آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

 

.

.

.

.

.

دلم گرفته. فعلن همین.

 

+ کتا ; ٢:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/٢٤
comment نظرات ()

 

.

.

.

.

.

دلم گرفته. فعلن همین.

 

+ کتا ; ٢:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/٢٤
comment نظرات ()

شنبه 22 فروردین

روز ها در حرف ها تکرار می شوند

حرف ها در روز ها...

 

آخر های شب است. حمید نشسته پای یکی از کانال ها دارد فیلمی را تماشا می کند که من تماشا نمی کنم. من هم می نشینم جلوی تلویزیون و سر رسیدم را همراه یک خودکار بر می دارم ورقی می زنم و می آورم روی امروز:

شنبه 22 فروردین

هفت صفحه پشت سرم خالیست. یعنی می توانم توی این صفحه پاهایم را فرو کنم توی جوهر و پابرهنه بدوم به هر سو، ... به هر سو... بعد هفت صفحه هم می توانم هی ورق بزنم بروم عقب و توی صفحه های سفید گذاشته شده ی این سر رسید هم همینطور "پا برهنه بازی" کنم!  چند روز ننوشتن در سر رسید، مثل جمع کردن مرخصی ها برای یک خوش گذرانی ِ چند روزه است.  صفحه های سفیدی که پس انداز کرده ایم و هیچ برنامه ای هم برایشان نداریم. ولی خب ..نباید این موضوع را بیشتر از این کش بدهم.

 نقطه، همین نقطه ی بعد از بدهم را که گذاشتم، بعدش رفتم گشتی توی مغزم بزنم ببینم از امروز، دیروز ، پری روز، چه رسوباتی ته ذهنم مانده؟ کلمه ها و ترکیب هایی مثل : " مادر، اسهال مزمن در کهنسالی، داروخانه، سیب های زرد، ای میل های برادرم، جواب هایی که ندادم، تلفن مهیار، صدای زنگ تلفن هایی از املاکی ها و آپارتمانی که دیگر برای اجاره موجود نیست" ... نمی توانم راحت بنویسم. تمام مدت فکر می کنم حوصله ی خواننده سر خواهد رفت. باز بعد از گذاشتن ِ نقطه ی بعد از رفت می روم توی فکر. نفس ِ عمیقی می کشم. غمگین به نظر می رسم!

بعد از آن علامت تعجب ِ آخر ِ پاراگراف قبل، ظرف آجیل را گذاشتم کنار دستم و یک ضرب تمام تخمه ژاپنی هایی که مانده بود را  شکستم و کوهی از پوست تخمه پدید آوردم در حالی که نمی دانم تمام آن مدت به چه چیز فکر می کردم.

+ کتا ; ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱/٢۳
comment نظرات ()

قوانین فراموش شده یا زدیم به جاده خاکی!

 

یک بازی توی وبلاگستان راه افتاده که :" قوانین خودتان را بنویسید"  خدا را شکر که کسی من را به این بازی دعوت نکرده. ولی یکی دو جا که دیدم دوستان از قوانین شان نوشته اند، رفتم توی فکر...

دارم فکر می کنم  سال ها پیش، من هم برای خودم قوانینی داشتم انگار! ... اما الان هر چه می گردم،  پیدایشان نمی کنم !  و مطمئن نیستم، اما شاید تاثیر بی تفاوت بودنِ جامعه مان نسبت به قانون باشد که ما هم به طبعیت از زندگی در این جامعه این همه نسبت به قانون بی تفاوت شده ایم.

یکی از  محکم ترین قانون های من "وقت شناسی" بود. یعنی خیلی دلم می خواست اگر قراری دارم، حتی ثانیه اش هم رعایت شود.  راس ساعت شش بعد از ظهر. عقربه ها را نگاه کنم و از سر وقت رسیدن به قرار توی دلم احساس غرور کنم. اما مگر ترافیک این شهر می گذارد که این قانون رعایت شود؟

یکی دیگر از قوانین من "وظیفه شناسی" بود. دلم میخواست نهایت ِ انجام وظیفه باشم. اما بعد از مدتی دیدم زنبیل وظایف خیلی سنگین تر از آنی میشود که دست های من طاقت بلند کردنش را داشته باشد... بنابر این هی از توی زنبیل وظایف در آوردم گذاشتم سر طاقچه و نشستم به تماشایش.

یکی دیگر از قوانین من "زگهواره تا گور دانش جستن" بود. اما چند سال بعد از اینکه فوق لیسانسم را گرفتم، یعنی حدود سه-چهار سال پیش، زندگی آنچنان کوبید توی سرم که نصف هوش و استعدادم از سرم پرید و حالا از شنیدن اسم درس خواندن برای دکترا هم حالم بد میشود. هی به خودم می گویم حد اقل برو زبان انگلیسی ات را کمی بهتر از اینکه هست بکن. اما سخت احساس خنگی بهم دست می دهد و فکر می کنم دیگر ذهنم مثل سابق کمکم نمی کند.

یکی دیگر از قوانین من این بود که "دستم توی جیب خودم باشد" و استقلال مالی داشته باشم اما این قانون هم با شرایطی که پیش پایم گذاشته شد جور در نیامد. یعنی اصولن وقتی آدم کارمند ِ شوهرش بشود دیگر مسئله ی استقلال مالی خیلی بی معنی میشود!

یکی دیگر از قانون های من "در خانه گلدان داشتن بود" دلم می خواست همیشه  در خانه م گلدان های شمعدانی و یاس و رز داشته باشم. اما وقتی آدم بالکن آفتابگیر نداشته باشد حتی اینچنین قانون هایی هم قابلیت اجرایی خودشان را از دست میدهند.

یکی دیگر از قانون های من در هر شرایطی "راستگو بودن" بود. اما وقتی هرموقع تلفن زنگ بزند و همسرت  به دلایل مختلف بگوید که :" هر کی بود بهش بگو من خونه نیستم"، حتی این قانون را هم نمی شود رعایت کرد.

پس اینچنین شد که من به تدریج دیدم با شرایطی که در اطراف ما هست، هیچ قانونی نمی تواند بطور کامل جنبه ی اجرایی پیدا کند و سنگین تریم که راهمان را از جاده قوانین جدا کنیم و بزنیم به خاکی!

 

 

 

+ کتا ; ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/٢٢
comment نظرات ()

برای خالی نبودن عریضه

یک:

نه! به چشمان تو هیچ، سحر و جادویی نبود...

هر چه بود از من بود

از من و خستگی ام در پیکار

و عطش بود و سکوت

و قدم بود و صدا

و یکی دشت پر از آینه بود

پیش چشمان یکی نابینا

.

نه! به چشمان تو هیچ سحر و جادویی نبود...

هر چه بود از من بود

از من و تشنگی ام در شنزار

و نفس بود و نفس

و نمک بود و سراب

و یکی ساحل ِ دور

به نظر شهر پر از نعمت و آب

.

نه! به چشمان تو هیچ سحر و جادویی نبود...

هر چه بود از من بود

از من و خامی من در دنبال

کودکی بود و حباب

بچگی بود و خیال

.

حوالی سال ١٣٧٠ در پی یک دل شکستگی نوشته شده.

دو:

مانلی مون یه کمی بزرگ شده!

+ کتا ; ۱:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/٢۱
comment نظرات ()

توت‌های کوچک

 

کنار پنجره‌ی قطاری نشسته‌ام که دارد مرا به راهی می‌برد که نمی‌دانم کجاست. سرو صدا کنان از میانِ دشت‌ها، از کنار رود‌ها به سرعت باد می‌گذریم. گاهی در صحراهایی مثل جایی که میانِ یک گورستان و یک شهر باشد، سر و صدایمان  کم می شود که خانه هایی و یا دارالمجانینی هم با ساکنانش که اغلب کنار پنجره ها هستند در آن قرار دارد.تا به حال از اینطور صحراها چند بار گذشته‌ایم...

گاهی قطاربان، قطار را به دلیلی که بیشتر اوقات نمی‌دانیم چیست، نگه می دارد و من هم بین مسافران قطار مجبورم پیاده شوم و دست‌ها در جیب، چرخی در اطراف بزنم. امروز هوای بیرون هوای خوبی بود. بهاری و سرسبز. نگاهم به توت‌های کوچک و سبزی افتاد که بر شاخه های درخت توتی، تازه متولد شده بودند و هنوز نمی‌دانستند توی این دنیا چه خبر است. گاهی قطار خراب می‌شود، گاهی قطاربان خسته. گاهی جایی که ایستاده‌ایم جای سرسبزیست و گاهی لجنزار بد بویی...اما این دلخوشی را داریم که هر چه هست  و هر طور که هست، ایستگاه ها موقتی‌اند. باز سوار می شویم و مثل بچه ی آدم می‌نشینیم سر جایمان و باز قطار راه می‌افتد و مشغول این می شود که ما را به راهی ببرد که ندانیم کجاست.

+ کتا ; ٤:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۱٩
comment نظرات ()

امروز سه پاراگراف بود؟

امروز در همین پاراگراف اول این نوشته، یک مقدار کار های مهم کردم. اول اینکه رفتم بانک پارسیان و کلی خوشبخت شدم از اینکه خلوت بود و پولی که باید می رفتم واریز می کردم به بانک ملی برای حساب پرستاری را از حساب مادر دریافت کردم. دوم رفتم بانک ملی و اول پول پرستار را واریز کردم و دوم اینکه دو تا حساب بلند مدت دایی ام را در همان بانک بستم و مقداری پول بی زبان را گرفتم بردم مثل آدم های سر به راه، بانک سپه ریختم به حساب تعاونی مسکن شان. آخ که اگر آن پول ها زبان داشتند، چه حرف ها که نمی توانستند بزنند. مثلن خودشان با پای خودشان نیم ساعتی رفته بودند توی کیف خالی من و شاید دلشان می خواست آنجا می ماندند اما نمی توانستند این را ابراز کنند و اگر زبان داشتند، حد اقل خودشان تصمیم می گرفتند که چه سرنوشتی داشته باشند...  اما چونکه زبان نداشتند، مجبور شدند همانطور ساکت ساکت ریخته شوند به حساب تعاونی مسکن. این وسط برای مادر هم کلی خرید کردم. چیز هایی مثل خیار و گوجه و پیاز و سیب زمینی و لوبیا و دستمال کاغذی و قرص ویپ مت.  

توی پاراگراف دوم کار مهمی نکردم فقط  بعد از مدت ها رفتم شرکت. آنجا با خانم کارمندمان که مدت ها بود ندیده بودمش سلام و احوالپرسی خیلی گرمی کردیم و احوال ِ تمام فامیل ِ هم را پرسیدیم . بعدش مثل کسانی که رفته اند تماشای موزه، رفتم توی اتاق های مختلف چرخیدم و عکس های در و دیوار را نگاه کردم! توی اتاق کنفرانس یک لیست ِ غم انگیز دیدم که حسابدار نوشته بود و نام کارمندها تویش نوشته شده بود و جلوی نام هایشان نوشته شده بود که هر کدام چند ماه حقوق طلبکارند. مثلن جلوی نام خانم کارمند نوشته بود : دی و بهمن و اسفند و عیدی! توی کتابخانه گرفتار ِ یک سری از نوشته های قدیمی خودم شدم و دست هایم خاکی شد. یک شعر وزن و قافیه دار  ِ قشنگ هم بین آنها پیدا کردم!!  بعد حمید گفت که یک مسابقه معماری هست باز که می خواهد شرکت کند و گفت که من آدرس فایل های کارهای دوران دانشجویی ام را بنویسم برای آقای کارمند. آخرش هم چند تا تابلو های طراحی خودم را که آنجا مانده بود گوشه ی کتابخانه را برداشتیم آوردیم خانه که البته دیوار زیادی هم برای کوبیدنشان نداریم.

توی پاراگراف سوم رسیدیم خانه. توی خانه هم نمی دانم چرا از راه نرسیده نشستم به داستان خوانی و یک مقدار براتیگان ِ خونم تنظیم شد. الان نمی دانم چرا فکر می کنم حرف های دیگری هم می توانم بزنم در حالیکه چیزی به ذهنم نمی رسد. حمید رفته نوین را از کلاس بیاورد. من کتری را گذاشته ام جوش بیاید که آنطور که از صدایش بر می آید به نظر می رسد جوش آمده باشد پس می شود رفت چای دم کرد.

شاید از الان تا وقت خواب هم یک پاراگراف دیگر باشد. کسی چه می داند؟

+ کتا ; ٦:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۱۸
comment نظرات ()

این روزها

 

                    حرفی

                    برای گفتن

                    ندارم

                    همچنان

                    که دلیلی

                    برای سکوت!

 

+ کتا ; ٧:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۱٧
comment نظرات ()

نه آنجا نه اینجا

سرم همین الان اعلام کرد که دارد درد بدی می گیرد. صبح رفتم مادر را رساندم خانه خودشان. برایشان نان روغنی و نان سوخاری که بشود توی شیر و احتمالن چای حل کرد به علاوه ی موز و ماست هم  که نداشتند خریدم. سفارش های لازم را هم به سارا خانم کردم. مادر نازنینم را گذاشتم آنجا و برگشتم. دلم یک جایی وسط راه گم شده. نه آنجاست نه اینجا.  نمی دانم کجاست.

مادر دیگر خانه ی خودش را هم نمی شناسد. از در کوچه که وارد ساختمان شدیم ، به جای اینکه برود سمت راه پله و آسانسور، رفت طرف پارکینگ. دستش را گرفتم و آوردم سمت پله ها و دکمه آسانسور را زدم اما مادر دستش را گرفت به نرده و راه افتاد که از پله ها برود پایین سمت زیر زمین... این ها غصه است. این ها همه اش نوعی غصه است.

توی راه برگشتن از میدان ونک برای بنفشه آفریقایی ام که مدت هاست گل نمی دهد داروی تقویتی خریدم. حمید از صبح خانه مانده بود و من که آمدم، داشت می رفت بانک که صورتحساب بگیرد ببیند چه چک هایی پاس شده چه چک هایی پاس نشده. هوا ابری است و من دلم می خواهد بی هدف بی هدف بروم زیر این ابر ها قدم بزنم. همینطور سر بالایی بروم و بروم مثل قصه های کودکی که قهرمان قصه می رفت و می رفت و می رفت تا می رسید به یک جایی...

+ کتا ; ٢:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۱٥
comment نظرات ()

فکر...

غروب دومین جمعه ی سال نزدیک می شود و دلم گرفته. شاید به این خاطر باشد که امشب باید مادر را ببرم خانه خودشان. شاید به این خاطر هم باشد که امشب آنجا می مانم و صبح نیستم که نوین را بیدار کنم و برایش صبحانه درست کنم. شاید هم به این خاطر باشد که بعد از اتفاقی که پریشب افتاد، برای تنها گذاشتن مادر با پرستار بیشتر دلنگرانم. همان پریشب هم اگر من دست تنها بودم و حمید و نوین نبودند معلوم نبود چه بر سر مادر می آمد. حالا هی با خودم فکر می کنم اگر سارا خانم توی خانه با مادر تنها باشد و به دلیل اینکه بیمار آلزایمری رفته رفته بلعش دچار اشکال می شود باز چیزی در گلوی مادر گیر کند، او به تنهایی چکار می تواند بکند؟

باید بهش بگویم همه چیز را نرم کند و به مادر بدهد. مثلن صبحانه نان سوخاری را در شیر و عسل حل کند یا اینکه مثل امروز که من پرتقال و سیب را ریختم توی مخلوط کن ، غذا ها و میوه ها را بریزد توی مخلوط کن.

این فکر ها کمی خیالم را راحت می کند و با خودم  می گویم در این صورت دیگر جای نگرانی نیست، اما باز هم نگرانم.

حال عجیبی ست. من سه سال ِ گذشته را با مادر زندگی کردم و از نزدیک، تمام جزئیات را زیر نظر داشتم. از طرفی هم با مسائل و مشکلاتی که در پیوستگی دائمی خانواده ی ما و مادر بود درگیر بودم.  در آن حالت هم درست است که خیالم از بابت مادر راحت بود ، اما حمید و نوین داشتند فدای وظیفه ی پرستاری من از مادرم می شدند و ادامه اش درست به نظر نمی رسید. علاوه بر آن برای روحیه ی خودم هم خوب نبود. الان درست هشت ماه است که برای مادر پرستار گرفته ایم اما چاره ی کار دل من این هم نیست. حس می کنم خودم بیشتر باید پیش مادر باشم. و این فکر ، یک غم سنگین می شود توی دلم...

+ کتا ; ٦:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۱٤
comment نظرات ()

نفس

روز از روی لحظه ها عبور نرم و ساکتی داشت تا غروب. آنجا ناگهان انگار که منحنی ضربان قلب یک بیمار روی صفحه نمایشگر سخت بر هم بخورد، تعادلش را از دست داد. یا مثل بند بازی که ناگهان میان طناب، حواسش پرتِ چیزی شود و سخت تلو تلو بخورد یا یک آسمان ِ سراسر پوشیده از ابر که نگهان برقی بزند و صدای رعدی بپیچد توی گوش مردم شهر...

الان است که بعد از چند ساعتی که از غروب گذشته،‌ و حتی برنامه نود هم تمام شده و تلویزیون خاموش شده، لرزش دست و پایم دارد از بین می رود و می توانم نفس راحتی بکشم از اثر آنچه غروب به سرمان بارید که هزار بار مردیم و زنده شدیم به خاطر یک لقمه ی نان که چنان در راه تنفس مادر گیر کرد که یکباره دیدیم مادر نفس نمی کشد و رنگ چهره اش شروع به سرخ شدن کرد...

حمید دوید که مادر را سر و ته کند. یعنی کمر مادر را از پشت گرفت و بلند کرد که مادر خم شود رو به پایین. و نوین شروع کرد به پشت ِ مادر ضربه زدن و من یک ظرف گرفتم زیر صورت اش. ولی مادر دهانش قفل شده بود و دندان هایش سخت چسبیده بود به هم. هی می گفتیم :" سرفه کنین! ... مادر! سرفه کنین...!" و سعی می کردم با انگشت لای دندان های مادر را باز کنم و نمی شد. خون دویده بود توی چهره اش و لحظه به لحظه سرخ تر می شد. عاقبت کمی باز شد و من به زور انگشت چپاندم لای دندان هایش که بسته نشود. و مقداری نان جویده شده را توانستیم بیرون بیاوریم. که صدای خس خس ضعیفی از نفس کشیدن آمد اما صورتش دیگر ارغوانی شده بود و چشم هایش دو کره ی بیرون آمده شده بود و لبهایش کبود ِ کبود و وقتی دوباره صافش کردیم، صدای تنفس اش بیشتر به صدای خفه شدن می مانست...

حمید زنگ زد اورژانس و آنها گفتند دوباره سریع سر و تهش کنید و علاوه بر ضربه زدن به پشت، زیر‌ ِ قفسه ی سینه را که جای معده است،‌ را هم فشار دهید. صورت مادر لحظه به لحظه کبود تر می شد. مشتم را بردم زیر قفسه سینه فشار دادم و بعد از چند فشار بالاخره صدای تنفس اش را شنیدم که باز شد...

الان هنوز هم که یاد باز شدن راه تنفس و آن صدای اولین نفس اش می افتم،بی اختیار یک نفس عمیق می کشم انگار تمام هوای جهان را یکباره می ریزند توی ریه های من...

+ کتا ; ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۱۳
comment نظرات ()

سرمای گل سرخ

یک. مهربانی

امروز صبح هم درست مثل دیروز حدود ساعت چهار و نیم صبح مادرم بیدار شد و قصد برخاستن کرد. دستش را گرفتم. بعلش کردم. خواباندمش و باز تا آمدم بخوابم مادرم قصد برخاستن کرد. نه یک بار، نه دو بار، نه ده بار... آخرش رهایش کردم که بلند شود. برخاست. از اتاق بیرون رفت و توی تاریکی های خانه شروع به قدم زدن کرد.

من هم بلند شدم رفتم پی اش که نکند به چیزی برخورد کند یا پایش گیر کند زمین بخورد، کمی رفتیم و برگشتیم و باز خواستم بخوابانمش و باز نخوابید. خواب از سرم پرید. پی کتاب گشتم که بنشینم به خواندن و مادر هم قدم بزند و چشمم بهش باشد. احساس تنهایی می کردم و دلم سخت گرفته بود از این وضع. از این بیماری عجیب. از این روزگاری که عزیزی را در آغوشت می فشاری در حالیکه او دیگر نیست. نه تو را می شناسد و نه احساسی بهت دارد... با این حال و روز کتاب را باز کرده بودم که نوین خوابالوده آمد. من این مهربانی اش را هیچوقت فراموش نمی کنم.

مهربانانه بغلم کرد. نوازشم کرد. بهم گفت من بروم جای او بخوابم و او مواظب مادر خواهد بود. گفتم که خواب از سرم پریده. بعد دست مادر را گرفت آورد توی اتاق و خواباند. یک چشم بند هم زدیم به چشم های مادر که البته اگر دست هایش را رها می کردیم، چشم بند را بر می داشت. من دست های مادر را در دست گرفتم و کنارش خوابیدم. نوین هم من را بغل کرد و کنارم خوابید. مادر هم که دیگر چشم هایش بسته بود، بعد از مدتی خوابش برد...

دو. سرمای گل سرخ

صبح برف ِ درشتی می بارید روی برگ های سبز چنار ها. همانطور که باریدن برف را نگاه می کردم،‌یادم آمد که سال هاپیش هم در خاطرات کودکی ام روز سیزدهم فروردین برف باریده بود...یادم آمد که مادر بزرگم آن سال این شعر را می خواند : زبعد ِ هفتاد / یه برفی افتاد / به حق این پیر / به قد این تیر! و بعد توضیح می داد که یعنی یک روزگاری هفتاد روز بعد از عید هم برف ِ زیادی باریده بوده. یادم آمد که مادر بزرگ به سرمای بعد از عید می گفت : سرمای گل سرخ!

+ کتا ; ٧:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۱۱
comment نظرات ()

یازده فروردین

 

 

بدون شرح!

+ کتا ; ۱:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۱۱
comment نظرات ()

دوشنبه ده فروردین

1. هنوز

ده روز از سال نو رفت. امروز ابرها آمده اند به تماشای شهری که هنوز آرام است از اثر تعطیلات نوروز، و آرامشی که هنوز در خانه ی ما هم پراکنده است : زیر گام های پی در پی مادر، میان فکرها توی سر من، میان عبور گاه به گاه کلمات. مثل همین ماشین ها که از شکاف باریک میان دو پرده می بینم. تک و توک رد می شوند و نه بیشتر. و هرچه به شب برسد کمتر هم می شوند. تا جاده هم چشم هایش گرم شود...

2. سحرگاه

 شب ها من کنار مادر می خوابم و مادر مثل همه ی عمرش تا سپیده می زند و هوا هنوز تاریک - روشن است بیدار می شود. می خواهد از جا بلند شود، اما من بغلش می کنم و می بوسمش و در گوشش  آرام می گویم :"بخوابین ،... بخوابین! .... چند لحظه آرام می گیرد و باز قصد برخاستن می کند.

بلند می شوم ، دست ِ نرم و نازک اش را می گیرم، در ِ اتاق را آرام باز می کنم  ، می رویم دستشویی، پوشکش را عوض می کنم. همه خوابند، آرام برمی گردیم توی اتاق. در را دوباره می بندم. باز سعی می کنیم بخوابیم. باز بغلش می کنم و تا چشم هایم گرم می شوند، مادر از کنارم آرام بلند می شود و توی باریکه ای که بین فاصله ی تخت تا دیوار است شروع به راه رفتن می کند: از جنوب به شمال، از شرق به غرب، و بر می گردد: از غرب به شرق از شمال به  جنوب. و در رفت و برگشت هایش دو ضلع تخت را همینطور مکرر می پیماید. من توی خش خش ِ آرام گام هایش خوابم می برد و بیدار می شوم و او همچنان راه می رود.

3. رعایت احترام

حالا ساعت یک ربع به سه بعد از ظهر است قرار است ساعت شش ما برویم خانه ی صاحبخانه ی شرکت برای بازدید عید. هیچ دوستش ندارم اما بعضی روابط هستند که آدم مجبور است در آنها تظاهر کند. کاش مجبور نبودم. البته آنقدر در تظاهر پیش می روم که مشخص باشد "رعایت احترام" است : نه لبخند اضافی می زنم نه حرف اضافی. شاید هم اسمش تظاهر نباشد. همین "رعایت احترام" کلمه ی بهتری است.

+ کتا ; ٥:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۱٠
comment نظرات ()

بانک - سعدی- انتظار - مهمان ها

یک -  بانک

از سر صبح انگار طلسم تعطیلات شکست و زندگی با همان رنگ و بوی سال های پیش، گرد و غبارش را پاشید روی روز.

صاحب خانه ی شرکت که قرار بود لطف کند و چک اجاره اش را با هماهنگی ما ببرد بانک، معلوم شد که این لطف را نکرده و روز ششم چک را گذاشته به حساب. در نتیجه حمید مجبور شد از پولی که برای رشوه ی اخذ پایان کار کنار گذاشته بودیم، چک اجاره شرکت را پاس کند تا بنشینیم ببینیم دو روز دیگر وقت پرداخت این یکی باید چکار کرد.

بعد با هم رفتیم یک بانک دیگر که از حساب مادر چهارصد هزارتومان برای دارو هایشان بگیریم و بانک مثل همیشه شلوغ بود. شماره را که گرفتم، دیدم هشتاد نفر قبل از ما توی نوبت هستند. حمید گفت برویم فردا صبح بیاییم.  من گفتم نه! فردا هم همین بساط است. برای او اما آن همه منتظر ماندن سخت بود. بهش گفتم تو برو! ، من می مانم. کمی اصرار کرد که من هم بروم و بعد کمی هم به غد بازی من غر زد و رفت.

برای من نشستن در ادامه ی  نوبت بانک دلنشین تر از این بود که فردا صبح باز از اول بیایم توی نوبت.  چون مادر خانه ی ما هستند و فردا هم نمی توانم پیش از مراسم بیدار شدن و دستشویی بردن و لباس پوشاندن و صبحانه دادن و دارو دادن راه بیافتم و این کار ها انجام دادنشان زود تر از ساعت ده ممکن نیست.

دو -  سعدی

پس من ماندم و بعد پیاده برگشتم تا خانه و هوای بهار انقدر مهربان بود که با خودم فکر می کردم بهشت هم باید همین هوا را داشته داشته باشد. بعدش همینطور  که داشتم از هوای بهشتی لذت می بردم، نمی دانم چرا در ادامه اش، شعر سعدی آمد توی ذهنم که گلی خوشبوی در حمام روزی... و بقیه راه را داشتم به همین تکه فکر می کردم که چرا گل؟ چرا در حمام ؟ چگونه از دست ِ محبوبی؟ یعنی محبوب ، گل را داده دست نامه رسانی که ببرد توی حمام برساند به دست سعدی؟ ! و اینکه آیا این شعر به راستی در حمام سروده شده؟ و بعد درباره اینکه چگونه تفکری باعث زنده پنداشتن گل و به سخن در آمدنش شده در آن زمان که به زبان بیاید و شرح دهد که اولش اینطور نبوده و گلی ناچیز بوده اما مدتی با گل نشسته و آخر هم داشتم فکر می کردم که آن محبوب زن بوده یا مرد؟ و آیا حمام عمومی بوده یا خصوصی؟! و تا وقتی به خانه رسیدم اما به هیچ نتیجه ای نرسید این فکر ها!

سه - انتظار

الان ساعت حدود شش عصر است و ما حاضر و آماده و شیک نشسته ایم منتظر یک زوج جوان که پری روز عقد کرده اند و امروز قرار است بیایند دیدن ما. عروس، نوه ی عمویم است و حمید کمی از اینکه آنها آنقدر دیر دارند می آیند که وقت ِ فوتبال ایران و عربستان ممکن است برسند ناراحت است و من بهش می گویم دسته جمعی می نشینیم به تماشای فوتبال.

چهار -  مهمان ها

درست قبل از اینکه ایران گل اش را بزند، تلفن زنگ زد و مهمان ها گفتند امروز نمی توانند بیایند و روز دیگری می آیند.

درست بعد از اینکه ما گل دوم را خوردیم زنگ در زده شد و دیدم لادن و دلارام پشت در هستند...

لادن حالش خوب بود. شوخ و مهربان بود. تا حدود دو ی بعد از نیمه شب همراه نوین و دلارام و لادن بیدار نشستیم و گفتیم و خندیدیم و از آمدنش یک خاطره ی خوب به جا گذاشت...

الان ساعت حدود یک بعد از ظهر یکشنبه است. لادن و دلارام حدود دو ساعت هست که رفته اند اما دیشب را جاگذاشته اند توی دل من. خاطره ای که شاید سال ها منتظر تکرار شدنش بمانم...  و من هی با خودم می گویم کاش حال لادن همیشه همینطور می ماند...  همان وقت که آنها داشتند میرفتند، زن عمویم آمده که یکی دوشب پیش ما باشد. دارم لوبیا پلو درست می کنم.

+ کتا ; ۱:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/٩
comment نظرات ()

دارم از خودم می پرسم

دارم فکر می کنم که روزی از این که عمرم را انقدر مفت از دست دادم آیا پشیمان خواهم شد یا نه؟ ...

دارم فکر می کنم الان چه کار هایی می توانم بکنم؟ ظرف ها را بشورم. یک کتاب دست بگیرم. مادر را ببرم دستشویی.

دارم از خودم می پرسم چرا طراحی را دوباره شروع نمی کنم؟ و جوابی ندارم. دارم از خودم می پرسم چرا این همه بی انگیزه ام برای ثانیه های بعد؟ و نمی دانم. دارم از خودم می پرسم اصلن مگر دلم می خواسته چکاره شوم؟ و بی شرمانه پاسخ می دهم که مثلن دلم می خواسته معلم باشم و چه اشتباهی کرده ام که همان زمان که کنکور دادیم ، توی رشته های دبیری نرفتم! ولی خب من دبیر نمی خواستم باشم. دلم می خواست معلم ابتدایی باشم! ولی عقلم نمی رسید چطور باید بروم توی آن کار. و موقع کنکور همینطوری بی خودی چون یکی از بچه ها اسم رشته ی معماری را آورد و من هم دیدم باز اقلن یک کمی به هنر ربط دارد، توی فرم انتخاب رشته رشته های مهندسی معماری را انتخاب کرده بودم. تازگی ها هم وهم برم داشته که دلم می خواسته اخبارگو شوم! توی رشته هایی مثل بازیگری تاتر هم اگر می رفتم استعداد داشتم. یعنی کلن توی هنرهای نمایشی خودم را مستعد می دیدم هرچند که بجز خودم و تازگی ها حمید، آدم ِ دیگری این استعداد را در من کشف نکرده .

و دارم فکر می کنم توی کشور ما چه بسا استعداد ها که همینطور کشف نشده باقی می مانند زیر پوست آدم ها و بعد آرزو می شوند می روند توی دلشان و همانجا می مانند تا آخر عمر...

بلند شوم بروم ظرف ها را بشورم. چند تا چراغ هم روشن کنم که دل ِ خانه نگیرد...

+ کتا ; ۸:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/٧
comment نظرات ()

ما و روتکیت و درکه

چهارشنبه یک:

بیست و پنج سال پیش در چنین بامدادی خواهرکم از دنیا رفته بود...

دیشب دو تا خواب عجیب دیدم. توی اولی برگشته بودم به روز های اول مرگ پدر. بعد از خاکسپاری علت هایی پیش آمد که دو بار نبش قبر کردیم. بار دوم یادم هست که آب زیادی مثل آبشار می ریخت داخل قبر. بعد که قبر شکافته شد دیدیم پدر زنده است و از توی گور بیرونش آوردیم. حالش خوب ِ خوب بود و من هیچ احساس نمی کردم که خوابم. احساسم واقعی ِ واقعی می نمود. هیجان عجیبی داشت. می گفتند اشتباه شده و گواهی فوت نباید صادر می شده...بعد پدر برگشت خانه. کمی آرام تر از همیشه بود. با من خیلی مهربان بود. داشتیم تلفن می زدیم و به فامیل خبر می دادیم که پدر زنده است. حال و شادی عجیبی توی دلم بود. بعد آرام آرام، انگار که از درون پرده سرایی یکی یکی پرده ها کنار برود، مرحله به مرحله شادی ام را از دست می دادم و نمی فهمیدم چرا. تا اینکه در مرحله ی آخر بیدار شدم و دیدم پدر یکسال و هفت ماه است که مرده و هیچ امیدی هم به زنده بودنش نیست...

در خواب دوم یک جایی رفته بودیم برای مصاحبه ی شغلی. هم من بودم هم حمید و باید اسکیس می کشیدیم. مداد اتودی توی دستم بود که نوکش را هی به کف دست راستم بی خودی فشار می دادم بعد کف دست راستم سوراخ شد. همین که آمدم ببینم نوک مداد زیر پوستم نمانده باشد، شکاف برداشت. و بعد شکاف به راحتی گسترش پیدا کرد. مثل پارگی کوچکی که وقتی پارچه ای پوسیده است، یکهو جر می خورد، تمام کف دستم پاره شد اما خون نمی آمد. و در به در دنبال جایی بودم که برایم بخیه بزنند و تا وقتی بیدار شدم هم چاره ای پیدا نکرده بودم.

از خواب اول ناراحت شدم که بیدار شدم از خواب دوم خوشحال!

چهارشنبه دو:

کامپیوترمان عصر، درست بعد از اینکه نوین داشت توی فیس بوک، درباره کوکوی سیب زمینی با یکی از دوستان چت می کرد، دچار یک ویروس شد. اول هنگ کرد و بعد هم وقتی ریستارت می کردیم موقع بالا آمدن ویندوز، خودش هی باز ریست می شد و ویندوزش بالا نمی آمد. زنگ زدیم به فرشته ی نجات همه ی کامپیوتر های دنیا : آیدین! گفت که سعی کنیم در حالت  Safe mode سیستم را روشن کنیم اما باز هم نشد. بعدش در کمال تاسف و اندوه این خبر را توسط یکی از دوستان توی وبلاگ نوشتیم و بعد قرار شد برویم دنبال سی دی ویندوز بگردیم بعد ببینیم فرشته نجات چه رهنمودی می دهد.

من گفتم مسولیتش به عهده خود نوین که این همه از توی نت فیلم و کتاب و غیره دانلود می کند.

پنجشنبه :

داشتیم توی مجتمع پایتخت دنبال سی دی ویندوز می گشتیم  که دیدیم یکجا نوشته :" اورژانس کامپیوتر در تعطیلات نوروز" شماره تلفنش را یادداشت کردیم. سی دی را هم خریدیم و بعد رفتیم درکه.

بعد از مدت ها که کوه نرفته بودیم عالی بود. هوای بهار، آفتاب ملایم، صدای آب و نسیم و آرامش کوهستان که همیشه رسوخ می کند توی رگ های آدم. کمی تماشا را توی گوشی موبایل دخیره کردم.

بعد سراسر راه را از زیر چنار های بلند و جوانه زده ی خیابان ولی عصر، زیر آفتاب عصر که تابیده بود لابه لای جوانه ها سرازیر بودیم سوی خانه.

خواستیم سیستم را ببریم اورژانس که فرشته نجات زنگ زد. الان هم دارند با نوین از پشت تلفن سعی می کنند ویندوز نصب کنند که نمی دانم سر انجام کارشان به کجا می رسد... ساعت حدود پنج عصر باید باشد.

ساعت شده هفت بعد از ظهر و نوین نشسته پشت کامپیوتر و سعی دارد یک آنتی روتکیت دانلود کند و نمی شود. با تلاش های او و آیدین یک ویندوز جدید نصب شده و سیستم بعدش اسکن شده و فعلن دارد کار می کند. دست هر دویشان خیلی درد نکند. عمر هر دویشان زیاد.

از فردا بعد از ظهر تا یک هفته مادر می آیند خانه ی ما. حمید هم که کوه امروز به شدت بهش چسبیده نیم ساعت یکبار می آید می گوید:" تا آخر تعطیلات هر روز بریم کوه!؟"

 

+ کتا ; ٧:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/٦
comment نظرات ()

 

 

 

کامپیوترمون بدجوری داغون شده و تا اطلاع ثانوی روشن هم حتی نمیشه :(

 

 

+ کتا ; ٩:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/٥
comment نظرات ()

چهارم فروردین

دوازده و چهل و سه دقیقه بعد از نیمه شب است. چشم هایم می سوزد. بیخود بی جهت در تداوم سکوت امروز بیدار مانده ام. انگار همینطور منتظر رویدادی نشسته باشم و پیش نیامده باشد. روز ِ کم و دلگیری بود که خودش را امتداد داد تا این ساعت و هنوز هم قصد ندارد اعلام کند که تمام شده.

صبح دیر بیدار شدیم چون برنامه ای نداشتیم. حدود ساعت یازده صبحانه خوردیم. بعد هم همینطور بی هدف توی خانه چرخیدیم. هر وقت که از طرف سالن رد شدیم از شیرینی ها و آجیل های روی میز کمی خوردیم و بدین ترتیب سیر ماندیم و نهار نپختیم و نخوردیم.

حدود ساعت شش عصر یکی از دوستان تلفن زد که عید را تبریک بگوید و حمید گفت اگر هستند برویم برویم خانه شان و من و حمید آماده شدیم رفتیم.

آنها نشستند آنجا تمام تاریخ ایران را بررسی کردند و قسمت تخصصی اش هم مربوط به دوران انقلاب بود و علل و عوامل و کاستی ها پی آمد ها طی یک سلسله مباحث تمام نشدنی خوب بررسی شد.

وقتی برگشتیم خانه ساعت حدود ٩ شب بود و نوین برایمان یک کوکوی سیب زمینی عالی درست کرده بود که نشستیم خوردیم و بعدش تا الان هی بی خودی کانال های تلویزیون را عوض کردیم و گاهی هم آمدیم سر کامپیوتر و رفتیم کامنت دانی های مردم را خواندیم و حوصله ی زیادی برای کامنت نوشتن هم نداشتیم و داشتیم توی سکوت خودمان غرق می شدیم...

+ کتا ; ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱/٥
comment نظرات ()

سوم فروردین

حدود یک ربع به یازده شب است و همین الان جای شما خالی سه تکه جوجه کباب با استخوان را تمام کرده ام. جریان این بود که وقتی رفته بودیم مادر و سارا خانم را برسانیم خانه خودشان، در راه بازگشت نمی دانم چرا بر خلاف همیشه ی خودم که سیرم، یکباره احساس گرسنگی کردم و باز نمی دانم روی چه حسابی یاد تمام شام هایی که در تمام عروسی هایی که در تمام عمرم رفته ام خورده ام افتادم و یک آن خودم را توی باغی تصور کردم در حالی که آشپز ها داشتند جوجه کباب ها را باد می زدند و حتی بوی ذغال ِ کبابش را هم شنیدم و همان موقع از دهانم پرید که :" من هوس جوجه کباب ِ با استخوان کردم!" حمید پرسید:"حالا نمیشه بی استخوان؟!" گفتم :"نه!...از همونا که تو عروسیا میدن!"

بعد حمید گفت که پول ندارد و اگر چنانچه من پول دارم برویم دم یک کبابی. این شد که چند دقیقه بعدش دمِ همین باباخانیِ خودمان من توی ماشین نشسته بودم و او رفته بود ببیند با استخوان هم دارند آیا یا نه؟ چون قرار بود اگر نباشد نان و ماست بخوریم! و خوشبختانه داشتند و یک پرس گرفتیم آمدیم خانه سه نفری خوردیم و صفا کردیم! و حمید آخر ِ خوردنمان گفت که باورش نمی شده که امشب ما چنین از نظر غذایی به خودمان رسیدگی کنیم و من گفتم :"دم را غنیمت!" یعنی در واقع به جای "را" یش هم "و" گفتم. اینطور:" دمو غنیمت!" و نوین هم گفت: "کارپه دیم". و من یک جور متعجبی نگاهش کردم و خودش توضیح داد که به لاتین یعنی دمو غنیمت. و بعد ازش پرسیدم که  :"تو لاتین ِ اینو از کجا بلدی؟" که گفت :" من خیلی چیزا بلدم!" و من بعدش نتوانستم دیگر جوابی بدهم! ... امان از دست این صفحه های کوچک ِ این سر رسید. من تا می بینم نطقم دارد گل می کند متوجه هم می شوم که چیزی به آخر این صفحه نمانده و بد جوری حالم گرفته می شود. باز باید بقیه اش را خلاصه کنم که از صبح مادر و سارا خانم اینجا بودند و آنها و ما و خانه به همراه شیرینی ها و میوه ها و گل های توی گلدان ها، دسته جمعی حاضر و آماده نشسته بودیم منتظر مهمان. و تا ساعت شش عصر اما هیچ مهمانی نیامد و ما  از بس که بیکار و آماده پذیرایی بودیم حوصله مان حسابی سر رفته بود اما چهار - پنج خانواده یکهو همه با هم راس ساعت شش عصر وارد شدند که ترافیک سنگینی را در معابر ورودی و خروجی خانه سبب شده بودند و البته پذیرایی شان هم کمی دچار اختلال شد اما با همه این حرف ها من همچنان از دیدار اقوام شاد می شوم.

 

+ کتا ; ۱:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/٤
comment نظرات ()

همچنان دید و بازدید

هر چقدر که در بچگی و تا همین دو - سه سال پیش هم دید و بازدید عید نوروز را یک کار اجباری می دانستم و از این اجبار خوشم نمی آمد، در این یکی دو سال اخیر، به اینکار علاقمند شده ام. از دیدن اقوام و دوستان خوشحال می شوم. حتی چند بار در یک روز!

دوم فروردین هم به ساعت ده و نیم شب به وقت جدید رسیده. امروز هم تمامن به عیددیدنی گذشت و فردا قرار است به بازدید بگذرد.

امروز هم پنج جا رفتیم عید دیدنی. این بار دو جا صبح و سه جا عصر. صبح ساعت ده و نیم به وقت جدید از خانه خارج شدیم و یکربع بعد رسیدیم به خانه ی دختر دایی ِ مادر حمید. بله! درست شنیدید. نسبت به همین دوری بود! از نظر ما ساعت یک ربع به یازده بود اما انگار از نظر آنها هنوز یک ربع به ده بود. این دختر دایی مادر حمید همیشه سبزه های خیلی حیلی بزرگ و خیلی خیلی زیاد و خیلی خیلی سرسبزی درست می کند که فکر کنم من تمام مدتی که آنجا بودیم چشم دوخته بودم به سبزه ها! وقت خدا حافظی هم نفری یک هزار تومانی و یک تقویم بانک کار آفرین عیدی گرفتیم.

بعد رفتیم خانه ی یکی دیگر از عمه های حمید. خانه شان  توی این برج جدیده ی کنار آ اس پ است. یک مهمان دیگر هم خانه ی آنها بود که آقاییست که نمایشگاه و فروشگاه فرش دستباف دارد و ما کلی از افاضاتشان مستفیذ شدیم. باور کنید من به هیچ وجه قصد نداشتم این دو کلمه ی عربی را اینطور پشت سر هم  بکار برم اما واقعن هیچ دو کلمه ای بجز این دو کلمه نمی توانستند عمق مطلب را نشان دهند. مثلن آن آقا می گفت که از طمع گذشته و به قناعت رسیده و شعر هایی در این باب می خواند. منجمله اینکه :

یک نکته بگویمت به تحقــیق بســــنج

گرکــــامل و عاقـــلی مرنجان و مــــرنج

رنجاندن و رنجشت همه از طمـع است

بگذر ز طمع که خود به است از صد گنج

ما انقدر نشستیم تا آن آقا بلند شد و خداحافظی کرد و رفت و بعدش هنوز ما ده دقیقه ی دیگر هم نشستیم و بعد وقت خدا حافظی عمه ی حمید به پسرش اشاره کرد که برود عیدی بیاورد و در کمال ناباوری دیدیم که یک چک پول پنجاه هزار تومانی به نوین عیدی دادند . در حالی که سال های پیش یک مقدار صد تومانی و دویست تومانی امضا شده عیدی می دادند. و من برای اینکه تعارفی کرده باشم و گفته باشم که چرا این همه خجالت دادند، گفتم: " بابا ما منتظر اون صد تومنی امضا شده ها بودیم!!" که دیدم پسر عمه دوید رفت توی اتاق که صد تومانی امضا کند و بیاورد و کرد و آورد! خب این بزرگ ترین سودِ تمام عید دیدنی هایمان بود! این شد که حمید احساس کرد باید به کسی عیدی بدهد و وقت خروج از برج، به نگهبان دم در دو هزار تومان عیدی داد!

بعد آمدیم نهار خوردیم و دوباره راه افتادیم رفتیم خانه دایی بزرگم و دختر یک دایی دیگرم و یک عمه ی دیگر حمید. حیف که این برگ تقویم ، با وجود اینکه خیلی دارم ریز می نویسم دارد تمام می شود و گرنه مجبور نبودم بقیه را خلاصه کنم. از این سه جا هم نوین فقط یک دو هزار تومانی عیدی گرفت و فردا قرار است مادر را از صبح بیاورم خانه خودمان تا کسانی که قصددیدار مادر را دارند بیایند اینجا. الان باد بروم گرد گیری کنم و میوه ها را بشورم. ساعت ده دقیقه به یازده به وقت جدید.

من این شب نویسی های یک صفحه ای را هم توی این تقویم جدید دوست دارم!

+ کتا ; ٢:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۳
comment نظرات ()

سود و زیان در اول فروردین

اول فروردین، توی همان نصف صفحه، پنج جا رفتیم عید دیدنی! صبح یکجا و عصر چهار جا.

صبح رفتیم دیدن بچه های دایی ام که مادرشان توی سال ٨٧ فوت کرده بود. البته این کلمه ی "بچه ها" را نمی دانم چرا نوشتم. چون کوچک ترینشان پنجاه و پنج سال را شیرین دارد!

بعد آمدیم نهار خوردیم. گوشت چرخ کرده را با پیاز و سیب زمینی خام رنده شده مخلوط کردم و دو طرفش را توی روغن سرخ کردم و بعد رویش فلفل سبز ریختم و سسی از رب گوجه و آب و نمک. و این را با پلو خوردیم. جمع کردیم، شستیم و باز راه افتادیم به قصد عید دیدنی.

اول رفتیم خانه خاله حمید که هشتاد و چند سالی دارد. آنجا یک نکته ی جالبی بود که خانم خدمتکاری داشتند که کلی شیکان و پیکان بود و تیپش مثل هنگامه ی خواننده بود. همان که "یا تو یا هیچکس دیگه " را می خواند فرض کنید با آن ادا و اطوار و طرز لباس پوشیدن کسی پذیرایی کند. و خاله ی حمید هم هی بهش بگوید :"اون بشقاب کوچیکا رو بذار!" و او هم هی بخندد و بشقاب بزرگ ها را بگذارد و بگوید:"چه فرقی می کنه!" در آنجا من یک چای خوردم و حمید دو تا چای خورد و نوین چای نخورد و آخرش هم خاله جان لای قرآنش را باز کرد و پول های مختلفی از نوع پانصد و هزار و دو هزار تومانی بود و ما هر سه چون آدم های قانعی بودیم نفری یک پانصد تومانی برداشتیم. و خدا حافظی کردیم و حمید اما دم در یک دو هزار تومانی به خانم خدمتکار عیدی داد. و در کل پانصد تومان ضرر کردیم!

بعد رفتیم خانه عمه حمید که شوهرش را دوسالی هست که از دست داده و سه دختر داردکه دو تایشان رفته اند کانادا و یکی شان شمال بود و عمه تنها...عمه خسته... عمه دم به گریه بود و من برایش تشخیص افسردگی شدید دادم و از دیدن حال عمه، خودمان هم با چشم های پر اشک خدا حافظی کردیم.

بعد رفتیم خانه دکتر شین که پسر عموی پدرم است و او و زنش آنقدر حرف زدند که من میان کلامشان فقط منتظر یک فرصت بودم که قفط بتوانم بگویم :"خب اگر اجازه بدهید..." که نمی شد و یک ساعتی طول کشید تا توانستم این چند کلمه را بین کلماتشان جایی بگنجانم.

آخرش هم رفتیم خانه دختر عموی خودم که او هم مادرش را در سال گذشته از دست داده و آنجا هم یک و نیم ساعت نشستیم و آنجا یک جور هایی مثل ستاد انتخاباتی آقای مهندس میم بود. و حدود یک و نیم ساعتی نشستیم و نوین ده هزار تومان عیدی گرفت که در آنجا سود خوبی کردیم چون کسی هم نبود که مجبور باشیم بهش عیدی بدهیم!!

+ کتا ; ۸:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱/٢
comment نظرات ()