آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

کلبه ی احزان کی تا حالا گلستان شده که بار دومش باشه؟

.

زندگی نباید انقدر انقدر انقدر بی رنگ باشد که هست. که من کارهایم را لیست کنم توی دفترچه و بعد صفحه را ببندم و دلم نخواهد دیگر بازش کنم. که اخبار هم دیگر دنبال کردن نداشته باشد از بس که هیچ خبری برای کشور ما خبر خوبی نیست و بودن یا نبودنِ فردا فرق ِ چندانی با هم ندارد.

که چه پای آدم درد بکند، چه نکند، مهم نباشد و برای دلش فرقی نکند که برود این روزهای پاییزی را کوه یا نرود. اصلا دلش گلابی ِ ده کارا را هم نخواهد. و بارانی که بعضی شب ها می آید، بیاید و خاکِ شیشه ها را حک کند رویشان و هی دنیای بیرون کدر تر شود که بشود. 

.

.

+ کتا ; ۱:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٢٥
comment نظرات ()

دایی ها

.

دردِ پام؟ بله! خیلی بهتر شده. 

امروز آسمان چه آبی بود. رفتم صندوق بازنشستگان شرکت نفت که گواهی قیدِحیات ِدایی بزرگم را ارائه کنم. خانمی که مسئولش بود،به تاریخش نگاه کرد و گفت :" چرا انقدر دیر؟ این مال ماهِ جولای ه که!" من نگاهش کردم و خواستم شانه بالا بیاندازم. اما جلوی خودم را گرفتم چون فکر کردم بی ادبی ست.  با خودم گفتم :" آخه به تو چه مربوط ؟ این که تا یک سال مهلت داره"  اما به خانمه گفتم : " چهار هفته پام تو گچ بود." اطلاعات را وارد کرد و قرار شد شنبه بروم نامه بانک را بگیرم. 

با دایی کوچکم که آلمان زندگی می کند هم دیشب حرف زدم. دلم نگرانش شده. یکی دو تا از مهره های ستون فقراتش را پارسال عمل کرده بود که هنوز کاملا خوب نشده. گفته اند اگر پیچ و مهره هایی که برایش کار گذاشته اند شل شده باشد باید دوباره عملش کنند. این بار از داخل شکم. یعنی یک عملی که بیمار را همین طور طاقباز روی تخت جراحی می خوابانند، بعد محتویات توی شکم را خالی می کنند تا برسند به ستون مهره ها. بعد آنجا دو تا پیچ ده سانتی وصل می کنند، دوباره محتویات شکم را می گذارند سر جاش. تصور همچین عملی هم حال من را بد می کند. چه برسد به اینکه بخواهد به واقعیت بپیوندد و نازنین ترین دایی ِ تمام دنیا را بخواهند ببرند زیر همچین عملی. این دایی م یکسال از مادرم کوچک تر است. سنش هم کم نیست برای عمل به این سنگینی. شاید اگر کارش به عمل بکشد طاقت نیاورم و بلند شوم بروم پیشش. 

.

.

 

+ کتا ; ٧:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٢٠
comment نظرات ()

بالاخره چهار هفته شد

.

بعله! امروز رفتیم گچ پا را بریدند و باز کردند. حالا جزئیاتش بماند. راستش من متوجه شده ام تازگی ها بسیار بسیار از جزئیات فراری ام. شاید هم مثل همه تقصیر هایی که گردن قرص ها می اندازم، این را هم بتوانم گردن قرص ها بیاندازم. هر چقدر قدیم ها می رفتم توی جزئیات و ثانیه ها و دقیق می شدم توی ریز ماجرا ها ، این روز ها همه چیز خلاصه و کلی می گذرد توی سرم. این هم لابد یک مرضی ست که هنوز کشف نشده. 

چه می گفتم؟ بعله! گچ پا را بریدند، بدون اینکه عکس بگیرند ببینند خوب شده یا نه. دکتر یا شبه دکتری که دستور باز کردنش را داد، گفت باز می کنیم بعد اگر درد داشت، دوباره گچ می گیریم. من کمی تعجب کردم و توی سرم یکی گفت پس چرا عکس نمی گیرین؟ ولی فقط توی سرم گفت و بلند نگفت. 

این شد که باز کردند. بعد گفت : " می تونی راه بری؟" و من تونستم راه برم. کمی درد داشت البته ولی به نظر مهم نمی آمد. 

از آن وقت که ساعت ده و نیم صبح بود تا الان که نه ِ شب است، دردش بیشتر شده. بخصوص موقع راه رفتن. حالا نمی دانم طبیعی است یا نه. تنها دستوری که بهم دادند این بود که توی آب گرم و نمک بگذارمش. 

.

.

 

+ کتا ; ۸:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۱٧
comment نظرات ()

هیچی در واقع

.

فردا صبح زود باید بیدار شوم. - کاری که مدت هاست نکرده ام. تقریبا از وقتی مادرم از دنیا رفته. - فردا اول وقت باید بیمارستان باشم که یک عکس از پام بگیرند ببینند جوش خورده یا نه و من امیدوارم که درست باشد و گچش را باز کنند. خوابم می آید و هیچ نمی دانم با چه انگیزه ای دارم اینجا می نویسم. ساعت ده دقیه به یک بامداد است. نوین طفلکی خوابیده و من هم روی کی بود تلق تولوق می کنم و هم چراغ اتاقش را روشن نگه داشته ام. مادر هم مادر های سابق. 

مختار را توصیه کردند ببینیم و ما هم زدیم که ببینیم اما فرخ و حمید انقدر حرف زدند که هیچ چیز نفهمیدم. فقط صحنه ها را می دیدم و لباس ها را. نه دیالوگ ها را می شنیدم و نه می دانستم جریانش از چه قرار بوده که بتوانم برای خودم حتی حدس بزنم! که این ها چه ممکن است بگویند. 

فیلتر خر است. وی پی ان مان از کار افتاده و آدمی که نوینش از صبح برود مدرسه تا سه بعد از ظهر و وی پی ان هم نداشته باشد بهتر است توی این دنیا نباشد از شدت غصه. 

تقریبن همین مگر اینکه تا وقتی این جمله به ته می رسد خلافش ثابت شود که نشد! 

.

.

 

 

+ کتا ; ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۱٧
comment نظرات ()

اینطوری هاست

.

یک اینکه از پای توی گچ خسته شده ام. بخصوص از اینکه مدام یک پایم از پای دیگر بلند تر یا کوتاه تر باشد. اگر پابرهنه باشم، پای توی گچ بلند تر است. اگر هر کفشی بپوشم پای توی گچ کوتاه تر می شود. خلاصه که با هیچکدام ازکفش ها و دمپایی های من جور در نیامد که توی این چند هفته ، دو تا پای همقد بتوانم داشته باشم.  

این موضوع، اوایل زیاد ازار دهنده نبود. چون هم زیاد راه نمی رفتم و هم اگر راه می رفتم با عصا راه می رفتم . اما از وقتی که درد پا کمتر شد و روی من زیاد تر شد و شروع کردم با همین پا راه رفتن، ستون مهره ها و کمرم به خاطر عدم هماهنگی دو تا پا درد گرفته. اه! خب دارم حرص می خورم. اه حرف زشتی ست و مادرم ناراحت می شد اگر می گفتم. اما دارم حرص می خورم و هنوز شش روز مانده.

دو اینکه یک آقای دندانپزشک ارتودنتیستی پیدا شده بود که آمده بود آپارتمان طبقه اول مان را دیده بود و پسندیده بود و سر قیمت هم مقداری چک و چانه زده بود و باز هم تخفیف گرفته بود و ما فکر کردیم خریدار است. قرار بود دیشب بیاید و ما فکر می کردیم یک چیزی توی مایه های قرار داد یا قولنامه می نویسیم با  او. اما هنوز جواب قطعی نداده. از آن یکی طرف، پسر عمه حمید که خیلی توی کار ملک و املاک است سفارش های شدید کرده که نکند آپارتمان تان را بفروشید توی این اوضاع! قیمت ها دارد می رود بالا و متضرر می شوید.

اینطوری هاست که خانه ساکت است. حمید می رود توی اتاق خواب و دراز می کشد و حوصله هیچکاری ندارد. من هم می آیم با همین ستون فقرات کج و کوله ام یک وری می نشینم روی این صندلی پشت مانیتور و ستون فقراتم هی کج و کج تر می شود...

.

.

 

 

 

+ کتا ; ۸:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۱۱
comment نظرات ()

مامانم

دیشب خواب دیدم مامانم یه بار دیگه هم زنده شده. یعنی علاوه بر اون بار که واقعا توی خونه ماساژقلبی دادیم و زنده شد، این بار توی بهشت زهرا زنده شده بود. رفته بودیم بریم سر خاک و دیدیم توی قبر خالیه. بعد رفتیم دفتر بهشت زهرا و بهمون همون اطراف یه آدرسی دادن. رفتیم یه سالن بزرگی بود مثل گلخونه . با سقف شیشه ای اما بلند. یه عده ای اونجا مشغول کار بودن. ما رفتیم به مسئولش اسم مادر و گفتیم و گفت بله و با انگشت اون طرف رو نشون داد. نگاه کردم مادرم خوابیده بود. چشم هاش باز بود. رفتم پیشش و بوسیدمش. هزاربار بوسیدمش. تمام تنش رو می بوسیدم و فکر می کردم چطور بوی کافور نمیده؟ بعد یک خانمی آمد گفت باید حمامش کند. بعد یک لیستی به ما دادند گفتند وسایل احتیاج دارد که برایش تهیه کنند. و پول خواستند. ما هفت هزار تومان بیشتر نداشتیم. من غصه خوردم. حمید همه ی هفت هزار تومان را داد . من گفتم دو تومانش را برای خودمان نگه دار که بتونیم برگردیم! من پرسیدم کی می تونیم مادرمونو ببریم؟ گفت به این زودی ها نمی تونین اما فردا می تونی بیای ببریش هواخوری و برش گردونی. من همه ش فکر می کردم چرا نمی ذارن مامانمو با خودم ببرم؟ بعد این وسط هم داشتم فکر می کردم حالا این ماجرا رو چجوری تو وبلاگم بنویسم؟ !

+ کتا ; ٤:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٩
comment نظرات ()

طبق معمول!

.

چندشنبه است امروز؟

طبق معمول همینطوری بیخودی نشسته ام پشت مانیتور. دست چپم زیر چانه ام است. یک دستی تایپ می کنم.

یک مدتی هی برای دانلود فیلم "ماشین روز قیامت" تلاش کرده ام ثمری نداشته. بعد خبر ها را خوانده ام. به حسین درخشان و سر گذشت اش فکر کرده ام. آن فیلم بچگی هایش که توی تلویزیون بود و به آن آقا پیر مرد اسمش را گفت را تا نصفه دیده ام. بعد بسته امش.

توی بالا پایین بردن خبر ها هی چشم هایم بالا و پایین رفته. باید بلند شوم غذا درست کنم. دارد دیر می شود. حمید رفته ببیند وضعیت وام دادن بانک ها چطوری است. من طبق معمول مخالفم. من طبق معمول بی خودی ام. من طبق معمول پراکنده ام. من طبق معمول نگرانم. من طبق معمول ساکت ام.

.

.

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۳:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٦
comment نظرات ()

نمی فهمم

.

من یه کم دلم شور میزنه. از این بابت که انگار امروز یهو از یه خوابی بیدار شده باشم. شایدم اضافه شور می زنه. شایدم نباید بزنه. نمی دونم. 

امروز نوین از مدرسه اومد خیلی هیجان زده یکهو گفت یکی از بچه های کلاسشون زیست ِ امسالشون رو تا ته با معلم خصوصی تموم کرده و تمام تست های کتاب سبز رو هم زده و الان که دارن تو مدرسه درس می دن فقط داره دوره می کنه. این آدم خیلی هم درسش خوبه و ننه و باباش هم پزشک هستند و خواهرش هم رتبه 52 کنکور بوده چهار- پنج سال پیش. 

بعد اینکه همه بچه ها با اینکه درساشون خوبه معلم خصوصی هم دارن. یعنی اینکه این برای معلم های مدرسه واضح و مبرهن شده که اگه بچه ها مشکلی داشته باشن، از معلم های خصوصی شون می پرسن و حل میشه! 

من دلم شور می زنه چون نوین هیچوقت تو عمرش معلم خصوصی و برنامه ریزی ِ غیر عادی برای درس خوندن نداشته. درساشو می خونه و نمره های خوبی میاره و ما فکر می کردیم همین عالیه. اما الان می ترسم تو این رقابت غیر عادی ای که باب شده برای کنکور، عالی بودن کافی نباشه. 

نمی دونم. نمی دونم خلاصه. وقتی کسی اشکال خاصی تو درس خاصی نداره آیا باید براش معلم گرفت؟!  اگر نه پس چرا اون بابا ننه ی پزشک برای بچه ی شاگرد اولشون می گیرن؟ نمی فهمم. 

.

.

.

 

+ کتا ; ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٤
comment نظرات ()

هر ثانیه

.

نیم ساعت بعد از نیمه شب جمعه است. 

یک: نوین هنوز دارد زیست شناسی می خواند. از صبح، بعد از کلاس پیانو هم داشت زیست شناسی می خواند. برایمان نهار هم درست کرد البته. نهار ِ خوشمزه. کلن انقدر خوبست آدم پایش بشکند! حمید و نوین همه کار ها را انجام می دهند و من صبح تا شب یا دارم توی فیس بوک بازی می کنم یا نشسته ام پای فیلم یا اخبار. 

دو: دو واحد توی طبقه چهارم هست که هنوز خالی است. و هر دو مال برادر های حمید. چند روز پیش انگار یکی ش فروخته شده. ما خریدار را ندیده بودیم. حمید و نوین توی پارکینگ بطور اتفاقی دیده اندشان و از ظاهرشان کمی تا حدودی ترسیده اند. می گویند شکل برادر های موتور سوار هستند. همان ها که موتور قرمز ها را سوار می شوند! البته بعد از تحقیقات امروز ما مشخص شد که استاد دانشگاه هستند اما من نمی دانم که در چه دانشگاهی و چه واحدی ارائه می کنند. خب این برادر های موتور سوار هم ممکن هست استاد بعضی دانشگاه ها باشند. نه؟ بعد تازه امروز عصر یک نفر دیگر آمده بوده که از همین شکل و شمایل ها بوده به علاوه اینکه هیکل دار تر و پروار تر از قبلی بوده و محاسن بلند تر و پر پشت تری هم داشته. خلاصه اینکه اگر این بار برنامه الله اکبر بود و فردایش دیگر از ما خبری نشد حلال کنید. 

سه: واحد طبقه اول که مال ماست هم هی می آیند می بینند و قیمت می پرسند و ما هی قیمت را ارزانتر می گوئیم و هی می روند و قرار می شود زنگ بزنند و هی نمی زنند. امروز صبح حمید می گفت امروز اگر مشتری برای طبقه اول آمد دستگیرش می کنیم می گوئیم تا خانه را نخری آزادت نمی کنیم! 

چهار: پای گچ گرفته ام را انداخته ام روی پای گچ نگرفته و این یک کار بی عقلانه است. چون هم این پا ناراحت است هم آن پا! 

پنج: چی؟

شش: هیچی! 

هفت: کلا همه چیز زیاد یادم می رود. مثلا توی کامنت دانی ساناز هم یک کامنتی داشتم می نوشتم، آخرش نوشتم بعدش اینکه ... بعد خواستم این را پست کنم نکند حجم کامنت زیاد شده باشد. آن را پست کردم، بعد هر چه فکر کردم چه می خواستم بنویسم یادم نیامد که نیامد. الان هنوز هم دارم فکر می کنم و یادم نمی آید. 

هشت: هنوز همه چیز مرا یاد مادرم می اندازد. نمی دانم قرار است بقیه عمرم اینطوری بگذرد؟ هر ثانیه هر ثانیه، توی خواب و بیداری... 

.

.

.

 

 

+ کتا ; ۱:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۳
comment نظرات ()