آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

هوم الون

ساکتم و در سکوت خودم آرامم و می‌توانم همینطور آرام در همین سکوت غرق شوم.

مثل مادرم که در سکوت خودش غرق شد آخر. حمید اگر این فکر من را بداند عصبانی خواهد شد و خواهد گفت که تو من را آیا با پدرت مقایسه می‌کنی؟ و در ادامه خواهد پرسید من مثل پدرت هستم آیا که تو هم مثل مادرت شوی؟ و یک جوری نگاه خواهد کرد که یعنی خیلی خرم. اما من باید بهش یک طوری بفهمانم که این قضیه از نظر من‌ بکلی با آن قضیه فرق دارد و ربطی به رابطه‌ی بین پدر و مادرم ندارد. تنها ماندن در خانه و تمایل داشتن به ته‌نشین شدن در سکوت از جانب من ماجرای دیگری ست. اما نخواهم توانست این را بهش بفهمانم. شاید هم حق با او باشد و برای همین باشد که من نخواهم توانست این را بهش بفهمانم. 

در هر صورت این روزها من همینطور ساکت توی خانه می‌مانم. نوین میرود مدرسه و حمید می رود شرکت و من و سکوت همدیگر را نگاه می‌کنیم بی آنکه خنده‌مان بگیرد. حتی دوست ندارم رادیو فردا را روشن کنم. حتی دوست ندارم هایده یا ابی یا گوگوش گوش کنم. از همه صداها فراری‌ام. گوشی موبایلم را هم می‌گذارم روی سایلنت. و هر کدام از فن‌کویل ها که روشن می شوند می‌روم خاموششان می‌کنم. فقط نمی‌دانم با صدای موتور یخچال چکار می‌شود کرد. اما به هر حال، خوبی صدای موتور یخچال اینست که حرف نمی‌زند. تنها یک صدای یکنواخت از خودش در می‌آورد که می‌شود نشنیده اش گرفت. 

در خانه تنها هستم و ساکت هستم و در تمام این سکوت به مادرم فکر می‌کنم و آن سال‌هایی که ماها همه سر ِکار و زندگی خودمان بودیم و او که در خانه تنها بود با سکوت خودش. 

+ کتا ; ۱:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٠
comment نظرات ()

سرآشیبی

 

شاید هم دارم توی یک سراشیبی قل می‌خورم و هر لحظه هم سرعتم دارد زیادتر می‌شود. شاید این از همه توصیف ها بهش نزدیک تر باشد. 

درست مثل چرخهای زیر اسکیت‌هام، آن سال که نه – ده  ساله بودم و در یک سراشیبی طولانی توی پارک ملت شروع به پایین رفتن کردم و وسط‌هاش کنترل اسکیت‌ها را از دست دادم و ترسیده بودم و جیغ‌های طولانی و بلند می‌کشیدم و نمی‌توانستم متوقف شوم. یک آقایی هم لطف کرد وسط‌های راه، وقتی من را از دور دید که جیغ زنان بهش نزدیک می‌شوم، خواست کمکم کند و فیگوری گرفت مثل اینکه بخواهد مرا بگیرد. اما وقتی بهش نزدیکتر شدم آنقدر سرعتم زیاد بود که آقای مهربان هم ترسید و جاخالی داد. آن موقع توی راه فکر می‌کردم آخرش مثل پلنگ صورتی می خورم به دیوار! ولی نخوردم. توی یک حرکت قهرمانانه  در انتهای آن سراشیب طولانی، تصمیم گرفتم دور بزنم و خوردم زمین. چه زمین خوردنی... چندین متر کشیده شدم روی آسفالت و پوست و گوشت رانم رنده شد چون شلوار کوتاه پوشیده بودم. بعد بردنم بهم ضد کزاز زدند و تا مدت ها زخم پایم خوب نشد.

حالا هم دارم قل می خورم و پایین می روم در حالی که جیغ نمی‌کشم و نمی‌ترسم. فقط کمی سرگیجه دارم. الان اصلن فکر نمی‌کنم آخرش چه می شود. همینطور قل می‌خورم و قل می‌خورم. 

+ کتا ; ۱:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱٩
comment نظرات ()

آن فضای خالی بزرگ

یس! ساری! نظم فکری ندارم. خوابم زیاد شده و افکارم پشت سر هم ردیف نمی شوند. (حوصله هم ندارم نیم فاصله ها را درست کنم. مرا از این بابت عفو بفرمائید.) یک مقدار ظرف توی سینک مانده. می ایستم روبروی شیر آب و شروع به ظرف شستن می کنم. کمی تا حدودی از ظرف ها را می شورم و بعد بقیه را رها می کنم. این وسط باید خستگی در کنم. به خودم فشار نمی آورم. سعی می کنم یادم بماند در خانه چه چیز هایی کم و کسری داریم. گاهی می نویسم. گاهی نمی نویسم. گاهی یادم می ماند گاهی یادم نمی ماند. بعد سعی میکنم به خودم بفهمانم که مهم هم نیست. اینطوری شده ام. مثلن دیروز هر چه فکر کردم یادم نیامد که روغن کانولا و روغن زیتون و پنیر فتای روزانه هم نداریم. بعد خودم را دلداری دادم که دنیا به آخر نرسیده و فردایی هم در کار هست که می شود در آن رفت خرید. فکر میکنم این ها خیلی سعی است. مثلن همین خالی کردن سطل زبالهءاتاق ها و دسشویی ها، هنگامی که دور تا دورشان را آشغال هایی که موفق نشده اند خودشان را در آن بیاندازند دهند گرفته اند. یا فکر می کنم اینکه آدم بتواند هر روز یا حتی یک روز در میان غذایی درست کند که به واسطه آن چند نفر منجمله خودش و شوهرش و بچه اش از گرسنگی تلف نشوند خیلی کار مهمی است.

حسی دارم مثل اینکه یک فضای خالی ِ بزرگ پیش روی خودم می بینم که سعی می کنم نگاهش نکنم. ندیده اش بگیرم. نمی دانم وقتی به آن فضای خالی برسم چه می شود. 

+ کتا ; ۱:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱٧
comment نظرات ()

نوزده

 

نوزده شاخه رز سرخ روی میز است.

یعنی شد نوزده سال که ما با هم‌ایم. یعنی این همه فراز و فرودِ پشت سر را با هم بالا و پایین رفته‌ایم و دست هم را رها نکرده ایم و دوام آورده‌ایم.

خوشحالم 

+ کتا ; ٢:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱٥
comment نظرات ()

دخترجان خوب شو

سردردهای نوین همچنان ادامه دارد. چهارشنبه با سردرد شدید از مدرسه آمد و مسکن خورد و خوابید و خوب نشد. عصر خوابید تا صبح پنجشنبه و صبح پنجشنبه هم آنقدر سردرد داشت که نتوانست برود مدرسه. عصر پنجشنبه بهتر شد اما خوب نشد. جمعه هم همینطور. صبح امروز بلند شو و حاضر شد و حمید بردش مدرسه. ساعت هشت و نیم دیدم هر دو باهم برگشتند. توی راه متوجه شده که تابلوهای خیابان را نمی‌بیند. تابلوهای بزرگ راهنمای خیابان‌ها را و شماره ماشین‌ها را. نه اینکه کلاً نبیند، تار می‌دیده. نمی توانسته بخواند. این شده که دوتایی رفته اند مدرسه، غیبت‌های قبلی را موجه کرده‌اند و دوباره برگشته‌اند خانه. تار شدن دیدش حدود یکساعت طول کشید و بعد یواش یواش خوب شد. 

بعد برای چندمین بار در این چند سال راهی چشم پزشکی شدیم. خانم اپتومتر گفت که چشم راستش بیست و پنج صدم ضعیف است. اما این موضوع نه دلیل این است که سردرد بگیرد و نه دلیل این است که تاری دید پیدا کند. بعد بهمان وقت دادند که بعد از ظهر برویم پیش چشم پزشک که تار شدن یکساعته دید را بررسی کند و ته چشمش را معاینه کند. 

آقای دکتر هم نور انداخت توی چشمش و بررسی کرد و گفت که سالم است. تعجب هم کرد که این حالت برای برخی افرادی که تصلب شرائین دارند پیش می آید. و حدود شش هفت دقیقه طول می‌کشد. اما در سن ایشان نباید اینطور باشد. آن هم به مدت یک ساعت.

ایشان پیشنهاد کرد که برویم پیش متخصص مغز و اعصاب. البته گفت سابقه میگرن هم ممکن است در بروز این حالت موثر باشد. 

خب حال من چطور باشد الان؟ 

+ کتا ; ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱٢
comment نظرات ()

چرا؟

 

نمی‌دانم چرا دیشب خواب خیلی بدی دیدم.

نوین کوچک بود. حدود سه ساله. من یکهو دیدم پاهایش از ساق قطع شده. وحشت‌زده شدم.

فکر کنید چه حجم عظیمی درد دارد که مادری ببیند پاهای بچه‌اش نیست. حمید را صدا زدم و گفتم پاهای بچه‌م کو؟! چرا اینطوری شده؟

حمید خونسرد و آرام جواب داد: "در اثر سهل انگاری خودت اینجوری شد. یادت نیست؟" حالم بدتر شد. هیچ به یاد نمی‌آوردم که چه سهل انگاری‌ای کرده‌ام... 

خیلی بد بود. خیلی بد. 

+ کتا ; ۳:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٩
comment نظرات ()

چرا باید همچین خوابی ببینم؟

 

نمی‌دانم چرا دیشب خواب خیلی بدی دیدم.

نوین کوچک بود. حدود سه ساله. من یکهو دیدم پاهایش از ساق قطع شده. وحشت‌زده شدم.

فکر کنید چه حجم عظیمی درد دارد که مادری ببیند پاهای بچه‌اش نیست. حمید را صدا زدم و گفتم پاهای بچه‌م کو؟! چرا اینطوری شده؟

حمید خونسرد و آرام جواب داد: "در اثر سهل انگاری خودت اینجوری شد. یادت نیست؟" حالم بدتر شد. هیچ به یاد نمی‌آوردم که چه سهل انگاری‌ای کرده‌ام... 

خیلی بد بود. خیلی بد. 

+ کتا ; ٢:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٩
comment نظرات ()

در واقع هیچی

 

ساعت ده و ربع شب است. توی نت هیچکاری ندارم.

گودر که شَل و چلاق شده، فارم ویل را هم ترک کرده ام. توی فیس‌بوک هم خبر خاصی نیست. جی پلاس را هم دوست ندارم و در نتیجه نمی‌توانم باهاش ارتباط دوستانه برقرار کنم. با این حساب گمان کنم تا یک ربع دیگر بروم بخوابم چرا که حمید هم دارد تلویزیون نگاه می‌کند و نگران مباحث امروز است و دل و دماغ فیلم دیدن هم نداریم. 

یعنی آخر و عاقبتمان با این شاهکار جدیدی که امروز در روابط کشورمان با بریتانیا پیش آمد به جاهای خطرناک خواهد کشید؟ 

+ کتا ; ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۸
comment نظرات ()

چه غمی...

روزهای عجیبی ست. پر از خبرهای بد. خبرهای بیماری و مرگ و میر . هر کدام از دوستانم هم به غمی گرفتار... 

دیروز شنیدم باز حال خواهرم آنقدر بد شده که برده‌اندش بیمارستان روانی بستری‌اش کرده‌اند. هیچ کاری از دستم بر نمی‌آید. حتی نمی‌توانم جویای احوالش باشم. و نمی‌دانید چه غمی‌ست که آدم دلش پیش کسی باشد که هیچ از دلش نداند. 

دختر عمویم هم پریشب مرده. سرطان داشت. مهربان بود. هیچکس خاطره بدی ازش ندارد. ساعت الان یک و نیم است و من باید بلند شوم بروم حاضر شوم برویم کرج برای تسلیت گویی.

نمی‌دانم چرا دلم خواست بیایم اینجا بنوسیم این‌ها را؟ شاید فقط چون می‌خواستم غم تاریک این روزها را اگر نمی‌توانم طور دیگری نشان دهم، تنها یک جا ثبت کنم. 

+ کتا ; ۱:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٦
comment نظرات ()