آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
خب ! به احتمال قریب به یقین سهشنبه شش اردیبهشت
توی دفتر دبیرستان نشستهام. بد جایی است. چهار تا خانم ناظم و دفتر دار و اینجور چیز ها نشسته اند پشت میزهایشان توی همین دفتر و لابد دارند با خودشان فکر می کنند که من دارم چه مینویسم. یکیشان هم هی بلند میشود و کفش هاش تق تق صدا میکند و از دری که کنار من است میرود بیرون و گاهی یک کفش تق تقی دیگر میآید تو و باز یک تق تقی دیگر میرود بیرون.
ساعتیست که کلاسها دارند شروع میشوند و مدرسه آرام و آرام تر میشود. بعضی از بچه ها هم که دیر رسیدهاند، یکییکی میآیند توی همین دفتر و مثلن میگویند که سرویسشان دیر رسیده و اجازه میگیرند که بروند سر کلاس. الان مثلن سارا شریفینیا با تاخیر آمد و یکی از همین خانم ناظمها به بقیه گفت که مادرش زنگ زده گفته دیشب تا دیر وقت درس می خوانده و نمیدانم چی!
من کمی خوابم میآید. من هم دیشب تا دیروقت فارمویل بازی کردهام. حدود ساعت سه صبح خوابیدم. پدر ِ دیوانگی بسوزد. حمید هم وقتی من خوابیدم، هنوز داشت مشق های عقب افتاده اش را می نوشت! امروز عصر قرار است توی خانه ما جلسه ی ساکنین و مالکین آپارتمان ها باشد. اِ ؟ .. پس امروز لابد هفتم اردیبهشت است!!
این یعنی از اول این نوشته تا به همین لحظه توی زمان گم شده بودم. کلن احساس خوبی است که آدم نداند امروز چند شنبه ، چندم ِ چه م اهی از چه سالی است. البته رسیدن به این درجه از خوشحالی به این سادگی ها نیست. ولی خب توی هر برهه ی زمانی یکی دو تا کوچه هم بتوانی این طرف و آن طرف پرسه بزنی ، لذت خاص خودش را دارد.
حالا ساعت هفت دقیقه به هشت است. حدود ده دقیقه است که دارم می نویسم. نمی دانم چقدر دیگر باید منتظر بمانم تا نوین امتحان شیمی اش را بدهد و بیاید. خودش گفت حدود چهل و پنج دقیقه. اما معلمش از بالا پیام فرستاد که شاید بیشتر طول بکشد. چون اول باید رفع اشکال کند.
اینجا الان هفت تا خانم، پشت این چهار تا میزی که دور تا دور اتاق چیده شده اند نشسته اند. یک میز سمت چپ، یکی سمت راست، دو تا هم روبروی من. دقیق نمی شود شمردشان. هی یکی می رود، یکی می آید. و من از فعل ِ " می آید" باز یاد ِ خوابم افتادم که آن هم می آید.
اصلن نمی دانم از خانه تا اینجا چطور رانندگی کردم! آن هم با آن شیشه گل آلود، آن هم با آن آفتاب ِ تیزی که از شرق گاهی مستقیم می تابید توی چشمم و آن هم با آن چشم های بسته!
یک دختری هم آمده اینجا، می گوید حالش خوب نیست که بهش گفتند برود سر کلاش و اگر تا زنگ تفریح خوب نشد، برگردد.
الان دیگر نه تنها این خانم های معاون و دفتر دار که اینجا نشسته اند، نمی دانند من دارم چه می نویسم، بلکه خودم هم نمی دانم که دارم چه می نویسم! یک چیز هایی توی خواب و بیداری. اصلن مطمئن نیستم که خوابم یا بیدار؟ این من هستم که الان به جای اینکه توی رختخواب باشم اینجا نشسته ام؟ یا اینجا واقعن الان توی رختخواب است و می توانم از این پهلو به آن پهلو بچرخم؟ شاید هم خواب دیگری ببینم؟
ساعت شده هشت و ده دقیقه. دامر از نوشتن خسته می شوم. یک دانش آموز آمده می گوید:" میشه یه ماژیک به من بدین؟ " یکی از این خانم ها می پرسد: "ماژیک ِ چه رنگ؟" و "چه رنگ" را یک جور عجیبی می گوید. مثل اینکه سر ِ هم می گوید. اینطوری:" چِرَنگ؟" مثل اینکه بگوید فِرَنگ! خب این چه اهمیتی داشت؟
یک دختری هم آمده زنگ زده به مادرش می گوید مادرش موبایلش را روشن کند که ببیند دوستش اس ام اس داده یا نداده؟ چون دوستش قرار بوده بیاید مدرسه با هم درس بخوانند. اما هنوز نیامده. نمی دانم از سرویس جامانده یا چی. هر چه هم گفت این خانم ها به خانه ی او که نیامده زنگ بزنند، خانم ها گفتند نمی زنند. چون مادرش نگران می شود. برای من عجیب بود. الان فقط این دوست نگران ِ آن دوست است که معلوم نیست چرا هنوز نرسیده مدرسه. الان دارد به مامان ِ خودش می گوید به مامانِ او زنگ بزند. نمی دانم می زند یا نه. آهان. نه! الان معاون دارد کم کم قبول می کند که زنگ بزند خانه آنها. حالا معاون گوشی را برداشت، من هم منتظر نتیجه ام. دارند شماره اش را پیدا می کنند. الان انگشت های خانم دارد شماره ها را فشار میدهد. حالا گوشی به گوشِ چپ اش است و دارد از مادرش می پرسد : " مهسا آمده مدرسه یا نه؟" ... حالا مادرش گفت که مهسا خانه است. خانم معاون گفت:" این دوستش جوادی پور خیلی نگران بود" مادر مهسا جواب داده که دوزنگ ِ اول را خانه می ماند بعد می آید مدرسه. یک جوری انگار اینجا خانه ی خاله باشد. شاید هم اینها سال آخری بودند. یعنی یک روز هایی حق دارند نیایند مدرسه و انگار تازگی ها سال آخر ، دبیرستان خانه ی خاله می شود.
هشت و بیست دقیقه است و کفش های نوین کنار صندلی من ایستاده.
روز معلم باید روز عزیزی باشد. اما نیست!
معلم ها باید عزیز باشند. اما نیستند!
دانش آموز ها باید با دل خوش بتوانند بگویند: "معلم عزیزم روزت مبارک!" . اما نمی توانند!
شاید اگر روزی قرار است روز معلم باشد، آن روز نباید دوازده اردیبهشت باشد. باید روزی باشد مثل روز تولد ف ر ز ا د ک م ا ن گ ر یا ص م د ب ه ر ن گ ی
شاید دل معلم ها باید خوش تر از این باشد که هست
شاید لب دانش آموز ها باید خندان تر از این باشد که هست
به گذشته و به آینده کاری ندارم
اردیبهشت است و
"حال" م خوب است
.
من هستم. همین دور و برها. فقط توی بساطم هر چه می گردم نوشتنی پیدا نمیکنم.
نمیدانم چرا یک جور سادهانگارانه ای به سال نو خوش بینم. انگار منتظر یک اتفاق خوبم که بیافتد و نمیدانم چیست.
توانایی تحمل یک صبر طولانی ثمر بخش را زیر پوستم حس میکنم مثل وقتی که داشته باشیم از غوره حلوا درست کنیم و فکر میکنم توی این پروسه باید سکوت کرد و به عبور ابرها نگاه کرد.
.
.