آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

و اما امیدهای‌مان

آپارتمان را نه فروختیم و نه رهن کامل دادیم. الان حمید رفته بنگاه که اجاره اش بدهد. پنجاه میلیون پیش و ماهی چهارصد تومان. پنجاه میلیونش میرود سرمایه میشود در یک ساختمانی در کرج که یکی از دوستان دارد میسازد و آخر کار پول کم آورده و ماهی چهارصد تومانش می‌ماند برای کمک به مخارج شرکت.


امیدمان به اینست که آن دوستی که توی کرج کارش لنگ مانده با این پول مشکلش حل شود. بعد آنجا تمام شود و به فروش برسد.


امیدمان به این هم هست که دایی من که متولد سال هزار و سیصد و دوی شمسی است، سالم و سرحال بماند و تا وقتی آن آپارتمان در کرج به فروش نرفت، به پولش احساس نیاز نکند.

امیدمان همچنان به این هم هست که الان که پنج سال از فوت پدرم میگذرد، در این سال جدید، تکلیف سهم‌مان از ارث پدری هم روشن شود. (یعنی امسال فرقی با سالهای پیش می‌کند؟! )

+ کتا ; ٥:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢٥
comment نظرات ()

همچین آدمهایی هستیم ما!

 

همینطور دو سه روز است که دارم به تلفن هایی که برای خانه شهران میشود پاسخ میدهم. آگهی داده ایم توی روزنامه اما حقیقتش اینست که خودمان هم نمیدانیم داریم چکارداریم میکنیم . آیا مایل به فروش هستیم؟ آیا میخواهیم رهن بدهیمش؟ در سه نوبت ، بصورت یک روز در میان آگهی داده ایم و امروز نوبت دومش است. نوبت اول حمید آگهی را هم برای رهن داده بود هم فروش. میگفت هر کدام زود تر مشتری پیدا شد. بهش گفتم باباجان اینطوری که نمیشود. باید تصمیم بگیریم که فروشنده ایم یا نه؟  آیا مشکلمان با پول رهنش حل میشود یا نه؟ گفت حل نمی شود و باید بفروشیم. چون هم صد میلیون بدهی داریم و هم میخواهیم روی یک کاری سرمایه گذاری کنیم. اما کار از کار گذشته بود و آگهی چاپ شده بود و مردم بیشتر برای رهنش تلفن میزدند.پس ما می گفتیم آگهی رهن اشتباهی چاپ شده و ما فروشنده هستیم.

دیروز اما برای کاری رفته بود شهران و با دو نفر از همسایه ها صحبت کرده بود و گفته بودند الان اصلن وقت فروشش نیست. سندش دارد آماده میشود و پارکینگش دارد آماده میشود  و قیمتش دارد به شدت میرود بالا و اگر الان بفروشید پشیمان میشوید. این شد که تصمیمش تغییر کرد و الان قرار شده رهنش بدهیم اما آگهی ای که امروز چاپ شده برای فروش است و من باز باید به مردم بگویم ما اشتباهی آگهی داده ایم و فروشنده نیستیم.

آنجا الان اختیارش دست ماست اما وجدان خودمان ناراحت است از این بابت. ما یک آپارتمان در همین ساختمانی که خودمان داریم زندگی میکنیم داشتیم که بعد از پایان ساختمان و بعد از اینکه یک سال در رهن بود مجبور شدیم به خاطر بدهی هایی که داشتیم بفروشیمش. با پول فروشش رهن مستاجر را دادیم. حدود دویست میلیونش را هم قرار شد بدهیم این آپارتمان شهران را از دایی ام بخریم و مثلن اینکار را کردیم. اما چی؟ نصف این پول را هنوز پرداخت نکرده ایم. نصفش را هی ماه به ماه با بد بختی و گران شده دلار خرده خرده فرستاده ایم آمریکا و نصفش توی بانک مانده بود تا اینکه کفگیرمان دوباره به ته دیگمان خورد و مجبور شدیم ازش استفاده کنیم. زندگی خرج دارد و شرکت داشتن هم نه تنها درآمد ندارد بلکه خرج بسیاری هم دارد. هم اجاره دارد هم حقوق و بیمهء پرسنل دارد هم قبض های مختلف می آید برایش اینها را لطفن خوانندگان اینجا به روی حمید نیاورند اما من فکر میکنم شرکت عشق حمید است و آدم میتواند برای عشقش خرج کند. چاره ای هم ندارد. با این حساب حالا دارم فکر میکنم صد میلیون به دایی مان بدهکار هستیم و پولی هم توی بانک نیست.   اگر آنجا را هفتاد میلیون رهن کنند، به کجایمان میرسد این پول؟ در حالیکه از صبح دارم به همه کسانی که تلفن می کنند میگویم رهن کامل هفتاد میلیون.

 

+ کتا ; ٢:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢٢
comment نظرات ()

مقصد؟ نامعلوم!

 

آنانی که احساس می‌کنند در زندگی بارشان را به مقصد رسانده‌اند از آنانی که احساس می‌کنند هدف زندگی شان را گم کرده‌اند به مراتب آسان تر جان می‌دهند.

"نوربرت الیاس"

حالا البته موضوع من چگونگیِ جان دادن نیست چون کلن فکر نمی‌کنم جان دادن کار سختی باشد. احتمالن مثل لحظه‌ی به خواب رفتن خواهد بود. از یک موقعی به بعد سکوت خواهد شد و همه چیز تمام می‌شود اما از وقتی این جمله را خواندم حس بدی دارم و فکر می‌کنم که من از دسته دومم. بعد می‌روم عقب‌تر و فکر می‌کنم مادرم هم از دسته دوم بود. از این لحاظ که ما هیچکدام هدفمان را پیدا نکردیم.


در واقع هرچه فکر می‌کنم نمی‌فهمم برای چه به دنیا آمده‌ام. رسالت من آیا این بود که از مادرم به وقت بیماری مراقبت کنم و تا ته جانم بهش وابسته شوم و بعد از مرگش زندگی ام این همه بیهوده جلوه کند برایم؟ رسالت او آیا این بود که چهار بچه به دنیا بیاورد؟ یا از مادر بیمارش مراقبت کند؟ غم و غصه زیادی بخورد از ناملایمات زندگی و آخرش آلزایمر بگیرد؟ رسالت من آیا این بود که دست به هر کاری بزنم ببینم که کارمن نیست؟ که اصلن هدفی را نشناسم چه برسد به اینکه بخواهم گمش کنم؟! رسالت من آیا به دنیا آوردن نوین بود؟ رسالت من آیا گذراندن عمر است تمام و کمال؟ تا تهش همینطوری کشکی کشکی!؟

 

 

+ کتا ; ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱۸
comment نظرات ()

مقصد؟ نامعلوم!

 

آنانی که احساس می‌کنند در زندگی بارشان را به مقصد رسانده‌اند از آنانی که احساس می‌کنند هدف زندگی شان را گم کرده‌اند به مراتب آسان تر جان می‌دهند.

"نوربرت الیاس"

حالا البته موضوع من چگونگیِ جان دادن نیست چون کلن فکر نمی‌کنم جان دادن کار سختی باشد. احتمالن مثل لحظه‌ی به خواب رفتن خواهد بود. از یک موقعی به بعد سکوت خواهد شد و همه چیز تمام می‌شود اما از وقتی این جمله را خواندم حس بدی دارم و فکر می‌کنم که من از دسته دومم. بعد می‌روم عقب‌تر و فکر می‌کنم مادرم هم از دسته دوم بود. از این لحاظ که ما هیچکدام هدفمان را پیدا نکردیم.


در واقع هرچه فکر می‌کنم نمی‌فهمم برای چه به دنیا آمده‌ام. رسالت من آیا این بود که از مادرم به وقت بیماری مراقبت کنم و تا ته جانم بهش وابسته شوم و بعد از مرگش زندگی ام این همه بیهوده جلوه کند برایم؟ رسالت او آیا این بود که چهار بچه به دنیا بیاورد؟ یا از مادر بیمارش مراقبت کند؟ غم و غصه زیادی بخورد از ناملایمات زندگی و آخرش آلزایمر بگیرد؟ رسالت من آیا این بود که دست به هر کاری بزنم ببینم که کارمن نیست؟ که اصلن هدفی را نشناسم چه برسد به اینکه بخواهم گمش کنم؟! رسالت من آیا به دنیا آوردن نوین بود؟ رسالت من آیا گذراندن عمر است تمام و کمال؟ تا تهش همینطوری کشکی کشکی!؟

 

 

+ کتا ; ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱۸
comment نظرات ()

نیمه پر لیوان!

 

دارم فکر می‌کنم خبر "ممنوعیت ورود اتباع افغان در «پارک صفه» اصفهان" در روز سیزده فروردین با تمام زشتی و بدی که داشت، یک پیامد خوب داشت و آن مطرح شدن بحث وجود این تبعیض، در این ابعاد و حدود بود.

از این بابت خوشحالم که سبب شد توجه ایرانیان بسیاری به این موضوع جلب شود و مطمئنم که از این به بعد نگاهمان به افغانیهایی که همشهریمان شده‌اند، نگاه مهربان‌تری خواهد بود.

 


+ کتا ; ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱٥
comment نظرات ()

فرداها را بی‌خیال!

یک: آن روزها که این وبلاگ در اوج بود، روزهای سختی بود. مادرم زنده و بیمار بود و من مراقبش بودم حتی پدرم هم زنده بود. آن روزها هنوز من یک مهندس بودم. یعنی سرکار میرفتم.نوین کوچک بود و مسولیت بیشتری هم در امر مادری داشتم دنیای من گرچه خیلی فرساینده بود اما هیجان انگیز هم بود.

این روزها اما آرام و یکنواخت و بی پستی بلندی می‍آیند و میروند. من توی خانه هستم و از پنجره به عبور ابرها و نور آفتاب و آسمان نگاه میکنم. بد هم نیستند، دوستشان دارم. این آرامش و بی‌خیالی را هم دوست دارم. یک نفر توی دلم به حکمرانی رسیده که معتقد است فرداها را بی‌خیال!

دو: الان داریم میرویم خانه یکی از همسایه‌ها برای عرض تبریک سال نو. آنها پارسال عید آمدند عید دیدنی خانه ما و ما امسال بعد از سیزده فروردین داریم میرویم بازدیدشان را پس بدهیم. اینجور آدم‌های مبادی آدابی هستیم!

سه: نوین دارد درس میخواند. درس میخواند و درس میخواند. بیست و پنجم آزمون "سنجش" دارد.

+ کتا ; ٦:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱٤
comment نظرات ()

پنجم فروردین سال شصت و سه

 

پنجم فروردین روز بدی بود. صبح بعد از صبحانه مادرم داشت می گفت که دخترخاله ام بهش گفته باید عیدی بدهد که تلفن زنگ زد و مادرم آن موقع داشت فکر می‌کرد که عیدی به آذر چه بدهد. اسم دخترخاله ام آذر بود. یعنی هنوز هم هست. اما ما در اینجا به آذر کاری نداریم. فقط اسمش از آنروز صبح یادم مانده. نمی‌دانم دایی کجا رفته بود. خانه نبود. بعد آمد. بعد که همه رفته بودند.

من هم لباس‌ نویی که دایی برام از آلمان آورده بود را پوشیده بودم. یک شلوار مخمل کبریتی زرد خوشرنگ با بلوزی که سه رنگ اصلی را در خود داشت. زرد و آبی و سرخ. پانزده ساله بودم و آنروز صبح فکر می‌کردم خیلی شیک پوشیده‌ام.

قضیه خیلی ساده و سریع اتفاق افتاد. تلفن زنگ زد. من گوشی را برداشتم. خانمی از آن طرف گفت که از بیمارستان تماس می‌گیرد. بعد گفت می‌خواهد اطلاع بدهد که حال مریضمان خوب نیست. من نمی‌فهمیدم دقیقن چرا زنگ زده. گیج شدم. مادرم ساکت شده بود و مرا نگاه می‌کرد. انگار وقتی خانم پشت خط گفته بود "بیمارستان" من هم تکرار کرده بودم "بیمارستان؟" و خواهرم توی بیمارستان بود.

یکی دو شب بود آنجا بود و آنجا بودنش عجیب نبود. آسم داشت و زیاد مجبور می‌شد برود بیمارستان. من پرسیدم :"یعنی چی که حالش خوب نیست؟" و خانم جواب داد :" یعنی خوب نیست دیگه... زود بیایین" و گوشی را قطع کرد. فکر می‌کنم کار خیلی سختی را به عهده گرفته بود. رساندن خبر فوت یک جوان بیست و شش ساله آن هم به خاطر ابتلا به آسم، احتمالن کار ساده ای نبوده. شاید هم کوتاهی از خودش بوده. توی بیمارستان، زیر چادر اکسیژن، با حضور پزشک و پرستار و دارویی بنام کورتون، مگر می‌شود یک بیمار آسمی به همین سادگی از دنیا برود؟ من فکر می‌کنم هیچکس توقع مردنش را در این روز بهاری نداشت. حتی خود آن خانمی که زنگ زد.

توی این بیست و هفت سال، دائم صدایش توی گوشم هست. و فکر می‌کنم آن تلفن یکی از سخت ترین تلفن‌های عمر شغلی خانمِ آنسوی خط بوده.



+ کتا ; ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٥
comment نظرات ()

نوروز شما مبارک



نمی‌دانم چرا امسال تا به امروز اینجا چیزی ننوشته‌ام. نمی‌دانم حتی چرا روزهای قبلش هم ننوشته‌ام. اما ترجیح می‌دهم دنبال دلیلش نگردم.

هر چه نباشد، عید نوروز است. عید نوروز می‌تواند این خوبی را داشته باشد که روزهای گذشته را کنار بگذاریم و به روزهای نو فکر کنیم.

نوروز شما مبارک

 

+ کتا ; ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢
comment نظرات ()