آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

چه خبرا؟

 

این آزاد شد، اما اون محکوم به اعدام شده. از اون یکی خبری نیست. یکی دیگه اما معلوم نیست کجاست. از اون یکی می خوان اعتراف بگیرن. تحت فشار است. این یکی داره وثیقه جور می کنه. اون یکی ناپدید شده. وضعیت نامشخص یکی دیگه،  بازداشت شبانه ی این، نگرانی نسبت به وضعیت سلامت اون، ادامه احضار دانشجو ها،  بازداشت ِ چند تا از  اون یکی ها، فشار نیرو های امینتی بر خانواده این یکی...بی خبری از وضعیت یکی دیگه، ان سال حبس تعزیری برای این برای اون،...انتقال یکی از این بند به اون بند...  

همینطور این خبر ها با اسم های مختلف تکرار می شوند هر روز هر روز هر روز...

اینجوریاس

 

 

+ کتا ; ۱:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۳٠
comment نظرات ()

بدون عنوان

یک:

نشسته ام جلوی مانیتور، می خواهم بنویسم اما چیزی به ذهنم نمی آید. می ترسم از فراموشی. بعد یک کلمه هی تکرار می شود. مهم نیست چه کلمه ای. اولین کلمه ای که خودش را روی صفحه ی ذهنم می رساند. آنهم چطور! با ریتمی مثل صدای چرخ خیاطی همینطور هی تکرار می شود... نمی دانم این اتفاق ها توی سر مادرم هم افتاده؟ نمی دانم شیار های مغزم کم شده اند؟ نمی دانم ام آر آی چیزی را نشان می دهد یا نه. ولی می دانم که من آدمش نیستم که بروم این حرف ها را در چهل ، بلکه هم چهل و یک سالگی به دکتری بگویم. فراموشی بد هم نیست. فقط اطرافیان آدم بیچاره می شوند. همین.

دو:

 ما که دیدیمش اسمش را نوشته بودند : crazy in love اما شما درست می فرمائید. گویا اسم دیگرش  mozart and the whale است.

 

+ کتا ; ٤:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢٩
comment نظرات ()

شاید

 یک:

الان فکری تو سرم نیست جز اینکه شاید عید بریم یزد. شاید. الان فکری تو سرم نیست جز اینکه شاید عید بریم یزد. شاید. الان فکری تو سرم نیست جز اینکه شاید عید بریم یزد. شاید. الان فکری تو سرم نیست جز اینکه شاید عید بریم یزد. شاید. الان فکری تو سرم نیست جز اینکه شاید عید بریم یزد. شاید. و همینطور تا آخر...

 دو:

در ادامه ی پای تلویزیون نشینی هایماناین فیلمه را هم دیدیم. کسی نظری نداره؟

سه:

میگن کسی از ایران نفت نمی خره راسته؟

چهار:

مثکه همه چی آروومه / و بنابر این من چقد خوشحالم!

پنج :

کار دنیا به کجا کشید؟ هیچ جا هنوز!

شش:

لامپ کم مصرف یادم نرود

هفت:

بابا هیچی جای کامباینو نمی گیره. حالا هم فلش ها دوباره راه افتاده و ما داریم بد بخت می شیم.

هشت :

ما را که بَرَد خانه؟

نه:

هیچ نمی دونم چرا یه همچین پستی نوشتم ولی خب نوشتم دیگه.

 

 

 

+ کتا ; ٤:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢۸
comment نظرات ()

همینطوری

 

دیگر لازم نیست دنبالشان بگردیم. همینطوری هم تارهای موی سپید لابه لای موهایم دیده می شوند. هنوز دوستشان دارم و نمی دانم یعنی می رسد زمانی که من دلم بخواهد موهایم را رنگ کنم؟

 

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢٧
comment نظرات ()

اصلا چهار!

یک: Flyboys

اینو نشستیم نگاه کردیم و دوست داشتیم. داستان واقعی بخشی از زندگی چند خلبان در جنگ جهانی اول است.  

دو : این را هم 

نشستیم نگاه کردیم .کمدی خوبیست. دوستش داشتیم. (ما اصولا تا فیلمی خیلی افتضاح نباشد انگار دوستش داریم!) داستان پسری ست که در نوزادی داده اندش به فرزند خوانده گی و وقتی ٣۴ ساله شده بهش گفته اند که تو بچه ما نیستی و می خواهد پدر و مادرش را پیدا کند.

سه:

این را هم

نشستیم نگاه کردیم - و شاید به همان دلیل قبلی - دوستش داشتیم. و این ها همه را مدیون همین ام. بی. سی پرشیا هستیم.

چهار: بعد دیشب هر چه نشستیم منتظر، نیامدید. شاید فراموش کرده بودید که جمعه گفته بودید پس فردا می آیید. شاید نوین اشتباه شنیده بود. بعد ما میوه هم شسته بودیم گذاشته بودیم. چای خوبی هم دم کرده بودیم. بساط کشمش و شکلات هم به راه بود. تازه حمید مان می خواست برود از آن نوع کیک ها هم بخرد اما خب نشد. البته هر وقت بیائید قدمتان سر چشم. ما همینطور منتظریم خلاصه. بادا که هوا همیشه سرد باشد.

پنج: هر کار می کنیم به هفت نمی رسد خب!

 

+ کتا ; ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢٦
comment نظرات ()

چه؟

 

نمی دانم این دیگر چه حس احمقانه ایست که من این روزها دارم؟ دائم حس می کنم یک چیز مفرحی نوک زبانم بوده و یادم رفته و همین الان است که یادم بیاید و خوشحال شوم!

حس خوبی نیست. هر چند که به نظر خوب می آید. مثل یک شوخی بی مزه می ماند. مثل اینکه کسی که خیلی هم برایت آدم ِ مهمی نیست، یک شوخی لوس کرده باشد و بعد خودش هر هر بخندد و تو حتی لبخند هم بر لبت نیاید.

 

 

+ کتا ; ٤:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢٥
comment نظرات ()

ینی در این حد

 

حالم یه جوریه که حتی اگه نقاشی کنم، آخرش همه شو خط خطی می کنم.

 

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۸:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢۳
comment نظرات ()

باشد!

 

از وقتی برگشتیم، هی توی سرم گزارش نوشته ام ناتمام ناتمام.

اما مهم نیست. مهم نیست کجا بودیم، چه ها دیدیم، آن دختری را که زده بودند توی سرش و ضربه مغزی شد یا آن یکی را که برده بودند از توی کوچه فرعی... مهم نبود تماشای آن همه نگاه بی فروغ کودکانه با لباس های کثیف،که پرچم های کوچک سه رنگ در دست داشتند، یا آن پسر با ریش عجیب و موهای بلندش و عکس رهبرش که در دست گرفته بود! مهم اینست که من، تو، ما برگشته ایم.

باشد! امروز مالِ آنها بود اما مطمئنم مطمئنم فردایی هست که مال ماست.

 

 

 

 

 

+ کتا ; ٧:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢٢
comment نظرات ()

از شرق، تا خود افق- از غرب، تا خود آزادی

 

دلشوره دارم امروز. چشمهارا می بندم. احساس می کنم بالای همان پل عابر پیاده ام. همان جا می مانم تا فردا.

 همان پل که رویا و حمید پایینش ماندند و من به هر بدبختی ای بود از پله هاش رفتم بالا. خوب شد رفتم. خوب شد رفتم که در این موقعیت هم بتوانم چشمها را ببندم و دوباره بتوانم احساس کنم همان بالا هستم.

 موقع بالا رفتن بین انبوه جمعیت فشرده می شدم و نمی توانستم خودم انتخاب مسیر کنم ولی وقتی رسیدم بالا و هر جور بود روزنه ای بین تن های مردم پیدا کردم ، تا چشم کار می کرد آدم دیدم. چه عظمت غریبی! مثل این بود که توی دریایی گرم و امن باشی. ... از شرق، تا خود افق- از غرب، تا خود آزادی .

 

 

+ کتا ; ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢۱
comment نظرات ()

نوشاندن آب به بیمار آلزایمری

می گویند بیمار آلزایمری بدلیل اینکه دارو زیاد می خورد، آب هم باید زیاد بخورد.

اما بیمار آلزایمری از یک وقتی به بعد - غالبا در مرحله سوم بیماری آلزایمر که دکتر یکبار گفت اسمش "اند استیج" است-دیگر نمی تواند آب یا هیچ مایع دیگری را بخورد. به این ترتیب که اول نمی تواند لیوان را بدست بگیرد، یا اگر بدست بگیرد نمی داند با لیوان باید چه کند. مثلا مثل جغجغه تکان تکانش می دهد. یا مثل چکش می کوبد روی میز. بنا بر این دیگر نمی شود لیوان را با خیال راحت بدستش داد و تا مدتی می شود لیوان را آرام برد کنار لبهایش و مواظب بود که جرعه های کوچکی بنوشد.

اما از یک وقتی به بعد هر جرعه ای را که می خورد همان جرعه ی کوچک را هم نمی داند باید چطور قورت بدهد. آب بدلیل اینکه خیلی مایع است، غالبا پیش از اتخاذ تصمیمِ نوشنده به نوشیده شدن، سر می خورد و می رود توی راه گلو و در آن هنگام هنوز راه نای بسته نشده و در نتیجه می رود توی نای و بیمار در حالی که به سرفه می افتد، تا شعای یک متری روبرویش را هم آّب پاشی می کند.

در این مرحله چکار باید کرد؟

پس از مطالعات ِبسیار ، بنده به این نتیجه رسیدم که مثل بقیه غذا ها که توی مخلوط کن تبدیل به ماده ای کرم مانند می شوند، ‌آب را هم باید به حالتی بین مایع و جامد در آورد. برای اینکار مقداری ژلاتین باید به آب افزود. اما چقدر؟

 اگر مقدار آب را به دوبرابر و نیم مقدار معمولی که برای درست  کردن ژله معمولی آب به ژلاتین اضافه می کنیم،  افزایش دهیم، هی خواهیم رفت سر یخچال و هی ظرف را کج خواهیم کرد و هی خواهیم دید که ژله هه نگرفته. اما بعد از صرف یک شبانه روز چیزی که حاصل می شود نتیجه ای رضایتبخش خواهد داشت. نه ژله است و نه آب. آبی ست که می شود آنرا قاشق قاشق به بیمار داد و از اینکه توی راه نای اش نمی پرد تا مدتی خوشحال بود.

این برای این مرحله است. من نمی دانم چند وقت دیگر برای قورت دادن این هم دچار مشکل خواهد بود یا نه.

 

دو: ارواح را امروز تمام می کنیم.

سه: از دیشب دوباره پارازیت ها شدید شده و هیچ کانال خبری را نداریم و فقط رادیو فردا گوش می کنیم.

چهار: یک عالمه شیر داشته ایم، یک عالمه شیر برنج پخته ایم. بوی هل و گلاب  و شیر برنج به یاد خانه ی مادر بزرگ می بردمان.

 

+ کتا ; ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢٠
comment نظرات ()

می ترسم از اینکه هیچ

 

باز از آن وقت ها شده که خودم را گم کرده ام. هزار کار دارم و هیچکدام انجام نمی شود. حتی ساده ترین ها.

کمی فکر می کنم که دلم چه می خواهد؟ از خودم، از این لحظه، از زندگی ؟ اما نمی فهمم. می ترسم از اینکه هیچ نخواهد. چرا که فکر می کنم ادامه لحظه ها روی خواستن ها بنا شده.

سعی می کنم بگذرم و به چیزهای پیش پا افتاده سرگرمش می کنم که به خواستن یا نخواستن فعلا فکر نکند. نگاهی به کاغذ زیر دستم می اندازم که نوک خودکار بر آن خط های کج و معوجی کشیده.

 

 

+ کتا ; ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٩
comment نظرات ()

نفس های عمیق

 

گاهی آدم باید بتواند خودش را کنترل کند.  بخصوص مواقعی که خشمگین است. مثلا الان شما ببینید : جی میل و یاهو قطع است، همه سایت هایی که دلت می خواهد ببینی شان فیلتر است و فیلتر شکن ها هم از کار افتاده اند!

 خب برای کاربری که نشسته پشت مانیتور و دارد خدا هزار تومان در ماه پول می دهد که اینترنت پرسرعت داشته باشد، چه حالی پیش می آید؟ خیلی باید آدم خود داری باشد که بتواند سعی کند این صحنه را از جلوی چشمش دور کند که مثلا کی بورد را برداشته و درق درق دارد می کوبد روی میز. یا اینکه مانیتور را با حرکتی مثل وقتی که فیلم اسلو موشن می شود، از پنجره پرت می کند پایین و می ایستد به تماشای برخوردش بعد از سقوط از پنج طبقه با زمین...

 بعد یاد  آن موقعِ سی سال پیش بیافتد که قرار بود یک چیزی از تلویزیون پخش مستقیم بشود که وسط برنامه قطع شده بود و مردم نتوانسته بودند خشمشان را کنترل کنند و زده بودند شیشه های تلویزیون هایشان را شکسته بودند. البته در آن زمان هنوز ماهواره هم نبود و مردم خیالشان راحت بود که وقتی تلویزیون بشکند چیز زیادی را از دست نخواهند داد. هر چند که همه ی آنهایی هم که تلویزیون هایشان را شکسته بودند بعدش حسابی پشیمان شده بودند.

 بعله. گاهی آدم باید بتواند خشمش را کنترل کند و چنگ بزند به همین کی بورد و در میان کلماتی که تایپ می کند، نفس های عمیق بکشد ...

 

 

 

+ کتا ; ٤:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱۸
comment نظرات ()

همینجوری های شنبه

یک:

درد ها معمولا اینطوری هستند که تا کاری به کار آدم ندارند، آدم ها هم فراموششان می کنند.

نه ! از آن روز به بعد تا به حال درد کاری به کارش نداشته و او هم فراموشش کرده.

 

دو:

البته که احساس خوبی هم هست که بدانی یک نفر نشسته آرشیوت را می خواند. و دوست داری بدانی چه سوال هایی برایش پیش می آید. و دوست داری بدانی کجا حوصله اش سر رفته؟ و دوست داری بدانی چه چیزی باعث شده این کار را بکند؟

سه:

من هنوز ارواح را شروع نکرده ام.

چهار:

امروز چنین حسی دارم که توی گودر هم نوشتم:

 

          ...و روز

          دریایی ست

          و من

          غریقی

.

.

پنج:

بوی پلو میایه

+ کتا ; ۱:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٧
comment نظرات ()

شهر شیشه ای

مطلب زیر را من ننوشته ام. درباره اش نوشته اند. از اینجا آوردمش. چرا که من هم بیشتر از این به ذهنم نرسید.

. به جهت ثبت در تاریخ فقط می نویسم که امروز شهر شیشه ای را تمام کردم. یعنی تنها که نه! با یک دوست عزیز که سعی کرد مرا از بازی نجات بدهد و موفق هم شد که من همینجا ازش تشکر می کنم.

(البته سرعت اینترنت این روزها و از کار افتادن فلش پلیر هم همه دست به دست دادند تا بالاخره من بعد از مدت ها یک کتاب بدست بگیرم. !!)

هم کتابخوانی تجربه ی شیرین و جالبی بود. با هم کتاب را شروع کردیم و تقریبا روزی سی صفحه خواندیم و نه از یکدیگر جلو زدیم نه عقب ماندیم. خوبست که می دانی وقتی داری کلماتی را می خوانی دیگری هم همین حدود را دارد می خواند.

از فردا می رویم سراغ داستان بعدی اش : ارواح. هر که دوست داشت توی این هم کتابخوانی همراهی مان کند باعث خوشحالی است.

 

رمان «شهر شیشه ای»سرشار از بازی های زبانی است. کاراکترهای آن به دنبال طرح ریزی تقدیر خود در چشم اندازهای زبان ناب و رویا هستند.در این رمان همه ی دعویات حقیقت مندی و حساسیت فوق العاده نسبت به این نگرش که واقعیت و عینیت مفروضاتی مسلم هستند؛ بی اعتبارشده و اعتقاد بر آن است که؛ ساخت هایی اجتماعی و زبان شناسانه اند که شیوه نگریسن را تعیین می کند و اگر زبانی وجود نداشته باشد نمی توان فکر کرد و اشیاء را از هم تشخیص داد.

پل استر به خلق فراداستانی درباره ی هویت پرداخته است .شخصت داستان فاقد هرگونه منش ثابت هست؛ بدین معناکه شخصیت رمان در روند داستان از زندگی خود و هویت خود دور می شود و هویت-های تازه می گیرد.(کوئین.ویلسون.ورک.استر.استیلمن) دغدغه چندگانگی دیدگاه ها و شیوه ادراک، همراه با ترس از نبود هویتی ثابت همواره برای کاراکتر آن وجود دارد

عمق پوچی، سرگردانی، گمراهی، یاس، خود ویرانگری و نومیدی شخصیت ها و اضطراب وجودی شان کاملا محسوس است و به چشم می خورد. واقعیت در این رمان پاره پاره شده و پریشانی فضای بیرونی که مختص به زندگی شهری و مدرن است به خوبی به تصویر کشیده شده است.اهمیت یافتن ذهنیت کنشگر که خصیصه مهم مدرنیته است در شخصیت های رمان وجود دارد و دنیای زبان، رویا ، خاطره و به آزمون کشیدن ماهیت تجربه ی ذهنی از اهمیت زیادی برخوردار است.

اشاره به هرج و مرج جهان، فقدان نظم و وابستگی به رویدادهای پیش بینی ناپذیر و تصادفی.اهمیت گمگشتگی در شهر، پرسه زنی و لذت بردن کنشگران در غریبه بودن در زندگی شهری در چند جای رمان ذکر شده.عدم قطعیت بهت آوری شخصیت رمان را فراگرفته بود؛ به طوری که شک و تردید وی را فرا می گیرد و حتی شخصیت داستان نمی دانست که چه کاری به انجام دادنش می ارزد.

اهمیت اوقات فراغت در زندگی شهری، وقت شناسی و برنامه ریزی در کارها مختص شهرنشینی است.همین طور آگاهی از اطلاعات در شهر _ که خصیصه آن تغییر مداوم می باشد_ سوژه اجتماعی مدرن است که معنی پیدا می کند.

 

استر، پل. سه گانه نیویورک.ترجمه شهرزاد لولاچی و خجسته کیهان.1384.نشر افق

+ کتا ; ٥:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٦
comment نظرات ()

تنها دو کلمه

.
.
.
اگر بخواهم
چیزی بنویسم امروز
تنها دو کلمه است:
باران می بارد
.
.
.
.
.
+ کتا ; ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٥
comment نظرات ()

یک و شاید دو

یک:

پر از نوشته های درهم ام.

از کلمه های بی ربطی که همینطور اتفاقی از دهان مادر بیرون می آیند ، تا حروفی که از کشیدن نقشه ی راه های قدم زدن های عجیب و غریب استیلمن بدست می آید.

شاید جایی جاده ای بوده که من بی آنکه خودم بفهمم از راه اصلی منشعب شده ام.

شاید جایی جاده ای بوده...

.

حالا شما از چند خط بالا چیزی نفهمیده اید.

 

و شاید دو:

مادر در حالی که نشسته است روی توالت فرنگی و دارد جیش می کند یکهو تمام قدرتش را جمع می کند که بلند شود.

من در حالی که میگیرمش، سعی می کنم نگذارم بلند شود و می گویم:

      - صب کنین! ...صب کنین بشورمتون!

مادر مرا نگاه می کند و می گوید :

      - بگیرمتون!

 .... بعد از مرحله شستشو بهش می گویم:

      - حالا پاشیم!

مرا نگاه می کند. دوباره می گویم:

      - حالا یا علی بگیم و پاشیم!

همینطور مرا بی عکس العملی نگاه می کند. از روی لبه وان بلند می شوم. دستش را می گیرم و سعی می کنم کمکش کنم که یادش بیاید حالا باید بلند شود. می گوید:

     -پشیمون!

 

+ کتا ; ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٤
comment نظرات ()

و نیو پست ، تنها هوسی ست ...

 

اینجا چند شنبه است؟ چه خبر است؟ چکار باید کرد؟ کمی فکر کن. سه شنبه است و به جای نشستن پشت مانیتور باید رفت پول داروخانه را داد. می دانی چقدر دیر شده؟ می دانی همه کار ها چقدر دیر می شوند؟ ... باید پوشک هم خرید به علاوه ی کلرودیازپوکساید به علاوه لورازپام. باید نهاری هم رو به راه کرد. باید مادر را هم برد حمام. باید کتاب خواند. فصل های شش و هفت و هشت. باید لباس هم شست اگر به این باید هاست خب باید جارو هم کرد. و باید ها همینطور خوشحال خوشحال ادامه پیدا می کنند. این همه کار مفرح! آن تخته شاسی و آن کاغذ کاهی و آن مداد نرم. آن هم مادری که ساعت ها روی یک فیگور می ماند. دیگر چه می خواهی؟

 

 

 

+ کتا ; ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱۳
comment نظرات ()

شهر شیشه ای و ... (یک)

 

شهر شیشه ای و جمله هایی که  چشمم بیشتر از معمول  مرا روی آنها  نگه داشته:

 

- اصل خودِ داستان است و اینکه معنی در کار باشد یا نباشد، اصلا ربطی به روایت آن ندارد.

 

 

شهر شیشه ای - فصل ١ - صفحه ۶

 

+ کتا ; ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱۳
comment نظرات ()

خلاف قانون

 

 

آنها کاری جز مبارزه با خشونت نکرده اند و اگر مبارزه با خشونت  خلاف قانون است، آن وقت این قانون است که باید مورد محاکمه قرار گیرد.

 

از میان حرف های خواهر امید منتظری

 

 

 

+ کتا ; ٦:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱۱
comment نظرات ()

دایره های رنگی

 

می آید پشت سرم، نگاه می کند به مانیتور و میگوید :" داری بازی می کنی؟ "

من فقط لبخند می زنم. نه سرم را بر می گردانم و نه حرفی می زنم. همینطور دایره های رنگی را می گذارم روی هم. با لحنی پرشور و سرزنشگر ادامه میدهد : "بنویس! شعر بنویس! داستان بنویس! من نوشتنو از تو یاد گرفتم. دارم می نویسم. تو چرا نمی نویسی؟"

من همینطور بازی می کنم. در این فکرم که چه بگویم؟ چند ثانیه بازی را متوقف می کنم، بعد صفحه بازی را می بندم و وبلاگ شعر هام را  باز می کنم و چند تا از شعر هایی که بیشتر دوستشان دارم را نشانش میدهم.

می خواند. آرام و بی صدا. من به لبهایش نگاه می کنم که شاید حرفی بزند، نمی زند. لبخند می زند.  نمی دانم خوشش آمده یا نه که میگوید :" عالیه!.. بشین مرتبشون کن چاپشون کنیم." من نگاهش می کنم و شاید لبخند هم می زنم. ادامه می دهد:"  بشین براشون طرح بکش.! ، دست بده که می کنی اینکارو! -دستش را دراز می کند و توی هوا بلاتکلیف نگه میدارد. -  

من باز لبخندِ بی معنایی می زنم و میگویم : "که چی؟! ... - این میان دستش را نگاه می کنم و می گویم :"دست نمیدم!" ادامه میدهم:" این همه شاعر ریخته کفِ خیابون "

صفحه بازی را دوباره باز میکنم و دیگر نگاهش نمی کنم. می زند سر شانه ام و می گوید :"نکن این کار و با خودت."

 

 

+ کتا ; ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٠
comment نظرات ()

و در هم و سبک و سنگین

 

میان این همه فکرهای ناموزون و در هم و سبک و سنگین، دلم برای نوشتن تنگ می شود.

اینجا شنبه است. آفتاب است. موسیقی است. ولی توی دلم این خبر ها نیست. آشوب است. سیمین خانم است و زنگ تلفن دیشب اش و من که نمی توانم تلفن هایش را جواب بدهم از بس که نمی دانم بهش چه بگویم. و باز زنگ تلفن است. معاملات املاکی است و مشتری هایی که هیچکدام نمی خرند هستند. فکر طناب های آویخته است و عدد نوزده  و لباس خوابی ست که تا شب دلش نمی خواهد عوض شود. و ظرف های توی سینک هستند که هی زیاد و زیاد تر می شوند. و مادری ست که پر از سکوت است چشمهایش و تنها می شود مثل یک عروسک او  را در آغوش کشید...

میان این همه فکرهای ناموزون ،آه که دلم برای نوشتن تنگ می شود.

 

+ کتا ; ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٠
comment نظرات ()

فهم

 

آن روزها که سلیمان می گفت :"آرزو دارم پدرم یک لیوان آب را بتواند دست خودش بگیرد و بنوشد" نمی فهمیدم چه می گوید.

امروز می فهمم

 

 

 

 

+ کتا ; ٩:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٩
comment نظرات ()

به خانه ات

 

مهمانی ست

که همیشه بی خبر می آید،

و نمی دانی چند روز می ماند

غم

 

 

 

+ کتا ; ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٩
comment نظرات ()

بیا نگذاریم

 

به همین سادگی می کشند. به همین بی گناهی

بیا نگذاریم

 

 

 

+ کتا ; ۱:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۸
comment نظرات ()

صفر

 

تا به صفر نرسیم،

نمی فهمیم

از کجا

باید دوباره آغاز کرد

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٧
comment نظرات ()

چکار باید کرد؟

همینطور توی خبر ها، اخبار احتمال ورشکستگی بانک ها و هجوم مردم برای گرفتن سپرده هایشان و بی پول بودن بانک ها می آید. البته الان صحبت بانک های دولتی و بخصوص ملت و ملی است. اما دلم شور می زند.

ما که خدا رو شکر پولی در بانکی نداریم اما دلم برای پولی شور می زند که برای مخارج مادر کنار گذاشته ایم و از بهره اش داریم مخارجشان را تامین می کنیم... چکار باید کرد؟

باید رفت پول را از بانک در آورد و ضرر زود در آوردنش را به جان خرید و بجای بهره اش از اصل پول خرج کرد؟

باید خیالمان راحت باشد که بانک های خصوصی منجمله پارسیان فعلا در خطر نیستند؟

باید کمی صبر کرد دید صاحب نظر ها در مجموع چه نظر هایی می دهند؟

باید همینطور صبر کرد و هیچکار نکرد تا وقتی که مطمئن شد خطر جدی است؟

باید این خبر ها را شایعه فرض کرد و باورشان نکرد و خیلی عادی بکار های معمول روزمره مشغول شد؟

 

 لینک های مرتبط

یک : درگیری در بانک ملی خیابان وزرا

دو: حضور مردم برای خروج سرمایه هایشان از یکی از شعبه های بانک ملت

 

+ کتا ; ٥:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٤
comment نظرات ()

اتفاق های معمولی

 

روزگار است و همین اتفاق هایش که همه معمولی شده اند.

حتی اینکه امروز سر صبحانه یک تکه از یکی از دندانهایم شکست.

حتی اینکه یک هواپیما باز دچار سانحه شد یا قطاری که از ریل خارج شد. یکی تبرئه شد یکی محکوم. یکی به قید وثیقه آمد مرخصی. یکی مانده معطل سند.

حتی اینکه زن عمو رفت، حتی اینکه دیروز من شجاعانه قیچی گرفتم دستم و موهای مادر را کوتاه کردم. حتی اینکه ...

هی دلم می خواد به اتفاق ها فکر کنم و هی بگویم حتی اینکه! ... مگه چیه؟

 

+ کتا ; ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٤
comment نظرات ()

سر هیچ و پوچ!

درد حمید مثل بار های قبل، آرام آرام بهتر شد اما از همان دیشب میگرن آمده سراغش. حالا یک کلاه گذاشته سرش و یک پتو هم کشیده روی آن و خوابیده.

این وسط از املاک آمدند واحد روبرویی را ببینند. نگهبان ساختمان نمی دانم کجا بود که زنگ زده بودند، جواب نداده بود. موبایلش را هم گرفتم ارتباط با مشترک مورد نظر مقدور نبود. گفتم مشتری بیاید بالا و رفتم از بالای بوفه کلید آپارتمان روبرو را بردارم که خودم بروم نشانش بدهم. کلید از آن بالا افتاد روی یک ظرف شیرینی خوری که خیلی دوستش داشتم- چون انتخاب مادرم بود  آن سال ها که هنوز آلزایمر نگرفته بود- و شکست!  

با اعصاب خورد رفتم آپارتمان را نشان طرف بدهم. یک پسر جوجه بود که نمی دانم اصلا هجده سالش شده بود یا نه. گفتم :" خیال کردم مشتری آوردید!" گفت از املاک است و آمده خودش اول ببیند و بعد مشتری بیاورد. بعد همانطور که توی آپارتمان قدم می زد و در و دیوار و سقف را نگاه می کرد پرسید:" متری چند؟" گفتم:" سه و ششصد" واز آن به بعد هی گفت:" قیمت تنده"! و هی چانه زد و هی پرسید چقدر جای تخفیف دارد  و من هم هی از مشخصات خاص ساختمان با بد اخلاقی و عصبانیت برایش گفتم. تعجب می کنم چطور ننداختمش بیرون!

حالا آن ظرف بی خود بی جهت، سر هیچ و پوچ توی سطل آشغال است.

 

+ کتا ; ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۳
comment نظرات ()

درد

 

به کسی مربوط نیست من اینجا چی می نویسم. هر چی دلم بخواهد می نویسم. اصلا همه ش درد و بدبختی مینویسم. باز  هم به کسی مربوط نیست.

حمید سمت راست شکمش درد می کند. سمت راست، رو به بالا. من اعصاب ندارم. زن عمو اینجاست. هی می گوید ورش دار ببرش دکتر.

چند روز پیش هم اینطور شده بود. یکبار هم یکی دو ماه پیش اینطور شده بود که رفتیم اورژانس. نصفه شب بود و شربت آلومینیوم ام.جی قاطی یک چیز دیگر دادند بهش. یک آمپول که نمی دانم چی بود هم زدند بهش. بعد خیلی فوری برایش آزمایش نوشتند. نتیجه بعضی آزمایش ها ساعت سه صبح آماده می شد بعضی ساعت شش صبح. ما حدود ساعت دو که حالش کمی بهتر شده بود از دکتر اجازه گرفتیم که برویم و برای گرفتن نتیجه آزمایش ها صبح برگردیم و دکتر اجازه داد.

صبح که رفتیم نتیجه را گرفتیم، همه خوب بود و خبری از درد نبود. دکتر هم می خواست بفرستند سونوگرافی که نفرستاد. گفت احتمالا عصبی بوده.

حالا این درد دارد هی تکرار می شود.

من آمده ام توی نت، علل درد سمت راست شکم را سرچ کرده ام. به این نتیجه رسیده ام که ممکن است مربوط به لوزالمعده باشد. التهاب لوزالمعده یا پانکراتیت! نباید این کار را کرد. نباید آمد توی نت سرچ کرد. اعصاب آدم بیشتر به هم می ریزد.

زن عمو هی می گوید ببرش دکتر. الان دکتر بردنش چه فایده دارد با این وضع بیمارستانهای  ما؟ باید سونوگرافی کند. باز می رویم توی اورژانس معطل می مانیم و آخرش باید فردا برود سونوگرافی یا چیزی مشابه آن... پوف! ساعت نزدیک ده ِ شب است. من هنوز شام و دارو های مادر را نداده ام. باید بروم...

 (انگار دردش کمی بهتر است حالا)

 

+ کتا ; ۸:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢
comment نظرات ()