آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

به همین سادگی ؟

 

لینک فیلم

فیلم ، فیلم ، فیلم ... فیلم ِ کشته ها که پشت سر هم توی فیس بوک تماشایشان به اشتراک گذاشته می شود...فیلم آخرین ثانیه های زندگی دختر جوانی به نام ندا و چشم هایش که رفت و خونی که آمد و تمام صورتش را پوشاند از ذهنم نمی رود. خودم را جای پدر و مادرش می گذارم و می میرم. کسی جوابگوی این خونهای پاک ِ ریخته نخواهد بود ؟ به همین سادگی عمر ها تمام می شوند و خونخوار ها جشن می گیرند پیروزی شان را ؟ ...

+ کتا ; ٢:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/۳۱
comment نظرات ()

ما برگشتیم!

 

ساعت هفت و ربع است. حدود ساعت چهار میدان ولی عصر بودیم. رفتیم سمت چهار راه ولیعصر اما از سر طالقانی نیرو های گارد ویژه آنچنان سد معبری کرده بودند که هیچ راه نفوذی به سمت خیابان انقلاب نبود. ما به سمت غرب راه افتادیم توی خیابان طالقانی و سر تمام کوچه هایی که می رفت سمت جنوب همین بساط بود. نمی گذاشتند کسی به طرف خیابان انقلاب برود. ما رویمان کمی زیاد بود و همچنان به حرکتمان به سمت خیابان وصال ادامه دادیم آنجا جمعیت کمی زیاد تر و حیرت زده تر بود. ماشین هایی هم بودند که جوان ها را بی خود بی جهت بازداشت می کردند می بردند مثلن یک خانمی را دیدیم که داشت خودش را به زمین و آسمان می کوبید و داد و فریاد می کرد فهمیدیم که پسرش را چون تی شرت سبز پوشیده بوده گرفته اند و برده اند.

از خیابان وصال رفتیم سمت شمال و رسیدیم به بلوار کشاورز. آنجا گروه گروه آدم هایی که بطری های آب معدنی به دست داشتند سرگردان مانده بودند و تمام خیابان ها را به سمت جنوب امتحان می کردند که آیا می شود رفت خیابان انقلاب یا نه. ما از خیابان شانزده آذر دوباره رفتیم سمت جنوب. و از یک خیابان فرعی خودمان را رساندیم به خیابان کارگر.

یک جوان سیاه پوش و لاغر جلوی ما راه می رفت که گاردی ها گرفتندش. توی کوله پشتی اش را گشتند و یک ورق کاغذ که نمی دانم چه اعلامیه ای بود پیدا کردند و شروع کردند به کتک زدن جوان لاغر سیاه پوش. بعد هم هلش دادند توی جوب و گفتند دستهایش را بگذارد روی سرش.

پایین تر نمی شد رفت و باز رفتیم تقاطع خیابان کارگر و بلوار کشاورز. آنجا هم یک عده داشتند می دویدند و یک عده هم با باتوم به دنبالشان بودند. همینطور خیابان کارگر را رفتیم سمت شمال. از جلوی موزه هنر های معاصر که رد شدیم دیدیم همه دارند می دوند سمت پایین و به ما هم علامت می دهند که برو... برو... ما برگشتیم سمت پایین دیدیم یک عده دارند از جهت مخالف می دوند بالا و یک عده باتوم به دست هم دنبالشان بودند و به ما اشاره می کردند که برویم بالا!

از هر دو طرف راه بسته بود. از سمت کوی دانشگاه انگار دانشجویان با نیرو های امنیتی درگیر شده بودند. صدای تیر اندازی پراکنده می آمد. امیدوارم که تیر اندازی ها هوایی یا مشقی بوده باشد.

بعد یکهو دیدیم از سمت پایین یک عالمه موتور سوار زره به دست سیاه پوش آمدند بالا برای سرکوب دانشجویان. در گیری شدت گرفت و چند تا گاز اشک آور زدند. ما هم مثل مردم حیران این صحنه ها را نگاه می کردیم. بعد یک دختر جوانی بلند فریاد زد : الله اکبر ... و همه جمعیت هم به دنبالش محکم فریاد زند الله اکبر! و یک آن احساس کردیم که گاردی ها و لباس شخصی ها ترسیدند. بعد هم مردم شعار دادند نترسیم نترسیم ما همه با هم هستیم... و این شعار ها بر بقیه صدا ها غلبه کرد.

آخرش هر طور بود سر فاطمی راه کمی باز شد و به ما گفتند بدوید بروید. همانجا بود که چشم هایمان شروع به سوختن کرد. و فهمیدیم که گاز اشک آور که می گویند این است! یک روزنامه داشتیم که آتشش زدیم و گرفتیم جلوی صورتمان و کمی اثرات گاز اشک آور از بین رفت.

بعد خیابان فاطمی را پیاده برگشتیم سمت ولی عصر و منطقه عین مناطق جنگی بود. جلوی وزارت کشور کاملن بسته بود و هیچ ماشینی نمی توانست عبور کند. آنجا اتوبوس هایی ایستاده بود که معلوم بود نیرو های خودشان را آورده اند آنجا پیاده کرده اند و فرستاده اند میان جمعیت. کف خیابان فاطمی هم جا و بی جا سنگ و کلوخ و آتش بود.

با دل و دماغ سوخته رسیدیم سر تخت طاووس و عجیب اینکه سر تمام خیابان ها پر از نیرو های سپر دار و کلاه دار بود. برگشتیم خانه. در حالی که نمی دانیم به سر جوانه های این جنبش سبز چه خواهد آمد...

+ کتا ; ٧:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/۳٠
comment نظرات ()

شنبه سی خرداد

 

امروز هم می روم. امیدوارم دیگران هم بیایند.

 

امیدم زنده است

تا من زنده ام

+ کتا ; ٩:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۳/۳٠
comment نظرات ()

از پا نمی نشینیم

دیروز هم رفته بودیم راهپیمایی از میدان هفت تیر تا ولی عصر. البته جمعیت پیش تر رفت اما من یکهو گلو درد گرفتم و برگشتیم خانه و جان ِ وبلاگ نوشتن نداشتم. شب خبر فوت یکی از اقوام رسید و امروز هم از صبح گلو درد شدید داشتم با اینحال مجبور شدیم برویم کرج برای تشییع وخاکسپاری او. الان ساعت سه و نیم عصر است که رسیده ایم خانه و امروز هم از ساعت چهار قرار است تجمعی توی میدان توپخانه باشد. دارم باز می روم با اینکه هیچ جانی برایم نمانده. بطرز بیمارگونه ای با حال خراب هم فکر می کنم باید رفت. فکر می کنم اگر من نروم شاید هیچکس دیگر هم نرود و این امید به ناامیدی بیانجامد... .
+ کتا ; ۸:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢۸
comment نظرات ()

گزارش از راهپیمایی روز سه شنبه بیست و شش خرداد

 

خوشبختانه در یک پاتک خیلی حساب شده و سریع، حساب طرفدار های سبز از بقیه جدا شد و همگی رفتیم ونک و قرار بود تا مقابل صدا و سیما برویم. همچنین خوشبختانه علی رغم تمام تبلیغات منفی برای این راهپیمایی و ترساندن افراد باز هم تعداد شرکت کننده ها خیلی زیاد بود و همچنان همه شگفت زده ی این همه آدم های سبز بودند.

از سر میرداماد بطور پیوسته و متراکم تا مقابل صدا و سیما پر از سبز های ساکت بود با انگشت هایی به نماد امید به پیروزی در هوا.


مقابل صدا و سیما همه نشسته بودند. قصد، اعلام یک اعتراض مسالمت آمیز به سازمان صدا و سیما بود. جمعیت ثانبه به ثانیه زیاد تر می شد اما آرامش همچنان حفظ بود. ما رفتیم بالاتر که ببینیم جمعیت تا کجا رفته و ما تا سر پارک وی رفتیم اما جمعیت بالاتر هم رفته بود و بعد برای اینکه دامنه ی آن از ونک پایین تر نرود، شروع کردند به بالاتر رفتن. ما دیگر بالاتر نرفتیم و برگشتیم سمت پایین و جمعیت همچنان خستگی ناپذیر و آرام و شاد از دیدن هم دیگر تا میدان ونک که ما برگشتیم بالا می آمدند. نماد زیبایی از خستگی ناپذیری و استواری و حمایت جمعی همشهریان ما بود. رسیدن به این بلوغ جمعی در راه برگشت اشک در چشم هایم جمع کرده بود.

+ کتا ; ٩:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢٧
comment نظرات ()

به پاسداشت این شعله

 

 

 

با وجود این که خسته ام با وجود اینکه پا درد دارم با وجود اینکه می دانم توی هر رفتنی ممکن است سالم برگشتن نباشد با وجود اینکه نمی دانم اگر بلایی سر من بیاید مادرم چه خواهد شد؟ با وجود اینکه دیده ام مردم ما کم نیستند، اما باز هم نمی توانم نروم.

نمی توانم بنشینم و فکر کنم دیگران هستند. اگر دیگران هم همین فکر را بکنند چه؟ اگر تعداد ظلمت طلبان از ما بیشتر شود و بتوانند این شعله ی امید که به زحمت و با عشق روشن نگه اش داشته ایم  را خاموش کنند چه ؟

به پاسداشت این شعله می روم که دل تاریکی را شجاعانه شکافته.

 

+ کتا ; ۱:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢٦
comment نظرات ()

از شیرین به تلخ

ما حدود ساعت دو و نیم بعد از ظهر راه افتادیم. حدود چهار مقابل در اصلی دانشگاه بودیم. جمعیت در راه انقدر متراکم بودند که سرعت خیلی خیلی کم بود. من نمی دانم دقیقن مسیر از انقلاب تا آزادی چند کیلومتر است اما حدود چهار ساعت این مسیر را در راه بودیم. راهپیمایی در آرامش و نظم بی نظیری برگزار شد. آنقدر که خودمان باورمان نمی شد این همه سکوت میان جمعی که بیش از یک میلیون نفر است واقعیت دارد. همه شاد بودند. نیرو های امنیتی ایتدای راه بیشتر دیده می شدند و از نیمه راه به بعد دیگر خبری از آنها نبود. انبوه جمعیت آنها را قاتع کرده بود که در مقابله بااین جمع کاری از دستشان بر نمی آید . با همین خوشحالی و خستگی به میدان آزادی رسیدیم. آنجا جمعی از خستگی روی چمن های میدان نشسته بودند و جمعی گوشه و کنار خیابان. داشتیم فکر می کردیم که حالا با این جمعیتی که دور تا دور میدان و مسیر های منتهی به میدان را گرفته چطور باید برگردیم خانه. حمید گفت احتمالن سر شیخ فضل الله رو به بالا باید بیشتر ماشین گیر بیاید. به همان سمت رفتیم که در همان سمت دیدیم عده ای از جوان ها که رفته اند بالا و در حال متفرق شدن بودند، دارند می دوند پایین و از جمعیت درخواست کمک می کنند که جمعیت برود جایی که دارند آنها را می زنند. بعد کم و بیش صدای تیر شنیدیم و دویدن مردم از این سو به آن سو. ماشین هایی هم میان ترافیکی که تکان نمی خورد ایستاده بودند. ما از یک پراید که فقط یک راننده در آن بود در خواست کردیم که موقتن سوارش شویم تا کمی امن تر باشیم. حدود نیم ساعت همانجا سوار آن پراید بودیم و توی همان پراید بود که خون و خونریزی ها را به تماشا نشستیم. جوان ها با دست های خونین می آمدند و می گفتند خون شهید است . ببوسیدش. بعد چند نفر مجروح را که واقعن شکل جنازه بودند از مقابل ماشینی که در آن نشسته بودیم روی دست ها می بردند و فریاد می زدند میکشم میکشم آن که برادرم کشت. دختر ها ترسیده بودند و گریه می کردند. پسر ها خشمگین در فکر انتقام گیری بودند. ما از آن ماشین پیاده شدیم و درگیری ها ادامه داشت. هر لحظه به نظر می رسید که شدید تر می شود و هوا دیگر تاریک شده بود و آتش های بزرگی روشن شده بود و صدای تیر همچنان می آمد.
نمی دانم این شورش را چه کسی به پا کرد اما اطمینان دارم کار راه پیمایانی که تمام مسیر را در صلح و آرامش و سکوتی بی نظیر پیموده بودندو خسته به میدان آزادی رسیده بودند نبود. کار خودشان بود و هزینه اش را جوان های پاک ما دادند.
از آنجا به هر ماشینی هر مقدار پول پیشنهاد کردیم که ما را برساند خانه قبول نکرد. گفتند تمام راه ها بسته است. اصلن روبه شمال و شرق نمی شود رفت. و به تماشای صحنه های درگیری و به تماشای کشیدن زخمی ها به این سو و آن سو ایستاده بودند بعد از آن بهت بزرگی که فرایمان گرفته بود بالاخره مغزمان کمی به کار افتاد و من گفتم به یک تاکسی بگوئیم حد اقل ما را برساند ایستگاه مترو. به خیال مان می بردمان ایستگاه آزادی. در حالی که از آن طرف اصلن نمی شد رفت و مارا برد ایستگاه صادقیه. ساعت نه توی ایستگاه صادقیه بودیم و سوار مترو شدیم به سمت شرق. توی مترو تمام مردم حرف از بی شرفی این ها میزدند. آنجا یک نفر بود که از نزدیک شاهد تیر اندازی و کشته شدن یکی از جوان ها بود و او گفت که تیر اندازی از داخل ساختمان بسیج به بیرون صورت گرفته. من تا آن موقع فکر می کردم کار گارد های ویژه ای بوده که آنجا زیاد دیده می شدند اما فهمیدیم که کار هر کسی بود، گناهش را آخر به گردن نیرو های بسیج انداختند. .
ما حدود ساعت ده و نیم رسیدیم خانه

+ کتا ; ۱:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢٦
comment نظرات ()

حکومت دروغ بر سرزمین صداقت

تا امروز توی بهت بودم. بغض و اشک نداشتم. توی بهتی بودم که دچار شک و نفرت بود. هر چند که حمید همیشه اصرار دارد که نفرت از خودمان دور کنیم تا مثل آنها نباشیم. شک به اینکه آیا خواهند توانست مردم را سرکوب کنند یا نه؟ آیا خواهند توانست حکومت دروغ را بر سرزمین صداقت ادامه دهند یا نه؟

اما الان که ساعت هفت صبح روز دوشنبه است اشک توی چشم هایم جمع شده. حمید هم از اول صبح رفته مدام کانال عوض می کند و خوشبختانه هر دو تلویزیون بی بی سی  و صدای آمریکا هر دو برنامه های ویژه دارند. همبستگی ملت را در اعتراض به نحوه شمارش آرا و در خواست مظلومانه ی پس گرفتن آرایشان ، اطلاع رسانی می کنند.

دل توی دلم نیست. از همین الان دلم می خواهد بروم میدان انقلاب . امروز ساراخانم می خواست برود مرخصی که مرخصی اش را به خاطر راهپیمایی کنسل کردم. ساعت چهار بعد از ظهر اما برای این دلی که توی دلم نیست خیلی دیر است. من نمی دانم چطور این کتایونی که هر لحظه می رود سمت در و دلش می خواهد در را باز کند و برود توی خیابان و سرنگونی این ظلم را فریاد بزند را چطور تا ساعت چهار توی خانه نگه دارم؟

+ کتا ; ٧:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢٥
comment نظرات ()

ما و این روز ها

ا الان برگشتیم.
رفته بودیم سر فاطمی. البته قصد داشتیم بریم خیابون میرهادی اما نشد. جلوی خبر گزاری جهوری اسلامی مردم تجمع کرده بودند و شعار می داند. وسط خیابان هم آتش روشن کرده بودند. جمعیت کم کم زیاد شد و خیابان کامل بسته شد. بعد نیرو های امنیتی آمدند برای متفرق کردن مردم و گاز اشک آور زدند. مردم هم با سنگ به آنها حمله می کردند. از توی یکی از کوچه های فرعی آمدیم سمت شرکت و آنجا یک خانه ای درش را باز کرد و چند نفر  رفتیم توی آن خانه تا پلیس ها رد شدند. خیابان ها همچنان ملتهب است و مردم خوشبختانه هنوز کوتاه نیامده اند.

از اخباری که می رسدنتیجه ی درست و مشخصی نمی شود گرفت. چون هیچ منبع رسمی خبر رسانی نیست، نمی شود به اخبار اعتماد کرد و به همان اندازه هم نمی شود این اخبار را ندیده گرفت.

یک اطلاعیه ای هم پخش شده که روز دوشنبه راهپیمایی در اعتراض به تقلب در آرا از ساعت چهار بعد از ظهر از انقلاب تا آزادی را نوشته که خود میر حسین هم خواهد آمد و سخنرانی خواهد کرد. نمی دانم درست هست یا نه.

از روز های پیش از انتخابات هم یادداشت هایی داشتم که فرصت نشد بیاورمشان اینجا. فعلن سرعت اخبار از سرعت ما بیشتر است. امیدوارم به خیر بگذرد. امیدوارم مردم به حد اقل حق شان که اعلام درست نتیجه ی آراست برسند.

 

+ کتا ; ٤:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢٤
comment نظرات ()

 

       

          به سان رود

          که در نشیب دره

          سر به سنگ می زند

          رونده باش


          امید هیچ معجزی

          ز مرده نیست 

          زنده باش

 

                ه.الف.سایه

+ کتا ; ۳:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢۱
comment نظرات ()