آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

خود اگر شاهکار ِ خدا بود یا نبود...

 

 از یاد مبر که "انسان" را رعایت کرد

 

+ کتا ; ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢٩
comment نظرات ()

بیست و یک دقیقه بعد از نیمه شب است.

 

 میان گودر گردی، دست چپم را زیر چانه گذاشتم. دستم بوی خمیر دندان مادر را می داد. یادم آمد انگشت سبابه ی دست چپم را مثل هرشب برده بودم توی دهانش که لای دندانها را باز نگه دارم تا دست راستم بتواند مسواکش را بچرخانه میان دندان ها... یادم آمد از لثه ی بالایی اش کمی خون آمد وقتی مسواک زده شد، یادم آمد بعد که خواباندمش دستم را نشستم...

+ کتا ; ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢٧
comment نظرات ()

گمان نمی کنم!

 

دوست دارید اینجا چیزی بخوانید؟ ...گمان نمی کنم! ، دوست دارم اینجا چیزی بنویسم؟ ... گمان نمی کنم. کسی توی دلم می گوید حرفی نمانده که هنوز ارزش گفتن داشته باشد. کسی دیگر توی دلم می گوید مگر آن حرف ها که گفتی، ارزش گفته شدن داشتند؟ من این میان فکر میکنم ارزش هر حرفی به زمان ِ گفته شدنش است و بعضی حرف ها که در بعضی زمان ها گفته شده اند ، در زمان های دیگر نه ارزش گفتن دارند و نه شنیده شدن. برخی زمان ها ، زمانِ بی زمانی اند و گاهی تنها گاه ِ سکوت . هر چند که اتفاق ها بی نگاهی به بی زمانی و بی تفاوت به سکوت، پشت سر هم با سر و صدای بسیار بیافتند ...

خب ، ... عصر ِ پنجشنبه است. نوین رفته خانه یکی از دوستانش مهمانی. من و مادر و حمید توی خانه ایم. نوین یکشنبه کنسرت دارد. چند تا قطعه را قرار است با یکی از دوستانش که ویلون می زند، با پیانو، دوئت اجرا کنند. توی مدرسه هنر و ادبیات که من نمی دانم کجاست و توی یک سالنی که من نمی دانم چقدر ظرفیت دارد... حمید نشسته پای ام بی سی پرشیا و مادر ساکت، مثل سکوت همین روزهای من نشسته پشت میز. من مثل تمام نقطه چین های میان کارهایم، داشتم کمباین بازی می کردم که یکهو دلم خواست اینجا چیزی بنویسم. بعد با خودم فکر کردم... : "گمان نمی کنم!" واقعا حرفی هنوز توی دنیا مانده که ارزش گفته شدن داشته باشد؟

 

 

+ کتا ; ٦:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢٦
comment نظرات ()

خلاصه و خلاصه تر...

 

خلاصه اینکه جمعه ٢٧ آذر نباید رفت!

خلاصه تر اینکه من و مادر بد نیستیم فعلا.

کمی باید ذهنمو جمع و جور کنم ...

 

 

+ کتا ; ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢٦
comment نظرات ()

بی خیال ، دوست نداشتنی...

یک:

این موضوع همین الان به ذهنم رسید که اصولن یک جور بی مزه ای شده ام من: بی خیال ، دوست نداشتنی...

دو:

این یادداشت را هم دیشب قبل از خواب توی دفتر یادداشتم نوشته بودم:

امروز دلم زیادی گرفته بود. اینکه چطور انتظار دارم نگرفته باشد را نمی دانم. اما حس می کنم یک لجبازی خطرناک را با خودم شروع کرده ام. رسمن خودم را ندیده می گیرم. بعد می بینم نه تنها خودم را، بلکه حتی تا جایی که می شود دیگران را هم دارم ندیده می گیرم.

حس بدیست که خودم تشدیدش هم می کنم. انگار به جای مبارزه تسلیم شده ام. نه! من آدمِ مبارزه نیستم. مثل محکوم ِ بیگناهی که حکمش را پذیرفته باشد...

 

+ کتا ; ٦:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢۱
comment نظرات ()

بالنزا

 

اینم خب دوست دارم!

 

 

 

+ کتا ; ٦:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢٠
comment نظرات ()

توی سکوت و مه

 

دلم نمی خواد چیزی بنویسم. دلم نمی خواد چیزی بگم. دلم می خواد همینطور توی سکوت و مه بگذرند این روز های بد. دلم نمی خواد رد پایی حتی ازشون بمونه...

 

 

+ کتا ; ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱٧
comment نظرات ()

بدون شرح

+ کتا ; ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱٦
comment نظرات ()

گذشت

٨ آذر - پشت میز آشپزخانه مادر.

الان خانه مادریم. خانهء خالی که روز به روز حالی تر هم میشود. آمده ایم کمی خرده ریز ها را ببریم، گلدانها را آب بدهیم، ببینیم زباله توی خانه جا نمانده باشد.

سی و چند سال گذشت و قصه ء این خانه هم تمام شد. مثل قصه ی خانه ء مادربزرگ و حیاط و گل های زرد و درخت انجیرش، مثل قصه ی خانهء پدر و مادر حمید.

 همه ی شادی ها و غم هایش گذشت. عروسی ها، عروسی ندا، لادن،‌دختر عمه و پسر عمو که همه آنجا برگزار شد.بدنیا آمدن نوه ها، سر و صدا ها و دنبال هم دویدنشان دور میز نهارخوری، عزاداری ها،مرگ مادر بزرگ، مرگ خواهر، مرگ عموها ، و این مجلس آخری مرگ پدر... همه گذشت. آدم هایش هم گذشتند.

حالا چندی میز و تخت و مبل و فرش مانده‌اند کنار هم ساکت و منتظر که ببینند چه خواهد شد.

به مادر نگاه کردم و گفتم :" روزگارِ این خونه هم گذشت."

مادر کمی نگاهم کرد و گفت :"گذشت."

 

 

+ کتا ; ٢:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۸
comment نظرات ()

کی میاد بازی؟

 

الان مدت هاست فقط این بازی است که حواسم را از بقیه زندگی پرت می کند...

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٧
comment نظرات ()

کمی فکر در سکوت

من ساکتم. مادر ساکت است . خانه ساکت است. رادیو فردا هم که داشت ترانه می خواند ساکت شد. فقط فن کامپیوتر است که دارد با کلید های کی بورد به زبانی که من نمی فهمم حرف می زند.


مادرم را در واقع دزدیده ام. هنوز کسی نمی داند که ساراخانم رفته و قرار نیست که برگردد. نه خواهرم می داند نه برادرم. چند بار تلفن زنگ زد که دیدم شماره از مشهد است و بر نداشتم گوشی را. یکبار هم از جلفا زنگ زده شد که لابد نادر شماره من را داده بود که دلال های آنجا که توی فکر درآمدی از زمین کذایی بابا هستند با من تماس بگیرند. گوشی را برداشتم.

طرف گفت :"خانم آموزگار ، خودتی؟"

گفتم :"نخیر! اشتباهه"

گفت :"منزل آقای آموزگار نیست اونجا؟"

دوباره گفتم :"نخیر! اشتباهه!"

و گوشی را گذاشتم. خودم از این کار خودم خوشم آمد. شاید به نظر دیگران حالم خوب نباشد این روز ها اما به نظر خودم خوبم فقط علاوه بر بدهی ها، تنها دلنگرانی ام مسئولیت مالی قیمومیت مادر است که از اوایل تابستان که افسردگی ام شدید شد دیگر هیچ خرجی را ننوشته ام و نمی دانم چطور باید به اداره سرپرستی حساب پس بدهم. در واقع تصمیم داشتم خودم را از بین ببرم و فکر می کردم وقتی من نباشم دیگر حساب و کتاب هم لازم نیست. ولی حالا آذر هم آمده و من هنوز دارم توی این دنیای عجیب نفس می کشم...

 

 

+ کتا ; ۳:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۳
comment نظرات ()