آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

در چارچوب ادب

 

 دلم می خواهد چیزی بنویسم اما نوشته نمی شود. شاهدش اینکه توی دفتر چه یادداشتم سه چهار تا یادداشت دارم که همین یکی دو روزه نوشته ام اما قابلیت اینکه توی وبلاگ نوشته شوند را ندارند از بس که در به در و گاهی هم خارج از ادبند. وقتی می خواهم در چارچوب ادب بنویسم کلمه ها گم می شوند. لال می شوند.  کلا مغزم هنگ می کند. این روز ها انگار در و دیوار دست به دست هم داده اند که آدم نتواند مودبانه فکر کند.

+ کتا ; ٦:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۳٠
comment نظرات ()

دلش

 

بنفشه آفریقایی دلش نمی خواهد گل بدهد. هر چند که من گلدانش را عوض کرده باشم و اول هر ماه بهش کود گل دهی داده باشم و بهش منظم آب داده باشم(در این حد که هفته ای دو روز : دوشنبه ها و جمعه ها!) و پشت شیشه هر چقدر دلش بخواهد به آسمان و آفتاب هم نگاه کند اما ...

بنفشه آفریقایی خب دلش نمی خواهد گل بدهد...

 

 

+ کتا ; ۳:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٩
comment نظرات ()

همان هیچ

روز هاست حرفی ندارم. هی به روز مره ها فکر می کنم و می بینم دلم نمی خواهد بنویسمشان. از خودم می پرسم چرا اصل قبلا انقدر دلم می خواست روزمره ها را با همه جزئیات بنویسم؟ چه شوق احمقانه ای برای نوشتن ِ این همه هیچ داشتم. هیچمان حالا هم همان هیچ است که بود . با این تفاوت که حالا نویسنده اش را گم کرده.

خب که چی که مثلا کارت سوختمان تا حد اقل یکماه دیگر نمی آید؟ یا که چی که امتحان های نوین فردا تمام می شود و روز های خوش ِ خانه مانی اش هم تمام می شود و باز باید از سر صبح برود مدرسه و دل آدم هی برایش تنگ شود؟ یا که چی که امروز رفتیم داروخانه برای مادر دارو خریدیم و دستگاه کارت خوانش کارتمان را نخواند و دویست و هشتاد و پنج هزار تومان به دارو خانه بدهکار شدیم؟ خب این یکی یک توجیهی داشت نوشتنش که یادم نرود هر چه زود تر بروم بدهی داروخانه را بدهم. هر چند که حمید بگوید دویست و یک کمی بیشتر پول نداریم توی کارت ِ مادر. و بگوید شانس آوردی که دستگاهش کارت را نخوانده وگرنه کسر موجودی می زد! و بگوید حالا تا اول ماه که چیزی نمانده. این چند روز را صبر می کنیم. و من باید همینطور هی یادم بماند که روز اول بهمن بروم بانک و پول ِ دارو خانه را بگیرم ببرم بدهم بهش. و توی ذهنم تصور کنم که همیشه اول ماه چقدر بانک ها شلوغ است.

شاید دلیلش اینست که همیشه خودم را جای همه می گذارم و همه را جای خودم. بنابر این چون این روزها حوصله خواندن متن های طولانی از برای هیچ را ندارم فکر می کنم هیچ خواننده ای هم حوصله خواندن یک متن طولانی برای هیچ را نخواهد داشت. پس تمام انگیزه ام مثل هوایی که از سوراخ بادکنکی در برود در می رود! (مثال از این خوشگل تر به نظرم نرسید!)

این بچه دارد بلند بلند معارف می خواند. و هر جمله ی ناقصی هم که می آید توی ذهنم، ناتمام رها می شود.  ساعت نوزده دقیقه بامداد دوشنبه است. فردا صبح اول صبح حسابدار شرکت می آید اینجا و من احتمال دارد که تا ظهر کامپیوتر را مجبور باشم در اختیارش قرار دهم.

با همه حرفی نداشتن هایم نمی دانم چرا دلم خواست این ها را بنویسم. شاید چون وبلاگ بیچاره ام دارد یادش می رود که روزگاری زنده بوده. شاید این دستگاه تنفس مصنوعی باشد. شاید می خواهم مرگ مغزی اش را باور نکنم!

 .

تعلق جان لطفا از این به بعد مواردی که فکر کردی یا احتمال دادی نیاز به ممیزی دارد را پیش از احتمال اکران عمومی اش به مسئولین امر گوشزد کن. دو نقطه پرانتز.

 

+ کتا ; ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٧
comment نظرات ()

یه پست

 

این بچه بالاخره

  ــو دانلود کرده.

(همینجا من ازش خیلی تشکر می کنم)

حالا هنوز ندیدیم البته

امتحان فیزیکشم میگه خوب داده.

الان وایساده بالاسرم میگه : "ببخشین اینجا مگه وبلاگ منه؟"

ولی خب تا تو نیومده بودی من همینطور این صفحه مدیریت رو واز کرده بودم جلو روم سفید سفید و هیچی به ذهنم نمی رسید که بنویسم و دلم می خواست یه پست هوا کنم...

(همینجا من ازت دوباره خیلی خیلی تشکر می کنم)

 

 

+ کتا ; ٩:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٦
comment نظرات ()

مهمان

 

مهمان من حدود ساعت چهار و نیم دیروز آمد، تا حدود ساعت هشت و نیم هم ماند.

نشست و با حمید کلی از اوضاع کار و سیاست و اقتصاد در انگلیس و دوبی و ایران حرف زد.

 دو تا چای خورد، چند تا کشمش،‌یک خرمالو، یک پاستیل به اضافه نصف لیوان آبی که با قرصش خورد.

نوین برایش پیانو زد.

 کمی هم به مادرم نگاه کرد و لبخند زد و "حال شما خوبه؟" گفت و جواب نگرفت و باز لبخند زد.

من نشستم تماشایش کردم و هی رفتم به گذشته - هی برگشتم به حال و سوال های توی ذهنم همه بی جواب ماند.

 

 

 

+ کتا ; ٤:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢۳
comment نظرات ()

گنجشکی می شوم

هفت وسی و شش دقیقه صبح است. خورشید دارد از پشت ابری که پهن شده توی افق، خودش را آهسته بیرون می کشد. من هنوز خوابم.

کپسول را باز می کنم توی فنجان،  پودر سپید می ریزد ته فنجان. بعد جلد کپسول را میان شست و سبابه ام  باز و بسته می کنم و باز ته مانده هایش می ریزد ته فنجان. یاد بهار نارنج می افتم. اسم آن ماهی بود انگار . همان ماهی که عرفان گفته بود بهش آنتی بیوتیک بدهم و من سر ساعت کپسول ها را باز می کردم، می ریختم روی یک سطح صاف و بعد با لبه ی کارد چهار قسمتش می کردم و یک قسمت را می ریختم توی آب تنگ... حالا چند قاشق ماست بهش اضافه می کنم. می دانم! آنتی بیوتیک با شیر و ماست تاثیرش کم می شود اما دکتر گفته بود اشکالی ندارد. هم می زنم و می شود ماستی بیوتیک! بعد قاشق قاشق می گذارم توی دهان مادر و بعد جرعه جرعه آب ...

هفت و چهل و یک دقیقه صبح است و خورشید توانست از چنگ ابری که پهن شده توی افق رها شود و آفتابش را بتاباند روی دیوار روبرو و سایه ی کله ی من هم بتابد وسط خطی که از درز ِ میان پرده و دیوار فرار کرده و ... چه می نویسم؟ باید بهتر بتوانم شرحش دهم اما ... شاید باشد برای روزی دیگر...

هفت و چهل و سه دقیقه صبح است و باید خواب را از سرم آنچنان بپرانم که بتوانم بروم مشغول تمیز کردن خانه شوم. چرا انقدر مهم است؟ خانه ای که نمی دانم چند وقت است رها شده به حال خودش! و خاک روی میز ها با خیال راحت نشسته و نرگس ها توی گلدان وسط میز نهار خوری خشک شده اند و ظرف ها یی توی سینک است و بند رختی که هنوز که هنوز است آن وسط است، ...

برای چه باز باید دلت بخواهد بیایی مرا ببینی ؟ که  این داستان را نگذاری  تمام شود؟ خدایا! بیست سال گذشته از آن روز ها که نبودنت هی اشک می شد و توی تمام خیابان ها گرم گرم می ریخت روی گونه هام...

و سطر ها همینطور خودشان را ناتمام ناتمام رها می کنند توی ذهنم و به یاد نمی آورم بعد از سه نقطه ها چه می خواسته ام آیا بنویسم؟ اشکالی ندارد! گنجشکی می شوم و از این شاخ به آن شاخ می پرم. چه عیب دارد؟  من بیدارم الان؟ آفتاب باز کمرنگ شده. انگار دارد گیر ابر دیگری می افتد که کمی بالاتر منتظرش ایستاده بود...

 

+ کتا ; ٦:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٢
comment نظرات ()

یادم باشد

 

یازده و چهل دقیقه- نه!‌چهل و یک دقیقه شب است. همین الان یک دست دیگر کامباین شروع کرده ام. یادم باشد امشب زود بخوابم. ننشینم تا دوی صبح بازی کنم! یادم باشد فردا مهمان دارم. یادم باشد مرغ ها را جا نگذارم توی یخچال. یادم باشد صبح بروم پلیس به اضافه ده رسیدی را که امروز نداد را بگیرم. یادم باشد یک قصه امروز تمام شد. یادم باشد لبخند بزنم.

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢۱
comment نظرات ()

چه کسی؟ ، کجا ؟...

 

 

همه ش احساس می کنم چیزی را فراموش کرده م. یک چیز مهم!

مثل اینکه با کسی جایی قراری گذاشته باشم و یادم رفته باشد و او را منتظر گذاشته باشم و ذهنم می رود توی تمام پسکوچه ها را می گردد ببیند چه کسی ، کجا منتظر من ایستاده؟...

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢۱
comment نظرات ()

چهار و شانزده دقیقه

 

خوابم می آید. چهار و شانزده دقیقه بعد از ظهر است. آسمان خاکستری ست. بنفشه آفریقایی هم همین نظر را دارد. احساس آرامی دارم اما دوستش ندارم. مثل فراموشی می ماند. باید به ذهنم خیلی فشار بیاورم که مثلن امروز چند شنبه است، چندم است، چه کارهایی دیر شده؟ چه کار هایی دیر می شود؟ گلدان های مادر را دیروز نرفتم آب بدهم. باید هر چند تا از آن گلدان ها را می شود بیاورم که فقط و فقط برای آب دادن آنها مجبور نباشم هر هفته بروم آنجا.

کارت بنزینمان گم شده. معلوم هم نیست از چه زمانی. معلوم هم نیست توی کدام پمپ بنزین آیا جا مانده. چون حمید هم بد تر از فراموشی دارد و یادش نیست آخرین بار کجا بنزین زده. می گویند باید رفت پلیس به اضافه ده و اعلام کرد که یک کاریش کنند که بنزینش مصرف نشود. اما با این همه مدتی که از مفقود شدنش گذشته لابد هر چه داشته تا به حال به نحو احسن استفاده شده. لامصب هزار و خورده ای لیتر هم بنزین داشت.

چندشنبه است امروز؟ باید خانه را تمیز کنم. شاید توی این هفته یک مهمان بیاید. چقدر بی حوصله ام برای ادامه ی زندگی...

 

 

+ کتا ; ۳:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٩
comment نظرات ()

خواب و بیدار

 

 

خواب و بیدار است. اما بلند نمی‌شود. آدم که می رود توی اتاق، چشم‌هایش را آرام باز می‌کند و نگاه می‌کند و دوباره می‌بندد. ...

 

 

 

 

+ کتا ; ۳:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱۸
comment نظرات ()

...

 

یه مسائلی هستن که حل نمی شن. هر چقدر هم که دفتر سیاه کنی و مداد بتراشی و پاک کن تموم کنی ...

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱۳
comment نظرات ()

یک حس ناپیدای ناگفته

 

سکوت نیست. حرف هم نیست. چیزی اما هست. یک حس ناپیدای ناگفته که آتش می زند به لحظه ها...

انگار متاعی را داده ایم ، متاعی گرفته ایم. معامله اما پایاپای نیست. نگاه کن! : من احساسم را داده ام بی خیالی خریده ام. محبت ام را داده ام، فراموشی خریده ام. نگاهم را داده ام، سکوت خریده ام...حالا بخند به این حرف های من. بخند و مطمئن باش لبخند تو را با این همه اما هنوز با دنیا عوض نمی کنم...

 

 

 

+ کتا ; ٩:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٢
comment نظرات ()

پلنگان و شیران

نمانیــم کایــن بوم ویران کنند

همی غارت از شهر ایران کنند...

 

امروز از قبل از بیداری تو ذهنم یکی هی چند وقت یکبار میگه :

 

دریغ است ایران که ویران شود

کنـــامِ پلنــگان و شیــران شـود

 

بعد هی "کنام پلنگان و شیران" رو تکرار می کنه و هی شیر و پلنگ موتور سوار تصور می کنه...

 

 

+ کتا ; ۸:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٠
comment نظرات ()

سوال

یک: طبق برخی پیش بینی ها (که با توجه به ضریب هوشی کودتاچی ها رخ دادنش بعید هم نیست،) بگوش می رسد که :

 روز چهارشنبه رژیم قصد دارد با انفجار بمب و یا کشتن تعدادی از تظاهرکنندگان خودی در تظاهرات ضد سبز که خود آنرا اتمام حجت با فتنه نامیده است به بهانه ای دست یابد تا برانگیختن حس انتقام در عوام برای قلع و قمع مخالفین اقدام نماید.
به همین دلیل امتحانات روز پنجشنبه ی دانش آموزان آموزش و پرورش را لغو کرده است تا در پنجشنبه و جمعه با برقراری شبهه حکومت نظامی توسط مردم فرضی ( باند پناهیان و کریمی نوحه خوان که آماده ی
جویدن خرخره ی مخالفین هستند بر اساس استراتژی کینه پراکنی، سران فتنه را دستگیر و یا ترور کرده و اوضاع را به نفع خود آرام کند.
با برملا کردن این خبر به مقابله با توطئه های حکومت بپردازیم

دو: در همین راستا امروز از مدرسه نوین تلفن زده اند که اولا امتحان پنجشنبه کنسل است و دوما اینکه فردا حتما بچه ها باید بیایند مدرسه.

سه: یکی از معلم ها گفته که بخشنامه آمده که حتما همه دانش آموزان را باید ببرند راهپیمایی.

چهار: آدم عاقل با توجه به موارد بالا بچه اش را فردا می فرستند مدرسه؟

+ کتا ; ٧:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۸
comment نظرات ()

عاشورای ما

 

بارهای پیش ، پرستار ِ مادر هنوز استعفا نداده بود. خیالم از بابت مادر راحت بود. به نوین هم سفارش می کردیم که اگر به هر دلیلی ما برنگشتیم، تلفن کند به دایی رضا و ماجرا را بگوید. بعد  روزنامه و کبریت و سیگار و دستمال سرکه ای مان را می چپاندیم توی کیفمان و هر چه مدارک شناسایی بود در می آوردیم می گذاشتیم روی میزنهار خوری و می رفتیم.

سهراب و بهزاد را که کشتند، آزادی بودیم. ندا را که کشتند، امیرآباد بودیم...

حالا پرستار ِ مادر رفته. دایی رضا هم تازه از زیرِ عمل ِ ستون فقرات بیرون آمده. از صبح هی با خودم گفتم نمی شود برویم. اگر به هر دلیلی برنگشتیم، تکلیف مادر چه می شود؟ نوین چکار کند؟

اما آخرش باز طاقت نیاوردیم و رفتیم.

ما از فلسطین رفتیم توی بلوار کشاورز که مملو از جماعت سبز بود. و بوق زنان و وی نشان دهان، سواره و پیاده داشتیم خوش خوشان می رفتیم سمت امیر آباد که دختری جیغ زنان گفت آن طرف یکی را کشتند... پشت سر، سمت میدان ولیعصر دود غلیظی هوا رفته بود و عده ای داشتند می دویدند طرف ما. معلوم بود که از پشت سر دارند تهدید می شوند. توی بلوار تا نزدیکی های چهارراه امیر آباد رفتیم و آنجا جمعیت زیادی وسط چهارراه بودند و آتش بزرگی هم وسط چهار راه برای مقابله با اشک آور ها افروخته بودند. بعد از غرب ِ دانشگاه رفتیم سمت انقلاب و ضلع جنوبی دانشگاه را پیمودیم و از شرق دانشگاه دوباره آمدیم توی بلوار. خیابان انقلاب ، آن موقع که ما ازش گذشتیم، پر از موتور سوار های زره پوش و انواع و اقسام ماشین های نظامی و خود گاردی ها و نیروی انتظامی در طرح ها و رنگ های مختلف بود. عملا جای هیچ فعالیتی توی آن قسمت نبود. آمدیم سمت ولیعصر که دیدیم میدان ولیعصر نگو انگار که میدان جنگ، انگار که صحرای کربلا! معلوم بود که درگیری های وسیعی آنجا رخ داده. کف خیابان پر از ادوات جنگی مانند سنگ و کلوخ و آشغال های دیگر بود. مثل موقعی که سیل آمده باشد و کلی آت و آشغال با خودش آورده باشد ریخته باشد وسط خیابان و بعد فروکش کرده باشد. آمد و رفتی هم انجام نمی شد. یک دسته ی چند نفره از ارازل و اوباش موتور سوار که چماق هایشان را بالای سر می چرخاندند ، عربده کشان رفتند توی کریمخان. ما آمدیم سمت شمال. سر زرتشت باز عده ای ایستاده بودند و عکس های آیت الله منتظری دستشان بود و شعار می دادند و وی نشان می دادند. ماشین ها بوق ممتد می زدند.ترافیک ادامه داشت تا سر فاطمی و بعد سر تقاطع مطهری و ولیعصر هم شلوغ بود. هر جا را که نگاه می کردی سطل آشغال ها وسط خیابان در حال سوختن بود. در طول مطهری به سمت شرق، کم کم از شدت ماجرا کاسته شد و برگشتیم خانه.

آمدم اینترنت که ببینم دامنه اغتشاشات تا کجا ها گسترده بوده که اخبار پل کالج و کشته شدن تا آلان چهار نفر را خواندم... گمان نمی کردم توی روز عاشورا که می گویند سر بریدن مرغ هم حتی نکوهیده است، دست به خون بیالایند... تا کجا ؟ تا چند؟...

 

 

 

+ کتا ; ۳:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٦
comment نظرات ()

تاسوعا

 

 

هوا دارد تاریک میشود.. الان بی بی سی گفت که خیابان ها دیگر ظاهرا آرام شده اند اما دل من هنوز آرام نشده. گفته اند ساعت شش خیابان نیاوران. نمی دانم امروز چند نفر مضروب شده اند و چند نفر مجروح ؟ نمی دانم فردا چه خواهد شد؟ همین بساط تکرار می شود؟ اتفاق دیگری می افتد؟ نیروهای انتظامی هیچ آیا از کار هایی که تا به حال کرده اند خجالت زده نیستند؟

حتی نمی دانم از میان دوستان چه کسانی امروز رفته بودند...

 

 

 

 

+ کتا ; ٤:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٥
comment نظرات ()

ماجرا از این قرار بود که...

 

پری روز بعنوان هدیه دریافتش کردم. دیروز نوین خوند و تمومش کرد. اولشو یه کمی خوندم. عالیه. یعنی چه جوری بگم؟ ... یه جوری ساسانِ ساسانه. خودِ خودشه. یه حس عجیب و خوبی داره خوندنش. ساسانه دیگه!

نوین وقتی داشت می خوند هی چند وقت یه بار کتابو می ذاشت رو سینه شو قربون صدقه ساسان  می رفت و چند تا جمله شو  با لبخند بلند می خوند. بعد باز یه مدت ساکت بود و چند وقت یه بارِدیگه هم چشماشو گرد می کرد و می گفت: "اینو چه جوری بهش اجازه چاپ دادن؟" ...

ساسان عزیز... خیلی مبارک باشه. خیلی...امیدوارم خیلی زود به چاپ پونزدهم برسه

 

+ کتا ; ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٤
comment نظرات ()

و می ترسم که بگویم

 

من نشسته م سر خبر ها و مثل اینکه وسط دریا باشم و هر خبر موجی که می بردم. اصفهان - قم- تهران - سیرجان-سنندج- و می ترسم که بگویم پنجشنبه ساعت سه میدان بهارستان. می ترسم که بگویم مسیر اولِ عاشورا، امام حسین تا آزادی و اگر بسته بود، مسیر جایگزین تجریش تا راه آهن و اگر آن را هم ممانعت کردند، خیابان شریعتی از میدان تجریش تا پیچ شمیران. توی سرم همینطور باتون به دست ها و لباس شخصی ها دارند مردم را می زنند. دارند شیشه ها را می شکنند. دارند عرق می ریزند و عربده می کشند. توی ذهنم چندی جوان جسور و بی باک دارند هو شان می کنند.  و می دوند و گاهی دستگیر می شوند. توی ذهنم مثل همانروز بیست و پنجم که با رویا میدان آزادی بودیم صدای گلوله می آید و توی ذهنم مثل همان روز، پشت ساختمانها آتشی روشن است که نمی بینمش اما نور نارنجی اش غروب را می لرزاند. توی ذهنم گاهی مردم می خندند گاهی می گریند...توی ذهنم نمی دانم مردم شادند یا غمگین...

 

 

+ کتا ; ۳:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢
comment نظرات ()

زندگی!

 

یک:

گاهی
دلم می خواهد
با زندگی آشتی کنم
نازش را می کشم اما
اخم می کند
دو:
حجم بدهی ها همینطور دارد می رود بالا....
+ کتا ; ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱
comment نظرات ()