آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

جی یازده مون

 

ده دقیقه به پنج عصر پنجشنبه است. خوابم می آید. پلک هایم همینطر سنگین سنگین باز و بسته می شوند و این را می نویسم. دیشب دیر خوابیده ام. صبح هم با خوابی که ولم نمی کرد مبارزه کردم. ظهر رفتیم بانک باز پولهای ته حساب را گرفتیم چون تقریبا باز جیبمان خالی شده بود. بعد رفتیم برای آخرین بار در سال 88 گلدانهای مادر را آب دادیم. یک فلاسک برای چای توی راه و یک ساک برای سفر از خانه مادر برداشتیم، اما هنوز به نظرم یک ساک کم داریم. این اسباب کشی های پی در پی ِ سال های گذشته آتش زده به جان وسایلمان. یک چیز هایی گمِ گم شدند این وسط. دو تا ساک را به گمانم سارا خانم برداشته برده با خودش چون هر چه گشتم نبود.

 بعد رفتیم یک مغازه ای توی طبقه هفتم یک برجی توی خیابان بهار و یک دوربین کانن جی یازده خریدیم به راهنمایی ِ آقای نویسنده عزیز که با کامنت روشنگرانه شان ما را از رفتن به راه های خطا بازداشتند.

 

حالا سه تا عکس تویش هست. یکی آن عکسی که آقای فروشنده وقتی داشت دوربین را نشانمان می داد از حمید گرفت. یکی عکسی که من همینجوری بی خودی از جوانه های روی شاخه درخت ها گرفتم و یکی هم که توی ماشین تنها بودم و لبخند ِ ملیحی زدم و از خودم گرفتم!

 به نظرم الان مجبور باشیم برویم یک ساک هم بخریم. هر چه هم که چیز زیادی برنداریم بالاخره چهار نفریم و یک ساک و یک کوله ی نوین کم است برای بند و بساطمان. حمید هم سرش درد گرفته گمانم چون دیر نهار خوردیم. منتظرم سرش کمی بهتر شود.

شهر دارد هی خلوت و خلوت تر می شود. من هیچ احساس آمدن عید را ندارم. انگار که عمو نوروز امسال یک جور بی سر و صدایی یواشکی آمده و پاورچین پاورچین رفته و هیچکس اینرا نفهمیده.

 

+ کتا ; ٦:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢٧
comment نظرات ()

سیال ذهن مسافرتی

 

هنوز هیچکار برای سفر نکرده ام. حتی فکر نکرده ام که چه چیز هایی باید بردارم. برای مادر، برای خواب، برای چند روز؟ برای مطالعه، برای طراحی (!) شده ام اسباب مسخره ی خودم! می دانم باز تخته شاسی را بر می دارم با هزار آرزو راه می اندازم دنبال خودم و هیچ کار هم نمی کنم. دلم یک دوربین هم می خواهد. یعنی آدم برای اولین بار در عمرش بخواهد برود یزد و دوربین نداشته باشد؟ اصلا می شود؟ راستی یک دوربین خوب که خیلی هم گران نباشد چند است الان؟ چند روز وقت داریم تا جمعه؟ می رسیم بخریم؟ اصلا پولمان می رسد؟ لباس ها را یادم باشد فردا همه را سری به سری بریزم تو ماشین بشورم. خدایا! اصلن مسافرت رفتن یادم رفته انگار. مخلوط کن را برای مادر یادم نرود. ساک مادر راستی کجاست؟ دلم همه ش دارد آن آسمان پرستاره را پیش خودش تجسم می کند...

 

راستی! رای دادین ؟ من و این وبلاگ که همینجور هی پله پله رتبه مون داره میاد پایین...

 

+ کتا ; ۱:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢٦
comment نظرات ()

چارشنبه سوری امروز - دیروز

آخرین سه شنبه ی سال است. پیش از ظهر رفتم دنبال چند کار مانده بانکی. اول بانک تجارت که حقوق دایی را بگیرم. دوم  بانک پارسیان که بریزم به حساب تعاونی مسکن شان. سوم بانک مسکن که دو تا چک سارا را بگذارم به حسابش. بعد داروخانه که برای مادر قرصی که آخر هفته تمام می شود را بگیرم. بعد هم رفتم خانه مادر گلدان ها را آب دادم. به یاس ها دیگر امیدی ندارم. بارقبل هرس شان کردم اما هیچ نشانه ای از هیچ جوانه ای روی شاخه های نا امیدشان نبود. موقع برگشتن پیاده آمدم تا خیابان ولیعصر - سر عباس آباد. اوه اوه! مثل قطار ماشین های نیروی انتظامی پر از نظامی ها با لباس های گارد ویژه ایستاده بودند. رفتم جلو تر که بتوانم بشمرشان. هجده تا ماشینِ سیاه بودند همراه سه تا ون. همه پر از نیرو!  هر چه دور و بر را نگاه کردم خبری از اغتشاش که نبود هیچ، شهر ساکت تر و متعجب تر از همیشه بود. نه شور ِ شب عید توی خیابان بود و نه شوق ِ آخرین سه شنبه. تاکسی آمد جلو و تک بوقی زد و گفتم ونک و ایستاد. دویدم سوار شدم. آقایی که قبل از من سوار بود، نگاهش همینطور همراه سرش دنبال تماشای ماشین های نظامی می چرخید و می خندید و می گفت :اَ اَ اَ ... چه خبره! ...کسی توی دلم می گوید :"چارشنبه سوری..."

آتش ها هنوز توی ذهنم روشن هستند. هوا هنوز تاریک نشده ، توی حیاط خانه مادر بزرگ، یکی ، دو تا، سه تا ، چهار تا ،پنج تا بته ی آتش گرفته  ... مادر بزرگ از همه بیشتر ذوق شب چهارشنبه آخر سال را داشت. چشم هایش از صبح که آجیل ها را توی ظرف می ریخت می خندید تا خود غروب که با شور همه را صدا کند: "بیاین از رو آتیش بپرین!"

یکی از بزرگ تر ها مرا از زیر دو تا بغلم گرفته بود و از روی آتش ها می پراند و صدای مادر می آمد که می گفت: "بگو زردی من از تو ، سرخی تو از من" و من تازه یاد گرفته بودم که بشمرم:"یکی، دوتا، سه تا،... و دود آتش می رفت توی چشمم و چشمم میسوخت و می بستمش... و همینطور آن کسی که مرا گرفته بود با چشم های بسته از روی آتش های چهار و پنج و شش پروازم می داد. و صدای مادر باز می آمد که می گفت: بگو سرخی تو از من!

 .

.

راستی!

نامزدهای مسابقه ی وبلاگ نویسی دویچه وله در سال ۲۰۱۰ معرفی شدند. در بخش های کلی، آق بهمن برای بهترین وبلاگ، رادیو کالو برای بهترین پادکست، ما روزنامه نگاریم (ژیلا بنی یعقوب) برای جایزه ی ویژه ی گزارشگران بدون مرز، و مهار بیایان زدایی برای جایزه ی ویژه ی تغییرات اقلیمی کاندید شده اند. در بخش بهترین وبلاگ فارسی، رساله ی صد فرمان، پیاده رو، مملکته داریم، کمانگیر، آنکس که نداند، یاداشت های دختر دستفروش مترو، وبلاگ سلمان جریری، بی پلاکی های جنگی که نیامده است، سیبستان، زندگی در بامیان، و سرهرمس مارانا نامزد شده اند. در این صفحه در رای گیری شرکت کنید.

+ کتا ; ٧:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢٥
comment نظرات ()

یک هفته مانده به بهار؟!

 

من به یاد نمی آورم در این عمرم که هیچ زمانی یک هفته مانده به بهار، نه تنها شکوفه‌های سفیدِ درخت های گوجه خیلی وقت باشد که تمام شده باشند و برگ های سبزش هم در آمده باشند، بلکه شکوفه های صورتیِ ِدرخت های زد آلو هم ریخته باشند زمین و تمام شده باشند.

به یاد نمی آورم که در این عمرم که هیچ زمانی یک هفته مانده به بهار، هر چه دم دستمان می رسد را برداشته باشیم و خودمان را با آن باد زده باشیم.

به یاد نمی آورم که یک هفته مانده به بهار هیچ همسایه روبرویی ای مثل این آقا که امروز رفته بود روی پشت بامشان و داشت کولرش را سرویس می کرد، رفته باشد و کولر سرویس کرده باشد. و آدم توی دلش گفته باشد خوش به حالشان!

نسبت به این گرمای نا بهنگام حس خوبی ندارم.

 

 

 

+ کتا ; ۸:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢٤
comment نظرات ()

عذاب وجدان - سکوت - گیومه

اول - عذاب وجدان

 بدون اینکه دلم بخواهد گودرم را پروتکت کنم اما اینکار را کردم. نه به خاطر اینکه بترسم از شناخته شدن و یا معلوم شدن اینکه چه اخباری را شر می کنم، بلکه به این خاطر که نمی دانم چرا دوستانی که آنجا هستند هم از اینکه مثلا گودر من پروتکت نباشد احساس نا امنی می کردند. و گرچه باز نمی دانم این حس تا چه حد درست بود اما من خودم را موظف دانستم امنیت خاطرشان از بابت من تا جایی که می توانم تامین باشد.

هر چند حالا دیگر انگیزه ی خاصی برای شر کردن آیتم ها ندارم. آنهایی که توی گودر هستند خب خودشان خبر ها را می بینند و اصل، در واقع برایم آنهایی بودند که توی گودر نیستند گمانم.

دوم - سکوت

خلاف جهت ریتم تند این روز های آخر سال، هرچند دارم  سعی می کنم بی توجه به روز و سال، با آرامش و بی خیالی راه بروم و اصلا انگار نه انگار ِ این باشم که امروز چندمِ چه ماهی است، اما توی سرم غوغایی ست. فکر فکر فکر،...

 سر صبحانه یکهو دیدم تمام مدتی که با حمید نشسته ایم و جرعه جرعه چایمان را لا به لای لقمه های نان و پنیر سر می کشیم، هر کدام توی فکر های خودمان هستیم. بعد سعی کردم فکر هایم را آنالیز کنم ببینم توی چه فکری هستم که این همه سکوت بجز با صدای گذاشتن و برداشتنِ لیوان چای روی میز سنگی نمی شکند؟ توی چه فکر بودم؟ از تصور خودم تو غاری که افینگ مدتی را آنجا گذراند* بگیر تا مقاومتی توجیه ناپذیر برای تمیز نکردن خانه در ضمیر نا خودآگاهم!، از نوشتن لیست خرده ریز هایی که نباید فراموش شوند، تا اینکه ماشینمان مثلا کی از تعمیرگاه بر میگردد؟ از فکر روی کلمه "تهور" ی که دیشب شنیدم گاهی ناپسند است بگیر تا نخ هایی نامرئی که دست و پایمان را بسته اند. از یک عالمه تیتر که همینطور ردیفند دنبال هم که شاید روزی گسترده شوند و هیچوقت نمی شوند.  از فکر سه شنبه شبی که هنوز نیامده تا نگرانی برای آینده ای که یک ثانیه اش حتی پیدا نیست... حمید هم احتمالا توی فکر های دیگری بود. ولی چه فرقی می کند. آدم چه باورش بشود چه نشود، توی هر سکوت دنیا دنیا هیاهو هست...

* فکر کردن روی این مثلا:

این حقیقتی بود که هیچ کس هیچ  وقت چشمش به این نقاشی ها نمی افتاد. این قضیه کاملا روشن بود، اما به جای این که این اتفاق افینگ را عذاب دهد، بابت این که دارد وقتش را تلف می کند، عملا باعث شد آزاد تر و بی قید و بند تر کار کند. حالا داشت برای خودش کار می کرد و ترس از نظرات و عقاید آدم های دیگر محدودش نمی کرد. این خودش کافی بود که در شیوه نگاه افینگ به هنرش تغییر بنیادی به وجود بیاورد. افینگ برای اولین بار در زندگی اش از بابت نتیجه کار دلنگران نبود. بنا بر این واژه های "موفقیت" و "شکست" یکباره معنای شان را برایش از دست دادند. کشف افینگ این بود که مقصود واقعی هنر این نیست که کحصول زیبا خلق کند. این یک جور شیوه درک مسائل بود. شیوه فهم جهان  و اینکه آدم جایگاه خودش را در این جهان پیدا کند، این که هر جور کیفیت زیبایی شناختی که در تابلوی نقاشی هست، تقریبا پیامد لازم تلاش هایی است که هنرمند به خرج داده و به قلب موضوعات وارد شده.

 

سوم: گیومه

گیومه وبلاگ جدید ِ عرفان خان جانمان است. اینطور که به من اطلاع رسیده،  قرار است  وبلاگی باشد که هر روز در آن جملات قصار فارسی /انگلیسی داشته باشد. و قرار است مکملی باشد برای نغمه های ماشین تحریر جناب اولد فشن‏

اینطور گفته اند خلاصه.  

 

 

+ کتا ; ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢۳
comment نظرات ()

سوال

 

معلم می پرسد:

- میدانی یک هفته مانده به سال نو یعنی چه؟

- سکوت می کنم!

...انگار هر چه می دانسته ام را فراموش کرده ام

 

 

 

+ کتا ; ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢٢
comment نظرات ()

غیر عادی!

وقتی زندگی ات روی روال است، - صبح ها بلند می شوی، ورزش می کنی، صبحانه می خوری، سر کار می روی، خرید می کنی، غذا می پزی، می گویی و می خندی،- اگر زمانی این وسط دلت بگیرد ودست زیر چانه بنشینی خیره شوی به جایی، این غیر عادی است. اینجاست که ممکن است دلت بخواهد برداری بنویسی : نمی دانم چرا دست زیر چانه نشسته ام خیره به دیوار روبرو... و بعد بروی توی فکر که توی چه فکری؟ و این سه نقطه را ادامه دهی.

بعد همه فکر می کنند حالت خیلی بَده!

ولی وقتی زندگی ات روی روال نیست، -صبح ها دلت نمی خواهد از جایت بلند شوی، نای ورزش کردن نداری، میلی به صبحانه خوردن نداری، مدتی ست که بیکاری و در خانه مانده ای، پول نداری خرید بروی، حوصله نداری غذا بپزی، حتی حرف بزنی،- اگر مثلا حتی به گلدانی هم آب بدهی، به نظر خودت شاهکار کرده ای! این به نظرت غیرعادی است.  اینجاست که دلت می خواهد برداری بنویسی: امروز  به شمعدانی ها آب دادم، برگهای خشکشان را کندم، بالکن را هم آب و جارو کردم. کمی پنجره را باز گذاشتم شاید هوای بهار روحیه ی خانه را تغییر دهد...

بعد همه فکر می کنند حالت خیلی خوبه!

 

 

+ کتا ; ٢:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢٠
comment نظرات ()

مون لایت

 

Ralph Albert Blakelock - Moonlight

+ کتا ; ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱٩
comment نظرات ()

یعنی اشکال نداره من هر چرندی دلم می خواد اینجا بنویسم؟

 

سوار یک هواپیمای کوچک شدیم. من و یک دوست که الان هیچ نمی دانم که بود. فقط می دانم که دوست بود و دختر بود و شیطان و بازیگوش و خندان بود. دل هر دویمان از این سفر شور می زد. و هر دو خنده های همراه با دلشوره داشتیم. از چشم هایمان دلشوره اش پیدا بود.

 هواپیما خیلی کوچک بود. یک طرف دیواره اش مثل مترو شانزده تا صندلی چسبیده بود به هم و ظرفیت مسافرش همین بود. بلیط را رزرو کرده بودیم و لحظه آخر رسیدیم. یعنی اگر دو دقیقه دیر تر می رسیدیم دو نفر دیگر به جایمان سوار شده بودند.

اوایل سفر، هواپیما آرام و مطمئن و بدون تکان های اضافی می رفت. اما بعد کم کم حرکت های غیر معمول شروع شد. تکان های باد، به هم خوردن تعادل پرواز، من سعی داشتم از پنجره بیرون رانگاه کنم  ترس از سقوط نداشتم و ابر های غروب دیده میشد. مثل هواپیما های جنگی انگار داشتیم مانور می دادیم. بعد نزدیک فرود شد. رسیده بودیم به کیش! اما هواپیما طورعجیبی ما را به زمین رساند! یکهو دیدیم از هواپیما بیرونیم وسط زمین و آسمان داریم می چرخیم دور خودمان. سرگیجه عجیبی گرفتم. از چیزی مثل چتر نجات آویخته بودم  بالاخره پایم وسط یک محوطه ی پر تردد رسید به زمین ولی دوستم را گم کرده بودم.

 

+ کتا ; ٢:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱۸
comment نظرات ()

بود؟!

 

روزگاری بود
روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره
دشمنان بر جان ما چیره...
......
وقتی بچه بودم و این شعر کسرایی رو می خوندم ، یک زمانِ قدیم برام مجسم می شد. یک زمان ِ خیلی قدیم که خوشحال بودم ازاینکه گذشته.... چون می گفت:"بود"‏. چه دلم خوش بود!

 

 

+ کتا ; ۱:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱۸
comment نظرات ()

میموزا

 

میگن امروز ٨ مارسه. آره؟

حالا چکار کنیم؟

کسی پیشنهادی نداره؟

امسال حتی هیچ برنامه ای هم من ندیدم همینجوری دور هم جمع شدنی تو خیابون جایی اعلام شده باشه هان؟

فقط انگار باید بگیم مبارک!

 

 

+ کتا ; ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱٧
comment نظرات ()

سفید نویسی

 

امروز از حمید پرسیدم ما چقدر الان توی حساب مادر پول داریم؟ چون آخرین برداشت ها را او از کارت عابر بانک داشته و من رقمش را نمی دانستم. گفت حدود دویست و پنجاه هزار!

اگر اوضاع همینطور بماند،که گمانم همان یزد را هم نتوانیم برویم . البته ممکن است بیست و پنجم اسفند مبلغی بدستمان برسد. ممکن هم هست نرسد. درست است که برای کشیدن نقشه باید امکانات را بررسی کرد اما بر مبنای امکان هم نمی توان پایه ای گذاشت. باید به اطمینان رسید. و ما مدتیست که هر چه راه می رویم به اطمینان نمی‌رسیم.

آنچه که مسلم است اینست که با این مبلغ نه می شود ماند تهران و بساط عید را برگزار کرد نه می شود رفت سفر. احتمالا یک جوری باید غیب شویم عید امسال!

 

+ کتا ; ٩:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱٦
comment نظرات ()

صدای پیانو

 

یکی از مومنت میوزیکال های شوبرت را توی یک نوار کاست که قطعات معروف پیانو بود داشتیم و من چقدر همیشه دوستش داشتم. یک حالت شاد و انرژیکی دارد.

یادم می آید که وقتی سال های اول دانشکده اولی عمرم بودم یکی از همکلاس ها گفته بود بلد است بنوازد ش و من کلی به توانایی اش حسودی ام شده بود. یادم هست که خانه شان بودم و مادرش چه لبخند رضایتمندانه ای بر لب داشت وقتی دخترش داشت می نواخت. یادم هست آنجا  مادرم را به یاد آورده بودم که وقتی من سیزده ساله بودم چقدر دلش می خواست من هم بتوانم سازی بزنم اما چون پدر با خریدن پیانو مخالف بود  مادرم یک گیتار برایم خرید که اگر چنانچه من استعدادی در نوازندگی دارم نشان دهم و صد البته که  گیتار نواختن کجا و پیانو نواختن کجا و در نتیجه اگر هم استعدادی در نواختن پیانو داشتم همینطور کشف نشده باقی ماند.

یادم هست نوین که چهارم دبستان بود و پیانو را شروع به نواختن کرد همه ش در این فکر بودم که روزی می رسد که بتواند این قطعه را بنوازد؟ یا اینکه علاقه نشان نخواهد داد و یکی دو سال بعد پیانو را رها می کند...

حالا صدای پیانو از سالن دارد می آید و می گوید که او  مومنت میوزیکال شماره ٣شوبرت را تمرین می کند...

 

 

 

+ کتا ; ٩:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱٥
comment نظرات ()

چند شنبه است امروز؟

 

الان بیشتر از هر چیز دلم می خواهد ساکت باشم و همینطور آفتاب بتابد تو از درز میانِ دو پرده، و گوش هایم را تیز کنم دنبال صدای گنجشک ها که پنج طبقه پایین تر روی شاخه های درخت خرمالو نشسته اند.

خبر ها را خوانده و نخوانده ام. حکم اعدام، وثیقه های سنگین، زندان، گرفتاری، آزادی، عکس، ... هی گودر را خوانده و نخوانده، غلطانده ام پایین و توی فکر های خودم بوده ام.  امروز صبح با لادن حرف زده ام. بهش گفته ام تو از من خیلی قوی تری و صبور تری و صدای نازک اش آنسوی خط لرزیده و گفته :"راس میگی؟" و من انگار از این همه فاصله گوشه ی لبهایش را دیده ام که لرزیده کمی پایین و حتی پرده ی نازک اشک را هم توی چشمهایش دیده ام.

حالا دیگر وقت سکوت است و برخاستن وشاید هم فکری برای ادامه روز ...

 

+ کتا ; ۱:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱٥
comment نظرات ()

ثانیه نویسی پیش از نمایش

 

همینطوری بی خودی دلم خواست که بنویسم مثلا ما حدود یک ربع به هفت راه افتادیم. بعد توی کوچه دریا بودیم که گفتم به رویا زنگ بزن. و وقتی تماس گرفته شد مثلا رسیده بودیم سر شریعتی. ترافیک بود و من راهنما زده بودم که بپیچم به راست. سمت همت و نوین داشت با رویا حرف می زد و هی آخی آخی می کرد.

بعد کل همت از سر شریعتی تا سر پل های فجر که ما می خواستیم بپیچیم توی مدرس جنوب ترافیک بود و قدم به قدم رفته بودیم و هی ساعت را نگاه کرده بودیم و انگار شده بود هفت و بیست دقیقه.

اینها شاید خواندن نداشته باشد. من گفته باشم! من فقط دلم خواسته یاد دیشب بیافتم و بنویسم. همین. اگر کسی دلش نخواست.نخواند. اصلا کامنت هم ننویسد. من که نمی آیم کامنت دانی را چک کنم ببینم شده دو تا یا سه تا یا ایگنورنت و نقطه اش آمده اند یا نیامده اند مثلا. من فقط می نویسم که نوشته باشم.

...و بعد همینطور مدرس جنوب را رفتیم پایین تارسیدیم به هفت تیر و بعد پیچیدیم توی کریمخان. همانجا بود که وانتی از سمت راست برای من یک بوق طولانی زد و راننده ی جوانش که اخم هم کرده بود چپ چپ نگاهم کرد. و من کمی دستپاچه شدم و فرمان را کمی متمایل کردم به چپ و همان لحظه نمی دانم یک موتوری از کجا یکهو پیدایش شد و از حد فاصل بین من و وانت گاز داد و گذشت و من کمی ترسیدم و همینجا بود که نوین یک جورِ دلسوزانه ای گفت :"قربونت برم!" و من گفتم چرا؟ و او گفت که نمی دونه فقط حس کرده که باید قربونم بره! و من یادم نیست توی دلم گفتم خدا نکنه یا بلند هم گفتم... در هر صورت دیگر رسیده بودیم به زیر پل آنجا که گفتم نگاه کند ببیند آن خیابان ایرانشهر است یا نه! خوب است کل عمرم را توی تهران زندگی کرده ام و هنوز توی هیچ خیابانی که می پیچم مطمئن نیستم که دارم درست می پیچم یا نه! و بعدش ایرانشهر را پایین رفته بودیم و هیچ بقالی آن طرف ها نبود که آبنبات چوبی بخریم. چون نوین دیروزش برای من و خودش دو تا آبنبات چوبی خوشمزه خریده بود و وقتی خورده بودیم ، دلمان خواسته بود که توی تاتر هم آب نبات چوبی بخوریم. و قرار شده بود پنج تا بخریم و به دوستانمان هم از آن آبنبات چوبی ها بدهیم. بعد تازه فکر کرده بودیم که آیا آنها از آب نبات چوبی خوششان خواهد آمد یا نه! مثلا یه نظرشان مسخره خواهد بود که آدم های به این بزرگی آب نبات چوبی بخورند. خب آنها خبر ندارند که مادرِ این بچه گاهی شش سال بیشتر ندارد! بعد جلوی مبل فروشی ادواردز با کلی عقب و جلو کردن ماشین پارک کرده بودیم و من یکی دوبار به اتکای جدول کنار خیابان همینطور بی هوا رفته بودم عقب و جلوو بعد که پارک کردیم و پیاده شدیم دیدیم جدول آن قسمت اصلا وجود خارجی نداشته و خیلی شانس آورده ایم که لب به لب ِ جوب دیگر از تلاشمان برای خوب پارک کردن دست برداشته ایم!

بعدش رفتیم آنطرف خیابان. توی پیاده روی باغ خانه هنر مندان و من شک کرده بودم که در ماشین را بسته ام یا نه؟ و تا دور نشده بودیم، دوباره رفتم آن طرف و از پنجره ماشین نگاه کردم دیدم بله در ها را قفل کرده ام.

بعد که دوباره از خیابان رد شدم و رسیدم پیش نوین اون شروع کرد از بیماری وسواس برایم حرف زدن و اینکه فلان معلمشان هم گفته از این وسواس ها داشته و یکی که گمانم دکتری چیزی بوده بهش گفته که کلا بگوید به جهنم. مثلا اگر در ماشین باز باشد و دزد ماشینش را ببرد بهتر از اینست که دیوانه شود! من گفتم نه! من حاضر نیستم ماشین را دزد ببرد. و بحثمان بی نتیجه ماند. بعد تازه من اضافه کردم که انگار داروی اینجور وسواس ها همین فلوکسیتین است.

بعدش بازو به بازو دو تایی خوش خوشان رفته بودیم سمت خانه هنرمندان و هی آنجا چشم دوانده بودیم دنبال چهره های آشنا. چهره ها اما همه غریبه بودند. و نوین اینجا گفته بود زنگ بزنم؟ گفته بودم نه! بگذار زنگ نزده ببینیم می توانیم هم را پیدا کنیم یا نه. اینطوری هیجانش بیشتر است! بعد رفته بودیم تو ساختمان و ساعت یک ربع به هشت بود و راه افتاده بودیم برای تجدید خاطرات سمت گالری ها. که یاد نمایشگاه نقاشی ثمیلا افتاده بودیم و دلمان برایش و کلا برای آن روز هاتنگ شده بود. و یاد تولد هانس کریستین اندرسن و برنامه هایش هم افتاده بودیم. یاد تاتر سایه هم افتاده بودیمو آنجا تصاویر خروس های جنگی را داشتیم توی راهرو ی منتهی به گالری ها نگاه می کردیم و نگاه می کردیم و نگاه می کردیم... بعد رسیدیم به ته راهرو که آقای ممیز ایستاده بود و من از دور با خودم گفتم ممیز که مرده این آقا چرا انقدر شبیه ممیز است و بعد جلو تر که رفته بودیم، دیده بودیم که آن آقا جدا ممیز است. و آنجا هم نوین دوباره گفته بود تلفن کنیم ؟ و من اینبار وقتی جلوی یک پوستر بزرگ که کار یکی از نیستانی ها بود ایستاده بودم ، گفته بودم باشه.

ممد گفته بود خب بیاین تماشاخونه دیگه . بعد ما کل راهرو را برگشته بودیم که ببینیم تماشا خانه کجاست. و تمام تابلو های راهنما را خوانده بودیم و هیچ جا ننوشته بود تماشاخانه در واقع همه چیز نوشته بود مگر تماشاخانه. خب ما تا آنروز نرفته بودیم تماشاخانه. این که عیبی ندارد. دارد؟ بعد رفتیم دم ِ نگهبانی که بپرسیم تماشاخانه کجاست و آقای نگهبان پشت میزش نبود. و چند تا آقا -حدود 5-6 تا دور هم ایستاده بودند و یکی شان بیشتر به ما و سرگردانی مان نگاه کرد و ما هم بیشتر به او و جای خالی نگهبان نگاه کردیم و آخرش چشمهایش شکل علامت سوال شده بود که من ازش پرسیدم : ببخشید تماشاخانه کجاست؟

بعد او بالهجه ی خاصی گفت ته راهرو - و با دست راستش راهرو سمت راست را نشان داد- از ساختمون برین بیرون ساختمون روبرویی. و ما هم همانطور در حالی که صدایش توی گوشمان هی تکرار میشد، رفتیم و رفتیم تا ته راهرو و ته راهرو دستشویی بود و بعد از دستشویی در خروجی بود. و بعدش هوای آزاد بود باز. و آن ساختمان مذکور ، روبه رو نبود، سمت ِ چپ ایستاده بود. و ما باز بازو به بازو رفتیم سمت تماشاخانه و من برگشتم وقتی داشتیم از ساختمان اولی دور می شدیم، نگاهی بهش انداختم.

من این شب را دوست داشتم. این محوطه را دوست داشتم. این آدم های ناشناسی را که توی این راهرو ها و محوطه در جریان بودند، دوست داشتم. حتی هوای سردی را که نوین را می لرزاند را هم دوست داشتم. و جلوی ساختمان تماشاخانه هم عده ای چند تا چند تا ایستاده بودند و با هم در گفتگو های آرام بودند. بین این آدم هم چشم دواندیم و آشنا ندیدیم. بعد چند تا پله ی سرتاسری را رفتیم بالا و داخل ساختمان شدیم و تقریبا بلافاصله نوین مراکشید سمت چپ و من نگاه کردم و دیدم بعله . دو تا چهره ی آشنا آنجا دارند به علامت سلام، سر تکان می دهند و نزدیک رفتیم و سلام گفتیم و آنها تعارف کردند که بلند شوند ما بنشینیم  و ما گفتیم که نمی نشینیم. و همانطور ایستاده کمی حرف زدیم. درباره چی؟ درباره اینکه مثلا به رنگ ارغوان را برویم ببینیم یا نرویم. بعد ما کلا فهمیدیم که چقدر از فیلمهای حاتمی کیا را ندیده ایم اصلا. و در آنجا آقای آ.پ هم ایستاده بود.

بعد ساعت حدود هشت شد و ما آرام آرام رفتیم توی سالن. و نوازندگان داشتند می نواختند. و صندلی های سرخ بر صحنه ی گرد و سراشیب ِ سفید بود و مردی بریکی از آنها نشسته بود. و ما ردیف و شماره مان را پیدا کردیم و نشستیم.

از اینجا به بعدش را شاید بعد بنویسم. شاید هم هیچوقت ننویسم. فقط گاهی یاد صدای خنده های آن پسرکی بیافتم که اسمش انگار سام بود و قدش چون کوتاه بود، مامانش برایش یک بالش آورد که زیرش بگذارد و بتواند صحنه را ببیند...

 

+ کتا ; ۳:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱۳
comment نظرات ()

روز ِ بارانی

 

زندگی یعنی همین آغوشِ تو، گاهی که من لبه پرتگاه ایستاده ام...

 

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱۳
comment نظرات ()

سپاسگزاری

 

شب رفتیم تاتر. کدام تاتر؟ "به خاطر یک مشت روبل" - نوین  کمی درباره اش نوشته است.

من فقط می خواهم اینجا اول از محمد عزیز تشکر کنم که خیلی لطف کرد این برنامه را گذاشت. و دوم از نیک آیین عزیز تشکر کنم که همراهی مان کرد و پیشنهاد دیدن این نمایش را هم مدیون او هستیم.  از آن نمایش ها بود که گمانم مدت زیادی ذهنم هی با یادش خوش بگذراند.

در واقع همین.

+ کتا ; ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱٢
comment نظرات ()

نام ها

 

دیوانه می شویم!

نام ها تنها

می آیند و می روند در ذهنمان :

امروز محمد امین،

دیروز آرش،

 پریروز سهراب...

دیوانه می شویم آخر، همه مان از غم

 

 

+ کتا ; ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱٢
comment نظرات ()

یک و دوی مربوط یا نامربوط

 یک:

عملا دراز کشیدن روی تخت و چشم به شیشه ی خاکالود پنجره دوختن برایم هیچ فرقی با نشستن روبروی مانیتوری که پنجره های مختلف اش باز و بسته می شوند یا تلویزیونی که مدام کانال هایش عوض می شود ندارد.

این ها همه یعنی همان نشستن روی نیمکت سالن همگانی یک آسایشگاه روانی و خیره شدن به دیوار روبرو.

دو:

دلم می خواهد یک نفر دستم را بگیرد ببرد بگذاردم سر یک کاری که هیچ آشنایی با آن کار و نحوه انجامش نداشته باشم. بعد برایم توضیح بدهد که چکار باید بکنم و من آن کار را سعی کنم به بهترین نحو ممکن انجام دهم. دانش خاصی هم نخواهد. فقط کسی که شرایط اولیه آدم بودن را دارا باشد قادر به انجامش باشد بدون هیچ لزومی به اینکه از آن لحظه به قبل هم آن آدم وجود داشته بوده باشد!

 

 

+ کتا ; ۸:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱۱
comment نظرات ()

اعترافات

یک:

مـــعاشــران! گـــره از زلـــف یـــار بــاز کنـــید
شبی خوش است بدین قـصه اش دراز کنـید

باید اعتراف کنم از دیشب که اون کلمه "معاشران" رو خوندم همه ش این شعر داره تو سرم می چرخه و انقدر چرخید و چرخید تا مجبور شدم بنویسمش. شاید دست از چرخیدن بکشه. کاش فقط می چرخید ! بعدش دست منو می گیره می بره تو فکر "دراز کردنِ شب" بوسیله ی "قصه" و  این قسمتش خیلی سخته.

دو:

در ضمن باید اعتراف کنم من شب هایی که نوین فرداش امتحان ادبیات فارسی داره رو خیلی دوست دارم. چون هی برام شعر می خونه. هی برام شعر می خونه...

 سه:

باید اعتراف کنم که رفته ام این صفحه را خوانده ام و دچار  توهم ِ "خود خوش آمدگی" شده ام!

+ کتا ; ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱٠
comment نظرات ()

توانایی فکر کردن به آینده

 

مون‌پالاس را رسیده‌ام سر فصل دو. توی دستشویی داشتم می‌خواندم. این روز‌ها دیگر قباحت این کار از بین رفته و خیلی راحت توی گودر درباره‌اش حرف زده می شود. همینطور داشتم با مارکو و احوالاتش همذات پنداری می‌کردم و بعضی پاراگراف‌ها* را دوباره و سه باره می‌خواندم و هی احساسش را درک و‌ درک تر می کردم که حمید آمد پشت در دستشویی و گفت:

" دل بکـَّـن بابا از این توالت!"

من انگار جواب ندادم. فقط شنیدم. بعد گفت:

" زلزله شیلی هشتصد بار قوی تر از زلزله هائیتی بوده."

 پرسیدم :"تلفاتش چی؟"

گفت:" هنوز چیزی نشنیدم"

بعد دیگر تمرکز من برای کتاب خواندن از بین رفته بود و رفته بودم توی فکر حساب و کتاب ریشتر‌ها که یک نفر زمانی می خواست برایم توضیح بدهد و می‌گفت از هفت به بالا هر دهم ِ ریشتر یعنی شدتی دوبرابر. و مثال زده بود که مثلا هفت و دو دهم یعنی دو برابرِ هفت و یک دهم شدت دارد و هفت و سه دهم یعنی دو برابرِ هفت و دو دهم شدت دارد. و من این حرف ها را به خاطر سپرده بودم بدون اینکه جرات کنم تصورش کنم.

*مسئله اساسی این بود که حرکت بعدی ام را برنامه ریزی کنم. اما این بیش ترین چیزی بود که باعث عذابم می شد، چون دیگر از عهده اش بر نمی آمدم. توانایی فکر کردن به آینده را از دست داده بودم. فرقی هم نمی کرد چقدر تلاش کنم تا آینده را تصور کنم. نمی توانستم آینده را ببینم، دیگر هیچ چیز را نمی توانستم ببینم. تنها آینده ای که به من تعلق داشت همین زمانی بود که توش زندگی می کردم و تلاش برای ماندن در همین حال هم به تدریج خرابش کرده بود. دیگر هیچ ایده ای نداشتم. لحظه ها یکی بعد از دیگری از راه می رسیدند و آینده جلو چشمم مثل یک صفحه سفید و خالی مانور می داد. اگر زندگی، آن جور که دایی ویکتور اغلب میگفت، داستان باشد و هر آدم نویسنده داستان زندگی خودش، من داشتم قصه خودم را سر هم می کردم. البته طرحی در کار نبود، هر جمله را هر وقت بهش می رسیدم می نوشتم و به بعدش اصلا فکر نمی کردم. همین جوری اش هم شاید خوب بود، اما سوال این نبود که چه طور داستان را روی کاغذ بیاورم، این کار را قبلا کرده بودم. سوال این بود که اگر جوهر این قلم تمام می شد، چه باید می کردم.

+ کتا ; ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٩
comment نظرات ()

ثبت موقت

 

پس از کش و واکش های بسیار، از امروز فعلا طبقه دوم همین ساختمان شده شرکت. نه که بماند. موقتا برای یکی دو ماه. برای تا وقتی که مشتری برای فروشش پیدا شود. در واقع مشتری الان هم کم و بیش با قیمت کمتر هست اما صاحبخانه گفته تا بعد از عید صبر می کنند چون احتمال می دهند که بعد از عید قیمت ها بالا برود. الان خانم همکارمان آمد و من کلید رابهش دادم. دیروز هم یکی دیگر از همکاران آمده بود که کامپیوتر ها را وصل کند.

حالا شرکت راه افتاده اما کار نداریم. آن موقع که جا نداشتیم کار می آمد! همیشه یک جای کار لنگ است. من که بکلی از کار شرکت خودم را کشیده ام کنار و حمید هم توی این مدت که شرکت جا نداشت، دو- سه تا کار خوب را رد کرد. نه فقط به خاطر بی جایی بیشتر به خاطر اینکه دل و دماغ کار کردن هم نداشت. یکی ش آقای "سو" بود که پاشنه در خانه مان را در آورد از بس آمد و رفت و خواهش کرد که حمید کارش را انجام دهد و شیرینی خرید و احترام گذاشت و ما را هی خجالت زده کرد. و حتی گفت قیمت هم برایش مهم نیست. کارش یک کار طراحی معماری داخلی بود و حمید برایش طرح داد و دستی اتود کرد و راهنمایی اش کرد اما قرارداد نبست و پول نخواست که بگیرد از بس که به تعهد انجام کار توسط خودش بی اعتماد بود.

یکی دیگرش هم چند تا شریک بودند که آقای "سا" که از مشتری های قدیمی ست آورده بودشان و کار بزرگی داشتند حوالی ونک و کلی از دیدن نمونه کارها و بخصوص اسکلت پیچ و مهره ای هیجان زده شده بودند که همان لحظه می خواستند کار را بدهند. گفتند پیشنهاد قیمت بدهید و فردایش حمید آنقدر قیمت را بالا داد که مغز خودش هم سوت کشید چه برسد به مغز کارفرمای بیچاره. گفتم چرا؟ گفت:" اگر می خواستم کار را بگیرم قیمت پایین تر می دادم."

این آپارتمان که فعلا بطور موقت شرکت را در آن راه انداخته ایم در واقع مال خواهر حمید است که سوئد زندگی می کند. آخر داستان ِساختمان و حساب و کتاب هایش قرار شد هر وقت همین آپارتمان فروش رفت، ما از محل فروشش مقداری از مطالباتمان را وصول کنیم، آنقدر که بتوانیم بدهی هایمان را صاف کنیم و بقیه اش را هم خدا بدهد.

توی ساختن این ساختمان اگر چه رویای خانه ای آجری با اسکلت پیچ  ومهره ای و دیوار های دوجداره و پنجره های چوبی مان به واقعیت پیوست اما هم از نظر مالی و هم از نظر احساسی و روابط خانوادگی بین خواهر ها و برادر های حمید متضرر شدیم. خودش می گوید: "بهتر که آدم اطرافیانش را بشناسد و عمر و جانش را حرامشان نکند. " من فکر می کنم جلوی ضرر را از هر جا بگیری منفعت است و رسیدن به رویاها هزینه دارد. این را آدم باید درک کند.

 

+ کتا ; ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۸
comment نظرات ()

بر این بومِ سپید

 

می‌توان امیدوار بود،

می‌توان ترسید

 

می‌توان جاده‌ای برای

راه‌های

نرفته کشید

 

از هر سو که بخواهی

بر این بومِ سپید

 

 

 

 

+ کتا ; ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٧
comment نظرات ()

بعضی خاطرات

 

امروز عصر با نوینمون و ممدمون رفتیم عیار 14. فیلم بدی نبود. یعنی به یکبار دیدنش می‌ارزید. بعضی بازی ها خیلی خوب بود. خود موضوع هم خوب بود اما جای اینکه بهتر بهش پرداخته شود را هم هنوز داشت. یعنی می توانست فیلم بهتری هم باشد.

سینما رفتن خوب است. ساندویچ خوردن هم خوب است. حتی اگر سیب زمینی سرخ کرده‌هایمان تمام نشوند. تازه گلدان های مادر و عمه جان را آب دادن هم خوبست. کلا بعضی خاطرات هستند که همینطوری بی خودی آدم دلش می خواهد ثبتشان کند شاید فقط از بس که خوب هستند و شاید هم چون در آنها چشم هایی دوست داشتنی هست که آدم دلش می خواهد همینطور درخشان توی یادش بماند.

 

 

+ کتا ; ٩:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٦
comment نظرات ()

قرار

 

نمی دانم چند روز بود از خانه بیرون نرفته بودم. چند روز بود؟ از بار پیش که رفتیم گلدانهای خانه مادر را آب داده بودیم (که تازه آن هم هفته پیش نبود)، فردا می شود دو هفته و حال گلدان ها هم خوب نیست گمانم.  (طفلکی ها منتظر بهار هم هستند. معلوم نیست اصلا این بهار را می بینند یانه. ) وگرنه در این مدت هیچ دلیل دیگری  برای بیرون رفتن من از خانه وجود نداشت. امروز هم که رفتیم شهر کتاب ، نوین به زور برد مرا. نزدیک بود نروم. چرا انقدر سخت شده بیرون رفتن؟ هر کاری کردن؟ حتی لباس پوشیدن؟ … رفتیم مون پالاس را خریدیم. از فردا قرار است بخوانیمش. و دارم فکر می کنم اگر این قرار نبود لابد حالم بد تر از این بود که هست.

شما حالا لابد از سردردش و نتیجه آزمایش هایش می پرسید. باید بگویم که به آزمایشگاه نرسیدیم. یعنی رفتیم اما ساعت شش و نیم رسیدیم و باید قبل از شش می رسیدیم. امروز صبح هم سردرد داشت و نتوانست برود مدرسه. فکر می کنم تشخیص آزاده از همه درست تر باشد.

 

 

+ کتا ; ۸:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٥
comment نظرات ()

حواس

من نشسته ام دارم زور می زنم بلکه بتوانم یک حسی را بنویسم که چند روز است با من است همینطور بی صدا و بی کلمه خودش را به در و دیوار من می کوبد که یک جوری ابرازش کنم و نمی شود.

نوین دراز کشیده توی تختش که بخوابد و دارد مطالعه می کند. و گاهی صدای مطالعاتش بلند می شود و لج مطالعاتش از نحوه نگارش درس ها در می آید و غر هایی می زند. مثلا یکبار از کلمه ی پاکباز لجش گرفته بود که اصلا یعنی چه!

من می نویسم :

مثل بیدار شدن از خواب می ماند. نه که خواب ِ بدی بوده باشد، اما خب هشیاری حس بهتری دارد. هر چه باشد..

نوین دارد همه ش حرف می زند. حالا  دارد درباره خانم "چاقوچی" می گوید. می گوید : " مهمترین قسمتِ بچه ها در اولِ مدرسه، همین اشتباه فهمیدن اسم هاست!" و یاد معلم هایی که سال اول دبستان شناخته بود افتاده حالا ...  خانم "موسیقی" که اسم واقعی اش خانم "وثوقی" بود و خانوم "چاقوچی"که اسم واقعی اش خانوم "چاووشی" بود!

الان انشاالله از خودم انتظار ندارم که دنباله ی فکر هایم را جمع و جور کنم که ؟ هان؟

+ کتا ; ٩:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٤
comment نظرات ()

نونین

 

امروز صبح رفت آزمایشگاه، برای آزمایش هایی که دکتر آن روز گفته بود بدهد،خون داد. اما آنیکی آزمایش را نتوانست بدهد که هیچ، ساعتش را هم توی دستشویی آزمایشگاه جاگذاشت و آمد. ساعت تیسوتِ عزیزی را که ما پارسال تولدی برایش خریده بودیم. بعد تلفن زد به آزمایشگاه گفت ساعتش را توی دستشویی شان جا گذاشته. آنها هم گفتند نگران نباشد الان توی کشوی پذیرش است.  

حالا رفته مدرسه که ساعت یازده که هندسه دارد برسد. صبح ورزش و زبان فارسی داشت. سرش ؟ آهان! امروز هم درد می کرد. آسپرین خورد خوب نشد. بروفن و کدئین و آکسار هم با خودش برد که اگر بد تر شد بخورد.

 بی ربط: من هنوز صفحه 414 م. در واقع همانجا سر فصل هشت. همانجا که قرار است بروند پاریس.

 بعد نوشت:

حالا دارد کم کم تمام می شود. رسیده ام به صفحه 436 . هر چه رو به تمام می رود آدم سر در گم تر می شود. برعکس جریانی که در یک ماجرای عادی جاریست، یعنی اگر معمولا در ابتدا یک چیز هایی مبهم است که در انتها کم کم به روابط این ابهامات پی می بریم، در اینجا برعکس است. در نهایت کم کم تنها چیزی که می فهمیم اینست که سر در گمیم. هیچ چیز قطعی نیست. هیچ چیز پایان ندارد. به هیچ کجا نمی رسد. عین خود زندگی.

این را هم درباره اش خواندم. خوب است .

 

+ کتا ; ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۳
comment نظرات ()

بازی

 

ابرهای تیره هی به هم برخورد می کنند و می غرند. اسفند آمده. حال و هوای تغییر فصل است. حمید نوینی که چند روز است سردردش خوب نمی شود را برده دکتر. من کمی کتاب خواندم. نهار از دیروز داریم. یادم باشد بجای دوشنبه ، سه شنبه به بنفشه آفریقایی آب بدهم.

از امروز دارم فلوکسیتین را یک روز در میان می خورم. ببینم چه می شود. نمی شود مرد. باید به زندگی برگشت.

مغزم تعطیل تعطیل است.آدامس می جوم. مثل حیوان ها در لحظه حال زندگی می کنم. مغزم هنگ می کند وقتی به آینده فکر می کنم. دلم می خواهد بهتر باشم. اما نمی دانم بهتر بودن چیست. خانه را نظافت کردن؟ غذا پختن؟ رخت شستن؟ نقاشی کردن؟ قدم زدن؟ ورزش کردن؟ نوشتن؟ خواندن؟ مهربان بودن؟ احساس مسولیت داشتن؟ ها شاید این همه را در بر می گیرد. باید به همین فکر کنم. باید بیشتر احساس مسولیت کنم در مقابل آنچه که به من وابسته است. اینجاست که سخت می شود بازی اما مثل احمق ها فکر می کنم : چه اشکالی دارد بازنده بودن؟ ...

 

 

+ کتا ; ٢:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱
comment نظرات ()