آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
یک موقعی بود که من می دویدم و زندگی با من راه نمیآمد. هر چه نگاهش میکردم، خواهشاش میکردم، فایده نداشت.
یک جاهایی مجبور بودم دستش را بگیرم و بکشانمش دنبال خودم. یک جاهایی هم خسته میشدم و ولش میکردم به حال خودش. بعد روابطمان با هم قطع شد. کاملن رهایش کردم. گفتم تو به راه خودت، من به راه خودم. بعد هم گفتم برو گم شو دیگر ریختت را نبینم. بله! همینطوری.
از آن موقع تا امروز را نفهمیدم چطور گذشته. اما الان دارم حس میکنم زندگی آرام آرام دارد با من راه میآید. یک جوری نزدیک به من و پشت سرم. آرام و بیصدا. جوری که نخواهد مزاحمم شود. یک مدت باورش نکردم. از یک وقتی به بعد باورم شد اما به روی خودم نیاوردم.
گمانم حالا باید آرام رو بگردانم و بهش لبخندی بزنم. شاید وقت آشتی است.