آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

از آنجا تا اینجا - بخش بیستم

 

امروز رفتیم همایش مدرسه بهار و امیدوارم که دخترک در این مدرسه قبول شود. مدیریت این مدرسه به نظرم از سایر مدارس ذکاوتمند تر است. برنامه ریزی و نحوه ی معرفی مدرسه و سخنرانی موسس مدرسه عالی بود. اگر اینجا قبول شود دیگر حتی بقیه جا ها را هم امتحان نداد به نظرم اشکالی ندارد.

امروز صبح مادرم خیلی بی حال بود. بیماری حسابی رنگش را پرانده بود. لب هایش سپید سپید شده بود و بی هیچ حرکتی تا بعد از ظهر روی تخت بود...اما خوشبختانه از بعد از ظهر کمکم رنگ و رویی به صورتش آمد و تا شب بهتر شده بود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یک:

ساکتم. با این حال دلم می خواهد بنویسم. می ترسم از این سکوت. از این در خود فرو رفتن و تنها به کاغذ و کلمه پناه بردن. بادنیای بیرون غریبه ام انگار. لبخندم حتی مثل لبخندیست که بر بادکنکی نقش بسته است و بادکنک عاقبت از هوا خالی می شود.

توی دنیای بیرون چه خبر است؟ ... دایی امشب می رود و غم عالم را ریخته اند توی دلم. وقتی هست انگار کلی دور و برم شلوغ است. انگار یک عالمه آدم هستند که مرا دوست دارند و نگرانم هستند و کمکم می کنند. پشت و پناه دارم. ... وقتی می رود جایش بد جوری خالی می شود. بیکس می شوم. تنها می شوم. چقدر پر رو هستم. نه؟‌ همسر و دختر به این خوبی دارم. چرا باید بگویم تنها می شوم؟ اما خب دایی برای من همیشه خیلی بیشتر از یک دایی بوده. و این را همیشه ساعت های آخری که به رفتنش می ماند بیشتر حس می کنم.

توی دنیای بیرون چه خبر است؟ ... من گریه می کنم و می نویسم. مادر نان سوخاری می خورد. پنجره آشپزخانه باز است و نسیم خنکی به من می گوید که بهار است. ساعت حدود ده ِ شب است و دایی را حدود ساعت ده و نیم باید ببریم سمت فرود گاه و تا الان هم رفته خانه ی یکی از دوستانش برای خدا حافظی و هنوز نیامده.

یک دستمال کاغذی از توی جعبه ی روی میز می کشم بیرون و اشک هایم را پاک می کنم. باید قرص های مادر را بدهم و بخوابانمش.

دو:

ساعت دو بامداد است. همین الان دایی از فرودگاه بهم زنگ زد که یکبار دیگر صدای هم را بشنویم. چون من نتوانستم بروم فرودگاه. حال مادر موقع خوردن قرص ها دوباره بد شد و باز استفراغ کرد و نتوانستم بخوابانمش و بروم.

بعد از رفتن دایی، توی سکوت خانه بغضم که پیش از رفتنش هی خرده خرده می شکست و هی می چسباندمش جدی جدی شکست و زار زار گریه کردم. مادر نگاهم می کرد و نمی فهمید چرا گریه می کنم. من محکم بغلش کردم و پیش خودم تصور کردم که می فهمد...

+ کتا ; ۱:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٢/۳۱
comment نظرات ()

از آنجا تا اینجا - بخش نوزدهم

دیروز و امروز را نفهمیدم چطور گذشت.

دیروز دایی یکباره بعد از صبحانه حالش بد شد. استفراغ پشت استفراغ...معلوم شد که از این ویروس های جدید گرفته. بد جور بی حال شد و تا شب نتوانست از جایش تکان بخورد. بعد از ظهر هم قراری داشت که کنسل شد. تا آخر شب، حوالی نیمه شب اندکی بهتر شد.

ما خوابیدیم و صبح ِ‌امروز بعد از صبحانه دقیقن مثل دایی، حال ِ مادر هم بد شد.

بد شدن حال مادر خیلی اسفناک تر از بد شدن حال فردی عادی است. مادر نمی تواند صحبت کند. نمی تواند بگوید چه حالی دارد. نمی تواند حتی بفهمد که می خواهد استفراغ کند یا اگر بفهمد هم نمی تواند عکس العملی نشان بدهد. و در نتیجه هر جا که هست،‌همانجا استفراغ می کند...

روز بدی بود. نصف بیشتر دارو هایش را هم نتوانستم بهش بدهم. فقط دارو های اصلی را همراه قرص ضد تهوع دادم. هر دقیقه هم پوشک عوض کردم و هر دقیقه هم  باز بو می آمد.

ساعت الان یک و نیم بامداد است. حمید و دخترک دارند برای فردا ی دخترک نمونه های مفصل های انسان را درست می کنند. دایی و مادر خوابیده اند. و من همین الان از شستن انبوه ظرف های امروز خلاص شدم. سه برابر ِ همیشه لیوان بود!

          خواب

          می آید و میان

          کلمه هایم

         فاصله ها را

         زیاد

         می کند...

+ کتا ; ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٢/٢٩
comment نظرات ()

از آنجا تا اینجا - بخش هجدهم

 یک:


 پر و خالی ام

 از  حسی که مانده تا فکر شدن

و فکری که مانده تا کلمه شدن.

 به درازای تمام روز  

 خمیازه ای بلندم...

 

دو:



 
امروز به این نتیجه رسیدم که

جستجوی بهانه های زیستن

بیهوده است:


زیستنی چنین ابلهانه

بهانه نمی خواهد!‌

.

.
من با عرض پوزش از همه ی کامنت گذاران عزیز ، کامنت هایی که ربطی به این پست نداشتند را به صورت خصوصی در آوردم.

+ کتا ; ۸:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٢/٢٦
comment نظرات ()

از آنجا تا اینجا - بخش هفدهم

 


یک:


کلمه های مختلفی توی سرم هستند. آنقدر که نمی دانم مثلن هنگامی که انگشت هایم روی کی بورد برود با کدام کلمه شروع به نوشتن خواهم کرد!

خسته ام. سردرد دارم. دلم گرفته. حالم دیگر از این کلمات تکراری که توصیف تمامی ثانیه های من شده اند به هم می خورد. دیگر حوصله ی وبلاگ نوشتن هم ندارم. اما هنوز می توانم برای اینکه پیش خودم تظاهر به زنده بودن کنم، خودم را وادار به نوشتن کنم. می ترسم از زمانی که حتی دلی برای نوشتن همین چهار کلمه هم نداشته باشم.

حالم خوب نیست- هست/ همه چیز رو به راه است-نیست/ ما همگی خوبیم.- نیستیم/ ...
نبض من در دست ثانیه هاست و می گویند که تب دارم. تب- تب



هنوز غنچه های یاس نشکفته اند
شاید که سحرگاه فردا
 نمی دانم!



دو:


امروز از صبح سردرد داشتم. گمان می کنم به خاطر کمبود آهن باشد. و نمی دانم چرا نمی روم آزمایش بدهم. انگار مرا با طناب به جایی بسته باشند که بدانم کاری را باید انجام دهم ولی نتوانم!


سه:


بعد از سه سال ِ نفس گیر انگار کشتی ِ ما هم به ساحل نزدیک می شود. ناخدا خوشحال است اما آنقدر خسته است که نمی تواند لبخند بزند...

.

.

+ کتا ; ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٢/٢٤
comment نظرات ()

از آنجا تا اینجا - بخش شانزدهم

یک جایی از همین روز های آخر فروردین،‌صبح زن عمو ساک سفرش را بست و با چهره ای گرفته خدا حافظی کرد و رفت...


ساعت الان  شش و بیست دقیقه صبح است و من از همین سر صبحی که بر خاسته ام حس می کنم تمام پیچ و مهره های بدنم زنگ زده. انگار دیشب توی خواب مثلن کوه کنده باشم... ذهنم بی خبر می رود توی آرشیو خودش دنبال صبح های پیش تر و به این نتیجه می رساندم که هیچ صبحی سر حال بیدار نمی شوم.

گمان نمی کردم روزی حتی فرصت تمرکز کوتاهی برای یک تکه یادداشت توی دفتر چه ام هم پیدا نکنم. ...دنبال یک فرصت لا به لای لحظه ها می گردم که دو خط بنویسم و خودم ببینم اوضاع درونی ام چطور است. اما فرصت نمی کنم. همیشه بعد از چند کلمه ی نامفهوم باید بلند شوم.





دل  ِ کوچکم! غصه نخور. آرام آرام همه چیز رو به راه می شود. دیشب بالاخره بعد از کلی چک و چانه زدن با مهیار و پرویز، پرویز حاضر شد آپارتمانش را به یک آقای دکتر حقوق بین الملل بفروشد که حمید می گوید مرد خوبیست.
برق ساختمان هم بالاخره وصل شد.
حالا از پول فروش آپارتمان پرویز احتمالن مقداری از بدهی هایی که به ما دارند باید تامین شود. و اگر من بتوانم مبلغی که از پول های بابا برداشته ام را سرجایش بگذارم که دیگر از این بابت نگرانی نخواهم داشت. ...
پرویز شانزدهم ماه «می» همراه خانواده اش می آید تهران و من از تصور ملاقات با آنها دلم شور می زند.


پی نوشت: امروز که بیست و سه اردیبهشت است هم هنوز که هنوز است هیچ آپارتمانی به فروش نرفته!!

+ کتا ; ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٢/٢۳
comment نظرات ()

از آنجا تا اینجا-بخش پانزدهم



 
حدود ظهر است. توی یکی از کوچه های داوودیه، کنار رودخانه، رو به شمال، ‌زیر سایه ی درخت های چنار، توی ماشین نشسته ام.
منتظر حمید هستم که ار بانک برگردد. هوای خیلی خوبیست. این روز ها دلم برای دفترم تنگ می شود. از جمعه که دایی آمده اند تا همین الان فرصت سر خاراندن هم نداشته ام. پیش از آمدنشان که مشغول تمیز کاری و مرتب کردنخانه و اتاق و کمد برایش خالی کردنو خرید مرغ و گوشت و میوه و سبزی بودم و بعد هم که مشغول پذیرایی و دیروز صبح هم تا ظهر با دایی کارهای بانکی داشتیم. جمعه ظهر هم مهمان داشتم.
الان نمی دانم ساعت چند است اما عجله دارم که بروم خانه چون باید نهار را رو به راه کنم. گذاشته ام روی گاز و امیدوارم زن عمو حواسش باشد که نسوزد.


 

سلام خودم!
چطوری؟‌کجا هایی از این ورا؟؟؟

.


چقدر ذوق خوبست. و من الان ذوق زده ام. در ساعت ده و سی دقیقه ی امروز...چندم؟ بیست و ششم فروردین؟ بالاخره ای دی اس الم وصل شد. مبارکم باشه!


حالا مثل کسی که مدت ها مرده باشد و باز به زندگی برگشته باشد هستم. انگار رهایم کرده اند دوباره توی دنیا و گفته اند:‌خب! بدو برو ... هر کاری دلت می خواد بکن!‌ اما من همینطور سر جای خودم ایستاده ام با لبخند و نمی دانم کجا بروم!




 


ذهنم پخش و پلاست. نمی دانم چرا آرامشم را گم کرده ام. توی بالکن میان گلدان ها کمی هست. توی کلمات و صد البته هنوز هم توی آغوش مادر ...


همه چیز رو به راه است. گمان می کنم برای آپارتمان مهیار هم یک مشتری پر و پا قرص پیدا شده. قیمت ساختمان عجیب رو به افزایش است. آدم باورش نمی شود. پیش از عید یک مشتری آمده بود و تا پای خرید هم رسیده بود و حاضر بود متری سه میلیون و ششصد هزار تومان بخرد که مهیار بهش نفروخت. این یکی هفته ی پیش به خرید ابراز تمایل کرده و بهش گفته بودند متری چهار میلیون و صد هزار تومان و قبول کرده بود!!‌ اما دیشب که رفته بودند با مشتری صحبت کنند، مهیار گفته بود تحقیق کرده دیده قیمت هر متر شده چهار میلیون و چهارصد هزار تومان!!! بنگاه دار و مشتری هم تائید کرده اند. !!!! ظرف همین یک هفته متری سیصد هزار تومان گران شده. خلاصه فعلن مشتری رفته فکر کند و جواب بدهد. اگر جوابش مثبت باشد حتمن مهیار بدهی هایی که به ساختمان دارد و ما با بد بختی و قرض و قوله از دیگران پرداخت کرده ایم را به حمید می پردازد و دست و بال ما هم کمی باز تر خواهد شد. برای شنبه باز سه-چهار میلیون پول کم دارد و من همینطور دارم پول های بابا را بهش می دهم. امیدوارم تا قبل از اینکه مجبور باشم به کسی حساب و کتاب پول های بابا را پس بدهم پولی بدستمان بیاید که زیر علامت سوالی که در پاسخگویی اش در مانده شوم نروم.

 

+ کتا ; ٦:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٢/۱٩
comment نظرات ()

از آنجا تا اینجا-بخش چهاردهم

يک يادداشتی توی فتر چه ام هست
از روز ۲۳ فروردين که به چيز خاصی توش اشاره نشده. مثل سيال ذهن نويسی است. هر چه به ذهنم رسيده نوشته ام.

.
از اينکه شب بايد می رفتيم فرودگاه و دايی را می آورديم، از اينکه توی فکر بودم برای ثبت نام دخترک توی آزمون ورودی دبيرستان ها، از گرانی های بی سابقه، از حواس پرتی های حميد، از خط فقر و بالاخره از يک لوبيا پلوی خوشمزه!‌

.
اينها به تفصيل نوشته شده اما من حوصله ی نوشتنش را ندارم  و وقتی من حوصله ی نوشتنش را نداشته باشم لابد شما هم حوصله ی خواندنش را نداريد!

 .


يک يادداشت هايی هم توی کامپيوتر بود مربوط به اتفاق های بين فاصله ی از آنجا تا اينجا که چون سيستم به خاطر ويروس فورمت شد از بين رفت.

 اما هنوز یک سری یادداشت توی دفتر چه ام مانده که یا خلاصه و یا اگر به نظرم ارزش داشته باشد بعضی ها را کامل اینجا خواهم نوشت که به وبلاگم هم وفادار باشم. چون قرار بود تمام و کمال اتفاق ها را تویش بنویسم! ...

 

+ کتا ; ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٢/۱٩
comment نظرات ()

از آنجا تا اینجا - بخش سیزدهم


بيست و يک فروردين


یک


صبح زود است. حدود ساعت هفت. دخترک رفت مدرسه. امتحان تاريخ داشت. من کلمه ها را لا به لای روز ها گم کرده ام. توی ذهنم تا پيدايشان می کنم ميان سر و صدای ثانيه ها محو می شوند. مثل پياده رويی شلوغ که حس کنی آشنايی تنها چند قدم از تو جلو تر است و بخواهی خودت را به او برسانی و سلام کنی اما هر چه تلاش کنی به او نرسی.


دو


زن عمو همچنان ميهمان ماست. خب! خودم گفتم بماند تا دايی بيايند. اما او مثل سابق رفتار می کند. يعنی با اينکه می داند که بايد برود. من گاهی شک می کنم که نکند آن مکالمه را خواب ديده باشم!‌
با وجوديکه من به منظور پرستاری از مادر در خانه مانده ام ، حالا چابک تر از من برای انجام کار های مادر می پرد و نمی گذارد من انجام دهم. نمی دانم توی سرش چه می گذرد؟‌ گاهی فکر می کنم ممکن است بخواهد پيشنهاد بدهد که: « حالا پولش مهم نيست!‌...هر وقت داشتی بده!» بعد توی جواب اين سوال در می مانم.

+ کتا ; ٥:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٢/۱٧
comment نظرات ()

از آنجا تا اینجا - بخش دوازدهم

نوزده فروردین

زن عمو دیشب آمد. بعد از بیست و چند روز غیبت با آغوشی گرم و لبی خندان و دستی پر از سوغات!‌... چطور باید به او می گفتم تصمیم گرفته ام خودم پیش مادر بمانم و نیازی به کمکش ندارم که کمتر اندوهگین شود؟
...
از دیروز عصر تمام وقت در همین فکر بودم. اما تجربه ی شش ماه گذشته و اینکه خودش گفته بود تا عید هست و معذب بودن حمید از حضور او در خانه، فشار های مالی به همراه بقیه ی مسائل درباره ی اشکالات نحوه ی پرستاری اش که  پیش تر مرا مصمم کرده بود که پرستاری مادر را بدون حضور او پی گیری کنم نمی گذاشت که این بار هم کوتاه بیایم.
 
توی ذهنم دائم به صورت های مختلف به او می گفتم و هر بار از نحوه ی بیانم پشیمان می شدم. اما تمام این صورت های مختلف یک حرف بیشتر نداشتند و اصل، همان حرف بود!

تصمصیم گرفتم صادقانه بهش بگویم که:« تحت فشار مالی هستم و در حال حاضر به خاطر صرفه جویی در هزینه ها تصمیم گرفته ام خودم پیش مادر بمانم.» ولی باز هم گفتنش سخت بود برایم.

سبک سنگین کردن کلمه هایم دیر نپایید. خودش از حضور محکم من در خانه انگار بو هایی برده بود که صبح بعد از صبحانه بی مقدمه گفت:
« کتی جان ! اگه به من احتیاجی ندارین و من مزاحمتون هستم برم!»

من جا خوردم. و صد البته که خوشحال شدم اما نه باید خودم را خوشحال نشان می دادم و نه متعجب. ... گفتم: « این چه حرفیه ! شما مراحمین...!» و بلافاصله خودم از این حرفی که از دهانم بیرون پریده بود متعجب شدم!

گفت:« نه..جدی می گم!‌من همین امروز می رم»

گفتم:«می دونین که حضورتون برای من  توی این شش ماه کمک بزرگی بوده اما از نظر مالی خیلی تحت فشار هستم. فکرکردم اگه یه مدت خودم بمونم خونه شاید یه کمی صرفه جویی بشه»

احساس کردم بغضش گرفته.احساس کردم که انتظار نداشت که من اینطور پوست کنده و محترمانه حرفش را تائید کنم. احساس کردم که در اینجا نتظار داشت ازش خواهش کنم که بماند. ... سکوتی کرده بود که اگر حرفی می زد بغضش می شکست. بنا بر این سعی کردم خودم صحبت را ادامه بدهم که او مجبور به گفتن نشود جمله ی بی سر و ته ی گفتم :  « ...مخارج ِ کمر شکن ساختمون  و اینکه یک عالمه از پول هایی که برای نگهداری مادر دستم بود هم دادم برای برگشت نخوردن چکای حمید و این همه گرونی و تورم بی سابقه ...»

زن عمو توانسته بود بر بغضش مسلط شود و دوباره تکرار کرد: « من میرم!» لبخندی زدم و گفتم:« حالا کجا با این عجله؟‌!» ادامه دادم: « قدم شما روی چشم من. می دونین که من نه مادری دارم که بتونم باهاش حرف بزنم و نه خواهری که بتونم روش حساب یا حتی درد دلی بکنم. توی این مدت علاوه بر زن عمویی  شما هم برام جای مادر بودین و هم جای خواهر. ... حالا چند روز بمونین پیشمون. بمونین تا دایی هم بیان و دور هم باشیم. »


و پذیرفت و فعلن که مانده اما از نظر من دیگر نه به عنوان پرستار بلکه به عنوان مهمان.
دایی جمعه نه و نیم شب می آید و باید برویم آن یکی فرودگاه دوره دنبالش...

+ کتا ; ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٢/۱٧
comment نظرات ()

از آنجا تا اینجا - بخش یازدهم

870114

 

چهارده فروردین

 

امروز چهارشنبه است. زنگ زدم برای ای دی اس ال گفت هزینه اولیه می شود حدود صد و بیست هزار تومان برای اشتراک سه ماهه. عصر باید بروم بانک ولی آنقدر مخارج زیاد شده که دلم نمی آید خرج ای دی اس ال کنم. از طرفی فکر میکنم هر چه به تعویق بیافتد گران تر می شود و از طرفی هم با خودم می گویم اصلن من چقدر نیاز به اینتر نت دارم؟ حالا نروم توی نت چه می شود؟ وبلاگ هایم به روز نشود و ای میل ها چک نشود به کجای دنیای من بر می خورد؟ 

 870115

پانزده فروردین 

یک:

 اعصابم خورد است. داشتم ظرف می شستم و تمام مدت توی سرم جر و بحث بود. امروز مطمئن شدیم از اینکه پروانه وکالتی که به حمید برای ساخت و فروش آپارتمان داده بود را رفته فسخ کرده و این موضوع موقع گرفتن سند آپارتمان ها و بخصوص برای آن سه واحدی که به فروش رفته دردسر ساز خواهد بود و از طرفی توی فروش واحد های دیگر هم مشکل ساز است و این وسط کک هیچ کدام دیگر از بین دیگر خواهر و برادران نمی گزد. آنها که تمام مدت نشسته بودند بیرون گود و میگفتند لنگش کن، آخر کار اصلن از کنار گود هم پراکنده شده اند! نمی دانم بصورت قانونی چکار می شود کرد. نمی دانم چطور باید به خریدار ها این اختلاف را توضیح داد. کاش می شد از این ساختمان دل کند و رها شد. اما ما یعنی من و حمید تمام زندگی مان و سرمایه مان را گذاشته ایم روی همین ساختمان و بجز این چیز دیگری نداریم.  روز ها هی سخت تر می شوند. من یک عالمه از پولی که برای نگهداری مادر از سهم الارث امانتی دستم بود را هم گذاشته ام روی ساختمان و هنوز کار تمام نشده و هنوز حمید یک عالمه چک ِ پاس نشده دارد و خواهر و برادر هایش هم در این موقعیت بصورت احمقانه ای تنهایش گذاشته اند. انگار سود ساختمان تنها به حمید می رسد و اصلن خودشان را زده اند به کوچه ی علی چپ و انگار نه انگار که این ساختمان مال همه ی آنهاست. تمام دردسر ها و بد بختی هایش مال حمید و کنار نشستن و دستور دادن و سود بردنش مال بقیه ورثه که هیچ، آخر کار طلبکار هم هستند. اوضاع وحشتناکی است. به حمید گفتم به بنگاه معاملات بگوید واحد ما را رهن بدهد که بتوانیم حد اقل چک های باقی مانده را پاس کنیم. امیدوارم اینکار زودتر عملی شود که دست کم از زیر فشار مالی تا حدودی بیرون بیاییم و بتوانیم راحت تر درباره بقیه ی مسائل چاره جویی کنیم. اما هنوز کنتور های برق ساختمان را تحویل نداده اند و با این شرایط نمی شود دنبال رهن دادنش هم رفت فعلن...  

دو: 

ساعت هشت و نیم بعد از ظهر است. امشب سردم است. الان دیگر حرص نمی خورم. خالی ام. خالی و سرد. دوست دارم دراز بکشم. زیر پتویی نازک بروم و آرام پلک هایم را ببندم. آنطور که خودم نفهمم چه زمانی پلکم بسته شد.

 

 
+ کتا ; ۸:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٢/۱٥
comment نظرات ()

از آنجا تا اینجا- بخش دهم

یک:

امروز دهم فروردین بود. و شنبه بود. ظاهرن تعطیلات نوروز تمام شده اما با طنن نه! تا آخر این هفته هم گمان نمی کنم کاری در جایی صورت بگیرد.

این یکی دو روزه احوال حمید کمی بهتر بود. مشکلی حل نشده اما روحیه ی او کمی بهتر شده. چند روز است که صبح به صبح ده میلی گرم سیتالو پرام می خورد و تاثیر تلقینی خوبی حد اقل رویش گذاشته !! اما هر چه زود تر باید با یک متخصص در این زمینه مشورت کنیم.



دو:

دوازده فروردین
اولین غنچه های یاس امسال امروز شکفتند. و دخترک هم یک مقدار جعفری و ریحان توی گلدان ها کاشته بود که امروز صبح دیدم ریحان ها جوانه زده اند.

روی هم رفته تعطیلات آرامی بود. من دوستش داشتم اگر چه که اینتر نت نداشتم و هیچ مسافرتی هم نرفتیم اما روز های بدی نبود. کاش سال ِ بهتری باشد امسال...


تصویر اولین یاس ها را اختصاصی برای عرفان می گذارم اینجا

+ کتا ; ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٢/۱٤
comment نظرات ()

از آنجا تا اینجا- بخش نهم

چهار شنبه است. هفتم فروردین. پنج- شش روز ِ گذشته را چیزی ننوشته ام. انگار نفسی هم نکشیده ام. بعد از یک هفته تعطیلی حس می کنم هنوز خسته ام.  

.روز اول، بعد از ظهر میهمان آمد. روز دوم هم چند نفر دیگر آمدند. روز سوم ما رفتیم چند جا عید دیدنی و بازدید و روز چهارم هم همینطور. روز های پنجم و ششم و هفتم که همین امروز باشد کار خاصی نکردیم. توی خانه ماندیم به پرستاری از مادر و گفتگو با گلدان ها.

راستی دیروز رفتیم هفت تا گلدان گل ناز عراقی خریدیم. می خواهم بگذارمشان توی آن گلدان بزرگ که شمشاد بود و خشک شد. حیف آن شمشاد که استراحتگاه گنجشک ها بود. حتی شاخه های خالی از برگش. با دایی رضا صحبت کردم. یازده آپریل که می شود بیست و سه ی فروردین می آیند. این گل ها را هم برای همین خریدم. گفتم توی آن گلدان خشک نباشد.  

.حمید خیلی افسرده است. نگرانشم. امیدوارم که جریان ساختمان به خیر بگذرد. پروانه امشب می رود تورونتو و بعد از ماجرا های پیش آمده ما حتی با هم هم عید مبارکی هم نکردیم. و او هم متقابلن بی خداحافظی خواهد رفت.  

.نمی دانم اصلن من اینجا چکار می کنم؟ باید بروم! ..همین الان نهار خوردنمان تمام شد و من نمی دانم برای چه کاری آمده بودم توی این اتاق که چون دیدم کامپیوتر روشن است این چند خط را نوشتم. باید بروم ظرف ها را جمع کنم و بشورم. قرص های مادر را بدهم. بعد ببینم چه پیش خواهد آمد. شاید بعدش با دخترک برویم خرید. یک چیز های بی ربط و دری وری می خواهم که لیستش را دخترک نوشته. مثلن سر ِ زمین شور و برس توالت شور و آب پاش و روغن زیتون و نفتالین و کتاب و دیگ ِ توی پلوپز و یک مقدار خرت و پرت های بی ربط دیگر که الان یادم نیست.  

.

+ کتا ; ٥:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٢/۱٠
comment نظرات ()

از آنجا تا اینجا- بخش هشتم

اول فروردین.

سال هزار و سیصد و هشتاد و هفت آغاز شد. هفت سین چیدم. و به نسبت هفت سین های پیشین با چند تفاوت..

امسال چشم های پدر از توی قاب عکس به تماشای هفت سین من نشسته. اما صدایش را همچنان سال های پیش  در گوشم می شنوم. سال های پیش که می آمد و درباره ی همه ی اجزای هفت سین نظر میداد. شادی دلش را نشان میداد. و آخر که سفره چیده می شد با چه شوقی  می گفت جمع شوید!جمع شوید! دور هفت سین عکس بگیریم. .

امسال ، روز اول فروردین و تماشای جای خالی او و یادش که بر جایش نشسته و مقایسه ی خلوت ِ خانه اش با تصور سال های گذشته که هرسال از شلوغی میهمان هایی که روز اول عید  به دیدار بزرگ فامیل آمده بودند یک لحظه آرامش نداشت، سخت دلگیر است.   .

امسال هفت سین را به یاد پدر چیدم که هفت سین های مرا دوست می داشت. سین ها را توی ظرف های سفید چیدم روی ترمه ی قدیمی مادر، سنبل سفید را گذاشتم کنار قاب عکس پدر و روبان سفید ِ کلفت و برودری دوزی شده ای دور سبزه بستم و شمع های سفید و یک دسته هم میخک سفید. .

حمید و دخترک رفته اند به دیدار خاله و عمه های حمید. من و مادر در خانه تنها هستیم و سکوت ِ اول فروردین ِ امسال ِ خانه بغضی شده توی گلویم...

.

+ کتا ; ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٢/٩
comment نظرات ()

از آنجا تا اینجا - بخش هفتم

غنچه با دل ِ گرفته گفت:

........."زندگی

 .................لب زخنده بستن است،

گوشه ای درون خود نشستن است! ".

گل به خنده گفت :

........" زندگی شکفتن است،

..........با زبان ِ سبز راز گفتن است!".

گفتگوی غنچه و گل باز هم از درون باغچه به گوش می رسد.

تو چه فکر می کنی؟

راستی کدام یک درست گفته اند؟

 من که فکر می کنم

گل به راز زندگی اشاره کرده است

هرچه باشد او گل است

گل یکی دو پیرهن

بیشتر زغنچه پاره کرده است....

قیصر امین پور ...

شب آخر سال... اینجای دفتر چه ام این شعر با خط دخترک نوشته شده.

+ کتا ; ٩:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٢/٩
comment نظرات ()

از آنجا تا اینجا - بخش ششم

بیست و نه اسفند . 

صبحست ساقیا قدحی پر شراب کن

دور فـلک درنـــگ ندارد، ... شتاب کن

.ساعت هفت صبح است. صبح زود بیدار شده بودم و توی ذهنم هجوم کلمات نگذاشته بود صدای قمری را بشنوم . حرف های شب گذشته ی پرویز ، تضاد پرویز کنونی با تصویر پرویزی که از سال های اول ازدواجم با حمید در ذهنم ساخته شده بود و اینک در رفتار این خانواده  هویدا شده...

روز آخر سال و کار های باقی مانده که هیچ دل و دماغی برای انجام دادنشان ندارم، و مخاطب درونی که یک ریز توی دلم نشسته و تکرار می کند که " امسال خانه تکانی نکردی! " ... " امسال خانه تکانی نکردی!" بهش می گویم نکردم که نکردم! ! روز آخر سال که نمی رسم به این کار. لطفن دیگر تکرار نکن! می گوید:"حد اقل خاک لوستر ها را بگیر. " این یک مورد را قبول میکنم که ساکت شود.  

.

سال نو می آید

چه من آماده ی پذیرایی باشم

چه نباشم!

.مخاطب درونی باز ساکت ننشسته! می گوید: تو باید به همسر و دخترت روحیه بدهی. تو باید تظاهر به شوق کنی. تو باید امروز مثل فرفره توی خانه بچرخی و تا جایی که میتوانی کار ها را رو به راه کنی. باید باید باید این اندوه را بشکنی. حرف هایش را همینطور آرام که نشسته ام گوش می کنم و هیچ عکس العملی از خودم نشان نمی دهم...

.

+ کتا ; ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٢/٧
comment نظرات ()

از آنجا تا اینجا - بخش پنجم


 بیست و هشتم اسفند

یک:


آخرین روز کاری سال است. از کار های باقی مانده فقط برای دخترکم بلوز و شلوار خریدم.

کار  ِ تحویل آپارتمان پروانه به هیچ نتیجه ای نرسید و طرفین حرف های هم را قبول ندارند و مانده اند بلاتکلیف. الان باید بروم کلانتری کپی مدارم را بدهم به افسر اجرا. طپش قلب دارم. زن عمو هم امروز صبح رفت شمال و صدای یک گنجشک می آید از نزدیک و صدای یک گنجشک می آید ازدور...
هیچ سالی این همه بار روی دوشم نبوده است. هیچ سالی این همه پراکنده و خسته نبوده ام. دو روز دیگر سال، نو می شود اما من هیچ راهی به استقبالش نرفته ام. نتوانسته ام با خیال راحت و خانه ی تمیز به انتظار آمدن عمو نوروز بنشینم.

دخترک دارد یکی از انوانسیون های نمی دانم دوصدایی یا سه صدایی باخ را می نوازد. چه خوب که او هست. دخترکی از جنس آفتاب و آیینه و بلور دارم. گوش کن...

.
 
دو:
آخر شب است. وقت خواب. بدون هماهنگ کردن کلمات توی سرم می نویسم. صبح رفتم کلانتری و نامه ی گزارشش را گرفتم. بعد تا عصر نشستم به تماشای روز.


عصر پرویز زنگ زد. گفت پروانه شرط حمید را برای تحویل آپارتمان پذیرفته. بعد حمید و پرویز به خاطر لحن بد و آمرانه ی پرویز که گویی از راه دور با عصبانیت و تحکم به حمید امر کرده بود که کار را تمام کند بحثشان شد.و حمید بی نهایت خسته و افسرده است.


ماجرا از این قرار است که مثلن سی درصد آپارتمانی که قرار است تحویل پروانه داده شود با پول حمید ساخته شده. یعنی پروانه خودش هزینه ی ساخت را تقبل نکرده و تنها از سهم زمینی که به ورثه رسیده در این آپارتمان شریک است. حالا که کار تمام شده فرض کنید مثلن پنجاه مترش مال حمید می شود و اول قرار بود این پنجاه متر را با قیمت تمام شده به پروانه بفروشد که این حالت را هر مغز علیلی باید درک کند که برای خریدار نور علی نور است. یعنی آپارتمان متری سه میلیون و ششصد هزار تومانی را بخرد به متری یک میلیون و چهار صد هزار تومان. اما بعد از مشاجراتی که شد و طی آن فهمیدیم که نه تنها ارزش این فداکاری را نمی فهمند بلکه از مبلغ همان متری یک میلیون و چهارصد هزار تومان هم می خواهند تنها نصفش را بپردازند،‌ حمید گفت اصلن اینطور درست نیست که آدم لطفی را به کسی بکند که آن طرف تازه طلبکار هم باشد و چنین شد که گفت من دیگر به نرخ تمام شده نمی فروشم و به قیمت روز می فروشم.

 و بعد برای اینکه دیدند چه اشتباهی کرده اند هزار بار حرفشان را عوض کردندو خلاصه آخرش همین بود که پرویز امر کرد که حمید کار را تمام کند و بدهی پروانه را پرویز بعد از اینکه آپارتمان خودش را فروخت بدهد.
این در حالیست که حمید برای اینکه کار ساختمان نخوابد از هزار جا پول قرض کرده و تا آخر فروردین هم یک عالمه چک کشیده ولی آنها هیچ به درک این موارد علاقه ای نشان نمی دهند!


خلاصه مطلب اینکه حمید به شدت عصبانی شد و بعد که دیگر از شدت عصبانیت نتوانست صحبت کند متاسفانه باز گوشی را داد دست من و من هم این بار تعارف و رو در بایستی را که با پرویز داشتم را کنار گذاشتم و هر چه توانستم از حمید پشتیبانی کردم. پرویز گفت: تو هم که حرف های حمید را می زنی!‌ گفتم بله چون این حرف ها درد داشته برایمان و می خواهیم آنقدر تکرارش کنیم تا این درد را شما هم شاید اندکی حس کنید. و بار ها و بار ها تکرار کنیم تا مطمئن شویم که شما هم حد اقل شنیده اید.


پرویز باز هم زد به صحرای کربلا و حرف هایی گفت که نباید می گفت. مثلن گفت شما چقدر دیگر پول می خواهید؟ تا مال و اموال ارث همه ی ما را بالا نکشید راحت نمی شوید؟‌!!!
من بعد از شنیدن این حرف گفتم تهمت زدن و بی احترامی تا کی؟ ...شما خیال می کنید شنیدن این حرف ها و تهمت ها برای من آسان است؟ پرویز گفت من کی تهمت زدم؟ گفتم همین الان نگفتید تا ارث همه ی ما را بالا نکشید راحت نمی شوید؟ گفت نه!‌ (!!) کلی تعجب زده شدم و گفتم باز خوبست که خودتان این گفته را نفی می کنید.و این نشانه ی خوبی است.


اما آن حرف پرویز را که تکرار کردم حمید که شنید بیشتر عصبانی شد و آمد جلو که گوشی را بگیرد اما من گوشی را بهش ندادم. و با آرامش تمام حرف هایی که می خواست را به پرویز گفتم.


بعد از این تلفن حمید با مهیار حرف زد و ماجرا را گفت. قرار شد مهیار با پروانه قرار بگذارد برای صورت جلسه ی تحویل آپارتمان. اما پنج دقیقه بعد مهیار دوباره زنگ زد و گفت پروانه باز هم پشیمان شده و حاضر نیست شرط را قبول کند!‌ مهیار هم گفت همان بهتر که بروند همگی پیش حَکَم و ادامه ی کار بصورت قانونی پیش برود.
.
عجب ماجرایی شد. خانه ای که حمید خیال می کرد موجب پیوند و دوستی میان خواهر و برادر ها می شود سبب شد که پرده هایی که سالیان سال مقابل شخصیت خود کشیده بودند و حقیقت خودشان را از هم مخفی نگاه داشته بودند کنار برود.
من به سختی دارم باور می کنم که پول و تنها پول تعیین کننده ی میزان عشق و علاقه میان اقوام نزدیک می شود. و حس می کنم که حتی ارزش جان هم در برابر پول چقدر حقیر می شود.
حمید می گوید : بجز یاسمن دیگر ریخت هیچکدام از خواهر و برادر هایم رانمی خواهم ببینم. حق هم دارد...

+ کتا ; ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٢/٤
comment نظرات ()

از آنجا تا اینجا - بخش چهارم

۸۶۱۲۲۷

بیست و هفتم اسفند


یک:
صبح اول صبح باز رفتيم کلانتری. مثل ديروز و احتمالن مثل هميشه شلوغ بود. يکراست رفتم پيش افسر  ِ اجرا. همان آقايی که ديروز به من گفته بود صبح ِ زود بيا، تا چشمش به من افتاد گفت: « زود آمدی! گفتم که ظهر بيا!»‌ !!

گفتم خودتون گفتين صبح اول وقت!
گفت من نگفتم!
جای چانه زدن نبود. سکوت کردم. چهره ام احتمالن خسته بود و بی حال. گفت:‌حالا بشين همينجا هر وقت کارم سبک شد همراهت می آم.
و نشستم تا ساعت ده. و در آن ساعت کارش سبک شده بود و آمد و رفتيم خانه و گزارشی که بای می نوشت و صورت اموال را نوشت و روی جزئيات هم دقيق نشد.
لازم بود برادرم هم اينجا رضايتش را اعلام کند که آمد و اعلام کرد. لازم بود دو تا از همسايه ها هم صلاحيت اخلاقی من را برای سرپرستی مادر تائيد کنند که آنها هم آمدند و تائيد کردند.
و همه امضا کردند و افسر اجرا بعد از خوردن دو تا چايی و مقادير متنابهی ميوه و شيرينی و مقاديری وجه نقد به عنوان عيدی رفت و قرار شد من صبح فردا يک سری کپی از تمام مدارک بگيرم و برای جناب سروان ببرم . حالا دارم فکر ميکنم نمی دانم آخرش هم جناب چه بود! سه تا ستاره ی تو خالی روی شانه هايش بود!
.
از کلانتری که بيرون آمدم، يک اس ام اس آمده بود به اين مضمون که پرويز از آمريکا زنگ زده و با حميد کار فوری داشته. باز نگران شدم . دلم سخت به شور افتاد. حتمن در ادامه ی ماجرای اختلاف سر آپارتمان پروانه است. عصر هم قرار است جلسه ای باشد با مهيار و پروانه و محمود. دلم برای حميد خيلی شور می زند.
.
رسيدم خانه، يک زاناکس خوردم. داشتم از دلهره می مردم باز! حالا هم توی بانک نشسته ام منتظر نوبت. حميد باز دو ميليون کم دارد. دلم از تمامی جزئيات ِ زندگی در اين دنيا گرفته. خيلی خسته ام. نمی دانم با چه سحری هنوز می توانم گام هايم را روی زمين بکشم...


دو:


حالا عصر شده. حالم از صبح بهتر است. صبح از بانک خودم رفتم بانک حميد و بعدش اداره برق دنبال کار برق ساختمان. اداره برق منطقه ما هم اول ِ‌دار آباد است! خود رانندگی توی اين روز های پيش از عيد در اين شهر شلوغ برای دليل تمام خستگی های آدم کافی به نظر می رسد.
بعدش با حميد دو تا يی رفتيم مکس برگر. تا آن موقع ديگر زاناکس حسابی تاثير گذاشته و دلهره ام از بين رفته بود. بعد با هم رفتيم هايلند که برای زن عمو يک عطری که من داشتم و خيلی دوست داشت را به عنوان هديه ی سال نو گرفتم.
زن عمو فردا صبح زود عازم شمال است. برای بچه های برادرم هم دو تا تی شرت بوسينی و دو سری از اين مداد و پاک کن خوشگل ها که روی پسرانه اش عکس ميکی ماوس و روی دخترانه اش عکس وينی د پوه بود به علاوه ی پاستل های خارجی و شکلات کيندرز ... به نظر خودم عيدی های خوبی باشد! خودم اگر بچه بودم و عمه ام يک همچين عيدی هايی بهم ميداد که خيلی خوشحال می شدم!! آنها هم امشب عازم شيراز هستند.
فردا صبح بايد بروم از مدارک کپی بگيرم و ببرم کلانتری . فردا آخرين روزی ست که ادارات باز هستند.

+ کتا ; ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٢/۱
comment نظرات ()