آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

باز هم ای دی اس ال!

چه مکافاتی شده این ای دی اس ال گرفتن برای خانه جدید! پارس آنلاین که دو ماه است هی می گوید پورت خالی برای آن منطقه ندارد. زنگ زدم شاتل می گوید برای اشخاص حقیقی ندارد برای اشخاص حقوقی دارد. گفت اگر شرکت ثبت شده دارید به نام شرکت بگیرید. من هم خوشحال گفتم باشه!

گفت ولی با سرعت ٢۵۶ و ماهیانه ۴۵ هزار تومان هزینه ! ... خب به پارس آنلاین بیچاره دارم ماهی ١۵ هزار تومان می دهم این یعنی سه برابر! اما چاره چیست؟ من پشت تلفن قبول کردم. حالا یک احساس بدی دارم.

ولی همین الان، درست در فاصله ی بین پاراگراف قبلی و این پاراگراف که انگشت هایم همینطور با همان احساس بد معطل روی کی بورد مانده بودند, یکهو  یک فکر خوبی به ذهنم رسید و آن اینکه در آینده ی نزدیک مودم وایر لس به خرج همه ده واحد بگیریم و این ماهی ۴۵ هزار تومان را تقسیم بر ده کنیم و این خط ای دی اس ال را در اختیار هر ده واحد هم بگذاریم که در آن صورت می شود ماهیانه چهار هزار و پانصد تومان! خب از این فکر لبخندی بر لبم نشسته و چشم هایم برق شیطنت می زند!

+ کتا ; ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٢٩
comment نظرات ()

راه سر خط کدام طرفی است؟

 

مثل "تمام" شده ام. احساس بدیست. احساسی که روز بعد از دفاعیه هم داشتم. انگار نقطه را که می گذارم، سر خط آمدن را بلد نیستم.

مخاطب درونی نیست که نگاهش کنم ببینم چه پیشنهادی دارد. نمی دانم کجا رفته. انگار از وقتی که رفته دل من بی خود بی جهت بیشتر می گیرد. یعنی کجا رفته ؟ کی بر می گردد؟...

 

پی نوشت یک: امروز یک عکاس حرفه ای آمده بود از خانه ما عکس بگیرد و صد ثانیه فیلم بسازد برای مسابقه معمار. تا هشتم آبان فرصت هست که مدارک مسابقه را تحویل بدهیم.

پی نوشت دو: این هفته ساراخانم نرفت مرخصی و من در نتیجه این آخر هفته نیامدم پیش مادر بمانم. این شد که اینتر نت خونم افتاده پایین.

پی نوشت سه: امروز تولد نگاه بانو بود انگار... تولدش مبارک!

پی نوشت چهار :  ساعت هفت شده. هوا تاریک است.

پی نوشت پنج: دارم در رویای بابل براتیگان را می خوانم. دوستش دارم درحالیکه نمی فهمم چرا!

پی نوشت شش : ملالی نیست. ... چی بود؟ جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند؟ ...

پی نوشت هفت: اینم فکرمو مشغول کرده بی بی جون : نمی شد با شیشه ی باز برم. باید پیاده می شدم...

پی نوشت هشت: گاهی که این گاه ها چیزی حدود یک صدم ثانیه طول می کشند حس عجیبی دارم که نمی فهمم کی هستم و کجا هستم.بخصوص اگر روی نقطه باشم که راه سر خط را بکلی گم می کنم...

پی نوشت نه: پی نوشت دهی در کار نیست.

+ کتا ; ٧:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٢٦
comment نظرات ()

پنج دقیقه

دو و بیست دقیقه ی بعد از ظهر است . (از همینجا همیشه آغاز می کنم:لحظه ای که در آنم)

 و نشسته ام توی حصار ماشینی که پنجره ی سمت جوی آب آن باز است و صدای آب می آید و کلماتش چه مفهوم،‌ ..چه رسا! و در دیدگاهم چنار هایی که درس رنگ می آموزند سر کلاس پاییز و رهگذرانی چندی پیر،‌چندی جوان،‌ و کلماتی که سال هاست توی ذهنم ردیف می شوند بی آنکه بدانند چرا. کلماتی که تنها هستند و به بودن بیهوده ی خودشان قناعت دارند.

ساعت دو و بیست و پنج دقیقه بعد از ظهر یکشنبه است. باید بروم ... و فکرمی کنم :‌همیشه باید رفت. / و نپرسید :‌کجا؟ / و نپرسید :‌چرا؟...

شیشه ی ماشین را بالا میدهم و صدای آب به ناگهان سکوت می شود.

+ کتا ; ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٢۳
comment نظرات ()

یک و دو میان روزهای تکراری

 

 یک:

میان روز های تکراری سعی می کنم که تکرار نشوم.

 

 مثل آنها که در فیلم ها دیده ایم  توی سرمای شدید  داشته باشد خوابشان ببرد و بخواهند مواظب باشند که خوابشانَ نبرد که اینگونه خواب بردن مساوی باشد با مرگ! ...

 

میان روزهای تکراری توی صورت خودم می زنم که به تکرار نروم!

 

دو:

 

ساعت از دوازده گذشت و من هنوز اینجا(توی شرکت) هستم. توی خانه نهار نداریم. نوین ساعت دو و نیم تعطیل می شود و باید بروم دنبالش. اینجا تخت طاووس است آنجا چهار راه قنات.

دلم دیگر طاقت شور زدن ندارد. دلشوره های کوچک و ساده هم آزارم می دهد. مرا یاد موهای سرم می اندازد که تعداد سفید هایش دارد زیاد تر می شود و هی سال تولدم را از سال جاری کسر می کنم و بعد تداعی کلمه ها نمی دانم چرا مرا به یاد مادر می اندازد...

 چه کرده با دلهره هایش و دل ِ ساده و نازک اش وقتی که توی پنجاه و دوسالگی دخترش را از دست داده؟ ... بمیرم برای دلش که توی چهل و شش سالگی به ملاقات دختر دیگرش می رفته توی بیمارستان روانی. چطور تاب آورده این سال ها را ؟...

+ کتا ; ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٢۱
comment نظرات ()

روزی که خوش گذشت!

 

بیست و چهار ساعت تمام باز کنار مادر بودم و گذشت وقتی که خوابید وقتی که بیدار شد وفتی که صبحانه  خورد وقتی که قرص خورد وقتی که راه رفت راه رفت راه می رود هنوز و من که خدا را شکر می کنم برای راه رفتن اش و صد بار هزار بار قربانش می روم وقتی که خواب بود وقتی که بیدار شد  وقتی که می نشیند وقتی که می خندد هنوز به هیچ توی صورت هیچ...

دارد تمام می شود. چهار و نیم بعد از ظهر است و ظرف های نهار توی سینک مانده هنوز. عصر جمعه ی پاییزی نگاهم می کند. خیال می کند حرفی با او دارم. نگاهش می کنم همینطور ساکت. بی سخنی...

از حضور مادر لذت برده ام. وقتی که خوابیده وبگردی کرده ام.خوراک لوبیا پخته ام. ته دیگ سوزانده ام.  نامجو گوش داده ام. دهه ی شصتی که سپیده فرستاد، دوباره و سه باره...

روزی که رفت بر باد

روزی که ماند در یاد...

 که بماند در یاد!

 

+ کتا ; ٤:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۱٩
comment نظرات ()

با چشم های بسته/ با چشم های باز...

        

           عبور می کنم

          با چشم هایی بسته

          که تماشا این همه دشوار می آید

 

                   - و اشک

                    راز تماشا را

                    چه خوب می داند -

 

         زیر آفتاب نیمروز پاییزی

          از پنجره ی بسته

 

          با چشم های باز

          دلم  رفته به خواب ِ اتاق ِ دلباز ِ

          مادر بزرگ ...

 

+ کتا ; ٤:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۱٧
comment نظرات ()

نقطه

 

نمی دانم چرا یاد گذشته ها این همه بر دلم بار سنگینی ست.

شاید چون که  تکه پاره های این دل تا آشیانه هایی که نمی داند حتی به قول دوست تا کجا های این دنیای بزرگ است، بال زده و ... بیشتر اوقات گم شده.

دلی که هی نازک و نازک تر شده. عقب ماندگی ذهنی گرفته و عبور سال ها را ندیده می گیرد و بر می گردد سر کلاس ادبیات. همانجا که تو بودی و شبنم بود ...  

+ کتا ; ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۱٥
comment نظرات ()

به دنبال چه و به کجا ؟

 

خسته ی خسته هستم امروز تمام روز را دویده ام اما ساعت تند تر از من دویده چون  من هر چه دویده ام به او نرسیده ام. از دست خودم عصبانی ام چون  هر چه دویده ام علاوه بر ساعت، به کار هایم هم نرسیده ام!

و حس خوبی نیست خستگی حاصل از  اینکه تمام روز را دویده باشی در حالیکه ندانی به دنبال چه و به کجا  ؟ ...

 

+ کتا ; ۸:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۱۳
comment نظرات ()

بر بلندی های البرز

 

سال هشتاد و چهار شانزدهم مهر بود

سال هشتاد و پنج بیستم مهر بود

سال هشتادو شش را جایی ثبت نکرده ام چون این روز ها مصادف با چهلم پدر بوده

سال هشتاد و هفت اما همین صبح ِ امروز یعنی یازدهم مهر است که نخستین برف بر بلندی های البرز باریده...

+ کتا ; ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۱۱
comment نظرات ()

 

 

          مقصد که گم می شود،

          هیچ درختی نشانه نیست

          و من از کنار تو

          - ای سرو  ِ با شکوه!-

          اینگونه گذشتم...

 

 

+ کتا ; ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۱٠
comment نظرات ()

آن بالا!

یک:

یک چیز هایی توی دفترچه ام از روز مرگی و معمولیت نوشته ام اما مطلب خاصی تویش نیست که بخواهم اینجا بنویسم.  شاید هم باشد و به نظر من مهم نرسد. مثل یک جمله که مثلن:

" میان دریا باشی و ندانی موج بعدی در راه است؟" ...

دو:

خانه مادر هستم. توی اینتر نت آمدنم خیلی عجولانه شده. اینطور وبگردی آن هم برای کسی که وبلاگ دارد و دلش می خواهد سر صبر به وبلاگ های دوستان سر بزند خیلی سخت است. مثل یک جور مجازات است!

سه:

توی خانه مان هنوز برای کامپیوتر جا نداریم! خنده دار است؟‌ خب نداریم!‌ توی اتاق نوین که یک میز تحریر هست که کامپیوتر را نمی شود گذاشت رویش. توی اتاق خودمان که فقط جا برای راه رفتن هست! توی هال و سالن و نهار خوری هم که نمی شود کامپیوتر گذاشت. می ماند آن بالا! ... آن بالا را هم هر چه نگاه می کنم می بینم زشت می شود. چون حسابی توی دید پایین است.

شما متوجه نیستید که آن بالا کجاست. بروم بگردم ببینم عکسی از‌ آن بالا پیدا می کنم که بگذارم ببینید...

آدمکی که لبخند می زند!‌

آن بالا

+ کتا ; ۸:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۸
comment نظرات ()

زیر آب

هفت تا هشت و نیم نوین کلاس زبان و به عبارتی امتحان فاینال دارد.( اینکه الان چه وقت فاینال دادن است را من نمی دانم ! چونکه الان باید شروع ترم تازه باشد. در هر صورت من) چشمم افتاد به ساعت گوشه مانیتور و یک باره برق از سرم پرید که دیدم نوشته هشت و چهل و چهار و سرم یک ثانیه گیج رفت و توی ذهنم بلند شدم دویدم که مانتو بپوشم اما چون ذهنم تند تر از خودم دویده بود ناگهان میان راه به یادش آمد که شاید ساعت این کامپیوتر به عقب کشیده نشده و من همانطور که همینجا نشسته بودم دریافتم که در حقیقت هفت و چهل و چهار بوده که الان دیگر شده چهل و پنج.

.

نمی دانم چرا توی دریای گذشته ها افتاده ام. موج به موج هی به یاد می آورم و زیر آب می روم. نفسم تمام می شود و به سختی روی آب می آیم... از این شناور ماندن خسته ام. دلم یک جزیره می خواهد. جزیره هم نشد نشد. یک قایق، یک کلک ... یک تکه چوب ...

+ کتا ; ٧:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٦
comment نظرات ()

پرده هایی که هرگز فرو نمی افتند

 

"عذاب وجدان " آلبا دسس پدس را تمام کردم. شیوه نگارش جالبی بود. رمان تشکیل شده بود از مجموعه ی نامه های چند نفر شخصیت اصلی داستان به یکدیگر  و یادداشت های روزانه ی یک نفر خارج از ماجرا که به موازات نامه ها پیش می رود و در نهایت یادداشت ها و نامه ها به هم مربوط می شوند.

خواننده در عبور از این نامه ها به تماشای زاویه دید هر کدام به موضوعی واحد می نشیند. و حقایقی برایش روشن می شود که برای شخصیت های داستان هرگز معلوم نمی شود. چه ترسی از واقعیت زندگی آدم را فرا می گیرد. انگار دنیا پر از پرده هائیست که هرگر فرو نمی افتند...و بعد خواننده می نشیند به تماشای فاصله های پر ناشدنی و وسیعی که میان افراد نزدیک هست.

خود شخصیت فرانچسکا چقدر ظریف و زیبا به خواننده شناسانده شده. عصیانگری و فرار او هم از ثروت و هم دل کندن از عشقی که می خواست به تصاحبش در آورد. رهایی اش و پس از این همه شوقش به زندگی ...

.

پی نوشت :

برای نوشتن تمرکز ندارم. هی می نویسم و جمله ها را نمی پسندم و خطشان می زنم. توی حرف زدن هم تازگی ها کم می آورم. منظوری توی سرم هست که برای بیانش کلمه های مناسب را پیدا نمی کنم. برای بیان یک حرف ِ ساده گاهی مجبور می شوم از کلمه های قلنبه سلنبه ای استفاده کنم که خودم مات می مانم که این ها را از کجای ذهنم در آورده ام! و آخرش هم توی گذاشتن نقطه آخر جمله ام دچار دردسر می شوم. شنونده توی چشم هایم نگاه می کند و از ادبیاتم مشخص است که تعجب کرده. من هم یا به زور سر و ته جمله را به هم می رسانم و یا از آن وحشتناک تر اینکه نیمه رهایش می کنم.

شاید بعدن بهتر بتوانم چهار خط درباره کتابی که خوانده ام بنویسم. احساس می کنم الکن شده ام. و از این حس دلم می خواهد گریه کنم...

+ کتا ; ۸:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٥
comment نظرات ()

این خیال گذرا

...گاهی توی ترافیک خیابان دولت  میان ماشین ها توی پس کوچه های درروس چشم دوخته به بلندای درخت های پاییزی ِ اندک باغ های باقی مانده،

 گاهی پشت صدا هایی که تا به حال برایم غریبه بوده اند و حالا بد بختانه حس می کنم به همان صدا ها پناه آورده ام،

گاهی بالای سر اجاق گاز وقتی که ته دیگ سیب زمینی را بر می گردانم توی دیس...

گاهی وقت ها بین صفحه های کتابی که در دست دارم: " عذاب وجدان" دسس پدس. میان نامه های فرانچسکا و ایزابلا و یادداشت های جراردو ،

 گاهی هم هیچ کجا!

 همه این ها به کنار، گاهی هم پیش لبخند ِ شکستنی و نازکی هستم که به خیالی گذرا می ماند. بین لحظه هایی که همه به خواب می مانند.

 دارم خیال می کنم هرگز بیدار نبوده ام. نه توی ترافیک خیابان ها نه توی دامان صدا های غریبه، نه موقع چشیدن سیب زمینی ته دیگ ... این ها همه خواب است... حتی همین نوشته

 

+ کتا ; ۸:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۳
comment نظرات ()

چه اتفاقی؟

 

یک:

از فردا باید اتفاق دیگری بیافتد. تو بگو برگ ها را باد ببرد. من تمام روز اخم هایم را توی هم می کنم و فکر می کنم چه اتفاقی؟ ... باید بروم. کاری هم نباشد اما باید بروم. پاییز بهانه ی خوبیست.

دو:

فکر ها توی سرم کلمه می شوند. بعد یک نفر توی سرم بلند بلند می خواندشان. من دائم سطر به سطر کلمه ها را حذف می کنم . نتیجه اش باز می شود : سکوت!

سه:

سه اینکه داشتم فکر می کردم : واقعیت زندگی تنها آن چیز هائیست که کلمه می شود.

 

+ کتا ; ٩:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۱
comment نظرات ()