آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

دنیای بد

 

پدرشان وقتی این ها بچه بودند خودکشی کرده بود. نمی دانم چرا.

این ها سه تا بودند. یک دختر بزرگ که اولین بار که من دیدمش حدود دو سالش بود و تقریبن هفت-هشت سال از من کوچکتر بود. بعد از او مادرش یک جفت دو قلو به دنیا آورد. یک دختر و یک پسر. 

توی یک خانواده ی بزرگ، که همه بچه های فامیل های دور و نزدیک پدر دارند، بی پدر، بزرگ شدن باید سخت باشد. بعد که بزرگ تر شدند، سخت تر هم شد. بعد از فوت پدر بزرگ و مادر بزرگ پدری شان، عمه ها و عمو ها حاضر نشدند سهمی از ارث برای آنها هم قائل شوند. چون پدرشان قبل از پدر بزرگ از دنیا رفته بود. 

حالا بزرگ شده اند. دو قلو ها نزدیک به سی سال دارند. یکی شان نامزد دارد و قرار بود یک ماه دیگر عروسی بگیرند. مادرشان پنجاه و یک سالش بود و پریشب توی خواب سکته مغزی کرد و مرد. جوان بود برای مردن. پنجاه و یک که سنی نیست. 

همین. 

+ کتا ; ٤:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٢٩
comment نظرات ()

بعد از سه سال

 

+ کتا ; ٢:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٢٠
comment نظرات ()

یک سلام کوچک

 

سلام. من دارم از اینترنتِ زاغارتِ هتل با شما صحبت می کنم. حالم خوب است. اگر چه دیروز زیاد آفتاب خورده ایم.

هواپیمایمان سالم به زمین نشست. (البته این مثل روز روشن است!) یک ربع بیشتر فرصت ندارم برای نوشتن و نمی دانم چند دقیقه اش گذشته.

مغزم هم مثل قفل فرمان قفل شده و من مثل یک دزد آماتور سعی دارم قفلش را باز کنم و باز نمی شود.

 اینجا همه اش آهنگ هری پاتر پخش می شود. توی اینترنتِ اینجا همه سایت های محبوب من بجز همین پرشین بلاگ خودمان فیلتر است.  حتی نمی توانم بروم توی گودر.

الان می ترسم یک ربعمان هم تمام شود و این چند خط پست نشده بماند.

 

 

 

+ کتا ; ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱٦
comment نظرات ()

سطح دغدغه!

مغز معیوب من توی این فکر است که ما آخر هفته دو روز داریم میرویم سفر. خب؟ بعد توی این فکر است که اگر هواپیما قرار است بیافتد امیدوارم در راه بازگشت بیافتد که از سفرمان استفاده لازم و کافی را برده باشیم! 

همچنین مغز معیوب من توی این فکر است که آخ آخ! شنبه و یکشنبه وقت دندانپزشکی دارم خب؟ و اگه هواپیمایمان بیافتد، دکتر فکر می کند من آدم بد قول و بی مسئولیتی هستم که وقتم را کنسل نکرده ام! و نمی فهمد هواپیمایمان افتاده . و در این فکرم که تنها کسی که می تواند به دکتر خبر بدهد که هواپیمایمان افتاده، آقای میم شین هستند. 

مغز معیوب من توی فکر میوه های توی یخچال هم هست. دو روز نباشیم که خراب نمی شوند؟ می شوند؟ حمید دیروز رفته یک عالمه میوه خریده. خودش معتقد است که مثل فیلم ارتفاع پست، میوه ها را برداریم ببریم توی هواپیما ! 

مغز معیوب من توی این فکر هم هست که آیا توی هتلی که می رویم، ماهواره هم هست و آیا ام بی سی پرشیا می شود دید؟ اگر نه من با دو روز عاصی ندیدن چه خاکی توی سرم بریزم؟ 

مغز معیوب من توی فکر گلدانهای توی بالکن هم هست. نمی دانم اگر صبح زود چهارشنبه بهشان آب بدهم و روز پنجشنبه و جمعه بی آب بمانند، با این گرمای هوا چه بلایی سرشان می آید.

مغز معیوب من توی فکر بستن دو تا ساک هم هست. چون حس می کنم هزارها سال است که ما سفر تفریحی نرفته ایم و تقریبن هیچ نمی دانم آدم به چه چیز هایی نیاز خواهد داشت؟ 

بنفشه آفریقایی بعد از سه سال برایم غنچه داده و مغز معیوب من در این فکر است که اگر هواپیمایمان بیافتد، من باز شدن گل هایش را نخواهم دید. 

 

+ کتا ; ۳:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱٤
comment نظرات ()

عبرت ناک!

امروز دو ساعت زیر مته ی دندان پزشک بودم. دقیقن از شش و نیم تا هشت و نیم. حس می کنم کنار دهنم چاک خورده از بس باز مانده . روی چهار  دندان کار کرد. بقول خودش "کار های زیر بنایی." قرار است این چهار دندان روکش شوند. چهار تا دندان شکسته در طول چهل و دو سال عمر. میشود تقریبن هر ده سال یکی!

دو تاش همزمان وقتی دوازده ساله بودم شکست. روی برف و یخ لیز خوردم. از خانه بی اجازه رفته بودم بیرون. و با عجله داشتم بر می گشتم. احمقانه روی یخ ها دویدم و با صورت خوردم زمین. شال سفیدی سرم بود که خونین شد. دندان های جلویی م فرورفته بود توی لبم و لبم پاره شده بود. اولش فکر کردم فقط لبم پاره شده است. رفتم دم شیر آبخوری پارک شفق که خون ها را بشورم که حس کردم دندانم هم نیست. گریه م گرفت و برگشتم توی برف هایی که زمین خورده بودم دنبال دندانم گشتم! بیست و پنجم آذر سال شصت و دو بود. آمدم خانه گفتند کجا بودی؟ گفتم رفته بودم برای مادر گل بخرم. جواب دیگری نداشتم بدهم. بعدش رفتیم دندانپزشک و چند جلسه طول کشید تا دندانهایم را عصب کشی کرد و البته سفارش کرد که بعدن باید روکش شود وگرنه دندانی که عصب ندارد، در طول زمان خرد خواهد شد. حالا نزدیک سی سال (آره؟) از آن زمان می گذرد.

یک دندان دیگرم پارسال شکست که مادرم هنوز زنده بود و من هیچ فرصتی نداشتم که بروم دندانپزشک. ماند تا امسال که یک دندان دیگرم هم به همان دلیلی که میدانید (جویدن آب نبات) شکست. دیگر نمی شد به تعویقش انداخت. حالا همینطور چند هفته است که زیر چرخ دندانپزشکم و نمی دانم این ماجرا تا کی ادامه خواهد داشت. تا الان هم هشتصد هزار تومان خرجش شده.  و تازه اول راه روکش شدنیم. هنوز هیچکدام روکش ندارد. فقط پایه های روکش ها کار گذاشته شده.  این بود داستان عبرت آموز من. (عبرت آموز یا عبرت آمیز؟)

+ کتا ; ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۸
comment نظرات ()

اسباب بازی فروشی

  یک اسباب بازی فروشی توی یوسف آباد بود به اسم چلچله. دو دهانه مغازه بود با یک آقای فروشنده ای که خودش با موهای فرفری اش انگار از دنیای اسباب بازی ها آمده بود. رفته بودم تویش برای نوه های دائیم کادو بخرم. مادرم بیرون مغازه منتظرم بود. بعد آمد تو و به آقای فروشنده گفت: " سلام آقا ، ببخشین، کباب کوبیده دارین؟"
هیچی . فقط خواستم بگویم دلم برایش تنگ شده. از همین دیشب که این خواب را دیدم تا حالا بد جور دلم برایش تنگ شده و هی دلم می خواهد باز و باز خوابم را به یاد بیاورم و تعریف کنم.
+ کتا ; ٢:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٦
comment نظرات ()

حال آنها چطور است؟

.

  چند روز است نمی‌توانم غذا بخورم. نمی‌توانم غذا بپزم. دلم می‌خواهد گرسنه شوم. گرسنه بمانم. اما انگار نه گرسنه می شوم نه تشنه.

گمان نمی‌کردم روزی غذا خوردن این همه ‌دشوار شود. باعث خجالت شود یا قلب آدم را به درد بیاورد فرو بردن هر لقمه ای

.

.

+ کتا ; ٦:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۳
comment نظرات ()