آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
استراحت مطلق
افسردگی مطلق
اختناق مطلق
صفر مطلق
شک نکن ! این ها همه از مغز خودم تراوش کرده!
این هم می شود ترجیح بندش!
بایستگی مطلق
شایستگی مطلق
بعدش یک آه طولانی که من غم دارم
نم دارم
کم دارم
سم دارم
شک نکن!
این ها همه از مغز خودم تراوش کرده و می تواند تا ابد ادامه داشته باشد
سختی مطلق
بدبختی مطلق
آنچه که گریبان خلق را گرفته و اندوهی که مثل تخمه بین فقرا قسمت شده تا بشکنندش
شک نکن!
این ها همه از مغز خودم تراوش کرده
با یک صدای خوب دکلمه اش کن
دیگر
کلمه نمیخواهم
خط میخواهم
خطی که بشود آن را روی
تمام کلمه ها
کشید
انسان گاه خودش هم خود را نمی فهمد. و این هنگامی ست که اصولا چیزی برای فهمیدن وجود ندارد.
اینطور وقت ها برای فهمیدن نباید اصرار ورزید اما مشکل اینجاست که تماشاگر این را نمی داند و می پندارد که ایراد از اوست!
یه احمقی تو کله ی من نشسته که هر کاری می خوام بکنم هی میگه : "دیر نمیشه!"
حمید با کلی امید دارد از همه ی زندگی ما محافظت می کند. با کلی امید هر روز از خواب بیدار می شود صبحانه درست می کند ، خرید می رود، با کارشناس و داور سر و کله می زند. نوین را می برد، می آورد، غذا می پزد ، ظرف می شوید... ، من آویخته ام به امید او.
همینطور مات مانده ام به تماشایش. و دست های خالی مان و امید خودم که توی سرازیری زندگی قل خورد و قل خورد و قل خورد و رفت و میدانم که دیگر هیچوقت پیدایش نمی کنم. عزیزک من تبدار توی تختش دراز کشیده. کتاب می خواند. می گوید : "دردم بهتره اما حالا خوابم گرفته. این چه زندگی ایه؟" بهش می گم :" این همون زندگی ایه که من ازش فرار می کنم" و بعد دوباره پلی اگین رو می زنم و از آشپزخونه بوی پیاز میاد و من دایره های رنگی رو می ذارم روی هم و قرمز میشه صورتی و صورتی میشه بنفش