آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

ش

 

      نگو که می گذرد شب

      تا هنگامی

      که ما

      همه

      خوابیم

 

 

 

+ کتا ; ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۳٠
comment نظرات ()

.

 

"اگر"
حرف پلیدی ست
برای توجیه فاصله

میان من و 
جایی
که باید باشم 

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٢٠
comment نظرات ()

باز هم سکوت؟

 

بچه ها سلام،
دلم برای همه شما تنگ شده ، اینجا شب و روز با خیال و خاطرات شیرینتان شعر زندگی میسرایم ، هر روز به جای شما به خورشید روزبخیر میگویم ، از لای این دیوارهای بلند با شما بیدار میشوم ، با شما میخندم و با شما میخوابم . گاهی « چیزی شبیه دلتنگی » همه وجودم را میگیرد .
کاش میشد مانند گذشته خسته از بازدید که آن را گردش علمی مینامیدیم ، و خسته از همه هیاهوها ، گرد و غبار خستگیهایمان را همراه زلالی چشمه روستا به دست فراموشی میسپردیم ، کاش میشد مثل گذشته گوشمان را به «صدای پای آب » و تنمان را به نوازش گل و گیاه میسپردیم و همراه با سمفونی زیبای طبیعت کلاس درسمان را تشکیل میدادیم و کتاب ریاضی را با همه مجهولات زیر سنگی میگذاشتیم چون وقتی بابا نانی برای تقدیم کردن در سفره ندارد چه فرقی میکند ، پی سه ممیز چهارده باشید با صد ممیز چهارده ، درس علوم را با همه تغییرات شیمیایی و فیزیکی دنیا به کناری میگذاشتیم و به امید تغییری از جنس «عشق و معجزه» لکه های ابر را در آسمان همراه با نسیم بدرقه میکردیم و منتظر تغییری میمانیدم که کورش همان همکلاسی پرشورتان را از سر کلاس راهی کارگری نکند و در نوجوانی از بلندای ساختمان به دنبال نان برای همیشه سقوط ننماید و ترکمان نکند ، منتظر تغییری که برای عید نوروز یک جفت کفش نو و یک دست لباس خوب و یک سفره پر از نقل و شیرینی برای همه به همراه داشته باشد .
کاش میشد دوباره و دزدکی دور از چشمان ناظم اخموی مدرسه الفبای کردیمان را دوره میکردیم و برای هم با زبان مادری شعر می سرودیم و آواز میخواندیم و بعد دست در دست هم میرقصیدیم و میرقصیدیم و میرقصیدیم .
کاش میشد باز در بین پسران کلاس اولی همان دروازه بان میشدم و شما در رویای رونالدو شدن به آقا معلمتان گل میزدید و همدیگر را در آغوش میکشیدید ، اما افسوس نمیدانید که در سرزمین ما رویاها و آرزوها قبل از قاب عکسمان غبار فراموشی به خود میگیرد ، کاش میشد باز پای ثابت حلقه عمو زنجیرباف دختران کلاس اول میشدم ، همان دخترانی که میدانم سالها بعد در گوشه دفتر خاطراتتان دزدکی مینویسید کاش دختر به دنیا نمیامدید.
میدانم بزرگ شده اید ، شوهر میکنید ولی برای من همان فرشتگان پاک و بی آلایشی هستید که هنوز « جای بوسه اهورا مزدا» بین چشمان زیبایتان دیده میشود ،راستی چه کسی میداند اگر شما فرشتگان زاده رنج و فقر نبودید ، کاغذ به دست برای کمپین زنان امضاء جمع نمیکردید و یا اگر در این گوشه از « خاک فراموش شده خدا » به دنیا نمی آمدید ، مجبور نبودید در سن سیزده سالگی با چشمانی پر از اشک و حسرت « زیر تور سفید زن شدن » برای آخرین بار با مدرسه وداع کنید و « قصه تلخ جنس دوم بودن » را با تمام وجود تجربه کنید . دختران سرزمین اهورا ، فردا که در دامن طبیعت خواستید برای فرزندانتان پونه بچینید یا برایشان از بنفشه تاجی از گل بسازید حتماً از تمام پاکی ها و شادی های دوران کودکیتان یاد کنید .
پسران طبیعت آفتاب میدانم دیگر نمیتوانید با همکلاسیهایتان بنشینید ، بخوانید و بخندید چون بعد از « مصیبت مرد شدن » تازه « غم نان » گریبان شما را گرفته ، اما یادتان باشد که به شعر ، به آواز ، به لیلاهایتان ، به رویاهایتان پشت نکنید ، به فرزندانتان یاد بدهید برای سرزمینشان برای امروز و فرداها فرزندی از جنس « شعر و باران » باشند به دست باد و آفتاب میسپارمتان تا فردایی نه چندان دور درس عشق و صداقت را برای سرزمینمان مترنم شوید .

رفیق ، همبازی و معلم دوران کودکیتان
ف ر ز ا د ک م ا ن گ ر - زن د ا ن ر ج ای ی ش ه ر ک ر ج
9/12/1386 

+ کتا ; ۱:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۱٩
comment نظرات ()

یک پست ِ همینجوری ِ جمعه

 

یک: من بهترم. یعنی در واقع خوبم. نمی دانم چی بود! ویروس بود؟ سردیم کرده بود؟ بقول مادر بزرگ رودل کرده بودم؟ هر چه بود یک روز و نیم بیشتر نبود. استخوان درد شدید و تب هم داشت علاوه بر دل پیچه و تهوع اما گذشت. 

 دو: از قصه ی شکستن ِ سر مادر، دل ندارم که بنویسم. شما هم سوال نپرسید. حالا سه تا چسب مخصوص که بهش می گویند چسب بخیه زده ام روش و نمی دانم بعدش چه می شود. این چسب ها را آیا باید عوض کرد؟ آیا خودش به موقع ور می آید؟ آیا خیس بشود اشکال ندارد؟ و هزار و یک آیا ی دیگر... 

سه: نوین امروز رفته آزمون قلمچی بدهد و حمید الان رفته که بیاوردش. 

چهار: برادرم دیروز بعد از هفت ماه آمد به دیدار مادر. چون از خواهرم شنیده بود که حال مادر خوب نیست. 

پنج: صبح خوابی می دیدم که تویش پر از خرگوش هایی بود که در اندازه های مختلف در خیابان بودند.  فرض کنید همین قدر که ما گربه توی کوچه می بینیم، خرگوش ببینیم. در رنگ ها و اندازه های مختلف. حتی یکی ش را فکر کردم یک سگ بزرگ است اما آن هم یک خرگوش بود. یک کودکی هم بود پنج - شش ماهه که بچه ی ما نبود اما بغل ما بود و توی یک سوپر مارکتی داشت یک آهنگی پخش می شد که یک تکه اش می خواند:" به وقتش با استعدادی...به وقتش با استعدادی! " بعد آن بچه هم شروع کرد یکهو به خواندن با آهنگ و آقای سوپر مارکتی خیلی تعجب کرد!  

این بود یک پست همینجوری ِ من. 

+ کتا ; ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۱٧
comment نظرات ()

تماشا

 

 

 

 

+ کتا ; ٥:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۱۳
comment نظرات ()

کسی چه می داند...

 

 

 

همچنان همه چیز مثل همان آهنگ معروف آرام است. دوران های سکوت داشته بودم پیش تر هم اما این بار انگار از همیشه ساکت ترم. 

شاید چند روزی ننویسم. شاید بتوانم روزی یک عکس بگذارم مثلا. شاید هم همین فردا نطقم گل کند و از در و دیوار بنویسم. کسی چه می داند... 

 

+ کتا ; ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۱٢
comment نظرات ()

همه چی آرومه

 

 

از اون روز به بعد مادرم غذایی را که دهانش می گذارم قورت می دهد. سرم ها را فعلا قطع کرده ایم. سطح هوشیاری اش نسبت به قبل از سرم ها بهتر است. توی تخت خودش را تکان می دهد و قل می خورد. برایش از آن تشک ها هم خریدیم. کمی هم قدرت پاهایش در ایستادن و راه رفتن بهتر شده. 

این بهتر شدن چقدر می تواند دوام داشته باشد را نمی دانم. اما می دانم که سرم ها برایش خوب بوده. یعنی بدن نحیف اش اگر بهش غذا و انرژی برسد، هنوز می تواند دوام بیاورد. 

امتحان های میان ترم نوین تمام شده. حالا باز دو هفته دیگر امتحان های آخر ترم شروع می شود. 

ساکتم کلن. حرفم نمی آید. توی مغزم همه خوابند. سکوت است. می گذارم باشد. 

دارم گاماس گاماس "شب ممکن" را هم می خوانم. زیاده عرضی نیست. اگر هم باشد من الان پیدایش نمی کنم که بیشتر سرتان را درد بیاورم. 

این پست هم بماند یادگار از یک جمعه ی ساکت ِ اردیبهشتی.

 

 

+ کتا ; ٩:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۱٠
comment نظرات ()

ایکاش می توانستم...

 

دیروز از حدود ظهر که خانم پرستار رفت، تا حدود پنج عصر، مقدار کمی سِرم رفته بود. من کمی آن درجه کم و زیاد کردنش را زیاد کردم و تاثیرچندانی نداشت. تا حدود ساعت هفت، کمتر هم شد. شاید این به معنی این بود که کشش رگ بتدریج کم شده بود. و حدود ساعت هفت، متوقف شده. حس کردم بالای آنژیوکت کمی متورم شده و بعد دیدم سرم دارد نشت می کند. این شد که بستم هر دو را و با موسسه پرستاری تماس گرفتم.

یک آقایی آمد و وضع را دید و گفت اگر بتوانیم، یک رگ دیگر می گیریم. نتوانست! خودش هم غمگین شد. مادر هم باز اذیت شد. گفتم :« آقا! یه لطفی بکنین! ... این آنژیو رو از دستشون در آرین بی زحمت، بذاریم چن روز این دستا ترمیم شن، بعد به سرم تراپی ادامه بدیم» آقا قبول کرد و شروع به کندن چسب های دور آنژیو کرد و مادر باز بی قرار شد. آنژیو را که در آورد خون زد بیرون. از آن گذشته دیدم پوستِ از برگ گل نازک ترش که زیر چسبها و آنژیوکت بود بد جوری زخم شده. آنوقت صدایش هم در نمی آید و فقط می تواند برای بیان احساسش تکان بخورد.

حالا آرام است. از دیشب سرم ها را قطع کردیم. گفتم هر طور باشد سعی می کنم غذا بدهم بهش. پانسمان دستش را عوض کرده ام. تترا سایکلین زده ام که چرک نکند. صبحانه نان سوخاری را در چای نرم کرده ام و با قاشق چایخوری گذاشته ام. دهانش. دو دور تا ته سالن راه بردم اش. ولی وقتی می خواستیم برویم توی دستشویی دو زانو یکهو خورد زمین و من نتوانستم نگه اش دارم. با این همه ضعف، استخوان بندی اش خوشبختانه هنوز محکم است. بعد از صبحانه بردمش که کمی استراحت کند. حالا آرام تر است.

از پیام های تان بی نهایت ممنونم. بخصوص راهنمایی های پرستاری برایم بسیار مهم اند. شما را به خدا از من تعریف نکنید. غصه می خورم. کاش می توانستم کاری بکنم.

 

+ کتا ; ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۸
comment نظرات ()

رگ هاش...

 

مادرم امروز خیلی بی قراری کرد. نفس نفس می زد و تکان تکان می خورد. هی می خواست از جا بلند شود و نمی شد. اگر سِرم به دستش وصل نبود می توانستم بلندش کنم اما واقعا نمی شد. نمی دانم درد داشت؟ کجایش درد داشت؟

این آنژیوکت صورتی از روز جمعه تا حالا که سه شنبه است توی دست چپش مانده. میگویند تا چهل و هشت ساعت ایراد ندارد اما هر که می آید نمی تواند ازش رگ تازه بگیرد. رگ های برجسته ای دارد که پرستار ها را گول می زند. برجسته است اما تویش خون نیست. برجسته است اما شکننده است. تا نوک سوزن می خورد بهش می ترکد. الان همه جای هر دو تا دستش کبود کبود شده و پرستار ها دلشان نمی آید آن یکدانه آنژیوکت ِ صورتی را از دستش در بیاورند. آن هم از نقطه ای که رفته توی رگ،سوراخ پوستش هی گشاد شده و دارد تبدیل به زخم می شود. می ترسم چرک کند.

حالا خوابش برده از بس که خودش را تکان تکان داده. از بس که کنارش نشسته ام و مثل نوزادی که نمی فهمیم چه دردی دارد نوازشش کرده ام. از بس توی دلش لابد مثل همان نوزاد گریه کرده.

خانم پرستار گفت دفعه بعد آنژیو کت بنفش و زرد برایش خواهد آورد. این ها نازک ترین هاست. مال نوزادهای نارس است. اما مگر از توی آنها هم می شود این سِرم های لیپو نمی دونم چی چی  که چرب هم هست را رد کرد؟

حالم خوب نیست. بد برزخی ست.

 

 

+ کتا ; ۳:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٧
comment نظرات ()

غریبه ای که منم

 

من دیگر معمار نیستم. معماری نمی کنم. حتی به معماری علاقه هم ندارم!

سالها گمان می کردم شاعرم اما این روز ها دیده ام مدت هاست شعری نگفته ام. فقط شعر های دیگران را می خوانم و هی با خودم می گویم "من دیگر شاعر نیستم"!

خیال می کردم نقاشی هم بلدم اما می ترسم دست به آن هم ببرم و ببینم که دیگر نقاش هم نیستم. برای همین است که هی کاغذ طراحی ها را نگاه می کنم و هی دست به ذغال بردن را به تعویق می اندازم. برای همین است که نقاشی را دوباره هنوز نتوانسته ام شروع  کنم. اما تنها کاریست که امید مرا برای شاید دوباره "من" شدن زنده نگه داشته.

من دیگر داستان هم دوست ندارم بنویسم. نه که سعی کرده باشم و نتوانسته باشم، اصلا نمی خواهم! پیش ترها داستان که می نوشتم ، خودش نوشته می شد. امروز دوست ندارم بروم توی اعماق خودم سراغ حس های قدیمی که ته نشین شده اند، یکی را بکشم از آن میان و بریزمش روی کاغذ.

 به این ترتیب می فهمیم که من دیگر آدمی که بوده ام نیستم. آدم جدیدی هستم که خودم و توانایی هایم را هنوز نشناخته ام. اما این آدم جدید کیست؟ اینجا چه می کند؟ به چه چیزی علاقه دارد و چه خوشحالش می کند؟

فکر کن یک غریبه که هیچ نمی شناسی اش بیاید توی وجودت خانه کند. همچین حسی دارم.

 

 

+ کتا ; ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٦
comment نظرات ()

تو کله ی من چه خبره؟!

 

هنوز نیامده اند. ساعت هشت و پنجاه و یک دقیقه صبح یکشنبه است. قرار بود از آزمایشگاه بین ساعت هفت تا هشت صبح بیایند از مادر خون بگیرند. تازه فکر کنم یک مقدار جیش هم توی پوشک کرده باشد. البته آن ایرادی ندارد چون من هر وقت اراده کنم و مثانه مادر را فشار دهم می توانم به اندازه دلخواه جیش تهیه کنم!

دیشب با هر دو تا دایی هام صحبت کردم. چرا انقدر عزیزند که بعد از تلفن از به یاد آوردن صدا هایشان گریه ام می گیرد؟ الف :من دل نازک شده ام؟  ب: دنیا دارد توی یک سرسره ی بزرگ آدم ها را سر می دهد پایین؟ ج: دلمان می خواهد جیغ بکشیم از زور ناتوانی در بیان احساس و وقتی نمی توانیم اینکار را بکنیم گریه می کنیم؟

دیشب اگر غزل به جای من بود لابد بهش می گفت خوشتیپ شده. خب من ندیده بودم تا حالا انقدر ریش نداشته باشد. الان نوشتن این ها ایراد دارد؟

صدای درآمد. این حمید است که آمده با هم صبحانه بخوریم. گردو هم خریده که با نان  و پنیرمان بخوریم. سبزی خوردن تازه هم خریده که داشته باشیم و میانش اشتباهی به جای شاهی، شمبلیله هم خریده که تنها چیزی که من از شنبلیله می دانم همین است که توی قرمه سبزی هم می ریزند.

آقای پرستارگفت :«نمی دانم تحصیلات شما چیست اما.. » داشت جمله اش را ادامه میداد که حمید پرید وسط حرفش و با خنده

*

خب این یادداشت در همین جا در ساعت هشت و پنجاه و هفت دقیقه رها شده و من مجبور شده ام بروم سر صبحانه.

الان نه و سی و هفت دقیقه است. از آزمایشگاه هنوز نیامده اند و تلفن زدم که بپرسم یادشان رفته یا می آیند که کسی گوشی را بر نداشت.

حالا شما هی دارید با خودتان می گوئید که پاراگراف نیمه تمام پیش از ستاره چه بوده است که حمید پرید وسط حرفش و با خنده ... خب بگذار از اول پاراگراف بنویسم شاید بیاید:

آقای پرستارگفت:« نمی دانم تحصیلات شما چیست اما...» داشت جمله اش را ادامه میداد که حمید پرید وسط حرفش و با خنده گفت که« ما هر دو بی سوادیم!» مثل شاگردهایی که وسط درس معلم ها مزه می پرانند! و آقای پرستار هم خندید و گفت « اختیار دارید!» و بعد بی مکث باز داشت ادامه می داد که«... ما واحد هایی درباره ارتباط بین قوانین فیزیک و بدن انسان گذرانده ایم که ...» بعد حمید دوباره پرید وسط حرفش و گفت که «ما هر دو معمار هستیم» !   آقای پرستار گفت:« به به !» و باز سعی کرد جمله اش را تمام کند. من راستش بقیه اش را کامل گوش ندادم اما درباره وارد شدن سرم به بدن بود و سرعت جریانش و فشارخون و اینجور مسائل.

حالا این وسط چرا یاد این تکه افتاده بودمش را اما انتظار نداشته باشید که به یاد داشته باشم.

نه و چهل و شش دقیقه است و هنوز از آنها که قرار بود از آزمایشگاه بیایند خبری نیست. این یعنی آبرو برایشان نمانده دیگر در جهان!

 

+ کتا ; ٩:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٥
comment نظرات ()

ای دل غمدیده حالت به شود!

 

الان وضع مادر اینجوری است. آن سرم زرد، سرم قندی و نمکی و ب کمپلکس است. آن سرم سفید، بقول آقای پرستار سرم کله پاچه ایست که زده می شود توی رگ. دو تا سرم کله پاچه دارد مادر. دو تا سرم چلوکباب! می گویند این ها را که بخورد چاق و چله خواهد شد!

حالا من باید یادم بماند که چطور هر سرم که تمام شد درِ ورودی اش به آنژیوکت را ببندم و آن شیر سه راهی را چطور بپیچانم. باید مواظب هم باشم که هر دو تا قطره از سرم زرده، یک قطره از سر سفیده بچکد که هر دو تقریبا با هم تمام شوند. باید مواظب هم باشم که آنژیوکت از توی دست مادر در نیاید چون رگ گرفتن ازش با وجودیکه همه رگ ها واضح و مبرهن است، اما مشکل است چون خانم پرستار نتوانست برایش سرم را وصل کند و دو بار سعی کرد و هر دوبار رگ مادر پاره شد و آخرش مجبور شد به آقای رئیسش زنگ بزند که خودش بیاید اینکار را بکند.

یک دکتری هم آمد مادر را ویزیت کرد که دکتر باحالی بود. قدش بلند بود و خودش می گفت صد و هشت کیلوست و باید وزن کم کند. خودمانی و راحت بود. ژست دکتر ها را نداشت. همین دوستداشتنی اش کرده بود. صدای ریه های مادر را گوش داد و گفت که خیلی خوب ازشان مراقبت کرده ایم چون به نظر او ریه های مادر خشک بود و صدای نفس های عمیقش راحت و قشنگ بود.

بچه ام هم امروز گلودرد گرفته بود و فردا امتحان فیزیک دارد.

 

+ کتا ; ٧:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۳
comment نظرات ()

می گذرند؟ نمی گذرند؟

 

نگران من نباشید. حالم خوب است. روحیه ام خوب است. مادرم زنده است هنوز. من زنده ام هنوز. هیچ اتفاق بدی نیافتاده.

فقط ساکتم و ثانیه ها را نگاه می کنم. می گذرند؟ نمی گذرند؟

حال مادر امروز خوشبختانه بدتر از دیروز نبود. سرم دیروزی خوب بود برایش. یک ب کمپلکس هم تویش بود. مادرم امروز توانست صبح کمی نان قندی حل شده در شیر بخورد، ظهر هم کمی غذای میکس شده همراه کمی ماست. فکر میکنم یک روز در میان اگر  سرم برایش بزنیم خوب باشد. چشمهای نازنین اش را باز می کند و آدم را نگاه می کند هنوز. کمی هم توانست دستش را به سینک دستشویی بگیرد و بایستد.

از زخم بستر می ترسیدم. باز من ِ خرآمدم توی اینترنت و تصاویر "بِد سور" سرچ کردم و تصاویر وحشتناکی دیدم که خواب از چشمم پرانده. البته چیزی نشده هنوز برخی جاهای پشت اش کمی ملتهب شده. به آن آقایی که آمده بود سرم وصل کند نشان دادم یک چسب های مخصوصی زد. به داروخانه امروز گفتم یک اسپری داد گفت در مرحله التهاب ، ظرف چند ساعت ترمیم می کند پوست را. امیدوارم اینکار را بکند. بیست میلی لیتر است، بیست هزار تومان!

 

 

+ کتا ; ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٢
comment نظرات ()

مسئله این است

 

حال مادر روز به روز، شاید هم ساعت به ساعت بد تر است. گفتیم بیایند تو خانه برایش سِرُم وصل کنند شاید کمی جان بگیرد.

حرفی نمیتوانم بزنم.  فقط شده ام نگاه. کمی هم دلپیچه دارم. مثل وقت هایی که امتحان های سخت داشتم.

یادم می آید که مادربزرگ، همینطور روزها روی تخت دراز کشیده بود و من که از همه کنجکاو تر و از همه کوچک تر بودم ، چند وقت یکبار می رفتم و چشم می دوختم به حرکت آرام سینه اش که بالا و پایین می رفت. بعد یک روز هرچه نگاه کردم دیدم هیچ حرکتی نمی بینم. مادر را صدا کردم و گفتم که مادر بزرگ دیگر نفس نمی‌کشد.

توی فکرم بعد از مادر چکار باید بکنم؟ چقدر به درازا می کشد این عمر؟

مادرم می گفت دوست ندارد توی مقبره خانوادگی زیر سقف باشد مزارش. می گفت دوست دارد بر گورش آفتاب بتابد و باران ببارد. می گفت دوست دارد یک بید مجنون هم بالای سرش باشد. عاشق بید مجنون بود. مادرم بار ها گفته بود دوست دارد روزی که می میرد، هوا نه گرم باشد و نه سرد. مادرم گاهی هم به شوخی می گفت توی باغچه ی خانه خاکش کنم! مادرم می گفت نگذارم زندگی اش اگر مثل مادر بزرگ تبدیل به زندگی گیاهی شد، طول بکشد. این ها همه را آن موقعی می گفت که مادربزرگ مثل ِ الانِ خودش شده بود.

من آن موقع هی می گفتم این حرف ها را نزنید مادر. سعی می کردم گوش ندهم. خودم را بزنم به راهی دیگر ! اما توی دلم می گفتم :«تو که می گویی نگذاریم زندگی گیاهی ات دوام بیاورد پس چرا خودت مادر بزرگ را نمی کشی؟!»

حالا هرچه به مغزم فشار می آورم یادم نمی آید که آن اواخر مادرم به مادر بزرگم چه می داد بخورد؟ سِرُم هم که بهش وصل نبود...

 

 

+ کتا ; ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۱
comment نظرات ()