آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

وای بر ما

 

وای بر ما که ادعای آزادی خواهی داریم و دیروز توی میدان هفت تیر

عده سرکوب گر ها بیشتر از عده مردم آزادیخواه بوده. وای بر ما که ادعای آزادیخواهی داریم.

 

 

 

+ کتا ; ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۳۱
comment نظرات ()

امروز قر و قاطی یگالمه حرف دارم

حالا یکی یکی می گم...

اولیش اینکه :

 مسیر های تجمعات در روز 30 تیر : ( ساعت شروع 16:00 )همه مسیرها درتهران به ابن بابوی(آرامگاه یاران شادروان دکتر مصدق)ختم میشود.

با توجه به اینکه نیروی انتظامی منطقه بحران را بلوار کشاورز تا شمال شهر اعلام کرده - با تغییری در محل تجمعات نشان خواهیم داد که : خس و خاشاک در کل ایران برای دولت کودتا بحران خواهد بود.

تهران : میدان هفت تیر جنب مسجد امام جواد - منطقه بازار تهران - خیابان ناصرخسرو-میدان توپخانه-خیابان اکباتان-میدان بهارستان-میدان مخبرالدوله

شیراز : 1- خیابان ستارخان – خیابان ملاصدرا – خیابان زند – فلکه ستاد 2- میدان دانشجو (علم) – خیابان باغ ارم – بلوار آزادی – فلکه ستاد 3- چهارراه سینما سعدی – چهارراه پارامونت – خیابان مشیرفاطمی – فلکه ستاد 4- دروازه کازرون – چهارراه گمرک – چهارراه پارامونت – خیابان مشیرفاطمی – فلکه ستاد 5- شاهچراغ – چهارراه نمازی – فلکه شهرداری – چهرراه زند – فلکه ستاد 6- دروازه اصفهان – - فلکه شهرداری – چهرراه زند – فلکه ستاد 

 مشهد : 1- پارک ملت – بولوار سجاد – فلکه راهنمایی 2- میدان بوعلی – میدان فردوسی – فلکه راهنمایی 3- خیابان مطهری – میدان تختی – فلکه راهنمایی 4- حرم امام رضا – میدان سعدی – میدان تختی – فلکه راهنمایی 5- میدان هفده شهریور – میدان ده دی – سناباد – فلکه راهنمایی 6- میدان دکتر شریعتی – فلکه احمدآباد – سه راه راهنمایی – فلکه راهنمایی 7- میدان فلسطین – سه راه راهنمایی – فلکه راهنمایی

دومیش اینکه :

سومیش اینکه :

جواب ها وقتی دیر میرسند، رسیدنشون با نرسیدنشون هیچ فرقی نداره
حتی مهم نیست که بفهمی یا نفهمی
چهارمیش....

اینکه 436 تا شرد آیتمز ِ نخونده دارم
پنجمیش اینکه :
پنجمش درست یادم نیست. ولی گمانم این بود که
دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند و این حرفا
+ کتا ; ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۳٠
comment نظرات ()

میگن که رسانه ماییم

+ کتا ; ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢۸
comment نظرات ()

حتی امید هم ...

 

دلم روز به روز بیشتر از دیروزش می گیرد. روز به روز بیشتر از دیروز هم ساکت و ساکتتر می شوم. بی حوصله و بی حوصله تر. زمان را رها کرده ام به حال خودش. انگار نه انگار که آدمی هستم. من این ثانیه ها را نمی خواهم. همه شان مال شما.

حمید ناراحت است. نوین ناراحت است. سعی می کنم لبخند بزنم. لبخند می زنم و می گویند : "فیلممان کرده ای! " خودم هم به خودم شک می کنم. شاید همه را فیلم کرده ام. نمی دانم. تنها چیزی که می دانم اینست که دلم به روز ها گیر نمی کند. خوش نمی شود.  حتی امید هم  که این روز ها سایه اش مثل پروانه توی اتاق پر پر می رند،  نگاهم را رو به فردا نمی گرداند...

+ کتا ; ٥:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٧
comment نظرات ()

حواشی نماز جمعه امروز در خیابان انقلاب

ساعت دو و نیم بعد از ظهر جمعه
ما الان برگشتیم
تقریبا تا نزدیکی های دانشگاه رفتیم و از آنجا به بعد آنقدر جمعیت زیاد بود که نمی شد پیش تر رفت. از بلند گو ها صدای سخنران پیش از نماز به گوش می رسید. مردم کنارپیاده رو نشسته و ایستاده بودند. خیلی آرام. خیلی ساکت همه منتظر شروع خطبه ها بودند. که یک هو دیدیم از سمت دانشگاه دارند به مردم فشار می آورند و مشخص شد که شروع کرده اند به زدن و پراکندن مردم . من باورم نمی شد که حرمت نماز جمعه راهم نگه ندارند اما این ها از هر جمعی می ترسند. .گاز اشک آور هم زدند. ما هم قاطی مردم فشرده شدیم به سمت شرق و آمدیم تا سر وصال. آنجا ایستادیم مدتی. باز آرامشی برقرار شد و آنجا کمی عکس و فیلم گرفتم. جمعیت لحظه به لحظه زیاد تر می شد. اذان گفته شد. همان وقت باز آنجا هم شروع کردند به زدن مردم. با موتور هایشان آمده بودند توی پیاده رو ها وبی رحمانه میزدند و می رفتند. دو نفر را خونین و مالین دیدیم از ضربه باتون ها. یکی یک آقایی بود که سرش شکسته بود و خون تمام صورتش را گرفته بود و سرازیر بود روی پیراهنش و نشسته بود توی جوی و خواستم عکس بگیرم اما حمید مرا کشید و گفت که الان میان خودتم می زنن موبایلتو بذار تو جیبت. کمی جلوتر خانم شصت ساله ای را زده بودند و از سر او هم خون می ریخت و دخترش جیغ و فریاد می کرد که :"مامانم ....مامانم..." از اینجا هم خواستم عکس و فیلم بگیرم که نشد اما صدایش دختری که مادرش را فریاد می زد ضبط شده که آپلود می کنم. بعد توی همین اشک آور هاو با تون ها ما شروع به برگشتن کردیم اما جمعیت زیاد بود و می رفتند توی فرعی ها. ما آمدیم سر چهار راه ولی عصر که آنجا هم تا چشم کار می کرد توی خیابان به طرف میدان فردسی آدم بود. بعد آمدیم بالا تا میدان ولیعصر که پر از نیرو های سرکوبگر بود. توی مدارسی که سر راه بود پایگاهشان شده بود. ننگ بر آموزش و پرورشی که مدارسش را پایگاه چماق بدست ها می کند

+ کتا ; ٢:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٦
comment نظرات ()

خلاصه توصیه های دکتر سازگارا درباره نماز فردا

 

 

یک - مهندس موسوی میره نماز جمعه و حالا دیگه  به همه ما هم واجبه با تمام توان بریم تو خیابون و قدرت نمایی بکنیم. و بگیم که مردم حاضر نیستند از احقاق حقشون کوتاه بیان

 

یادمون باشه که اون طرفی ها هم از همه جا نیروهاشون رو میارن و بسیج می کنن و زمین چمن و خیابان های اطراف رو پر می کنن و می خوان اینا رو جلوی دوربین تلویزیون نشون بدن اما ما جنگی برای فتح دانشگاه نداریم. جنگ ما تو خیابون هاست. اگه بیش از اون سه میلیونی که که اون بار اومده بودیم بیایم تو خیابون ها، هیچ مهم نیست که آقای رفسنجانی چی بگه و یا شعار ها چی باشه...

این خودش تبدیل به یک تظاهرات بزرگ میشه که اصلش همینه.

 

دو- امروز پنج تا هشت بعد از ظهر برای ما خیلی مفیده بخصوص اگر شهرستان ها هم بیان تو خیابون. فقط تو خونه نمونین فقط بیاین تو خیابون. حتی با ماشین. ماشین ها بوق بزنن "وی" نشون بدن، حرکت بکنن... این حضور پنجشنبه بخصوص در شهرستان ها به تهرانی ها خیلی کمک می کنه.  پنجشنبه گذشته با اینکه مردم تو شهرستان ها اومده بودن تو خیابون  اما فیلم و عکس نداشتیم. فقط از رشت فیلم داشتیم.

 

سه -  پنجشنبه تظاهرات به سبک ایرانی، تمرین فردای ماست. تقویت روحیه ماست برای فردا. و تضعیف روحیه سرکوب گر هاست

چهار- آکسیون نماز جمعه فردا فقط مال تهرانه. هنوز مال شهرستان ها نیست. اما در تهران وقتی میایم تو خیابون مطمئنن جمعیت چند میلیونی اصلا به دانشگاه نمی رسه. جمعیت به احتمال زیاد در سه نقطه کانونی می تونه تمرکز جمعیت باشه. یکی میدون فردوسی / یکی میدون ولی عصر تا ونک یا هفت تیر / یکی هم از سمت آزادی و جنوب تهران میدون توحید یا میدون آزادی. ما اگر جمعیت متمرکز رو اونجا قرار بدیم، و شعار های خودمونو بدیم و حرفای خودمونو بزنیم. اصل حضور ماست که جمعیت واقعی رو نشون بدیم.

 

چند نکته : یک احتمال داره اونا راه ها رو ببندن و صحن رو پر کنند. از نشانه های سبز جلوگیری کنند. مهم نیست. اصل عدم درگیریه و ما برامون نقطه های کانونی مون مهمه. یادمون باشه جمعه روز بزرگداشت شهدامون هم هست. عکس های شهدا رو همراه داشته باشیم.

بقیه بحث باشه برای صبح جمعه

 

یادم رفت اینو بگم که تلویزیون ممکنه یه سری چاخان سر هم بکنه. بنا بر این واجبه فیلم و عکس و تصویر و صدا به وفور بگیرین و پخش بکنین.

.

متن کامل در راه حل خواهد آمد

+ کتا ; ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٥
comment نظرات ()

خاموش

 

موبایلم بیشتر وقت ها خاموشه. دل و دماغ تلفن جواب دادن هم ندارم. یا وقتی خونه تنهام گوشی رو بر نمی دارم یا وقتی نوین هست میگم بجز ساراخانم هر کی بود بگو نیستم. دلم نمی خواد با کسی حرف بزنم. چی بگم وقتی می پرسن حالت چطوره؟

 

پی نوشت : راه حل

+ کتا ; ٧:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٤
comment نظرات ()

حال این روز هام ...

حالم انقدر بده که حتی نمی تونم از خودم بنویسم. دلم می خواد دیگه نباشم. تحمل کشیدن بار تنم رو ندارم. فکر نمی کنم هیچ اتفاقی که ارزش موندن داشته باشه توی این دنیا قرار باشه بیافته. اگر هم قراره زندگی، از این به بعد زندگی بهتری بشه بازم لزومی نمی بینم که منم توی اون شرکت داشته باشم. از هر جنبه ای نگاه می کنم و فکر می کنم می بینم مردن بهتر از زندگی کردنه. بعضی چیز ها وابسته به من هست که اگه من نباشم بازم به مسیر زنده ی خودش ادامه میده. اتفاق مهمی نمی افته. فقط من دیگه غصه نمی خورم. دیگه شرمنده ی کسانی که ازشون پول قرض کردیم نمیشم. دیگه لازم نیست مخارج مادر رو بنویسم و حساب کنم که چقدرشو برای خودمون خرج کردیم و هر موقع پولدار شدیم باید بذاریم سرجاش. دیگه لازم نیست ناراحت باشم که چرا کار نداریم. و چرا برای شرکتی که مدت هاست کار نداره داریم هزینه ی اجاره و حقوق پرسنل و قبض ها رو از حساب دیگران پرداخت می کنیم.  دیگه لازم نیست غصه ی بیماری لادنو بخورم و دیگه برادری که فقط به خاطر نقطه اشتراکی به نام ارث پدر با من حس خویشی داره رو هم نخواهم داشت. فکرش هم شیرینه : من میرم آزاد و رها. دنیا بمونه با همه بد بختی هاش. دنبال یک راه اسونم. زدن آئورت یا خوردن پنج تا دیگوکسین؟

+ کتا ; ۱:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢۳
comment نظرات ()

راه حل

 

یکی از دوستان وبلاگ نویس از اطریش لطف می کند و مباحث راه حل را در وبلاگی به همین نام می گذارد.

 لطفا کسانی که این مباحث را دنبال می کنند به آنجا مراجعه کنند.

+ کتا ; ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٢
comment نظرات ()

اگر متحد باشند

 

ما برگشتیم!

از سر تخت طاووس حدود ساعت چهار راه افتادیم. رفتیم فاطمی و از خیابان فلسطین رفتیم پایین. تا بزرگمهر . آنجا دیدیم توی خیابان ولی عصر جمعیت زیادی دارند می روند سمت بالا. گلتن زنگ زد که آنجاست. رفتیم پیدایش کردیم. گفت به سمت خیابان انقلاب نمی گذارند مردم بروند و همه دارند می روند ولی عصر. ما هم همراه جمعیت  راه افتادیم.

 صد قدم بالاتر که رفتیم دیدیم مردم از بالا دارند می دوند پایین. فهمیدیم از میدان ولی عصر شروع کرده بودند به کتک زدن مردم و می آمدند پایین ، باز چشم ها و صورتمان که سوخت فهمیدیم اشک آور هم زده اند. مردم می دویدند پایین.عده ای فریاد می زدند که ندوید! ندوید اما مردم می دویدند و باتون به دست ها دنبالشان. ما کنار دیوار ایستادیم.

همانجا بود که گلتن را گم کردیم. یک پسری لنگ لنگان آمد روی پله هایی که ما ایستاده بودیم نشست. بد جوری کتک خورده بود. نمی توانست راه برود. بهش گفتیم تو یک جوری خودت را برسان خانه ولی قبول نکرد. گفت:" بار پیش از این هم بد تر کتک خوردم ولی ماندم. "

یکی از رهگذران گفت انقلاب خیلی شلوغ شده. نیرو های نظامی آنقدر زیاد نبودند که بتوانند مردم را کنترل کنند اما مردم می ترسیدند و تا یکی شان باتون به دست می دوید همه فرار می کردند. ما باز راه افتادیم سمت انقلاب. آن پسر هم خواست بلند شود راه بیافتد اما نتوانست.

رفتیم دوباره پایین تا بزرگمهر و از آنجا به پایین باز راه را بسته بودند. رفتیم توی بزرگمهر و از یک خیابان فرعی که هیچ نیرویی سرش نبود که جلوگیری کند رفتیم خیابان انقلاب. جمعیت آنجا زیاد بود. یعنی تمام پیاده رو از هر طرف مملو از جمعیت بود. راه افتادیم سمت دانشگاه تهران و همراه جمعیت زیادی که تمامی هم نداشت  رسیدیم تا سر وصال.

سر وصال باز راه را بسته بودند و مردم را متفرق می کردند. یک عده رفتند بالا و یک عده رفتند پایین و یک عده هم باز همان پیاده رو را برگشتند سمت ولی عصر. نیرو های باتون به دست می دویدند دنبال مردم که متفرق کنند. ما هم از وصال رفتیم بالا. جمعیت زیاد و زیاد تر شد. و همه توی وصال شروع به شعار دادن کردند. "یاحسین / میر حسین " تمام مسیر با شور این شعار تکرار می شد.

توی خیابان ایتالیا باز عده ی از این جمع منشعب شدند و رفتند سمت ولی عصر. ما همچنان مستقیم رفتیم تا بلوار کشاورز. آنجا نیرو های امنیتی زیاد بودند و گاز اشک آور خیلی زیادی زده بودند. مجبور شدیم دستمال سرکه ای مان را بگیریم جلوی دماغمان اما مقدار گاز اشک آور خیلی زیاد بود. روزنامه آتش زدیم و کمی بهتر شد. یک آقایی هم یک نخ سیگار بهمان داد. روبروی بیمارستان پارس بودیم و یکی از اقوام نزدیک حمید توی بیمارستان پارس سمت مهمی دارد. حمید گفت برویم بیمارستان. من زیاد موافق نبودم. اما رفتیم آن سمت خیابان دیدیم در های بیمارستان را قفل کرده اند و کسی را راه نمی دهند.

سمت ولیعصر شدت گاز اشک آور بیشتر بود. برگشتیم سمت وصال و از یکی از کوچه های فرعی رفتیم بالا. جمعیت تقریبا همه جا بود. توی تمام پس کوچه ها. کم کم آتش های بزرگی برپا شده بود و اشک آور ها بی اثر شده بود. یک آقایی دستش مجروح شده بود که عکس گرفتم. از توی پس کوچه ها هم یکی دو تا عکس گرفتم.  از یک کوچه دیگر برگشتیم توی بلوار. آنجا عده ای جمع بودند و یار دبستانی می خواندند و از نیرو های سرکوب گر هم خبری نبود. آنجا هم عکس گرفتم. رفتیم سمت میدان ولیعصر. جمعیت زیاد بود اما متحد نبود. میدان ولیعصر پر از نیرو های نظامی با لباس های مختلف بود. ما ولیعصر را سمت شمال آمدیم و تمام ماشین ها یی که توی خیابان بودند تمام مسیر را بوق می زدند و مردم توی پیاده رو ها گاهی انگشت هایشان را شکل وی می کردند و به هم نشان می دادند. یک آقایی نشسته بود با دختر کوچکش کنار خیابان و با سه تارش یار دبستانی می زد. ماشین ها همینطور بوق می زدند.

جلوی سینما استقلال وضع کمی غیر عادی بود. موتور سوار های لباس شخصی زیاد بودند و دیدیم آدم هایی را می گیرند و هل می دهند توی سینما. یک چیز عجیب هم اینکه یک موتور سوار که موهایش را ژل زده بود و ریش تراشیده بود و اصلا ظاهرش شبیه لباس شخصی ها نبودتی شرت آستین کوتا راه را آبی و سفید تنگی پوشیده بود اما از گروه لباس شخصی هایشان بود. دلم می خواست عکسش را می گرفتم اما ترسیدم. بعد که دقیق شدیم دیدیم بین موتور سوار هایشان یک عده لباس شخصی با ظاهر خیلی غلط انداز و مو های ژل زده و آستین کوتاه هم هستند. از اینجا نتیجه گرفتیم که به هیچ موتور سواری نباید اعتماد کرد!

رسیدیم سر فاطمی و مردم همچنان بوق های ممتد می زدند. ماشین مان سر تخت طاووس بود و سوار شدیم و ولیعصر را سمت ونک آمدیم بالا. کل مسیر مردم بوق می زدند و انگشت ها بشکل وی بیرون از پنجره ها بود. بالاتر از پارک ساعی سر خیابان آبشار پر از امنیتی ها و پر از ماشین سیاه هایشان بود. یک عکس گرفتم اما نمیدانم چطور شد. حمید هم ترسید و گفت جلوی این ها دوربین در نیار! ا زآنجا به بالا تا میدان ونک حضور امنیتی ها بیشتر مشهود بود. ما داشتیم بوق می زدیم و یک موتو سوار آمد بهمان گفت چرا بوق می زنی؟ گفتیم همینجوری! گفت نزن! من بهش گفتم شما نزن! ولی انگار امنیتی بود. اما حمید دیگر بوق نزد. یارو گفت می خوای پلاک ماشینتو بکنن ؟ و بعد خوشبختانه راه باز شد و رفتیم. توی ونک هم خیلی حکومت نظامی بود. همینطور سر میرداماد. ما از میرداماد آمدیم خانه و دیگر موضوع قابل ذکری پیش نیامد.

فقط من مطمئنم که این مردم اگر متحد باشند هیچ نیرویی نمی تواند سرکوبشان کند.

+ کتا ; ۸:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱۸
comment نظرات ()

چیزی مثل سیال

 

از پنجشنبه و جمعه فایل تازه ای از گفتگو ها نرسیده که پیاده کنم. امروز فقط از ایشان یک ای میل رسید که آن هم تذکراتی در باب دیوار نویسی بود که لینکش را توی خواندنی های روزانه تحت عنوان " لینک مهم درباره دیوار نویسی"  گذاشته ام. توی آن نوشته به وبلاگ دیوار نویسی هم لینک داده شده.

امروز صبح رفتیم بانک باز یک و نیم میلیون از پول های دایی بزرگم ریختیم به حساب حمید. الان بدهی مان به دایی بزرگم شده حدود بیست و دو میلیون!  دیشب واقعا دلم می خواست بمیرم که صبح زنده نباشم و اینکار را انجام ندهم. برای اولین بار به روش های مختلف ِ  خودکشی هم فکر کردم. روی تصویر بریدن رگ دست از همه بیشتر معطل شدم!  بودن یا نبودن! مسئله اینست. مردن فکر کنم راحت ترین کار دنیاست. حالا البته می شود این جان بی ارزش را کمی هم توی تظاهرات و درگیری ها به خطر انداخت که شاید اگر به هیچ دردی نمی خورد به درد وطن بخورد!  

از بانک که برگشتم، وسایل مادر را جمع کردم و بردیمشان خانه خودشان. سارا خانم دخترش را آورده. اسمش سحر است و چهار ساله است. خنده رو و ناز.

چند روز است که دوباره شال سبزم را سرم می کنم. امروز چند جا روی دیوار شعار های سبز هم دیدیم. از دو تاش عکس گرفتم.

چیزی بیشتری به ذهنم نمی رسد برای نوشتن. فقط خواستم بگویم به محض اینکه فایل گفتگوی تازه بدستم برسد، در اینجا خواهم گذاشت.

 

 

+ کتا ; ٥:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱۳
comment نظرات ()

چند خط همنجوری مختصر و مفید !

 

یک - امروز حالم خوب است و پر از امیدم.

از خواندن آخرین بیانیه رئیس جمهورمان حس شیرینی دارم.

حمید هم صبح رفت با یکی از اقوام که حقوقدان بزرگی است درباره کار ساختمان مشورت کرد و او هم بطور قطع گفته حق با ما است و این هم جای خوشحالی دارد.

مادر از روز سه شنبه پیش من هستند و وقتی مادر اینجا هستند دلم آرام ِ آرام است. سارا خانم رفته شهرستان که دخترش را بیاورد. مادرش بعد از سکته ی پدرش گفته که از عهده نگهداری بچه بر نمی آید. گفتم دخترش را بیاورد و یک کسی توی دلم می گوید که از این بچه حمایت کنم.

دو - برای روزنامه جان 

من از صمیم قلب معتقدم آدم ها در مسیر زمان جای تغییر و پیشرفت دارند و آقای سازگارا یکی از این انسان هاست که تمام عمرش در مسیری رو به رشد بوده. یکی از نمونه های بارز آب جاری ست که جوشان و خروشان است که آب ساکنی مثل مرداب نباشد. او نه تنها خارج از گود نیست بلکه از خیلی از ما ها هم شجاعانه تر در داخل گود می رقصد. مگر نمی دانیم این دولت چطور حتی خارج از این مرز هاهم به ترور ها پرداخته ؟ مگر یادمان رفته که خودش چند سال پیش زندانی بود و آنچنان اعتصاب غذا کرد که با مرگ فاصله ای نداشت؟ به نظر من نهایت وطن پرستی و شجاعت اوست که یک عمر دانشش را در اختیار ما می گذارد تنها برای این که قدمی در این جاده سبز برداشته باشد و به قول خودش در بضاعت خودش حلقه ای از این زنجیره سبز آزادیخواهی باشد. من دوستش دارم و بهش احترام می گذارم.

سه - صحبت های روز چهارشنبه را هم دریافت کرده ام اما نمی دانم هنوز هم آیا افرادی هستند که از طریق این وبلاگ متن پیاده شده صحبت های روزانه ایشان را دنبال می کنند یانه ؟

اگر چنانچه راه دیگری برای دسترسی به متن ها و فیلم ها و یا صدای فیلم ها ندارید و پاسخ مثبت است لطفا کامنت بگذارید که ادامه بدهم.

 

 

 

+ کتا ; ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱۱
comment نظرات ()

موفقیت

 

موفقیت به معنى شکست خوردن ولى از دست
ندادن شور و اشتیاق است.

 

وینستون چرچیل

 

من البته  به شکست خوردنمون در حقیقت اعتقادی ندارم فقط معتقدم اگه اینو یک مبارزه بدونیم، فعلن در این مرحله، طرف مقابل با دروغ تونسته برنده بشه، و البته تنها در این یک صورت  هم در طرف مقابلش میشه به این شکل، عبارت شکست رو بکار برد.

+ کتا ; ٦:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱٠
comment نظرات ()

یک تکه یادداشت از دیروز

 

الان هیچکس نمی داند من کجا هستم بجز خودم!

امروز قرار بود اینجا زنجیره برقرار باشد که نیست. در واقع هیچ خبری نیست. ساعت حدود هفت و نیم شده و افرادی مثل عابران معمولی در حرکتند. سر ِ میرداماد پلیس و دیگر نیرو های امنیتی خیلی زیاد بود و به شدت از ایستادن مردم در پیاده رو ها جلوگیری می کردند. با موتور های قرمزشان توی پیاده رو به صف ویراژ می دادند و هی می گفتند : "حرکت کن! ... حرکت کن!" من سر یکی شان داد زدم : " آخه چرا با موتور میاین تو پیاده رو ؟ " ولی صدایم انگار  جایی لای صدای موتور هایشان گم شد.

از سر میرداماد نرم نرم پیاده آمدم بالا. هر پنجاه قدم یک یدو تا نیروی پلیس با سپر و باتوم ایستاده اند و با هم مشغول شوخی و خنده اند. به نظرم همه خوشحالند از اینکه کسی نیامده. یک نفس عمیق می کشم و با خودم می گویم حیف! حضور امروز مهم بود و مردم نیامدند. بیخود نبود دلم شور می زد. نا امید شدم.

الان کمی از سر اتوبان نیایش بالاترم. توی پیاده رو های عریض پارک ملت روبروی بیمارستان قلب نشسته ام روی یکی از نیمکت ها و اوضاع اینجا بسیار آرام و طبیعی است. کم کم همان مسیری را که آمدم برمی گردم پایین و می روم خانه. عصر دلگیری ست این عصرگاه ِ ساکت و خلوت ِ دوشنبه هشتم تیر.

+ کتا ; ٦:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٩
comment نظرات ()

زنجیره معترضان به نتایج انتخابات از تجریش تا راه آهن...

 

ساعت یک ربع به شیش عصره. ما باز داریم میریم . امیدوارم عده کم نباشه.  نمی دونم چرا امروز دلم شور میزنه. فایل های جدید گفتگو های آقای سازگارا هم امروز تا این ساعت نرسیده هنوز. 

دلم خواست این چند خط رو اینجا بنویسم. خب چار دیواری اختیاری!

 

 

 

 

+ کتا ; ٥:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۸
comment نظرات ()

امروز توی خیابان قبا رضا عطاران را هم گرفتند

ما الان از مسجد قبا برگشتیم.

ساعت یک ربع به هشت است. هنوز جمعیت آنجا پر بود که ما برگشتیم. خوشبختانه تمام خیابان قبا مملو از جمعیت بود. بیشتر در سکوت بودیم و گاهی صلوات یا الله اکبری گفته می شد. بعضی ها که در رفت و آمد بودند می گفتند که عارف و فائزه هاشمی آمدند. یکبار هم همه دست زدند و گفتند "بهشتی کجایی ؟ موسوی تنها شده" و این شعار چند بار تکرار شد و جمعیت هیجان زده شد که گفتند موسوی آمده و یک خانمی گفت خودش او را دیده. ما ندیدیم. امیدوارم بوده باشد. از ساعت شش تا حدود هفت و نیم آنجا بودیم. و از همان ساعت شش مسجد پر بود و مردم توی خیابان ایستاده بودند. پلیس هم در کنار مردم ایستاده بود و در ابتدا به نظر نمی آمد نگاه متخاصمی داشته باشد.

بعد از ساعت هفت و ربع، ما شروع کردیم خیابان قبا را به سمت شریعتی پایین آمدیم که ببینیم توی شریعتی چقدر جمعیت هست. در حالی که می آمدیم رضا عطاران را دیدیم که تی شرت سبز پوشیده بود و خندان دست هایش را به علامت پیروزی بالا گرفته بود و همراه ما می آمد. به سر شریعتی که رسیدیم نیرو های مختلف پلیس و از آن لباس سیاه ها و از آن موتور سوار ها و غیره مثل مور و ملخ ریخته بودند. میان جمعیت.  ما ندیدیم اما گفتد که رضا عطاران را هم دستگیر کردند. از سر خیابان شریعتی شروع کردند به زدن مردم. عده ای دویدند عده ای مقاومت کردند، ما سمت خانه آمدیم و خیابان و پیاده رو پر از موتور سوار های باتون به دست بود. سر خیابان کتابی بی خود بی جهت گاز اشک آور زدند. واقعا نمی دانم چرا. یعنی درست جلوی ما! نه جمعیتی بود نه شعاری و نه سر و صدایی ! دو تا گاز اشک آور زدند و ظرف یک ثانیه چشم هایمان به شدت شروع به سوختن کرد. هم چشم هم دماغ هم صورت هم گلو یمان خیلی شدید تر از بار قبل که توی خیابان کارگر گاز اشک آور خورده بودیم، سوخت. اینبار چیزی هم نداشتیم که آتش بزنیم. چشم هایمان را بستیم و دویدیم اما سوزشش تمام نمی شد. سر یک کوچه چند تا جوان روزنامه آتش زده بودند که کمی رفتیم سر دودشان و بعد هم چون خانه نزدیک بود ظرف پنج دقیقه خودمان را رساندیم به خانه.

+ کتا ; ۸:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٧
comment نظرات ()

مثل چیز با ارزشی که توی راهی از دستمان افتاده باشد

 

نشسته ام همه ی خبر ها را به دنبال یک خبر خوب زیر و رو کرده ام. نشسته ام حرف های سازگارا را گوش داده ام. بعدش سرچ کرده ام ببینم توی نت هست یا نه و بعدش نشسته ام تایپشان کرده ام. نشسته ام پای بی بی سی بلکه یک خبر خوب بدهد.

نشسته ام پای رادیو فردا بلکه یک خبر خوب بدهد.  سر ساعت یک رفته ام چشم دوخته ام به آسمان شهر بلکه یک بادکنک ببینم، نشسته ام اطلاعیه مخملباف را توی وبلاگم گذاشته ام و دقیقه به دقیقه کامنت دانی اش را چک کرده ام که ببینم چقدر با استقبال مواجه می شود و دیده ام که ساعت هاست فقط یک کامنت دارد و بس.

ساعت چند است الان؟  ساعت بیست دقیقه به هفت شب است. هوا تا چه ساعتی روشن است؟  یعنی همه نا امید شده اند؟ به همین زودی؟ نه! این ممکن نیست. مگر شب ها صدای الله اکبر هارا نمی شنوی؟  امید همیشه فراتر از ما ست. باید برویم تا جایی پیدایش کنیم... باید چشم هایمان را باز کنیم تا پیدایش کنیم. باید خوب دقت کنیم تا پیدایش کنیم. مثل چیز با ارزشی که توی راهی از دستمان افتاده باشد ، باید تمام راه را با دقت برگردیم و بگردیم و پیدایش کنیم... توی این فکرم که هر طور هست امشب باید شمعی روشن کنم...

 

+ کتا ; ٦:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٥
comment نظرات ()

+

 

غم هایی

هم وزن کوه

بر سینه هامان

...

افق اما

تاریک نیست !


 

+ کتا ; ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٤
comment نظرات ()

میان مردمی که ...

سه شنبه را تمام پیش مادر بودیم. میان این همه هیاهو ، آرامشی بود توی خانه مادر و سکوت و مظلومانه اش همراه بوی یاس ها...

کانال های تلویزیون دیگر نه بی بی سی و نه صدای آمریکا، هیچکدام را حتی روی فرکانس های جدید هم نمی توانند نشان دهند. تنها منبعی که آنجا برای کسب اطلاع از وضع شهر داشتیم رادیو فردا بود. آن هم خبر بخصوصی از برگزاری تجمع ها نداد. فقط گفت برای یادبود و بزرگداشت شهدا روز پنجشنبه انتخاب شده و زمان و مکان متعاقبا اعلام می شود.

شب که آمدیم خانه، توی نت دیدم چهارشنبه هم از سوی برخی منابع اعلام شده : ساعت چهار - مقابل مجلس در بهارستان.

حمید امروز با مامور دارایی قرار دارد و عصر هم با کارشناس مالی و داور برای حل مسئله ساختمان. اون نمی تواند بیاید و از من هم خواهش کرده که تنها نروم.

دلم اما آنجاست. از همین الان. میان مردمی که صبورند و شجاعند و صدای سکوتشان هفت آسمان را شکافته ...

+ کتا ; ۱:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۳
comment نظرات ()

خلوت تر از همه ی کوچه های دنیا

 

بعد از مجلس ترحیم از میدان صنعت شهرک غرب راننده پیکان مسافرکش گفت " کجا؟ " گفتم " امیر آباد!"  گفت "شلوغه ها! ... کجای امیر آباد می خواین برین؟"  گفتم " همونجا که شلوغه! "

رفتیم و ما را سر جلال آل احمد پیاده کرد. راه افتادیم سمت جنوب. سر تقاطع ها در دسته های بیست تایی نیرو های گارد ویژه ایستاده بود. ما درست از وسطشان رد شدیم و با چهره هایی پر از سوال های بی جواب نگاهشان کردیم. یک دسته  - دو دسته - سه دسته ... همینطور سر تمام چهار راه ها تا پایین امیر آباد. خبری نبود بجز حضور آزار دهنده ی نیرو های چماق به دست که انگار وظیفه شان را خوب انجام داده بودند و حضور احتمالی مردم را هم به تمامی پراکنده بودند.

رسیدیم به کوچه خسروی. سر کوچه هم پلیس بود. ماشین نگه داشته بودند که عبور وسیله ی نقلیه غیر ممکن باشد.

داخل کوچه اما بوی غربت می آمد. آنطور که راننده ی پیکان مسافر کش گفته بود نه تنها شلوغ نبود ، که خلوت هم بود. خیلی خلوت تر از همه ی کوچه های دنیا...  ما پیاده بودیم و کسی دیگر نبود. کمی پیش تر، سر اولین تقاطع ِ کوچه خسروی عده ی کمی جمع بودند. شاید پانزده نفر و  عابران ِ گاه و بیگاهی که حرکتشان هنگام عبور از این تقاطع اندکی کند تر می شد و با کمی تعجب به گل هایی که همانطور عین سکوت کوچه غریبانه کنج دیوار بود نگاه می کردند و بعد به ما که مات به گلها ایستاده بودیم نگاه می کردند و آرام و با احتیاط می پرسیدند " چی شده؟ " و ما برایشان به سختی تعریف می کردیم که در اینجا اتفاقی افتاده که گوش جهان را کر کرده اما توی همین شهر ، توی همین محل همگان بی خبرند...

شمع سبزش را هم باد خاموش کرد. تنها کاری که می توانستم بکنم این بود که دوباره روشنش کنم

 

 

 

+ کتا ; ٩:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱
comment نظرات ()

که مرگ برایم شیرین تر است از ترس

 

صبح دوشنبه است. دیشب هم تا حدود سه صبح بیدار بودم. خوابم نمی برد. فیلم ندا را شاید دویست بار دیده ام. نگاهم روی تمام جزئیاتش دقیق می شود. آخرین بار ها تنها روی حرکات دست هایش. دست راستش که وقتی دوربین دور سرش می چرخد می آید بالا و دست چپش که در آخرین ثانیه های فیلم ناگهان رها می شود ، نشانه های آخرین لحظه اش... حتی وقتی که صورتش پر از خون بود هنوز جان داشت. تمام روز، تمام شب، تنها صحنه ای که مقابل چشمم دارم همین است.

نمی دانم خبر برگزاری مراسم ترحیم و بزرگداشتش توی مسجد الرضا تائید شد یا نه ؟ خبر دیگری بعد از این آمد که مسجد با منزلشان تماس گرفته و برنامه را لغو کرده و هیچ مسجدی برای مراسمش مجاز نیست مراسم برگزار کند. خبر بعد این بود که برویم خیابان امیر آباد، بالاتر از پمپ بنزین ، در محل شهادتش گل بگذاریم و به یاد حضور پر نورش شمع روشن کنیم.

دیروز تمام وقت چشم هایم پر از اشک بود. دلیلش اندوه نبود. سرخوردگی نبود. نا امیدی نبود نمی دانم این حس تازه که اشک می آورد چیست ؟ شاید می هراسیدم خون شجاعش پایمال شود.

ندا بزرگ ترین تکانه بود به وجدان ها بیدار دنیا. با مظلومیتش تمام چشم های جهان را به سوی ما دوخت. اما عده ای که توی خانه هایشان نشسته اند و هیچ نقشی در آفریدن حماسه ای این روز های پر از التهاب و امید و خون ندارند، الان دارد قند توی دلشان آب می شود که  :‌ " خونی که باید ریخته می شد دارد ریخته می شود ! آنها که باید قربانی می شدند دارند قربانی می شوند!‌ آزادی هزینه دارد و این هزینه دارد از حساب  دیگران پرداخت می شود و حالا چشم جهان روی ایران دوخته شده و پیروزی نزدیک است!"

نسبت به این ترسو های موقعیت طلب حس خوبی ندارم.

توی خانه بند نمی شوم. من از این ها نیستم. باید بروم به خیابان که اگر این جنبش به پیروزی رسید، شرمنده ی شهدایش نباشم و اگر در این راه کشته شوم چه بهتر ! که مرگ برایم شیرین تر است از ترس.

+ کتا ; ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱
comment نظرات ()