آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

مگس ریزه ها

 

یک عالمه مگس ریزه کشتم. آن هم چی؟ با دست! مگس ریزه ها روی شیشه ی پنجره مسابقه دو راه انداخته بودند و هر کدام توی خط خودشان داشتند مستقیم می رفتند بالا. من می خواستم چشم هایم را دقیق کنم توی قسمت های تاریکِ بیرون پنجره که ببینم برف می آید یا نه و مگس ریزه ها مزاحم اینکارِ من بودند. من هم یکی یکی کشتمشان. دستم را مشت کردم و مشتم را از سمت انکشت کوچک می کوبیدم رویشان. قدرت فرار هم نداشتند . خیلی هاشان بچه بودند. البته نسلشان همینطور کوچک می ماند تا آخر عمرشان اما بعضی هایشان خیلی کوچک بودند.

 پایشان از وقتی به خانه ما باز شد که ممد آقا گلدان ها را برد پایین و از خاک باغچه ریخت سرشان و دوباره آوردشان بالا. یک مدت باهاشان مبارزه کردیم. مبارزات شیمیایی با پیف پاف بودار و بدون بو. پیف پاف بود دار بهتر بود اما حمید تازگی ها همه ش دوست دارد پیف پاف بدون بو بخرد که تازه بویش بد تر پیف پاف بو دار است. بعد که دیدیم مبارزه باهاشان فایده ندارد و قدرت تولید مثل آنها بیشتر از قدرت نسل کشی ماست، از مبارزه دست کشیدیم و تصمیم گرفتیم تا جایی که مزاحمت جدی برای مان فراهم نکرده اند کاری به کارشان  نداشته باشیم. اما خب الان دارم فکر می کنم آنها که انقدر دست به تولید مثلشان خوبست که با این همه مبارزات ما از بین نمی روند، خب اگر ما دست از مبارزه بکشیم دیری نخواهد پایید که جمهوری خود مختار اعلام کنند توی خانه ی ما. 

 

 

+ کتا ; ٢:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٢٥
comment نظرات ()

این حرف ها گفتن دارد؟

یک: من دیگر فلسفه ی نوشتن در این وبلاگ را نمی دانم

دو: پس مجبورم همینطوری بی فلسفه بنویسم. 

سه: حمید دارد فوتبال ایران و نمی دانم کجا را نگاه می کند و برخلاف اینکه اولش گفته بود دلش می خواهد ایران ببازد، اما وقتی ایران گل اول را زد ، بوسیله دست زدن تشویقشان کرد و به همین وسیله ما فهمیدیم که خوشحال شده. 

چهار: امروز با دایی ام حرف زدم و گفت که یک هفته مانده به نوروز می آید. این یعنی خبر ِ خوب. یعنی خوشحالی، یعنی بغل های محکم، یعنی احساس خوش آیندِ امنیت ِ وجودش. 

پنج: اتاق خودمان و اتاق نوین را تمیز کرده ام. مدت ها بود اینکار را نکرده بودم. گرد گیری اساسی ، حتی زیر تخت و پاتختی. پاک کردن شیشه ها. بیرون ریختن یک مقدار آت و آشغال اضافه، حتی لحافمان را هم شستم. گلدان های گل کلیویا یا همان خورشیدی را هم گذاشتم پشت پنجره اتاق ها که آفتاب بخورند که شاید بهار گل بدهند. وقتی خریده بودیمش،یک گلدان بود و گل داشت. اما الان شده پنج تا گلدان از بسکه بچه زائیده. اما بچه هایش گل نداده اند. امسال دارم ماهی یکبار بهش کود هم می دهم. خب مثل همه ی امیدهایمان که از دستشان نمی دهیم، من هم امیدوارم که این بهار شاید گل بدهند. 

این حرف ها گفتن داشت؟ 

شش: امروز تولد حمید بود. نوین یک کیک خخخخخخخیلی خوشمزه پخت. فکر کنم اگر برود توی کار شیرینی پزی آخر و عاقبت خوبی داشته باشد. 

هفت: دارم فکر می کنم حال من هم شاید خوب باشد. ساناز گفت شش ماه بهم فرصت می دهد که حالم خوب شود و تا الان شده پنج ماه. 

هشت: پشت زمینه ی همه این فکر ها اما ، آن هواپیما که افتاد، آن ها که در زندان هستند، آنها که اعدام می شوند هر روز... 

 

+ کتا ; ٩:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٢۱
comment نظرات ()

یک پست کاملن همینجوری

یک: این یک پست ِ کاملن همینجوری است. همینجوری! همینجوری که من نشسته ام پشت مانیتور و دارم ساعت را آن گوشه ی پایین سمت چپ  اش نگاه می کنم که نُه و هجده دقیقه ی شب است و نوین یک وری روی تختش دراز کشیده و دارد درس می خواند و صدای تلویزیون می آید اما واضح نیست و حمید؟ خیال کردید پای تلویزیون نشسته؟ نه! دارد آن بالا را رنگ می کند. 

 دو: حمید و نوین رفته اند رنگ خریده اند برای آن بالا. من می خواستم سلیقه ی نوین باشد. نوین می خواست رنگ و وارنگ باشد. آخرش با چند تا قوطی رنگ های زرد و فیروزه ای برگشتند. ورودی ِ آن بالا را یک فیروزه ای مایل به سبز زده بود که به بقیه ی جاهای خانه اصلن نمی آمد. من البته در این باب چیزی نگفتم اما شاید از نوع نگاه کردنم این موضوع را فهمیدند و الان حمید دارد رنگش را کمی متعادل تر می کند. بگذریم. چون اصولن موضوع مهمی نیست و فقط توی یک پست ِ همینجوری ممکن است به چنین موضوعی پرداخته شود. 

سه: الان ساعت شده یازده و ربع ! وقتی داشتم سطور بالا را می نوشتم دختر دایی ام زنگ زد. دو - سه تا از آشنایانش دارند از آمریکا می آیند و به یک محل اقامت یک ماهه نیاز دارند و فکر کرده بود بهشان بگوید بروند خانه ی مادر ِ من و من نا امیدش کردم. آن خانه الان دیگر وضعش از خانه خانم هاویشام هم خراب تر است. به علاوه اینکه با این روابط صمیمانه ای که بین من و خواهر و برادرم حکمفرماست کلن فکرش را هم نباید کرد. بله؟ بله! 

 چهار: بعد از تلفن دختر دایی ام، رفتم به تماشای گریزآناتومی در ام بی سی پرشیا. و بعدش هم نور! اصلن نمی دانم چه شد که مشتری ِ پر و پا قرص ِ سریال نور هم شدیم! احتمالن چون بلافاصله بعد از گریز آناتومی پخش می شود! ولی الان از صبح همینطور ثانیه شماری می کنم ببینم کی وقت پخش نور می شود! برای خودم هم باور کردنی نیست. از بس که این سریال احمقانه است بخصوص با این دوبله ی وحشتناکش. اما انگار توی دلم یک آدم احمق نشسته که دلش می خواهد این سریال را دنبال کند!! 

پنج: چند روز پیش داشتم دفترچه یادداشت هایم را می خواندم. مال همین سال هشتادو نه، روز هایی که بیماری ِ مادر سخت شده بود و لحظه به لحظه جلوی چشم هام بیشتر آب می شد، اما اسم چند دوست، کنار آن همه سختی و پریشانی ، لا به لای صفحه ها زیاد تکرار شده بود که دیدم چقدر برایم وجود آن اسم ها عزیز بوده اند و اگر حضورشان نبود، تحمل آن روز ها برای من و حمید و نوین قطعن خیلی خیلی سخت تر می شد. 

شش: ؟ شش نداریم دیگر. داریم؟ نداریم! 

+ کتا ; ٩:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱٤
comment نظرات ()

آن وقت...

.

این هم احساس بدی نیست که آدم حس کند هر آنچه که گفتنی داشته را تا به حال گفته. 

آن وقت می تواند تا آخر عمر با خیالی آسوده ساکت بماند. 

.

.

 

+ کتا ; ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۸
comment نظرات ()