آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

15-16-17

870816

١۵ 

پنجشنبه ی سوم

کوه های سفید را از پنجره آشپزخانه مادر نگاه می کردم...

 

از دیروز ساعت ده صبح سارا خانم رفت مرخصی و پیش مادر هستم. امروز قرار است مادر را بردارم ببرم خانه خودمان.

 

اینجا آرام است

 من هستم و حضور ملایم مادر

و دنیا همه همین.

 

 

870817

١۶

جمعه

 

اصرار نکن که آسمان امروز

آفتابی است

من دلم به اندازه

تمام پاییز

گرفته...

870818

١٧

شنبه

 

                    به تماشای طلوع نرفتم

                    خورشید

                    شب را

                    در آغوش ِ  من خفته بود

 

 

+ کتا ; ٩:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۳٠
comment نظرات ()

چهارشنبه به روایت دو

مثلن من الان خیلی دلم می خواهد چیزی بنویسم ...

چهارشنبه به روایت دو

چی مثلن؟ مثلن همینکه همه چیز دست به دست  هم داده که نشود ما فردا برویم کوه ...

ماشین بیچاره مان را که چیزیش هم نبود بد بخت و داشت مثل ماشین های دیگر فقط یک کمی پر سر و صدا تر از بقیه با کمی جیر جیر و کمی سوت و اندکی تلق تولوق راه می رفت را یکشنبه گذاشتیم تعمیر گاه.

آقای تعمیر گاه اولش گفت سه شنبه آماده میشود . بعدش سه شنبه گفت چهارشنبه آماده می شود. چهارشنبه شد و گفت ساعت چهار بعد از ظهر آماده می شود. و گفتیم چقدر خرجش شده گفت نهصد تومن. چهارشنبه ساعت چهار بعد از ظهر رفتیم که بگیریم که ساعت چهار بعد از ظهر کشیده شد تا هفت شب. نهصد هزار تومن هم کشیده شد تا یک میلیون و چهل و پنج هزار تومن و یک خروار چیز هایش را عوض کرده بودند و خلاصه دلمان خوش بود که دیگر آنچنان رو به راه شده که گویی ماشین را از کمپانی تحویل گرفته باشیم.

خوش  و خرم راه افتادیم و گوش سپردیم به صدای حرکت سرحال ماشینی که دیگر نه جیر جیر می کرد و نه تلق تولوق...  ده دقیقه نرفته توی اتوبان به پت پت افتاده و سپس خاموش شد و ساعت ده شب با سلام و صلوات رسید خانه که دیگر از اینجا جم نخورد تا آقای تعمیر گاه بیاید همینجا درستش کند چون انگار شلنگ بنزینش پاره شده.

من خودم را از تک و تا نیانداختم و گفتم ماشین می خوایم چکار؟ مگه ما پا نداریم؟ خب با اتوبوس و تاکسی می ریم کوه. مگه جوونیامون چجوری می رفتیم؟ ولی خب می دانم که اگر پنجشنبه صبح را از دست بدهیم تعمیر ماشین می افتد به شنبه و هزار دردسر دیگر...

از طرفی فردا آخرین مهلت ثبت نام نوین توی کلاس های روبوکاپ است. و هزینه اش هم لامصب صد هزار تومان است که صبح اول صبح باید رفت بانک و صبح دوم صبح باید رفت پژوهشکده برای ثبت نام.

یعنی که خودم را الان که ساعت یازده شب است باید از تک و تا بیاندازم و قبول کنم که فردا نمی شود رفت کوه.

.

اینکه نوشتم چهارشنبه به روایت دو جریانش این ست که چهارشنبه یک روایت دیگر هم دارد که سرجای خودش خواهد آمد.

+ کتا ; ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٢٩
comment نظرات ()

13-14

870814

13

نه و بیست دقیقه ی صبح است. بین ثانیه ها بلاتکلیف ایستاده ام. ذهنم را فکر مادر مشغول کرده. سارا خانم از صبح فردا تا حدود یک هفته می رود مرخصی. من باید بروم پیش مادر. چهار شنبه - پنجشنبه - جمعه - شنبه - یکشنبه - دوشنبه و شاید هم سه شنبه .

اگر تابستان بود مشکلی نبود اما با وجود مدرسه نوین و مسولیت رفت و آمد و صبحانه و نهار و کلاس پیانو و کلاس زبان که من نمی توانم همه ی این بار را بر دوش حمید بیاندازم. یعنی اصلن خود او هم اگر بخواهد نمی تواند توی این ترافیک وحشتناک هم به کار های خودش برسد و هم به سرویس و خدماتی که نوین لازم دارد.

فکر کنم باید کمی بروم آنجا و کمی هم مادر را بیاورم اینجا. تا ببینیم چه پیش خواهد آمد.

شاتل گفت ظرف 3-4 روز آینده خط ما آماده خواهد شد. خوشبین که باشم می شود شنبه.

 

14

 توی راه پستخانه، هوای لطیف بعد از باران شادم کرد.

این کلمه ی "شاد" را دست کم نگیرید. مدت ها بود توی دلم اینگونه احساس شادی نکرده بودم.

با خودم گفتم : چه چیزی فرق کرد مگر ناگهان که چنین حسی ریخت توی دلم؟ کدام مشکل حل یا کدام نگرانی بر طرف شد که احساس شادی کردم؟

و پاسخ دادم : هیچ! ... تنها تنفس هوای تازه شاید به یادم انداخت که زنده ام و هنوز می توانم برای حل مشکلات دنبال راه بگردم...

 

+ کتا ; ٧:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٢٩
comment نظرات ()

10-11-12

 

870809

دهمین نوشته

دیری نمانده تا ریختن برگ ها. بر باد رفتن برگ های خزان مرا یاد برگ های آخر این دفتر می اندازد که با نوشته های من بر باد می روند !  ... چند برگ مانده از این دفتر؟ نمی دانم! نمی خواهم هم که بشمارم. می گذارم این حساب را بی سر و صدا پیش خودشان نگه دارند.

 

یازدهمین نوشته

870812

امروز صبح همراه نوین صبحانه خوردیم و او را رساندیم مدرسه و بعد با حمید رفتیم بانک. توی تهران اگر کسی کار بانکی دارد و در ضمن می خواهد از بقیه ی روزش هم استفاده کند تنها چاره اش اینست که ساعت هفت و نیم دم در بانک باشد چون اگر دیر تر شود آنقدر شلوغ خواهد بود که تا ظهر را از بین خواهد برد و بعد از ظهر هم آدم انقدر خسته است و انقدر اعصابش به هم ریخته که هیچ کاری نمی تواند بکند! بعد از کار بانکی مان رفتیم شرکت. این قسمتش خیلی خوب بود چون مثل تشنه هایی که به آب برسند من رفتم توی اینترنت و سراغ اعتیاد وبلاگ خوانی و یک پست هم برای خالی نبودن عریضه نوشتم. با اینکه اینترنت شرکت ذغالسنگی است و در واقع کار با آن بسیار بسیار حوصله می خواهد اما چون دلم برای وبلاگ های دوستان خیلی تنگ شده بود بهم خوش گذشت. برای بعضی ها نشد کامنت بنویسم مثل آیدین. بعضی جاها هم که خیلی دلم می خواست می رسیدم بروم , نرسیدم مثل وبلاگ تازه ی آلن. از بسیاری از دوستانی که لطف کرده بودند و کامنت گذاشته بودند و نشد به وبلاگ های همه شان توی آن فرصت محدود سر بزنم سپاسگزار و شرمنده ام. این ای دی اس الم که بیاید به حول و قوه الهی جبران می کنم.

امروز خبر دار شدیم مادر امیر عباس هم فوت کرده اند. بهش تلفنی تسلیت گفتیم.کسی توی دلم هی می پرسد:  این روز ها چرا مرگ این همه پرکار شده؟ ... تا حدود ساعت یک شرکت بودم و بعد آمدم سوی خانه. سر راه رفتم یک سون آپ  به علاوه ی یک شیشه عسل و چهار تا کره و یک مقدار جعفری و یک بسته پاستل خرسی هاریبو (برای دل خودم) و یک بسته جوی پرک شده برای سوپ جو و یک بسته دستمال خریدم و این ها شد پانزده هزار تومان. یک عسل معمولی خریدم که یک کیلویش شش هزار تومان بود. عسل های دیگری بود که یک کیلویش ده هزار تومان و دوازده هزار تومان بود و آدم فرقش را هم نمی فهمد در چیست و اینکه آیا راست می گویند که آنها عسل های بهتری هستند یا نه...

دیروز باز به ناگاه دچار طپش قلب شدید شدم. یک مقدار نگران حال لادن هستم. برای مراسم هفتم هما خانم که آمده بود حالش خوب نبود. هیجان زده و بی قرار بود. یکشب هم چند ساعت آمد خانه ما که بد تر هم شده بود. جمعه ظهر برگشت مشهد. از وقتی رفته موبایلش هم خاموش است و من دیگر هیچ خبری از او ندارم. امروز زنگ زدم به یکی از دختر عمو هایم که خواهر هایش مشهد هستند که شاید بتوانند خبری از حال خواهرم برایم بیاورند... 

 

دوازدهمین نوشته

870813

یک روز سرد و ابری است که حوصله ی هر کاری را از من گرفته. می خواستم بروم پستخانه. گفتند پستخانه سید خندان را بسته اند یا به جای دیگر منتقل کرده اند. می خواستم بروم ببینم اینجا نزدیک ترین دفتر پستی کجاست و نرفتم. کمی گردگیری کردم اما نمی دانم چرا خیلی زود خسته شدم. هنوز بر نیمی از خانه خاک نشسته.

 با خودم گفتم:" باقی چیز ها به کنار، خودت می خواهی چه کنی ؟" نگاهم افتاد به کلکسیون فیلم های کیارستمی. فیلم "باد ما را با خود خواهد برد" را برداشتم و نشستم به تماشا. تا الان که روی دقیقه ی سی و یکم نگه اش داشته ام سه بار مجبور شدم از جا بر خیزم. بار اول به خاطر تلفن اول هاله بود که نیم ساعت بی خودی احوالپرسی کرد و در حقیقت خبر سرماخوردگی سخت ِ مادرش را داد و گفت که خودش هم دارد سرما می خورد و دست تنها است که نمی دانم یعنی از من تقاضای کمک داشت یا فقط می خواست گزارش احوال بدهد. بار دوم به خاطر تلفن بهار بود و درباره کار با موضوع بیمارستان حرف زد. بعد از تلفن  بهار من زنگ زدم به حمید و بعد که آمدم دوباره ادامه فیلم را ببینم زنگ در را زدند و بار سوم رفتم در را باز کردم که دیدم  برای رفع ایراد سرویس ها آمده اند و  حالا لوله کش ها توی حمام و دستشویی مشغول کار هستند.

فیلم یک جوری است که من حس می کنم خود دنیای حقیقی هم جزو همین فیلم است. سلام گفتن به لوله کش ها، تماشای کار کردنشان، زدن سیفون و خیره ماندن به گردش آب توی کاسه توالت، تماشای جوراب های سوراخشان...

فعلن که لوله کش ها هستند و نمی شود ادامه فیلم را دید. بعد باید فکر نهار باشم. بعد باید بروم دم مدرسه دنبال نوین. بعد حدود سه میرسیم به خانه. یادم باشد خانه مادر هم نان می خواهند. پس بعد از نهار باید بروم دنبال نان خریدن و رفتن به خانه مادر. عصر ها دیگر هوا زود تاریک می شود. چشم به هم بزنیم شب شده.

پی نوشت: شب دخترعمویم زنگ زد و گفت از حال لادن خبر گرفته. داروهای خواب آورش را زیاد کرده اند و فعلن هیچ تلفنی را جواب نمی دهند...

 

 

+ کتا ; ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٢۸
comment نظرات ()

9

نهمین نوشته

870809

پنجشنبه ی دوم

 برسفره ی صبحانه ی امروز، نان و پنیر و گردو  بود و  ما همسفره ی سکوت کوهپایه شده بودیم که امروز  هم پنجشنبه بود.

هوا سرد تر از هفته ی پیش بود. اما راه، دست ِ ما را در دست گرفته بود و دستش گرم ِ گرم بود... و درختهای سرخ سر رشته ی نگاه را می کشیدند سمت تماشایی ترین لحظه های پاییز.   بر قله ها برف نازکی نشسته  بود و هوا  مثل پرواز سبک بود .  در بازگشت، پرنده شدیم از فراز درخت ها تا دلشان و بعد تر تا زمین.

.

عجیب است که سکوت گاهی در سراشیبی کوه همراهت می شود و تا توی اتاق خانه هم مثل یک رایحه ی خوش پیرامونت می ماند. الان حس می کنم توی حجمی از سکوت شناور هستم و این فضای پیرامونی آنقدر محکم و قوی ست که هیچ گزندی نمی تواند از آن عبور کند تا برسد به من.

.

 پی نوشت : خواندنی روزانه

+ کتا ; ٩:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٢٧
comment نظرات ()

6-7-8

ششمین نوشته

870806

دوشنبه

اینکه چطور سکوت می کنم را خودم هم نمی دانم!

قرار بود روی کمک من حساب نشود. باز کار به ثانیه ی آخر که می رسد می خواهند مسولیت بسپرند بهم. نمی شود که. می گوید فردا بیا کمک. من اصولن با شرکت کردن در مسابقه مخالفم. بار ها تجربه کرده ایم: کار همیشه به دقیقه ی نود می کشد. مخارج زیادی را برای دل حمید متحمل می شویم  به اضافه ی اینکه بار استرس ِ سنگین ِ رسیدن یا نرسیدن کار تا ساعت پنج بعد از ظهر روز موعود را هم به قلبمان تحمیل می کنیم و  درنهایت باز هم آنهایی رتبه می آورند که از تولیدات کارخانجات برگزار کنندگان مسابقه مثل سوپرپایپ یا بهریزان استفاده کرده باشند!

سال هاست که همین طور است. جوان تر که بودم قلبم طاقت این استرس ها را داشت اما الان یک نگرانی کوچک هم ضربان قلبم را تا بالای صد می رساند. از همین امروز دارم حرص کار فردا را می خورم. گفتم می آیم اما ضربان قلبم از همین الان رفته بالا. رفت بیرون در را هم به هم کوبید و درفاصله ی زمانی ِ دری که هنوز به چهار چوب نرسیده بود گفت: اصلن نمی خوام بیای!

.

من پیش تر گفته بودم که برای کار مسابقه روی من حساب نکند. به گمان خودم این حق را بدست آورده بودم که خودم را از این کار بی حاصل پر استرس رهانیده باشم. اما هر بار باید برای همین حق کوچک که خیال می کنم دارمش بجنگم و پیروز هم نشوم!

 

 870807

هفتمین نوشته

سه شنبه

سارا خانم گفت لادن در راه است. برای مراسم هفتم هما خانم می آید. گفت می رود خانه مادر. توی دلم مخاطب درونی پوز خند می زند: " باید خبر ها را از او (ساراخانم) بگیری!" . بهش گفتم خب زن برادرم رفته بود آنجا و خبر ها را به او داده بود! مخاطب درونی بیشتر بهم خندید و رفت.

احساس کنده شدن می کنم. احساس دوری می کنم. مثل برگی که از درختی جدا شده باشد و خودش را به باد بسپرد. چشم می بندم و می گویم بگذار باد هر جا که خواست برود...

دور شده ام . این را حس می کنم و یک حسی در من هست که بدم نمی آید دور تر هم باشم. می خواهم از اینکه رشته های ظاهر مرابه دیگران بچسباند بگریزم. بگسلم. پاره کنم.  و یک فکر اینکه اگر همه چیز جای خودش بود چه خوب بود. اگر واقعیت دقیقن تصویر ِ واژه بود... اگر "خواهر" تصویر واژه ی خودش بود، "برادر" تصویر واژه ی خودش. اگر لبخند تصویر ِ واژه ی خودش بود ...

 

لبخندی می شوم

بر لب های امشب، آمدنت را

لبخندی که

تصویر ِ واژه ی خودش

نیست

 

  هشتمین نوشته

سه و دوازده دقیقه

چهارشنبه هشتم آبان

 

هفتم هما خانم بود. رفتیم بهشت زهرا. من و نسرین با مترو رفتیم و برگشتیم. لادن هم از مشهد آمده بود. نگرانش شدم باز. بیش تر از معمول هیجان زده بود.

پر از حرف ها و کارهای عجیب بود. وقت ِ سلام به عمه جان گفته بود : "دلم خیلی می خواست بیام تهران، حتی به قیمت مرگ هما خانم!" و آنجا آنها که شنیده بودند با چشم های گرد به هم نگاه کرده بودند. وقتی هم که ما برای مراسم دور مزار هما خانم حلقه زده بودیم او رفته بود سر مزار یک غریبه و کنار زن غریبه ای که مویه می کرد نشسته بود و بقیه زیر چشمی نگاهش می کردند...

تو بهشت زهرا گذارم تا پیش از درگذشت هما خانم به این قطعه های جدید نیافتاده بود. قبر های آماده که به سرعت پر می شوند. راننده تاکسی بهشت زهرا می گفت روزی صد و هشتاد نفر در بهشت زهرا پذیرش می شوند.

 توی قطعه های جدید از گل و باغچه خبری نیست. تنها حکایت خاک است و خاک. رویارویی بی پرده ی انسان و مرگ. بوی اجساد هم از زیر خاک پیروزمندانه بیرون می آید. ساعت به ساعت قبر های آماده پر می شوند. آنجا انگار آدم به راستی به ته ته دنیا می رسد. آخر دنیا همانجاست. نه توی قطعه های گران قیمت بهشت زهرا، نه توی هیچ گورستان دیگری. آخر دنیا همین قطعه های تازه ی بهشت زهراست. راننده تاکسی می گفت روزی پانزده تا جسد بی نام و نشان هم توی همین قطعه های آخر دنیا به خاک می سپرند.

 

 

+ کتا ; ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٢٦
comment نظرات ()

پنجمین نوشته

 

870805

شبیه دفتر خاطرات

دلم برای خودم تنگ شده. چرا هیچ کجا نیستم؟ امروز چه روزی بود؟ من کجا بودم چه کردم؟ دلم می خواهد مثل دفتر خاطرات بچگی بنویسم:" صبح ساعت شش بیدار شدم."  در بچگی می نوشتم:" دست و رو شستم" اما خیلی وقت است که صبح ها آب به صورتم نمی زنم. نمی دانم چرا صبح اول صبح دوست ندارم صورتم خیس شود! پس درباره دست و رو شستم نمی نویسم. چای دم کردم چون کتری را از شب روی شعله ی کم می گذاریم و آب جوش است. بعدش  رفتم توی تخت نوین دراز کشیدم تا شکر خواب صبحدم از سرم بپرد و با چشم های نیمه باز او را نگاه می کردم که داشت برای رفتن به مدرسه آماده می شد.  کم کم بیدار شدم و هوا ابر بود. نوین صبحانه خورد و من زود تر از او رفتم پایین و وقتی راه افتادیم ساعت شش و پنجاه و هفت دقیقه بود. راه هر روزه ی مدرسه و برگشت. آها ! امروز تکه ی آخر را از یک راه دیگر برگشتم و البته آخرش پشیمان شدم.

خانه که رسیدم با حمید صبحانه خوردیم. برنج ریختم توی پلوپز و مرغ بار گذاشتم تا ساعت هشت و نیم که خاموشش کردم  و با هم رفتیم شرکت. حوصله ی هیچ کار کردن نداشتم. چند تا کار کوچک بود که از تصور اینکه شروع کنم به انجام دادنش هم حالم بد می شد. رفته بودم چه کنم؟ رفته بودم که تا ظهر که همکارمان خودش را از دانشگاه می رساند به شرکت، چراغ آنجا را روشن نگه دارم چون حمید می خواست برود وزارت امور خارجه برای گرفتن تائیدیه وکالت نامه دایی. توی این فاصله سعی کردم با اینترنت ذغالی شرکت گشتی توی نت بزنم که واقعن عذاب آور بود. برای چند نفر کامنت نوشتم و جانم به لبم رسید. آنها که من روز ِ ... (راستی امروز چند شنبه بود؟) ... یکشنبه پنجم آبان و یا بار پیش که نمی دانم چه روزی بود اما باز هم از توی شرکت به نت وصل شده بودم برایشان کامنت نوشتم بدانند که خاطرشان برایم خیلی عزیز بوده. :)

(نوشتن اینها چه ارزشی دارد؟ به چه درد می خورد؟) ... بعدش آقای همکارمان آمد و خیلی عذر خواهی کرد که دیرآمده.( ما هم با این کارمند هایمان!) بعدش ... (نمی دانم چرا دلم می خواهد هی بنویسم بعدش!) من و حمید آمدیم سوی خانه. حمید رفت پیش مهندس الف که هنوز مشغول انجام کار های برق ساختمان است.  من هم به ادامه ی آشپزی پرداختم. توی مرغ، فلفل سبز و هویج و سیب زمینی ریختم. پلوپز را روشن کردم. سالاد درست کردم. یکی دو تا تلفن شد. مثلن امیر عباس از کانادا زنگ زد و گفت که آپارتمانش را سعی کنیم به فروش برسانیم.

اینجا ی نوشته که رسیدم سهیلک ِ من زنگ زد و کلی با هم حرف زدیم. و مثل همیشه ی خودمان چه دوست بودیم چه صمیمی...مرا برد روی ابرهای دوستی...

الان ساعت نه و نیم شب شده. من قول میدهم بقیه ی روز را از بعد از تلفن امیر عباس به یاد بیاورم و فردا که خوابم نمی آمد بنویسم! 

Yawn...

خب الان فردا است. مغزم کمکم نمی کند که جزئیات را به یاد بیاورم. بعد از تلفن امیر عباس ...

...داشت باران می بارید. هوا یکهو سرد شده بود. قرار بود نوین خودش از مدرسه بیاید و فکر کردم چون صبح هوا خوب بود نه کاپشن برده نه چتر دارد. تصمیم گرفتم بروم دنبالش. مانتو روسری پوشیدم و رفتم دم آسانسور. آسانسور توی طبقه سه بود و انگار داشتند ازش بار پیاده می کردند. صدای حمید و آقای طبقه سه غربی هم می آمد. بعد حمید از پله ها این دو طبقه را بالا آمد و با هم رفتیم دنبال نوین که او هم چون نمی دانست ما می رویم دنبالش از راه دیگری آمده بود و سه ربع ساعت معطل شدیم و پیدایش نکردیم. 

 توی راه برگشت به حمید گفتم :" خدا آدمو خیط نکنه! " حمید گفت:" حالا خیط هم می کنه باز شوهرش یکی باشه مثل من که زیاد مسخرش نکنه!" من گفتم: " تو خودت جزو خیط شدگانی الان! " بعد بحث درباره اینکه او جزو خیط شدگان هست یا نیست ادامه پیدا کرد. چون او قبول نمی کرد که جزو خیط شدگان باشد! دم خانه که رسیدیم نوین هم داشت از سرکوچه می آمد. رفتم بغلش کردم و ماجرا را برایش گفتم. بعدش با هم رفتیم بالا و نهار خوردیم.

مجلس ختم هما خانم از ساعت سه و نیم تا پنج بود و ما ساعت سه و نیم هنوز توی خانه بودیم. بعد از نهار با عجله حاضر شدیم و رفتیم ختم. توی مجلس ختم زن برادم آمد کنارم نشست و تمام مدت حرف زد. نمی دانم چرا حوصله ی گوش دادن به حرف هایش را نداشتم. من فقط سر تکان میدادم و یک جوری انگار حواسم را داده بودم به سخنران مجلس! در حالیکه حرف های او را هم گوش نمی دادم. در واقع چشم دوخته بودم به صفحه ی بزرگ ال سی دی که داشت قسمت مردانه را نشان میداد و دنبال چهره های آشنا می گشتم! بعد از مجلس هم هر چه صبر کردم که زن برادرم خداحافظی کند و زود تر برود نرفت. آخرش خودم خداحافظی کردم و تند رفتم بیرون. توی راه دیدم پسر عمویم فرید برادرم را کشیده یک کنار و دارد با او صحبت می کند. شب قبل که خانه ی آنها بودیم دختر عمویم بهم گفته بود که فرید گفته این مدت بار ها خواب پدرم را دیده و در خواب دیده که پدرم به شدت از دست برادرم عصبانی بوده! و قصد داشت که این را بهش بگوید! با خودم فکر کردم احتمالن تحت تاثیر سریال روز حسرت این خواب ها را می بیند!

بعدش من و حمید سوار ماشین شدیم و او می خواست برود شرکت چون برای کار مسابقه با یکی از همکاران قرار داشت . اوج ساعت ترافیک بود. گفتم "تو ماشین را بردار برو شرکت من با تاکسی می روم خانه" که قبول نکرد و آمد تا دم خانه مرا رساند و بعد رفت شرکت.

بعدش بعد از سلام و احوالپرسی با نوین و شستن ظرف های نهار آمدم نشستم سر کامپیوتر و این متن را شروع کردم تا وقتی که سهیلا زنگ زد.

در آن فاصله تا نه و نیم شب چکار کردم؟ چیزی یادم نمی آید. نه با کسی تلفنی حرف زدم. نه تلویزیون تماشا کردم. نه کتاب خواندم. فکر کنم آشپزخانه را مرتب کردم. یک چیزی یادم آمد و آن اینکه در قابلمه که شیشه ای است را گرفته بودم جلوی صورتم و دسته ی دراز درقابلمه جای دماغم قرار گرفته بود و نوین داشت بهم می خندید. من هم برای اینکه خنده اش را تکمیل کنم مثل فین کردن دو انگشتم را گرفتم به نوک دسته ی در قابلمه که جای دماغم بود و ادای فین کردن در آوردم و نوین بیشتر خندید. بعد رفتم توی آیینه خودم را در این حالت نگاه کردم که ببینم چه شکلی شده ام. با مزه بود. بعد در قابلمه را دادم به نوین که ببینم او چه قیافه ای می شود!

شب هر چه منتظر شدیم حمید نیامد. ما مسواک نزده خوابمان برد و حمید صبح گفت یک و نیم بامداد رسیده خانه.

 

+ کتا ; ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٢٥
comment نظرات ()

سومین و چهارمین

 

870803

سومین نوشته

جمعه است. روز تدفین هما خانم. ساعت یازده و نیم است. توی مترو در راه بهشت زهرا هستم. کاری ندارم. فکری هم. هر چند گاه یکبار تابلوی مسیر مترو و نام ایستگاه ها را نگاه می کنم : شوش - ترمینال جنوب - علی آباد - ... بعد نامجو توی ذهنم می خواند: " شهر کلان که روزی / علی آباد بود... "

.

تاراج ِ باد را

مانده ام

مبهوت ِ تماشای سکوتت

درخت!

 .

چهارمین نوشته

870805

بیرون پنجره باران می بارد. دلم را می برد تا روز هایی خیس که نمی دانم کجای ذهنم گم شده اند. می خواهم چیزی بنویسم که نمی دانم چیست.

بیرون پنجره

باران می بارد و روز

از صدای پرندگان

خالیست

.

+ کتا ; ٩:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٢٤
comment نظرات ()

دومین نوشته

870802

پنجشنبه ی اول

خسته ی خوبی هستم و می دانم که از اثر کوه ِ امروز صبح است این ملایمت خستگی.

 با خودم قرار گذاشته ام تا جایی که هوا اجازه دهد، هر پنجشنبه صبح را بروم کوه و این چند روزه هی توی ذهنم شعر نرودا را مرور کرده ام که :" به آرامی مردن آغاز می کنی اگر... "

و البرز مثل همیشه خوب بود و عظیم بود و دست و دل باز بود و تا می توانست، مهربانی می کرد به رهگذران ... ما را با دست هایی پر از خورشید و انجیر و گلابی ِ دِهِ "کارا" و سهمی هم از آرامش کوه باز گرداند.

.

دیروز کم سر و صدا ترین تولد نوین بود. حتی توی وبلاگ هم نگفتم. کسانی که به یادش بودند: عمه جان- هاله- معصومه - دلارام-دلارا- لادن-عمه یاسی و شقایق. شاید کسانی هم برایش ای میل زده باشند که من چون به اینترنت دسترسی ندارم ندیده باشم... برایش مجموعه داستان های کوتاه رولد دال را گرفتم که نشر مرکز توی چهار جلد منتشر کرده. بعد معلوم شد بسیاری از این داستان ها را نشر کاروان با ترجمه ی دیگری توی کتاب "داستان های نامنتظره" پیش تر چاپ کرده بود که نوین آنها را خوانده بود ...

عصر یک کیک خریدیم و سه نفری با چای خوردیم. بعد رفتیم بیرون و برایش یک ساعت هم خریدیم.

.

امروز خبر درگذشت هما خانم  (زن عمویم) هم رسید. فردا او را به دست خاک می سپارند. دلم می گیرد از به یاد آوردن مظلومیت این آخر سری هایش ...

.

توی درکه یک نفر را دیدم که نمی دانم چرا فکر کردم او می تواند غزل باشد. 

.

 

+ کتا ; ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٢۳
comment نظرات ()

یک نفس عمیق - بعد سلام بعد هم یکمین نوشته!

 

سلام!

چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود...

.

یادداشت های این روز های نبوده رو باید تحمل کنین دیگه. من که نمی تونم ننویسم. نمی تونم هم زمان رو جا به جا کنم. می تونم؟ ...

.

 

 یکمین نوشته

870730

یک

سی ام مهر است. ساعت نه و سی و شش دقیقه ی صبح است. دیشب کامپیوتر را از خانه مادر آوردیم خانه خودمان. امروز قرار است از شرکت شاتل بیایند برای امضای قرارداد ِ خدمات سه ماهه ای دی اس ال. برای همین است که امروز نرفته ام سرکار.

راستش من نمی دانم تا چه حد آن فکر استفاده ی اشتراکی از ای دی اس ال که به لبم لبخند و به چشمم برق آورده بود ممکن است عملی باشد و از بابت قیمت بالای این قرارداد همچنان خودم را سرزنش می کنم. هزینه ی زندگی در تهران بطور ناگهانی خیلی بالا رفته و مقدار پولی که توی بانک است به سرعت دارد خالی می شود. در چنین شرایطی باید از هرگونه هزینه اضافی جلوگیری کرد. این را می دانم. با این حال شانه بالا می اندازم و فکر می کنم بدون اینترنت چطور می شود روزگار گذراند؟! نمی شود که !

کامپیوتر را فعلن توی اتاق نوین گذاشته ایم. برای این کار مجبور شدیم میزش را که با زاویه چهل و پنج درجه وسط اتاق و پشت به کتابخانه اش بود را رو به دیوار بچرخانیم که البته بد هم نشد. نمی دانم چرا از اول میز را همینطور نگذاشته بودیم!

دو 

صبح ساعت شش بیدار شده ام. مثل هر روز بلافاصله بعد از بیدار شدن، رفته ام از پنجره ته سالن سرم را بیرون برده ام که ببینم دماوند سر جای خودش هست یا نه! - چون تنها وقتی که می شود دید دماوند سرجای خودش هست یا نه همین صبح زود است و ظرف دو ساعت، غبار ِ بالای شهر آنقدر زیاد می شود که نمی شود این را فهمید!! - خورشید هنوز بیرون نیامده بود و دماوند هم سر جای خودش بود. هوای خنک سحرگاه ِ آخر مهر ماهی توی صورتم خورد و خواب از سرم پراند. بعد چای دم کرده ام و  ساعت شش و نیم، چای صبحانه نوین را ریخته ام.

ساعت پنج دقیقه به هفت رفته ام ماشین را از پارکینگ بیرون آورده ام و تا نوین آمده سوار شده ساعت شده بوده یک دقیقه به هفت. هفت و چهارده دقیقه او را کنار مدرسه پیاده کرده ام و ایستاده ام  مثل هر روز پنجاه قدم باقیمانده تا مدرسه را نگاهش کرده ام. و او ده قدم به ده قدم برگشته و بهم لبخند زده و من توی دلم هر ده  قدم به ده  قدم قربان صدقه اش رفته ام.

 هفت و بیست و هشت دقیقه در بانک پارسیان درروس بوده ام و دویست هزار تومان پول گرفته ام که امروز بین ساعت یک تا چهار بعد از ظهر، صد و پنجاه هزار تومانش را بابت قرار داد ای دی اس ال بدهم برود و نزدیک ساعت هشت بود که برای پرداخت قبض های تلفن توی بانک ملی میدان جوانان بودم. بعدش رفته ام از قبض پرداخت شده کپی بگیرم که دکان فتوکپی بسته بوده. خانه که رسیده ام هشت و ده دقیقه بوده و حمید نشسته بوده منتظر من که برگردم و با هم صبحانه بخوریم.

سه

حالا باید بروم مرغ بخرم. و دوباره هم بروم در  ِ دکان ِ فتوکپی که از قبض تلفن کپی بگیرم. بعد بیایم نهار رو به راه کنم. خانه را گرد گیری کنم. یک مقدار لباس بریزم توی ماشین لباسشویی. شکافتگی شلوار نوین را بدوزم. و بنشینم منتظر فاصله ی بین ساعت یک تا چهار که قرار است از طرف شرکت شاتل برای قرار داد بیایند.

چهار

می دانم که کار های ذکر شده در شماره چهار را باید بکنم اما از خودم می ترسم. فکر می کنم ممکن است بنشینم "صید قزل آلا در آمریکا " را دست بگیرم و زمین نگذارمش!  

+ کتا ; ٤:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٢٢
comment نظرات ()

برای اینکه زمان را جا به جا نکرده باشم !!

من اینجا هستم. پشت ثانیه ها گاه هم پشت پلک های شما. دلم هم همین جاست. اگر نبود وقت طلوع به کوه های شرق نگاه کنید. بطور حتم آنجاست. راستی یک خبر خوب اینکه از پنجره های جنوبی این خانه افق ِ شرق، اجازه ی تماشای طلوع را می دهد...

یک گوشه ی همین روز ها  نشسته ام به انتظار مجالی که از آن منست و هنوز در دستم نیست.- می بینی آدم از بی مسئولیتی روزها چقدر گاهی دلش می گیرد؟...- توی این انتظار، در رفت و آمد می گذرم: میان ابر ها میان قطره های باران. وقتی که سردم می شود کنار بخاری وقتی که چشم می بندم روی بخار چای داغ...

 دلم می خواهد چند کلمه بنویسم اینجا اما نمی دانم چرا حس می کنم اگر اینجا از ثانیه های حال بنویسم زمان را جا به جا کرده ام! مدتی روز ها را نوشتم. هر روز جای خودش.  بعد دلم تنگ شد برای اینجا. در حقیقت خسته شدم از انتظار کشیدن... چند روز است که چیزی هم جای دیگری ننوشته ام.  شاید یک چرت بخوایم تا ای دی اس الم بیاید بیدارم کند...

 درباره خط ای دی اس ال به من گفته بودند حدود یک هفته - ده روز ... الان روز دوازدهم است و هنوز خبری نیست...

 

توضیح: این خطوط را برای اینکه زمان را جا به جا نکرده باشم، با رنگ سفید نوشتم که بشود ندیده شان گرفت!

 

این قطعه را یکبار اینجا نوشته بودم یعد نمی دانم چرا حذفش کردم. رضای عزیز توی کامنت ها دوباره برایم نوشته. من هم چون انگار جایش همین جا بود می گذارمش آخر همین پست.

 

سلاحم را
بر زمین گذاشته ام

باقی راه
هراسی م همراه نیست
         - همراهت نباشد-
                       دشمن!

 

 

+ کتا ; ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۱٢
comment نظرات ()

از جنس هیچ

یک:

میان دفتر ِ روز یادداشت هایی دارم. از سر حضور. از سر دلتنگی. برای اینکه گفته باشم هستم. هستم هنوز میان ثانیه ها، میان کلمات و گفته باشم آشنا هستم. غریبه نیستم.

میان دفتر  ِ روز ...یادداشت هایی دارم از سر حضور از جنس هیچ.

دو :

مثل یک مجسمه سنگی که بر سنگی نشسته باشد و یک دفتر چه ی سنگی در دست چپش باشد و پای سنگی راستش را روی پای سنگی چپش انداخته باشد و یک خودکار سنگ هم در دست راستش باشد و همینطور چشم سنگی اش را فکورانه دوخته باشد به نوک قلم سنگی اش، ...

مدت هاست نشسته ام !

سه:

با مداد ِ کمرنگ

طرحی کشیده ام بر صفحه ی خاطرم از روز های بعد ...

توی بساطم  اما دیگر هیچ

رنگ ندارم

.

 

+ کتا ; ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۱
comment نظرات ()