آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

شنبه سی آذر

یک:

زندگی عبارت شده از رشته های موازی در کنار هم تنیده که هر یک حیاتی مجزا دارند و همه به یک سو می روند... مثل این انوانسیون های سه صدایی باخ می مانند. نغمه ها و تم هایی که به هم بافته شده را باید بتوانی جدا جدا بشنوی.  هر کدام را توی بقیه صدا ها گم کنی باخته ای...

دو:

امروز چند رشته ام؟... عصر اینجا جلسه ی مهمی است. گفتم که نمی مانم. نوین کلاس دارد. حضور یا غیابم هم تاثیری روی روند جلسه ندارد. خیلی جا ها حس می کنم کمرنگ هستم. مثل یک تصویر مبهم روی کاغذ طراحی که می شود دستی رویش کشید و همه ی خطوط را در هم ریخت.

ساعت ده دقیقه به سه باید رفته باشم دنبال نوین دم  ِ در ِ مدرسه. 

عصر ساعت شش راه می افتم که ساعت هفت نوین را برسانم به کلاس زبان. بعد می روم خانه مادر. او را آماده می کنم و ساعت هشت و نیم که نوین کلاسش تمام شود هر سه بر می گردیم خانه ما. برای مادر یادم باشد : ١- پوشک ٢- دستکش - ٣- شلوار گرم-۴- لباس خواب گرم-۵- قرص ها-۶- دمپایی -٧- مسواک -٨- خمیردندان -٩- نایلون برای رختخواب-١٠- برس-١١- پیشبند-١٢- یک دست لباس اضافه-... بردارم نکند چیزی از قلم بیافتد؟...

 

+ کتا ; ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٩/۳٠
comment نظرات ()

جمعه

 870929

 

ساعت حدود یازده صبح

فکر ها فکر ها فکر ها که می آیند و نمی روند از دیروز، از پریروز، از لبخند ِ مادر، از چشم های اشک آلود سارا خانم که هر چقدر با او شوخی کردم و خنداندمش  آخرش  باز هم نگفت چرا گریه کرده  از مردی که در خیابان با او دعوا کردم و تا چند ساعت به هم ریخته بودم از لحن صدایش. از اینکه گفت : " زن هم انقدر پر رو!" و من که گفتم:"نه! پر رویی فقط زیبنده ی غیور مردان این مملکت است!" و جدالی که ده دقیقه به طول انجامید و لبخندی از سر رضایت از اینکه آخر سر اما حرفم بر کرسی نشست. و مردی که آن کوچه ی تنگ را ورود ممنوع آمده بود و از بخت بدش مقابل ماشین من سر در آورده بود در نهایت مجبور شد دنده عقب برود. و فکر ها همینطور می آیند و می روند...  فکر اینکه زن خودش چه جور آدمیست! اصلن احساس آدم بودن می تواند بکند یا نه!؟  فکر وکیل برادرم که فعلن دیگر زنگ نزده. از فکر اینکه مادرم را شنبه بیاورم خانه خودمان یا نه؟ و اینکه امروز  عصر باز هم مهمان داریم. و هم باید بروم برای خدا حافظی با دختر عمه ام که صبح فردا مسافر است.  چقدر در هم ریخته ام. تنبل هم هستم. تنبلی رسوخ کرده توی جانم. حمید عادت دارد صبح ها با صبحانه دو تا چای می خورد. من هم کم کم گاهی اوقات بخصوص روز های تعطیل دو تا چای می خورم. امروز چای اول من زود تر تمام شد. حوصله نداشتم بروم برای خودم چای بریزم. بعد چای حمید تمام شد و لیوانش را داد دستم! گفتم من برای خودم هم که چای می خواستم حاضر نشدم بروم بریزم! بعد او خندید و برای هر دویمان چای ریخت. این شاید به نظر هیچ ارزش نوشتن نداشته باشه اما به من ثابت می کند که تنبل شده ام.

ساعت دو  نیم بعد از ظهر

دلم عجیب گرفته. وکیل از طرف برادرم زنگ زد! گفت که وکالتش را قبول نمی کند و به او هم گفته. و برادرم گفته که یک وکیل دیگر سراغ دارد که بسیار "با نفوذ" است و سپاهی است. معنی این کلمه ی "با نفوذ " را نفهمیدم. یعنی وکیل روی چه چیزی یا چه کسی نفوذ دارد؟! روی قانون؟ روی قاضی؟ روی عدالت؟ !

ضعیف شده ام. آنقدر که هنگام این گونه مکالمات صدایم می لرزد و بعدش هم تا مدتی دست هایم می لرزند...

گفتم:" برای آخرین صحبت لطف کنید به او بگویید پیش از اینکه اقدامی برای شکایت علیه ما بکند، توی فکر خانه ای برای اقامت خودش باشد. چون من فعلن قیم مادر هستم و او در خانه ی مادر نشسته و اولین کاری که در جوابش بکنم اینست که حکم تخلیه ی آن خانه را خواهم گرفت."

وقتی که این جملات را می گفتم چشم های نوین گرد و نگران به من دوخته شده بود.

 

 

+ کتا ; ٢:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢٩
comment نظرات ()

چیزی نوشتن

 یک:

خسته ام. ساکتم. ببین حتی این چند روزه برف هم بارید و دست و دلم به چیزی نوشتن نرفت...

سه شنبه صبح تا شب با دختر عمه ام توی خیابان بودیم. چهارشنبه از صبح تا شب آنها خانه ما میهمان بودند و شب هم با هم رفتیم جای دیگری تا دیر وقت. امشب هم باز میهمان داشتم. فردا را نمی دانم چه پیش بیاید. اما صبح شنبه دختر عمه ام پرواز خواهد کرد سوی اطریش و همان شنبه هم یک جلسه ی مهم برای رسیدگی نهایی به حساب و کتاب های ساختمان توی خانه ی ما برگزار خواهد شد: خسرو و مهیار و حمید به علاوه یک کارشناس دادگستری که داور این ماجرا ست خواهند آمد. از طرفی همان شنبه که شب یلدا است، سارا خانم هم گفته می خواهد برود مرخصی و شب یلدا پیش خواهرش باشد. از طرف دیگر نوین هفت تا هشت و نیم شبش کلاس زبان دارد. و من هم باید پیش مادر باشم.  چه شبی! یک جلسه نفس گیر و بعدش هم تنها ماندن در خانه مادری که دیگر نه مرا می شناسد نه به یاد می آورد که چهل سال پیش در چنین شبی درد زایمان کشیده...

دو:

 

صبحگاه

لبخندی بر لبم نشاند

هدیه ی دوست

 

+ کتا ; ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢۸
comment نظرات ()

سی و هفت

 

        

                      سرگردان

                          میان پاییز...

 

                    - همراه برگ ها کاش

                    مرا هم جایی می برد

                    باد-

 

 

 

+ کتا ; ۳:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢٥
comment نظرات ()

فکر های قرو قاطی

 

امروز هی اقدام به نوشتن می کنم و هی می بینم این حرف ها گفتن ندارد و صفحه را بی آنکه ذخیره کنم می بندم. بعد دوباره صفحه ی سفید را باز می کنم و خیره می شوم بهش و می روم توی فکر!  حرفی هم نیست فقط فکر است!

صبح رفتم عابر بانک، پول ِ دارو را گرفتم بعد رفتم بانک مسکن چک سارا را هم گذاشتم به حسابش. بعد رفتم داروخانه دارو های مادر را که تمام شده بود خریدم. بعد رفتم خانه ی مادر یک ساعتی آنجا بودم. پرستار مادر می خواست برود برای خانواده اش که شهرستان هستند پول حواله کند. رفت و دست از پا دراز تر برگشت. شماره حسابی که بهش داده بودند اشتباه بود.  بعد رفتم حمید را هم چون کار خاصی نداشت، از شرکت برداشتم آوردم خانه و نوین هم ساعت سه آمد و سه نفری زرشک پلو با مرغ خوردیم. حالا این دو نفر هر دو خوابند. نوین ساعت هفت کلاس پیانو دارد و الان ساعت چند است؟ پنج! و ظرف ها هم نشسته مانده اند! من کمی وبلاگ های دیگران را خوانده ام کمی به حساب و کتاب های مخارج مادر رسیدگی کرده ام و خوشبختانه دیده ام که برای ریال به ریالش سند و مدرک دارم. نمی دانم اصلن هدف اخوی از طرح این دعوا چیست و چه هدفی را دنبال می کند. فکر می کنم ذهنش کاملن به هم ریخته است. از آقای وکیل برای تعیین وقت ِ جلسه هنوز خبری نشده.

دیگر اینکه چهارشنبه ظهر مهمان دارم و دارم فکر می کنم  نهار چه بپزم؟ یک خورش که نمی دانم چه خورشی باشد. یک دیس سبزیجات پخته با سس سفید یا کره شامل سیب زمینی و کدو و هویج و گل کلم و ذرت و قارچ و لوبیا و اینجور چیز ها به علاوه یک دیس سالاد پیازچه و سیب زمینی. پلو سفید و کمی هم خوراک مرغ که شاید بعضی ها نخواهند گوشت قرمز بخورند. چقدر خرجش می شود؟ لابد می پرسید حالا توی این بی پولی مهمانی دادنم چه بود! خب اولن عده مهمان ها زیاد نیست خیلی باشیم ده نفر! و دومن دختر عمه ام از اطریش آمده و یک هفته هم بیشتر اینجا نیست. و دلش هم می خواست خانه ی ما را ببیند نمی شد که بی تفاوت باشم! به کار دایی نرسیدم. صبح زود فردا باید بروم دنبال آن کار. الان هم دلم نمی خواهد بروم ظرف ها را بشورم. می خواهم بروم این صید قزل آلا را تمام کنم. نزدیک های آخرشم. خنده نداره خب. سرعت خواندنم همین است که هست. کاریش هم نمی شود کرد. بعدش قصد دارم "پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد" را بخوانم.

این را هم نمی توانم نگویم که این چند روزه چند تا کامنت خصوصی داشتم که اندازه ی چند تا دنیا برایم ارزش داشتند...

+ کتا ; ٥:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢٤
comment نظرات ()

آنچه که نهایت و مرزی ندارد .../ دنبال باید ها

یک

 ساعت پنج و نیم بعد از ظهر

صورتم داغ است. پشت پلک هایم داغ است. قلبم یک جوری ست که انگار یکی در میان می زند. اخم هایم در هم است. خلاصه اینکه حال خوبی ندارم. یعنی از اول ِ امروز هم نداشتم اما وسط های روز، درست همان جا ها که این پست ِ حیرانی و سر درگمی ِ "که هستم؟" را نوشتم تلفن زنگ زد و وکیل بود که از طرف برادرم مرا دعوت به یک نشست کرد. معلوم نیست رفته به وکیل چه چرندیاتی به هم با فته که طرح دعوایش "خیانت در امانت " است! ذهنم خسته شده و گرنه چه همه حرف می توانستم به وکیل بزنم از ندانم کاری هایش. و ذهن خسته ام تنها گفت که منتظر تماس وکیل است برای تعیین روز نشست. فقط گفتم ترجیح میدهم با او رو در رو نباشم.  وکیل گفت نهایت این دعوا این می شود که دادگاه برای خانه ی پدری تان حکم فروش بدهد.  و من هم همینطور ساکت حرف هایش را گوش می دادم چراکه ذهنم دیگر بکلی قفل شده. فقط دارم فکر می کنم آنچه که نهایت و مرزی ندارد حماقت است.

 

دو 

ساعت یازده و نیم شب

فردا یکشنبه ست. صبح بروم سمت یوسف آباد. هم چک سارا را بگذارم به حسابش هم سری به مادر بزنم. اگر بشود و بتوانم بروم خیابان حافظ اداره بازنشستگی کارکنان شرکت نفت و برای بانک دایی نامه بگیرم هم خوب است.

( یک کار هایی از پیش پا برداشته می شود.)

باید کمی خودم و ذهنم را جمع و جور کنم. باید فکر کنم و مواردی را که مدت هاست سعی در فراموش کردنشان دارم دوباره یکی یکی و با دقت به یاد بیاورم و این کار دردناکی ست...

باید حتی کلی راه را برگردم و دنبال ِ" باید" هایی که از آنها با تمام قدرت فرار کرده ام و حالا بسیار از آنها دور شده ام هم بگردم!!

 

+ کتا ; ٥:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢۳
comment نظرات ()

که هستم؟ ...

 

هر روز جایی از روز می ایستم. میان راه ساعت را نگاه می کنم. خودم را نگاه می کنم. - مثل از خواب بیدار شدن ناگهان می ماند - :

که هستم؟

کجا ایستاده ام؟

پاسخ ها اغلب نا امید کننده است...به راهم ادامه می دهم  همچنانکه گویی دوباره تا فردا حوالی همین وقت ها به خواب می روم!

+ کتا ; ٢:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢۳
comment نظرات ()

؟...

                                  

                                   آیا به راستی

                                   این همه دوستت دارم ؟...

                                   یا ترس از بی پناهی است که تو را

                                   -  سخت -

                                   در آغوش من

                                   می فشارد؟

+ کتا ; ۸:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢٢
comment نظرات ()

در جستجوی قدح باده

یک:

چشم در چشم روز که می شوم، از نگاه کردن در چشم هایش طفره می روم. به ذهنم فشار می آورم که به خاطر آورم مگر چه بین ما پیش آمده که از نگاهش پرهیز می کنم؟

دو:

کفگیر دیگر به ته ِ ته ِ دیگ رسیده. یاد مادر بزرگم می افتم و کودکی هایم. مادر با کفگیر به جان ِ ته دیگ می افتاد و صدای کندن ته دیگ از ته ِ قابلمه های روحی همینطور هی توی سرمان تکرار می شد . مادر بزرگ می گفت : بسشه! ولش کن! قسمش دادی! و ما به این حرف می خندیدیم...

همان صدا انگار توی سرم می آید که با کفگیر افتاده ام به جان ته دیگ حساب پس انداز.

امروز هم حمید چک داشت. چهره اش افسرده و در هم شده. این همه از شرکای ساختمان طلبکار باشی و وقتی سیصد هزار تومان چک داری مجبور باشی دست جلوی دیگران دراز کنی! من ته مانده حساب ها را با هم جمع می کنم. اندکی توی حساب مادر. اندکی ته حساب خودم و روز ها را می شمارم تا آخر ماه که می شود ده روز و قرص های ابیکسای دانه ای سه هزار تومانی که مادرم روزی دو قرص می خورد را توی ذهنم می شمارم و نمی دانم تا آخر ماه می پاید یا نه. بعد( نمی دانم چرا صدای نامجو ) همان شعر خیام را توی سرم تکرار می کند : پر کن قدح باده که معلومم نیست... و بعد توی ذهنم دنبال قدح باده می گردم !

------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

راستی میشه رفت اینجا و مثلن به این وبلاگ یا این وبلاگ یا این وبلاگ یا هم هر سه تا  رای داد ولی نمی دونم آخرش مثلن چی می خواد بشه !‌

 

+ کتا ; ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢٠
comment نظرات ()

چرا این همه ساکتم؟

یک - من :

چرا این همه ساکتم و آیا لزومی در شکستن سکوتی که این همه بر ماندن پافشاری می کند هست یا نیست؟

حقیقت اینست که احساس عجیبی دارم.  این روز ها نمی دانم چرا برایم یک جوری مثل پیش از اتفاق می مانند. اینکه منتظر چه هستم را خودم هم نمی دانم.

مثل نفسی که توی سینه حبس است تا ببیند چه می شود. مجال ِ بر آمدن هست یا نه؟...یا مثل اینکه در هنگام رانندگی ناگهان متوجه خطری ناگزیر بشوی یعنی مثلن ببینی که  حتم داری به جایی برخورد می کنی بعد چشم هایت را ببندی و منتظر صدای برخورد باشی... یا اینکه سوار هواپیمایی که در حال سقوط باشد اما هنوز به زمین برخورد نکرده است. و تو هنوز امید داری که خلبان بتواند لحظه ی آخر از این برخورد ناگزیر جلوگیری کند....

و  بعد این مدت زمان ِ محدود هی کش بیاید. در حالیکه در حقیقتش چند دهم ِ ثانیه بیشتر نباشد...  من احساس می کنم الان توی سکوت آن چند دهم ِ ثانیه ی کش آمده  ام...

دو - مخاطب درونی :

تا کــــی غم آن خورم که دارم یا نه ؟
وین عمر به خوش دلی گذارم یا نه ؟
پر کـن قدح باده که معـــلومم نیست
کایــن دم که فــرو بــرم بــرآرم یـا نـه!

 

+ کتا ; ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٩/۱٩
comment نظرات ()

آن یک و نیم ساعت را ...

چه کردم؟ ...وقت کشتم؟ "وقت"‌را من کشتم ؟ اگر نمی کشتم اش، نمی مرد؟ می ماند؟ می گفت؟ می خندید؟! ...

آن یک و نیم ساعت را چه کردم؟ هفت، کنار خیابانی پر عابر که در شب پاییز فرو رفته بود ماشین را پارک کردم. بلاتکلیف، آدمیانی که در عبور بودند را تماشا کردم. و چراغ های کوچک و سرخی را که بر درختی خشک، روبروی مغازه ی پیترا فروشی آرام روشن و خاموش می شدند و چشم های کودکی را که در آغوش پدر، به چراغ ها خیره مانده بود. و فکر کردم به دوست، به گذشته ، به حال. "حال" ی که نبود. به "دوست" ی که نبود. به خواهری که نبود. همان وقت یک اس ام اس فرستادم برای خواهرم که :"حالت چطور است؟...دلم برایت تنگ شده. همیشه به یادت هستم." جواب مختصری آمد:"ماخوبیم. شما چطور؟" و من جواب دادم :" ما هم خوبیم. ممنون!" و تمام رابطه ی خواهری ِ ما همین شد.

با گوشی رفتم توی نت. یک جا - که وبلاگ ارنواز بود- کامنت نوشتم. نفهمیدم که کامنتم ارسال شد یا نشد! و ساعت در آن وقت شده بود هفت و نیم. توی سکوت ماشین فکر کردم تا هشت و نیم چه کنم؟پیاده شوم چیزی بخرم؟ گشتی توی کتابفروشی بزنم؟ نان بخرم؟ راه بروم و مردم را تماشا کنم؟ و پیش از آنکه در این فکر به نتیجه ی خاصی برسم، در را باز کردم و پیاده شدم. رفتم توی کتابفروشی. چند شعر خواندم از حسین پناهی. بعد همینطور بی هدف از مقابل قفسه های پر کتاب رد می شدم و عنوان کتاب ها را نگاه می کردم و به خودم می گفتم: مواظب باش! زیاد پول نداری... فوقش به نان برسد. و همینطور بارعایت حفظ فاصله و احترام به کتاب ها نگاه می کردم.

از کتابفروشی که بیرون آمدم هوا سرد تر می نمود. سوز سرد خورد به صورتم. با خودم فکر کردم چرا شال گردن بر نداشتم؟ بعد فکر کردم چه مدت توی کتابفروشی بودم؟ گمان بردم بیست دقیقه اما ده دقیقه هم نگذشته بود. آرام راه افتادم توی سرازیری پیاده رو سمت نانوایی. سر ِ راه کنار دکه روزنامه فروش ایستادم. تیتر روزنامه ها را بی آنکه برایم مهم باشند خواندم. خودم هم نفهمیدم برای چه ایستاده ام؟ از سر عادت؟! میان راه مردی که وسایل پنبه زنی همراهش بود با صدای خاص و زیری گدایی می کرد. نان خریدم و برگشتم. سردم بود. عجله داشتم سوار ماشین شوم. و ده دقیقه ی دیگر گذشته بود.

توی ماشین درباره وقت کشتن فکر کردم. من وقت را می کشم یا وقت مرا می کشد؟ اصولن آیا من و وقت از هم مجزا هستیم یا ممزوج؟

استارت زدم. ماشین روشن شد. راهنمای چپ را زدم، چراغ را روشن کردم. فرمان را پیچاندم سمت چپ، توی آیینه ی بغل نگاه کردم ماشین نمی آمد و از جایی که پارک کرده بودم بیرون آمدم. و ساعت تازه از هشت گذشته بود.

هشت و ربع رسیدم کنار ساختمان کلاس ِ نوین. ایستادم و گوش سپردم به صدای آب جوی های سرزنده ی خیابان مستوفی. چشم دوختم به زردی برگ ها در نور ِ چراغ ِ خیابان و پس زمینه ی سورمه ای آسمان. رادیو را روشن کردم . یک ترانه از نوری پخش می کرد. همراهش خواندم! بعد چشم ها را بستم و سرم را روی فرمان ماشین گذاشتم و آرزو کردم که ده دقیقه می خوابیدم و بیدار می شدم. عمرم از این آرزو خوشش نیامد. در حالیکه خیال ِ بهتری هم به سر نداشت! زمان گذشت و هشت و نیم شد. و آن یک ساعت ونیم حالا گذشته بود. من کشته بودمش یا خودش مرده بود؟ ...

+ کتا ; ٧:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٩/۱٧
comment نظرات ()

که چه سرخ،...

 

          حرفی

          به ذهنم نمی رسد

          این خاکستر ِ مانده از آتش را

          تا به یادش بیاورد

          که چه سرخ،...

          چه سرخ

          بود

 

+ کتا ; ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٩/۱٦
comment نظرات ()

30- هفته ی اول آذر

جمعه اول آذر

سیمین خانم باز از آمریکا آمده به دنبال طلبش. صبح امروز هم قرار گذاشت و همراه دختر و پسرش آمدند مثلن دیدن مادر! پیش از اینکه بیایند از آمریکا به من زنگ زده بود و گفته بود : "ازت خواهش می کنم یه پولی جور کنی ما که آمدیم بدهی به آرش". و به من فرصت جواب نداده بود چون اولن گوشش نمی شنود. دومن خودش در ادامه گفت که اگر نکنی من میدانم که تو تلاشت را کرده ای و نشده. 

 من در طول حضورشان توی خانه مادر همه ش منتظر بودم حرفی بزنند. اما حرف دیگری از طلبشان نزدند. من هم روی حساب اینکه وقتی انبان به موش کار ندارد بنا بر این موش هم نباید به انبان کار داشته باشد حرفی نزدم. شاید هم باید می زدم. اما نتوانستم.

حالا نمی دانم با ضرب المثل در دیزی بازه حیای گربه کجا رفته اما چه کنم! کاش فراهم کردن پولشان کار راحتی بود و من الان یک چک کشیده بودم و لبخند زنان داده بودم دستشان...

شنبه دوم آذر

بعد از ساعت یک بعد از ظهر، به من از بانک ِ حمید خبر رسید که چک دارد و پول کم دارد. مجبورم از حساب مادر بگیرم و به حسابش بریزم. حدود یک و نیم رسیده ام به بانک پارسیان که پول بگیرم و بعد ببرم بانک تجارت واریز کنم. نکته ی خنده دار اینست که الان هفتاد نفر قبل از من در نوبت هستند! مسلم است که تا ساعت دو به بانک تجارت نمی رسم. زنگ زدم بهش گفتم گفت باشد صبح. اما مانده ام توی نوبت چون بالاخره صبح چه؟ باز باید آمد توی نوبت.

دوشنبه چهار آذر

من همینطور گیج، همینطور تنها، همینطور سردرگم داشتم توی خودم راه می رفتم ...

سه شنبه پنج آذر

امروز عصر قرار است ما برویم دیدن سیمین خانم!‌ دیروز رفتم برای دختر و پسرش ٢ تا کیف چرمی خریدم بابت یادگاری از سفر به ایران و هم تشکر برای سوغاتی هایشان. قیمت این دو تا کیف البته با در نظر گرفتن سلیقه ی حمید در انتخاب کیف ها شد خدا هزار تومان! اگر به سلیقه ی من بود نصف این مبلغ می شد.

حالا همه ش فکر می کنم سیمین خانم بعد از دیدن کیف ها توی دلش خواهد گفت: کیف ِ خدا هزار تومانی توی سرت بخورد! اگر راست می گویی طلب ما را بردار بیاور!!

احساس ِ بدهکار بودن، تلخ ترین میراثی ست که پدر برایم گذاشته...

چهارشنبه شش آذر

پیش مادر هستم. سارا خانم رفت مرخصی تا شب. صبح پیش از آمدنم پرشین بلاگ باز نشد.

دارم فکر میکنم زندگی ام چه محدود شده در حصار چهار دیواری ِ مادر - اینترنت - خانه -... ضلع چهارم چه می تواند باشد؟ ...: تماشای پاییز.

همین حصار را پذیرفته ام و اصراری هم ندارم توی یکی از اضلاع، دری رو به بیرون باز کنم...

پنجشنبه هفت آذر

بد جوری سرما خورده ام. از صبح تا عصر خوابیده بودم. الان یک ربع به پنج عصر است و تمام استحوان هایم درد می کنند. کدئین هم نداشتیم. گلو دردم فعلن بهتر شده ولی خیلی بی جانم. حمید ظهر یک سوپ ِ عالی درست کرد. خداوند عمرش را دراز کند...

جمعه هشت آذر

          و سکوت

          چقدر

          شبیه جمعه است

          و جمعه

         چقدر

         شبیه سکوت

 

پی نوشت ِ توضیحی:

 طلب سیمین خانم میشود حدود قیمت سه دانگ خانه ای که مال ایشان بوده و پدرم برای سهولت در فروش، با وکالتی که ازایشان داشته پیش از فوتش به نام مادرم کرده .
خانه ای که  اینک به نام مادر من است و مادری که اموالش تحت نظارت اداره سرپرستی ست و قابل فروش نیست.
خانه ای که اینک برادرم در آن نشسته و هیچ مسولیتی بابت این موضوع در وجودش حس نمی کند!
مبلغ بدهی ما به سیمین خانم چیزی حدود شصت میلیون تومان می شود...

ادامه مطلب
+ کتا ; ٩:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٩/۱۳
comment نظرات ()

The sheltering sky

دیشب فیلم "آسمان سرپناه" را دیدیم.- دوست دارم اگر کسان دیگری هم دیده اند نظرشان را بدانم.- مرا جذب کرد و تماشایش را دوست داشتم. به نظرم رویارویی ِ بی پرده با واقعیت بود. 

 اما حمید دائم غر می زد که:" چرا مردم کشور های استعمار شده را این گونه بی فرهنگ نشان می دهند؟ اگر راست می گویند درباره بلاهایی که کشور های استعمار گر سر آنها در می آورند فیلم بسازند نه درباره بدویت و وحشیگری مردم این کشور ها."

آسمان سرپناه

برناردو برتولوچی، آسمان سرپناه را بر اساس رمان اتوبیوگرافیکال پل بولز ساخته است.  یک تجربه کاملا شخصی که بر اساس خاطرات بولز در صحرا و شمال آفریقا نگاشته شده است.

داستان زوج جوان آمریکایی به نام کیت و پورت مورس بای که بعد از جنگ جهانی دوم به شمال آفریقا می‌روند تا زندگی تازه‌ای را تجربه کنند. آنها خود را جهانگرد و سیاح می‌دانند نه توریست اما در پایان فیلم می‌فهمیم که آنها همان توریست‌اند نه جهانگرد.

کیت و پورت بعد از ۱۰ سال زندگی زناشویی، شکاف عمیقی را در رابطه زناشویی‌شان احساس می‌کنند. آنها دست به این سفر خطرناک و پرماجرا می‌زنند تا نه تنها خود را بشناسند بلکه رابطه متزلزل بین خود را ترمیم کنند. آنها خود را در فرهنگ، آداب و زندگی بومیان شمال آفریقا غرق می‌کنند، از آب آلوده صحرا می‌نوشند، غذاهای دستفروشان محلی را می‌خورند و با مردم بومی رابطه جنسی پیدا می‌کنند.

آسمان سرپناه درباره روشنفکران دلزده و خسته از زندگی و فرهنگ غربی است که به جستجوی جهان‌های ناشناخته و اگزوتیک می‌روند اما ذهنیت ساده‌لوحانه و خوش‌باورانه آنها در مواجهه با واقعیت هولناک صحرا و فرهنگ بومی ترک برمی‌دارد و رویای آنها به کابوس سهمگینی بدل می‌شود. صحرا مثل یک سراب می‌ماند و زیبایی، خلوص و خشونت آن آنها را فریب می‌دهد. پورت بر اثر ابتلا به بیماری تیفوس می‌میرد و کیت سعی می‌کند هویت بومی پیدا کند.

نقل از رادیو زمانه-پرویز جاهد

+ کتا ; ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/۱۱
comment نظرات ()

29-چهارشنبه به روایت یک

بیست و نهم آبان

 

یک:

آغاز روز

شش بیدار شدم. شش و نیم چای صبحانه نوین را ریختم . هفت کامپیوتر را روشن کردم. هفت و پنج دقیقه پیاز را ریختم توی روغن که سرخ شود. بعد رفتم توی نت پست امروز را گذاشتم. و تنها یک جا هم که آن وبلاگ نیک آیین بود کامنت نوشتم. بعد دویدم پیاز را از روی آتش برداشتم که نسوزد. کامپیوتر را خاموش کردم. هفت و نیم چای صبحانه خودم و حمید را ریختم. یک ربع به هشت ممد آقا با نان تازه آمد. نان ها را بریدم و توی کیسه فریزر گذاشتم. مرغ انداختم توی پیاز ها و بقیه اش را سپردم به ممد آقا که نسوزد. هشت راه افتادم آمدم خانه مادر. یک ربع به نه رسیدم. سارا خانم نه رفت مرخصی.

حالا کنار مادر نشسته ام. اگر شبی از شب های زمستان مسافری را ورقی زده ام. و دوباره صید قزل آلا را دست گرفته ام تا ببینم امروز من و آقای براتیگان و مادر سه تایی با هم به کجا می رسیم.

 

دو:

شناور در رود

پنجاه صفحه خوانده ام. مغزم هنگ کرده باز. دارم در باره اش فکر میکنم. با بعضی صفحات می شود ارتباط برقرار کرد، با بعضی نه! بعضی جا هایش را می شود دوست داشت و بعضی جا ها همینطور آن خواننده ای که من باشم را حیران باقی می گذارند. معمولن کمی تا حدودی می توانم دنبال نشانه ها بگردم. اما زود از نفس می افتم. در هر صورت تا عصر تصمیم دارم همینطور توی رودخانه های مختلفی که  در آنها قزل آلا یافت می شود شناور بمانم ببینم چه می شود.

 

سه:

توهم

ده صفحه ی دیگر خواندم و کتاب را بستم. حالا بدون اینکه کتاب باز باشد انگار هنوز دارم می خوانمش. اصلن خود براتیگان با همان سیبیل ِ آویزانش آمده توی اتاق ِ کله ی من نشسته و پاهای درازش را یکی روی دیگری انداخته و حرف می زند.

الان صحبت ِ لذت بردن است. می گوید: فرض کن تو از خوردن ِ غذایی داری لذت می بری. نهایت لذت را. اما این لذت بردن چقدر ممکن است برایت پایدار باشد؟ توی مقدار غذا هم محدودیتی نداری هر چقدر بخواهی در اختیارت هست. و تو می توانی با نهایت ولع ات بی هیچ ملاحظه ای بخوری.

جای تاسف اینجاست که سیر می شوی. دیگر نمی توانی به بردن این لذت ادامه دهی! و سیر شدن دقیقن نقطه ای ممکن است. جایی که رسیدن به آن پیش بینی نمی خواهد.

بعد به من که همینطور مثل خنگ ها دارم نگاهش می کنم می گوید اینجا چه می فهمی؟ و مغز من دارد همینطور به حضور روشن او توی اتاق کله ام فکر می کند جای اینکه دنبال جواب بگردد و او خودش این جواب بدیهی را می دهد که : اینجا می شود فهمید که لذت ها همه تمام شدنی اند. آنچه باقی ست تنها خاطره است. آنهم تنها تا پیش از دچار شدن به فراموشی. در اینجا رو به مادر می کند و سعی دارد به عنوان مثال او را به من نشان دهد.

 

چهار:

ادامه توهم

بهش می گویم : بس کن! سیگارت را هم لطفن خاموش کن! تا به حال کسی توی اتاق کله ی من سیگار نکشیده بود. اینجا حتی پنجره ای هم ندارد که بشود بازش کرد تا هوا عوض شود.

بعد از اتاق ِ کله ی خودم بیرون آمدم و گذاشتم او بقیه ی حرف هایش را با خودش بزند. و ساعت در آن وقت دقیقن دوازده ظهر بود.

 

پنج:

دستی م جام باده و ...

ساعت دو بعد از ظهر زنگ های پی در پی تلفن مرا که دستی م به صید قزل آلا و و دستی م در دست مادر توی تختخواب مادر خوابم برده بود را بیدار کرد. دستم را آهسته از توی دست مادر بیرون آوردم و  دویدم آمدم توی آشپزخانه  گوشی را برداشتم و به محض ِ اینکه گفتم بفرمائید قطع شد و مجبور شدم شماره ی ناشناس را بگیرم و بعد از اینکه طرف مقابل گوشی را برداشت بدون اینکه من حرفی بزنم یا خودش چیز دیگری بگوید گفت: "حدود نهصد تومان! "

من پرسیدم: بله ؟!

دوباره گفت: حدود نهصد تومان!

من گفتم: چی حدود نهصد تومان؟!

آنوقت جلوی گوشی را گرفت و از دیگری پرسید: می گه چی حدود نهصد تومان؟

و دیگری آمد گوشی را از دستش گرفت و سلام کرد و گفت که داشته با حمید صحبت می کرده و از تعمیر گاه زنگ می زند.

 

شش:

بدون عنوان

یک نفر توی سرم دودستی زد تو سر خودش که نهصد هزار تومان خرج تعمیر ماشینی شده که چیزیش هم نبود و داشت برای خودش با کمی سر و صدای اضافه راه می رفت... ولی او که زد توی سر خودش را نمی دانم که بود. هر که بود براتیگان نبود. چون برای او این چیز ها تفاوتی ندارد.

 

هفت:

هیچ

ساعت چهار و نیم رسیده ام به صفحه هفتاد و هشت. (یک بند که نخوانده ام! هزار کار دیگر هم کرده ام. ) اما درست بعد از خواندن صفحه هفتادو و هشت کتاب را بستم و از پنجره آشپزخانه بیرون را نگاه کردم و دیدم لای پنجره باز است و هوا خنک شده بنا بر این رفتم پنجره را بستم که یک وقت مادر سرما نخورد.

همینجا بود که کاملن به خودم شک کردم. گفتم مجموعا از این کتاب چه فهمیدی؟ و پاسخ دادم می شود گفت "هیچ" یعنی به همان صفحه هایی هم که از لا به لای صفحات گمان می کردم فهمیده ام هم شک کردم. نگاهی به براتیگان انداختم که همانطور بی تفاوت توی اتاق کله ام روی یک صندلی راحتی نشسته بود و ظاهرن توی فکر بود و اینبار داشت آدامس می جوید.

نمی دانم همه ش تقصیر اوست یا می شود بخشی از تقصیر را به گردن پیام یزدانجو انداخت؟ ...

 

 

+ کتا ; ٩:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٩/۱٠
comment نظرات ()

28- تعادلِ این دست های گشوده

 

برهم خواهد خورد روزی          این دست های گشوده

تعادلِ

 

آنگاه

از بند ِ "زمان"

فرو

 

خواهیم

افتاد

.

.

.

+ کتا ; ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٩
comment نظرات ()

27- تلنگر

چه جالب! مثل باقی روز،... نوشته های این صفحه هم از بین رفت!

از ولع خودم نوشته بودم برای نوشیدن ثانیه های تنهایی. از اینکه از بس که سال ها همه ی ثانیه هایم در اختیار دیگران بوده ،حالا مثل از قحطی برگشته ها می مانم. از اینکه می ترسم کسی از چنگم در آوردشان. از اینکه حس می کنم این گونه تنهایی را گذراندن درست نیست و باید به خودم سخت تر بگیرم. چون هر چه باشد عمر است که تلف می شود!

از صبح در خانه تنها بوده ام و هیچ کار نکرده ام. فقط سعی کرده ام در دست روز رها باشم ببینم چه پیش می آید!

+ کتا ; ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٩/۸
comment نظرات ()

26- مه ِ ناپیدای سکوت

 

مثل ابری که متراکم تر و وسیع تر شود، این روز ها توی ذهنم سکوت، انباشته می شود.

در مه ِ نا پیدایش احساس امنیت می کنم. چشم می بندم.

 پی ِ صدایی نیستم...

 

 

دیشب خواب می دیدم حامله شده ام. اول خوشحال بودم. اما بعد تصمیم جدی به سقطش گرفته بودم. جالب اینکه بر خلاف عقاید خودم که اصولن با اضافه کردن آدم جدید به این دنیای ناآرام مخالفم، تنها دلیلم براسقط بچه ، ترس از عقب افتاده بودنش بود!!

 

+ کتا ; ۸:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٦
comment نظرات ()

25- چند خط "هیچ"

870824

جمعه خوبی بود. از آن جهت که نفهمیدم چطور گذشت! عصر نوین برای اولین بار در مدت پنج ونیم سالی که دارد پیانو می نوازد کنسرت داشت. اجرای خوبی بود. بین ده نفری که هر کدام دو آهنگ نواختند، جزو بهترین ها بود.

شب هم مهیار آمد چند ساعتی اینجا بود. با هم شام خوردیم.

870825

شنبه حرف خاصی ندارم. هوس ِ نوشتن هم ندارم. روز بگذشت به بی حاصلی. بد هم نبود! اصولن از خصوصیت های روز هایی که نه حس بدی در آدم ایجاد می کنند و نه حس درخشان و خوبی، همین است که آدم در آنها هوس ِ نوشتن نمی کند!

اصلن نمی خواهم فکر کنم که شش ِ صبح چطور به الان که نُه ِ شب است رسیده. هر چند که هنگام نگارش این سطور صحنه صحنه از مقابل نظرم می گذرد و من سرسختانه خودم را بی تفاوت نشان می دهم: صبح چه کردیم...ظهر چه خوردیم... چه فیلمی دیدیم...عصر کجا رفتیم... چه خریدیم... الان شام خورده ایم یا نه؟ ... همه ی این سوال ها جواب دارد اما جواب هایی که دادن یا ندادنش تا هنگامی که جنایتی رخ نداده هیچ فرقی ندارد! اما فرض کنید اگر این به شب رسیدن دچار حادثه ای مثل مرگ می شد چقدر تک تک این سوال ها مهم می شدند. قربانی صبح کجا رفت؟ نهار چه خورد؟ عصر با که بود؟ اندوهگین بود یا شاد؟ آخرین حرفی که زد چه بود؟

در هر صورت روز به سلامتی به شب رسید و هیچکدام این سوال هامهم نشدند! از شما خوانندگان عزیز هم عذر می خواهم که وقتتان به خواند این چند خط "هیچ" گذشت!

 

+ کتا ; ٧:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٥
comment نظرات ()

24- پنجشنبه ی چهارم

 

870823

 

هوای پاییزی اش درخشان و لطیف بود. برگ درخت هایش می ریختند کم کم...

 

1

از پس ِ هر پیچ

درخشان و درخشان تر

قلهء سپید

.

2

سطح, برکه

سراسر پوشیده از

برگ های بید

.

3

برگ های زرد

می ریزند تک به تک

از دل نارون

.

 

 

 

+ کتا ; ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٤
comment نظرات ()

همین امروز

 

من همینطور گیج، همینطور تنها، همینطور سردرگم داشتم توی خودم راه می رفتم که رسیدم به وبلاگ عطا که نوشته بود:" احمد آقالو مرد"...

حالا هم همانطور گیج، صدای فراموش نشدنی آقالو و چهره ی نازک و دوست داشتنی اش هم اضافه شده به سردرگمی هایم. و رفته ام توی تنها اتوبوسی که یکبار او را دیدم و دست لاغرش را گرفته بود به میله ی بالای سرش و من مثل احمد آقالو ندیده ها از اولی که سوار شد تا آخری که پیاده شد چشم ازش بر نداشته بودم...

نمی دانم آیا ممکن است این خبر راست نباشد؟ ...

+ کتا ; ۸:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٤
comment نظرات ()

23- صدای تقه ها

٨٧٠٨٢٢

چهارشنبه

نوشته ی دیروز را که می خوانم حس می کنم مربوط به خیلی وقت پیش است! هی اخم هایم توی هم می رود، روز ها را با سر انگشت هایم می شمارم و می بینم نه! همین  دیروز بود!

امروز سرحال تر از دیروز بودم. کمی هم به خانه رسیدم. بعد از  ظهر هم بالاخره اینترنت ما وصل شد.

حس می کنم سال ها از خودم دور بوده ام. گرچه هنوز هم فاصله ای، چیزی مثل دیواری یا پیچ ِ راهی...بین ما هست اما احساسی به من می گوید که از همیشه به خودم نزدیک ترم.

مثل آن بازی که چیزی را جایی پنهان می کردند و صدای تقه را با نزدیک تر شدن یا بنده به آن افزون می ساختند، حس می کنم توی پیدا کردن ِ خودم، صدای تقه ها شدید تر شده...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت : خواندنی روزانه

+ کتا ; ٩:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٩/۳
comment نظرات ()

19-20-21-22

870820

19

امروز قرار بود خط اینترنت ما وصل شود که باز هم نشد. دیروز تماس گرفتند که صبح امروز بین ساعت هشت تا یازده می آیند. ساعت یازده زنگ زدند که ساعت دوازده می آیند. ساعت دوازده و نیم که آمدند و مودم را به پریز تلفن زدند، چراغ  دومیش که باید روشن می شد روشن نشد. بامودم خودش امتحان کرد باز هم روشن نشد. روی یک پریز دیگر امتحان کرد. باز هم روشن نشد. آخرش گفت اشکال از مخابرات است و آنها سعی می کنند ظرف چهل و هشت ساعت بر طرف کنند و اگر نشد من چهارشنبه پی گیری کنم.

حالم گرفته شده بد جور!... اصلن اینتر نت نمی خوام. این همه پول بده این همه صبر کن آخرش هم خودت هی باید پی گیری کنی تا منت بگذارند سرت و تو را فراموش نکنند.

امروز روز ششم است که مادر خانه ی ما ست. روز های آرام و شیرینی بود.نیمه شب امشب سارا خانم بر میگردد و من باید مادر را شب ببرم خانه خودش در حالیکه می دانم جایش اینجا بسیار خالی خواهد بود.حالا مادرم توی این خانه شش روز راه رفته و سکوت سحر آمیزش را همراه قدمهایش همه جا توی این خانه پراکنده...

حس های متضاد عجیبی دارم. وابستگی ام به او به جای اینکه در مدتی که پرستار آمده کمتر شود انگار بیشتر شده. وقتی پیشش نیستم دلم بیشتر تنگ می شود. وقتی سارا خانم از مرخصی بر می گردد با اینکه دختر خیلی خوبی است و مهربان است و تمیز و مودب است، باز هم دلم می خواهد خودم پیش مادر باشم...  توی فکر کار سختی هستم. دلم می خواهد مادرم را بیاورم توی یکی از واحد های آپارتمان خودمان. برای عملی شدن اینکار چه باید بکنم؟ ...  

870820-2

20

دلم می خواهد بنویسم: " دلم مرگ می خواهد" اما این را نمی نویسم. دیدید ننوشتم؟!

اما هدف دلم از این جمله تنها بیان ِ عمق ِ گرفتگی اش بود.

غمی توی دلم هست که حوصله ندارم حتی پی ِ سبب اش بگردم. بگذار باشد. مثل یک قطره جوهر توی دل روشن آب که آرام آرام پخش و پراکنده شود...

 

870821

21

 

آویختن به زنجیر کلمات برای ماندگار شدن جایی میان زمانی که سرد، تلخ ، بی رحم می گذرد و امان ِ ماندن به کسی نمی دهد.

 

آویخته ام

به زنجیر ِ

کلمه های خودم

چنان که میان رودی پرشتاب

به تکه سنگ

یا شاخه ای ...

870821

22

 

دیشب مادر را بردیم خانه خودشان. چه مهمان ساکت و مظلومی داشتم این شش روز. آنجا یک چرت کوتاه خوابیدیم تا ساعت یک بعد از نیمه شب که سارا خانم آمد و بعد آمدیم خانه.

صبح بعد از اینکه نوین را راهی مدرسه کردم دوباره خوابیدم. از آن خواب ها که آدم تویش می ماند. تو در تو و پیچا پیچ... راهرو هایی طویل و بی پایان...  سر درد داشتم و بعد از بیداری هم سرم منگ مانده بود.

از امروز صبح چراغ وصل مودم روشن مانده. زنگ زدم که بیایند خط را تحویل بدهند اما گفتند سیگنال خط شما ضعیف است که نمی دانم چرا. خلاصه برای روز چهارشنبه عصر قرار گذاشت که کارشناس بفرستند.

هوا ابری است. خانه نامرتب است. سر من هنوز درد می کند. دلم هنوز بی آنکه جهتش را بداند گرفته...

+ کتا ; ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢
comment نظرات ()

هجده

870819

18

یکشنبه نوزده آبان

 

روز پنجم است که مادرم خانه ی ماست و من این حضور را چه عزیز می دانم. هر فرصتی را برای در آغوش کشیدنش غنیمت می شمارم و باقی کار ها را به تعویق می اندازم!

چه اهمیت دارد شستن ظرف ها وقتی می شود به جای آن مادر را در آغوش کشید؟ چه اهمیت دارد گرد گیری روی میز ها وقتی می شود به جای آن مادر را در آغوش کشید؟... و روز به همین ترتیب می گذرد.

این چند روز خرید روزانه هم نتوانستم بروم و همه چیزمان تمام شده. برنج - گوشت- مرغ - چای - شیر- باید به هر ترتیب که شده امروز برویم خرید. میوه هم تنها چند خوشه انگور داریم و این ها همه به تلخی یاد آور می شوند که نمی شود تمام روز فقط او را در آغوش کشید...

صبح با گوشی موبایل رفتم توی نت و دیدم سهیلا چه همه چیز برایم نوشته. کلی دلم رفت به هوای با او بودن. چه همه چیز یادش هست ... و دارم فکر می کنم آنچه که در یاد او اینگونه درخشان مانده برای من ته مانده خاطراتی از روز هایی ست که بوی بعد از ظهر های کلاس درس را می دهند و صمیمیت هایی را زنده می کند که بخش بزرگی از دلم در حسرت ندانستن قدرش مانده... باید بهش زنگ بزنم . امروز یکشنبه است.

+ کتا ; ۳:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/۱
comment نظرات ()