آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

همانطور توی همان سکوت...

 

مثل اینکه روی یک خط فاصله نشسته ام میان کلمات. بین دو عبارت مانند ِ "تا به حال" و "‌از حالا به یعد".

اینطوری :

تا به حال - از حالا به بعد

و من روی آن خط فاصله میان سکوتی که لازمه ی آن فاصله است،‌ چهار زانو مثل عکسی یک جایی  از زمان ثبت شده باشم...

 

+ کتا ; ٧:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/۳٠
comment نظرات ()

حجمی از سکوت

 

گیر یک سکوت افتاده ام. نمی دانم چرا. مثل اینکه میان حجمی شناور باشیم و به یک محدوده ای برسیم که فضایش طور دیگری باشد. مثل وقتی توی دریا باشیم و به یک جا برسیم که یک جریان آب سرد ناگهان به ما می رسد، ... توی سیالیت این روز ها انگار به حجمی از سکوت رسیده باشم...

حرفی به ذهنم برسد می آیم...

 

 

+ کتا ; ٦:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٢٩
comment نظرات ()

دوسوم درخت ، یک سوم کوه و آسمان!

نیمه شب است. روز های پیدا و نا پیدایی را پشت سر می گذارم. نمی فهمم کجای زمان هستم کجای مکان اما بد نیست. گاهی اینجا هستم گاهی آنجا . یک طوری اما مسیر طی شده را نمی فهمم. یک هو می بینم اینجایم یک هو می بینم آنجا! وسط های راه انقدر توی فکر هستم که هیچ متوجه طی شدنش نمی شوم. مثل غیب شدن و ظاهر شدن می ماند.

الان خانه ی مادر هستم. پرستار رفته مرخصی. مادر را توی دستشویی محکم محکم بغل کرده ام. بوسیده ام.

از صبح تا ساعت سه و نیم بعد از ظهر توی خانه خودمان تنها بودم. تنهایی آرام و شیرینی بود. احساس سبکی و آزادی مطلق داشتم. یک جوری مثل این بود که توی این دنیا نباشم. نفس های عمیق بلند می کشیدم. کتاب میخواندم. توی خانه چرخی می زدم بدون اینکه اجباری در نشستن یا بر خاستن باشد. آدم وقتی یک مدت دراز همه کارش از روی باید ها انجام شود قدر چند ساعت بدون باید را چقدر خوب می فهمد...

خوابم برد. بیدار شدم. تخم مرغ خوردم. چهار زانو نشستم وسط وسط فرش و همان کادری که توی پنجره دوست دارم را تماشا کردم:

    دو سوم پنجره از آن زاویه درخت می شود. یک سومش کوه و آسمان...

+ کتا ; ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٢٧
comment نظرات ()

 

 

          ببخشیم

          ببخشیم

          ببخشیم...

 

         جهان پر از

         اشتباهات ِ ماست

 

+ کتا ; ٥:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٢٥
comment نظرات ()

روز به روز قر و قاطی تر از دیروز!

یک:

دیروز سارای خودمان  زنگ زد و گفت که امشب می آید.. بنا براین ما تا حدود یک ساعت دیگر باید برویم فرودگاه دنبالش. من فکر می کردم یک هفته دیگر می آید. و بنا بر همین امروز هول هولکی آمدیم یک اتاق را برایش مرتب کردیم.

دو :

برای شرکت یک جایی دیده ایم اما اصلن جای خوبی نیست. قیمتش کمی ارزان تر است اما خیلی درب و داغان است. در هر صورت به صاحبخانه ی شرکت گفتیم که چند روز مهلت بدهد و داریم دنبال جا می گردیم...

سه:

از همه بد تر اینکه پارس آنلاین گفت توی منطقه ی خانه ی جدید ما فعلن سرویس دهی ندارد.....من ای دی اس ال  خط خانه مادر را فعلن یک ماهه تمدید کرده ام تا ببینیم بعدش چه پیش می آید.

چهار:

اعصاب حمید خیلی درب و داغان است. خیلی خیلی حساس شده. سر هر چیز کوچکی به هم می ریزد. سعی می کنم آرام باشم. سعی می کنم از روز های گذشته بگذرم. چشم هایم را ببندم و به آینده فکر کنم اما بد بختانه آینده نزدیک هم همچنان به هم ریخته است! مخاطب درونی سعی دارد مرا آرام کند. می گوید :

 آینده هم می گذرد همچنانکه گذشت...

 

+ کتا ; ٥:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٢٤
comment نظرات ()

چرکنویس

اوضاع و احوال همانست که بود. دیروز رفتیم چند جا برای اجاره محل شرکت قیمت پرسیدیم و همانطور که فکر می کردم قیمت ها خیلی بالا ست. یعنی خیلی بگردیم و خیلی شانس بیاوریم با همین قیمتی که الان اینجا را داریم ممکن است جایی پیدا کنیم.

توی پرانتز: واضح و مبرهن است که به طبع مشکلات مالی، روحیه و اعصاب هم نداریم!

با این همه توی این دو روز رمان "چرکنویس " ِ بهمن فرزانه را گرفتم دستم و با وجودیکه بعضی ها نظر خوبی نسبت بهش ندارندُ اما کتابی بود که تا تمامش نکردم نشد زمینش  بگذارم . آدم را می برد توی آن باغ قدیمی و خانه ی یازده اتاقه اش. از آنها بود که هر صفحه را که ورق می زدم از اینکه دارد تمام می شود ناراحت بودم. یک صمیمیتی بین کلمه هایش بود که دلم می خواست همینطور آرام و یکنواخت آقای فرزانه حرف می زد و من روز ها و روز ها می خواندمش.

 

+ کتا ; ٦:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٢٢
comment نظرات ()

آدمکی که قلبش می طپد...

یک:

سر درد بدی دارم. ساعت ده و نیم شب است. نگران تورم و بی کاری و بی پولی هستم. صاحبخانه ی شرکت توی تمدید قرار داد امسال گفته هشت میلیون پول پیش و ماهی هم هشتصد هزار تومان. این مبلغ اجاره برای ما خیلی سنگین است. به علاوه اینکه حقوق پرسنل و مخارج دیگر هم هست...اینطور باشد شرکت هزینه های خودش را هم در نمی آورد چه برسد به اینکه بخواهد سود بدهد. نمی دانم طرف های سید خندان یا خواجه عبدالله جای ارزانتری پیدا می شود یا نه. از فردا باید بروم کمی بگردم ببینم قیمت ها در چه حدودی است. می ترسم بیشتر از این حرف ها باشد.

ما یکی از واحد های خودمان را که رهن داده ایم، تمام پولش را خرج کار های باقی مانده ساختمان کرده ایم. از شرکا که خواهر و برادر های حمید هستند مبلغ زیادی طلبکار هستیم که امید چندانی به وصول کوتاه مدتش نداریم. بنا بر این برای در آوردن نان حالا باید سخت بچسبیم به شرکت و یک جور احمقانه ای امیدوار باشیم و برویم دنبال کار!

دو:

نمی دانم از آن ۵ روز چند روز مانده! احتمالن فردا باید روز آخر باشد. آنهم تا ساعت ۵ و سی و هفت دقیقه عصر. فردا صبح اگر بشود می روم یک ماهه فعلن تمدیدش می کنم.

سه:

از لطف همه ی دوستان مهربانی که رفته اند توی این رای گیری پرشین بلاگ به وبلاگ من هم رای داده اند خیلی خیلی سپاسگزارم. گاهی آدرسم بین این صد تا وبلاگ می آید و گاهی هم می رود! در هر حال همین که یکی دو بار بین این صد تا دیدمش هم حس شیرینی داشت... ممنون (آدمکی که قلبش می طپد)

 

+ کتا ; ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٢٠
comment نظرات ()

دل بی سامان من

یک

شده انقدر خسته باشید که عزیزی انجام کاری را از شما بخواهد که از دستتان بر می آید اما به خاطر خستگی انجامش ندهید؟... دلم از دست خودم گرفته. باید صبح می رفتم شرکت اما نرفتم. یک کار عجله ای بود که می شد یک گوشه اش را بگیرم اما نگرفتم. ... دلم قدرت تحمل استرس کار های عجله ای را ندارد.

دو

ظهر است. توی خانه مادر هستم. مادر آرام و ساکت نشسته و با مداد رنگی دارد حوالی محدوده خطوط کتاب نقاشی خط های کمرنگی را هی دور می زند. من می نشینم کنارش. می بوسمش. او همچنان دارد با مدادش آرام دور خط ها را دور می زند.

وقتی می روم خانه خودمان دائم حواسم اینجاست. دیشب دارو های مادر را گرفتم. یک نسخه شد ششصد و چهل هزار تومان! یک قلم از این دارو ها را تا یکی دو ماه پیش بیمه قبول داشت که آن را هم دیگر قبول ندارد! آن وقت دلمان باید خوش باشد که اگر فرم اطلاعات اقتصادی را پر کنیم ماهانه مثلن به مادر من پنجاه هزار تومان یارانه پرداخت خواهد شد!

سه

دارم فکر می کنم بر عکس پارسال که سال سخت و طاقت فرسا و تلخی بود، چه همه کار ها توی این شش ماه اول امسال به انجام رسید. سال تحولات بود. حق قیمومیت مادر را از دادگاه گرفتم. کار انحصار وراثت انجام شد. نوین مدرسه ی خوبی قبول شد. خانه مان تمام شد. اسباب کشی انجام شد. پرستار گرفتیم. پرستار خوب از آب در آمد. لادن رفت مشهد . دلارامش دانشگاه قبول شد. سارای کوچک من(خواهر زاده دیگر م) دارد بچه دار می شود...

ظاهرن همه چیز به سامان است جز دل بی سامان من.

+ کتا ; ٢:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/۱٩
comment نظرات ()

لیست کار ها به علاوه پی نوشت

امروز بالاخره بعد از شش ماه یک کار را از پیش پایم برداشتم. رفتم سازمان بازنشستگی کشوری و قیم نامه مادر را ارائه دادم و آنها به بانکی که حقوقشان را پرداخت می کند یک نامه نوشتند. و بعد نامه را بردم ارائه دادم به بانک و مدارک پرونده شان را کامل کردم.

لیست کار های ناکرده ای که مدتی پیش نوشته بودم را با رضایت نگاه می کنم و به زیرش کار های تازه اضافه می کنم. و به کارهای از پیش پا برداشته شده لبخند می زنم.

این بازی کردن با لیست کار ها را دوست دارم...

:)

گذاشتن چک سارا توی حسابش در بانک مسکن

گرفتن کارت تازه بانک پارسیان خودم از میرداماد که فعلن غیر فعال شده و امکان برداشت پول ازش نیست.

گرفتن کارت تازه بانک پارسیان دایی از یوسف آباد .

گذاشتن پول های بابا توی حساب بلند مدت برای مخارج مادر

مراجعه به اداره بازنشستگی کل کشور جهت ارائه قیم نامه ی مادر برای دریافت نامه به بانک صادرات جهت دریافت حقوق مادر

گرفتن حقوق مادر بعد از آن

گرفتن حقوق دایی و گذاشتنش به حساب سپرده شان

پی گیری کار مالیات های انحصار وراثت از وکیل

... پرداخت قسط این ماه تعاونی مسکن دایی

توی کارتن کردن خرده ریز هایی که اینجا باقی مانده...

باز کردن کارتن هایی که برده ایم آن خانه

خریدن ماشین لباس شویی

خریدن گار

خریدن یخچال

پرداخت قبض برق و عوارض شهرداری

گرفتن حقوق ماه مرداد پرستاری از بانک

واریز حقوق ماه مرداد پرستاری به حساب خانم دولت آبادی

بردن بقیه لباس ها

خرید قابلمه

بردن تشک ها و پیانو

خرید دارو های مادر

مراجعه به اداره سرپرستی برای درخواست استفاده از حساب پس انداز مادر

مراجعه به وزارت امورخارجه برای تائید وکالت نامه دایی سلیمان

بردن تلویزیون و دوتا کارتنی که توی زیر زمین است

آماده کردن یک اتاق برای سارای خودمان که ده روز دیگر از آلمان می آید...

بردن کفش ها

بردن میز اطو و اطو

تمیز و مرتب کردن اتاقی که اینجا داشتیم

بردن گلدان ها

خریدن گلدان برای آن خانه

تعویض گلدان های شمعدانی و یاس

........................................................

پی نوشت: امروز سر راه رفتم توی کتابفروشی و نمی دانم چرا چند تا از کتاب های فریبا وفی را خریدم. فکر کنم چون چند سال پیش سعید قبل از اینکه برود آلمان گفته بود خوب می نویسد. بطور کلی هم کنجکاوم ببینم نویسنده های زن ایرانی که جایزه برده اند و تا حدودی مطرح هستند چه می نویسند و چطور می نویسند.من هنوز چیزی ازش نخواندم. کسی نظری درباره این نویسنده ندارد؟

 

 

+ کتا ; ٤:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/۱۸
comment نظرات ()

یادداشت شماره 747

 

یک: ساعت حدود شش بعد از ظهر یکشنبه است. من توی خانه ی مادر نشسته ام. دیشب اولین شبی بود که در خانه ی نو خوابیدیم. آنجا  آرامش عجیبی دارد. آدم را خیلی نرم و لطیف از دنیای واقعی دور می کند.

دو: امروز بعد از ظهر آمدیم اینجا . دلم که پیش مادر بود و می خواستم بیایم ببینمش. نوین هم ساعت هفت تا هشت و نیم کلاس زبان دارد که به خانه ی مادر نزدیک است.

 به محض ورود مان سارا خانم گفت که صبح، اول همسر نادر آمده و وقتی دیده من خانه نیستم تلفن زده که نادر هم بیاید. توی این مدت هم نشسته با سارا خانم درباره اختلاف ما حرف هایی زده! من توی این یک ماه به سارا در باره اختلافمان حتی یک کلمه هم نگفته بودم. نمی دانم چه هدفی از این کار دارد! سارا می گفت سعی هم داشته مرا مقصر جلوه دهد! گفته :"سر ارث و میراث دعوا شده!" عجب دنیای مزخرفی است. انگار منتظر بوده من پایم را از این خانه بگذارم بیرون که بیاید! طفلک مادرم.

سه: اشتراک ای دی اس الم باز تمام شده. فعلن پنج روزه تمدیدش کردم. اما برای این شماره دیگر نمی خواهم تمدیدش کنم. باید کامپیوتر را هم بردارم ببرم آن خانه. عجیب است اما! چون فکر نمی کنم سه ماه شده باشد. من حدود بیستم فروردین گرفته بودم. یک بار حدود بیستم تیر باز تمدید سه ماهه کردم باید بیستم مهر تمام می شد که الان تمام شده ! سر در نمی آورم.

در هر حال مدتی ممکن است بی اینتر نت بمانم. چون برای خانه ی نو باید اشتراک بخواهم. توی آن خانه هم فعلن خط تلفنی که به نام ما باشد موجود نیست. این کار ممکن است مدتی که نمی دانم چند روز یا هفته خواهد بود زمان ببرد.

چهار: من اصلن خوشحال نیستم و برای این که خوشحال شوم نمی دانم چکار باید بکنم.

پنج: دارم کتاب "دیر یا زود" آلبا دسس پدس را می خوانم." از طرف او" و "دفتر چه ممنوع" و  یک مجموعه داستان هم ازش قبلن خوانده بودم.  نوشته هایش را دوست دارم. خودش را که از پشت این نوشته ها می بینم بیشتر دوست دارم. از آن آدم هائیست که دلم می خواست می شد در عمرم یکبار هم که شده می دیدمش. نمی دانم هنوز زنده هست یا نه اما اگر زنده باشد الان باید حدود 98 ساله باشد...

 

+ کتا ; ٦:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/۱٧
comment نظرات ()

مثل کودکی بهانه گیر

 

صبح آمدند تشک ها را هم بردند. پیانو را هم بردند. من زیر جای خالی پیانو را جارو کشیدم و یک میز کنسول گذاشتم . تشک های قدیمی را هم از زیر زمین آوردم گذاشتم سر جای خودشان.

من کار می کردم و توی دلم صدای گریه می آمد. سخت می گیرد دلم. می دانم. برای همین کلافه و سر در گمم.

مثل کودکی بهانه گیر گریه کرد و گریه کرد و پا به زمین کوبید و گفت که همینجا می خواهد خانه ی مادر بماند. گفتم چه مدت؟ دماغش را بالا کشید و گفت نمی داند!

 

+ کتا ; ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/۱٦
comment نظرات ()

... راه ِ رفتنی را نمی شود نرفت. باید بلند شوم...

یک ربع به پنج عصر جمعه. حمید خوابیده.  ما از صبح یک مقدار لباس ها را جمع کرده ایم که ببریم آن خانه. زنگ زده ایم پیانو را هم قرار است فردا ساعت ده صبح بیایند ببرند. می ماند تشک هایمان که بردن آنها یعنی اینکه شب را هم باید همانجا بخوابیم...اما نمی دانم چرا برای برداشتن این یک قدم  ِ آخر این همه درنگ می کنم؟

این پا و آن پا می کنم. مخاطب درونی هم دائم می گوید: " اما آخرش تا کی؟ امروز و فردا و هفته ی بعد؟ تا آخر تابستان دیگر باید این انتقال تمام شده باشد. چه فرقی می کند دو روز دیر و زودش؟"

... راه ِ رفتنی را نمی شود نرفت. باید بلند شوم...

.

          برای اسباب کشی

          همه چیز را

          بسته بندی کرده ام

          تنها مانده "دل"م!

 

+ کتا ; ٤:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/۱٥
comment نظرات ()

اندوه فراموش شده...

 

نیمه شب است. توی گوشم همان آهنگ مندلسون که نوین تمرین می کرد نواخته میشود. مرا یاد آهنگ آناستازیا می اندازد. توی فکرم که این دو روزه چرا انقدر غمگین شدم. می دانم چرا و می ترسم از ادامه ی این وضع. انگار  دستی بد جنس این وسط می خواهد دلخوشی کوچکم را هم از من بگیرد.دستی که می داند من اهل مبارزه نیستم. اهل تسلیمم. حوصله جنگیدن ندارم.

دلم برای سکوت خودم می سوزد. باید یادم بماند اما که ساکت باشم! دلگیر است. نه؟ می توانم امیدوار باشم که بهتر شود اما بدانم که به هر امیدی هم نمی شود دل بست. من از تکرار این هجا ها در سکوتی که ازآن عبور می کنم می ترسم.

مثل این بود که اندوهی فراموش شده خودش را نفس نفس زنان به در خانه ام رسانده باشد و من به ناچار در را به رویش گشوده باشم! اندوهی که گمان می کردم مدت هاست پشت سرش گذاشته ام. شاید اشتباه می کنم. اما مخاطب درونی زیاد به اشتباه من در این باره اعتقادی ندارد.

+ کتا ; ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/۱٤
comment نظرات ()

در آستانه ی پاییز ِچهلم

 

با وجودیکه از صبح تقریبن هیچ کار نکرده ام اما خسته ام. یک خستگی فرساینده و دائمی. حس می کنم جاذبه ی زمین چند برابر شده که با پنجاه کیلو وزن، این چنین سنگین شده ام. یا اینکه زمین شده آهنربا و من شده ام آهن و به همین سبب حرکت کردن این همه دشوار شده برایم.

 با این همه، به انتظار  ِ آغاز فصل تازه ای هستم. فصلی که انگار روبان دروازه ی ورودی اش را خودم باید با یک قیچی تزئین شده ببرم و افتتاحش کنم. حس می کنم جمعیتی که باید هنگام این افتتاحیه به شادمانی بپردازند همه منتظر من هستند در حالیکه نمی دانند  من انقدر خسته ام که این ده گام ِ باقی مانده را قدم از قدم نمی توانم بردارم...

 

+ کتا ; ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/۱۳
comment نظرات ()

...

 

ذهن من از تکرار عبارت های خودش خسته شده ... .

 

توی جیب ِ کهنه ای

یک یادداشت پیدا می کنم :

" احساس تنهایی"

مچاله می کنم و

دورش می اندازم...

 

+ کتا ; ٩:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/۱٢
comment نظرات ()

قابلیت تکه تکه شدن

 

دارم فکر می کنم قلب آدم قابلیت تکه تکه شدن دارد. از بدو تولد یک قلب سالم داریم و این قلب به مرور زمان تکه تکه میشود. تعداد این تکه ها بستگی به تعداد افرادی دارد که آنها را دوست می داریم.

اولین تکه ی قلبم زمانی کنده شد که خواهرم مرد. الان آن تکه ی قلب من همراه او زیر خاک است. تکه ی کوچکی را عشق اولم وقتی ترکم کرد با خودش برد. تکه ای را هم پارسال همراه پدر از دست دادم. تکه ای همراه بی قراری های مادرم توی خانه از این سو به آن سو می رود. تکه ای را هم لادن همراه اثاثیه اش برد مشهد. تکه هایی که مال دوستان و آشنایانی که در سراسر جهان پراکنده اند هم دارم و مثلن دایی ام هر سال که می آید این تکه ی قلبم را با خودش می آورد و باز می برد.

از این فکر راضی ام. و همینطور که دارم فکر میکنم که باز هم دوستان  و آشنایان عزیزی توی این دنیا پیدا خواهم کرد و قلب من همچنان قابلیت این را دارد که باز هم تکه تکه شود ، لبخندی می زنم...

+ کتا ; ٥:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/۱۱
comment نظرات ()

بغض

 

کامیون آمده بود و وسایلش را بار زده بود که ببرد مشهد. خودش بعد از نزدیک یک ماه و نیم آمده بود برای خداحافظی. عکس های خانه ای را که آنجا اجاره کرده بودند نشانم داد. من لبخند می زدم اما حرف، نه ... نفس ام یک جاهایی جا می ماند از لحظه ها.

یک رنده ی خارجی برای خانه ی خودمان خریده بودم که روی میز کنار در بود. موقع رفتن چشمش به رنده افتاد و گفت که او هم می خواهد رنده بخرد. برداشت نگاهش کرد گفت : "چند ؟ ... از کجا؟... " همانطور که رنده دستش بود گفتم :" این مال تو!... من یکی مثل همین می خرم... " مرا نگاه کرد و او هم لبخند زد. بعدش اضافه کردم:" هر وقت با این رنده کردی یاد من بیافت، منم هر وقت با اون رنده کردم یاد تو ... " بغضی که از اول ِ آمدنش توی گلویم حفظش کرده بودم شکست. بغلش کردم و زار زار هر دو گریه کردیم...

+ کتا ; ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/۱٠
comment نظرات ()

به لطف مخاطب درونی!

 

صفر:

توی این سه سال و اندی که من دارم این وبلاگو می نویسم خودم یادم نمیاد این همه نوشتنم نیاد.

 

ساکتم.

 نمی دانم مثل چه چیز

شاید مثل

خود سکوت

.

مخاطب درونی سیخونک می زنه که حرف بزن. یه چیزی بگو. من هی می گم هیچی ندارم بگم. مخاطب درونی منو می زنه کنار و خودش میاد می شینه پای کامپیوتر و شروع می کنه به تایپ کردن. حالا من شدم مخاطب درونی ِ اون و ساکت نشستم روی تخت و دارم تماشا ش می کنم!

:

یک:

کم کم جدی جدی داریم می ریم اون خونه. البته نه اینکه کار ِ امروز یا فردا باشه احتمالن تا یکی دو هفته ی دیگه.

دو:

دیروز صبح رفتیم بهشت زهرا. من از بعد از چهلم دیگه نرفته بودم. باید اعتراف کنم که فقط به احترام عمه م رفتم. به کسی هم نگفتیم که میریم. من بودم و حمید و عمه م. کمی آب و جارو کردیم روی سنگ سپید مزار پدر را و بیست شاخه گلایول سپید را شکاندیم و چیدیم دور اسمش.

... سه :

حالا مخاطب درونی می گه دفتر چه مو بدم بهش. من می گم دفتر چه م مال خودمه و به اون ربطی نداره چی توش نوشتم. اما اون با اخم دفتر چه مو از توی کیفم در میاره و من حوصله ندارم باهاش درگیر بشم. اینم از روی دفتر چه م می نویسه و من هر چی بهش می گم این ادیت می خواد گوش نمیده:

پراکنده ام

 نه مثل برگ هایی از یک درخت

که باد می پراکندشان

پراکنده ام

 مثل همه ی آنچه که

یک گرد باد

با خود به هوا می برد...

چهار:

لادن داره امروز با کامیون وسایل خونه شو می بره مشهد...

+ کتا ; ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٩
comment نظرات ()

یک و دوی ششم شهریور

یک:

پارسال این وقت که ساعت حدود دوازده و نیم ظهر است، هنوز پدرم زنده بود. چقدر سخت است تحمل این ایام.

من گمان نمی کردم حوالی سالگرد از دست دادن کسی با یک هفته پیش و یک هفته بعدش تفاوتی داشته باشد، اما می بینم که دارد. آدم نیاز به تسلی پیدا می کند.

چشم هایم را می بندم و نفس های عمیق می کشم...

دو:

این وسط فردا شب عروسی دعوت شده ایم. من می گویم نمی شود برویم. صبحش که صبح سالگرد خاکسپاری پدر است می خواهیم برویم بهشت زهرا. حمید می گوید:"چه اشکالی دارد!" اما برای من راحت نیست که شب سالگرد از دست دادن پدرم بروم عروسی. این نکته ی غیر قابل فهمی است؟

 

+ کتا ; ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٦
comment نظرات ()

امروز

 

امروز از صبح رفته بودم آن خانه. کمی نظافت. کمی تماشای در و دیوار. کمی تماشای گلبرگ های گل توری ِ حیاط در باد کمی استنشاق بوی باران. کمی هم چشم بستن در درگاهی پنجره رو به البرز، میان ِ باد وقتی که دانه ها باران را به صورتت می زند ...

 مقداری لباس های نوین را هم بردم. عصر با حمید رفتیم کمی هم خرید. البته خرید های کمی نبود. مبارکمان باشد ! ماشین لباسشویی و یخچال. یخچال چون یخچال قبلی را گذاشته ایم توی شرکت و یخچال قبلی شرکت را داده ایم برای استفاده ی کارگر ها. ماشین لباسشویی چون من توی این پانزده سال ماشین لباسشویی نخریده بودم! نه اینکه لباس ها را با دست بشویم اما یک ماشین از این کوچک ها که بیشتر برای لباس بچه استفاده می شود و آب را دستی تویش می ریزند داشتم که با همان روزگار می گذراندم. خرید کردن کار خوبی است اگر آدم نگران قیمتش نباشد و نگران غم نان یکی دو ماه بعد ترش هم نباشد ...

+ کتا ; ۱:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٥
comment نظرات ()

 

 

 

 

امروز رفتم

سراغ خاطرات قدیمی

آنها را ورق زدم

بوی نویی می دادند...

 

 

+ کتا ; ۸:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/۳
comment نظرات ()

فقط کسی ندونه من کجام...

نمی دانم چه می خواهم بنویسم. دلم گرفته. توی خانه الان من هستم و مادر و ساحل و مادر ساحل. به اندازه سه نفر تقریبن ماکارونی مانده بود. من هم رفتم آن را گرم کردم و میز چیدم و سالاد درست کردم و گفتم بروند بخورند. خودم هم یک موز خوردم و یک سیب. نوین با مدرسه رفته اردو و نهار نمی آید. حمید هم نمی دانم می آید یا نه. در هر صورت امروز نهار نپختم.

پرده های آبی ِآن خانه را امروز صبح برده اند. لابد تا به حال نصب هم شده. دلم پر می کشد که بروم ببینم چطور شده. دختر دایی ام زنگ زده که آبشان قطع است و می خواهد بیاید اینجا. کسی حواسش نیست که من دلم همین جوری بی خود بی جهت گرفته .

دلم می خواهد بروم کوه. همین دامنه های البرز خودمان. همین الان. به هیچکس هم نگویم کجا رفته م. بنشینم جایی که منظره شهر پیدا باشد و پاهایم را آویزان کنم و تکان بدهم و شهر غبار گرفته را تماشا کنم.

مخاطب درونی می گه:  چرا انقدر آرزوی دم دستی می کنی؟ تو که داری آرزو می کنی خب آرزو کن بری کنار دریا روی یه صخره بشینی به تماشای موج ها... بعدشم یاد اون هتله می افته که آیدین توی ریدر تماشایش را به اشتراک گذاشته بود. بهش می گم ولی من دوست ندارم برم توی اون هتله. فقط دلم می خواد برم یه جا... هر جا باشه فرقی نداره. فقط کسی ندونه من کجام...

 

+ کتا ; ٢:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٢
comment نظرات ()

مثال

 

ذهنم هزار جا می رود و دست خالی بر می گردد.

مثل توپ کوچکی که توی یک اتاق بی جاذبه و بی هوا تنها مانده باشد و مدام به همه ی در و دیوار ها بخورد و هیچ چیز مانعش نشود.

 

 

+ کتا ; ۱:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٢
comment نظرات ()

یک و دو ی عصر جمعه !

یک:

نمی دانم فردا می آید یا پس فردا اما برای برگشتن سارا دارم ثانیه شماری می کنم از دست این جانشین ! الان با ساحل فرستادمشان که بروند  پارک تا ما هم بتوانیم یک نفسی بکشیم...  طفلکی ها خیلی هم خوشحال شدند!

در حقیقت توی این چند روز این خانم هیچ کمکی که به من نکرد هیچ، بلکه ریخت و پاش های دخترش را هم جمع کردیم و سر هر وعده هم دوپرس بیشتر غذا پختیم. این خانم کلن وقتی می دید من می روم توی آشپزخانه به جای اینکه بیاید بگوید چه کمکی از دستش بر می آید، فرار می کرد می رفت تا وقتی که میز کاملن چیده می شد و سالاد درست می شد و غذا کشیده می شد بعد مثل میهمان صدایش می کردیم که بفرمائید نهار! امروز داشتم فکر می کردم مهمان هم حتی می آید یک تعارفی می کند و یک گوشه ی کار را می گیرد!!

دو:

بد جنسانه دلم می خواست با همان یک برنز و بلکه هم کمتر سر و ته کاروان المپیک امسال به هم می رسید اما هادی ساعی یک جوری است که آدم دوستش دارد. مبارکش باشد سومین مدال المپیک!

لبخند

+ کتا ; ٧:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/۱
comment نظرات ()