آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

پراکنده فعلن تا پنج!

یک:

چون این‌که آمریکایی‌ها فکر می‌کنند که‌ می‌توانند با بمباران چند پایگاه‌ اتمی ایران مساله را حل کنند، اشتباه بسیار بزرگی است. به محض این‌که این کار را بکنند ایران که ساکت نمی‌نشیند. ایران هم با امکاناتی که در منطقه دارد سعی می‌کند آمریکا را وارد درگیری بیشتری کند و یک جنگ طولانی شروع خواهدشد.

این جنگ اگر اتفاق بیفتد، جنایت آمریکا ‌علیه ایران و مردم ایران است و باعث نابودی ایران ‌خواهد شد. در این پروسه حکومت ایران هم جزو مسوولان این جنایت محسوب خواهد شد.

این تصور که ایرانی‌ها فکر می‌کنند امریکا چون در عراق و افغانستان گیر است، وارد حمله به ایران نمی‌شود؛ این هم اشتباه است. آمریکا هنوز امکانات زیادی دارد و نباید قدرت و خطر این محافظه‌کاران را دست کم گرفت.

 از میان حرف های دکتر سعید رهنما، استاد علوم سیاسی دانشگاه یورک تورنتو

 توی پرانتز : پراکنده ام. یه پراکنده می گم یه پراکنده می شنوین! گاهی خودم هم تعجب می کنم از این همه پراکندگی.

میون این همه پراکندگی خوندن این جور خبر ها که البته مثل یک بیماری این روز ها منو نشونده پای نت و هی این ور و اون ور می بره که ببینه بالاخره تکلیف این بسته های پیشنهادی که هی میرن و میان چی میشه و عاقبت این برنامه هسته ای و این تورم لجام گسیخته و این خط فقر بالا رونده و این بی آبی و بی برقی و این صحبتا به کجا می کشه ... داشتم چی می گفتم؟ فکر کنم اینجای جمله باید بگم نور علی نوره! نمی دونم. گفتم که : ...

این روز ها  احتمال اینکه باد های خبر ابر های آسمان  مرا از هر روز پراکنده تر کنند بسیار است.

دو:

روی هم رفته حالم بد نیست. خوبم. دیروز کتاب خرده جنایت های زناشوهری را تمام کردم و لذت بردم از خواندنش. و برای کسانی که این کتاب را نخوانده اند توصیه می کنم که بخوانند. و گمان می کنم که پشیمان نخواهند شد. از خرده جنایت ها بیشتر از کتاب قبلی که از اشمیت خوانده بودم و داستان های کوتاه بود (یک روز قشنگ بارانی)  خوشم آمد. فقط همه ش داشتم تصور می کردم که چطور ممکن است این نمایش توی تهران اجرا شده باشد!

نکته ای که کتاب را جذاب می کرد این بود که در تمام متن نمایش خیلی زود به زود  خواننده غافلگیر می شد. گاهی  مثل خود زندگی واقعی. که هی آدم را غافلگیر  می کند و رو در روی خود و باور هایش قرار می دهد. و کم کم می شود باور کرد که همه ی تصوراتی که درباره خودمان و یک رابطه داریم اشتباه است.

برای رسیدن به آرامش

باید رها تر بود

رها تر

پرانتز: نمی دونم این نکته آخری شماره سه بود یا ربطی به پاراگراف قبلی داشت !

چهار:

یک یادداشت  دری وری از دیشب حدود ساعت دوازده :

خوابم می آید. نمی دانم چرا خنده هایم گم  ِ گم شده. چه اتفاقی بیافتد که خودم را مجبور کنم به زور لبخندکی بزنم. حمید طفلکی هم خیلی سعی می کند محبت کند و قربان صدقه ام می رود و می گوید بخند. و کار هایی می کند که مرا بخنداند. من هم سعی می کنم اما نمی شود! در حقیقت  مثل برج زهر ماری هستم که تظاهر کند به لبخند زدن! . حمید می گوید آن وقت ها هر وقت از در می آمدم تو با خنده در را باز می کردی. من آن روز ها را به یاد می آورم اما خنده هایم نیستند. ...

پنج :

مادرم دیشب خوابش نمی برد و بعد از سه چهار یلند شدن  بعد از ساعت یک نیمه شب و دوباره خواباندنش که گمان کنم تا حدود دو ادامه داشت، رفتم پیشش خوابیدم. وقتی پیشش می خوابم حس می کنم انگار به آرامش می رسد. یک جوری انگار خیالش راحت می شود... یاد آن زمان که نوجوان بودم می افتم. سال های جنگ بود و من شب ها به خاطر وحشتی که از صدای موشک ها و ضد هوایی ها داشتم به آغوشش پناه می بردم و تنها پیش او بود که می توانستم به خواب بروم...

پی نوشت :  خواندنی روزانه !

+ کتا ; ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۳/۳٠
comment نظرات ()

بوک آرت

 

به اینجور کارا می گن :‌ بوک آرت!

 

پی نوشت : گل شبدر  را به روز کردم!

پی نوشت دو:  خواندنی روزانه ! مدام به روز می شود.

+ کتا ; ٩:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٢٩
comment نظرات ()

ظرف چند ثانیه

 

نمی دانم چرا گاهی اینطور میشوم... انگار هیچ نیرویی در بدنم نیست. بی جان ِ بی جان و خالی ِخالی.توی این چهل سال سابقه نداشته که چنین حسی داشته باشم. فکر می کنم اسم این حالت باید ضعف باشد!

الان همینطور ام. در حالی که الان باید بلند شوم مادر را به دستشویی  ببرم، اما قدرت بلند شدن ندارم. می ترسم توی دستشویی وقتی موقع بستن پوشک او به من تکیه می دهد و وزنش را بر روی شانه هایم  می اندازد دو تایی بیافتیم زمین...

راستش نای باز کردن چشمم را هم ندارم. دلم می خواهد دراز بکشم آرام چشمهایم را ببندم و ظرف چند ثانیه ناپدید شوم.

.

.

 

+ کتا ; ٢:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٢۸
comment نظرات ()

غم فردا

این روز ها  بد جوری دنبال خودم می گردم و هر چه در این راه پیش تر میروم،  انگار از خودم دور تر می شوم. 

توی شب بیابانی رها شده ام و راه های گوناگون را طی می کنم اما از هر جاده ای که می روم  به آرامش منتهی نمی شود. تمام وقت انگار دارم دنبال چیزی می گردم. و نمی دانم چیست. ذهنم آشفته ست.

فراموشکاری هایم زیاد شده. حس می کنم تکه هایی از خاطراتم پاک شده. انگار که دفتر چه ی خاطرات آدم توی جوی آب افتاده باشد. سال هایی را گم کرده ام. به خودم می گویم گذشته را رها کن. زندگی از این نقطه به بعد است. حال را دریاب. اما یک کسی توی سرم نشسته که بد جنسانه دائم  بالحن تمسخر آمیزی می گوید :

حال را ثابت کن!‌ ... بعد پیروزمندانه می خندد: اگر توانستی!  و ادامه می دهد:‌ حال وجود ندارد. حال هر لحظه زیر نوک مداد تو می میرد.

من دلم می خواهد بهش بگویم:

ساقی غم فردای حریفان چه خوری؟

پیش آر پیاله را که شب می گذرد...

اما چیزی نمی گویم...

.

.

پی نوشت بی ربط: میگم عجب بازی ای بوده دیشب بازی چک و ترکیه...!

پی نوشت بی ربط دو: در ضمن علت خاموشی های اخیر رو هم با چشم خودتون ببینین!

پی نوشت بی ربط سه : زنده باد دانشجو های دانشگاه زنجان

+ کتا ; ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٢٧
comment نظرات ()

حکایت ما و برقی که نیست!

قبض برقمان این ماه آمده صد و شصت  و پنج هزار تومان. این قبض مال از اواسط فروردین تا اوایل خرداد است. در شرایطی که ما هنوز تا الان که ٢۵ خرداد شده کولر هایمان را روشن نکرده ایم. و من مدت زیادیست که پلوپز را هم حتی از آشپز خانه جمع کرده ام و چپ می روم و راست می روم هی لامپ های اضافی را خاموش می کنم.

قبض را با قبض قبلی که مال زمستان بود مقایسه می کنم. آن موقع که ما پلو را در پلو پز می پختیم و دو تا بخاری برقی هم شب ها روشن می کردیم. نصف این مقدار شده بوده! البته آن موقع یک منت ی هم سرمان گذاشته بودند و یک رقمی به عنوان یارانه پرداختی توسط دولت توی آن قبض منظور شده که توی این یکی نیست.

هرچه فکر می کنم نمی فهمم کجا برق اضافه مصرف کرده ام اما به اشکال توی سیم کشی داخلی خانه شک دارم چون لامپ های آشپزخانه هم زود به زود می سوزد و ممکن است علت از اتصالی داخلی باشد. لجم  می گیرد. دلم می خواهد اعتراض کنم. اما میدانم که هیچ اعتراضی در این باب پذیرفته نیست.

حالا از اون یارو خسیسه کی بود که نوذری زمان جنگ توی صبح جمعه باشما نقششو بازی می کرد؟‌ از اونم بد تر شدم. کولر که کلن از برنامه تابستان امسال حذف شده و اوقاتی هم که برق هست ما همچنان در تاریکی بسر می بریم ببینیم قبض ماه بعد چطور خواهد آمد!

+ کتا ; ٤:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٢٥
comment نظرات ()

حتی توی آیینه

یک

نشسته ام انگشت هایم را رها کرده ام روی کی بورد ساعت را نگاه می کنم: یازده و چهل و دو دقیقه صبح است .  چه می خواهم بنویسم؟‌ مهم نیست!‌نفس عمیقی می کشم و سعی می کنم یک کلمه را برای شروع انتخاب کنم... هیچ کلمه ای نیست!

دو

صبحانه و دارو های مادر را داده ام. پوشکش را عوض کرده ام. همینطور دارم به همین چند رقم آرزوی کوچکم که خیلی ها معتقدند اصلن آرزو نیست فکر میکنم. خب هر دست نیافتنی آرزو می شود. نمی شود ؟!...من اینجا کنج خانه نشسته ام به پرستاری از مادرم و هیچ ثانیه ای برای قدم زدن در پیاده رو یی شلوغ ندارم. و هیچ ثانیه ای برای اینکه فارغ از غم به یک بستنی لیس بزنم ندارم. پس این ها آرزو هستند. دارم با ثانیه های خودم لج می کنم؟‌ حقیقتش اینست که پشت زمینه ی به انجام رساندن همه این آرزو های کوچک باید "خیال ِ راحت" باشد که نیست.

سه

در حال حاضر یک قران پول هم توی جیبم جهت اقدام برای خرید پیراهن تابستانی یا کفش برای دخترک نیست. و برای خرید شیر و نان و شکر هم باید اول بروم بانک ! از رفتن به بانک هم به خاطر شلوغی خارج از حد تصورش وحشت دارم. چند روز پیش باز حمید چک داشت و پول نداشت و از ساعت یازده صبح تا چهار بعد از ظهر منتظر بودم که نوبتم شود!!مسخره است اما  برای همین یک عالمه کار بانکی روی هم انبار شده. کار های کوچک. مثل آرزو های کوچک:

گذاشتن چک سارا توی حسابش در بانک مسکن

گرفتن کارت تازه بانک پارسیان خودم از میرداماد که فعلن غیر فعال شده و امکان برداشت پول ازش نیست.

گرفتن کارت تازه بانک پارسیان دایی از یوسف آباد به همان دلیل قبلی.

گذاشتن پول های بابا توی حساب بلند مدت برای مخارج مادر

مراجعه به اداره بازنشستگی کل کشور جهت ارائه قیم نامه ی مادر برای دریافت نامه به بانک صادرات جهت دریافت حقوق مادر

گرفتن حقوق مادر بعد از آن

گرفتن حقوق دایی و گذاشتنش به حساب سپرده اش

پی گیری کار مالیات های انحصار وراثت از وکیل

...

چهار

خسته ام. از فکر کردن حتی خسته ام. بین کار ها و مسولیت ها خودم گم شده ام. هیچ کجا نیستم. حتی توی آیینه.

 

+ کتا ; ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٢٥
comment نظرات ()

قد کشیدن آرزو ها

 

آرزو های کوچک را

اگر به حال خود رها کنیم

بزرگ می شوند!‌

 

دلم یک دوربین عکاسی خوب می خواهد. دوربینمان یک هفته ایست که خراب شده و بنا بر این ماهیگیری بی ماهیگیری! خب دلم خواست عکاسی از پرنده ها را به زبان خودم اینطور بنویسم!!. تازه دوربین خیلی خوبی هم نبود. یک دوربین می خواهم که لنز های واید و تله ی خوب داشته باشد. که با آن بشود از بلبل هایی که مثل این ها لای برگ های درخت خرمالو می نشینند هم عکس های خوبی بگیرم.

دلم یکی دو تا پیراهن تابستانی سبک و خنک و راحت می خواهد. دلم از آن کرم پودر هایی که زیر چشم می زنند و این گود رفتگی های زیر چشم ها پشتش پنهان می شوند و به همین دلیل آدم را سرحال تر از واقعیت خودش نشان می دهند هم می خواهد.

دلم می خواهد توی این شب های پیش از تابستان بروم توی پیاده رو های شلوغ شهر راه بروم و ویترین تماشا کنم. همینطوری بیخودی! و اگر از کنار یک بستنی فروشی رد شدم یک بستنی قیفی هم بخورم. دلم می خواهد بعدش بروم توی یکی از پارک های همین تهران خودمان که البته فواره هم داشته باشد. و نزدیک فواره بنشینم و یک کمی خرده خرده های آب گاه گاه بخورد به صورتم. ... این ها آرزو های بزرگی ست؟

 

پی نوشت: خواندنی روزانه !

پی نوشت مهم: فعلن این لینک  فیلتر ها را پشت سر می گذارد

پی نوشت مادرانه : نوین هم به روز شده

پی نوشت آخر: گل شبدر هم به روز شده

+ کتا ; ٤:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٢۱
comment نظرات ()

پیشرفت آلزایمر

حال مادر یک کمی بد تر است.

خوابش خیلی زیاد شده و بیشتر روزها تا ظهر می خوابد و تمایلی به بیدار شدن ندارد. بعضی روز ها هم سطح هوشیاری اش به شدت پایین می آید. آن روز ها من هیچ طور جلوی اشک هایم را نمی توانم بگیرم. و هی صدای دکتر توی سرم این جمله را تکرار می کند که :‌ از این به بعد رو به خاموشی می رود...

تازگی ها دارد توی بلع غذا هم با مشکلات بیشتری مواجه می شود. تعداد دفعاتی که لقمه را نمی تواند ببلعد زیاد شده. بیشتر توی راه نفس اش می رود و به حال خفگی می افتد. من می میرم و زنده می شوم تا لقمه بیرون بیاید و نفس بکشد. چه نفرینی است این بیماری؟... گمان می کنم باید دیگر غذا ها را له کنم و قاشق قاشق در دهانش بگذارم. باید بیشتر چیز ها ی مایع بخورد.

وقتی که می گویم دو چشم هستم برای تماشا این ها را می گویم. دو چشم باشی در مقابل عزیز ترین ات که خاموش شدنش را ببینی و نتوانی کاری بکنی...

امروز صبح دختر عمویم زنگ زد و شماره تلفن یک مرکز پرستاری را داد که از کار پرستار هایش تعریف شنیده بود. نمی دانم چه تصمیمی باید بگیرم. توی زندگی ام هیچوقت توی چنین دو راهی ای گیر نیافتاده بودم.

شوخی ندارد. کم کم باید بروم خانه ی خودمان را مبله کنم و برای دخترک آماده کنم. بنا بر این باید از یک پرستار در نگهداری مادر کمک بگیرم. شوخی ندارد زندگی.

پی نوشت: خواندنی روزانه !

+ کتا ; ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٢٠
comment نظرات ()

دست کم تا اطلاع ثانوی!!

 

این روز ها بد جوری مشغول این گوگل ریدر شده ام! هی می نشینم به خواندن اخبار  و تماشای دیدنی های تازه. این دنیای تازه را هم تا هر کجایش می روم تمامی ندارد. این پنجره ی تازه اضافه شده این کنار  با عنوان : « خواندنی روزانه » شاهد این مدعاست. با این اعتیاد تازه، آدم بصورت تضمینی (دست کم  تا اطلاع ثانوی!) تمام غم و غصه های خودش را فراموش می کند...

 

.

.

 

+ کتا ; ٥:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/۱٩
comment نظرات ()

ترانه شب های مسکو

فایل صوتی

باغ در سکوت است
شاخ درختان نیز

این جا همه چیز تا صبح بی‌جان است

کاش می‌دانستید که چه قدر برای من عزیز است
شب‌های مسکو

در این شب‌های آرام
رودخانه انگار جاری است

و انگار وامانده است

نورانی از نقره ماه.

ترانه‌ای انگار به گوش می‌رسد

انگار نه

تو چرا با گوشه چشم به من مینگری
ای دلبر من

چه قدر سخت است

حرف دل گفتن

هم ناگفتن

صبح انگار نزدیک است
پس ای مهربان

من

سعی کن لطف کن

به یاد بسپار تو هم

این شب‌های تابستانی

مسکو را

+ کتا ; ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۳/۱۸
comment نظرات ()

کجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند؟ ...

.

همین طور است همسایه! زمان همیشه به همین سرعت می گذرد و ما هر چند سال یکبار ناگهان خود را میان ثانیه های گیج و ویلانش سرگردان می یابیم.  که بوده ایم؟ چه خواسته ایم؟ خواستنمان در خواب بوده  یا در بیداری؟ در  مستی بوده یا هشیاری؟ ... کجای ثانیه ها کنار جاده ی زمان ایستاده ایم  و از روزگار  جامانده ایم؟ می فهمم! بیداری می گوید:  باید  بلند شد  دوید  اما همینطور که می دوم باز توی دلم می پرسم  : تا کجا؟

.

+ کتا ; ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۳/۱٦
comment نظرات ()

 

 

هیچی نمی تونست توی این روز تعطیل بی حوصله ی کشدار انقدر خوشحالم کنه که خوندن این پست بی بی کرد...

الان یه جوری دارم روی ابر ها راه می رم دیگه....!

.

.

+ کتا ; ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/۱٥
comment نظرات ()

 

.

گاهی سخت نیاز به دلداری دارم.... فقط دلداری. نیاز به اینکه کسی بشنود و بگوید که می فهمد مرا. تنها می فهمد. نیاز به نصیحت ندارم. نیاز به نشان دادن راه های پیش رویم ندارم. گاهی فقط دستی می خواهم بر شانه  ام و شانه ای که بتوانم سرم را چند دقیقه بی بهانه رویش بگذارم...

.

+ کتا ; ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/۱٤
comment نظرات ()

میان بود و نبود

یک

امروز تمام فکر می کنم میان بود و نبودم. هستم و نیستم. آثار وجودی هم  حتی ندارم  از هستی ام. وقت را می کشم به معنای واقعی.

باید بلند شوم یک لیوان آب بخورم اما نمی خورم. با کسی لج نکرده ام. همینم . تنها دو چشم برای تماشا.

دو

دخترک دو هفته است که خودش به تنهایی می رود کلاس زبان. دیگر نیازی ندارد من ببرم برسانمش. بزرگ شده. دلم اما آرام و قرار ندارد تا برگردد. هر چند که پیاده یک ربع ساعت یبشتر راه نیست اما هر چه باشد شهرمان شهر شلوغ و بی حساب و کتابی ست. باید هی به خودم بگویم : او امسال پانزده ساله می شود.

سه

هیچ برنامه ای برای این چند روز تعطیلی ندارم. با وجود مادر چه برنامه ای می توانم داشته باشم؟‌

چهار

یک روز قشنگ بارانی  اشمیت و فرنی و زویی سلینجر  را تمام کردم. هیچکدام آنچنانکه انتظار داشتم چنگی به دلم نزدند.

پنج

امروز نمی دانم چرا با حسین پناهی احساس نزدیکی می کنم!‌

شش

دلم برای پست های اینطوری تنگ شده بود.

هفت

گاهی یک حسی به من دست می دهد که اسمش را می گذارم حس گریز. انگار دلم می خواهد از همه چیز فرار کنم. از خودم حتی. بعد حس می کنم رفته ام جایی بیرون تر از بدنم. و این جسم بیچاره برای همین است که میان بود و نبود سرگردان مانده...

+ کتا ; ٦:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/۱۳
comment نظرات ()

مثل گنجشکی

امروز یا فردا...خلاصه  یکی از همین روز ها سالگرد وبلاگ نویسی من است. اولین پستم را گمان کنم دوازده خرداد هشتاد و سه بود که نوشتم. امسال می شود چهار سال تمام. آرشیو اولین وبلاگم یک مقدارش از دست رفته و تاریخ دقیق ندارم. اما یکی از همین روز ها بود...

مثل گنجشکی که از این شاخه به آن شاخه می پرد، از این وبلاگ به آن وبلاگ پریده ام... اما توی این چهار سال خیلی فرق کرده ام. وبلاگ نویسی دیدگاهم را نسبت به زندگی خیلی تغییر داده. خیلی چیز ها یاد گرفته ام که بدون وبلاگ نویسی ممکن نبود یاد بگیرم. با انسان های عزیزی آشنا شدم که بدون وبلاگ نویسی ممکن نبود آشنا شوم. تجربیاتی که ممکن نبود توی زندگی معمولی و میان چهار دیوار خودم به این تجربه ها برسم. ...

نامه هایی به خودم - شعر

نامه های جامانده - داستان کوتاه

صدای آدم لال - پراکنده

نامه ای در باد - فتو هایکو

گل شبدر - هایکو

پشت پنجره - ادامه شعر ها

یادم بماند که - نکات یاد ماندنی

دیدار ها - شعر های بیژن جلالی

آنکس که نداند - روز مره ها

... و دو سه وبلاگ خصوصی و دو سه وبلاگ جمعی...!... حاصل این چهار سال وبلاگ نویسی است

+ کتا ; ٧:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/۱٢
comment نظرات ()

بر بام

 

 

چه آرام...

نشسته بر بام خاطرم

یادت

.

+ کتا ; ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/۱۱
comment نظرات ()

در سکوت انتظار کشیدن...

 

 

...

من امروز رفتم عکاسی از پرندگان. این کار را دوست دارم. در سکوت انتظار کشیدنش مثل ماهی گیری می ماند به نظرم! آدم دوربین به دست منتظر می ماند. همانطور که ماهیگیر با قلاب مدت ها ساکت در انتظار می ماند و پرنده ها خیلی خیلی تند از مقابل دوربین رد میشوند. بیشتر آنها به دام عکاس نمی افتند. باید صبور بود. باید درست به موقع دگمه ی دوربین را فشار داد. بازی جالبیست.شاید هم مثل قایم موشک بازی کردن با گنجشک ها بماند .در این صورت توی بازی امروز من دو تا یشان را سک سک کردم!!

 

+ کتا ; ٥:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/۸
comment نظرات ()

فرصتی برای دیدن ...

 هیچ کس یک گل را آن طور که هست نمی بیند ؛ فرصتی برای دیدن گل نداریم ، "دیدن " زمان می برد .

اوکیف

دیروز به طور اتفاقی یک فیلم از زندگی جورجیا اوکیف دیدم . او را از سال ها پیش تا حدودی می شناختم. شاید حدود بیست سال پیش بود که آقای نامی کارهایش را نشانم داد ... محو تماشای گل های غول پیکر او شده بودم. از همان بار اول که نامش را شنیدم در ذهنم ماند. شیفته ی نوع نگاهش بودم. با این همه تا به حال با شخصیتش آشنا نبودم. دیروز که فیلم زندگی اش را دیدم یک حسی مثل انگیزه زیر پوستم دوانده. کاش این انگیزه همین قدر قوی بماند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت: دخترک هایکوی خارجکی گفته! :)

+ کتا ; ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٧
comment نظرات ()

شمردن غنچه ها

 

یاس های من امسال غرق غنچه شدند.

پارسال خوانده بودم که گل دهی یاس ، بستگی مستقیم به کود دهی منظم آن در فصل گل دهی دارد. من هم سال گذشته تمام فصل را هر پانزده روز یکبار به آنها کود دادم اما سال گذشته حاصلی نداشت. حد اکثر غنچه هایش دو تایی یا سه تایی بودند. آخر فصل به این نکته شک کرده بودم. اما امسال... سر هر شاخه هشت- نه تا غنچه با هم در آمده و این نتیجه ی کود دهی سال گذشته است. برای خودم این نکته جالب بود. این روز ها هر بار که غنچه ها را می شمارم کلی کیف می کنم. گفتم اینجا بنویسم شاید چند نفر از شما هم از شمردن غنچه ها کیف کنید... کسی چه می داند!

+ کتا ; ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٦
comment نظرات ()

حس های مختلف ... مثل خود زندگی

یک: حمید دیشب از مشهد آمد. حالا به من گفته بنشینم از میان حرف هایی که پرویز بهم گفته و موجب رنجشم شده جمله هایی را برایش یادداشت کنم. نمی دانم این کار چه حاصلی دارد. شاید او هنوز امیدوار است که قلب های آنها کاملن منجمد نشده باشد و گمان می کند اینکه به یادشان بیاورد که ما را رنجانده اند شاید در رفع دلخوری ها مفید باشد...

دو: من یک جوری آرام و بی حسم. این حالت ناشی از خستگی ست. خسته هستم. جسمم نه اما انسان درونم خسته شده. یک حسی مثل توی این فیلم ها که کسی میان دریا گرفتار می شود و شنا می کند و شنا می کند و به ساحل می رسد و آنقدر خسته است که همانجا لب آب درحالیکه هنوز پاهایش توی آب است می آفتد و خوابش می برد... دلم می خواهد بخوابم و ندانم کجای دنیا بیدار می شوم...

سه: از یک نفر که نمی شناسم اش دیروز یک پیامی توی یاهو سیصد و شصت بود که خیلی باعث خوشحالی ام شد. انقدر که وقتی داشتم برای دخترک می خواندمش  آخراش بغضم گرفته بود:

سلام! هر روز تو مسیرم به محل کارم از تو اتوبان همت رد میشم. یه ساختمون آجری در حال ساخت خیلی توجهم رو جلب می کرد. خلاصه دیشب با خواهرم رفتیم و پیداش کردیم. تو خیابون ساسان. واقعن قشنگ بود. رفتیم تو و از نزدیک دیدیمش، فوق العاده س!

بعد تو تابلو هایی که معمولن کنار خونه های درحال ساخت می زنن و اسم کارفرما و مهندس معمار و غیره رو می نویسن... اسم شما رو دیدم. :)

و چون قبلن شما رو توی دوستان لیلا دیده بودم حدس زدم که باید کار شما باشه.

چه اتفاق جالبی!‌دنیا خیلی کوچیکه مگه نه؟ خیلی آپارتمان قشنگی ساختین. دستتون درد نکنه. توجه همه رو جلب می کنه.

+ کتا ; ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٥
comment نظرات ()

 

در این سکوت

به تماشای  تاب خوردن ِچند کلمه

 آویخته  به نخی

که مرا به تو

                    - تو را به من -

متصل می کند...

 

 

+ کتا ; ٢:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٤
comment نظرات ()

 

بد نیست! بد نباید باشد. حس می کنم دارم بر می گردم سر خانه ی اول. ابتدای راه. همانجا که چهار - پنج سال پیش بودم.

      با حسی مبهم

      از آینده ای که

      پشت سرش گذاشته ایم!...

      همیشه می شود برگشت

      از نو پیمود

      راه ِ آمده را...؟

.

.

+ کتا ; ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٤
comment نظرات ()

 

 

زین پس شاید تنها

 نگاهی باشم

از دریچه ای به جهان

دیگر اصراری ندارم

برای

کلمه شدن

.

.

 

 

 

+ کتا ; ۸:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٤
comment نظرات ()

بی گاه

امروز حوصله ی از آنجا تا اینجا نوشتن را ندارم. دلم گرفته تر از این است که بتواند بی خیال حالا شود و برگردد توی دو هفته پیش.

دیشب خبر بدی به ما رسید. گفتند اردشیر عزیز فوت کرده.  این اتفاق روز سی ام اردیبهشت  افتاده و ما تا دیشب بی خبر بودیم. یعنی همان روزی که حمید صبحش زنگ زد و با او حدود ساعت ٨ صبح صحبت کرد و او گفت دارد می رود سر کلاس و گفت که بعد صحبت می کند و بعدی وجود نداشت...

سکته کرده. عصر گفته : «خسته هستم. نیم ساعت دراز می کشم،‌ بیدارم کنید. » بعد از نیم ساعت رفته اند و دیده اند توی این دنیا نیست.

اردشیر عزیز بود. توی این سه سالِ پر از مشکلات، برای ما عزیز تر هم شده بود. اردشیر اگر نبود،‌ خانه ی ما ساخته نمی شد. و او با همه ی مشکلات ِ خودش، هر وقت ازش کمکی می خواستیم بی دریغ مشکل گشایی می کرد. اردشیر یک رفیق واقعی بود.

یادش گرامی ترین یاد ِ خاطر  ِ همه ی آشنایانش هست. بی شک.

 

+ کتا ; ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٢
comment نظرات ()