آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

فرو ریختگی

 

حال مادرم خوب نیست و من نوشتنم نمی آید. راستش خواندنم هم نمی آید. فقط اسکرول کردنم می آید. پایین پایین، پایین تر که هنگامِ آن، نگاه کنم به عدد پیپل یو فالو که کم و کمتر می شود.

گفتیم دکتر بیاید. من فکر می کنم عفونت ادراری شدید باشد. و  از مادری که نه می  تواند بگوید درد دارد و نه می تواند ابراز ناراحتی اش رابه هیچ صورت دیگری نشان دهد، چگونه می توان فهمید که مشکل کجاست؟

 پریشب که ندا اینها اینجا بودند تب داشت. اما حالا دیگر تب هم ندارد. یادم می آید که شوهر خواهر حمید هم روز های آخر تب داشت و بعد تبش برید. همه خوشحال شده بودند که تبش بریده اما دکتر ها گفتند جای خوشحالی ندارد. این مقاومت بدن است که تمام شده.

بقیه ی مغزم خالی است. همین ها هی می چرخد توش .


اما آدم ِ بیرونی باید بلند شود لباس بپوشد چون حمید می آید دنبالش بروند بانک که فقط تا آخر تیر پول دایی را میتواند بگیرد و برای بعد از آن هنوز گواهی قید حیات نرسیده که پول را بگیرد و بریزد به حساب حمید که فردا لازمش دارد و بدبختانه حساب کند که چقدر به بدهی مان اضافه می شود باز و همه ی پول ها را چرا مثل برگ خزان باد می برد؟  

آدم بیرونی به روی خودش نمی آورد که چه غصه ی عظیمی ست تماشای حال مادر. و دارد فکر می کند : آدم تا کجا می تواند احساس ِ فرو ریختگی کند و هنوز روی پا باشد؟ 

 

+ کتا ; ۱:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢٩
comment نظرات ()

غروبانه

 

آفتاب غروب افتاده روی دیوار های غربی ساختمانها. از گوشه  پرده می بینم. هوا زیاد گرم نیست. یعنی توی خانه گرم نیست. بیرون را نمی دانم. توی خانه سکوت است. حمید و نوین خوابند. خواب ِ بیگاه ِ غروبانه. مادر بی صدا روی مبل جلو تلویزیون نشسته. یعنی نشانده امش. می خواستم راه ببرم نشد. پاهایش را نمی توانست صاف نگه دارد. در واقع از زیر بغل آویخته بود به من و اسم این کار راه رفتن نبود.

فقط همین! فکر کن!... فقط همین ! یعنی هیچ حرف دیگری ندارم. فکرم را هی می فرستم دور خانه بچرخد ببیند واقعا چیزی نمی خواهم بگویم؟ دوباره مثل بومرنگ بر می گردد می خورد توی سر خودم. یعنی که نه! و دوباره می گوید : فقط همین! ولی من دلم می خواهد توی این سکوت اقلا صدای کی بورد تلق تلق بیاید. خب می شود نوشت: باید بلند شوم مادر را ببرم دستشویی... کمی هم ظرف توی سینک مانده که می شود شست. می شود نوشت از خودم تعجب می کنم که دارم "جسدی در کتابخانه" آگاتا کریستی را می خوانم. می شود نوشت من بستنی وانیلی را از هر بستنی دیگری بیشتر دوست دارم.

حالا دوباره ازگوشه پرده بیرون را نگاه کردم و آفتاب غروب هم دیگر روی دیوار های غربی ساختمان ها نیست. 

 

 

+ کتا ; ۸:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢۱
comment نظرات ()

تلما و لویز

 

دیدیمش و دوستش داشتیم. در واقع نمی دانم چرا حتی کیف هم کردیم از دیدنش ! 

 

+ کتا ; ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢۱
comment نظرات ()

ای بابا

 

یک:

اه اه اه چه پنجشنبه افتضاحی از صبح شروع شد. آنژیوکت نداشتیم. آقای سرمی قرار بود بیاید. سرم آمینوون را با هر بد بختی ای بود یکی دو روز پیش پیدا کردیم و گرفتیم. حمید صبح بلند شد برود آنژیوکت بخرد. رفت پایین. اینطور که خودش می گوید از در آسانسور هم رفت بیرون. تا در ماشین که رسیده پایش درد گرفته. توی ماشین که نشسته درد آنقدر شدید شده که دیگرنتوانسته تحمل کند و نتوانسته برود و لنگ لنگان و نالان برگشت بالا.

ما حدس زدیم گرفتگی عضلانی باشد و مقداری ماساژ دادیم عضله اش را. کمی بهتر می شود اما دوباره شدید می شود دردش. به آقای سرمی زنگ زدم که خودش آنژیوکت بیاورد. آورد ولی آنژیوکت قبلی که از دوشنبه توی دست مادر مانده بود را چک کرد گفت خوب است و کارمی کند. دو تا آمپول رباکسین هم به حمید زد و رفت. حمید همچنان نمی تواند از شدت درد راه برود. بعد از یکساعت رفتم سرم مادر را هم چک کردم دیدم ملافه زیر دستش خیس خیس شده و سرم ِبه آن نازنینی هم نصفش رفته و معلوم نیست چقدرش درون رگ مادر رفته چقدرش درون رگ ملافه! سرم را بستم و زنگ زدم به آقای سرمی گفت خودت سفتش کن! وا! من چطوری سفتش کنم؟ یکم فشارش بده ! گفتم شما نمی تونین بیاین؟ گفت نه! من الان بازارم.

آمدم سرم را کمی فشار دادم توی دست مادر و بازش کردم اما کشش نداشت. گمانم از رگ خارج شده. دوباره بستمش و زنگ زدم موسسه پرستاری که یک نفر دیگر را بفرستند، گفتند فعلا کسی را نداریم.

آقای سرمی دوباره زنگ زد و وضع سرم را گفتم برایش و اینبار گفت سرم را در بیار. چون یکساعت دیگر خراب می شود. من حیفم می آید سرم آمینو ون را به همین آسانی بریزیم دور.

دو:

عصر آقای میم دعوتمان کرده خانه اش. نمایشگاه عکس گذاشته انگار. دیروز زنگ زد پنج دقیقه با هم حرف زدیم هر پنج ثانیه یکبار گفت تحویل نمی گیری مارو! هر پنج ثانیه یکبار توی دلم گفتم واقعا انتظار داری چه تحویلی بگیرمت ؟! ولی گفتم نه بابا این حرفا چیه؟

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱٧
comment نظرات ()

چهارگانه بی ربطی که توی سر من است

 

یک:

به طرز عجیبی کانال های پارازیتی مان برگشته اند. ما هم ذوق زده هی کانال عوض می کنیم. دو کلمه این طرف گوش می کنیم دو کلمه آن طرف! حالا نمی دانم دستگاه های پارازیت اندازشان خراب شده یا متخصص پارازیت اندازی شان بیمار شده و نتوانسته بیاید سر پستش حاضر شود یا برقشان مثل برق همه جا رفته. و من احتمال نمی دهم که این ها همینطوری با دل خوش پارازیت اندازی را قطع کنند چون به اینکار افتخار هم می کردند. بنا بر این احتمال این هست که هر لحظه آن دستگاه درست شود یا بیماری فرد پارازیت انداز خوب شود یا برقشان بیاید!

دو:

اینکه پدر آدم تا چند سالگی بتواند از بچه هایش حمایت کند خیلی مهم است. اینکه چه دینی داشته باشد که لاجرم دین فرزندانش هم می شود هم خیلی مهم است. عمویم جوان بود که از دنیا رفت. به خاطر ازدواج با یک زن زیبای عرب که توی کویت با هم آشنا شده بودند هم دینش را تغییر داده بود. تا پیش از انقلاب وضع زندگی شان کاملا جور دیگری بود و بعد از انقلاب کاملا تحت فشار قرار گرفتند. عمویم در حالی که کوچکترین فرزندش یکساله بود از دنیا رفت و زن و سه تا از فرزندانش سی سال است دارند توی خانه ای زندگی می کنند که پدرم در اختیارشان گذاشته بود.  در شرایط پس ازانقلاب فرزندانش حق ادامه تحصیل و کار رسمی ندارند. از نگاه من آنجا خانه آنهاست. نه خانه ما اما برادرم بعد از فوت پدر رفته بود گفته بود باید از آنجا بلند شوند و جایی را رهن کنند.

دیروز رفتم دفترخانه و سهم خودم از خانه کرج را دادم به دخترعموم. به هیچ صورتی نمی توانستم نسبت به آن خانه احساس مالکیت داشته باشم. دلم می خواست پدر پیش از فوتش خودش آنجا را میداد به آنها اما نداد. وصیت کرد که یک سومش را ورثه اگر توافق داشتند بدهند به آنها.

سه:

توی این چند روز، چند بار رفتیم دارو خانه های مختلف که سرم بگیریم برای مادر و هی ادا در آوردند و ندادند. برای سرم معمولی قندی - نمکی هم نسخه می خواهند! آخرش خود آقای سرمی برایمان خرید و آورد. کمی عجیب است برایم که چرا نمی دهند. داروخانه چی گفت یک هفته است بخشنامه شده که ندهند.

چهار:

حمید چند بار صدایم کرد و گفت بیا مادرت را ببر بخوابان. مادرم روی مبل احتمالن خوابش برده. آخرین بار ساعت یازده بود که آخرش گفت خب تا یازده و نیم هم بنشین پشت کامپیوتر! الان دارد می شود یازده و چهل دقیقه. برای همین است که دیگر تمرکز ندارم چیزی بنویسم.

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱٤
comment نظرات ()

همه حرف ها

 

 

آدم باید به جایی برسد که همه حرف ها را بتواند به همه آدم ها بگوید

 

 

 

+ کتا ; ٩:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱٢
comment نظرات ()

قرمز

 

نوین دارد پیانو می‌زند. فردا کلاس دارد. فیلمی از زندگی و اندکی از نوازندگی ملیک اصلانیان را دیدیم که روی شوقش گمانم تاثیر گذار بود. چه نابغه ای بوده. باید دستهاش را موقع نواختن می دیدید. آدم باورش نمی شود این همه صلابت را. حداقل در ایران نوازنده ای مثل او دیگر نداریم.

شب دعوت شده ایم به یک مهمانی کمی رسمی. یک چیزی توی مایه های نامزدی. حمید می ماند پیش مادر که من و نوین و سارا بتوانیم برویم. دیروز عصر رفتیم تجریش. اسم آن پاساژ بزرگه که اردک آبی تویش هست چی بود؟ تندیس؟ رفتیم آنجا. ما تادیروز نرفته بودیم آنجا و به همین دلیل نمی دانستیم این اردک آبی که می گویند کجا هست. حالا این دفعه اگر کسی بگوید می دانیم! نوین یک پیراهن راه راه قرمز و خاکستری دارد که برایش سوغاتی آورده اند اما هیچوقت موقعیت پوشیدنش برایش پیش نیامده بود. رفتیم برای آن یک کفش صندل قرمز خریدیم.

یاد دو سالگی اش می افتم که رفته بودیم برایش لباس عید بخریم. یک کت و دامن بود که هم سورمه ای اش موجود بود هم قرمز اش. به نظر من سورمه ایش اش به تن بچه م حالت شیک و قشنگی داشت. یک مرضی داشتم که دلم می خواست نوین از بچگی مثل آدم حسابی ها باشد. همانطور که شخصیت و حرف زدنش بر خلاف سن و سالش خیلی جدی بود. توی مغازه گفت که دوست دارد کت و دامن قرمز را بخرد. من گفتم نه! سورمه ایش بهتر است. او باز گفت نه! قرمز! من باز گفتم نه ! سورمه ای. نوین بغضش گرفته بود و وقتی با کت و دامن سورمه ای از مغازه بیرون آمدیم، قدرت مقابله با تصمیم من را انگار نداشت. اینطور یادم است.

آن عید هر جا می رفتیم همه بهش می گفتند:« کت و دامنت چه قشنگه!»... و نوین بلافاصله می گفت: « بله! ولی من قرمزشو می خواستم ، مامانم به زور سورمه ایشو خرید!!» این ماجرا تا زمانی که آن کت و دامن دیگر اندازه اش نبود همچنان ادامه داشت. ماجرای این لباس را دیگر همه دوست و آشنا و فامیل می دانستند. این شد که من تصمیم گرفتم توی انتخاب رنگ هیچ لباسی ش دیگر دخالت نکنم!

دیشب بغیر از  آن کفش صندل قرمز، بچه‌م یک لاک قرمز و یک شال قرمز و یک تاپ قرمز هم خرید! 

 

 

+ کتا ; ۱:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱٠
comment نظرات ()

همینجوریانه

 

یک:

یک چیزی نمی گذارد راحت فکر کنم، راحت بنویسم. فکرهای خودم نیستند. گم شده اند. رفته اند. انگار همه چیز سطحی شده. دوست داشتنی‌هامان را  زمان از دستمان می قاپد و می برد و ما هر چه به دنبالش می‌دویم، بی‌فایده است.

یک جوری انگار روزها مثل خواب‌ها شده اند.

 شب که می شود از خواب ِ روز بیدار می شویم و همه چیز تمام شده : خنده‌هامان، گیلاس هامان، ابری که از آسمان گذشت، حرف‌هایی که گفتیم. روز که می شود از خواب ِ شب بیدار شده ایم و همه چیز تمام شده: آن دشت های سبز، آن پرش‌های بلند ِ پرواز گونه، مادری که مثل سابق است...  

الان خودم می فهمم چه می نویسم اما نمی‌دانم منظورم را توانسته‌ام برسانم یا نه؟ آیا نیاز به توضیح بیشتر هست؟

دو:

آقا نمک خورده‌ایم و نمکدان شکسته‌ایم و عذاب وجدان گرفته‌ایم بدجور. یعنی همچین آدمی‌ام ها!

 

 

 

+ کتا ; ۳:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٥
comment نظرات ()