آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

سفره ی سال نو

 هی با خودم گفتم بچینم؟ نچینم؟

 دل و دماغ ندارم. اولین سالیست که مادرم نیست. با اینکه این سال های آخر بیمار بود، دلم می خواست برایش هفت سین بچینم. با اینکه خودش از وقتی خواهرم ندا را از دست داده بودیم دیگر حوصله ی عید و هفت سین را نداشت، اما من دلم می خواست برایش هفت سین بچینم. شاید برای اینکه بهش نشان دهم که من خوبم، من شادم. من افسرده نیستم ، من دل و دماغ  دارم. که شاید او هم برای خاطر دل من لبخند بزند. و چقدر لبخندش زیبا بود. حتی همین سال های آخر هم با اینکه نمی توانست حرف بزند اما چشم هایش می درخشید وقتی به شمع های سفره ی سال نو نگاه می کرد. 

امسال مادر ندارم. لازم نیست برایش دل خودم را شاد نشان بدهم. 

از نوین پرسیدم بچینیم یا نچینیم؟ گفت برایش فرقی نمی کند. هر طور من راحتم. آخرش نچیدیم.

امسال هفت سین نداریم. به احتمال زیاد وقت تحویل شدن سال نو هم خوابیم. مادربزرگم می گفت "موقع تحویل سال، هر آدمی به هر کاری مشغول باشد ، تا آخر آن سال به همان کار مشغول خواهد بود." بگذار ما هم  سالِ خرگوش را بخوابیم! 

سال نوی همه شما که این نوشته را می خوانید سبز و شاداب

 

+ کتا ; ٩:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢٩
comment نظرات ()

یک محبت هایی فراموش نمی شوند

 

الان تقریبن دیگر همه چیز رو به راه است . البته ایده آل نیست ولی حد اقلِ ممکن فراهم است. - ایده آلش این بود که مثلن پرده های سالن را هم رسیده بودم بشورم که نرسیدم، یا اینکه تمام رخت و لباس هایمان شسته شده باشد که نشده  یا اینکه گل برای بالکن بالا و یک دسته گل هم برای خانه خریده باشم که نخریده ام.- اما خانه نسبتن تمیز است. آن بالا برای سکونت موقت نوین آماده شده. ملافه ها عوض شده. کمد برای دایی خالی شده. شیرینی و میوه داریم و الان فقط چند تا تکه ظرف توی سینک هست که باید بشورم و خودم هم باید بروم حمام. چون هر چه خاک توی خانه بوده الان توی سر من است!  ساعت دوازده و نیم بعد از نیمه شب است. ما باید چهار و ده دقیقه فرودگاه باشیم. تصمیم دارم نخوابم. این میان از سر شب تا به حال هزار بار توی دلم از لطف یک دوست که جای خالی برادر را برایم پرکرده ذوق مرگ شده ام. از یک تلفن ساده اش که پرسید:"دایی تون داره میاد کمک نمی خواین؟"‏ 

 

 

+ کتا ; ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢٠
comment نظرات ()

?

 


چند صد قرن است
که شاعران
در انتظار بهارند
این زمستان را ؟

 

 

+ کتا ; ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱٢
comment نظرات ()

درهم و برهم

 

خانه ی ما الان پُر از سر و صداست : تق تق تق تق ، خِر خِر خِر خِر ، خیخو خیخو خیخو خیخو، رررررر ررررررر ررررررر دَق دَق دَق .... همینطور هی تکرار شونده و بی رحم به این بچه که سر درد داشت مثل همیشه و آمده قرص خورده کمی خوابیده که سرش بهتر شود بعد بتواند به درسش برسد. 

اصلن نمی خواهم فکر کنم امروز چندم است و چند روز به چی مانده. خانه ما بدجوری در هم و برهم است. آن بالا، زیرسازی ِ کف اش ساخته شده. بتن اش هم ریخته شده. سنگش هم خریده شده اما نصب نشده. زیرش همینطور تیر آهن است. قرار است دو - سه جایش چراغ بخورد. حمید می گفت چراغ ها روکار و اکپوز باشد و تیرآهن ها را نپوشانیم. من اصرار کردم که بپوشانیم. حالا می گوید طول می کشد و طول کشیدنش به او مربوط نیست در نتیجه تقصیر من می‌شود. یکی توی دلم می گوید کاش این کار را الان شروع نکرده بودیم.   

فردا هم که سه شنبه است. اولین سه شنبه است از سه سه‎شنبه ی آخر سال. من یک دنیا خرید دارم. آن بالا را باید برای اقامت نوین مجهز کنم که دایی که می آید ساکن اتاق فعلی نوین شود. یک دنیا کار دارم. ولی هیچکار نمی کنم. نشسته ام گوش سپرده ام به این سر و صدا ها ببینم کی تمام می شوند...

 

 

+ کتا ; ٦:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٩
comment نظرات ()

یک پست ِ شماره ای

 

یک: ده و نه دقیقه شب پنجشنبه است. توی سایت های خبری نوشته اند که جو ِ شهر از بعد از ظهر امروز به شدت امنیتی شده. این موضوع هم فکر آنها که دور از کشور هستند را سخت مشغول کرده هم فکر ماهایی که داخل کشور هستیم را. هی ما منتظریم آنها از یک کانالی یک خبری را به ما بدهند که ما اینجا نمی توانیم به دستش بیاوریم و آنها منتظرند ما یک اتفاقی را که اینجا می افتد برایشان گزارش بدهیم. 

دو: ده و دوازده دقیقه شب پنجشنبه است و حمید و دو تا از همکاران شرکت اینجا - توی خانه ی آشفته ی ما- جلسه دارند. سوال یک- چرا خانه ی ما؟ سوال دو- چرا خانه ی ما آشفته است؟ 

سه: ده و سیزده دقیقه ی شب پنجشنبه است و آنها از ساعت هفت تا به حالا اینجا جلسه دارند چون دوباره از شهرداری رفته اند در ِ شرکت ما را پلمب کرده اند. بار قبل که پلمب کرده بودند، حدود یکی دو ماه پیش بود و به ما فرصت داده بودند تا آنجا را از حالت اداری در آوریم و به حالت مسکونی تبدیل کنیم تا این چند ماه که از قرار داد اجاره اش باقی مانده بگذرد. ولی وقتی بازرس شان آمده دیده آنجا مسکونی شده مبل و فرش و میزنهار خوری و تخت هست و ایرادی نمی تواند بگیرد، توی آن اتاقی که کتابخانه بوده، گفته این کتابخانه حالت ِ اداری دارد! بهش گفته اند آقا! مگر توی خانه آدم نمی تواند کتابخانه داشته باشد؟! بعد نگاهی به تخت انداخته و گفته بالش و ملحفه ندارد! بعد هم همکارمان را بیرون کرده و در را پلمب کرده و رفته و گفته باز برویم شهرداری تا بهمان بگوید چکار کنیم! فکر کنم می خواهد یادمان بدهد که آدم چطوری دستش را توی جیبش می کند و پول در می آورد. حمید هم از این ماجرا عصبانی و خسته شده و حاضر نیست دست توی جیبش کند. با وکیل صحبت کرده که چطور می شود از اینها شکایت کرد؟! بهش می گویم ول کند. اما او ول نمی کند. بهش می گویم حوصله داری؟ می گوید برای اینها آره! 

داشتم چه می گفتم؟ آهان  سوال دو - خانه ما آشفته است چون بنایی داریم. داریم سقفِ این پایین یا به عبارتی کفِ آن بالا را کمی تا حدودی گسترش می دهیم. مبل های هال پرت و پلا و مقوا پوش شده اند. تلویزیون هم جمع شده. آخ آخ امشب ساعت ده و نیم که به تلویزیون نیاز داریم! باید بروم بزنمش به برق که ببینم توی این برنامه دیروز امروز فردا می خواهند چه بگویند... 

چهار: ده و بیست و دو دقیقه شده. آنها هنوز اینجا هستند. من بروم تلویزیون را رو به راه کنم. 

پنج : از پریروز هم دیش ها را جمع کرده ایم که اگر این طرف ها آمدند از بروز خسارت جلوگیری کرده باشیم اما این ها برای خیط کردن ما هم شده انگار این طرف ها نمی آیند. خلاصه که اوضاع جالبی داریم 

شش: ده و بیست و چهار دقیقه شد و دارم فکر می کنم فقط دو هفته یعنی دقیقن دو هفته به آمدن دایی مانده. یک خانه تکانی ِ دو هفته ای باید بکنم. 

هفت: دیشب باز خواب می دیدم مادرم توی بهشت زهرا پیش از تدفین زنده شده. زنده بصورت گیاهی. بهش سرم غذایی وصل کرده بودند. من از دکتر خواهش می کردم سرم ها را قطع کند. دکتر نگاه عجیبی بهم می انداخت. انگار که من قاتل باشم

هشت: ده و بیست و هفت دقیقه شده و در این فکرم که آیا در سه دقیقه ی باقی مانده می توانم بروم تلویزیون به آن سنگینی را از آن طرف بکشیم این طرف و بزنمش به برق؟

+ کتا ; ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٥
comment نظرات ()

برای آن نخ نازک

 

 

خب من الان دیگر حتی دسترسی به جی میلم هم ندارم. ساعت دو و سی و یک دقیقه بعد از ظهر است. فقط می توانم اینجا بنویسم. هیچ کار دیگری توی اینترنت نمی توانم بکنم. 

دلم مثل همیشه هم شور می زند و هم بی تابی می کند که زود تر برود ببیند چه خبر است. از هر طرف گزارش می رسد که اوضاع خطرناک به نظر می رسد.

گفتم یک نخ نازک امید هست که همه به آن آویخته ایم. دوست گفت ببین این نخ نازک چقدر محکم است که بعد از تحمل این همه فشار هنوز پاره نشده. 

راست گفت

 

 

+ کتا ; ٢:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱
comment نظرات ()