آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

شاید اینطوری بشه. شایدم نشه. نمی دونم

 

من معرکه نیستم. قدرت افسانه ای ندارم. همینطور دریای عشق و محبت هم نیستم. من یک آدمم .

- که البته عشق غیر قابل توصیفی به مادرش داشت اما این عشق را به خواهرش ندارد- 

یک آدم ِ خسته که هنوز تمامش از سنگینی بارهایی که سال ها بر دوش داشت و تازه زمین گذاشته درد می کند. هنوز مجالم نبوده که یک نفس راحت ِ عمیق ِ ممد حیات بکشم و بر آورمش که مفرح ذات هم بشود. 

به دختر خواهرم که بیست و یک ساله است و بعد از اینکه سه روز از بستری شدن مادرش در بیمارستان روانی می گذرد همچنان نیامده تهران، گفتم که من هیچ مسولیتی در قبال اینکه لادن حالش بد شده و بیمارستان رفته ندارم. بخصوص تا وقتی پدرت طلاقش نداده. هر وقت طلاقش داد و تو هم نخواستی قیم مادرت باشی، من قیم اش می شوم. 

دلم درد می گیرد از فشارِ پایی که رویش می آورم. اما دردش بیاید. حاضر نیستم بقیه عمرم را هم توی درگیری  با بیماری روانی لادن ، به شوهر و دخترم زهرمار کنم. 

ختم جلسه

+ کتا ; ٢:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۳٠
comment نظرات ()

دنیای کثافت

 

مثل مرغ سرکنده ام. بی قرارم. دل توی دلم نیست. لادن توی بیمارستان است. از دیروز تا سه روز ممنوع الملاقات است. می شد امروز بروم از دیگران حالش را بپرسم اما نرفتم. تا نزدیکی های بیمارستان هم رفتم اما دو دل بودم و آخرش نرفتم.

چه می شود سرنوشتش؟ من باز خودم را جلو بیاندازم که چه؟

با همسر برادرم صحبت کردم که با شوهر لادن صحبت کرده. شوهرش گفته نمی آیم تهران! وقتی از بیمارستان مرخص شد خودش تصمیم بگیرد که می خواهد بیاید یا می خواهد نیاید. "خودش" !! خود بی چاره و بی عقل اش .

با وکیلمان صحبت کردم. خب لادن به نادر وکالت داده اما با بیماری ای که دارد وکالتش ایراد دارد. دوم اینکه شوهرش اگر نمی خواهد مسئولیت اش را بپذیرد چرا از او جدا نمی شود؟ البته این "چرا" زیاد جای پرسیدن ندارد. شوهرش مدت هاست دارد با پول لادن زندگی می کند. خانه ای که پدرم برای لادن خریده بود در تهران را اجاره داده و دارد اجاره ی خانه شان در مشهد را می پردازد تا حالا هم هر چه پول نقد از ارث به لادن رسیده بود را گرفته گفته سرمایه گذاری کردم روی پرورش شتر مرغ و بعد گفته ورشکست شدم! حالا هم که منتظر است بقیه ارث پدری تقسیم شود . اه دنیای کثافتی ست.

وکیل گفت باید الان که همسرش را با این وضع ناراحت کننده فرستاده تهران و قبول ِ مسئولیت هم نمی کند، شما بروید از دادگاه درخواست سرپرستی کنید برای خواهرتان. با توجه به اینکه شوهرش در حال اوج بیماری رهایش کرده.


من دیگر جان ِ دویدن دنبال این کار ها را ندارم. وکیل و زن عمو و دختر عمویم و حتی حمید می گویند من بروم قیم لادن بشوم. من میدانم قیم لادن شدن یعنی یک عمر مجادله با همسرش و خود بیمارش و بچه هایش که وارثش اند و دارند روز به روز بزرگ تر می شوند. و مسئولیت سنگینی ست و من نمی توانم نمی توانم نمی توانم.


بعد حمید می گوید اگر نمی روی این کار را بکنی باید بتوانی کاملا پا روی احساساتت بگذاری و بعدا پیشمان نشوی. بعدا یعنی کی؟ یعنی وقتی که ارث ما تقسیم شد و سهم ها جدا شد و پول لادن را همسرش خورد و بعد بی پول و بیمار و بیچاره، لادن را رها کرد. آن موقع چه کسی می خواهد او را جمع کند؟


طبیعی ست که این ماجرا ها روی خانواده ی کوچک خودم هم تاثیر می گذارد. روی آرامش زندگی نوین و حمید و خودم.

مجاز هستم برای کمک به خواهر مجنونی که از ده سالگی ام که بیماری اش شروع شده ،ازش ترسیده ام خانواده ی خودم را قربانی کنم؟


من هیچ خاطره خوشی از کودکی و نو جوانی ام از لادن ندارم. نُه سال از من بزرگ تر است و هیچوقت همبازی ام نبوده. من ده ساله بودم و او نوزده ساله که بیماری اش شروع شد و یکی دوبار آنچنان گردنم را در کودکی فشرد که به مرز مرگ رسیدم و اگر پدر و مادرم نمی آمدند و نجاتم نمی دادند، در اوان نوجوانی از دنیا می رفتم و دیگر الان نبودم که بخواهم درباره تمام این ماجرا ها هی فکر کنم و هی فکر کنم و به هیچ نتیجه ای نرسم...   این خاطرات از ذهنم بیرون نمی رود. نمی توانم زندگی خودم را برای او فدا کنم اما تنها حسی که دارم ، حس ترحم است. از این حس هم خوشم نمی آید. خودم ترجیح می دهم بمیرم تا اینکه مورد ترحم قرار گیرم.
اه
حالم بد است. بد

 

 

+ کتا ; ۸:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢۸
comment نظرات ()

از نگاه ِ نوین

یک :  

این روایت از نگاه نوین است. 

دو: 

دو را شاید بعدا بنویسم. شاید هم نوین اگر حوصله داشته باشد بنویسد.  دو اگر نوشته شود، باز شرح حال است. شرح حال سی شش ساعتی که دلم نمی خواهد به یاد آورم. اتفاق فوق العاده وحشتناکی نیافتاد. فرار نکرد. سی و شش ساعت پیش من بود و بیست و چهار ساعت پیش برادرم. مواظبش بودیم و پدر خودمان در آمد. بیماری روانی به خودیِ خود، آنقدر دردناک و غم انگیز هست که نیازی نیست اتفاق فوق العاده وحشتناکی بیافتد برای داغان بودن اطرافیانِ بیمار. راستش من دیگر احساس عشق و علاقه ای نسبت به خواهرم ندارم. این یک اعتراف تلخ است. فقط احساس مسولیتی ست که هیچکس هم بر دوشم نگذاشته. او هنوز شوهر دارد. 

سه :

سه اینکه الان (صبح پنجشنبه) برادرم برده او را بیمارستان که بستری اش کنند. بعد از ظهر می روم ببینم اش.

چهار:

با همه این ها، دوستان مهربانی هستند توی دنیا که می توان غصه ها را کنارشان ساعاتی فراموش کرد. مرسی بچه ها که دیشب تنهایم نگذاشتید. مرسی مرسی

 

 

+ کتا ; ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢٧
comment نظرات ()

لادی

 

می شود گفت درونم داغان است. حال روانی لادن باز بد شده. آنها که باید حواسشان باشد هم حواسشان نیست. امروز تنها آمده تهران. دیشب زنگ زدیم به دکتر هما -دخترعمویم- که مشهد است. بهش گفتیم حال لادن خوب نیست و به جای این که تنها بیاید تهران، باید برود دکتر.
هما این گفته را به مسولین امر انتقال داد و جواب آورد که " ما نخواستیم باهاش لجبازی کنیم!" آدم قصه ی خاله خرسه را می شنود و باور نمی کند که در دنیای واقعی هم خاله خرسه هایی باشند.


حالا چکار کنم؟  اگر باز رفت بیرون و گم شد چه؟ مسولش منم؟ اگر ماجرا های بار قبل تکرار شد چه؟ چرا می گذارند کار به اینجا بکشد؟ من خسته ام. من نابودم. دلم توان کشیدن این بار را ندارد. 

 

+ کتا ; ۱:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢٤
comment نظرات ()

اندر حکایت ماندن و رفتن

.

من هم رفتنی نیستم. نه اینکه بگویم هیچوقت در این فکر نبوده ام. چرا. بوده ام. ولی تا قبل از سی سالگی.

 نمی دانم هم که اگر تا قبل از سی سالگی می رفتم ، ماندنی می شدم آنجا یا برگشتنی. اصولن فکر می کنم کم هستند آدم هایی که بتوانند بطور قاطع بگویند که اینجا را برای زندگی ترجیح میدهند یا خارج از ایران را. این موضوع بسته به شرایط متغیر است. چه بسیارند آنهایی که رفتند و برگشتند و چه بسیارند آنهایی که رفته اند ، هنوز برنگشته اند ولی بر خواهند گشت. چه بسیارند آنهایی که نرفته اند هنوز و نمی دانند که ماندنی اند یا رفتنی.  اما این را می دانم که برای هر آدمی زندگی در خاک خودش حسی مثل خانه خودش را دارد که هیچ جای دیگر نمی تواند این حس  را بدست بیاورد.

چهل و دوسال است که دارم در این شهر زندگی می کنم. دایی کوچک م از حدود سال هزارو سیصد و سی آلمان زندگی می کرد. من فرزند چهارم خانواده هستم و با خواهر ها و برادرم اختلاف سنی زیادی دارم. به عبارت دیگر یک فرزند ناخواسته بودم. دایی م که همیشه دلش می خواست یک دختر داشته باشد از همان اول به پدر و مادرم گفته بود من را بدهند به او. بخصوص یکبار که پنج سالم بود خیلی جدی این پیشنهاد را مطرح کرده بود ولی پدرم مخالفت کرده بود. بعد از آن یکبار وقتی هفت ساله بودم همراه مادرم چند ماهی رفتیم آلمان. از آن سفر این را به یاد دارم که دل مادرم برای ایران خیلی تنگ شده بود. آنقدر که می گفت دلش برای آقای جاروکشی که صبح ها می اید کوچه را جارو می زند و نگهبان مدرسه ای که میرفت درس می داد هم تنگ شده و موقعی که برگشته بودیم، می گفت وقتی این ها را دیده دلش می خواسته بغلشان کند و ببوسدشان. این مسافرت البته در زمان پیش از انقلاب اتفاق افتاده بود.

بعد از آن، یکبار هم بعد از بیست سالگی داشتم کار های رفتنم را می کردم و مدارک تحصیلی ام را هم داده بودم ترجمه اما وسط های کار از صرافتش افتادم. دقیقن نمی دانم چرا. انگار آنچه من را به وطن پیوند داده یک سری رشته های نامرئی هستند . یک سری حس ِ بیان نشدنی. از آن گذشته وقتی پای حرف های آنها که عمرشان را آنسوی مرز ها از نیمه گذرانده اند و تمام مدت غیبتشان از ایران، در حسرت درخت های خیابان پهلوی و آبشار دو قلوی دربند و جاده چالوس و جگرکی های تجریش گذشته، به هیچ وجه برایم قابل تحمل نیست که یک روز دلم برای این ها تنگ شود واین امکان را نداشته باشم که ظرف مدت کوتاهی این دلتنگی را برطرف کنم.

این ها همه سوای تمام صحنه هائیست که توی خیابان های سال هشتاد و هشت اتفاق افتاد.  و سوای امید بستن به بوی بهبودی که حافظ از اوضاع جهان می شنود. یعنی اصلن بحث ماندگاری من در این دیار نیازی به نشستن در امید فرارسیدن روز شادی آزادی ندارد. حکایتش ، حکایت دوست داشتن همین ویرانسرا ست. 

.

.

 

+ کتا ; ۱:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢٢
comment نظرات ()

اصن یه وضعی

.

بد جوری معلوم بود که تو داری می‌میری. از سر و رویت می بارید. کاری هم از دستِ کسی بر نمی‌آمد. روزهای سختی بود. راستش هنوز هم هست. گرچه که تو دیگر روزهاست مرده ای، من اما هر بار که توی این اتاق می آیم، می بینم ات. رخت ها را که پهن می‌کنم روی بند، نگاهم می‌کنی، وقتی  کنارت میخوابم،  می‌چرخی به سویم و با دست استخوانی‌ات در آغوشم می گیری. توی وان حمام همیشه دراز کشیده‏ای. حتی گاهی موقع راه رفتن تلو تلو می خوری و دلم می لرزد که نکند بیافتی.

یکی می گفت هر بار که یاد در گذشتگان تان می افتید، باید خیرات بدهید. من اگر اعتقاد داشتم، می بایست شبانه روز خیرات می دادم. توی خواب هایم هم زیاد می آیی. 

نمی دانم چرا هی تصور می کنم آمده ام روی سنگ قبرت دراز کشیده ام و گونه ی راستم را چسبانده ام به سردی اش. نمی دانم چرا دلم می خواهد اینکار را بکنم. مَردُم فکر می کنند دیوانه ام؟ خب بکنند! چه اشکالی دارد؟ آخرش چه؟ این که دیگر برای من زندگی نمی شود. همه اش تو بودی و من نمی دانستم. و آدم همیشه دیر می فهمد. دیر...

آمده بودم توی اتاق لباس عوض کنم، دیدم تخت نامرت است، خواستم روتختی را مرتب کنم که تو را دیدم. این شد که نشستم این ها را نوشتم. حالا تا یادم نرفته بلند شوم لباس عوض کنم. لوله کش آمده آن بالا یک لوله ای را تعمیر کند. یک جایی را ضربه می زنند. صدا را می شنوی؟ 

.

 

+ کتا ; ۱:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۱٩
comment نظرات ()

توی دلم خالیست

 

راستش دل و دماغ بازی هم ندارم باز. هر روز این موقع ها سرم را به بازی های فیس بوکی و شکستن رکورد قبلی خودم گرم می کردم اما الان توی دلم خالیست. هم به خاطر خواب های دیشب، هم به خاطر کلید خانه مادر که حمید رفته داده به پسرِ همسایه پایینی، و همسایه پایینی پسرِ ناخلفی دارد که هیچ قابل اعتماد نیست. هم به خاطر انتظار اینکه یارو املاکیه تلفن بزند و قرار بگذارد برای گفتگو با مشتری درباره فروش آپارتمان. که هر چه انتظار می کشم نمی زند.

دیروز زنگ زد گفت یکی پسندیده و اجازه خواست که قرار بگذارد فروشنده و خریدار هم را ببینند. من خوشحال شدم. درباره ی قیمت هم گفت کمی تخفیف می دهید؟ گفتم بله. یک نفس راحت کشیدم که این آپارتمان را اگر بفروشیم، قرض هایمان را می دهیم و بقیه اش را هم بالاخره یک کاریش می کنیم که از بین نرود. بعد به آقای بنگاهی گفتم با حمید هم صحبت کند و برای قرار هماهنگ کند. حمید که گوشی را گرفت با یارو سر قیمت چک و چانه زد . معلوم بود ناراحت است که مشتری پیدا شده. یکهو فهمیدم که طفلکی هیچ دلش نمی خواهد این آپارتمان را بفروشد. بهانه گرفت و گفت که من زیادی ارزان گفته ام و هیچ جای چانه و تخفیف ندارد. حالا نمی دانم یارو توانسته مشتری را راضی کند که با ما قرار بگذارد یا نه؟

دیروز خواهرم زنگ زد. من از لحن صدایش می فهمم که حالش چطور است. حالش بد نبود اما من از لحن صدایش می فهمم که تا چند روز دیگر اگر به همین منوال ادامه دهد به احتمال زیاد دوباره دورش تند می شود. این روز ها هر روز بهم زنگ می زند که معمولی نیست. نه که معمولی نباشد که خواهری به خواهرش هر روز زنگ بزند اما خواهر من اهل اینکار نیست وقتی حالش طبیعی باشد. ممکن است دوماه هم به من زنگ نزند. حالا یک روز زنگ می زند می گوید بدو برو تلویزیونت را بگذار روی کانال من و تو ، دارد دختر شایسته نشان می دهد! می داند که نه کانال من و تو را دارم و نه برایم مراسم دختر شایسته مهم است ها! یک روز زنگ می زند که ببیند من چرا دیشب تلفن را برنداشته ام، یک روز زنگ می زند که خواهش کند نوشته ی روی سنگ قبرش را من انتخاب کنم.  بعد هم گفت دو هفته دیگر شاید تنهایی بیاید تهران. من دلم می لرزد که باز حالش بد شود.

دیشب خواب خانه مادر را می دیدم. همه بودند. هر کس گوشه ای. مادر گفت می رود تا میدان فرهنگ چیزی بخرد و بیاید. خانه ما روبروی پارک شفق بود و تا میدان فرهنگ ده دقیقه بیشتر راه نیست.  حالش خوب بود. من طبق معمول کمی نگران بودم. نمی دانستم چرا. بعد مادر رفت و ما سرگرم کار هایی توی آشپزخانه شدیم و مادر نیامد. هی ساعت را نگاه کردم هی مادر نیامد. بعد مثل اینکه یکهو یادم آمده باشد که مادر آلزایمر دارد توی صورت خودم زدم و خودم را لعن و نفرین کردم که چرا گذاشتم برود بیرون؟ من که می دانستم آلزایمر دارد. نباید می گذاشتم برود بیرون...  

 

 

+ کتا ; ۱:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۱٢
comment نظرات ()

مسئله ی ساده ی بیدار شدن

 

امروز صبح من و حمید خواب بودیم که یکهو صدای نوین آمد که "وای! ساعت هفت ه..." و بعد "شرق" صدای در ِ دستشویی آمد که خورد به هم و من و حمید مثل جن زده ها ( البته نمی دانم چرا این اصطلاح ِ"مثل جن زده ها" بکار می رود ؟ چون هیچکس تا به حال یک جن زده ی واقعی را از نزدیک ندیده است) از خوب پریدیم و هر دو وحشت زده ساعت هایمان را نگاه کردیم. ساعت زنگ دارِ من چپه شده بود روی پاتختی و کسی زنگش را برای زدن بکار نیانداخته بود. حمید هم ساعتی که بازنگش بیدار می شود را می گذارد روی دراور که کمی دور تر باشد و چند قدم مجبور باشد راه برود که بتواند آن زنگ را از کار بیاندازد،اما  او هم که زنگ ِ ساعتش را مثل هر شب بکار انداخته بود، نمی دانم چرا آن را روی یک ساعتِ دیگر میزان کرده بود؟ احتمالن مربوط دیروز بود که نوین نتوانست برود مدرسه. ما هم با این بچه به مدرسه فرستادنمان !

اما سوال اینجاست که خود بچه در سن هفده سالگی مگر نباید در مقابلِ بیدار شدن اش احساس مسولیت کند ؟ جواب اینجاست که بستگی به نوع تربیت و رفتار پدر و مادر دارد. اگر او را وابسته به خود بار آورده باشید، چطور بفهمد که احساس مسولیت در مقابل مسئله ی ساده ای مثل بیدار شدن چیست؟ حالا آدم ِ درون ِ من دارد می گوید که " بابا! اون بیچاره مریض است ، سر درد دارد! مگر نمی بینی طفلکی همه ش دارد مسکن می خورد که مسکن ها همه هم آرام بخش و به نوعی خواب آور هستند. ای مادرِ بی مسئولیت! چرا اشتباه خودت را به گردنِ بچه ی بیچاره می اندازی؟"

بعد یاد مادرم می افتم که نه تنها تمام سال های مدرسه، بلکه حتی وقتی من دانشگاه می رفتم هم می آمد بیدارم می کرد. باز فکر می کنم همینطوری ها می شود که آدم وابسته می شود دیگر. اعتقاد دارم باید یاد بگیرد که در مقابل بیدار شدن اش مسولیت داشته باشد. نباید؟

و این خود درگیری همینطور بصورت دایره وار در من ادامه دارد... 

 

 

+ کتا ; ٧:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۱٠
comment نظرات ()

یه همین چهار تا گلدان توی بالکن

 

آدم باید بتواند دلش را خوش کند و من می توانم این کار را انجام دهم.

به همین چهار تا گلدان توی بالکن، به همین امروز. به همین فکر که دلم می خواهد بروم ماشین ظرفشویی بخرم. حتی به این فکر که این یخچال کوچکتره را خالی کنم و از برق بکشم فعلن چون برق دارد گران می شود. 

 

بالکن

+ کتا ; ٧:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٥
comment نظرات ()

یادم که می رود

یک:

امروز اول آبان است. بله. دارم با عجله می نویسم. چون دلم می خواهد با عجله بنویسم. یک چیز های پراکنده ای توی سرم هست که دلم می خواهد بنویسم ببینم چه است. در واقع تا توی سرم است خوانده نمی شود. یعنی یک جوری مثل اینکه ریز نوشته شده و من توی سرم عینک ندارم. همچین حالی. و خلاصه اینکه با عجله چون شاید وقت هم نداشته باشم. حمید رفته نوین طفلکی را از مدرسه بیاورد و ساعت یازده و پنجاه دقیقه است و اشک توی صداش بود پای تلفن. بچه م روز تولدش با سه- چهار تا امتحان سر درد گرفته. خانمی از مدرسه زنگ زد گفت "حالش خوب نیست. می تونین بیاین ببرینش؟" بعد خودش گوشی را گرفت و اشک توی صداش بود. 

هفده سال پیش این موقع من روی تخت توی بخش زایمان خوابیده بودم. از ساعت هفت صبح رفته بودیم بیمارستان و از همان وقت سِرُم فشار هم توی دستم بود. دردم هی زیاد تر شده بود ولی بچه ام توی شکمم نچرخیده بود. هی می آمدند صدای قلبش را گوش می دادند و به گوشِ ما هم می رساندند. بعد یک خانمی آمد معاینه کرد گفت نه! خیلی مانده تا بچرخد. گفتم چقدر؟ گفت شاید هم هرچه صبر کنی نچرخد. مجبور شویم سزارین کنیم. گفتم خب چه کاری است اگر معلوم نیست که می چرخد یا نه؟ سزارین کنید دیگر! بعد آن سرم فشار را از دستم کشیدند و دردم آرام آرام بهتر شد و آماده ام کردند و بردندم توی اتاق عمل. بله! همین وقت ها بود. 

آخرین چیزی که قبل از رفتن به اتاق عمل یادم هست اینست که ساعت بالای سردر ورودی اش یک ِ بعد از ظهر بود. بعد دکتر با لباس جراحی آبی اش آمد و پزشک بی هوشی به من داروی بی هوشی داد و گفت از ده تا یک برعکس بشمرم و ساعتی که توی برگه بیمارستان نوشته برای تولدش یک و بیست و پنج دقیقه.

دو: 

دیروز بالاخره آن بالا باز شد. حالا اینکه آن بالا باز شد یعنی چی را من می فهمم و تعداد معدودی از آدم هایی که می دانند آن بالا کجاست و چرا باید باز می شد! و جای خوبیست و دلم ذوقش را دارد. و چون عجله دارم شرح و تفصیلاتش بماند برای وقتی که کامل شد. فعلا همین اینجا باشد که تاریخ باز شدنش یادم نرود. و همین را بدانید که قرار است کتابخانه باشد. و می شود رفت آن همه کتاب های بیچاره را که توی کارتن توی زیر زمین خانه مادر تنها نشسته اند را برداشت آورد. 

سه:

لوله کش آمده برای بالکن بالا یک شیر آب سرد بگذارد. بعد می شود آنجا گلدان گذاشت. و زمینش را عصر ها شست و از بویش شاید بشود یاد حیاط بزرگ خانه مادر بزرگ افتاد با همین بالکن کوچک! شاید هم نشود. شاید هم بشود. یعنی من امید وارم بشود. حیف که تابستان نیست. 

چهار :

دو- سه روز است دارم توی سرم وبلاگ می نویسم و الان همه ش یادم رفته. یادم هی می رود. می رود و بر هم نمی گردد. نمی دانم کجا می رود. مثل این حباب های کف هست که بچه ها یک لوله کف می گیرند دستشان و یک دایره که به سر یک سیخ وصل است که به درش وصل است را می کنند توی کف و بعد در می آورند و فوت می کنند توش و حباب ها می روند ها... یاد من هم اینطوری می رود. توی باد. با جریان هوا. می رود و اصلا عین همین ها می ترکد. چنین یادی خب برگشتنی نیست اصولا. نباید منتظر برگشتنش ماند. 

پنج :

به دلیل همان عجله که اول عرض شد، دوباره از روی این پست نمی خوانم که اگر غلط غولوطی نوشته ام اصلاحش کنم. ببخشید. 

+ کتا ; ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۱
comment نظرات ()