آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

از دیروز و امروز...

من می نویسم که نوشته باشم. شما می توانید نخوانید

.

سی ام تیر

روز وحشتناکی بود. هیچوقت حالم انقدر بد نشده بود. جسمم ضعیف تر از اعصابم شده. دیگر توان تحمل تنش های زندگی را ندارم.

خیال ندارم دوباره توی ذهنم درباره اش فکر کنم.خجالت آور است اما همچنان با نادر سر زندگی در خانه پدری در گیری داریم!‌ فرق ما اینست که من به خاطر مادر در این خانه مانده ام اما او به خاطر خانه می خواهد بیاید پیش مادر!‌ مطمئنم  که توان نگهداری از مادر را ندارد و نمی توانم مادر را به او بسپرم و او می خواهد به من ثابت کند که سهم بیشتری در این خانه دارد و مرا از پیش مادر براند!‌ خجالت آور است در شرایطی که مادرم هنوز در این خانه راه می رود و نفس می کشد در باره این خانه بحثی در بگیرد اما برادرم آنقدر بی فکر و بی عقل است که نه احترام مادر سرش می شود نه قدر شناس زحمتی که من می کشم هست. درک نمی کند که دلم چقدر پر می کشد برای رفتن به خانه ی نویی که با هزار امید ساخته ایم اما چگونه؟

توان جنگیدن ندارم. آنقدر ضعیف شده ام که به وضوح می بینم جسمم یاری ام نمی کند. در ین نبرد دلم می خواهد فرار کنم اما با وجود مادر پای فرارم هم بسته ست.

وقتی که بالاخره رفت بیرون بغضم تکه تکه می خواست بشکند. اما انقدر ویران بودم که شکسته نمی شد.

فشار خونم که همیشه نه یا ده بود،‌ رفته بود نزدیک شانزده. و ضربان قلبم صد و بیست و پنج بود. باز مجبور شدم پروپرانولول بخورم. برای اولین بار حس کردم مرگ هم باید همین اطراف پرسه بزند.

من از شدت اندوه آخرش گفته بودم :‌ خدا مرا مرگ بدهد راحت شوم... و برادرم گفته بود :‌برای رسیدن به این آرزویت  دعا می کنم! حتی باز گو کردن اینکه چنین برادری دارم برایم شرم آور است. اما این هم یکی از حقایقی ست که باید چشم در چشم نگاهش کنم...

ساعت نزدیک یک نیمه شب است.

 

سی  و یک تیر

کمی بهترم اما نه آنچنان

شاید هم نه! چون الان می بینم که قدرت دواندن مداد را هم روی کاغذ ندارم.

:

حواسم نبود

روزی که زندگی را می خریدم

به فروشنده بگویم :

..." یک زندگی ِ بی دغدغه لطفا" !  "

+ کتا ; ۱:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۳۱
comment نظرات ()

حکایت آن سنگ

 

                   

        فر آیند ِ دشواریست

         "سنگ شدن"

        بگو

        که از پس اش بر نمی آید

        دلت...

 

 پی نوشت:

وقتی از کسی انتظار شعور داریم و او نداردش درک این موضوع مشکل می شود.

نمی دانم جمله ی بالا را چطور می شود فصیح تر نوشت!

درک این موضوع که از کسی انتظار شعور داریم و او نداردش مشکل است.

سخت است باور کنیم ، کسی که انتظار شعور او داشته ایم، فاقد آن بوده.

سخت است باور کنیم کسی که از او انتظار شعور داشته ایم فاقدش بوده.

….

دلم گرفته. انقدر که نفس ام سنگین شده و هر چه زور می زنم بالا نمی آید. باید به خودم مسلط شوم. باید مخاطب درونی را بفرستم کمی با این دل احساساتی صحبت کند.

مخاطب درونی می گوید :‌ چیزی نشده که ! فهمیدی یک نفر که ازش انتظار شعور داشتی فاقدش بوده. همین!

 و این موضوع را البته نمی توانی به دلی که دل بوده و دارد سنگ می شود ربطش بدهی.

من بهش می گویم: سخت است باور کنیم دلی را که گمان می کردیم دل بوده، سنگی ست!

+ کتا ; ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٢٩
comment نظرات ()

درست میشه!!

این روز ها ظاهرن آرامم. توی خانه می چرخم. کار می کنم. به مادر می رسم به گلدان ها می رسم. یاس ها را هر صبح می چینم و سر صبحانه می گذارم. زیاد حرف نمی زنم. حواسم هست و نیست. گاهی هم لبخند می زنم....

 اما نمی دانم حقیقتن این همه ساکت و آرامم یا آنقدر آشفته ام که ذهنم از جستجوی  واژه ها برای توصیف چگونگی احوالم خسته شده و بیکار گوشه نشین شده.

مخاطب درونی می پرسد: از حال ِ دلت چه خبر ؟...من بی هوا گویی که غافلگیر شده باشم جواب می دهم: حال دلم؟... خوب است. بد نیست. نمی دانم ... !!

اما دلم شور می زند. یکی از واحد ها را داریم اجاره می دهیم. باید خانه را مبلمان کنیم. بعدش چی؟ بعدش می رویم توی خانه ی نو و به خوبی و خوشی تا آخر عمر روزگار می گذرانیم؟ …پس چرا نزدیک است دلم گریه اش بگیرد؟

باید جدی جدی بروم دنبال پرستار و  هر چه جدی تر به این قضیه فکر می کنم احساس وابستگی ام به مادر بیشتر می شود.

حق دارم که ندانم حالم چطور است. مدت ها بود از رسیدن به این روز ها می ترسیدم. گذشته از نگرانی برای مادر… دلم می خواهد برای خانه ی تو همه چیز بخرم. دلم می خواهد روحیه ام کاملن عوض شود. دلم می خواهد دخترکم با دل خیلی خوش به خانه ی نو پا بگذارد اما از ولخرجی می ترسم. نمی دانم وضع اقتصادی خانواده در یکی دوسال آینده چطور خواهد بود. می ترسم پشیمان شوم.

از طرفی به خودم می گویم مگر آدم چند بار در عمرش خانه می سازد و می خواهد مبلمانش کند؟ …

چقدر خسته ام . . .

مخاطب درونی همه را می شنود. لبخندی می زند دست بر شانه ام می گذارد و می گوید: درست میشه!!

+ کتا ; ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٢٧
comment نظرات ()

چنین آرامشی...

 

آب، آنقدر آرام که آیینه...

چه توی خواب باشد چه بیداری، آرزو دارم یک ساعت هم که شده چنین جایی، زیر سایه ی چنین آرامشی باشم...

.

.

 

پی نوشت :  خواندنی روزانه !

+ کتا ; ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٢٧
comment نظرات ()

جای خالی

 

صبح دختر عمویم زنگ زد. یاد پدرم کرده بود.

یادم آمد که هر سال پدر برای این روز چه شور و شوقی داشت. همه ی برادر زاده هایش به دیدنش می آمدند. از روز پیش خرید می کرد و مثل صبح اول فروردین آماده ی پذیرایی بودیم.  تا شب هم میهمان می آمد و می رفت.

امسال اما این روز هم مثل یک روز تعطیل معمولی ست. مثل یک جمعه که حمید هم رفته باشد سر ساختمان. خانه ساکت است. مادر خواب است. نوین نشسته پای کامپیوتر، من باید روی میز آشپزخانه را دستمال بکشم ، ظرف های صبحانه را بشورم، و فکری برای نهار بکنم.

 .

                        شعریست نا سروده

                       جای خالی ات...

 

                        اندوهی

                        که در واژه ها

                        نمی گنجد

 

 

 

+ کتا ; ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٢٦
comment نظرات ()

خب دله دیگه !

 

الیو رایلی، مسن ترین وبلاگ نویس جهان روز شنبه گذشته پس از پست کردن آخرین پیامش درباره خواندن یک آواز شاد، ‌در سن ۱۰۸ سالگی در استرالیا درگذشت. او حدود هفتاد پست در وبلاگش درباره زندگی مدرن و خاطرات روزمره‌اش در سرای سالمندان منتشر کرده است.

او در آخرین پستش حدود یک هفته قبل نوشته بود: فکر نمی‌کنم دیگر بیشتر از یک هفته در این خانه بمانم. روزها چگونه گذشته‌اند در حالی که من بیشتر اوقات در رختخواب بوده‌ام. احساس ضعف می‌کنم و از این سرفه هم خلاصی نیست. دختر پنی که تخت کناری من است هفته پیش به دیدنش آمد. او یک خواننده حرفه‌ای است. حدس بزن چی شد؟ من و او شروع به خواندن یک آواز شاد کردیم و کم کم پرستارها هم به ما پیوستند. مثل یک کنسرت واقعی بود!

وبلاگ او بازدیدکنندگان زیادی از سراسر جهان داشت،‌از روسیه تا امریکا که مرتباً به وبلاگش سر می‌زدند.

نشانی وبلاگش

منبع

....

نمی دونم چرا دلم خواست اینو تو وبلاگم بنویسم در حالی که می تونستم توی خواندنی ها فقط خواندنش رو به اشتراک بذارم!

خب دله دیگه !

+ کتا ; ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٢٥
comment نظرات ()

گاتا با طعم آناناس

 

دست و پا بزنم ؟... نزنم؟ ... نمی فهمم!... حس می کنم توی دریایی غرق می شوم. مثل یک حرکت آرام. مثل تصویری که بار ها آهسته و آهسته تر به نمایش در آید. و توی این حرکت آهسته من غرق می شوم.

نباید عبارت "به خاطر تو "را بکار می بردم. تحمل اینکه کسی کاری  به خاطر تو انجام دهد را نداری! 

 حرف هایمان با هم جمع می شوند و توی آیینه ی غروب، ظاهری نامعقول به خود می گیرند. میان حرف هایمان ناگهان صدای خودمان را نمی شناسیم. کسی دیگر از دهان ِ من، کسی دیگر از گلوی تو سخن می گوید که با هم غریبه اند.

 هوا تاریک می شود برق می رود. زیر نور شمع چای می خوریم و گاتا با طعم آناناس. این اسمی ست که تو گفتی بیشتر بهش می آید. بعد سعی می کنیم حرف ها را فراموش کنیم. و همه ی سختی هایی که ما را این همه لبریز کرده اند را فراموش کنیم. اما بغض ِ نازک و ظریفی توی گلوی مان مانده که آن هم طی روز های بعد به لایه های زیر تر می رود...

 .

پی نوشت :  خواندنی روزانه !

+ کتا ; ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٢۳
comment نظرات ()

شاید

 

          اگر از من

          می پرسیدند

          که می خواهی

          دنیا را ببینی

          شاید می گفتم آری

          و به دنیا

          می آمدم

 

 

مدتی ست این شعر بیژن جلالی توی ذهنم تکرار می شود و به بار  ِ سنگینی که بر دوش کلمه ی شاید ش گذاشته شده فکر می کنم

 

 

 

پی نوشت :  خواندنی روزانه !

 

+ کتا ; ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٢۱
comment نظرات ()

همینجوری یک و دو و سه

یک:

نمی دانم چطور مادر پوشک اش را در رختخواب در آورده بود. ملافه ها را ریختم توی ماشین و روشنش کردم. ملافه های تمیز را روی تشک می کشیدم و ذهنم رفته بود پیش حرف ماه رقصان که از خط تیره آیلین گفته بود. او می توانست من باشد. بعد حواسم رفته بود پی پرستار آوردن. پی حرف های حمید که اصرار دارد برای آوردن پرستار و من گفته بودم خودم هم باید پیش پرستار بمانم و گفته بود که باید ببرمت روانپزشک. حواسم همانجا لای ملافه های مادر باید گم شده باشد. موضوع بزرگی نیست. اما با خواهر و برادرم روی هم بزرگ می شود. کاش خانه ی نویمان سه اتاق خواب داشت که راحت می شد مادر را هم برد آنجا. بعد دیدم مادر روی صندلی آشپزخانه خوابش برده دستش را گرفتم و آرام آرام با هم آمدیم تا اتاق خواب...

دو:

دیشب خواب های عجیبی می دیدم. حمید مسخره ام می کند می گوید:‌"آهان! ..خواب خیلی مهمه!!" خواب های عجیبم اما ذهنم را مشغول می کنند.

توی خواب ِ دیشبم پدر بود. آمده بود رختخوابی را که برای مادر پهن کرده بودم را جمع کرده بود. و آقای جعفری بود. و من توی آن خواب مثل همانطور که الان توی این بیداری مدت هاست که می خواهم بروم موهایم را کوتاه کنم و نمی روم بودم. هی می خواستم بروم سلمانی و نمیشد! آقای جعفری را که دیدم بغلش کردم و گریه کردم. از آن گریه ها که آدم جدی جدی بالشش خیس می شود. آقای جعفری بد جوری مرد. جسدش چند روز توی خانه مقابل تلویزیون ِ روشن مانده بود. توی خواب ِ دیشبم می دانستم او مرده. اما حضور پدر برایم غیر طبیعی نبود. پدر مثل همیشه بود. مثل همیشه ی خودش که با کار های من مخالفت می کرد. حالا هم رختخواب مادر را جمع کرده بود و من هی می گفتم پس حالا مادر را کجا بخوابانم؟‌ پدر انگار می گفت :"نیازی به رختخواب نیست"‌و من متعجب مانده بودم.

سه:

تو از تماشای چرخیدن ِ

                            من

 

توی این دایره ی بسته

                        خسته

 

            نمی شوی ؟

                           ؟

چهار : پی نوشت

مینا جان ! با تشکر از اینکه آمدی و خواندی و نظرت را برایم نوشتی. مدت هاست دارم توی این تصمیم گیری گیج می خورم. هر روز این پا و آن پا می کنم هر روز به تعویقش می اندازم اما آخرش تا کجا؟ ....

نوشته ای:

جای مادر و فرزند عوض شده . 40سال پیش مادر شما همان کارهایی را برای شما می کرد که شما الان برای حفظ و نگهداری و زنده ماندن مادر می کنید . این بازی روزگار است ............. بعد دیدم مادر روی صندلی آشپزخانه خوابش برده دستش را گرفتم و آرام آرام با هم آمدیم تا اتاق خواب..........مادر ..............مادر ............من بودم هیچوقت پرستار نمی گرفتم .........تا جون در بدنم بود خدمتشو می کردم .هم.ن کاری که شما می کنی ............مادرها و پدرها روزی کوچک می شوند و به ما حتیاج پیدا می کنند . .............انوقت ما می شویم پدر و مادر ...........جبران همه زحمات ..........

.

گمان می کنم حکایت  بزرگ کردن  یک  کودک ِ رو به زندگی را نمی توان با قصه ی غم دردناک و کهنسال  ِ بیماری و مشایعت مادر تا دروازه ی مرگ قیاس کرد.

موضوع تنها تر و خشک کردن نیست.  کودک درک می کند. بعد از سه چهار ماه  ِ اول، کم کم مادرش را می شناسد. اما بیمار آلزایمری دیگر  حتی خودش را هم نمی شناسد ... کودک رو به زندگی دارد و سالمند پشت به آن.  کودک را در هر جمعی که می خواهی می بری و مایه شادمانی جمع می شود.  با مادر  ِ بیمار خانه نشین می شوی و  تا بقالی سر کوچه هم نمی توانی بروی.  یادت می آید مینا جان که یک پست درباره ی آرزو های کوچکم نوشته بودم و نوشته بودم که  : آرزو های کوچک را / اگر به حال خود رها کنیم / بزرگ می شوند!‌...؟ توی کامنت ها بیشتر خواننده ها گمان می کردند آنها آرزو هایی دست نیافتنی نباشد. اما برای کسیکه تنها پرستار یک بیمار آلزایمری ست همین آرزو های کوچک هم دست نیافتنی می شوند.

امسال می شود سه سال که به مادر پوشک می بندم و در این قیاس دارم فکر می کنم که به یک کودک حد اکثر دو سال پوشک بسته می شود. کودک یاد می گیرد که پوشکش را جا و بی جا باز نکند اما به بیمار آلزایمری نمی توان چیزی را یاد داد. امسال می شود سه سال که به خاطر پرستاری مادر هیچ سفری حتی تا نزدیک ترین شهر ها هم نرفته ایم. نه من نه دختر چهارده ساله ام که به تفریح و استراحت و تغییر آب و هوا نیاز دارد و نه همسرم که پا به پای من در خانه ی مادرم مانده به همراهی ام.

خیلی دلم می خواست می توانستم تا جان در بدن داشتم خدمت مادر را می کردم اما نمی دانم جدا از خودم فدا کردن همسر و دخترم به پای بیماری مادرم آیا کار درستی می تواند باشد یا نه...

 

 

+ کتا ; ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱٩
comment نظرات ()

حال ِ آدمی زاد

یک ساعت پیش:

دلم می خواهد بنویسم امروز روز خوبی بود با اینکه دلیل خاصی برای خوب بودن این روز پیدا نمی کنم!

یک ساعت بعد:

 چقدر حال آدمی زاد در عبور ثانیه ها دچار تحول میشود! ثبات یعنی اینکه چیزی آرامش تو را بر هم نزند. همان حالت که سهراب می گوید نکند اندوهی / سر رسد از پس کوه... من خوب بودم. خط بالا را نوشتم. لادن زنگ زد و حالا حالم هیچ خوب نیست. عصبی و در هم ریخته ام. دلم برایش می سوزد. اما آنقدر قوی نیستم که بتوانم کاری برایش بکنم. زندگی چرا این همه بی رحم است؟

مخاطب درونی در حالیکه هنوز توضیحی درباره نحوه ی حل شدن مشکلات توسط پذیرش واقعیت ها نداده و فقط یک مثال زده و گفته که ببین: پذیرش واقعیت درست مثل پذیرش شکست است برای فرمانده ی لشکری که قوایش را  یک به یک مقابل چشم های خودش از دست داده است... و من رفته ام توی پیدا کردن حس آن فرمانده ی شکست خورده که ببینم حرکت بعدی ام پس از پذیرش واقعیت چه باید باشد. ادامه می دهد: فرصت برای فکر کردن داری. حالا فقط چشم ببند و گوش به صدای پیانو بسپار...

 .

پی نوشت: نمی دونم چرا تائیدیه دار شده !! خواستم درستش کنم هم نشد. فکر کنم از پست بعد درست بشه.

 حالا جالبش این بود که خودم هی می اومدم صفحه وبلاگ رو نگاه می کردم هی می دیدم نوشته صفر کامنت. هی نا امید بر می گشتم!!

+ کتا ; ٦:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱٧
comment نظرات ()

من و واقعیت

یک:

به شدت احساس درب و داغان بودن می کنم. هیچوقت انقدر نا امید و از زندگی بی زار نبوده ام. حس می کنم آدمی بودم که دیگر نیست. نقاشی می کردم، کتاب می خواندم، شعر می گفتم. ادعای شاعر بودن داشتم، مهندس معمار  بودم. حالا از این ها دیگر هیچکدام نیستم. هیچکدام. بین چهار دیوار خانه ی پدری نشسته ام زوال مادر را نگاه می کنم.

 روزگاری گمان می کردم تا هر وقت که آدم می تواند وقتش را به کتاب خواندن و نقاشی کشیدن بگذراند هیچ غصه ای ندارد. اما الان می بینم حتی تمرکز خواندن دو صفحه کتاب را هم ندارم. از وضع موجود نا خشنودم و راه فراری هم ندارم. زندگی ام را از بین رفته می بینم.

دو:

حمید میگه : درست میشه! ... میگه یه پرستار بگیریم  تو هم از این حال در میای. کم کم روحیه تو دوباره بدست میاری. وقت پیدا می کنی به خودت و کار هایی که دوست داری انجام بدی هم فکر کنی...

سه:

تا مادرم اینچنین بیمار است من به هیچ چیز دیگر نمی توانم فکر کنم. آن هم چه بیماری... بیماری که تا همین الان هم  خودش را از دست داده م و فقط جسمش برایم مانده. باید منتظر چه باشم؟ برای اینکه به خودم فکر کنم باید منتظر چه باشم؟...

 چهار:

مخاطب درونی می گه باید واقعیتو قبول کنی. این ها همه به خاطر اینه که واقعیتو قبول نکردی هنوز...

+ کتا ; ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱٦
comment نظرات ()

...

 

من فقط حوصله ی وقت تلف کردن دارم!

میای وقت تلف کنیم؟

 

 

 

+ کتا ; ٥:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱٥
comment نظرات ()

دست زیر چانه

 

الان تلویزیون لوکس تی وی دارد یک سری سالن های ماساژ و هتل های شیک را نشان میدهد. من دست زیر چانه یه جور ِ بی بخاری نشسته ام پای نت دارم از توی ریدر وبلاگ های به روز شده را می خوانم. آشنا ها را خواندم. امیر که درباره خانواده شاملو نوشته بود. روز نویس که از شب برات. ناردونه که از خاله زنک بازی نوشته بود. گیس طلا که یه تست چهار جوابی بود. عادله که از بیست و چهار ساعت آخر نوشته بود. عرفان که یک شعر خیلی قشنگ نوشته بود. شقایق که از بوی پوست کندن ذرت نوشته بود. رکسانا از ماجرای زنجان نوشته بود...بجز یکی دو نفر اما برای دیگران کامنت ننوشتم.

مدتیست از همیشه ساکت ترم. حرفی نمانده برایم. انگار هر چه گفتنی بوده گفته ام. هر چه به ذهنم می رسد تکراری است.  یک جوری دارم احساس تمام شدگی می کنم. دنبال روحیه هم نیستم. لازم ندارم کسی بیاید بگوید این حرف ها چیه. کجا تموم شدی. این همه تو هستی هنوز و این حرفا... اشتراک ای دی اس الم تا هجدهم تیر بیشتر نیست. این چند روزه هم هر چه می خواهم تماس بگیرم ببینم چطور باید تمدیدش کنم موفق نمیشوم. سایتشان هم خراب است. همین.

 

+ کتا ; ۸:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱۳
comment نظرات ()

سیال

 

ساده نبود!‌ ساده نیست این گم شدن. حالم خوب نیست. مدام لکه ی سیاه جلوی چشمم است. علائم اولیه ی میگرن کلاسیک اما سر دردم شروع و تمام نمی شود. حالم خوب نیست. دلم میخواهد هزار بار تکرار کنم ... حالم خوب نیست. مخاطب درونی می گوید بی خود! دردی نداری! چته؟ ظهر نازیلا میاد اینجا. باید به خودم مسلط باشم. صبح توی بانک مجید رو دیدم. کاش نمی دیدمش. کاش هیچوقت حس نفرت رو تجربه نکرده بودم. از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیافزود...زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت. ولی خب توی جنگ بطور حتم حقوق بشر بیشتر نقض میشه. گفتند توی خاک مریخ میشه گیاه پروروند. دلم میخواد برم مریخ! تک و تنها اونجا یه باغچه داشته باشم...

.

.

+ کتا ; ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱۳
comment نظرات ()

...

 

باز هم این حس تکراری...

دنبال خودم می گردم و هیچ کجا نیستم. کابوس نیست. حقیقتی ست که تکرار می شود. این دور و بر همه هستند جز من. برای مادر هم نامرئی شده ام. دیشب از خودم می پرسید: کتایون کوش؟‌!

.

.

 

+ کتا ; ٧:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱٢
comment نظرات ()

سه گانه ی امروز

یک:

صبح مفصل با لادن حرف زدم. مجید رفته بود بیرون و لادن توانسته بود زنگ بزند و درد دل کند و گریه کند و دلگیری اش را از دست زمین و زمان در گوش کسی باز گو کند و حرف بزند و خالی شود و دلداری بشنود و روی زمین احساس کند که خواهری دارد... من هر چه توانستم بگویم به او گفتم. گفتم که به دلارام بیشتر از همیشه محبت کند. دعوایش نکند. سرکوفتش نزند. نگوید با این افتضاحی که به بار آوردی حالا هر بد بختی می کشی حق توست!...گفتم هر طور می تواند بهش محبت کند. گفتم سیراب محبتش کند. کاری کند که توی کوچه دنبال محبت نگردد. پرسید: چطوری؟‌ گفتم برود دائم بغلش کند و به او بگوید خدا را شکر که سالمی. گفتم به او بگوید که همین که تو پیدا شدی برایم یک دنیا می ارزد. به او بگوید که اگر آسمان به زمین بیاید و زمین به آسمان برود وقتی کنار اوست غصه ی هیچ چیز را  نمی خورد. گفتم به او بگوید که هر چه پیش آید باز هم  پشتیبان اوست ... گفتم بداند که تنها مرگ است که بازگشت پذیر و جبران پذیر نیست. ...

دو:

امروز یک مقدار کمی آلبالو داشتیم که از مهمانی نوین مانده بود و نه به اندازه ای بود که مربا بشود و نه اینکه می شد بیشتر نگهش داشت. من هم برای اولین بار آلبالو پلو درست کردم. فکر کنم خوب شده باشد. هنوز نخوردیمش.

سه:

حالم خوب است. آرامم و پشت اندیشه ها امروز دنبال سکوت می گردم...

پی نوشت :  خواندنی روزانه !

+ کتا ; ٢:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱۱
comment نظرات ()

هیچ!

 

نفسم یه جاهایی گیر می کنه وسط راه خسته میشه انگار می شینه استراحت کنه خلاصه که در نمیاد.

نادر اینجا بود. برگه های ابلاغ انحصار وراثت به بانک ها رو گرفته. خیلی گیجم.

صبح به لادن اس ام اس دادم: لادن جانم چطوری؟ دلم پیش توست ولی می ترسم بهت زنگ بزنم. بعد از یکی دو ساعت جواب داد: کتی جانم ما خوبیم. همین! بعد از نیم ساعت دیگه یه اس ام اس اومد: فقط کمر مجید بد جوری درد می کنه و خوابیده به نادر هم خبر بده که ماخوبیم. هر وقت تونستم بهتون زنگ می زنم. اگه کاری بود اس ام اس بزن. قربانت.

من هنوزم حالم خوب نیست.

احتمالن باز برای حرف های نادره. چی بگم آخه بهش؟ فقط باید گوش بدم .نمیشه باهاش حرف زد. اون نظر خودشو می گه و من اگه بخوام نظر خودمو بگم دعوا میشه چون گوش شنیدن نظر مخالف رو نداره. در نتیجه من فقط گوش میدم و با وجودیکه کاملن باهاش مخالفم لبخند می زنم!!

 ...درباره نحوه نگهداری مادر باز قاطی کرده. یه حرف هایی می زنه که مغزم سوت می کشه. گفتم حد اقل میشه یک هفته در میون مواظب مادر باشیم. یعنی یک هفته ما باشیم یک هفته شما. میگه خب ما میایم اینجا زندگی می کنیم تو (یعنی من) هم یک هفته در میون بیا اینجا مواظب مادر باش! یعنی بنده در نقش پرستار بیام اینجا در خدمت ایشون! نمیدونم چی تو مغز این بشره؟!

اوه ساعت شده یک و بیست دقیقه. من دلم خیلی گرفته. از اول این نوشته می خواستم هی بنویسم دلم گرفته و هی جلوی خودمو گرفتم. نمی دونم چرا! درسته که از این دو کلمه ی تکراری ِ دلم گرفته خوشم نمیاد اما گاهی هیچ عبارتی جای این عبارت کار نمی کنه.

+ کتا ; ۱:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱٠
comment نظرات ()

باید برید؟ ...

باید برید. باید تمام کرد.  این شاید آخرین نخ از این رشته باشد که گسسته می شود. تازمانی که تو اینطور می خواهی. و تا این لحظه که تو اینطور خواسته ای. و ایا اصلن تو  قدرت خواستن داشته ای خواهرکم...؟

هر طور هست از دست و اراده ی من بیرون است.  در حال همسری داری که مایه ی جدایی ما را فراهم کرده. وقتی نتوانم حتی حال تو را بپرسم ، چکار می  توانم بکنم؟

چقدر جای خالی پدر را این روز ها بیشتر حس می کنم . اگر بود دست کم می شد حالت را از او بپرسم...

این فکر ها بی هوده است. باید برید. اسم  رابطه ای که میان ماست  را دیگر  نمی توان خواهرانه گذاشت.

...

همه  چیز  از  حدود ساعت هشت شب جمعه شروع شد که فکر کردم دلارام کنکورش تمام شده و زنگ زدم که بهش بگم خسته نباشه. بهش بگم به یادش بودم و براش آرزوی موفقیت کنم که دیدم  خواهرم لادن داره گریه می کنه. میون گریه هاش تونستم بریده بریده بشنوم که دلارام بعد از کنکورش گم شده. و بعد نتونست بیشتر با من صحبت کنه. گفت مجید آمد و باید گوشی رو قطع کنه.  هزار هزار فکر و خیال ریخت تو سرم. کجا می تونه باشه ، چه بلایی ممکنه سرش اومده باشه؟  ...

نوین مهمون داشت و  دختر های  چهارده پانزده ساله مشغول  خندیدن و  رقصیدن بودند.  باید می رفتم شامشان را کم کم می چیدم روی میز. اما  بغض توی گلویم را گرفته بود. هر یکی دو ساعت یکبار به خواهرم زنگ زدم و هر بار گفتم" چه خبر؟"و او  گفت" هیچ! "

...

تا صبح نخوابیدم.  می دانی یک دختر  هجده ساله ی تنها توی شب  این شهر  یعنی چه؟ یعنی کدام  بیابان؟ کدام بیمارستان؟ کدام  کلانتری؟ زیر کدام پل؟ بیهوش یا به هوش؟ ضربه مغزی  یا اسیر؟ ...مگر می شد خوابید؟

...

صبح  زود زنگ زدم به برادرم. گفتم  برود پیش لادن و دلداری اش بدهد. من که نمی توانستم مادر را تنها بگذارم و بروم. و برادرم رفت و بعد از یکی دو ساعت ، حدود ده ِ صبح زنگ زد  و گفت که خبری شده: یکی از دوست های دلارام گفته که پسرخاله ی او هم از بعد از کنکور  هنوز به خانه نرفته و آن دو نفر هر جا هستند  با هم هستند!

...

آخرین خبری که من دارم همین است. اما از بعد از ظهر دیروز دیگر پدر دلارام قدغن  کرده که  من و برادرم اجازه نداریم  زنگ بزنیم به خانه ی خواهرمان احوال خواهرمان یا دخترش را بپرسیم! ...

حمید هم عصبانی شد و گفت تو هم اگر لادن زنگ زد بهش بگو دیگر با تو تماس نگیرد. این چه رابطه ایست؟

...

و من همینطور گیج ِ روابط دنیا مانده ام. باید برید؟ باید تمام کرد؟ ... این شاید آخرین نخ از این رشته باشد که گسسته می شود...

 

+ کتا ; ٢:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٩
comment نظرات ()

آرزوی چشم هایی باز

از دیشب رفته ای صدر اخبار ذهن من. نمی دانم با خودت چه فکرهایی کرده ای که کار به اینجا کشیده، نمی دانم برای ساعت ها و روز های بعدت چه پیش بینی هایی کرده ای. نمی دانم تا کجا های این راهی که در پیش گرفته ای را توانسته ای پیش خودت مجسم کنی و یا اینکه چه پیش آمد هایی را توانسته ای پیش بینی کنی و چه مقدار از آنها  را توانسته ای نادیده بگیری...

اما خوب می دانم  با شرایط خاص و سختی که بزرگ شدی، دیگر این اوضاع برایت غیر قابل تحمل شده بوده. بیماری روانی مادرت، برخورد های غریبه و سنگین پدرت...همین هجده سال و تا همین جا هم گل کاشته ای که همراهی شان کرده ای. می دانم و به تو حق می دهم.

به تو حق می دهم که عصیان کرده باشی. به تو حق می دهم که به سیم آخر زده باشی. به تو حق می دهم که خواسته باشی حتی اگر شده یک شبانه روز ، در هوایی خارج از اراده ی دیگران نفس بکشی.

چرا که این زندگی حق توست. فرصتی که به هر انسانی فقط و فقط یکبار داده می شود. این تویی که باید درباره ی نحوه ی چگونه گذراندنش تصمیم بگیری و من، ... من نه می توانم و نه می خواهم که نصیحتت کنم. من فقط می توانم برایت آرزوی چشم های باز داشته باشم دلارامم! آرزوی اینکه برای پیمودن باقی راه، چشم هایی کاملن باز داشته باشی...

                                                                                        دوستت دارم- خاله کتی

پی نوشت:

آهان!  طرفدار های مجاهدین خلق در پاریس تظاهرات کرده ن...صب کن صب کن یه جای نزدیک تر! ... انگار توی مشهد هم یه تظاهراتی شده  !

...

هیس!.......پدرش گفته به هیچکس نگین! بگین توی تظاهرات گرفتنش!! بد بختی اینجاس که خب این یکی دو روزه توی تهران  تظاهراتی نداشتیم جایی. داشتیم؟!

+ کتا ; ۳:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۸
comment نظرات ()

پراکنده از بیست و چهار ساعت گذشته

یک:

یادم باشد شنبه از متخصص مغز و اعصاب برای زن نجار که سر درد های شدیدی می گیرد و برای دختر اوستا عطای مرحوم که چهارده ساله است و ام اس گرفته وقت بگیرم.

دو:

                    نمی توانم ببینمت

                    مادر!

                    مقابل صورتم

                    پرده ای کشیده

                    غم

سه:

مادرم این روز ها نگاه عجیبی دارد. ابرو هایش را بالا نگاه میدارد و چشم ها را گرد می کند و خیره در صورت آدم می ماند. من خیال می کنم حرفی دارد. اما هیچوقت چیزی نمی گوید. همینطور خیره نگاهم می کند. من تاب این تماشا را نمی آورم. دلم می خواهد خودم را گم کنم.

چهار:

تازگی ها به شدت دارم احساس می کنم که روح پدرم توی جسم من حلول کرده!‌ از بعضی عکس العمل های خودم که عینا مانند پدر مرحومم می باشد به شدت شگفت زده می شوم!!

پنج:

          کودکی یکساله می شوم و

          در آغوش پهناورش گم...

          اما زود

          مرا با اندوهی چهل ساله

          به دنیا باز پس می دهد

          خواب

 -

پی نوشت :  خواندنی روزانه !

+ کتا ; ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٦
comment نظرات ()

گزارش احوال

عصر سه شنبه است.

نوین دارد تلفنی دوست هایش را برای مهمانی جمعه اش دعوت می کند.

آقای سرویس کار کولر آمده دارد کولر ها را برای همین میهمانی آماده می کند.

من هنوز ظرف های نهار را نشسته ام.

 حمید زنگ زده گفته دارد می آید که یک وسایلی را بردارد برود یک جایی.

بروم یک مقدار میوه ببرم برای آقای سرویس کار کولر.

بروم ظرف های نهار را بشورم.

بروم ملافه های مادر را بریزم توی ماشین.

بنشینم این داستان چی بود...پامیلا؟* شاید هم اسمش چیز دیگری باشد که الان یادم نیست را بخوانم.

 نوین نشسته این کنار هی ترانه های عمو پورنگ را می خواند. می گوید اقلن بنویس آقاجون سلیمون چون بهتره. از نادر بعد از ظهر خبری نشده. باید می آمد فیش پرداخت مالیات انحصار وراثت را می داد. من خیلی وقت است که میهمان نداشته ام. این دختر حدود بیست نفر را دعوت کرده که پذیرایی شان شاید کار آسانی نباشد. می خواهیم کتلت و سالاد الویه درست کنیم. میوه و شیرینی و نوشیدنی و دسر و این حرف ها هم لازم است. دیروز هم رفتیم مانتو شلوار مدرسه ی تازه اش را گرفتیم که هی به رنگش غر می زند. رنگش یک رنگ این رنگی است :‌ ...........  من که از این رنگ بدم نمی آید اما نوین همه ش می گوید رنگ لباس های پرورشگاه جودی آبوت این هاست!

این بود گزارش احوال عصر سه شنبه ی من.

*پی نوشت:اسم اون داستان میلارپا بود.از امانوئل اشمیت.

+ کتا ; ٦:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٤
comment نظرات ()

م ا د ر

 

من می نویسم:

     "مادر"

شما می خوانید:

     "مادر"

اما میان آنچه
من می نویسم با
آنچه شما می خوانید
فرسنگ ها
فاصله است

.

+ کتا ; ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٤
comment نظرات ()

تفکر

.

در اندیشه ی پرواز م

میان ِ

میله های زندانی

که از آن ِ من نیست

.

+ کتا ; ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٤
comment نظرات ()

یک یادداشت معمولی از دیروز

امروز پر از انرژی بودم و حس خوبی داشتم. می توانم بنویسم که روز خوبی بود. هر چند که باز حمید پول کم داشت و صبح تا ظهر توی بانک بودیم که حسابش را پر کنیم...

بعدش رفتیم سر ساختمان. دیگر می شود بهش به جای ساختمان گفت خانه! چه حال و هوایی دارد قدم زدن توی این خانه. برای اولین بار سوار آسانسورش شدم. انقدر نرم حرکت می کند که انگار روی ابر ایستاده ای و بالا می روی. من به خدا آسانسور ندیده نیستم! ...خانه ی پدری ام هم از وقتی بچه بودم آسانسور داشت اما از آنجا که این خانه همه چیزش ورای دیگر خانه هاست آسانسورش هم باید باشد!

سرامیک داخل استخر هم دارد تمام می شود. گمان می کنم تا یک هفته ی دیگر کاملن تمام شده باشد. فقط می ماند برق ویژه ی راه اندازی چیلر که اداره برق هنوز بهمان نداده.

توی محوطه استخر دیدم صدای جیک های بلندی می آید. دقت کردم دیدم یکی دو تا گنجشک در حال از این طرف به آن طرف پریدن هستند. رفتم جلو تر و آن دو گنجشک پریدند از پنجره رفتند بیرون اما هنوز هم صدای جیک می آمد. بالای جکوزی که رسیدم دیدم یک بچه گنجشک توی جکوزی است. آن دو تا هم حتمن پدر و مادرش بودند. بلد نبود پرواز کند. با گوشی همراهم ازش عکس گرفتم. که هیچ هم خوب نشد! بعد حسن آمد و گفتم بچه گنجشک را برد گذاشت توی حیاط و مادرش هم زود رفت پیشش.

موقع بیرون آمدن از خانه و پاگذاشتن توی کوچه حس خاصی آمد سراغم. دقیقن مثل اینکه آدم از توی یک رویا بیرون آمده باشد. انگار جادویی توی فضای آن خانه هست که از تمام دنیا متمایزش می کند. یک هو انگار آدم از خواب بیدار شده باشد. یا زمانیکه آلیس از سرزمین عجایب برگشته باشد بود... باز پا گذاشتن توی کوچه ای که مثل بقیه ی دنیاست...

دو پرس نهار از بیرون گرفتیم. رفتیم خانه همراه مادر و نوین چهار نفری خوردیم. بعد از نهار هم مثل شیطان حمید را وسوسه کردم که نرود شرکت و او هم گول شیطان را خورد و نرفت!‌

عصر برگ های بنیامین را گرد گیری کردم. توی گلدان گل خورشیدی و برگ های تیر و کمانی که خاکشان کم شده بود خاک برگ ریختم. برگ های خورشیدی را هم گرد گیری کردم. و تمام این کار ها حس خوبی داشت.

+ کتا ; ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۳
comment نظرات ()

شعرى از پابلو نرودا

ترجمه از احمد شاملو

 

 

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

اگر از خودت قدر دانی نکنی.

 

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،

وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.
 

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،

اگر همیشه از یک راه تکراری بروی...

اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی،

یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.


تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،

دوری کنی ...،
 

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگی‏ات
ورای مصلحت‌اندیشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!

شادی را فراموش نکن!

+ کتا ; ٥:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱
comment نظرات ()