آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

تصادف

 

هر چه می خواهم صحنه را مجسم کنم نمی شود.

مهری خانم پشت فرمان بوده. داشته توی جاده فیروزکوه به سمت تهران می‌رانده. علی‌خان روی صندلی کناری خوابش برده بوده. یک تریلی ( لابد چند صد متر جلوتر) داشته توی یک دور برگردان دور می‌زده. مهری خانم همینطور مستقیم رفته و رفته و رفته و محکم کوبیده به تریلی.

چرا ترمز نکرده را نمی‌دانم. خب شاید فکر کرده تا او به آنجا برسد تریلی عبور کرده اما اینطور نشده.

خودش زخمی شده اما نه آنقدرها. بعد از دو روز توانسته راه برود. البته دنده‌هاش شکسته و ریه‌اش هم آسیب دیده. اما علی‌خان کشته شده. شنیدم که گفتند سرش داغان شده.

هر چه می‌خواهم تصور کنم نمی فهمم که چطور آدم می تواند بکوبد یه تریلی در حالی که سر ِ بغل دستی اش داغان شود.

خب وقتی تریلی دارد دور می‌زند، یعنی ته ِ آن سمت چپ جاده ای که داریم می رویم قرار گرفته. راننده هم که مهری خانم بوده، سمت چپ همین جاده است. یعنی آیا لحظه آخر فرمان را پیچانده به چپ که سمت راست ماشین با تریلی برخورد کند؟ شاید. نمی‌دانم. کلن صحنه ایراد دارد. 

+ کتا ; ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢۸
comment نظرات ()

ایوانف

ساعت هفت- تماشاخانه ایرانشهر

رفتیم تاتر ایوانف. خیلی خوب بود. من ازنمایشی که بین دو و نیم تا سه ساعت بخواهد تماشاگر را روی صندلی بنشاند می‌ترسیدم. اما گذر زمان را در طول این نمایش حس نکردم.

گرچه به نظر می‌رسد متن اصلی نمایش با اجرای امروزی آن تا حدودی فاصله دارد اما این موضوع از ارزش این اثر نمی‌کاهد چرا که برخی متون این قابلیت را دارند که همیشه بتوانند تازه شوند و این بازنویسی با مهارت انجام شده.

چخوف خواندنی ست. دیدنی ست. شنیدنی ست. بخصوص اگر بدست کاردان‌ها اجرا شود. دیدنش را به دوست داران تاتر توصیه می کنم.

 

+ کتا ; ۳:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢٠
comment نظرات ()

چهار کلمه حرف بیهوده

 

یک : خانه را جارو کرده‌ام. گلدانها هم آب خورده‌اند. مانده گردگیری و کمی جمع و جوی اتاقها. 

دو: ذهنِ پراکنده‌ای دارم. نمی‌توانم مرتبش کنم. موضوع خاصی هم برای نوشتن ندارم. اینکه آمده‌ام اینجا، مثل دیروز است. مثل پری‌روز است. چهار کلمه حرف بیهوده و بعدش باز سکوت. 

سه: توی اخبار سایت‌ها امروز حرف‌های نگران کننده‌ای بود که لابد اگر من آدمِ سابق بودم و داروی بی‌خیالی نمی‌خوردم، الان نگران شده بودم که گاردین نوشته بریتانیا در صدد حمله به ایران است. اما مثل سابق نگران نشدم. نمی‌دانم چرا. یا موضوع را جدی نمی‌دانم، یا ایران را به اندازه قبل دوست ندارم. دلیل سومش چه می‌تواند باشد؟ با فرض اینکه حمله‌ای صورت بگیرد، موضوع مردن یا زنده ماندنِ ما نیست. موضوع اینست که همین ویرانه هم با خاک یکسان شود. 

چهار: بیست و هفت تا بشقاب ته گود داریم. این برای شما چه فرقی می‌کند؟ هیچ! اما ما قرار است آبگوشت بپزیم و چندی از دوستان بیایند نهارِ فردا را دور هم باشیم. آیا بیست و هفت تا بشقاب ته گود کافی خواهد بود؟ چرا من دلم می‌خواهد هی عده‌ی آدم‌هایی که می‌آیند زیاد تر شود؟ 

پنج: نوین فردا صبح آزمون جامع دارد. دو روز هم هست که به خاطر سردرد مدرسه نرفته اما بیشترش را درس خوانده. حالا هم دلشوره و دلپیچه گرفته. من یاد درس خواندن‌های خودم افتادم. بهش گفتم دلپیچه علامت خوبی ست! من هر وقت دلپیچه می‌گرفتم امتحانم را خوب می‌دادم. هر وقت بی‌خیال بودم، بد می‌شد! 

شش: امروز آقای دال هم زنگ زد. می‌خواست بیاید خانه مان. گفتم فردا بیاید به صرف آبگوشت! وقتی تنها می آید حضورش برایم خوش آیند نیست. اقلن شاید توی جمع بهتر باشد. اگر حمید اصرار نداشت که آدم باید هوای آدم های تنها و افسرده را داشته باشد، شاید تا به حال یک جوری ازش خواسته بودم که دیگر با من تماس نگیرد... 

+ کتا ; ٦:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱٢
comment نظرات ()

عصر چهارشنبه

 

 دمغ و بی‌حوصله نشسته‌ام جلوی مانیتور. بله. چکار کنم اگر نیایم توی وبلاگم وقت بگذرانم؟ ظرف‌های توی سینک را بشورم؟ یا بروم دوش بگیرم یا به گلدانهای توی بالکن که از تشنگی در حال تلف شدند آب بدهم؟ هیچکدام! همینطور دمغ و بی‌حوصله می‌نشینم جلوی مانیتور! 

نوین دارد توی نووکش(ای بوک ریدرش) دنبال کتاب می‌گردد. صبح دوستش از امریکا برایش پنجاه دلار به عنوان هدیه تولد از یک سایت فروش ای بوک، شارژ کرده و دخترکم یک عالمه ذوق زده، از صبح دارد دنبال این می‌گردد که چه کتابهایی آیا می‌تواند با این مبلغ دانلود کند. تا الان یک مجموعه داستان از همینگوی پیدا کرده و تصویر دوریان گری و همین الان فریاد شادی برآورد که انگار برای سومی هم تصمیم گرفته کتاب های سی اس لوئیس را بگیرد. و همینطور هی پز دوستش را به ما میدهد. خب بعله! باید هم بدهد.

 

+ کتا ; ٥:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱۱
comment نظرات ()

به تاریخ اول نوامبر

یک: به تاریخ اول نوامبر، گودرمون دود شد رفت هوا.

دو: فیلم پدری که دخترهایش را کشت را من هم دیدم. همین نیم ساعت پیش. دلم یک جورِ بدی شده. ریش ریش. 

پیش تر درباره اش خیلی شنیده بودم. برای همین میدانستم چه چیز را دارم تماشا می کنم. اما با این حال باز هم غافلگیر کننده و عجیب و غیر قابل باور بود. هیچ جوری بجز جنون حل نمی‌شود این معما. 

سه: دیشب هم نشستیم فیلم فایت کلاب را دیدیم. خوشمان آمد. (فعل جمع بکار بردم چون دو نفر بودیم)

چهار: چیدمان خانه را تغییر داده‌ایم. تلویزیون مانده بی جا و مکان. اما فعلن همینطور می‌ماند. حالا قرار است آن بالا، روی بالکن، سقف شیشه ای زده شود و آن بالا بشود هال و محل تماشای تلویزیون و تا پیش از آن، تلویزیون بی‌جا و مکان خواهد ماند. 

پنج: من را ببخشید اگر به همه کامنت ها پاسخ نمی‌دهم. خب؟ هیچ عذر موجهی هم ندارم. فقط طلب بخشش می‌کنم. 

شش: همچنین گلدانهای خانه هم باید مرا ببخشند که مدتیست آبشان نداده‌ام. 

+ کتا ; ٦:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱٠
comment نظرات ()