آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

س

.
.      
           کلمه ها را 
          گم کرده ام
.
          دارم با سکوت
          جمله می سازم
.
.
.
.
.
+ کتا ; ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۳٠
comment نظرات ()

دوست داشتن

 

"دوست داشتن" خوب است

"دوست" داشتن خوب است

 

مرسی که هستین، که میاین، که تلفن می زنین...

الان فعلا همین

 

+ کتا ; ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٢٤
comment نظرات ()

هیچی همینجوری

یک:

حالا تا پرشین بلاگ باز شده حمید دعوتم کرده که بروم به اتفاق هم تفسیر خبر ببینیم. من هم دلم نمی آید اینجا را ول کنم بروم آنجا ولی دلم هم می خواهد بروم پیشش. یعنی در واقع تفسیر خبر برایم مهم نیست اما او برایم مهم است.

دو:

پای توی گچ می خارد. دردش کمتر شده. اما کبودی ای که از زیر گچ زده بیرون دیگر دارد به سیاهی می زند.

اینها خلاصه اش بود. خیاط باشی گفته بود از تجربیات پای توی گچ بنویسم و من هم یک عالمه به یادش توی دفترچه ام نوشته ام.

سه:

ما یک عالمه  برای تنظیم آنتن خرج کردیم و زحمت کشیدیم و پایمان هم شکست سر همین موضوع و آخرش هم ر.س.ا را نداریم.

چهار:

آپارتمان طبقه اول هنوز فروش نرفته. آتش زده ایم به مالمان و ارزان می دهیم. امروز باز حمید سه ماهه پولِ نزول دار قرض گرفت انگار. به امید اینکه آپارتمان فروش برود تا آن وقت. از فروختن اش ناراحتم. دلم می خواست بماند برای نوین.

پنج:

دیشب سه ی بعد از نیمه شب تلفن زنگ زد. یک مهمان عجیب برایمان آمد. بعدا می نویسم.

شش:

هوای عصر های آخر شهریور را دوست دارم. رنگ آفتابش را هم. دقت کرده اید؟

 

+ کتا ; ٩:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٢٢
comment نظرات ()

جمعه

جمعه ١٩ شهریور

یک:

ماهواره ای آمده بود. حمید صبح زود رفته خوانسار. رفتم بالای خرپشته که ببینم چکار می کند، بی خودِ بی جهت رفتم آن بالا! اصلن برای چه رفتم آن بالا؟ شاید فقط رفتم سلام کنم. نمی دانم! در هر صورت موقع پایین آمدن پای راستم پیچ خورد و افتادم روی شیروانی.

حالا روی پای راستم از کنار قوزک تا نزدیک انگشت کوچک ورم کرده و در حال کبود شدن است و درد می کند. یک "درد" می گویم، یک "درد" می‌شنوید!‌ برای اولین بار در عمرم از شدت درد نمی توانم راه بروم.

گمان کنم باید بلند شویم با نوین تاکسی بگیریم، برویم دکتر یک عکسی چیزی بگیریم ببینیم چی شده.

دو:

یک کارِ بیخودِ بیجهتِ دیگر هم کردم. به ماهواره ای سفارش دادم که فردا برایمان یک دیش موتور دار بیاورد. خرج اضافه ای بود. برای این شبکه ی تازه ر.س.ا . گفت دویست تومان هزینه اش می شود. خب توی این اوضاع می توانستم این کار را نکنم.

سه:

دو تا عروسی هم دعوت شده ایم. یکی یکشنبه و یکی چهارشنبه. کی حوصله دارد برود عروسی؟ حمید حتما دلش می خواهد برود. نمی دانم! شاید هم نه.

چهار:

دوشنبه چهلم مادر است.

 

شنبه ٢٠ شهریور

عکس رادیولوژی توی پاکت توی دستم بود. من روی صندلی چرخدار بودم. دکتر پایم را نگاه کرد و گفت: "شکستیش؟" من سرم را بالا بردم و توی چشم هاش نگاه کردم، کمی خندیدم و گفتم : " فک نکنم!" دکتر گفت :" ولی من فک کنم!" بعد پاکت را از دستم گرفت و عکس را در آورد و توی نور فلورسنت های سقفِ اورژانس نگاه کرد و گفت :" شکستیش دیگه!" بعد اینترن ها را صدا کرد و جمع شدند دور من و بهشان گفت:" احتیاج به عکس هم نداشت. معلوم بود شکسته!"

حالا از زیر انگشت کوچک تا زیر زانوی راستم توی یک گچ سبز رنگ است. دلم خواست جایی اغتشاش بود با این گچ می رفتیم اغتشاشگری!

 

+ کتا ; ۱:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٢٠
comment نظرات ()

.

 

انقد ساکت شده م که صدای فکرای خودمم دیگه نمی شنوم

 

 

+ کتا ; ۱:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۱٩
comment نظرات ()

چهارم شهریور

 

حوصله ی بازی هم ندارم. ببین چقدر اوضاع خراب است! کمی گرمم است. یک چیزی ِ کولینگ تاور خراب شده و امروز قرار است بیایند سرویسش کنند. احتمالن اگر پنجره را باز کنم هوا بهتر خواهد شد. هر چه نباشد شهریور است. اما من حتی حوصله ندارم بلند شوم پنجره را باز کنم.  نشسته ام اینجا پشت مانیتور. فقط نشسته ام اینجا چون اینجا نشستن معنی اش اینست که سرت به چیزی گرم است، حتی اگر نباشد. وگرنه می شود رفت روی مبل هم نشست و خیره شد به دیوار روبرو یا تلویزیون ِخاموش. و رفت توی فکر بهشت زهرایی که صبح قراربود برویم و نرفتیم و در پی آن به صبح اول صبحی که  حمید آمد به من که هنوز خواب بودم گفت که بنزین ماشین را هم پر کرده و اگر می خواهم بروم بهشت زهرا بلند شوم. اما من بلند نشدم گرچه که دلم برای مادرم تنگ شده. یک حال بدیست. می دانم که حتی وقتی بالای سر قبرش هم بروم، او را دیگر ندارم. اما دلم می خواهد بروم. بخصوص که سنگش را هم از وقتی نصب شده ندیده ام. من هنوز دلم گرفته. هنوز سر در گم ام. حمید پریشب گفت طبیعی است. گفت تازه عزیزی را از دست داده ام و هر چه بخواهم اندوهگین باشم طبیعی است  و بعدش من گریه ام گرفت. مثل ابر بهار گوله گوله اشک ریختم. از وقتی مادرم را از دست داده بودم اینطوری گریه ام نگرفته بود.

 

 

 

+ کتا ; ۱:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٤
comment نظرات ()