آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

فکر

یک:

نمی دانم چرا این حرف ها را می نویسم اما دائم از دیروز توی ذهنم می چرخد. چکارش کنم؟ مخاطب درونی گفت بنویسش شاید از توی دایره ی بسته ی سرت بیرون بیاید !

رفتار ساحل دیروز با رفتار ساحل پری روز از زمین تا آسمان فرق داشت. خیلی آرام بود. پیش از ظهر خوابش برد تا ساعت حدود چهار.شب هم او که دلش برای دیدن پویا نظری پر پر می زد و شب ِ قبل، بعد از دیدن سریال تا خیالش از خوابیدن همه اهل خانه راحت نشده بود نخوابیده بود، حدود ساعت نه و نیم خوابش برد ... من مشکوک شده ام که شاید مادرش بهش قرص خواب داده.

این فکر همه ش تو ی سرم هست و نمی توانم  چیزی بگویم...

.

تصمیم گرفتم این چند روز باقی مانده را تحمل کنم. اما از این به بعد به موسسه بگویم برای اوقات مرخصی  ِ ساراخانم خودم هستم و دیگر کسی را نفرستند.

 

 

 دو:

امروز نوین از ساعت هشت صبح تا دوازده ظهر آزمون جامع دارد. الان سر جلسه است. اولین تجربه ی

امتحان چهار ساعتی ست برایش. عصر هم کلاس پیانو دارد ...

.

پی نوشت: خواندنی روزانه!

+ کتا ; ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٥/۳۱
comment نظرات ()

آدمک سد!

دیروز عصر تصمیم گرفته بودم زنگ بزنم به موسسه پرستاری و بگویم این پرستار را نمی خواهم. اما حمید و نوین نگذاشتند. برای ساحل دلشان سوخت. گفتند اگر به خاطر او ، مادرش در آمد این چند روز را از دست بدهد حتمن خیلی دعوایش می کند! 

 من با وجود ساحل نمی توانم مادرم را توی خانه به امید این پرستار بگذارم و بروم چون اولن که  خیلی شیطان و فضول است و سر هر کمدی بی اجازه می رود حتی وقتی من در خانه ام. چه برسد به وقتی که من در خانه نباشم و دومن چون خودش یک مراقب دائمی می خواهد وگرنه رفتار هایش خیلی خطر ناک است . ممکن است از جایی پرت شود یا چیزی را بشکند یا حتی با شیطنت هایش بلایی سر مادر بیاورد... و وقتی قرار باشد خودم در خانه باشم چه نیازی به وجود پرستار دارم؟

این حرف ها را به حمید و نوین گفتم و دوتایی چشم هایشان را یک جوری معصومانه کردند و نگاهم کردند. من هم نتوانستم زنگ بزنم و عذر این خانم و دخترش ساحل را بخواهم!

امروز عصر میهمان های رودر بایستی دار داریم اینجا. نمی خواهم ساحل شیطان وقتی این خانم های محترم  می آیند دیدن مادرم خانه را روی سرش گذاشته باشد. باید بگویم عصر مادرش ببردش پارک.

آدمک سد!

پی نوشت برای آنها که نمی دانند : سد به معنی آن هپی می باشد.

+ کتا ; ۱:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/۳٠
comment نظرات ()

ساحل...

یک: ساعت یازده صبح

حالا باید خودم را بگذارم جای دختر بچه ی پنج ساله ای که مجبور است همراه مادرش برود این خانه و آن خانه به پرستاری از سالمندان...

 

خالــــــــه!... یه دقه بیا!.... (و دستم را می کشاند و می برد جایی که خودش هم نمیداند کجاست)

خالــــــــــه! .... ببین چه جوری می پرم! ( و از روی دو تا پله ی وسط خانه تا جایی که می تواند می پرد)

خالــــه! ... منم از این کامپیوترا بلدما...یه دقه می دی منم کار کنم؟ ( و سعی دارد ماوس را از دستم بگیرد!)

خاله من می خوام بازی کنم....! (با اخم)

خالـــه! مامانت اجازه میده به مداد رنگیاش کسی دس بزنه؟ ( با چشم های خیلی گرد!)

خالـــه! مامانت که می خوابه مداد رنگیاشو کجا می ذاره؟ ( در حالیکه چشم هایش برق می زند)

.

اسمش ساحل است

دو: ساعت دو بعد از ظهر

ساحل داره دیوونه مون می کنه.  خب یه بچه ی پنج ساله توجه و مراقبت دائمی می خواد. دائم یا با من کار داره یا با نوین. نمی ذاره درس بخونه. هی دستشو می گیره مـــــی کشــــــــــــــــــــــــه می گه : بیا...... ! وقتی که نوین به حرفش گوش نمی ده می شینه زمین و زار زار گریه می کنه. حالا گریه نکن کی گریه کن... اونم گریه الکی

می سپرمش دست مامانش میگم مواظبش باشین. بعد از سه دقیقه باز گریه کنون میاد پیش من : ....خالــــه! بیا به مامانم بگو منو اذیت نکنه....

الان داره با هیجان با نوین مثلن بازی می کنه. عینک شنای نوینو بی اجازه برداشته و زده به چشمش و می خواد شیرجه بره تو آب. ... آب؟ کدوم آب؟ توی آبی ِ ملافه ی تختخواب ِ ما دیگه!  و میگه : خاله ! دارم کوسه ها رو می کشم!!!

+ کتا ; ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٢٩
comment نظرات ()

رمز شاد بودن شاید...

 

یک:

این روز ها من و کار های ناکرده ام همینطور زل می زنیم توی چشم های هم مثل آن مسابقه ها که انقدر دو نفر زل می زنند توی چشم های هم تا یکی خنده اش بگیرد و هیچکدام هم خنده مان نمی گیرد! این مسابقه همچنان در جریان است و ادامه دارد!

سیدو جان زل را درست نوشتم؟ راست می گویی ! بری خودم هم عجیب بود که هق را شکل حق نوشته بودم! مرسی از تذکرت اما جدی زل را نمی دانم چطور باید نوشت!

دو:

دیروز رفتیم آن خانه و  ده پانزده تا کارتن باز کردیم و چیدیم توی کابینت ها از اینکه یادم رفت کارتن های باز شده را آخر سر بشمرم از دست خودم عصبانی ام.آنها که عادت شمردن های من را میدانند می توانند درک کنند که چقدر عصبانی ام!! اما می دانم که هفت تا کارتن باقی مانده هنوز! بعدش باید لباس ها را جمع کنم.

سه:

امشب سارا خانم تا حدود یک هفته می رود مرخصی. از فردا صبح یک نفر جایگزین می آید برای این مدت و باز باید به یک نفر جدید عادت کنیم.

بطور کلی سارا خانم دختر خوبیست. همه جور سازگار است. انگار هیچ ناراحتی و عقده و مشکلی ندارد. خوش برخورد و شاد است و  روحیه ی خانه با آمدنش تغییر کرده. من با وضع گرانی حاضر و دستمزد های کمی که این قشر می گیرند، دوری اش از بچه هایش و دیگر مشکلات  تعجب می کنم که چطور می تواند حتی اگر شادی اش تظاهر است، تظاهر به شاد بودن کند. کار آسانی نیست. آدم گرفتار و افسرده نمی تواند خودش را شاد نشان دهد.  حمید حرف قشنگی زد. گفت :"به نظر می رسد کاملن زندگی را همین گونه که هست پذیرفته"... من توی دلم فکر کردم رمز شاد بودن شاید همین باشد!

 

+ کتا ; ٢:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٢۸
comment نظرات ()

نور افشانی...

 

فردا شب خواهد بود آن نور افشانی ها یا امشب؟ … که می خواهد خاطره بد ترین شب زندگی ام را برایم زنده کند؟

از بیمارستان بر می گشتیم و آسمان پر از نور افشانی همین آتش بازی های جشن نیمه شعبان بود اما چشم های من همه چیز را سیاه می دید. اندوهی که در سینه ام بی تابی می کرد مثل سیل خودش را از چشم هایم بیرون می ریخت. نفس می کشیدم و نمی کشیدم.

 سرم را چسبانده بودم به شیشه پنجره ماشین و توی ترافیک،  آسمان را نگاه می کردم که جرقه های رنگارنگ نور در آن یکی بعد از دیگری می درخشید و نمی فهمیدم کجای راه هستیم. ته کوچه که رسیدیم، آنقدر ترافیک بود که نتوانستم در ماشین بنشینم هنوز و چشم بدوزم به رنگ و وارنگ آسمان.

 سامسونت پدر را که بیمارستان به عنوان وسایل متوفی تحویلمان  داده بود در حالیکه صدای زار زار ِگریه ام توی صدای شعف مردم از تماشای آتش بازی گم می شد بر داشتم و تا در ِ خانه حق حق کنان دویدم…

+ کتا ; ٢:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٢٦
comment نظرات ()

"ج"

 

 ”ج” که برای برگزاری چهلم پدرش آمده بود و شنبه قرار است برگردد آلمان، مدتی بیشتر در ایران مانده تا به آرزوهای کوچکش برسد:  قدم زدن توی کوچه های کودکی هایش. به یاد آوردن روز های رفته ی  زندگی در خانه پدری…

دیشب با هم رفتیم پارک جمشیدیه. اگر غصه های پنهان پشت چشمهای زیبایش را می شد ندیده گرفت، شب شیرینی  می شد. حالا هم خاطره ی زیبائیست از شبی که هوای کوهستان بود و ماه بود و اندکی سکوت میان لحن صدایش و تماشای زیبایی خیره کننده اش … میان بوی خاک و جویبار و بوی کاج ها که با چشم بسته نفس کشیدیم…

و او حرف زد و حرف زد  و بالاخره از بیماری اش هم گفت… با دست راستش سخت کار می کرد. سخت می نوشت. پای راستش را هم با اطمینان زمین نمی گذاشت. بعد از عمل می گفت تا مدتی رو به بهتر شدن رفته و بعد بهبودیش اش متوقف شده. ما گفتیم خوب می شود. خوب شدنش ممکن است طول بکشد و برایش همینطور نمونه های امیدوار کننده ای را که ساخته ذهن خودمان بودند مثال می زدیم…

 

+ کتا ; ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٢٥
comment نظرات ()

یک و دو!

یک:

قانون مجازات اسلامی -تعزیرات

ماده 527 - هرکس مدارک اشتغال به تحصیل یا فارغ التحصیلی یا تاییدیه یا ریز نمرات تحصیلی دانشگاهها و موسسات آموزش عالی و تحقیقاتی داخل یا خارج از کشور یا ارزشنامه های تحصیلات خارجی را جعل کند یا با علم به جعلی بودن آن را مورد استفاده قرار دهد علاوه بر جبران خسارت ، به حبس از یک تا سه سال محکوم خواهد شد . در صورتی که مرتکب ، یکی از کارکنان وزاتخانه ها یا سازمانها و موسسات وابسته به دولت یا شهرداریها یا نهادهای انقلاب اسلامی باشد یا به نحوی از انحاء در جعل یا استفاده از مدارک واوراق جعلی شرکت داشته باشد به حداکثر مجازات محکوم می گردد .

پی نوشت یک : دارم فکر می کنم مجری قانون در ایران چه کسی است؟!

.

دو:

زهره طبیب‌زاده نوری مشاور رئیس جمهور و رئیس مرکز امور زنان و خانواده ایران می‌گوید که تعدد زوجات امری الهی است و کسی حق ندارد با آن مخالفت کند!

بدون پی نوشت!

+ کتا ; ٥:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٢۳
comment نظرات ()

سه شنبه

لیست کار های نکرده ام همینطور جلوی چشمم آزارم می دهد.

امروز چند شنبه است؟

مخاطب درونی از گوشه ای می گوید: سه شنبه.

من باید چکار کنم؟ … شانه بالا می اندازد. از صبح یک مقدار کتاب را توی کارتن کرده ام و فرستاده ام آن خانه. بعد رفته ام مرغ و بادمجان خریده ام و نهار را آماده کرده ام. بعد به عمده فروشی، دو کارتن پوشک برای مادر سفارش داده ام که بیاورد. بعد دیده م پول توی خانه ندارم رفته ام بانک پول گرفته ام. اما یک جوری انگار این کار ها هیچکدام کار نبوده چون توی لیست کار های نکرده ام نبوده و نمی توانم رویشان خط بکشم و بگویم انجام شد!

گذاشتن چک سارا توی حسابش در بانک مسکن

گرفتن کارت تازه بانک پارسیان دایی از یوسف آباد.

مراجعه به اداره بازنشستگی کل کشور جهت ارائه قیم نامه ی مادر برای دریافت نامه به بانک صادرات جهت دریافت حقوق مادر

گرفتن حقوق مادر بعد از آن

گرفتن حقوق دایی و گذاشتنش به حساب سپرده اش

پرداخت قسط این ماه تعاونی مسکن دایی

توی کارتن کردن خرده ریز هایی که اینجا باقی مانده…

باز کردن کارتن هایی که برده ایم آن خانه

خریدن ماشین لباس شویی

پرداخت قبض برق و عوارض شهرداری

امروز چند شنبه است؟

مخاطب درونی نزدیک تر آمده و در حالی که دارد این نوشته ها را می خواند آرام دوباره تکرار می کند: سه شنبه…

بهش می گویم : یادت باشه شب پرستاران داره!‌

+ کتا ; ۱:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٢٢
comment نظرات ()

می دانم که باید کاری کرد

:

توهین به انسان‌بودن  (از وبلاگ یک پنجره - عطا صادقی)

 

نمی‌دانم در جریان قرار گرفته‌اید یا نه، اما مدتی پیش لایحه‌ای به نام «حمایت از خانواده» که در حقیقت به‌تر است آن را لایحه‌ی «نابودکردن خانواده» بنامیم، از طرف دولت معزز جناب احمدی‌نژاد به مجلس فرستاده شده است و به احتمال زیاد همین هفته درمورد آن تصمیم‌گیری خواهد شد.

از آن‌جایی که تصویب این لایحه باعث خواهد شد حقوق به‌شدت محدود زنان ایرانی باز هم محدودتر و ستمی که بر آن‌ها می‌رود بیش‌تر شود، بسیاری از فعالان فرهنگی و جنبش زنان مدتی است تلاش گسترده‌ای را آغاز کرده‌اند تا با آگاه‌سازی مردم، مانع از قانونی‌شدن این لایحه‌ی ضد خانواده شوند.

در همین راستا خورشید خانوم در وبلاگش از همه دعوت کرده است درباره‌ی این لایحه بنویسند و به هر طریقی که شده اعتراض خود را نسبت به این لایحه‌ی بسیار تاسف‌ برانگیز که نه‌تنها وهن زنان، بلکه توهین به هر انسان آزاداندیش است، نشان دهند.

بروشوری نیز در همین زمینه تهیه شده است که در آن اطلاعاتی درباره‌ی مواردی از لایحه که ضد خانواده است، هم‌چنین نامه‌ای اعتراضی برای فرستادن به نمایندگان مجلس وجود دارد که شما می‌توانید آن را به آدرس تهران، میدان بهارستان، کدپستی 009821-39931 پست کنید.

به عنوان مثال برخی از مواردی که با تصویب این لایحه اتفاق می‌افتد و در بروشور به آن‌ها اشاره شده، عبارت است از:

- مرد در صورت داشتن تمکن مالی و تعهد به قاضی مبنی بر اجرای عدالت می‌تواند زن دوم و سوم و چهارم بگیرد و به اجازه‌ی زن اول خود هم نیازی ندارد.

- مردان می‌توانند چندین زن صیغه‌ای بگیرند و الزامی هم به ثبت ازدواج‌شان ندارند.

- مجازات عدم ثبت ازدواج و طلاق سبک‌تر شده و مردی که ازدواج و طلاق خود را ثبت نکند، فقط باید جریمه‌ی نقدی پرداخت کند.

- حضانت فرزندان حتی اگر به مادر برسد، ضمانت اجرایی نخواهد داشت. به عنوان مثال، اگر پدر ی حاضر نشود فرزندی را که حضانتش به عهده‌ی مادر است، به او بدهد، فقط به جریمه‌ی نقدی محکوم می‌شود.

- زنان نه تنها حق طلاق ندارند، بلکه روند گرفتن حکم طلاق طولانی‌تر نیز شده است.

-زنانی که مهریه های‌شان بالاتر ازحد متعارف باشد، باید هنگام عقد بابت مهریه‌ی نگرفته‌شان مالیات بدهند. حد متعارف مهریه را دولت تعیین می‌کند.

- زنان طبق این لایحه نه‌تنها از داشتن حق طلاق، بلکه از داشتن حق سرپرستی فرزندان، حق اشتغال، حق گرفتن گذرنامه و سفر به خارج کشور بدون اجازه‌ی شوهر محروم هستند.

- این لایحه هیچ ممنوعیتی برای ازدواج دختران در سنین پایین قائل نشده است.

شما هم اگر می‌خواهید مانع از تصویب این لایحه شوید، با تهیه‌ی کپی از این بروشور و توزیع آن بین دوستان و همسایگان و فامیل؛ آن‌ها را در جریان این مسئله بگذارید و از آنان نیز بخواهید با توزیع این بروشور و اطلاع‌رسانی در این زمینه، به جلب مخالفت زنان و مردان با لایحه کمک کنند.

 

+ کتا ; ۱:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٢٢
comment نظرات ()

...

 

وقتی طرف مقابل حرفم را درک نمی کند، من به توانایی انتقال مفهوم خودم شک می کنم، نه به فهم  ِ او.

 

.

.

 

+ کتا ; ٦:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٢۱
comment نظرات ()

هراسیدن از یک حس خوب... :(

راستش از خدا پنهان نیست ، از شما چه پنهان که من از این خانم دومی هم بدم نیامده!  این خانم دومی اسمش بنفشه خانم است. شمالی است. و مجرد است. البته عمه ام که دیشب اینجا بود زیاد از این خانم دومی خوشش نیامده. می گفت غر غرو و فضول است اما من از وقتی دیدمش به این دو خصوصیت اش زیاد پی نبردم. ساراخانم البته کاری تر است. بیکار نمی نشیند. مدام در حال تمیز کاری است و تا بیکار می شود می آید می گوید یک کاری دستش بدهم. اما بنفشه خانم الان همراه مادرم نشسته به تماشای برنامه کودک! اشکالی ندارد. از این بابت ناراحت نیستم. من ظرف های صبحانه را شستم و به گلدان ها آب دادم. بوی رازقی را نفس عمیقی کشیم و لبخند زدم. بعدش  پیاز داغ درست کردم و برنج خیس کردم و الان می خواهم بروم لپه بخرم که خورش قیمه درست کنم.

دیروز یک کمی رفته بودم توی چاه عمیق فکر کردن درباره تنهایی. سرچشمه اش از اینجا بود که وقتی داشتیم دو تایی با سارا خانم نهار درست می کردیم، وقتی که من داشتم کدو ها را توی خوراک می ریختم و او ایستاده بود همانجا کنار اجاق گاز و یک کفگیر سوراخ سوراخ توی دستش بود و داشت کف روی برنج های در حال جوشیدن را می گرفت و منتظر بود تا وقت ِ توی آبکش ریختنش برسد، درست همان موقع من احساس کردم از اینکه کسی در کنارم ایستاده و ما با هم داریم آشپزی می کنیم حس خوبی بهم دست داد. حس تنها نبودن. یک حس درونی و کاملن غریبه.

 بعد، از خودم و ابعاد آشنایی هایم ترسیدم. ته دلم لرزید از اینکه آیا من انقدر تنها هستم که از ایستادن در کنار یک انسان غریبه که نه از نظر خانوادگی و نه از نظر فرهنگی و نه از هیچ نظر دیگری هیچ وجه تشابهی هم با هم نداریم ، حس کنم که از تنهایی در آمده ام؟ ...

.

.

پی نوشت :  خواندنی روزانه !

+ کتا ; ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٢۱
comment نظرات ()

من و یک و دو !

من الان کلی در هم و بر هم هستم. بنابر این کلمه هایم هم در هم و برهم هستند. مثل هیاهویی که میانش آدم هیچ کلمه ای را تشخیص نمی دهد. مثل موقعی که معلم وارد کلاس می شود و چهل نفر دانش آموز دارند همه با هم حرف می زنند. مثل صدای رود خانه جایی که از یک شیب تند عبور می کند. مثل وقتی که همه ی کلاغ های شهر یک جا جمع می شوند. مثل اینکه بایستی جایی روی چمن ها زیر پل های ده گانه ی فجر. ... دیگر نمید انم مثل چی ! آهان مثل همین جمله های خودم! :

یک:

امروز عصر درست یک هفته می شود که سارا خانم دارد با ما زندگی می کند. امروز عصر هم می خواهد بیست و چهار ساعت برود مرخصی. موسسه یک نفر نیروی جایگزین قرار است بفرستد به جایش و من دوباره باید همان چیز هایی را که یاد سارا دادم یاد او هم بدهم.

دو:

ما دیروز یک مقدار اسباب کشی کردیم. ولی فقط یک مقدار! یک چیز هایی که آورده بودیم خانه پدرم را با یک خاور بردیم آن خانه... دقیق تر بگویم؟ خب یک بوفه بزرگ بود که ساخت ِ دست ِ خود حمید است و همیشه به همه آدم ها پز هنر نجاری حمید را بوسیله ی آن می دهیم و شما تصور کنید محتویات این بوفه را که خالی شده روی میز نهار خوری ! و  دو تا دراور بزرگ یکی مال نوین و یکی مال ما که هر کدام ده دوازده تا کشو دارد و توی این یکی دو روز گذشته همه ی این  حدود بیست کشو را خالی کرده ام که بشود بردش. و شما تصور کنید محتویات شلوغ و پلوغ بیست تا کشوی بزرگ را که هنوز کم و بیش ریخته وسط اتاق ها. به اضافه ی سه تا میز کنار مبل بود و یک کتابخانه و شما تصور کنید کتاب های آن کتابخانه را که همین طور روی زمین مانده اند دسته دسته دور و بر  ِ جای خالی ِ کتابخانه ی برده شده . یک مقدار زیادی هم کارتن های ظروف باز نشده بود که از سه سال پیش توی زیر زمین بود و من بکلی یادم رفته که چه داشته ام و چه نداشته ام و حالا برایم بسیار جالب خواهد بود که بروم آن خانه و کارتن هایی را که سه سال پیش بسته ام را باز کنم .

باور کردنی نبود برایم که همین چند تکه را که گذاشتیم توی آن خانه چقدر ناگهان خانه ی خالی زنده شد. من یاد احساس پدر ژپتو افتادم موقعی که پینوکیو آدم شد! دقیقن برایم مثل جان دار شدن یک موجود بی جان بود. حالا دارم هی برای خودم فرض می کنم که پس وقتی یاس ها برود توی بالکنش دیگر چه حال و هوایی پیدا می کند...

آخر شب دلم نمی خواست از آن خانه بیرون بیایم. دراز کشیدم روی فرشی که قرار است میزنهار خوری بیاید رویش و مدتی همینطور آرام خیره شدم به آجر کاری زیر سقف نیم طبقه ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت: من هنوز دنبال جواب ِ سوال ِ پست ِ پیش هستم ها!

+ کتا ; ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٢٠
comment نظرات ()

این روز ها - بخش چهارم

دومین شب

چهارده مرداد

البته ساعت از نیمه شب گذشته و دیری نیست که چهاردهم، روز را تحویل پانزدهم داده. لازم است واقع بین باشم:" من از رفتار سارا خانم ناراضی نیستم" او تلاش می کند که رضایت من را جلب کند، من هم سعی می کنم روابط بینمان بیشتر دوستانه باشد تا حالت بین آمر و مامور. با این همه او بی وقفه کار می کند. بهش گفتم :" کمی هم استراحت کن!" - هر چند که بزرگ تر های فامیل می گویند از این حرف ها بهش نگو!- خب معلوم بود که کلی کیف کرد. خندید اما استراحت نکرد.

امروز رفتم پیش دکتر مادر. به ویزیتش از سه ماه پبش تا حالا دو هزار تومان اضافه کرده! یک مشکلی توی دفع ادرارشان پیدا شده که با دکتر مطرح کردم و دستور سونوگرافی کامل شکم و لگن داد. حالا باید در فکر باشم که چطور مادر را ببرم سونوگرافی!‌و یک سری هم آزمایش داد که باید برای آزمایش ها هم اقدام کنم.

سومین شب

پانزده مرداد

کشفیات جدید اینکه یک پسر شش ماهه هم دارد!!

امروز گفت که دخترش را چون توان مالی بزرگ کردن دو فرزند را نداشته ، با توافق شوهرش به فرزند خواندگی داده به خانواده ی دیگری!!

 چشم های مخاطب درونی توی سرم گرد شد و گفت بپرس مگر کی طلاق گرفته ؟ ولی من نپرسیدم.

عجب روزگاریست. نمی دانم!‌ حرف هایش ضد و نقیض است. هنوز دو روز نگذشته از حرف قبلی اش که گفته بود دخترم پیش پدر و مادرم و خاله هایش زندگی می کند. گفته بود از شوهرم جدا شده ام . حلقه ای که توی انگشتش دارد را فرض می کنیم چون نمی خواهد خواستگار تازه ای پیدا کند در نیاورده اما بچه ی شش ماهه یعنی چه مدت است از همسرش جدا شده؟ من که فضول نیستم. اصلن به من چه؟‌! فقط می خواهم ببینم قابل اعتماد هست یا نه. به عمه جان گفته بود ٨ کلاس درس خوانده. و بعد شوهرش داده اند یعنی در حدود پانزده سالگی و ٨ کلاس می شود تا سوم راهنمایی . امروز به من گفت تا دوم دبیرستان خواندم و بعد شوهرم گفت : " نمی خواد درس بخونی" به من گفت هجده سالگی ازدواج کرده. و بچه ی اولش را نمی دانم ٢٢ سالگی یا ٢۴ سالگی  به دنیا آورده. با این حساب اگر بچه ی اولش چهار ساله باشد خودش می شود حدود بیست و هشت ساله ...

دارم فکر میکنم کاش اصلن از گذشته و زندگی اش نگفته بود تا اینکه بخواهد ضد و نقیض بگوید. کاش چیزی از گذشته اش نگفته بود...

عصر روز پنجم

پنجشنبه هفده مرداد

خوبم. توی این دو روز سعی کرده ام حرف های ضد و نقیضی را که سارا خانم درباره خودش و بچه هایش گفته را فراموش کنم. فرض کنم که نگفته. چرا باید او مجبور باشد به من دروغ بگوید؟‌

امروز دایی ام از آلمان زنگ زد و من هم جلوی سارا خانم از او و رفتارش تعریف کردم. از چشم هایش پیدا بود که کیف می کند!

با مادر شعر هایی که مادرم از کلاس های دوم و چهارم دبستان که معلمشان بوده را حفظ بوده و هنوز در خاطر دارد و من آنها را روی کاغذ نوشته ام را روزی چندبار می خواند. توی نظافت خانه هم کمک بزرگی است. خوش رو است و غر هم نمی زند.  یک ایراد های کوچکی دارد که قابل بر طرف شدن است.

من هم تصمیم دارم تا موقعی که کاری که اعتمادم را خدشه دارد نکند انجام نداده فرض را بر اعتماد بگذارم.

مادرم هم تا حدودی بهش عادت کرده. سعی دارم تا چند ماه حضور دائم داشته باشم. روز ها بعد از اسباب کشی سر کار بروم و شب ها بیایم همین جا بخوابم. فعلن که بعد از پنج روز به نظر می رسد که هم ما راضی هستیم و هم سارا خانم و اگر اندوهی از پس کوه سر نرسد روزگار آرامیست.

امروز مادر را بردم آزمایشگاه و آزمایش ها را فعلن دادیم. جوابش بیست و یکم آماده می شود. اما هنوز برای سونوگرافی از جایی وقت نگرفته ام. خیلی عجیب است. می دانم که توی سونوگرافی شکم و لگن ، مثانه باید پر باشد و آدم باید بتواند خودش را نگه دارد. اما نمی دانم به بیماری که کنترل نگهداری یا عدم نگهداری ادرارش را ندارد چطور باید گفت برای سونوگرافی مثانه اش باید پر باشد؟! هر کسی جواب این سوال را بداند یک جایزه ی بزرگ پیش من دارد.

 

+ کتا ; ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٥/۱۸
comment نظرات ()

میان پرده

 

خیلی خسته ام. همین الان یک یادداشت توی دفتر چه م نوشتم. دو سه تای دیگر هم از این چند روزه هست اما نمی دانم چرا مخاطب درونی می گوید:" ولش کن! نمی خواد همه ی یادداشتا رو بذاری تو وبلاگ." بهش می گویم: " به تو چه ربطی داره ؟... یادداشت های خودمه!" می گوید:" خب دیدم گفتی خسته ای منم راه پیش پات گذاشتم." میگویم: " خب امروز نمی ذارم. فردا شاید بذارم." میگه: " دیگه شامل مرور زمان میشه." می گم : " نه!" می گه : " من حوصله کل کل کردن با تو رو ندارم. اصلن به من چه !"  و رو یش را بر می گرداند، شانه هایش را بالا می ندازد و میرود... حالا علاوه بر اینکه خسته ام، تنها هم هستم.

 

 

+ کتا ; ٥:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/۱٧
comment نظرات ()

این روز ها - بخش سوم

یک:

                    در این راه طولانی

                   خسته

                    پیش می روم

                    ...

                    قرار بود تا به حال

                    به آرامش رسیده باشم...

 

.

دو:

نیمه شب دومین روز

روز بدی نبود. الان که شب است بجز اینکه سردرد دارم مشکلی ندارم. حس می کنم سارا خیلی دارد سعی می کند که رضایت ما را جلب کند. یک لحظه هم بیکار نمی ماند. توی شستشوی مادر هم بهتر شده. من هنوز بطور کامل روی کار های مادر نظارت می کنم. توی دستشویی هم همه ی کار ها را اول خودم مثل سرمشق برایش انجام دادم و بار های بعد هم حضور داشتم که مطمئن باشم درست انجام می دهد. توی دادن دارو ها و تذکر اینکه دوساعت یکبار به مادر آب بدهد و سفارش اینکه روزنامه و مجله بگذارد جلویشان و بخواهد که تیتر ها را بلند بخوانند. ...

آه مادرم...

نمی دانم برای مادرم فرقی می کند که من شخصن حضور داشته باشم یا نه. کاش می دانستم...

فردا برای مادر وقت دکتر داریم.

 

سه:

صبح روز سوم

صبح دوشنبه نوین ساعت ٧ رفت مدرسه و من که از ساعت ۶ برای آماده کردن صبحانه بلند شده بودم برگشتم توی اتاق. داشتم فکر می کردم چکار کنم؟... دراز بکشم؟ کتاب بخوانم؟ کامپیوتر را روشن کنم؟ که فکر دراز کشیدن از بقیه فکر ها قوی تر شد چون در حالت دراز کشیده می شود فکر هم کرد. اما کتاب و اینتر نت یک مقدار اجازه ی جولان دادن فکر را می گیرد.

تازه سرم به بالش رسیده بود که شنیدم از بیرون اتاق صدای راه رفتن می آید. اول گمان کردم سارا خانم است که بلند شده. بعد دیدم نه! صدای پا دور شد و بعد دوباره نزدیک شد و حالت سرگردانی دارد. فهمیدم مادرم بلند شده. برخاستم دوباره لباس پوشیدم و رفتم دیدم بعله! مادر با زیر پیراهنی در خانه حوالی بالکن طرف کوچه قدم می زند و ساراخانم در حوالی آسمان هفتم خواب است.

مادر را بردم دستشویی  و او حتی از صدای در دستشویی که بیشتر از پنج متر با او فاصله ندارد هم بیدار نشد. شستمش و پوشکش را عوض کردم و برش گرداندم توی تختخوابش که کنار تختخواب سارا خانم است. مادر را که خواباندم، سارا خانم نیم خیز شد و لبخندی زد و دوباره خوابید!

من رویم نمی شود چیز هایی را که انتظار دارم کسی بفهمد را بهش گوشزد کنم. اصلن احساس نکرد که وظیفه داشته وقتی مادر بلند می شود، مراقبتش به عهده او باشد.

چطور می توانم با خیال راحت مادر را به او بسپرم؟‌

 .

پی نوشت :  خواندنی روزانه !

+ کتا ; ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٥/۱٦
comment نظرات ()

این روز ها - بخش اول و دوم

 

بخش اول

ساعت یک و ده دقیقه بعد از نیمه شب است. من هم خسته ام هم اینکه نمی دانم چرا چسبیده ام به این صندلی و نمی توانم بروم بخوابم اگر چه که مسواکم را هم زده ام.یکی از چیز هایی که باعث می شود نتوانم بخوابم اینست که  بوی دود گازوئیل می آید. انگار کامیونی رد شده باشد. اما بیشتر از رد شدن. انگار زیر پنجره ایستاده باشد و دودش صاف بیاید تو.

و چیز دیگری که ذهنم را مشغول کرده و نمی گذارد به خواب فکر کنم اینست که این اولین شبیست که سارا خانم توی اتاق مادر خوابیده. نمی دانم می توانم مادرم را بعد از مدتی با خیال راحت مثلن یک شبانه روز کامل بهش بسپرم یا نه؟... بار اولی که مادر را شست خوب نشست. خودم دوباره شستم که نشانش بدهم. ولی خب من زیاد رویم نمی شود که هر بار کارش را چک کنم. فکر می کنم نکند ناراحت شود و از طرفی هم مخاطب درونی می گوید که یادت باشد نظافت مادر شوخی بردار نیست. یک بی توجهی ممکن است باعث عفونت شود. من خمیازه ای می کشم و خواب آلوده بهش می گویم: اوکی...اوکی!

بطور کلی سارا خانم، کاری و تمیز است. از آنها که کار هایی را که برای من ممکن است ساعت ها طول بکشند را به آنی تمام می کند. از نظر بدنی هم از من قوی تر است. من زود خسته می شوم اما به نظر می رسد که او هیچگاه خسته نمی شود!

 بخش دوم

صبح پدر آمده بود توی خوابم. من خسته و گرفته بودم. انگار تمام ماجراها و مشکلات و بگو مگو ها با نادر را برایش تعریف کرده بودم. او یک پیراهن آبی تنش بود. نشسته بود پشت میز آشپزخانه . من از پشت سرش می گذشتم که با دل گرفته بغلش کردم و گونه ی  راستش را بوسیدم

 گفتم: "باباجان چه خوب که شما هستید و می فهمید حال مرا"

همان لحظه که سرش را در آغوش داشتم یکهو توی دلم خالی شد. یادم آمد که او هم نیست. ...


 بعد همانجا گریه ام گرفت. زار زار سرم روی شانه ی پدرم بود و برای نبودنش اشک می ریختم. بیدار که شدم صورتم خیس خیس بود

 

+ کتا ; ۳:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/۱٥
comment نظرات ()

سارا خانم

حدود ساعت پنج عصر آمد. اسمش سارا خانم است. اسم حقیقی اش این نیست اما دوست دارد سارا صدایش کنیم.  نمی دانم چند سال دارد اما جوان است. از همسرش جدا شده و یک دختر چهار ساله دارد که در نیشابور پیش خاله هایش و مادربزرگ و پدر بزرگش زندگی می کند. نهمین فرزند خانواده است. حدود یک سال است که با این موسسه همکاری می کند و در این مدت پنج شش جا رفته. یک ماه پیش ِ یک خانم آلزایمری بوده که حال او از مادر من بهتر بوده اما بعد از یکماه نمی دانم چرا همسرش مخالفت کرده که آنجا بماند و از آنجا بیرون آمده. بعد، پرستار ِ دو تا کودک دوقلو بوده. بعد پرستار یک بیمار ام اسی بوده که از گردن به پایین فلج شده بوده. این وسط نمی دانم من یکی دو جا را فراموش کردم یا او نگفت...

جای قبلی که بوده که نمی دانم کدام بوده دخترش هم همراهش بوده که آنطور که خودش گفت هم به خود بچه سخت گذشته و هم او را بیچاره کرده ! این شده که رفته بچه را گذاشته شهرستان و برگشته. خانم قبلی بهش گفته بچه را که گذاشتی برگرد همینجا کار کن اما به عللی نرفته. این علل را هم من نمی دانم و نمی دانم چقدر اصلن به من مربوط هست که بخواهم سوال کنم.

با توجه به همین حرف ها که خودش زد، یک کمی می ترسم که تا بخواهیم بهش عادت کنیم برود. نمی دانم چقدر می شود رویش حساب کرد.

+ کتا ; ٦:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/۱٢
comment نظرات ()

جمعه ی . . .

یک:

مثل یک سکوت ممتد می ماند این روز های من. سکوتی میان یک آهنگ که باید مدت زمان مشخصی طول بکشد و بعد صدای نت بعدی را بشنویم. سکوت چنگ؟… سیاه ؟ سفید ؟ سکوت گرد؟… چند میزان سکوت؟ … هر چقدر صبر می کنم اما صدای نت بعدی نمی آید. می شود توی شنیدن یک آهنگ ، درست آنجا که قرار است آهنگ به اوج برسد با سکوتی ناگهانی مواجه شویم؟ خنده ام می گیرد اینجا. چون همه چیز می شود. مثل اینکه وسط شنیدن همان آهنگ ناگهان برق رفته باشد!!! به همین خنده داری است زندگی ما.

دیشب هم نوشته بودم یک چیزی شبیه این تکه ی بالا اما شاید کمی خلاصه تر و شاعرانه و باید توی یک تکه کاغذ که کنار تختخواب بود باشد. یادم باشد بروم ببینم چه نوشته بودم!

الان از توی اتاق مادر صدا هایی می آید. باید بلند شوم بروم ببینم. شاید بیدار شده. دلشوره ی شدید دارم. مثل شب های امتحان های مهم. حتی احساس دلپیچه هم دارم. خانه ساکت است. حمید نشسته دارد یک نامه ی اعصاب خورد کن می نویسد. چهل صفحه نامه است. وقتی که می نویسد هم می رود توی حس حرفهای نامه و اعصابش شکننده می شود. من دلم همیطور یک ریز و مدام شور می زند. نوین رفته خانه ی دوستش میهمانی. خوش بگذرد بهش. خوب شد که توی این جمعه ی ساکت و خاموش و دلتنگ، خانه نیست…

دو:

 

یک سایتی هست به نام:

Pixdaus: Popular Today Pics

نمی دانم  از کجا آوردمش. اما این روز ها یکی از معدود جاهاییست که به من آرامش می دهد. توی گوگل ریدر فیدش را اضافه کرده ام و هر روز بیشتر از صد تا تصویر با کیفیت عالی آپدیت می کند. تصویر هایی از مناظر جاهای مختلف جهان، مردمان و فرهنگ های گوناگون، حیوانات وحشی و اهلی و پرنده ها... هر موقع که دلم می گیرد، مدتی از روز را  دست زیر چانه می نشینم به تماشای تصاویرش و آنهایی که دوست تر دارم را ذخیره می کنم. در یافته ام که با دیدن تصاویری که در آنها سطوح وسیعی از آب هست و یا راه هست و یا دشت های باز هست بیشتر کیف می کنم

 

 سه:

گوشه ی لباسمو می کشه و

می گه:  نگاش کن! ... داره میره

سرمو بلند می کنم نگاش می کنم. می گم : اوهوم!

دوباره سرمو می ندازم پایین.

می گه : چه خونسرد. یه کاری بکن!...

می گم: مهم نیست ، بره

میگه: اونی که داره میره عمرته ها!

می گم : به جهنم!

 

گفتگوی کوتاهی بود بین من و مخاطب درونی به  تاریخ روز جمعه!

 

+ کتا ; ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/۱۱
comment نظرات ()

مثل دفترخاطرات...

 

خسته ام. خوابم می آید. ساعت یازده و نیم شب است. تلویزیون سریال ترانه مادری را نشان می دهد. چشم هایم می سوزند. امروز دو تا فرش هایی که داشتیم و می خواستیم ببریم خانه مان را شستیم. فرش نهارخوری یک مقدار رنگ داده. امیدوارم وقتی خشک میشود زیاد ناجور نشده باشد. از پرستار امروز هم هیچ خبری نشد. عصر با نوین رفتیم کلاس پیانو و بعدش رفتیم برای نوین مانتو خریدیم. چقدر جنس ها بد و قیمت ها بالاست. من این روز ها هر بار که چیزی می خرم از قیمت ها وحشت زده می شوم. توی مانتو فروشی خیال کردم دارم خواب می بینم! با خودم گفتم صبح بیدار می شوم به نوین می گویم: دیشب خواب دیدم با هم رفته بودیم مانتو بخریم...

 

+ کتا ; ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/۱٠
comment نظرات ()

انتظار یک و انتظار دو

 یک:

هیچ خبری نیست.  توی دلم همینطور ساکت نشسته ام منتظر پرستار که بیاید و هنوز خبری نیست. قراردادی که بستیم از هشتم بود. امروز هم هشتم است.

من با کمترین تغییرات توی اتاق مادر یک تخت اضافه کرده ام که پرستار شب ها همانجا بخوابد که اگر مادر نیمه شب بیدار شد زود بفهمد.یک کاناپه آنجا بود که برداشتمش به جایش تخت را گذاشتم و فرم کلی اتاق هیچ عوض نشد.  یک کمد هم توی همان اتاق برایش خالی کرده ام. دو دست ملافه تمیز هم برایش گذاشته ام.

دارم حساب می کنم که برای هر هفته چه قدر گوشت و برنج و میوه لازم است که میزانش از دستم در نرود. ... توی فکرم که لابد فرد مناسبی را تا به حال پیدا نکرده اند. لابد به هر کدام از پرسنل شان شرایط را گفته اند زیر بار نرفته... ولی آخرش چه؟ حتمن کسی پیدا می شود!

دو:

ما دیروز رفتیم بالاخره مبلمان خانه را سفارش دادیم. از مبل فروشی "ادواردز" خریدیم. یکی از بهترین و قدیمی ترین مبل فروشی های تهران است که کیفیت کارش را از سال هاپیش تا حالا ثابت نگه داشته.  کار هایش از همه جا ظریف تر بود. ولی طول می کشد تا آماده شود. گفت دو ماه دیگر آماده می شود. ...

مبل های اصلی مان سفید است و دو تا مبل یک جور دیگر آبی گرفتیم. پرده ای که در نظر دارم بخرم راه راه آبی و قهوه ای و سفید است. میز نهار خوری شیشه ی کلفت دو سانتی متری است که دور تا دورش برش خورده. پایه های میز، چهار تا مکعب مستطیل از جنس سنگ تراورتن سفید است.  در ابعاد حدود بیست سانت در بیست سانت در هشتاد سانت.  برای روی مبل ها هم  کوسن های سفید و آبی و کرم رنگ خریدیم. فکر کنم قشنگ بشود. خب ذوق دارم دیگر! مگر آدم چند بار در عمرش مبل می خرد؟

J

+ کتا ; ۳:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/۸
comment نظرات ()

ادامه ش ...؟

 

مشکلات یا حل می شوند یا حل نمی شوند .

اگر حل شدند که چه بهتر. اما اگر حل نشدند یا قابل حل هستند یا نیستند.

اگر قابل حل بودند که با صرف وقت آخرش حل می شوند. اما اگر قابل حل نبودند، یا می توانیم آنها را ول کنیم و دنبال زندگی خود برویم یا نمی توانیم.

اگر ولشان کنیم و برویم که هیچ اما اگر مشکلی که حل نمی شود را ول نکنیم ...؟

(من اینجا به بن بست خوردم )

+ کتا ; ٢:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٧
comment نظرات ()

توضیح ضروری!

یک: ...

مسول موسسه که آمد، برخورد خوبی داشت. خیلی تخصصی با مسئله برخورد کرد. به بیماری آلزایمر و مراحل مختلف آن آگاهی کامل داشت. بابررسی شرایط ما قرار شد ظرف سه روز فرد مناسبی را بهمان معرفی کند. هزینه اش هم نسبتن مناسب است. برای یک ماه و نگهداری شبانه روزی پانصد هزار تومان.

امیدوارم برادرم باز ایجاد مشکل و دردسر نکند که مجبور به برخورد های شدید تری با او نشوم. یادم باشد که از نظر قانونی من قیم مادر هستم  و هر تصمیمی در رابطه با نگهداری مادر بگیرم کسی نمی تواند منعم کند. از طرفی توی آن جلسه ای که بزرگان فامیل جمع شدند و مادر را سپردند به من ، خودش هم امضا کرده که به صلاحدید من هر پرستاری برای مادر بیاورم موافق است. گرچه که بعد ها گفت آن امضا را قبول ندارد. ...

بگذریم.

دو: دلشوره دارم

 یکی دو روز دیگر پرستار می آید. باید توی اتاق مادر برایش یک تخت اضافه کنم. باید به فکر اسباب کشی خودمان هم باشم. باید برای پرستار کمد خالی کنم. باید یک سری چیز های بی خودی را که سال هاست توی خانه ی مادر انبار شده و استفاده نمی شود را دور بریزم که دور و بر کمی خلوت شود. تقدم و تاخر کار ها را گم کرده ام. ذهنم آشفته است. نباید مادر را با پرستار تنها بگذارم. بنشین کنارم. کنارم بنشین و دست توی جیبت کن و ببین یک ذره آرامش اگر داری به من قرض می دهی؟‌... کتاب ها را ، کفش ها را ... آخ ناخن های پای مادر را یادم نرود امروز حتمن بگیرم. لباس ها را بای مرتب کنم. ضربدر ضربدر ضربدر...

کنار تمام انگشت هایم سکوت ___________خطی ممتد از فراموشی پا به پای تمام ثانیه ها________

و کلمه هایی که توی غبار نامفهوم چشم های او گم شده اند.

کنارم بنشین. بنشین کنارم و ببین توی نگاهم مادر موج می زند.

خالی از خاطره ، دلش

نمی داند برای که تنگ است...

سه: تو ضیح ضروری!

گاهی لزومی ندارد کلمه ها مرتب و منظم و اتو کشیده بهترین لباس هایشان را بپوشند و صاف روی صندلی های سالن اجتماعات ذهن مان بنشینند. گاهی می توانند با لباس های راحتی بیایند، چیدمان صندلی ها را به هم بریزند و هر طور که دلشان می خواهد بنشینند. بعضی روی زمین ولو شوند،‌بعضی روی صندلی چرت بزنند،‌...بگذاریم راحت باشند. راحت ِ راحت...

+ کتا ; ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٦
comment نظرات ()

سه نقطه

 

امروز صبح زنگ زدم به یک موسسه ی پرستاری. این موسسه را دختر عمویم معرفی کرده بود و گفته بود که موسسه ی خوبی است و پرستار های مطمئن و خوبی دارد و مدیرتش با یکی از آشنایانشان گویی آشناست… در هر صورت بهترین گزینه برای این کار بود.

تماس گرفتم و آنها گفتند که اول یک نفر کارشناس می فرستند که بیمار را از نزدیک بیند، شرایط نگهداری و شرایط ما را بررسی کند و سپس پرستار مناسبی را بهمان معرفی کند و ظرف 24 ساعت کار را شروع کنند.

آقای کارشناس قرار شد ساعت 8 امشب بیاید اینجا.

دلم شور می زند

+ کتا ; ۱:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٥
comment نظرات ()

شوق

 

سوم مرداد

بـرای خـانه ی نـو

اولین خرید!

 

J

:

--->فروشگاه اکسیر حراج دارد و ما برای جلوی تلویزیون از آنجا  مبل راحتی خریدیم. یک کاناپه دو نفره سفید و یک مبل تک نفره سفید و یک مبل فانتزی از حصیر بامبوی نازک بافته شده و یک میز از همان جنس که کنار هم می شود یک نشیمن جمع و جور. قیمتش هم به نسبت راحتی هایی که جاهای دیگر دیده بودیم مناسب تر در آمد. روی هم چیزی حدود یک و نیم میلیون شد.

پی نوشت :  خواندنی روزانه !

پی نوشت دو:‌تست حافظه

بعد از شمارش معکوس، یک سری عدد را نشان میدهد که شما باید بعدش به ترتیب از کوچک به بزرگ روی جاهای خالی اعداد کلیک کنید. آخرش سن واقعی مغز را نشان می دهد.

+ کتا ; ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٤
comment نظرات ()

چند تا دارم؟ …

 

من هنوز نیاز به باور دارم. می دانید؟…دریافته ام که آدم اگر باور هایش به تعداد کافی برسند همه مشکلاتش حل می شوند!

 چند تا دارم؟ …

بعد که باور ها به تعداد کافی رسید می شود تمام  آنها را درون ِ جعبه ای گذاشت، درش را بست ، روی طاقچه گذاشت وبا خیال راحت به ادامه ی زندگی پرداخت!

از نو می شمارم: چند تا دارم؟ چند تا کم دارم هنوز؟ …

 

 

+ کتا ; ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٥/۳
comment نظرات ()

به دنبال راه ها...

 

نمی خواهم منفی بافی کنم

 سعی می کنم از بن بست ها بیرون بیایم و دنبال راه ها بگردم.

اینکه چه مقدار از عمرم را صرف این کار می کنم مهم نیست. مهم اینست که تا هر زمان که به طول انجامید،  از ادامه ی این کار خسته نشوم...

 

 

 

 

+ کتا ; ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٥/۱
comment نظرات ()