آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

...

 

گاهی هم

 هیچ نمی ماند

جز سکوت

بر لب

صبری که

تمام شده

 

 

+ کتا ; ٧:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٢٧
comment نظرات ()

هنوز نمی فهمند؟

از ساعت چهار تاساعت  شش نوین کلاس داشت. او را پیاده کردیم و ماشین را سر عباس آباد پارک کردیم. تاکسی گرفتیم رفتیم سر حافظ.

راه افتادیم سمت هفت تیر. از حوالی زیر پل به سمت شرق، حضور مردم چشمگیر بود. دمشان گرم. یعنی خیلی گرم. همینطور دو طرف خیابان پیاده رو ها پر از مردمی بود که می رفتند و می آمدند و در چشم های هم نگاه های خوشحال می کردند. پلیس ها هم بودند. قدم به قدم بلاتکلیف ایستاده بودند و نمی دانستد چه کنند. همین طور آدم ها و لبخند ها را نگاه می کردند و سعی می کردند بی تفاوت باشند. از کنار دو تاشان که داشتیم رد می شدیم یکی شان با اعصاب خورد داشت به دیگری می گفت :"همون مو بلنده الان سه باره که رفته و برگشته" !

ما رفتیم تا هفت تیر و نزدیکی های هفت تیر آن طرف خیابان عده ای با هم هماهنگ شده بودند و مرگ بر دیکتاتور می گفتند. از این طرف خیابان هم همه نگاه ها ابتدا رفت آن طرف و یکی یکی و دو تا دو تا و چند تا چند تا مردم هم می رفتند آن طرف. ما به ساعت نگاه کردیم که شده بود پنج و نیم و باید برمی گشتیم دنبال نوین.

همان راهی را که رفته بودیم شروع به برگشتن کردیم و جمعیت زیاد و زیاد تر می شد.

حالا آمده ایم خانه و دویده ام آمده ام سراغ بالاترین و دیده ام که نوشته اند از ساعت شش درگیری شده. باز هم باتون زده اند. باز هم گاز اشک آور زده اند. باز هم سعی کرده اند مردم را بترسانند . نوشته حتی توی خیابان ولیعصر مردم عادی را بی خود بی جهت می زنند! هنوز نمی فهمند که نمی ترسیم دیگر ؟...

 

+ کتا ; ۸:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٢٦
comment نظرات ()

یکی از این روز ها

یک- همینطور که اخبار را می خوانم همینطور حالم بد و بد تر می شود. حرف های فرشته قاضی- حرف های بابک داد...   نمی توانم هم نخوانم.  اولین کاری که اول صبح می کنم همین است. میانه های روز بین بقیه کار ها و  آخرین کاری که تا آخر شب ادامه می دهم هم همین است. هی اخبار را دنبال می کنم و هی حالم بد می شود ! این یک جور خود آزاری است؟ شما می توانید اخبار این روز ها را ندیده بگیرید؟ من بیمارم؟ ...  

دو- بعدش بازی می کنم بازی می کنم بازی می کنم که غم ها را در حالت تعلیق نگه دارم. می ماند. همه چیز روی هوا معلق می ماند و من در جادوی دایره های رنگی مدتی محو می شوم...

سه- چند روز است حوصله عمو محسن را هم ندارم. با خودم می گویم فرض کن من نباشم. چند روز مرخصی باشم. آنچه باید شنیده شود شنیده می شود. او که باید بگوید، می گوید. آنها که مخالفند مخالفت می کنند و آنها که موافقند لبخند می زنند.

کمی انگار آشفته ام. نه؟

چهار- بعد از هزار ها سال امروز تصمیم دارم آشپزی کنم. چی؟ لوبیا پلو!

پنج- حالا تجمع دوشنبه رو چند نفر میان ینی؟

شش- و اینکه دارم کتاب " سال های ابری " علی اشرف درویشیان را می خوانم. چقدر بعد از خواندن یک نثر معمولی، یک نثر عالی می چسبد. جمله هایش را دوست دارم. توصیف ها تشبیه ها همه عالی هستند. حتی گویشش از لابه لای کلمات به گوش می رسد. هر صفحه را چند بار می خوانم و گاهی دلم میخواهد بلند بلند بخوانمش : "خدایا ای خدای انس و جنس. ای کَس ِ بی کسان. ای دس بی دسان . روزی ما را برسان. به صدقه سر امامان و پیغمبرانت ما را هم سر و سامان بده. خدایا داغ به دلم نگذار. الاهی کار خوبی هم نصیب این بد بخت بکن(با دست به جای عمو الفت اشاره می کند) خدایا این سینما رفتن را هم از سر این جوان بنداز.(اشاره به جای دایی بزرگه می کند)آمین ای رب العالمین"

خوب است که کتاب می خوانم. مدتی بود نتوانسته بودم. پس یعنی شاید حالم کمی بهتر شده!

هفت - سهیلا حالا دیگر رسیده به خانه اش. خوب شد که آمد. حالا دوسه تا تصویر خوب دیگر توی آلبوم یادم از چشم ها و خنده هایش مانده.

هشت - قابل توجه بعضی ها:   نوین از دیروز نشسته به تماشای سریال "لجند آو د سیکر" و نمی تواند ازش جدا شود و امروز صبح گفت که شب تا صبح هم هم خواب همان سریال را دیده!

نه- همین!

+ کتا ; ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٢٥
comment نظرات ()

"سهم من" نوشته پرینوش صنیعی

 

"سهم من" نوشته پرینوش صنیعی رمان خوبی بود که علاوه بر جاذبه ی زیادش، به نظر من  ارزش خواندن را داشت.

هر چند که بعضی مسائل تاحدودی اغراق شده به نظر می آمدند اما اگر نیم قرن اخیر را در ایران پشت سر گذاشته باشیم می دانیم که به وقوع پیوستنشان چندان هم دور از ذهن نبود.

 از این دوران باید رمان های بیشتری نوشته شود. هر چه نباشد، بخش غم آلوده ای از واقعیت های تاریخ سرزمین و مردم ماست. سال های تلخی که گاه سخت تر و گاه سهل تر ، اما ما مردمان ِ این دوران، همه آن را گذرانده ایم...

من چاپ چهاردهمش را خواندم. انتشارات روزبهان چاپ کرده و در ۵٢۵ صفحه ،وقتی من خریدم، قیمتش ۴۵٠٠ تومان بود.

لینک یک مصاحبه با پرینوش صنیعی در رابطه با همین کتاب

+ کتا ; ٤:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٢۳
comment نظرات ()

خرید سبز

 

من فردا می روم گرچه که می دانم تعدادمان زیاد نخواهد بود اما به خاطر همان ها که هستند، که مانده اند، که با وجود خستگی ، هنوز ناامید نشده اند، که تنها چاره را همین رفتن های آرام و بی صدا می دانند، می روم. می روم به خاطر اینکه تنهایشان نگذارم. هر چند کم و کوچک باشند. می روم به خاطر اینکه بتوانم باز هم به "خاطر" چیز های کوچک و پاک فکر کنم...

 

 

+ کتا ; ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٢٠
comment نظرات ()

میان بود و نبود...

 

 

روز ها

پیدا و ناپیدا

میان بود و نبود...

.

یکشنبه چه رنگی داشت؟

.

نوک قلم روی هوا معلق ماند

چیزی نوشته نشد

-

میان خواب و بیداری

راه می رفتم

و از شب و روز

چیزی نمی پرسیدم

 

ماه مرداد

تلخ

می گذشت -

 

+ کتا ; ٢:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱٩
comment نظرات ()

...

 

خبر ها بیمارند

بیمار

بیمار

هیچ خبری خوب نیست

 

 

+ کتا ; ٢:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱۸
comment نظرات ()

خانه ساکت

 

پنجشنبه عصر است. خانه ساکت است. همان پنجشنبه ای که عقد نوه داییم است. همان پنجشنبه ای که مجلس یادبودی برای بهزاد مهاجر هم برگزار شده. یکی از پنجشنبه عصر های مرداد ماهی سال هشتاد و هشت که قرار است مردم توی خیابان ها باشند و شاید بستنی هم بخورند. من اما نه عقد کنان رفته ام نه مجلس یادبود. نه توی خیابانم. کمی مریض احوال بودم و همین را بهانه کردم و ماندم خانه. حمید و نوین رفتند عقد کنان.

فردا روز شلوغی خواهد بود. توی فکرم  بلند شوم کمی خانه را مرتب کنم. اما همینطور نشسته ام اینجا! صبح فردا مهمان عزیزی دارم . سهیلا از امریکا آمده و فردا می آید که هم را ببینیم. آن میان صاحبخانه شرکت هم می آید که یکی از چک های اجاره را حمید برایش پشت نویسی کند که زود تر بگیرد. بعد از ظهر هم نوین مهمان دارد و هم سارا خانم می رود مرخصی در تیجه باید بروم مادر را بیاورم اینجا و هم زن عمو می آید. راستی فردا شب ما چطوری بخوابیم؟ زن عمو توی اتاق نوین، نوین و مادر پیش من، حمید آن بالا ؟ ...

خانه ام مدت هاست جارو نشده. دلم مدت هاست گرفته.

+ کتا ; ٧:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱٥
comment نظرات ()

به زور دارم می نویسم همین ها را

 

خسته ام. خیلی خسته. از همه چیز. حتی توی خیابان رفتن. به زور دارم می نویسم همین ها را. هی با خودم می گویم حرفی ندارم. زور می زنم بلکه یک جمله دیگر بیاید. به خودم می گویم بنویس صبح رفتیم بهارستان. بعد جواب می دهم. حالا که چی؟ بعد صحنه هایی در ذهنم می آید که آن همه نیروی سپاهی و ارتشی و ماشین های نفر بر و بقول رویا ماشین های باغ وحشی ... آن همه راه که رفتیم. از سه راه طالقانی پیاده تا بازار ... و مردمی که همه جا هستند و هیچ جا نیستند. و منی که دلم همه جا هست و هیچ جا نیست. دارم تا ته خالی میشوم دیگر. این ها قطره های آخر است... دیگر حتی یک کلمه هم ندارم اضافه کنم.

+ کتا ; ٦:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱٤
comment نظرات ()

گزارش از ونک

خب امروز هم برگشتیم

من تا یک قدمی لبه پرتگاه پیش رفتم. از ونک تازه راه افتاده بودیم سمت ولی عصر. توی میدان ونک آنقدر نیرو های انتظامی بود که به هیچ وجه نمی گذاشتند حتی لحظه ای کسی بایستد. با باتون آدم را هل می دادند که : " برو ... نایست!" ما هم گوش دادیم راه افتادیم . همان نزدیکی ها یک خانم حدود شصت ساله ایستاده بود که بهش گفتند راه برو و گفت  "منتظر دخترمم" بلافاصله که این حرف را زد با با تون زدند توی سرش. دو تا محکم که بد جور صدا داد. مردم فریاد هایشان بلند شد و جو متشنج شد و من هم دویدم سمت آن خانم که یکی دیگر هم به پایش زد. آن خانم هم بلند بلند با داد و فریاد بد و بیراه می گفت و با چند تا خانم دیگر باتون به دست ها را دور کردیم ازش. همان موقع آن طرف خیابان دیدم که یک پسر جوان تیر چراغ برق را دو دستی و محکم بغل کرده و دو نفر دارند می کشند که ببرندش. مردم فقط نگاه می کردند. من بلند ترین صدایم را از گلویم در آوردم و گفتم : "ولش کنین" همه نگاه ها برگشت سوی من! بعدش گفتم :"الـــله اکبر " که این الله اکبر را خوشبختانه مردم جواب دادند اما باز هم کمکی به آن جوان نشد. بعد از این داد و بیداد من پنج شش تا لباس شخصی باتون به دست ریختند طرف ما! چشمم به آن پسر بود که بالاخره از تیر چراغ کندند و بین دو تا لباس پلنگی سوار موتورش کردند و بردند. یکی از لباس شخصی ها از پشت سر آنطور که حمید گفت باتون را تا دو سانتی سر من آورده بود و نمی دانم چرا نزده بود. یکی دیگر شان دائم بهم فحش می داد و می گفت  : "تو الله اکبر می دونی چیه؟" یک پسر دیگر که نزدیک ما بود و با الله اکبر همراهی کرده بود را هم شروع کردند به زدن که این میان حمید من را کشید و برد و تا مدتی بهت زده بودم. شانس آوردیم که نه زده شدیم نه برده... کمی پایین تر موتوری ها از میان ماشین هایی که توی ترافیک بودند و همه بوق می زدند عبور می کردند و یک جوانی که توی یکی از ماشین ها بود نمی دانم بهشان چه گفت که او را هم از ماشین پیاده کردند و باز بین دو لباس پلنگی سوار موتور کردند و بردند.

عده مردم خوشبختانه کم نبود. توی پیاده رو های دو طرف خیابان مثل جوی روان بودیم. کمی پایین تر مردم بیشتر از سرکوبگر ها بودند و کمی تا حدودی هم شعار می دادیم.

حوالی ونک تجمع سرکوبگر ها خیلی زیاد بود اما توی راه خیلی نبودند. هر چند وقت یکبار یک دسته موتوری شان می آمدند رد می شدند می رفتند. انگار پایین تر ماموریت داشتند. از  سر توانیر بوی گاز اشک آور آمد. و همینطور ادامه داشت تا مقابل پارک ساعی. هر چه پایین تر می رفتیم تعداد مردم هم زیاد تر می شد. توی خیابان هم حسابی ترافیک بود و عبور موتور سوار هایشان هم با مشکل روبرو بود. باید می آمدند توی پیاده رو. و توی پیاده رو هم پر از آدم بود.

ما حدود ساعت ٨ سر عباس آباد بودیم. بعد رفتیم خانه مادر و کمی برایشان خرید کردیم. بعد حدود ساعت نه و نیم دوباره برگشتیم خیابان ولی عصر که سر عباس آباد دیگر خلوت بود. ماشین مان را نزدیک ونک پارک کرده بودیم. یک تاکسی گرفتیم برای ونک و تا بالاتر از پارک ساعی خبری نبود اما حتی آن ساعت هم از آنجا تا خود ونک شلوغ بود و این بار تظاهرات ماشینی بود. بوق زدن هم تا خود ونک ادامه داشت. مامور های خسته هم دور و بر پارک ولو بودند و دیگر نای سرکوب کردن نداشتند...

این بازی تا کی ادامه دارد ؟ ما کی خسته می شویم ؟ آنها کی از نفس می افتند ؟

+ کتا ; ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱٢
comment نظرات ()

یادگاری

:(

حالا پنشنبم عروسی دعوت داریم!

+ کتا ; ٢:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱٢
comment نظرات ()

گزارش از اجتماع خانواده های بازداشت شده ها - خیابان جامی

متن اطلاعیه این بود :

 بر اساس خبرهای رسیده به «موج سبز آزادی» خانواده های زندانیان قصد دارند فردا (یکشنبه) ساعت 11 جلوی دفتر آیت‌الله هاشمی شاهرودی جمع شوند و اعتراض خود را به این دادگاه فرمایشی و اعتراف‌گیری زیر شکنجه اعلام کنند. به گزارش «موج سبز آزادی» خانواده‌های زندانیان از آحاد مردم نیز خواسته‌اند که آنها را در این حرکت حق‌طلبانه تنها نگذارند. بر اساس این گزارش، دفتر رئیس قوه قضائیه در این آدرس قرار دارد: خیابان ولیعصر، روبه‌روی خیابان جامی، خیابان پاستور شرقی، روبه‌روی مجمع تشخیص مصلحت نظام، دفتر آیت‌الله هاشمی شاهرودی.

( از دیشب هم منتشر شده بود. و صبح هم تائید شد. من مثل همیشه دل توی دلم نبود که باید رفت. باید رفت. و هر چقدر توانستم خبر را پخش کردم و بلند شدم که بروم. حمید طفلکی کار داشت. بهش گفتم :

" تو نیا من می رم. قول می دم کارای خطرناک نکنم. حتی موبایل نمی برم که تحریک نشم و عکس نندازم."

اول قبول کرد اما وقتی راه افتادم گفت :

" نمی تونم تنهات بذارم !"

و با هم راه افتادیم رفتیم ... )

خب ما رفتیم و برگشتیم. از خیابان جامی می آییم. از آنجا که قرار بود امروز خانواده های بازداشت شده ها جمع باشند و ما هم برویم ازشان حمایت کنیم. آنها بودند اما ما نبودیم. حدود دویست نفر. که تازه نمی دانم آن میان چند نفرشان لباس شخصی هایی بودند که به تماشای ما ایستاده بودند و در کمین کوچکترین حرفی بودند که شاید زده شود. خانواده ها با چهره های غمگین ایستاده بودند دو طرف خیابان و ما هم بلد نبودیم چطور می شود حمایتشان کرد. کمی همدیگر را تماشا کردیم و دیدیم اگر بخواهند بزنند بد جور می زنند. نه! هیچ مانعی هم حتی سر حضور آدم ها نبود. نه نیروی گارد ویژه ای و نه نیروی انتظامی ای. راه باز ِ باز بود. از چهار راه ولیعصر تا جمهوری تا خود جامی هیچ عبوری بجز عبور و مرور های هر روزه نبود. فقط لباس شخصی ها بودند و اوضاع تحت کنترلشان بود و امن و امان بود. گفتم که! فقط حدود دویست نفر خانواده های بازداشت شده های ما که قهرمان های ما هستند مظلومانه زیر آفتاب غمگین ظهر مرداد ایستاده بودند...

این که گذشت اما نمی دانم چهارشنبه بهارستان هم همین وضع خواهد بود یا نه ؟ دوستان برای چهارشنبه ٩ صبح میدان بهارستان اطلاع رسانی کنید. منتظر چه هستید؟

 

+ کتا ; ۱:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱۱
comment نظرات ()

مهم-- خلاصه گفتگوی امروز درباره برنامه های این هفته

یکشنبه یازده امرداد

سوال شده که برنامه این هفته که روزهای تنفیذ و تحلیف است چیه ؟

ما مشغول جمع آوری حرف ها و بحث ها بودیم.

سوال دیگر درباره دادگاه :

به قدی افتضاح بود که حتی وزارت اطلاعات هم حاضر نشد تائید کنه و گفتند آنقدر سست بوده که مردم رو بیشتر عصبانی می کنه. این اعترافات هیچ ارزشی نداره چون زندانی ها در فضایی نگه داشته شده ا ند که هیچ خبری از تظاهرات مردم ندارند و هر حرفی بزنند فاقد ارزش است.

وظیفه ما شرکت در تظاهرات ِ  امروز با عکس های آنهاست. آقای ابطحی و دیگران.

این دادگاه مقدمه تحلیف است که تند بگویند همه چیز تمام شد و فکر می کنند اگر بگویند تنفیذ و تحلیف شد و تمام شد و فکر می کنند که پای آقای رفسنجانی و موسوی و خاتمی و کروبی رو هم بنشونند سر جاشون دیگه مردم هم ساکت می شن می شینن. اصلا درکی ندارند از اینکه عمق نارضایتی و اعتراض مردم چقدر گسترده ست و این موج را سر باز ایستادن نیست. 

 

اما درباره امروز  یکشنبه : به دعوت خانواده های زندانیان سیاسی ساعت یازده صبح جلوی دفتر آقای شاهرودی واقع در خیابان ولی عصر ، تقاطع جامی و پاستور شرقی ، اون چهار راه ، خانواده های زندانیان سیاسی دعوت کرده اند که  اجتماع دارند و از مردم خواسته اند که آنها را تنها نگذارند. این کاریست که خواهش می کنم امروز هر کسی این صدا رو می شنود و ا مکان دارند به اونجا بره و خانواده های قهرمانان زندانی ما رو تنها نگذارند. آنها که نمی توانند بروند هم به هر طریقی که می توانند خیابان ها را بند بیاورند و راه سرکوبگر ها را دچار اشکال کنند.

اونجا نزدیک بیت رهبری و دفتر رئیس جمهوری  و شورای عالی قضایی همه در همان منطقه هست، امکان اینکه از جلو تر ها ببندند خیابان ها را و دستور تیراندازی هم داشته باشند هست، بنا بر این از خودتون مراقبت کنید  و اگر اینطور بود، از سمت شمال از پارک دانشجو تا میدان ولیعصر به بالا و پایین هم از میدان منیریه تا راه آهن می تونه تظاهرات باشه. ضمن اینکه در سطح شهر هم می تونیم تظاهرات پراکنده داشته باشیم. مثل کار هایی که پنجشنبه انجام شد.

همین کار هم در تمام شهرستان ها . اگر این پیام به شهرستان ها هم برسد جلوی ادارات دادگستری اعتراض به دادگاه ها نمایشی و تظاهرات پراکنده.

شب اطو کردن سر ساعت پخش اخبار سراسری. اگر مصرف بره بالا چون برق اضافه ندارند ناچارند جاهایی را خاموشی بدهند و به زحمت بیافتند چون دیگر از تلویزیونشون نمی تونن اینطور استفاده ها رو بکنند. و منظور ما حاصل میشه و عملا تلویزیون تحریم میشه.

ساعت ده شب ، الله اکبر هم پاسخ خوبیست به این نمایشاتی که دارند می دن

دوشنبه : روز تنفیذ  حکم از طرف آقای خامنه ای. این تنفیذ با توجه به اینکه روحانیون صاحب نام و صاحب فتوا گفته ا ند این حکومت، حکومت جور است و فاقد وجاهت شرعی است ، تنفیذ خودش باطله و نیاز به کار زیادی نداره مگر اینکه اگر شد همین تظاهرات پراکنده رو برگزار کنید. ولی شب سر پخش اخبار اطو  و ساعت ده الله اکبر و بعد از اون توی محله ها تظاهرات پراکنده شبانه در تمام نقاط تهران در حد یکی دو ساعت که سرکوبگر ها رو دور شهر بچرخونیم. و ا عتراضمون رو هم اعلام می کنیم

چهارشنبه :

سوگند خوردن در مجلس ، تظاهرات بزرگ ما خواهد بود. ما چهارشنبه ساعت 9 صبح محل اصلی مون رو میگذاریم میدان بهارستان که اطراف مجلسه. باید اونهایی که در مجلس هستند، و می خواهند در این مراسم قلابی رئیس جمهور تحمیلی شرکت کنند،  باید بدانند که دیگر وکیل مردم نیستند. در تمام شهر ها از طرف مردم زیر فشار قرار خواهند گرفت و بهشون اخطار داده خواهد شد.

اگر مجددا دیدید امکان درگیری وجودداره از روش پراکنده بودن استفاده می کنیم. شب هم جریان اطو ساعت 9 و الله اکبر ساعت 10 و تظاهرات شبانه رو اجرا کنیم.

اما نکته ای که در تحلیف لازمه اینست که اعلام کنیم "مجلس جائیست که ملت هست" و "رئیس جمهور منتخب ما آقای موسویه" و " یک مملکت یک دولت / اما به رای ملت"

پنجشنبه شب هم چون شب نیمه شعبانه می توانیم از فضای آنشب استفاده کنیم که فردا شب توضیح میدم.

عرضم را تمام می کنم تا فردا شاد و پیروز باشید.  

 

 

 

+ کتا ; ۸:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱۱
comment نظرات ()

خلاصه ی خلاصه از چهارشنبه . پنجشنبه . جمعه

جمعه

چیز هایی را در بیداری دیده ام

خیال می کنم در خواب دیده ام

چیز هایی را در خواب دیده ام

خیال می کنم بیدار بوده ام

و در این چهار جمله ساده، یک دنیا حرف نهان است...

 

پنجشنبه

پنجشنبه پیش از ظهر حمید مادر را برد خانه خودشان. پنجشنبه روز عجیبی بود. مهمان داشتم و زیر چشمم سیاه و کبود بود. نسرین و مریم آمده بودند برویم استخر. من گفتم دیشب توی دستشویی آب ریخته بود و زمین خیس بود و مادر لیز خوردند و داشتند می خوردند زمین که من گرفتمشان اما کله شان محکم خورد توی صورتم که اینطور شد!

کمی رفتم توی آب اما نتوانستم شنا کنم. آمدم زرشک پلو درست کردم. نوین خیلی کمک کرد. مهمان ها تا عصر اینجا بودند.

حمید این میان مدام از رضا تلفن داشت و هی رفت توی اتاق و هی در را بست و هی غصه خورد و با چهره غصه خورده آمد بیرون و من دلم هی ضربانش تند و کند شد.

ساعت پنج مهمان ها رفته بودند. رفتیم خیابان. مصلی، ... ولی عصر، ... یوسف آباد، ... ونک، ... مردم همه جا بودند. به خاطر اوضاع به هم ریخته داخلی خودمان نشد برویم بهشت زهرا اما مردم همه جا بودند. همه جا...

چهارشنبه

سارا خانم صبح برای بیست و چهار ساعت رفت مرخصی و مادر اینجا بودند. عصر مهیار آمده بود قفل در آپارتمان تحویل نگرفته اش را عوض کند! توی یکی از اتاق های آن آپارتمان موقتا نگهبان ساختمان ساکن است و نگهبان را با خشونت بیرون کرده بود. حمید رفته بود صحبت کند که بحث بالا گرفت و توی راه پله صدای فریاد هایشان بلند شد. من هم رفتم پایین. حمید داشت می گفت هم وکیل و هم کارشناس دادگستری هر دو گفته اند تا تسویه حساب کامل نشود نباید آپارتمان ها را تحویل بدهیم و از مهیار خواست که برود بیرون. مهیار هم می گفت نمی رود بیرون و به حمید بد و بیراه می گفت. من بی اختیار زدم توی صورت خودم. نه یکی نه دو تا! انگار اختیار دست خودم نبود. محکم می زدم توی صورت خودم. و مهیار می گفت از دست حمید می زنی توی صورت خودت؟ و من گفتم از دست شما  و برادر هایش ! و گفتم که به مرز خودکشی رسیده ام  ...و مهیار با لبخند مسخره ی تمسخر آمیزی نگاه می کرد. آخرش شاید از بد شدن حال من ترسید و رفت بیرون. ما هم آمدیم بالا. چشم راستم سیاهی می رفت. بخش پایین دید چشمم کاملا سیاه شده بود. بعد از ده دقیقه ای مهرداد برادر مهیار آمد و زنگ اف اف را زد. گوشی را که برداشتم با تندی گفت :"بگو حمید بیاد پایین!" گفتم :"نمی آید. با شما کاری ندارد!" مقداری از همان پای اف اف بد و بیراه گفت و من هم بی جواب نگذاشتمش. بعد آنطور که نگهبان ساختمان دیده بود، با یک آجر، مهیار را زخمی کرده بودند و بعد پلیس خبر کردند و به پلیس گفتند حمید مهیار را زده!!

این ها همه را در بیداری دیده ام.

تمام شلوغی های خیابان ها و خون های ریخته شده را هم در بیداری دیده ام. و آنقدر محکم خودم را زده ام که بادمجانی که زیر چشمم در آمده و هر روز بزرگ تر می شود را هم هر روز توی آیینه در بیداری می بینم.

مهیار به رضا گفته که حکم جلب حمید را گرفته و نمی دانم پیش وجدانش چطور تاب می آورد ؟‌ این را هم در بیداری شنیده ام.

در خواب هایم فعلا اوضاع رو به راه است. کاش همانجا می ماندم...

+ کتا ; ٦:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٩
comment نظرات ()

آخرین تصویر از صفحه فیس بوک خانم رهنورد درباره بزرگداشت شهدا در هشتم مرداد

برای دیدن تصویر بزرگتر روی تصویر کلیک کنید

برای دیدن تصویر بزرگتر روی تصویر کلیک کنید

+ کتا ; ۸:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٧
comment نظرات ()

همینجوری های میان روز

 خودم را نمی شناسم. باورم نمی شود که اینطور آدمی شده ام!

از طرفی خیلی بی خیال شده ام. الان اصلا انگار نه انگار که دو تا مهمان دارند توی خانه من نهار می خورند. نه اینکه آشنا باشند اما خب اگر قبل بود محال بود اینطور بی تفاوت اینجا بنشینم و حتی یک خوش و بش ساده هم نکنم باهاشان. حمید گفت برایشان (و البته همینطور برای خودمان هم ) پیتزا آوردند و آنها نشسته اند توی نهار خوری  و دارند می خوردند و خودش رفته دنبال نوین که وقتی برگشتند ما هم بخوریم. سعی دارم خودم را توجیه کنم. مثلا اینکه  "خب من اگر بروم آنجا احتمالا مزاحشان هم می شوم." صدای خنده ی دختر می آید و صحبتشان سر نهار گل انداخته. خلاصه که دارد خوش می گذرد بهشان. من اگر می رفتم حتما دچار رو در بایستی می شدند. اول گفتم من می روم دنبال نوین که مجبور نباشم توی خانه بمانم و اینطور مثل دیوار رفتار کنم. ولی سر بزنگاه که باید می رفتم دنبال نوین نسرین تلفن زد و من مشغول حرف زدن بودم که حمید از دم در اشاره کرد که یعنی رفت و من هم سری تکان دادم که یعنی خداحافظ.

این دو تا از اداره ثبت آمده اند که آپارتمان ها را برای تفکیک متر کنند. یک دختر و پسر جوان و خوش تیپ هستند. کمی همکاریشان توی این دوره و زمانه عجیب به نظر می رسد. یعنی یک اداره دولتی یک دختر و پسر را با هم می فرستد جایی ماموریت؟! از حرف زدنشان معلوم است که زیاد آشنا نیستند و سعی دارند توجه همدیگر را جلب کنند. آقا دارد چیز با نمکی تعریف می کند و خانم هم بلند بلند می خندد. نمی دانم اصلا این ها می دانند که من هم اینجا هستم یا نه! شاید خیال می کنند تنها هستند که انقدر راحتند. بهتر. خب راحت باشند. تازه کاش من نامرئی بودم می رفتم نزدیک تر که بتوانم جزئیات حرف هایشان را هم بفهمم. الان چیزی از حرف هایشان نمی فهمم. فقط تن صدا ها و خنده ها را می شنوم. تازه احتمالا خیلی وقت هم هست که نهارخوردنشان باید تمام شده باشد اما از بس خوش گذشته بلند نمی شوند بروند دنبال کارشان!

اول کلام داشتم چی می گفتم ؟ اینکه از طرفی خیلی بی خیال شده ام. و از طرف دیگرش را چه می خواستم بنویسم؟ هیچ یادم نیست. آهان یک چیزی توی مایه های دلکندگی از دنیا. یعنی دل کندن برایم راحت شده. کلا حساسیت هایم انگار کم شده. تاثیر فلوکسیتین است لابد. یک چیز هایی برایم مهم بود که الان دیگر مهم نیست. این دو تا حس باید با هم در تضاد باشند. اما نیستند. نمی دانم چطور همزیستی می کنند با هم؟ از طرفی راحت شدن خیال باید برای آدم آرامش بیاورد. ولی این آرامش انگار آرامش واقعی نیست. مثل خواب و خیال است. مثل فرار یک مجرم است. مجرمی که توی بیابانی می دود آزاد است اما نگران است. انگار هر لحظه ممکن است از این خواب بیدار شود...

صدای به هم خوردن در آمد. انگار رفتند...

+ کتا ; ٢:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٦
comment نظرات ()

به انتظار هیچ ...

 

نشسته ام به بازی. به وقت تلف کردن. به وقت را گذراندن به معنای واقعی که تا می تواند بگذرد بگذرد بگذرد بی آنکه رد پایی از من بر ساحلش بماند...

نشسته ام به تلف کردن خودم. به رها کردن ثانیه ها. به دور انداختن عمر، آنچنانکه هیچ کاری ارزشش را نداشته باشد.

نشسته ام به خندیدن به ریش روز ها. به از رو بردنشان. به لحظه لحظه ی بی ارزشی اش را باور کردن.

نشسته ام تا خود ِ خود ِ نبودن.

دلم همه چیز را در عین خواستن، نمی خواهد. حتی نمی خواهد به دیدن مادر برود. می خواهد همینطور ساکت کنار ثانیه بنشیند و عبور شان را گاه تند و گاه کند تماشا کند و به انتظار شنیدن هیچ خبر خوب یا بدی هم نباشد. 

+ کتا ; ٤:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٥
comment نظرات ()

خامش منشین خدا را ...

 

پوستر هشت مرداد - بزرگداشت شهدای جنبش سبز

خامش منشین خدا را ...


روز پنج شنبه هشتم مردادماه چهلمین روز جان باختگان قیام مردم ایران است. مادر ندا و سایر مادران عزادار روز پنجشنبه بر مزار عزیزانشان خواهند بود. همچنین قرار است مراسمی در خیابان امیر آباد و در محل زندگی ندا برگزار شود.

محل های تجمع روز پنج شنبه 8 مرداد در تهران
این اطلاعیه از سوی فعالین داخل کشور برای سایت ارسال شده است:فراخوان،هشت مرداد،مراسم چهلمین روز جان باختگان راه آزادی و یاد بازداشت شدگان:مکانهای تجمع روز هشت مرداد،ساعت پنج بعدازظهر:میدان ونک (آلترناتیو اول میدان سرو - آلترناتیو دوم پارک وی)میدان محسنی ( آلترناتیو اول بولوار کاوه - آلترناتیو دوم میدان هروی )میدان هفت حوض ( آلترناتیو اول فلکه سوم تهرانپارس - آلترناتیو دوم فلکه اول تهرانپارس)میدان فاطمی ( آلترناتیو اول میدان هفت تیر - آلترناتیو دوم میدان فردوسی ) پل گیشا ( آلترناتیو اول فلکه صادقیه - آلترناتیو دوم میدان انقلاب )هموطنان در دیگر شهرستانها حتمامراسم مشابهی را در وسط میادین شلوغ و اصلی و مرکزی شهر برگزار نمایندلطفا اطلاع رسانی کنید

+ کتا ; ٢:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٥
comment نظرات ()

ترس را کنار بگذاریم...

چشم در چشمشان نگاه کنیم

"چه" می خواهیم از زندگی هایمان؟

 

    

هزار ماشاالله روحیه هامون خوبه. این همه کشته و زندانی و مجروح و مفقود رو می بینیم و سرگردونی ِ خانواده هاشونو می بینیم بازم روحیه هامونو از دست نمی دیم و می تونیم برای یه جوک ِ تکراری از خنده روده بر بشیم. بدون توجه به اینکه همین الان مثلا یه عده رفتن برای اعتراض جلوی صدا و سیما و دارن باتون میخورن. خب تقصیر خودشون بود. می خواستن نرن. مگه اعلام نشد برنامه لغو شده؟ تنشون می خاریده! بازم به خندیدنمون ادامه می دیم چون ما زندگی رو ارزشمند تر از این حرفا می دونیم. من حالم خوب نیست. حالم اینطوریه.

+ کتا ; ۸:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٤
comment نظرات ()

خلاصه گفتگوی امروز یکشنبه چهارم مرداد

 

بررسی 30 روزه در این ده دقیقه ها قابل پیگیری نیست. اون رو به شکل مقاله جداگانه ای در میارم و جدا گانه و فوق العاده فردا یا پس فردا ارائه می کنم

مسائل روز :

محسن روح الامینی از ساعت 4- 6 مسجد بلال حبشی جنب صدا و سیما ختمش برگزار میشه

یک : واجبه که در این ختم شرکت کنیم

دو: این مراسم مجوز داره و رسمیه و باید این مراسم رو سبز کنیم

سه: مادران داغدار با عکس فرزندانشون شرکت خواهند کرد

چهار: ما در این مراسم با متانت شرکت می کنیم و نشان سبز همراه داشته باشیم که اگر درگیری شد بتوانیم آن را کنار بگذاریم اما اگر درگیری نشد همبستگی مان را بتوانیم نشان بدهیم.

پنج : در داخل مسجد آرامش باید حفظ بشه. اما کسانی که در خیابان هستند می توانند شعار ها و خواسته هایی رو مطرح کنند بخصوص در خواست برگزاری مراسم بزرگداشت

شش : همه شرکت کنندگان به همه رهگذارن یاد آوری کنند  که پنجشنبه چهلم و بزرگداشت همه شهدای جنبش سبزه و باید در سراسر کشور شمع روشن کنیم.

هفت : عکس و فیلم از مراسم امروز فراموش نشه

نکته بعد:

مروری کوتاه بر حرکت دیروز میدان ونک که منجر به پاره ای درگیری ها شد چند نکته دارد

یک: نفس اعتراض کار خوبی بود و باز هم اخطاری به حکومت بود در رابطه با اینکه سر مراسم تحلیف بترسند.

دو: اما یادمون باشه وقتی جمعیتمون زیاده و میلیونیه و با هم هستیم، می دونیم که سرکوبگر ها نمی تونن آسیبی بهمون بزنند. ولی وقتی جمعیتمون کمه باید مواظب باشیم که ما فرسوده نشیم بلکه اونا فرسوده بشن.

وقتی ببینیم نیروهامون کمتر از سرکوبگر هاست نباید درگیر بشیم. نباید تظاهراتی انجام می دادیم. باید می رفتیم به جای چهارم. اونم بشکل برق آسا. پنج دقیقه شعار میدادیم فیلم می گرفتیم می رفتیم بعدش تجریش مثلا.

این درگیر شدن ها از ما هم فرسایش ایجاد می کنه. نباید این اجازه رو بدیم و باید اون ها رو با حرکت های خودمون خسته کنیم. اما تن به درگیری ندیم.

نکته دیگه : تشکر از جانب من و آقای مخملباف از کسانی که اسامی شهدا رو می فرستن.

نکته دیگه : از ادارات و کارخانجات اخبار زیادی رو دریافت می کنم که مدیران دارند با جنبش همکاری می کنند و اعتصاب ایتالیایی رو شروع کرده ند. موج خواباندن اقتصاد کشور در حال پیشرفته و کاهش شاخص تولید ناخالص ملی اینو داره تائید می کنه و به کودتا چی ها اخطار میده که نمی توانند به یک ملت با زور حکومت کنند.

 

 متن کامل در راه حل خواهد آمد.

 

پی نوشت:

 حس عجیبی دارم. احساس می کنم این اطراف، پر از سر و صدا ست اما من کر شده ام!

شاید به این سکوت عادت کنم! اما هر قدر هم که قاطع باشد، باورش نمی کنم.

+ کتا ; ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٤
comment نظرات ()

میدان ونک

یک:

ما یک سری از حدود ساعت چهار و نیم ونک بودیم تا حدود پنج و خورده ای که چندان خبر خاصی نبود بجز حضور چشمگیر نیروی انتظامی. بعد نوین ساعت پنج و نیم تقریبا حوالی پارک ساعی تعطیل می شد که رفتم دنبالش و از اونجا دوباره پیاده برگشتیم تا ونک و این بار حدود ساعت هفت ونک بودیم و بازم خبر خاصی نبود. یک عده ای بیشتر از حد معمول البته در رفت و آمد بودند که ما فرض کردیم برای تجمع آمده بودند. یک عده ای هم بیشتر از حد معمول توی ایستگاه اتوبوسی که پایین تر از ونک است توی پیاده رو ایستاده بودند انگار منتظر اینکه اتوبوس نیاید و ما فرض کردیم آنها هم برای تجمع آمده بودند. . ساعت هفت پلیس ضد شورش هم به جمع نیروی انتظامی اضافه شده بود ولی درگیری مشاهده نشد چون اصلا تا وقتی ما آنجا بودیم تجمعی هم مشاهده نشد. الان هفت و پنجاه دقیقه است و ما دیگر آمده ایم خانه

دو :

یک نفر هم اما این گزارش را از ساعت شش و بیست دقیقه که ما ونک نبودیم داده :

تو پاساژ ونک بودیم که نگاههای وحشت زده مردم به سمت میدان ونک خبر از درگیری میداد. از ساعت 4 که از ونک رد شدیم میدان مملو از پلیس بود . دختری سراسیمه وارد پاساژ شد و گفت خانمی وسط جمعیت فریاد زده رای مارو پس بدید و پلیس یهو وحشی شده و به طرف جمعیت حمله کرده. رفتم بیرون پاساژ سرو گوشی آب بدم دیدم دسته زره پوش پلیس پیرمرد و پیر زنی که آروم راه میرند را هل داده و با باتون میزنند. پیر مرد بشدت عصبی شده و با پلیس ها درگیر بود چون ظاهرا روحش هم از ماجرا خبر نداشت. پلیس با شلنگ به شیشه مغازه های پاساژ میکوبید و فرمان میداد که تعطیل کنید. مردم تو پاساژ ایستاده بودند و هرچی پلیس میگفت بیاید برید بیرون ملت از ترس به سمت ته پاساژ فرار میکردند. خلاصه جو میدان ونک بشدت متشنجه و از نظر جمعیت بسیار شلوغه - فقط معلوم نیست چقدر از جمعیت معترض و چقدر مردم عادی هستند ولی تجربه به من میگه که این شلوغی در میدان ونک در اینروز و ساعت عادی نیست. ترافیک در چهارراه جهان کودک بشدت سنگین بود و صدای بوق ماشینهارو در آورده بود

سه:

به نظر من این نیروی انسانی حیف است که اینطور بی برنامه و بی سازمان بماند. هدر می رود این همه شوق و انرژی. کاش می شد جوری برنامه ریزی ها را هماهنگ تر کرد. مردم می آیند و می روند و نیروی انتظامی را نگاه می کند و حتی یکدیگر را نمی شناسند. من شال سبز داشتم اما افرادی که نشان سبز داشتند خیلی کم بودند. از نگاه ها می شد چیزی حدس زد اما نمی شد مطمئن بود. کاش اقلا همدیگر را می شناختیم... کاش کسانی بودند که مثل این ها که از این کاغذ های تبلیغاتی پخش می کنند یواشکی به مردم خبر رسانی می کردند. یا در نقش دستفروش ، گل فروش... همه ش منتظر بودم کسی چیزی بگوید . چیزی مثل تغییر برنامه. مثل تغییر مکان تجمع. مثل اینکه پلیس ها را اینجا قال می گذاریم و بی آنکه متوجه شوند می رویم فلان جا...

دلم سوخت. دلم باز سوخت

پی نوشت :

این هم اما یک گزارش دیگر. شاید کمی امیدوار کننده

+ کتا ; ۸:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۳
comment نظرات ()

سوم مرداد

 

فردا یعنی کسی می آید؟ شور و شوقی هست هنوز؟ روز مهمی خواهد شد ؟ یا نه ؟

...مثل همین روز های گرم و طولانی و خفه کننده و ترس آور ، یاس آمیز و تلخ خواهد گذشت ؟

مردم کجا هستند ؟

 

 

+ کتا ; ٧:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٢
comment نظرات ()

این هفته

 

 

 

به علاوه اینکه :

یک

برنامه بهشت زهرا ساعت یازده صبح هشتم مرداد است.

دو:

سوم را هم فراموش نکنیم.

سه :

یک تقویم برنامه ها توی این آدرس گذاشته شده

+ کتا ; ۱:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٢
comment نظرات ()

عصر پنجشنبه یکم مرداد

 

عصر پنجشنبه ست. حمید رفته یک جلسه ی دیگر با داور و کارشناس مالی. دلم کمی شور می زند. ولی به شور زدنش عادت کرده ام. دیگر وقتی دلم شور نمی زند انگار یک چیزی کم دارم!

من و نوین می خواهیم بلند شویم همینطوری بیخودی برویم بیرون. از آنجا که تازگی ها بستنی خوردن هم یکی از مصادیق اعتراض های مدنی شده شاید یک بستنی چوبی هم بخوریم! شاید یکی دو شاخه گل هم بخریم. کسی چه می داند؟ شاید کسی را هم دیدیم که باتون به دست داشت و دلمان خواست بهش گل و لبخند بدهیم...

 

 

+ کتا ; ٦:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱
comment نظرات ()