آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

دلم می خواهد این روز ها ...

 

اوایل می ایستاد و می شستم‌اش. بعد که دیدم ایستادنش خطرِ زمین خوردن دارد، یک چهار پایه برای اینکار خریدیم و مادر را می نشاندیم روی چهار پایه زیر دوش. امروز دیدم دیگر نشستن روی چهار پایه هم امنیت ندارد برایش.  

وان را آب ولرم ریختم و مادرم را مثل کودکی در آغوش گرفتم و بردم گذاشتمش توی وان. چه کوچک، چه سبک بود.

دلم می خواهد این روز ها همه ش از مادر بنویسم. حتی شب ها که می روم کنارش تا وقتی که خوابم می‌بَرَد، توی دفتر چه ام از مادر می نویسم. توی ذهنم می گردم دنبال خاطره روز های خوبش. کودکی می شوم باز در آغوشش.

 

 

+ کتا ; ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۳۱
comment نظرات ()

گریه

 

امروز زیادی بی حوصله ام. توی این بی حوصلگی مهمان هم داشتم. دختر دایی ام با دخترش اول صبح آمده بودند دیدن مادر مثلا. من هنوز خوابالو ! مادر هنوز خواب.

دختر دایی ام یک مقدار با دیدن مادر گریه کرد. من دیگر حس ِ گریه کردن ندارم. لابد تاثیر قرص های آرامبخش و ضد افسردگیست.

دختر دایی ام گریه می کرد و با چشم های خیسش به من نگاه می کرد و می گفت :"بمیرم برا دلت!" در حالی که دل من عین خیالش نبود انگار. کمی هم خجالت کشیدم که مثل دیوار فقط نگاه می کردم و بی احساس بازی در آوردم.

 بعد یاد آن گریه ی تمام نشدنی ام  در آن غروب  افتادم که توی شرکتِ تخت طاووس، تنها  بودم و تلفنی فهمیدم دکتر از روی نتیجه ام آر آی گفته بیماری مادر آلزایمر است...یادم آمد که آن روز مدت ها با صدای بلند گریه کرده بودم. انگار مادرم را همان موقع از دست داده بودم.

 

+ کتا ; ۱:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢٩
comment نظرات ()

زندگی

 

حالا دیگر به وضوح می بینم که حال مادرم بد تر است. دیگر نمی تواند راه برود. آن راه رفتن های بی هدف و تمام نشدنی اش این بار دیگر تمام شد. اما یادش می رود که نمی تواند راه برود و قصد برخاستن می کند و به جای برخاستن می افتد. حالا می نشانمش روی مبل، و میز را می کشانم جلویش و یک بالش هم می گذارم توی بغلش. نمی دانم این ها را پیش تر هم نوشته بودم یا نه؟

دیروز حالش خیلی بد بود. تب داشت. از خواب بیدار نمیشد. همینطور چهره ی استخوانی اش با دهان باز توی رختخواب ، دم های کوتاه کوتاه می کشید و بازدم های بد بو پس می داد. پنجره را باز کردیم و هوای بهار دوید تو. حمید می گوید خوابیدن بیمار توی تخت، بیماریش را تشدید می کند. باید سعی کنیم بلندش کنیم، راهش ببریم، دست ها و پاهایش را تکان دهیم. بی حرکت ماندن بد است. هم بدن را خشک می کند هم باعث ذات الریه می شود. لابد راست می گوید. مادر حدود ساعت دو که بیدارشد بلندش کردم و به زور چند قدم سعی کردیم راه برود. خودش دیگر به تنهایی نمی تواند و باید زیر بازویش را گرفت. نمی دانم تا چند روز می توان به این کار ادامه داد؟ ...

دیروز غذا هم نتوانست بخورد. من قاشق قاشق می گذاشتم توی دهانش و او نمی توانست غذای له شده را حتی ببلعد. از طرف دیگر لبش غذا ها آرام می آمد بیرون و هی با دستمال پاک می کردم.  این یکی دیگر شوخی ندارد. اگر نتواند غذا بخورد باید از طریق لوله غذا را بفرستیم توی معده اش. از این کار بدم می آید. فکر می کنم اذیت می شود. چاره ای هست؟ برای تامین آب هم کم کم باید سرم داشته باشد. نه می تواند راه برود، نه می تواند حتی یک کلمه را دیگر تکرار کند. اسم این هنوز زندگی است؟

 

+ کتا ; ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢۸
comment نظرات ()

توی این دنیا

 

دارم فکر می‌کنم وقتی نوین کوچک بود بلد بودم چطور مادری باشم. بلد بودم در آغوش بگیرمش، تا دوسال تمام شیر بدهمش. بازی کنیم با هم، کتاب بخوانیم، شعر بخوانیم و بچرخیم، آسمان و آفتاب و ماه را نگاه کنیم، بعد که بزرگ تر شد، الفبا بخوانیم، بلد بودم وقتی هنوز مدرسه نمی رفت، می آمد توی آشپزخانه، کتاب به دست می پرسید:« اینی که شکل ِ ج ی جوجه می مونه ولی سه تا نخطه زیرش داره چیه؟» بهش جواب بدم چ !

بلد بودم دیکته شب بگویم وقتی کلاس اول بود، تحقیق علوم کنیم وقتی کلاس دوم بود، روزنامه دیواری بسازیم وقتی کلاس سوم بود، بلد بودم هی کتاب بخریم و بخوانیم با هم. بلد بودم که شل سیلور استاین آدم نازنینی ست. بلد بودم کتاب های آقای مرادی کرمانی چه حال و هوایی دارد، بعدش بلد شدم رولد دال هم تخیلش اش برای رشد تخیل بچه عالی است و بعد خودش افتاد کم کم توی اقیانوس کتاب ها و شنا کرد و شنا کرد و از من بهتر شنا کرد.

بلد بودم آشپزی یادش بدهم. گاهی به دلخواه، گاهی به اجبار، بخصوص که خودش خوش اشتها و خوش ذوق هم هست. آشپزی را دوست دارد و حتی دستپختش از من بهتر است.

بلد بودم گوشش رابا موسیقی کلاسیک آشنا کنم. بلد بودم آن اوایل که پیانو را شروع کرده بود بنشینم کنارش و تمرین هایش را نگاه کنم و هی تشویقش کنم. بلد بودم برای تمرین های کوتاهش ترانه بسازم که توی ذهنش بماند.

دارم فکر می کنم اما حالا که دیگر بزرگ شده، یکهو انگار از همه آنچه من بلد بوده ام عبور کرده. دارد پله هایی را می رود بالا که نفس من نمی کشد دنبالش بروم. دارد وارد دنیای آدم بزرگ ها می شود. دنیایی که من توی مرزش مانده ام و جرات نکرده ام پا را از آستانه اش فراتر بگذارم.

بلد نیستم بهش بگویم درس بخوان ، چون خودش درسخوان تر از من است. بلد نیستم بهش بگویم عاشق نشو، چون خودم عاشق پیشه تر او بودم. بلد نیستم بهش بگویم آینده ات را در مشت بگیر چون خودم نتوانسته ام این کار را بکنم.  بلد نیستم  آدم بزرگ ها چطور توی دنیای بزرگسالی راه می روند که زمین نخورند. توی این دنیا نه راه را می دانم و نه چاه را...

 

 

+ کتا ; ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢٧
comment نظرات ()

زخم

 

زندگی نمی گذارد دو روز پشت سر هم نفس راحت بکشیم! صبح اول صبح یک آقایی زنگ زد گفت وکیل است و گفت همان وقت بلند شوم بروم ببینم چه می گوید! اگر الان نمی توانم بروم، ساعت سه بعد از ظهر بروم. گفت برادرم رفته پیشش و حالا این آقای وکیل می خواهد مشکلی که میان ما هست را حل کند. صدایش یک جوری به نظرم مثل معلم های تربیتی مدارس بود! گفتم شماره تماسش را بدهد، بهش خبر می دهم که چه موقع می توانم بروم و خدا حافظی کردم.

به حمید گفتم، گفت خب ما هم با یک وکیل برویم که به مسائل قانونی وارد باشد. بعد زنگ زد به همان شماره  و گفت که اوایل هفته با یک وکیل خدمتتان می رسیم.

دارم فکر می کنم وکیل، وکیل، وکیل،.. وکیل غریبه، یعنی شرح آن همه ماجرا از دوسال و نیم پیش دادن. یعنی به یاد آوردن و درد کشیدن.

باز شدن زخم این مسائل آزارم خواهد داد. خاطراتی را زنده خواهد کرد که مثل زخمی خوب نشونده با پانسمان و مسکن آرامش کرده باشیم و زخم از درون به جای اینکه خوب شود هی پیشرفت کرده باشد. کاویده باشد و فرو رفته باشد. باید طاقت بیاورم باز.

 

 

+ کتا ; ۱:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢٥
comment نظرات ()

دلا کی به شود کارت اگر اکنون نخواهد شد و دو!

 یک:

این روز ها به ترند. سبک ترند. سبک ترم.  دیشب شب خوشی بود. مهمان های عزیزی داشتیم. در این حد که مرا به این فکر برد که تا این سن رسیده ام و به این حس توجه نکرده ام که مهمان وقتی عزیز است، وقت غنیمت می شود.

مرسی که آمدید، که ماندید، که گفتید و شنیدید و لحظه ها تبدیل به خاطره شدند.

 

 یادداشت بالا را دیروز نوشته بودم و ثبت موقت زده بودم و داشتم دنبال یک عکس می گشتم که بگذارم زیرش که ابتدا برق رفت و سپس تا نیمه شب اینترنتمان به دلیلی شبیه کابل برگردان قطع بود.

امروز چند کلمه ای که توی مغزم وول می خورده را توی دفترچه یادداشت نوشته ام. درباره اینکه باید طبقه دوم که فعلا بصورت موقت شرکت است را تخلیه کنیم و دنبال جا بگردیم.

نمی دانم ارزش دارد اینجا بنویسم یا نه.

دو:

کلا از وقتی رفته ام توی ده تا وبلاگی که دویچه وله به رای گذاشته همه ش حس می کنم این چیزها که من می نویسم که قابل این حرفها را ندارد!

روزهای آخر رای گیری ست. راستی یک یادداشت هم نوشته ام در این باره که کلا به رای گذاشتنشان در دو مورد ایراد دارد. یکی اینکه یک وبلاگ از افغانستان را با ده تا وبلاگ از ایران توی یک گروه گذاشته اند. خب هر چه کاربر افغانی است می رود به همان یکی رای می دهد و در مقابل رای کاربرهای ایرانی بین ده تا وبلاگ تقسیم می شود. اگر قرار بود ایران و افغانستان با هم در یک گروه قرار بگیرند خوب بود که مثلا پنج تا وبلاگ افغانی و پنج تا وبلاگ ایرانی انتخاب میشد که رای گیری بتواند عادلانه برگزار شود. دوم اینکه وبلاگ مملکته داریم هم یک وبلاگ گروهی است که نویسندگان زیادی دارد. و طبیعتا دوستان و آشنایان هر نویسنده دایره گسترده تری را تشکیل می دهند تا وبلاگ های انفرادی و تک نفره و اگر قرار است وبلاگ های گروهی به رای گذاشته شوند هم باید بین چند تا وبلاگ گروهی رقابت باشد.

الان

 زندگی در بامیان اول است با ٣٩ درصد آرا

مملکته داریم دوم است با ٢٢ در صد آرا

 پیاده رو و من سوم هستیم با ۶ درصد آرا

سرهرمس مارانا  و دختر دستفروش مترو  و کمانگیر چهارم هستند با ۵ درصد آرا

و نوین می گوید خب این انصاف نیست. چون وبلاگ سرهرمس خیلی خوب است.

 پی نوشت:

آقای نویسنده وبلاگِ بلاگ نوشت هم لطف کرده اند، در معرفی آنکس که نداند  پستی گذاشته اند. از زحمتی که کشیده اند سپاسگزارم.

 

+ کتا ; ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢۳
comment نظرات ()

خلاصه گزارش دیروز

یکِ بعد از ظهر یکشنبه است.

حمید الان دوباره رفت برای قسمت دوم اسکن. یک پاکت شیر برای مقابله با اثرات سوء رادیو اکتیو و دو تا دستمال حوله ای هم برای زیر سرش برد چون می گفت آن تخت هایی که می خوابانندشان برای عکس گرفتن خیلی کثیف است.

 توی برگه ای که داده بودند دستش، نوشته بود :" داروی شما بین ساعت دو تا سه تزریق خواهد شد و اسکن شما دو ساعت بعد از آن انجام می شود."دارم فکر می کنم طفلکی دو ساعت باید آنجا بنشیند و مردم را تماشا کند. کاش حواسم یا حواسش بود یک کتاب می برد. حواس من فقط اول بود که دفترچه بیمه و کارت بیمارستانش را جا نگذارد که دم در دادم بهش گذاشت تو جیبش و دوم که رفته بود دم آسانسور و در را بسته بود من یکهو چشمم به کلاهش افتاد که مطمئن بودم با این بادی که بیرون می وزد حتما می خواست برداردش و یادش رفته و بر داشتم و دویدم که تا آسانسور نیامده بدهم دستش. و دیگر به بقیه جهات قضیه منجمله چگونه گذراندن اوقات فراغت در هنگام انتظار فکر نکردم.

دیروز صبحانه و دارو های مادر را صبح زود دادم و نوین را ساعت هفت رساندیم به ایستگاه مینی‌بوس مدرسه و هفت و نیم هم ما توی بخش هسته ای بیمارستان بودیم و مادر با کمربند ایمنیِ بسته و درهای قفل، توی ماشین نشسته بود تا حدود یک ربع به ده که معاشر فرهنگی مان این بار در نقش فرشته نجات ظاهر شد و زنگ زد که توی محوطه بیمارستان است و آمده برای کمک. (لطف بزرگی کرد بهمان. و خداوند عالم خیر و برکت و عمر دراز سرشار از شادی بهش بدهد. و بداند که  این ثواب ها بی جواب نمی ماند و خداوند و برای هر ذره کار نیک پاداش نیک در نظرخواهد داشت. و خلاصه که انشاالله خیر از جوانی اش ببیند وبد در روزگارش نبیند و خدا آرزوهایش را بر آورده کند ) به این ترتیب بود که من توانستم مادر را برگردانم خانه و مادر نازنینم که خسته هم شده بود به محض برگشتن خوابش برد.

آن ها اگر اشتباه نکنم حدود ساعت یک بعد از ظهر برگشتند و هر چه به معاشر فرهنگی مان اصرار کردیم که لااقل نهار بماند، نماند و من فقط یک لیوان شربت بهش دادم و تمام مدت فکر می کردم شربت زیاد ریخته ام و آب کم ریخته ام و زیاد شیرین است و حتی پرسیدم آب بیاورم گفت نه. ولی شربتش را خوب هم نزده بود و شربت ها مانده بود ته لیوان.

نتیجه اسکن انگار خوب بوده. البته هنوز جواب را به ما نداده اند و ما هم به  دکتر نشان نداده ایم اما آن کسی که اسکن کرده گفته خوب است. و نیازی به رژیم غذایی ندارد و منعی هم برای مصرف داروی خاصی ندارد. و خیالمان از این بابت مقدار زیادی راحت شده.

 

+ کتا ; ۱:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢٢
comment نظرات ()

بدون عنوان!

 

فردا صبح ساعت چهار و نیم گمانم باید بیدار شویم. چون حمید باید از ساعت پنج به بعد چیزی نخورد. چاره ای نیست. مادر را هم باید بلند کنم، حاضر کنم  و همراه خودمان ببریم بیمارستان قلب چون که حمید تست و اسکن دارد و چون حاضر نیست از دوستان  برای همراهی کمک بگیریم و دلش نمی خواهد همه بفهمند که ما کسی را نداریم که توی چنین موقعیتی همراهی مان کند. به نظرش خوب نیست اینکار. نمی دانم چرا. هر چند که من بهش یاد آوری کردم که :«من همه زندگی مونو تو وبلاگ نوشتم این سال ها و بچه های وبلاگستان و گودرستان همه می دونن این موضوع رو. » و بعد از مدتی سکوت گفت که نگهبان ساختمان را با خودش به عنوان همراه می برد اما من حاضر نیستم نگهبان ساختمان را با خودش ببرد برای تست ورزش و اسکن قلب. دلم نمی خواهد خب! ‏پریروز به من گفته بود یکی از کارمند های شرکت را با خودش می برد اما دیروز که اون آقا برای احوالپرسی تلفن زد ، درباره فردا که به همراه احتیاج داریم هیچی بهش نگفت. اون آقا هم که خودش خود به خود علم غیب نداشت که بفهمد! عقلش هم نرسید کف دستش را بو کند مثلا شاید چیزی به ذهنش برسد. می خواستم دختر عمویم را بگویم بیاید صبح پیش مادر که خودم بتوانم با خیال راحت تری همراهش بروم اما هر چی فکر کردم دیدم نمی توانم بهش بگویم هفت صبح اینجا باش. این یعنی شیش و نیم مثلا بیچاره باید به خاطر ما از خانه ش در بیاید که هفت  برسد به ما. ‏در ثانی بالاخره باید مادر را صبح زود بیدار کنم چون اون هم اگر حتی صبح زود قرار می شد بیاید ولی بلد نبود که با مادر چکار باید بکند و چطور دستشویی ببرد و صبحانه بدهد.‏

از آن یکی طرف، سی تومان با دفترچه برای اکوکاردیوگرافی داده بودیم. بعد توی یک ماجرای مسخره نتیجه اکو پاره شد. حمید می خواهد بگوید گم شد، افتاد توی جوی آب مثلا یا از تاکسی پیاده شدیم جاماند تو تاکسی. چمیدانم خلاصه یک بلایی سرش آمد دیگر. مهم نیست چه بلایی.  حالا باید یکبار دیگر یک دکتری توی دفترچه بنویسدش. و دوباره سی تومان دیگر بدهیم که بدهکار از دنیا نرویم. یا اینکه اصلا آزاد برویم اکو بگیریم دوباره. کلا پول در مرام ما چیز کاملا بی ارزشی ست که فقط به درد دور ریختن می خورد و بس. حالا به هر نحوی که دور بریزی اش مهم نیست. و ما به این ترتیب انسان های خجسته ای شده ایم. . .

 

+ کتا ; ۸:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢٠
comment نظرات ()

چه توان کرد که سعی ِ من و دل باطل بود!

یک:

دیروز رفتیم مطب دکتر بهروز. مرد نازنینی ست. همانطور که بیست سال پیش هم نازنین بود. اما چقدر شکسته شده. البته من انتظار نداشتم که همان چهره بیست سال پیش اش را ببینم اما انقدر تغییر را هم تصور نمی کردم. این همه خاکستری این همه لاغر، این همه که موهای سرش کم پشت شده، این همه که ریش گذاشته... فقط چشمهایش همان چشمها بود با همان نگاه عمیق و هوشمند.

همان اول کار که گفتم به پیشنهاد دوستی حدود یکسال است که فلوکسیتین می خورم، بدون هیچ درنگی گفت:« میدونی فلوکسیتین چقد آمار خودکشی رو برده بالا؟!»

این را پیشتر فروغ هم بهم گفته بود. البته نه همین جمله را اما گفته بود که فلوکسیتین برای آدم هایی که تمایل به خودکشی دارند خوب نیست. من دقیقا این را حس کرده ام.  از دنیا دل کندن برای فرار از ناراحتی راحت ترین و کوتاه ترین راه می شود.

دو ساعت تمام پیش دکتر بودیم. از شش تا هشت شب. اما مگر می شود توی دو ساعت این شش سال بیماری مادر و این دوسال و نیم پس از مرگ پدر و این همه جدال بر سر احقاق حقوق از دست رفته مان در شراکت ساختمان و یک عمر غصه ی بیماری روانی خواهر و مشکلات مالی و بیکاری و اختلافات حل نشدنی با برادر، که همه دست به دست هم داده و زمینه ساز این حال کنونی شده را شرح داد؟

خلاصه جریان این شد که فلوکسیتینم را کم کنم. و کم کم قطع کنم و به جایش دو تا قرص جایگزین داد. یکی دپاکین و یکی هم سیتالوپرام. قرار شد دو هفته بخورم و بعد دوباره بروم پیشش. آزمایش هایی هم برای کم خونی و تیروئید و کنترل هورمونها داد. گفت بخصوص برای تیروئید مشکوک است. نمی دانم چشم هایم آیا بیشتر از حد معمول مگر ور قلنبیده شده؟ چون گفت حالت چشم هام مشکوک است!

دو:

اینترنتمان امروز از صبح قطع بود. یک اس ام اس آمده بود گفته بودند از هجدهم به مدت ٧٢ ساعت اختلال خواهد داشت. حالا نمی دانم این ٧٢ ساعت را یک طوری جبران می کنند یا نه.

سه:

حمید شنبه ساعت هفت و نیم صبح تست ورزش به همراه اسکن قلب دارد. توی برگه ای که بهمان داده اند نوشته اند :« حضور همراه الزامی ست» اما هنوز نمی دانم چه کسی همراهش خواهد رفت. یا اگر خودم بخواهم همراهش باشم مادر را به که بسپرم. آدم گاهی همینطور راه می رود و راه می رود و راه می رود و هیچ حواسش نیست چقدر دور و برش خالی ست. توی همان برگه نوشته ٣-۴ ساعت ممکن است طول بکشد.

چهار:

هوا صبح خیلی گرم بود عصر دوباره خنک شد. چه باد و بارانی هم آمد...

پنج:

گلدانهای مادر را از آن روز که باغزل رفتیم آب دادیم دیگر نتوانسته ام بروم آب بدهم. چند روز شده؟ کی بود آنروز اصلا؟

شش:

بچه م دارد بزرگ می شود. امشب رفت تولد دوستش یاسمن. شیکان و پیکان و عطر زده با کیف مهمانی که دستش گرفته بود، دل من را هم با خودش برد. هر چه هم بهش گفتم شال سرت را یک کمی بکش جلو که نکند گشت ارشادی ها بهت تذکر بدهند، گوش نداد. دارم فکر می کنم من چقدر بچه حرف گوش کنی بودم به مولا!

هفت:

در روایات متعدد آمده که هفت عدد خوبی است. بخصوص که آدم را یاد نیک آیین می اندازد.

 

+ کتا ; ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢٠
comment نظرات ()

زنبور یزدی!

 

این را به یاد مایلا و کلکسیون عکس های حشرات و خزندگانش گرفته بودم. برای خودش هم فرستادم.

اما این پست تقدیم به مهدیه که گفت در این دنیای فیلتر شده چطور آپلودش کنم.

.

قسمت آخر نحسی سیزده را سعی می کنم امروز تایپ کنم.

 

 

+ کتا ; ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱۸
comment نظرات ()

تا آخر این راه سبز ...

 

+ کتا ; ۱:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱٧
comment نظرات ()

نحسی سیزده - بخش سه

 

حمید روی صندلی چرخدار نشسته بود پشت در اتاق پزشک کشیک اورژانس و آقای آمبولانسی هنوز دسته های پشت صندلی چرخدار را در دست داشت. به من گفت دفترچه بیمه اش را بدهم بهش. دفتر چه را از توی کیف نوین در آوردم و دادم بهش. او هم کارت آمبولانس را گذاشت لای دفترچه و دوباره داد دستم و گفت بروم پذیرش. اشاره کرد به انتهای یک راهروی خیلی دراز و ادامه داد که برایش کارت اورژانس بگیرم. وقتی راه افتاده بودم صدایش آمد که گفت:« شماره ورودی آمبولانسمان ... (الان یادم نمی آید چی بود اما یک چیزی شبیه) 2031 است.» و من داشتم دور می شدم. سعی می کردم تند تر از معمول بروم. راهرو دراز بود و من هنوز نگران.

بعد با کارت دیگری که پذیرش بهم داد برگشتم پشت همان در و هنوز حمید و آقای آمبولانسی هم همانجا بودند. نفر قبلی که یک خانم مسن دیگربه همراه دخترش بودند، از اتاق آمدند بیرون و آقای آمبولانسی صندلی ای که حمید روی آن نشسته بود را هل داد توی اتاق.

دکتر حمید را نگاه کرد و ما سلام کردیم و بعد حمید داستانش را دوباره تعریف کرد که درد، بی قرارش کرده و چهار تامسکن خورده و خوب نشده ولی وقتی آقای آمبولانسی بهش نیتروگلسیرین داده خوب شده و برای همین الان اینجاست. دکتر یک برگه داد دست من و گفت ببرمش پذیرش ِ اورژانس و بگویم نوار قلب. دیگر آقای آمبولانسی نبود و دسته های صندلی چرخدار توی دست های من بود و آرام کشیدمش عقب و از اتاق خارج شدیم و رفتیم توی اورژانس و و برگه را دادم به همین خانمی که بهم خودکار داده. برگه را نگاهی انداخت و گفت:« اون بیماری که با آمبولانس آوردن ایشونن؟» گفتم :«بله!» و گوشه لب هایم را که هی می خواست برود پایین به زور کشیدم بالا.

بعد گفت ببرمش توی اتاق سمت چپی و بخوابانمش روی تخت تا بیایند نوار قلب بگیرند.

.

آنجا خوابیده بود روی تخت و بغض من داشت منفجر می شد. کنار آن تخت معلوم نیست با چه قیافه ای ایستاده بودم که دستش راگذاشت روی قلبم وگفت :« اوه اوه! تو که حالت بد تره از من! » بعد آقای پرستاری که داشت رد می شد را صدا کرد و گفت :« این خانم طپش قلب شدید داره» گفتم :« نه بابا چیزیم نیست!» آن آقا پرسید ایندورال می خورم؟ گفتم پروپرانولول؟ سر تکان داد دوباره گفت ایندورال! گفتم بله روزی ده میلیگرم اما امروزیادم رفته بخورم. و همان وقت حواسم جمع شد که الان کلی از نیمه شب گذشته و در واقع امروز شده فردا. گفت:« خب همینه دیگه!» بعد یادم آمد که فلوکسیتینم را هم یادم رفته دیروز بخورم. آقای پرستار گفت همراهش بروم که بهم ایندورال بدهد و من راه افتادم دنبالش رفتم جلو ایستگاه پرستاری و یک قرص کوچک سرخابی بهم داد.

برگشتم پیش حمید و منتظر ماندیم و آنجا بود که چشم هام خیس شد و هی اشک ها را پاک کردم از روی گونه هام. یادم نیست حمید چی گفت اما همان وقت آقای پرستار دوباره آمد و مشغول گرفتن نوار قلب شد. وسط گرفتن نوار قلب ، دکتر هم آمد و ایستاد تا نوار گرفته شد و آنرا گرفت دستش و نوار را نگاه کنان رفت بیرون. بعد خانم پرستار آمد و گفت ببریممش روی تخت شماره چهار.

حمید بلند شد و کفش هایش را پوشید و آمدیم اینجا روی تخت چهار. آقای پرستار آمد و ازش خون گرفت و لوله آزمایش پرخونش که اسمش روی آن نوشته بود را داد دستم و گفت همراه یک برگه که خانم پرستار بهم می دهد ببرم آزمایشگاه.  حمید ازش پرسید نوار قلبم چطور بود؟ گفت خوب بود ولی آزمایش هم لازم است.

رفتم ایستگاه پرستاری و از خانم پرستار برگه را که داشتم می گرفتم نگاهی به لوله پرخون که کج گرفته بودم دستم انداخت و گفت: «نریزیش!!» من هم نگاه ِ گیجم را به لوله انداختم و سعی کردم صاف بگیرمش. بعد گفتم:« آزمایشگاه؟» گفت :«انتهای راهرو... آکواریوم ِ ماهیا کجاس؟ ... همونجا!» انگار که من حتما می دانم آکواریوم ماهی ها کجاست!

بعد همان راهروی دراز را که بسوی پذیرش رفته بودم دوباره طی کردم و دیدم انتهایش نوشته آزمایشگاه. بعد چشمم توی فضای نیمه تاریک ِ نیمه شب ِ بیمارستان دنبال آکواریوم ماهی ها گشت و یک آکواریوم ِ بزرگ و قشنگ و پر ماهی هم آنجا بود.

 

+ کتا ; ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱٥
comment نظرات ()

نحسی سیزده - بخش دو

 

ترسیده بودم مثل سگ! شاید رنگم هم پریده بود. بغض داشتم و سرم داغ داغ بود. ضربان قلبم خیلی رفته بود بالا. سر در گم رفتم اتاق نوین و چراغش را روشن کردم . بیدارش کردم و گفتم :« حمید حالش خوب نیس. ما باید بریم بیمارستان. بیا اون اتاق مواظب مادر باش.» بیدار شد و با چشمهای درشت و خواب زده اش گفت:« خاک برسرم... چی شده؟» گفتم:« زنگ زدم اورژانس ، اومدن میگن باید ببریمش بیمارستان» هراسان شد و دوباره گفت :« خاک بر سرم...» .

من رفتم اتاق خودمان لباس عوض کنم. مادر خواب بود و دهانش باز مانده بود. شلوار عوض کردم و یک ژاکت هم زیر مانتو پوشیدم و شال برداشتم. خواستم کیف بردارم یادم آمد بند کیفم توی جریان کیف قاپی پاره شده وکیف ندارم. دوباره رفتم اتاق نوین و گفتم:« یه کیف بهم بده!» بعد خودم در کمدش را باز کردم و این کوله کوچک را برداشتم و خالی اش کردم روی تختش و همین دفترچه را گذاشتم تویش و موبایل را از روی پاتختی اش برداشتم و رفتم.

همراه حمید و آقاهای آمبولانسی و و نگهبان ساختمان رفتیم توی آسانسور. حمید گفت:« من فک کردم شاید علائم آنفولانزا باشه!» و خندید. من قلبم داشت از توی دهانم می آمد بیرون. آقا های آمبولانسی به هم نگاه کردند و لبخند زدند. حس کردم دوستشان دارم. آرام و خوش خلق و مهربان بودند.

برای اولین بار در عمرم رفتم نشستم روی آن نیمکت آبی کنار برانکار بیمار توی آمبولانس و آوردندمان اینجا. بیمارستان لباقی نژاد.

حمید را نگذاشتند از از آمبولانس با پای خودش بیاید بیرون. گفتد حرکت کردن برایش خطرناک است. و یکی از آقاهای آمبولانسی دوید رفت برایش یک صندلی چرخدار آورد. حمید را آرام نشاندند روی صندلی چرخدار و از رمپ ورودی اورژانس بردند تو و من از پله های کنار رمپ دویدم بالا.

.

خانم تخت کناری بیدار شده و ناله های کوتاه کوتاه می کند و به سرمی که بهش وصل است نگاه می کند. ساعت حالا به سادگی خوردن یک لیوان آب شده پنج  ونیم و یک ساعت دیگر اگر نوشتن را ادامه دهم می شود وقت ِ گرفتنِ جواب ِ آزمایش. کجا بودم؟... آهان! ورودی اورژانس...

 

+ کتا ; ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱٤
comment نظرات ()

نحسی سیزده - بخش یک

 

 

یک خودکار نارنجی رنگ در دست دارم که در حکم مواد مخدر است برایم. نتوانستم نشستن و ننوشتن را تاب بیاورم. اول توی کیف نوین - که خودم خالی اش کرده بودم برای اینکه همراهم بردارم-را خوب گشتم ببینم خودکار هست یا نه. نبود. فکرم رفت دنبال خودکار بنفشی که عرفان بهم داده بود و آن توی کیف خودم بود. بعد آرام آرام ، قدم زنان راه افتادم از اورژانس رفتم بیرون. آن روبرو یک چیزی شبیه میز پذیرش بود و کسی پشت آن نبود و راهروی بیمارستان نیمه تاریک بود. رفتم پشت آن میز را نگاهی انداختم. یک دفتر بزرگ ِ باز بود. مثل دفترهای حضور و غیاب کلاس های درس. اما از خودکار در میان صفحات یا اطرافش خبری نبود.

بعد، از در ِ ورودی اورژانس رفتم بیرون. هوا خنک و سبک بود. گفتم شاید بوفه ای چیزی پیدا کنم که بتوانم ازش خودکار بخرم اما بسته بود. یک دویست و شش نقره ای که موتورش صدای روشن بودن می داد اما راننده اش دیده نمیشد ، توی محوطه جلوی ورودی اورژانس توجه ام را جلب کرد. رفتم جلو دیدم خانمی تویش خوابیده. بعد یک درخت را دیدم که پرشکوفه بود، دو تا درخت توت قرمز هم آنجا بود و یک درخت ارغوان.

برگشتم توی اورژانس. دوباره آمدم نشستم روی صندلی همراه بیمار تخت چهار، روبروی ایستگاه پرستاری. حمید خواب است اما من خوابم نمی آید.آقای توی آزمایشگاه یک برگۀ زرد کوچک داده دست من و گفته جواب را ساعت شش و نیم صبح بگیرم. ساعت الان نزدیک پنج صبح است اما آن موقع شاید یک ربع پیش بود که دیدم نمی توانم نشستن و نگاه کرده را راحت تحمل کنم. رفتم جلوی پیشخوان ایستگاه پرستاری و به خانم و آقای پرستاری که آنجا نشسته بودند - و چند دقیقه قبلش داشتند درباره جراحی پلاستیک حرف می زدند و خانم پرستار هی دست به دماغ عمل کرده اش می زد،- گفتم: « ببخشید مزاحم شدم!» هر دو به من نگاه کردند. لبخند کمرنگی شاید زده باشم وقتی پرسیدم :« می تونم یه خودکار از شما.... در اینجا هر دو خودکار هایی که دستشان بود را بطرفم دراز کردند و من جمله ام را تمام کردم که .... برای یکی دو ساعت قرض بگیرم؟» در اینجا هر دو خودکارهای تعارف شده را غلاف کردند و خانم پرستار چشم هایش کمی گرد شد و گفت:«یکی دو ساااعت؟!» "یکی دو ساعت " را بایک لحنی گفت که نمی  توانم توصیف اش کنم ولی شاید توصیف نکرده هم شما بتوانید تصورش کنید. من لبخندم را کمی معصومانه کردم و سر تکان دادم که یعنی بله! بعد آنها چشم دواندند دنبال خودکار دیگری زیر پیشخوان و این خودکار نارنجی را دادند دستم و من تشکر کنان آمدم از توی کیف نوین این دفترچه را بیرون آوردم و نوشتم: "یک خودکار نارنجی رنگ در دست دارم"

.

حمید بلند بلند خر و پف می کند و گاهگاهی این خانمی که سمت راست من آنسوی پردۀ تخت شماره سه نشسته نگاه های چپ چپ به ما می اندازد. او مادرش را آورده و مادرش به پهلوی چپ خوابیده ومن صورتش را می بینم. یک سِرُم هم توی دستش هست و بی صدا خوابش برده.

دلم نمی آید حمید را بیدار کنم و بگویم خر پف نکند! چهارتا مسکن خودش خورده و یک نیتروگلسیرین هم آقای آمبولانسی بهش داد.

داشتم دیوانه می شدم موقعی که نیتروگلسیرین را خورد و پنج دقیقه بعد درد کتف چپ اش خوب شد. به آقای آمبولانسی خندید و مرا نشان داد و گفت:« همین که آدم می بینه یه نفر نگرانشه خوبه! » آقای اورژانسی گفت:« البته الان که سه نفریم که نگرانیم!» و خودش و همکارش را هم نشان داد. بعد گفت وقتی دردتان با نیتروگلسیرین تسکین فوری پیدا کرده باید جدی اش گرفت و بهتر است همراه ما بیایید و برویم بیمارستان که نوار قلب بگیریم.   

 

 

+ کتا ; ٢:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱۳
comment نظرات ()

و اینچنین است که...

یک:

آدم نمی تواند به کسی که به کمک نیاز دارد اما در خواست کمک نمی کند، کمک کند. حتی اگر کمکی از دستش بر بیاید.

آدم حتی اگر به آن که به کمک نیاز دارد، چنین کمکی که از دستش بر بیاید را بدون هیچ چشمداشتی بکند، ممکن است به غرور طرف بر بخورد. و آن کمک را قبول نکند.

و اینچنین است که برخی به بخت خودشان پشت پا می زنند.

دو:

قرمه سبزی پخته ایم ماه. کشک بادمجان هم.

سه:

من گفته باشم هر که میخواهد بیاید عید دیدنی همین امروز بیاید ها. هم میوه داریم هم شیرینی هم نهار ! تازه برای بعضیها لجند آو د سیکر هم داریم.

چهار:

انگشت کوچک دست راستم در اثر کش و واکش با آقای دزد موتور سوار درد می کند. آنچنانکه شیفت سمت راست ِ کی بورد را وقتی می خواهم آی با کلاه بنویسم نمی توانم بگیرم. یعنی در این حد!

پنج:

سیزده به در آخرش کجا شد؟ اوین درکه؟

 

 

 

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱٢
comment نظرات ()

یک پست یک دو سه چهار پنجی

گاهی وقت ها باید یک پست یک دو سه چهار پنجی نوشت.

یک:

 حمید فردا نهار مهمان دعوت کرده. تصمیم کبرا دارم قرمه سبزی بپزم. اما روی این اصل که مهم ترین کلمه توی زندگی فعلی من "شاید" می باشد، هیچ چیز معلوم نیست. ممکن هم هست که مثلا مجبور شویم کالباس بخریم با نان ساندویچی بگذاریم روی میز که مهمان ها خودشان زحمت ساندویچ کالباس درست کردن را بکشند! حالا یکهو یاد پدر عرفان افتادم که می گفتند: ما بد می دانیم وقتی مهمان داریم از بیرون غذا بیاوریم. یک جور بی احترامی به مهمان محسوب می کنیم این را.

دو:

حمید و مادر جلوی تلویزیون خوابشان برده. باید رفت ملافه ای شمدی چیزی انداخت رویشان که سرما نخورند انگار.

سه:

نونینمان یک عالمه درس دارد و آدم را می ترساند که شاید درس ها تا شنبه تمام نشوند. نونینمان کمی هم دلش گرفته فکر می کنم.

چهار:

ظهر با آزاده و مانیا رفتیم رستوران موفتار. خاطره خوبی شد. رفته بودیم البته به قصد آن آقا بد اخلاقه ی توی خیابان جم که می گفتند پاتوق گربه هاست اما بسته بود. فکر کنم آهِ آنها که می خواستند بیایند و نشد با هم برویم گرفتمان!

پنج:

گمانم باید بلند شوم برای مهمان های فردا کمی خودم را به زحمت بیاندازم.

 

+ کتا ; ٧:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱۱
comment نظرات ()

مرا می‌بخشید

 

هشت صبح است. با سردرد و کمی حال تهوع از خواب بیدار شده ام. مادر مثل هر روز، پیش از من بیدار بود و هی بلند می شد کمی توی اتاق راه می رفت و باز می آمد دراز می کشید و باز سی ثانیه نشده بر می خاست و توی این تناوب کمی هم تلو تلو می خورد و می ترسیدم نکند بخورد زمین.

بلند شدم بردمش دستشویی شاید راحت شود. بعد دوباره دراز کشیدیم و یک دقیقه بعد مادر باز به نشست و برخاست ِ خودش ادامه داد.

توی این فکر بودم که به پیام کوتاه ِ گویا جواب بدهم یا اصلا عکس العملی نداشته باشم؟ نوشته بود:" وقت نداری جواب ِ سلام و تبریک بدی؟" و من توی سرم غوغا ست هنوز از این جواب ِ نداده و باز هیچ نمی گویم. اصولا هیچ نگفتن بهتر است از حرف هایی که حق ِ "حرف" را بلد نیستند ادا کنند. یک شعر کوتاه* دیروز توی گودر دیدم خوب بود. شاعرش را نمی دانم که بود اما شاید همان را برایش بفرستم. شاید هم نفرستم. چه سلامی؟ چه تبریکی؟ چه حالی؟ چه احوالی؟ درثانی آدم ها این همه از هم دور می شوند و باز توقع دارند که دل ها همچنان نزدیک مانده باشند؟!

حالم خوش نیست. از اتاق آمده ام بیرون و در را بسته ام که مادر نیاید بیرون فعلا. شاید خوابیده شاید همچنان دارد هی بلند می شود و تلو تلو می خورد و دوباره می خوابد. البته که دلم شور می زند که نکند توی این تلو تلو خوردن های پیاپی اتفاقی بیافتد و این خودش یک مرض است.

شاید بهتر است مسکن بخورم. شاید مسکن کمی مرا از این حال در بیاورد. شاید هنوز خوابم. شاید باید بیدار شوم که روز بتابد و چرخ بچرخد.

*

مرا می‌بخشید که تبریک نمی‌گویم
نه عیدهایتان را
نه تولدهایتان را.
مرا می‌بخشید
برای شادباش در انتظار روزی هستم که در تقویم نیست،
روزی شبیه روز "مبادا"
با این تفاوت که "بادا".
روزی که شادی یک "بودن" است
"شدن" نمی‌خواهد.

 

 

 

+ کتا ; ۸:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱٠
comment نظرات ()

موهبت ِ "وقت"

 

خط آخر پست پیش را که نوشتم زر زر گریه م گرفت. نمی دانم چرا. فقط می دانم که نگرانم. نمی دانم نگران چه ام حتی!

حالا کمی بهترم. یعنی حد اقل گریه ام بند آمده. یک خط فاصله هایی توی ذهنم مانده بین کلمه هایی که به هم مربوط نیستد. مثل : من - تو - او - ما - کجا - دنیا - کجا - ...

حالا نوین دارد غذا می پزد. نمی دانم چه می پزد. بوی سیب زمینی می آید.

حمید دارد فیلم می بیند. نمی دانم چه فیلمی.

من داشتم توی گوگل برای گذراندن موهبت "وقت" ی که بهمان عطا شده دنبال عکس های ابراهیم گلستان می گشتم. غزل دیشب گفت که حمید شکل ابراهیم گلستان است و اضافه کرد که "حتما خودش میدونه" من گفتم "نه!" و غزل تعجب کرد که :" چطور کسی تا حالا بهش نگفته؟!"

 

 

+ کتا ; ٢:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٩
comment نظرات ()

گریه

 

دکتر می گفت تو بهار افسردگی ها تشدید میشه. شاید برا اینه که انقدر دلم گرفته؟ اصلا من سر پیازم یا ته پیاز که بخواد دلم بگیره؟ انقدر احساساتی بودن هیچ خوب نیست. من چطور اصلا چطور تا این سن تونستم تو این دنیا زندگی کنم؟ چطور تا حالا نمردم از غصه؟

 

 

+ کتا ; ۱:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٩
comment نظرات ()

.

 

 

سرمای بهاری

جان می سپرد آرام

چلچله ای

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۸
comment نظرات ()

سال پیش هنوز همه جا هست

 

کلمه ها می آیند و نمی ایستند و می روند. انقدر که نمی فهمم چه بودند. مثل آب رود می مانند در سرم و من فقط می توانم عبورشان را تماشا کنم. حرف نیستند. لحظه اند.

امروز ناگهان دیروز می شود و امروز ناگهان فردا. زمان در هم ریخته اینجا. سال هنوز نو نشده، کهنه شده. سال پیش هنوز همه جا هست. توی همه زوایای خانه و توی همه خیابان های شهر. انگار نه انگار که ما رفتیم سفر و برگشتیم.

همینم مانده این پرستو هم اینجا بمیرد.

 

+ کتا ; ۸:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٧
comment نظرات ()

.

 

 

نخستین گل

بر یکی از درخت ها

باغ انار

 

+ کتا ; ٦:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٦
comment نظرات ()

در باب "شاید" های دیروز

 

اصولا خوبیِ "شاید" این است که هیچ قطعیتی تویش نیست.

درِ دیزی هم البته باز است و گربه هم بی حیاست

 

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٤
comment نظرات ()

از یزد

هوا خوب است. شب ها کمی خنک می شود و ظهر ها کمی گرم. اما لطیف و تمیز است. توی یک باغ انار هستیم اما بجز یکی از انار ها، هیچکدام هنوز گل نداده اند.

آرامشی اینجا هست که سال ها دنبالش گشته بودم. سکوتی شب ها هست که همه چیز را در بر می گیرد. همه دلنگرانی ها و اندوه ها را در خود می خورد.

بخش تاریخی شهر حس عجیب و خوبی دارد. من توی همه فضا های تاریخی البته همین حس را داشته ام.مثل توی ارگ بم، و حالا توی پس کوچه های یزد، به تماشای بادگیر ها و و تماشای آسمان از لابلای ساباط ها

عصر شاید برویم ارگ حکومتی. حمید باغ دولت آباد را خیلی دوست داشت. خودمانیم عجب بادگیر بی نظیری دارد.

الان حمید خوابیده و ما منتظریم باطری دوربین شارژ شود.

شاید پنجشنبه از یزد حرکت کنیم. شاید در راه بازگشت سری هم به گلپایگان بزنیم.

 

+ کتا ; ٤:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۳
comment نظرات ()