بهم گفت شیرینی بپزم. یکجا خوانده بود که شیرینی پختن خوب است. حال آدم را خوب می‌کند. شاید واقعاً خوب باشد. شاید هم من چون به یاد آرش بودم خوبم.

توی این چند روز دو بار کیک هویج پختیم. پختیم یعنی من تنها نپختم بلکه توی این پَزِش، نوین هم شرکت داشت. کلاً انجام عملیات پخت کیک و شیرینی در خانه ما کاریست که حق انحصاری اش در اختیار نوین است. حتی امروز که صبح آزمون قلمچی داشت و ما ظهر مهمان بودیم و تصمیم گرفته بودیم که چون کیک هویجی که دو روز قبل پختیم، خوب شده بود، یکی هم برای این مهمانی بپزیم و ببریم، وقتی من گفتم: " تو که نیستی، من صبح کیک را می‌پزم."، داد و بیدادش در آمد که: "نخیر! باید صبر کنی با هم بپزیم" 
 
دو: الان دوازده و شانزده دقیقه بعد از نیمه شب است. حمید و نوین خوابیده‌اند. خانه ساکت و آرام است. از امروز عصر هیچ فیلتر شکنی روی کامپیوتر ما کار نکرد. این شد که باز به اینجا پناه آوردم.


سه: ذهنم خالی است. فکر ها یک جور گذرایی می ایند و میروند. مثل پرنده‌هایی در ارتفاع خیلی بالا. انقدر که نمی‌شود تشخیص داد چه پرنده‌ای هستند.

گاهی آدم میخواهد یک جوری بکشدشان پایین ببیند چه هستند؟ قمری یا کبوتر نامه‌بر؟  نکند پیام مهمی به پای یکیشان بسته باشد؟ اما نمی‌آیند. نمی‌آیند.‏

+ کتا ; ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/۳٠
comment نظرات ()

گرداب

 

من آدمِ تلفن کردن نیستم. همین الان که دارم اینها را مینویسم، دلم می‌خواهد گوشی را بردارم و به سپیده تلفن کنم. اما نمی‌کنم. نمی‌دانم هم چرا. حتی چند دقیقه پیش، موبایلم را هم برداشتم و دنبال شماره‌اش گشتم. اما شماره‌اش توی گوشی‌ام نیست. توی دفترچه تلفن است و دفترچه تلفن هم پایین است و من بالا هستم.

بعد نگاه به ساعت می‌اندازم و همیشه ساعت یک وقت ناجوری است. یا وقت نهار است، یا وقت استراحتِ بعد از ظهرانه. دلم می‌خواهد بهش بگویم که به یادش هستم همه‌ش و هر چقدر هم که با او باشم باز هم دلم برایش تنگ خواهد بود ولی خب می‌دانم که او مدت محدودی ایران است و کارها و دیدارهای لازم و ضروری ای دارد که نمی‌شود زیاد وقتش را گرفت. بعد با خودم جدل می‌کنم که او آمده تو را دیده و بنابر این ادب و وظیفه هم که شده، حکم می‌کند که بروی خانه‌شان. هم خودش را می‌بینی، هم خانواده‌اش را و هم آدم بی نزاکتی به حساب نمی‌آیی. قبول می‌کنم. می‌گویم باشد فردا. فردا دوباره زمانی می‌رسد که دلم می‌خواهد گوشی را بردارم و به سپیده تلفن کنم.اما نمی‌کنم.نمی‌دانم هم چرا... افسردگی چنین گرداب‌هایی دارد

+ کتا ; ۳:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٢٠
comment نظرات ()