آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

رفت

 

گفت شوهر سابقش رفته شکایت کرده که او بچه اش را داده به فرزندخواندگی. گفت گفته که دخترم را هم نمی گذارد ببینم. گفت شوهر سابقش از دوستان برادرش بوده. و حالا هر روز توی روستای آنها یک حرفی پشت سرش در می آورند که رفته تهران چکار؟ و برادرش و خانواده به ستوه آمده اند از حرف مردم. گفت من گفتم مگر من به خاطر حرف مردم زندگی می کنم؟ زندگی من به مردم چه؟ اما هر چه گفته بی فایده بوده. آخرش گفته اند بلند شو بیا. یک لقمه نان داریم با هم می خوریم بجایش جلوی حرف مردم را می گیریم. جلوی چشمشان باشی که پشت سرت نتوانند حرف بزنند.

گفتم برو صحبت کن بهشان بگو داری خرج خودت را در می آوری و به همه ی خانواده هم هر مشکلی داشته اند کمک کرده ای. یادشان رفته؟ خواهرت عمل داشت و پول عملش را تو دادی. پدرت می خواست گاو بخرد و پول گاوش را تو دادی. خواهر زاده ات که سرباز است مرتب می آمد از تو پول می گرفت. آنها که خودشان در آمدشان کفاف مخارجشان را نمی دهد چطور می خواهند مخارج تو و دخترت را تقبل کنند؟ دخترت اینجا دارد می رود مدرسه و هر بار ازش می پرسیم اینجا بهتر است یا آنجا کلی چشمهایش برق می زند و با شوق می گوید "اینجا... اینجا خخیلی بهتره!" جواب شوق چشمهای دخترت را چه می دهی؟ ...

گفت خواهرش گفته یک خانمی هست که از او بهتر است. چهل ساله است. تنهاست. یک ازدواج ناموفق داشته. از او مهربان تر و تمیز تر است و اگر می خواهیم کسی را جایش بیاوریم ، او را بیاوریم. چیزی نگفتم.

موسسه هم همان دیشب گفته بود که یک خانم دیگری هست که بین چهل و پنجاه است، چهار فرزند دارد، برای تهیه جهیزیه دخترهایش کار می کند. خانم خوبی است. و ساعت ده صبح می فرستدش که کارها را بهش بگوئیم و من گفته بودم که نه! موسسه اصرار کرده بود و از خوبی های آن خانم هی گفته بود و من همه را گوش داده بودم و آخرش باز گفته بودم نه!

آنها چه می دانند الان در موقعیت انتخاب پرستار تازه نیستم؟ که فکر می کنم تازه بعد از یکسال مادر با این پرستار آشنا شده بودند و بهش عادت کرده بودند. که من نمی توانم مثل سال گذشته یکماه با پرستار تازه آمده زندگی کنم و تا دوهفته اجازه ندهم دست به مادرم بزند وبهش بگویم خوب مرا نگاه کند. فقط این دو هفته را تماشا کند  تا ببیند من با مادرم چطور رفتار می کنم. چطور از خواب بیدارش می کنم، چطور از رختخواب بلندش می کنم، چطور می برمش دستشویی، چطور پوشک اش را می بندم؟ دستش را به کجا بگیرد که نیافتد، دندانهایش را چطور مسواک می کنم، غذا و دارو ها را چطور می دهم بهش  و بعد هفته ی سوم امتحان پس بدهد و من بتوانم از همه چیزش مطمئن شوم؟ آنها چه می دانند که حوصله دیدن آدم های تازه را ندارم. که حوصله ی لبخند زدن و سلام گفتن را هم حتی ندارم...

 

 

+ کتا ; ٥:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۳٠
comment نظرات ()

فصل بعد

 

سارا خانم امروز ظهر ناگهان تلفن زد و گفت که فردا باید برود شهرستان و برادرش گفته دیگر لازم نیست تهران بماند و کار کند. فردا ساعت دو بعد از ظهر برایش بلیط گرفته و من ساعت هشت صبح بروم آنجا که او بتواند برود با موسسه پرستاری تسویه حساب کند و برگردد وسایل و دخترش را بردارد و ببرد.

از فردا مادر را می آورم پیش خودم.

نمی دانم بعد چه خواهد شد...

 

 

+ کتا ; ٤:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢٩
comment نظرات ()

بعضی لحظه ها را باید نوشت اما...

حتی نمی خواهم چیزی بنویسم. این یعنی سکوت کامل. والبته کمی یاد های پراکنده. مثل چشم های آقای دال که پر از اشک شد وقتی توی چشم های بی نگاه ِ مادر نگاه کرد وگفت: "کسی که کار اصلی اش سخن گفتن بوده" ...

 اما مشکل این نیست. مشکل نخواستن است که بی برو برگرد هر توانایی را نابود می کند. گفته بودم که بد بختی نخواستن است و الان به یقین می دانم این را. برنامه ای ندارم. نمی خواهم داشته باشم. جایی نمی خواهم بروم. حرفی نمی خواهم بزنم. دلم توی خودش خوابش برده.

یکی می گه : "امروز که حمید برگرده همه چی درست میشه." من بهش می خندم. یه جور وحشتناکی می خندم. قیافه م عوض میشه. و اون می ترسه و عقب عقب میره تو تاریکی.

یکی دیگه می که :" تمومش کن همه ی این مسخره بازیا رو." این بار من می ترسم. من دلم می خواد فرار کنم. اما کجا؟ اما چطور؟

بعدی میگه:" همه ی این فکرا رو از سرت بیرون کن. هنوز می تونی پرده رو کنار بزنی و آفتاب پاییز رو نگاه کنی... "

+ کتا ; ٩:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢۸
comment نظرات ()

ثبت موقت

 

غمگین ام. یک غمی که انگار هیچ جور خوب نمی شود. مدت هاست صبر کرده ام شاید خبری شود. اما نشده. کم کم دلیل هایم را هم فراموش می کنم و باز با این همه غمگین ام.

با کسی رفت و آمدی ندارم، گفت و گویی ندارم. به زور چند صفحه کتاب می خوانم ، چند خبر توی اینترنت، چند تا از وبلاگ های دوستان آن هم از توی گودر، بقیه مواقع انگار حتی فکر هم نمی کنم.

دلم نمی خواست چنین آدمی شده باشم. اما شده ام. مثل خواب می ماند.شاید هم بد تر، مثل کما می ماند. معلوم نیست برگشت دارد یا نه!اما برای هر کاری منتظر برگشت خودمم. برای خواندن، برای نوشتن، برای رفتن، گفتن، خندیدن، یک جورهایی هر کاری که الان می کنم مثل ثبت موقت می ماند!

هنوز فلوکسیتین می خورم. مقدار زیادی بی خیال شده ام.  از اردیبهشت تا حالا چقدر شده اصلا؟ نوشته بود تا نه ماه هم می شود خورد. بعدش یعنی اوضاع بد تر از اینی می شود که الان هست؟

 

 

+ کتا ; ٧:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢٤
comment نظرات ()

از شاخه ی این درخت

 

 

بادی
باید بوزد

از شاخه ی این درخت،
وقتِ افتادن برگ لرزان ِ اتفاق است...

 

 

 

+ کتا ; ٩:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۱٧
comment نظرات ()

تنها نمی گذاریم از ترس آنکه تنها نمانیم

 

من این "تنها نگذاشتن" از ترس ِ"تنها نماندن "را دوست ندارم....

+ کتا ; ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۱٦
comment نظرات ()

نکند...

عادت کرده ایم دیگر به این رفتن ها برگشتن ها برنگشتن ها
عادت کرده ایم به سر و صورتهای خونین دیدن،
دستگیر شدن آدم ها ، نشاندنشان میان دو نفر روی موتور و بردنشان به زور...

عادت کرده ایم به دنبال خبرها دویدن و دویدن و یک خبر خوب توی این بازار آشفته پیدا نکردن.

عادت کرده ایم به پرسیدن حال هم ، نپرسیدن حال هم
خواندن هم، نخواندن هم...
عادت کرده ایم به امید به نا امیدی.

عادت کرده ایم به صدای موتور هایشان، ضرب باتون هایشان، فریاد های پر خشمشان...

عادت کرده ایم به غروب های دلگیر

عادت کرده ایم به گران خریدن و هزینه های سنگین سنگین پرداختن با جیب های خالی خالی و
به سنگینی این کلاه بزرگ هم بر سرمان
عادت کرده ایم
این "عادت کرده ایم" ها حس عجیبی بود که توی خیابان های دیروز داشتم
خودم را مقایسه می کردم با بار اولی که اولین خون را جلوی چشمم دیدم، اولین سری که با باتون شکست، اولین زنی که جیغ کشید، اولین کسی که مقابل چشمم دستگیر شده بود،
چقدر برایم اولین بار ها غیر منتظره بود و چقدر دیروز همه این صحنه ها عادی شده بود. همین عادت کردن هاست که ترس ها را دور می برد. وقتی به تاریکی هم عادت کنیم، دیگر از آن نمی ترسیم ...
دیروز هیچکس نمی ترسید ، اتفاق ها معمول شده اند.
نمی دانم این حس را می توانم بیان کنم یا نه؟ با این همه کلمه منتقل می شود یا نه؟
+ کتا ; ٤:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۱۳
comment نظرات ()

زیر نور لرزان شمع

 

مشکلات یکدیگر را تماشا می کنیم

 چشم هایمان را باریک می کنیم و دل می سوزانیم  :

"درست می شود" !

 

و چشم می دوزیم به دور تر ها

آنجا که هیچ شمعی هنوز

 نتوانسته

روشنش

 کند

+ کتا ; ٢:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٩
comment نظرات ()