آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
فیلتر شکن های ما کار نمی کنند
آنها حالا خوشحالند!
ای میل های ما حتی باز نمی شوند
آنها حالا خوشحالند!
سبز های مان را با فیلتر رنگی آبی می کنند
آنها حالا خوشحالند!
همانطور که وقتی رای هایمان را دزدیدند
خوشحالی کردند
اما هر چه توی بلندگوهای خودشان فریاد می کشند و
هرچه گوشهایشان را می گیرند
باز هم
صدای مان را می شنوند
آنها هنوز خوشحالند؟
چه روزی است؟
کجای هفته ایم ؟ ... کجای ماه ؟
دیروز چه اتفاقی افتاد؟
- هیچکدام را نمیدانم!
بگذار روز ها در بی خبری ِ آرام ِ
شاپرک و نسیم
بگذرند...
تعادل ترازوی زندگی م به هم خورده. یعنی کفه ی مشکلات خیلی سنگین تر از آن یکی ست. آن یکی چه می تواند باشد؟ راه حل ها ؟ شاید تعبیر خوبی باشد. ها! بی" راه حل" مانده ایم زیر فشار سنگین کفه ی مشکلات.
همین چیز هاست که امید را بی ارزش می کند. همین چیز هاست که دل کندگی را تشویق می کند.. همین چیز هاست که آدم دلش می خواهد بخوابد و دیگر بیدار نشود. هرچند که دایی بگوید مشکلات سرگرمی زندگی اند. مشکلات هستند که ما حلشان کنیم و سرمان گرم باشد...اما من دیگر حوصله ی این سرگرمی ها را ندارم...
مشکلات بزرگ کشوری و خفه شدنمان توی ظلم و بی عدالتی و دروغ و فساد ، یک طرف، مشکلات کوچکی مثل جدال بر سر ارث و میراث و جواب گویی ِ بدهکاری های پدر هم یک طرف! دیشب باز سیمین خانم زنگ زد و من از دیشب دارم فکر می کنم اگر به جای اینکه صدایم کنند که بروم تلفن را جواب بدهم، می گفتند "کتایون مُرده و دیگر نمی تواند صحبت کند" چه خوب بود.
اینطوری هام که حوصله ندارم. اینطوری هام که کلمه ها هم دردم را چاره ای نمی کنند. اینطوری هام که نمی آیم وبلاگ های دوستان را بخوانم. از من دلگیر نباشید.