آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

اولین یادداشت سال نو - "این چند ساعت "

الان سال، تحویل شده اما هنوز اول فروردین نیست. سال تحویل شده یعنی سی ام اسفند به پایان رسیده و زمستان تمام شده و  این یعنی بهار شروع شده. درحالی که فردا اول فروردین می شود. این چند ساعت مابین پانزده و سیزده دقیقه تا بیست و چهار این وسط بلاتکلیف هستند.

راستش من کلی روزشماری کرده بودم که بتوانم توی تقویم جدیدم روزانه نویسی کنم چون چند ماه است که دفترچه ام تمام شده و دفترچه ی دوست داشتنی دیگری در ابعاد آن پیدا نکرده بودم و منتظر بودم سال تمام شود که بیایم توی این تقویم بنویسم. حالا سال تمام شده و بالای این صفحه هم نوشته" شنبه اول فروردین " ولی الان هنوز جمعه است!

 من این چند خط را اگر نمی نوشتم  خوابم  نمی برد ! حالا نصف همین صفحه را هم می گذارم برای فردا. به جیره بندی و قانع بودن به سهم اندک ، عادتمان داده اند. و از قناعتمان همیشه به خودمان افتخار هم کرده ایم. پس چی؟!

+ کتا ; ٩:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۳٠
comment نظرات ()

روز آخر سال

روز آخر سال ست. توی خانه ی ما کارهای زیادی اگر بخواهند انجام شوند، هنوز باقی مانده اند. اما همان کسی که تا امروز انجامشان نداده گویا که از الان به بعد هم دل و دماغی برای انجام دادنشان نخواهد داشت.

 کار هایی هم  انجام شده. مثل سبز شدن سبزه ها. خریدن سنبل. خریدن مرغ و گوشت و نان هم برای خودمان و هم برای مادر به اندازه روز های تعطیل. خریدن دارو و پوشک برای مادر به اندازه روز های تعطیل. شستن رویه ی مبل های راحتی و دوباره با هزار زحمت کشیدن آنها روی مبل ها  و خالی شدن  ِ تقریبی ِ سبد لباس های چرک.  بالاخره رفتم آن شلوار را هم خریدم. قیمتش هم سیزده هزار و پانصد تومان نبود. شانزده هزار و پانصد تومان بود که پشت ویترین، قیمت بغل دستی اش آمده بود روی این و ما اشتباه کرده بودیم. آقای فروشنده هم حتی پانصد تومانش را هم تخفیف نداد. من هم که در عمرم هیچوقت چانه نزده ام، مثلن آمدم چانه ای بزنم و اول پانصد تومانش را نگذاشتم. آقای فروشنده که داشت با تلفن هم حرف می زد اشاره کرد که پانصد تومان کم است! و من در حالیکه داشتم پانصد تومانی را از توی کیفم در می آوردم گفتم: " قابل شما رو که نداره ! اما قابل ما رو مثل اینکه داشت!" آقای فروشنده هم که حواسش کاملن توی تلفن بود پانصد تومانی را برداشت و توی کشوی میزش گذاشت!

علاوه بر آن یک ژاکت خاکستری هم خریدم. که یقه ی گرد قشنگی دارد و دور یقه ی گرد قشنگش دو تا خط سفید هست و سر آستین هایش هم همینطور.  

اما کار هایی که نکردم : سلمانی نرفتم. آجیل نخریدم. میوه نخریدم. شکلات نخریدم. آن قسمت های رنگ روشن فرشمان را که می خواستم با شامپو فرش بشورم نشستم. برای هفت سین هنوز سرکه و سیب و سمنو و سنجد و شمع و برای دور سبزه روبان نداریم.

صاف همین روز آخر سالی سارا خانم هم درخواست مرخصی کرد و با خواهرش رفته خرید. اول گفت صبح برود عصر برگردد. من مخالفت کردم. چون او هفته ای سی ساعت مرخصی دارد. ده ساعت روز را می رود و من را از کار و زندگی می اندازد و شب را بر می گردد می خوابد و تازه برایش بیست ساعت هم اضافه کاری حساب می شود. بهش گفتم اگر می خواهی بروی مرخصی، من مادر را می برم خانه خودمان و فردا بر می گردانم . تو هم خانه خواهرت بخواب و صبح بیا. گفت که شب نمی خواهد آنجا بماند. گفتم من هم نمی توانم روز آخر سال بیایم اینجا تا شب بمانم. باید مادر را ببرم. چون خانه ی خودمان هم کار دارم هم خرید. بالاخره راضی شد.

 صبح با حمید و نوین رفتیم مادر را برداشتیم و کمی چهار تایی توی خیابان ها چرخیدیم و کمی خرید کردیم و بعد آمدیم خانه کمی کار کردیم و نهار پختیم و خوردیم و جمع کردیم و ساعت رسیده به الان. الان ساعت چند است؟ ...  ده دقیقه به چهار. خب زود باشم بلند شوم بروم به بقیه کار هایم برسم؟ ... می روم. اما الان دلم می خواهد بنشینم اینجا و همینطور بی خود بی جهت بدون آنکه بدانم چه چیز می خواهم بنویسم تایپ کنم. مثلن این را که درخت ها چقدر برگ در آورده اند! یا مثلن این را که فردا این وقت، دیگر توی سال نو خواهیم بود. و مثلن اینکه راستی آیا این آخرین پست من در سال کهنه خواهد بود؟ اگر اینطور باشد باید اینجا نوروز را به همه ی دوستان عزیزی که خواننده این وبلاگ هستند تبریک بگویم. اما شاید مثلن فردا پیش از ساعت سه و سیزده دقیقه هم فرصتی دست دهد و من باز دلم بخواهد بیایم اینجا چند کلمه بنویسم. کسی چه می داند؟...  

اما اگر چنین فرصتی دست نداد من  همینجا سال نو را به همه ی شما خوانندگان عزیز این وبلاگ که حالا دیگر علاوه بر خواننده ی این وبلاگ بودن، نزدیک ترین دوستان من هستید صمیمانه تبریک می گویم و برای تک تک شما آرزوی سالی پر از لبخند و دوستی و سلامتی و دل خوشی و مهر و  عشق دارم.  نوروزتان خجسته باد.

 

 

 پی نوشت : تمام کامنت های پست قبل پاسخ داده شد.

 

+ کتا ; ٩:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٢٩
comment نظرات ()

آرام

 

          از پشت تمام بوق ها-
          چانه زدن ها
          فریاد ها

          از پشت تمام چراغ های قرمز و سبز
          از پشت تمام نگاه ها -
          آرزو ها

          آرام
          می آید و می رود
          سال نو

 

نمی دونم شایدم همه ی دل گرفتگی م از بی پولی نباشه کما اینکه الان به اندازه ای که بتونم برم برای روز های تعطیل عید، گوشت و مرغ بخرم داریم اما همینطور نشستم و هیچ کار نمی کنم. انگار با دنیا لج کرده م.

از خودم می پرسم دلم چی می خواد مگه؟ خب ...  یه شلوار دیده بودم اون روز که با زن عمو رفته بودیم خیابان گردی، توی یکی از پاساژ های ونک که از اجناس ترک بود و یه خاکستری ِ خوشرنگی بود و قیمتش هم خیلی مناسب بود. سیزده هزار و پانصد تومان بود.  دلم می خواد برم بخرمش که دو جا که باید بریم عید دیدنی اقلن یه چیز نو داشته باشم.

دیگه؟ هزار سال هم هست که دلم می خواد موهامو کوتاه کنم و نمی کنم.  دیگه؟ ... دلم می خواد صبح ها پاشم برم کوه. دلم می خواد میوه های آبرومند هم داشته باشیم. دیگه؟... اینکه حمید بیاد بریم دکتر ببینیم سر گیجه ش چرا خوب نمیشه ؟ دیگه ؟ دیگه همین. بیشتر از اینا چیزی نمی خوام. آهان از اون شکلات هایی که توش پوست پرتقاله و مال قنادی مینیونه هم میخوام.  یه ذره گل هم می خوام. حتمن سنبل هم خیلی گرونه. از همه چی بیشتر یه دوربین عکاسی ِ خوب دلم می خواد... این غول چراغ جادو کجاس پس ؟ ....

+ کتا ; ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٢٧
comment نظرات ()

تکرار

یک:

ده دقیقه به هفت ِ شب ِ شنبه ٢۴ اسفند ٨٧ است.

من و مادر توی آشپزخانه ی مادر، روبروی هم نشسته ایم پشت میز. من گاه به گاه حرف هایی می گویم و مادرم آخر ِ حرف ها را گاه به گاه تکرار می کند. یک لیوان آب هم جلوی دستش هست که گاه به گاه جرعه ای از آن می نوشد و دفتری که گاه به گاه ورقی می زند.

از حالا به بعد من دارم همینطور که می نویسم، همین نوشته را مثل دیکته ی دوران ِ دبستان، کلمه به کلمه و با صدای بلند برای مادرم می خوانم. بعد از هر جمله، کمی سکوت که بکنم،‌ مادرم کلمه ی آخر جمله را بعد از من تکرار می کند. الهی که من قربان ِ آن چشم های خوشگلش بشوم. نقطه را می گذارم و توی چشم هایش نگاه می کنم و می خندم. مادرم می گوید :‌ " بشوم"!

دو:

منتظر ِ ساراخانم هستیم که قرار است ساعت ٧ بیاید. بعد ساعت ِ ٧ و نیم، باید نوین را که رفته امتحان زبان ِ آخر ترمش را بدهد از کلاس برداریم.

دخترم از شدت ِ حلال زادگی همین الان تلفن زد که امتحانش تمام شده و در خواست کرد که زود تر برویم دنبالش چون امشب قرار است با همکلاسی هایش تا صبح توی مدرسه بمانند و برای اینکار ذوق دارد و دلش می خواهد زود تر برود چون بقیه از صبح، بعد از آخرین امتحان میان ترمشان مانده اند و تنها اوست که چون امتحان زبان داشت، ظهر آمده خانه و دلش آنجا پیش بچه هائیست که مشغول خوشگذرانی اند.

سه:

ساعت ٧ شد و ساراخانم هنوز نیامده و حمید رفت برای مادر میوه بخرد و من نمی توانم بروم دنبال نوین.

بعد از این جمله ی آخری اندکی مکث کردم و داشتم فکر می کردم که دیگر چه بنویسم و در سکوت ِ بعد از نقطه ی آخر جمله ام، مادرم تکرار کرد : "دنبال ِ نوین"

چهار:

کمی بعد یعنی حدود ٧ و پنج دقیقه حمید با دستی پر از نان و پر از میوه برگشت و نیامده باز رفت دنبال نوین و ما امیدواریم تا وقتی که آنها می آیند،‌ سارا خانم هم آمده باشد که نوین معطل نشود و بتوانیم او را به موقع به مدرسه اش برسانیم. من بلند شوم میوه ها و نان ها را از روی میز بردارم و سر و سامان بدهم ببینم چه پیش می آید. الان شده ٧ و ده دقیقه.

پنج:

ساعت ٧ و بیست و پنج دقیقه است. نوین و حمید آمدند و سارا خانم نیامد. حالا نوین و حمید رفته اند یک خرید کوچکی برای نوین بکنند و برگردند و من هم با سارا خانم تماس گرفتم و گفت که در راه است ولی نمی داند چه موقع می رسد و گفت که اتوبوس الان از جلوی یک بیمارستانی رد شد و توی صدای قطع و وصل شده ای که بهم می رسید من یک ولی عصر ِ بریده بریده شنیدم و دارم فکر می کنم بیمارستان ولی عصر دیگر کجاست؟!

شش:

نوین گفت اگر نوین و حمید برگردند و سارا خانم هنوز نرسیده باشد،‌ حمید او را ببرد مدرسه و من ِ بیچاره با تاکسی برگردم خانه. حمید البته گفت فرقی نمی کند. او حاضر است که خودش بماند و با تاکسی برگردد و من نوین را ببرم. من می خواهم بگویم که صبر کنند تا سارا خانم برسد و هر سه با هم برویم. حالا نیم ساعت دیر تر. وال لا! و مادرم تکرار کرد :‌"وال لا!"

+ کتا ; ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٢٥
comment نظرات ()

سفید

از" آن طرف" هی فشار می آورند که "پایان کار" چی شد؟ "تفکیکی کی حاضر میشه ؟" "سند کی می دین دست ما؟"  از این طرف می گوییم برای انجام این کارها پول لازم است و هیچ عکس العمل امید بخشی نشان نمی دهند!

امروز یک خانم مهندسی که ما کار اخذ گواهی پایان کار را بهش سپرده ایم همراه با کارشناس از طرف شهرداری آمده بودند برای بازدید ساختمان و چون ساختمان ما هم  مثل همه ی ساختمان های دیگر کمی تا حدودی خلافی دارد، و باید این خلافی توسط  کارشناس تاجایی که ممکن است ندیده گرفته شود، قرار شده سه میلیون تومان رشوه بگیرد تا چشم هایش بتواند ببند و گزارش بدهد. این مبلغ عالی است و طرف چون جوان و تازه کار است با این مبلغ رضایت داده چون کارشناس قبلی که آدم مسن و با تجربه ای بود آمده بود قیمت را بیست میلیون اعلام کرده بود.

خانم مهندس مذکور برای اینکه نهایت حسن نیتش را هم به ما و هم به کارشناس جوان نشان دهد دست کرده توی جیبش و چهارصد هزار تومان هم از جیب خودش پیش پرداخت داده به طرف. به این خیال که ما هم به نوبه ی خود دست می کنیم توی جیبمان و محترمانه پولش را پس می دهیم! و تازه قرار شده یک و نیم میلیون هم تا یکشنبه بهش بدهد.

خب. این "اقدام" از طرف ما!

 حالا نوبت "آن طرف" است که پول را جور کنند که بشود رشوه را داد و گزارش را گرفت. که" آن طرفی ها" هر کدام یک گوشه ی دنیا نشسته اند و فقط دستور می دهند و بس.

توی جلسه بطور کلی حرف این شده بود که برای کارهای اخذ پایان کار و تفکیکی پول لازم است و داور به حمید فرمود که باید از شهرداری فیش بیاوری بدهی به من که من به بقیه اعلام کنم که طبق این فیش ، این مقدار پول بپردازند!

من نمی دانم فیش رشوه را کجا صادر می کنند؟!  

 

 

+ کتا ; ٢:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٢٤
comment نظرات ()

هر چند که شاید

آتش رادیویی آرام

بزرگترین اقیانوس دنیا در شهر مونتری ایالت کالیفرنیا شروع می‌شود، یا شاید تمام می‌شود. بستگی دارد به این که آدم به چه زبانی حرف بزند. دوستم زنش قهر کرده. سرش را انداخته پایین و از در رفته بیرون و حتی یک کلمه نگفته خداحافظ. رفتیم و قدری شراب پورت برداشتیم و راه افتادیم طرف اقیانوس آرام.

یک ترانه‌ء قدیمی هست که همه گرامافون‌های سکه‌ای آمریکا می‌نوازندش. آن قدر این ترانه قدیمی است که در ذره ذره‌ء غبار آمریکا ضبط شده و روی همه چیز نشسته و صندلی‌ها و ماشین‌ها و اسباب‌بازی‌ها و چراغ‌ها و پنجره‌ها را تبدیل کرده به میلیاردها گرامافون که آن ترانه را دوباره در گوش دل های شکستهء ما بخوانند.

نشستیم در ساحل کوچکی که پشتش صخره‌های خارا بود و جلویش عظمت اقیانوس آرام، با همهء گنجینهء حرف‌هایش.

داشتیم با رادیوی ترانزیستوری‌اش راک اند رول گوش می کردیم و بی‌دل و دماغ شراب می خوردیم. هر دو حالمان گرفته بود. مانده بودیم بقیه زندگی اش را چه طور می‌خواهد سر کند.

باز یک قلپ شراب خوردم. گروه "پسر های ساحل" داشتند توی رادیو یک ترانه می‌خواندند درباره دخترهای کالیفرنیایی. از آنها خوششان می‌آمد.

چشمهایش مثل قالیچه های پاره پورهء خیس شده بودند.

مثل یکجور جاروبرقی عجیب سعی کردم دلداری‌اش بدهم. همه روضه‌های عهدبوقی را که به خیال خودمان برای کمک به دل‌های شکسته ء مردم می‌خوانیم، برایش از بر ردیف کردم،  اما کلمات به هیچ دردی نمی خورند.

تنها فرقش این است که آدم صدای حرف زدن یک نفر دیگر را می شنود. وگرنه وقتی آدم کسی را که خیلی دوست دارد از دست می دهد و اخلاقش گه مرغی می شود، واقعا هیچ چیزی نیست که بشود به او گفت و خوشحالش کرد.

آخر سر رادیو را آتش زد. یک خرده کاغذ دور و برش کپه کرد و بعد کبریت کشید به کاغذ ها. نشستیم و نگاه کردیم. تا آن موقع ندیده بودم کسی رادیو آتش بزند.

همان طور که رادیو با ملایمت می سوخت، شعله ها آهنگی را که گوش می کردیم ریختند به هم. آهنگی که در فهرست 40 اثر برتر شمارهء یک بود توی این هیر و ویر یکهو شد شماره 13. ترانه ای که شمارهء 9 بود، وسط یک همخوانی درباره عشق و عاشقی شد شماره 27. آهنگ ها مثل پرنده های پر شکسته، از آسمان محبوبیت می افتادند. بعد دیگر آب از سر همه شان گذشت.

 

ریچارد براتیگان

کتاب اتوبوس پیر

ترجمه علیرضاطاهری عراقی

.

توی خانه تنها بودم. دراز کشیده بودم روی تخت و توی نوری که از پنجره ی ظهر جمعه می آمد توی اتاق، داشتم این داستان را می خواندم. بعد که تمام شد کتاب را همان طور باز گذاشتم کنار دستم. یعنی در واقع دست راستم را که از آرنج خم شده بود و کتاب را نگه داشته بود جلوی چشمم را صاف کردم و کتاب، کمان ِ دایره ای به مرکز ِ آرنج من را در هوا پیمود و بر تخت بصورت ِ باز، فرود آمد.

بعدش یک نفس عمیق کشیدم و ناگهان دلم خواست بیایم اینجا توی وبلاگم بنویسمش. هر چند که شاید اگر سرچش می کردیم می توانستیم جای دیگری که آدم ِ دیگری روزی دلش خواسته بود بنویسدش را پیدا می کردیم...

+ کتا ; ۱:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٢۳
comment نظرات ()

عصر ِ آرام

پرستار مادر امروز بعد از ظهر قرار بود برود مرخصی تا فردا عصر. اما ظهر زنگ زد که به جای امروز، فردا برود تا پس فردا. اینچنین است که من الان می توانم بنشینم برلب کامپیوتر و گذر عمر ببینم!  

شش و نیم عصر است.  من و نوین توی اتاق نوین هستیم. نوین داشت شکافتگی شلوار مدرسه اش را می دوخت که الان دارد به من با ذوق و شوق نشان می دهد و مثل ماه دوخته. و می گوید بنویس" یکبار دوخته رفته، یکبار هم دوخته برگشته که حسابی سفت بشود!"

من حالم از صبح خیلی بهتر است. یک اس ام اس دادم برای لادن و او جواب داد و گفت بهش زنگ بزنم و تلفن زدم و ده دقیقه با هم صحبت کردیم. توی خیابان بود و داشت می رفت یک چیزی را برساند به مدرسه ی پسرش. البته من از اینکه از جریان بیمارستان رفتنش خبر دارم چیزی نگفتم. حالش بد نبود. هیچ نمی دانم اصلن زن برادرم حرف هایش تا چه حد صحت داشته. قصد هم ندارم کنکاشی بکنم. مهم اینست که الان لادن حالش خوب است.

برای اینکه بتواند عکس های او که خاله ی مامانش شده ایم را ببیند رفتم یک وبلاگ درست کردم و عکس های او که خاله ی مامانش شده ایم را گذاشتم آنجا.  و این کار، کار لذت بخشی بود...

+ کتا ; ٧:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٢٢
comment نظرات ()

مکالمه

عدس های خیس خورده را ریختم توی ظرفی که می خواهم در آن سبزه سبز کنم، میانشان دنبال نوک سفید جوانه ها گشتم. کم بود. اما ترسیدم بیشتر از این خیس بخورد. رویش را پارچه نمدار گذاشتم.  فکرم اما از دیشب مانده میان حرف های زن برادرم که از لادن می گفت...

 بعد از مدت ها به من تلفن زده و سر بسته می گوید:"حدود دو ماه پیش لادن حالش خوب نبوده. بیمارستان بستری بوده." دلم ترسیده و مردد برمی گردد می رود توی راه ِ زمان. جاده ی تاریکی که نمی داند از کدام سو به او می رسد...  ازش می پرسم:" چرا همان موقع نگفتی؟..چی شده بوده؟؟" می گوید:" نگفتم که ناراحت نشی!" بعد می گوید :"شوهرش هم کتکش زده بوده و توی دارالمجانین هم به وضع بدی بسته بودنش. نمی دانم چطور سرش را بین زانو ها گذاشته بودند." من مغزم داغ می شود. خودم ساکتم. به زور سعی می کنم چیزی بگویم و با صدای ضعیفی که نمی دانم از کجای گلویم در می آید می گویم:"چرا وقتی که خبر دار شدی بهم نگفتی؟ من از فامیل کمک می گرفتم..." می گوید:" آره باید می گفتم بهت! "

.

 پی نوشت: آقای علیرضا روشن مقاله ای تحت عنوان نکاتی درباره امر داستانی در هزاردستان گذاشته اند که به نظرم بسیار خواندنی ست.

+ کتا ; ۱:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٢٢
comment نظرات ()

هزار دستان

 

نتیجه نخستین دوره مسابقه داستانک نویسی هزار دستان  معلوم شد و من خیلی ذوق مرگ شدم ... و هیچ باورم نمی شد...  و خیلی خیلی تشکر می کنم از برگزار کننده ها و خواننده ها و  رای دهنده ها و داورها...

 

+ کتا ; ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٢۱
comment نظرات ()

خیابان های آخر اسفند

زن عمو هنوز اینجاست. از صبح با هم رفتیم توی خیابان های آخر اسفند به تماشای مردم!

رفتیم قنادی شیرین را هم توی الهیه پیدا کردیم. یعنی قبلن هم یکبار چند سال پیش با حمید پیدایش کرده بودیم اما فکر نمی کردم این بار به تنهایی بتوانم پیدا یش کنم اما شد! زیاد شلوغ نبود. چهار تا جعبه شیرینی برای عید خریدم : نان نارگیلی، نان برنجی، نان گردویی و نان نخودچی. شد شانزده هزار تومان! بعد تصمیم گرفتم که هر جعبه را با مادر نصف کنم و هشت هزار تومانش را بگذارم به حساب ایشان! توی دید و بازدید های عید معمولن شیرینی ها زیاد خورده نمی شوند و می شود هر دو خانه را با همین ها پذیرایی کنیم. از آن گذشته، هر چه فکر می کنم می بینم کسی نمانده که عید به دیدارمان بیاید! بیشتر اقوام مسافرت هستند. شاید یکی دو خانواده بیایند که مگر توی آن دیدار فورمالیته ی کوتاه چقدر شیرینی می خورند؟ این فکر ها توی سرم بود اما نمی دانم چرا توی سر آدم این همه طول نمی کشد که نوشتنش طول می کشد ؟ !

توی پرانتز: یکبار دیگر هم نوشته بودم که حساب فکر از حساب کلمه جداست. الان دارم به همین موضوع فکر می کنم. عجیب است که فکر ها کلمه ندارند. من یک فکری می کنم و بعد باید برای ارائه ی فکرم کلی دنبال کلمه بگردم . راستی فکرها چی هستند؟...

دیگر اینکه حتی وقتی که قصد خرید ندارم هم، قدم زدن بی هدف را توی خیابان های آخر اسفند دوست دارم. گرچه که امسال، شوق زیادی در چشم های مردم دیده نمی شود اما جوش و خروشش به هر حال بیشتر از دیگر مواقع سال است. مردم انگار توی مغازه ها، پشت ویترین ها دارند دنبال بهانه ای برای دلخوشی می گردند...

 

+ کتا ; ٩:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٢٠
comment نظرات ()

!

من نمی دانم این چه جلسه ای بود اصلن!

داور فرمود که اعتراض را مطالعه کرده ولی فرصت ندارد پاسخ بدهد!!  پاسخ را موکول کرد به آخر اردیبهشت. گرچه که او گفت تا آن تاریخ، فرصتی برای رسیدگی ندارد و گرچه که هیچ اشاره‌ای به این موضوع نشد که این تاریخ زمانی ست که قرار است شرکا هم از ینگه‌دنیا بیایند،  اما معلوم بود که پیش از برگزاری جلسه، با آنها هماهنگ کرده.

این ندیده گرفته شدن ِ اعتراض، بعد از این همه مدت، مسلم است که برای من و حمید حس خوبی نداشت.

مشخص بود که حمید فشار عصبی زیادی را تحمل کرد.

من حرف زیادی نزدم. تنها موقعی که حمید داشت به مهیار می گفت :" بقیه شرکا فقط به منافع خودشان فکر می کنند"  و مهیار هم داشت متقابلا پاسخ می داد که :"  مگر تو به منافع خودت فکر نمی کنی؟!"  من به مهیار گفتم که:" این را قبول کنید که اگر حمید تنها در فکر منافع خودش بود، با هر مشکل و سختی و قرض و گرفتاری، بدون اینکه شرکا پول بدهند، کار را به اتمام نمی‌رساند و الان ساختمان نیمه کاره مانده بود. "

موقع خداحافظی، داور به حمید توصیه کرد که انقدر حرص نخورَد! و برایش توضیح داد که این فشار های عصبی ممکن است منجر به سکته شود!!

حالا باید صبر کنیم تا اواخر اردیبهشت. اما توی راه ِ برگشت، من و حمید تصمیم گرفتیم که توی جلسه‌ی بعد، وکیلمان را هم ببریم. یا اینکه اصلن حمید نیاید و من و وکیل برویم.  قرار شد بگوئیم که وکیل را من گرفته ام به دو دلیل: اول اینکه سرمایه ای گذاشته ام  که الان می بینم منافعم نادیده گرفته می شود و دوم به دلیل اینکه تحمل بار فشار عصبی این گونه جلسات چون فامیلی است و احساسات هم در آن دخیل است، برای حمید خطرناک است و بهتر است که یک وکیل از جانب او صحبت کند.

به وضوح می توان دید که چون حمید فرزند کوچک خانواده خودشان است، همه از شرکا گرفته تا خود داور، نسبت بهش احساس بزرگتری می کنند و به جای اینکه به اعتراض رسیدگی کنند، سعی دارند مجابش کنند که به خاطر دیگران باید کوتاه بیاید. در صورتی که با وکیل نخواهند توانست اینطور برخوردی بکنند و شاید بفهمند که قضیه حد اقل برای ما مهم تر از این حرف هاست...

+ کتا ; ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٩
comment نظرات ()

آدم ِ زنده!

یک:

کسلم. خانه مرتب نیست. من مرتب نیستم. ساعت ده و نیم است و زن عمو هر آن ممکن است بیاید. باید بلند شوم.

دو:

دل شوره دارم. غمگینم. از جلسه ی عصر می ترسم. حرف هایی که شاید بزنم را کم و بیش توی ذهنم مرور می کنم و امیدوارم مجبور نشوم صحبت کنم. ظاهرم آرام است اما درونم سخت به هم ریخته. بروم زاناکس بخورم.

سه:

با نشستن کاری پیش نمی رود. گاهی می شود (کاری پیش) نرود گاهی نمی شود. این را یادم نرود که آدم زنده بدبختانه باید زندگی کند.

چهار:

تلفن خانه ی سارا موقتن به دلیل اینکه دارند جا به جا می شوند قطع است. یک شماره موبایل فقط ازش دارم که با ته مانده ی یک کارت که پانصد تومان اعتبار داشت با آن شماره تماس گرفتم که خانمه گفت :" شما می توانید "یک" دقیقه صحبت کنید!" فوری قطع کردم . چون همینطوری معمولی با اروپا با اعتبار پانصد تومانی می شود بیست دقیقه حرف زد.

هی دارم می گویم یک دقیقه پانصد تومان. دو دقیقه هزار تومان. چهار دقیقه دو هزار تومان. هشت دقیقه چهار هزار تومان. بعد با خودم می گویم بروم یک کار پنج هزار تومانی بخرم و زنگ بزنم بهش. فرض کنم یک دسته گل خریده ام برایش... اما هنوز نخریده ام.

پنج:

امروز برای مادر باید گاباپنتین و سنتروم سیلور بخرم. یادم نرود

شش:

نهار فکر کنم نهار باقالی پلو بپزم.

هفت:

من از تمام توصیه هایی که دوستان عزیز در کامنت دانی پست قبلی نوشتند صمیمانه سپاسگزارم.

 

+ کتا ; ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٩
comment نظرات ()

یکشنبه ی خواب آلود

یک

یکشنبه ی خواب آلود مرا در آغوش گرفته و هی در گوشم می گوید : " آرام"...

دو

ساعت کی از یک گذشت؟ من کجا نشسته ام؟ صبح چرا کش می آید این همه تا لبه های ظهر، تا کناره های شب؟...

سه

شش عصر ِفردا یک جلسه ی مهم داریم برای رسیدگی به اعتراضمان . حمید گفته من هم بروم . از همین الان طپش قلب گرفته ام. باید بتوانم فکری به حال لرزش صدایم بکنم. باید بتوانم کمی قوی تر باشم.

چهار

ظهر ِ فردا مهمان دارم. زن عمو می آید اینجا. عصر امروز نوین کلاس آواز دارد. چه پراکنده ام. رویه ی راحتی ها را می خواستم در آورم بشورم. یادم نرود.

+ کتا ; ٢:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱۸
comment نظرات ()

به تماشایش...

توی این فصل که همه جا صحبت و حال و هوای آمدن نوروز است من دلم گرفته. پارسال این وقت سبزه هامان جوانه زده بود اما امسال من هنوز حتی نه گندم در خانه دارم نه عدس.

یاس های زرد جلوی خانه مادر همه به گــُل نشسته اند ، درخت آلوی توی حیاط، هم شکوفه های سپیدش را شکوفانده و من اما هنوز هم دلم گرفته. سه روز پیش سارا دختری به دنیا آورد  و من هنوز هم دلم گرفته. مدت های طولانی عکس هایش را نگاه می کنم. یاد روزی از روز های یازده سالگی ام می افتم که سارا را آورده بودند خانه ی مادر. آن روز اولین بار بود که بوی نوزاد می شنیدم.

 بوی نوزاد بوی نویی بود که با همه ی بو های دیگر فرق داشت. گذاشته بودندش روی تخت من. همه توی آشپز خانه نهار می خوردند و من رفته بودم مدت های طولانی فقط تماشایش می کردم. بویش می کردم. کنار گردنش را می بوسیدم. روی گودی ِ بالای دماغش را می بوسیدم. من ِ یازده ساله خاله شده بودم... حالا من ِ چهل ساله، خاله ی مامان شده ام!

کلی ازم خواهش کرده بود که وقت زایمان بروم پیشش که توی دیار غریب آن همه تنها نباشد و من نمی توانستم. حالا دلم، همین دلِ گرفته ام را فرستاده ام پیشش بی آنکه کسی بداند...

+ کتا ; ٦:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٧
comment نظرات ()

+

 

          راه می روم

          راه می روم

          راه می روم و گاهی

          راه برگشت را

          گم می کنم

          تا خودم...

 

+ کتا ; ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٧
comment نظرات ()

فرض

 

پرینت ریز مکالمات ِ صد و پنجاه هزار تومانی مربوط به قبض اول آذر تا اول بهمن را دادم دستش. خندیدم و گفتم :" نامه ی اعمالت!"

خندید و گرفت. بعد حمید بهش گفت:" حیفه سارا خانم! این همه زحمت می کشین، کار می کنین، بعد این همه ش پول ِ حرف میشه. این پولا رو بذارین بانک، کلی براتون پس انداز میشه."

جواب داد:" خواهرمم همینو میگه حمید آقا!‌ ولی من بش می گم فرض می کنم پول ِ کرَک ِ شوهرم شده!!!!"

 

+ کتا ; ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٦
comment نظرات ()

جریان لرزیدن صدا

نمی دانم چرا وقتی من حرف های مهم می زنم صدایم می لرزد. از این جریان ناراحتم. دست خودم هم نیست. نمی توانم وقتی دارم حرف های مهم می زنم آنقدر به اعصابم مسلط باشم که صدایم نلرزد. و تازه نیم ساعت بعدش هم علائم حمله ی میگرنی با ایجاد لکه های کور مقابل چشم هایم هویدا شد. نمی دانم چرا نمی توانم آنقدر به اعصابم مسلط باشم که وقتی دارم حرف های مهم می زنم به خودم بگویم آرام باش وگر نه میگرنت هم یاد حساسیت هایت می افتد ها!

 و من با برادر مهیار امروز به مدت نیم ساعت پای تلفن حرف های مهم زدم هرچند که صدایم لرزید...

بعد رفتم بانک که حقوق پرستار را بریزم به حساب موسسه و آنجا موقعی که داشتم فیش حواله را می نوشتم ناگهان دیدم که چشمم کلماتی را نمی بیند.

بعد حمید دوید از داروخانه ای برایم ارگوتامین خرید و داد همانجا توی ماشین خوردم و با همان حال چون جای پارک نبود، خودم پیاده شدم رفتم که بعد از سه ماه دوندگی ای که بالاخره منجر به این شده بود که مخابرات بهم یک پس ورد بدهد که بوسیله ی آن بتوانم ریز مکالمات تلفن ِ خانه ی مادر را بر صفحه مانیتور رویت کنم، فایلش را پرینت بگیرم چون که در خانه پرینتر نداریم که.

 الان ساعت ده دقیقه به سه ی بعد از ظهر پنجشنبه است.  حمید دارد سالاد درست می کند که ساعت سه که نوین می آید نهار بخوریم و بعدش من بروم خانه مادر تا فردا عصر که سارا خانم برود مرخصی. کسی چه می داند شاید هم دلم خواست مادر را آوردم اینجا. شاید هم نه.

چی؟ ... نهار چی داریم؟ خوراک مرغ با سبزیجات.  در واقعش با هویج و لوبیا سبز و ذرت و نخود سبز و رب گوجه. چی؟ گرسنه شدید؟ تقصیر من نبود! تقصیر گلناز بود که همیشه می پرسد و تقصیر ایگنورنت که توی یک کامنتی پرسیده بود!

 

+ کتا ; ۳:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٥
comment نظرات ()

وات آر یو دوینگ رایت ناو ؟ بخش اول

یک

جلوی در ِ پارکینگ ِ شرکت، توی ماشین نشسته ام. حمید رفت بالا سری بزند و برگردد برویم خانه. از صبح چند بار تصمیمش را عوض کرد تا به اینجا رسیدیم.

 اول قرار بود با هم بیاییم سمت شرکت و او پیاده شود و من ماشین را بردارم بروم دنبال چندتا از کار هایم مثل خرید کردن برای مادر و رفتن به بانک برای گذاشتن چک خواهر زاده ام به حسابش. بعد برای اینکه او که ساعت پنج جایی قرار داشت بی ماشین نمانَد، قرار شد بعد از اینکه کارهایم تمام شود بیایم شرکت ماشین را بدهم به او و با وسایل حمل و نقل عمومی بروم خانه. تا همین یک ساعت پیش قرارمان همین بود و آن موقع داشتیم می آمدیم سمت ِ شرکت. اما از آنجایی که خودش راننده بود ناگهان پیچید سمت ِ خانه ی مادر و در آنجا بود که قرار شد مرا برساند که خرید های مادر و کار ِ بانک را انجام دهم و بعد خودش ماشین را ببرد و من هم خودم بروم خانه. اما بعد از انجام کار بانک و خرید ها وقتی داشتم دم ِ در ِ خانه ی مادر از ماشین پیاده می شدم که نان و شیر و نمک و دستکش های یکبار مصرف ببرم بالا،‌ دیدم به جای اینکه راه بیافتد برود، صندلی ماشین را خواباند و تصمیم گرفت تا من برمی گردم چرتی بزند. 

گفتم: " مگه نمی ری شرکت؟" 

گفت: " حوصله ندارم. با تو میام خونه."

بعد که من رفتم بالا و خرید ها را گذاشتم و مادر را با عجله بوسیدم و باز بوسیدم و بغل کردم و چلاندم و بوئیدم و یک دقیقه ای کنارش نشستم و دستش را کمی توی دست گرفتم، گفتم که : " اگه اجازه بدین، من برم چون حمید پایین تو ماشین منتظرمه" و مادرم همینطور بی هیچ عکس العملی توی چشم هایم نگاه کرد و من هم دلم از نگاه کردن توی چشم های خوشگلش سیر نمی شد اما خداحافظی کردم و آمدم،‌باز حمید به جای اینکه برود طرف خانه خودمان، پیچید سمتِ شرکت که سری بزند و زود بیاید.

وقتی اینجا ایستادیم و او رفت بالا، من اول غصه خوردم که جرا "اتوبوس ِپیر" را برای اینکه کیفم سنگین نباشد، صبح از توی آن بیرون گذاشته ام و بعد،‌توی کیفم دنبال ِ سرگرمی گشته ام و هی کاغذ ها را زیر و رو کرده ام که ببینم روی کدام می شود عبور لحظه ها را نوشت و آخرش این فاکتور ِ مغازه ی مصنوعات ِ فلزی بارسلون را پیدا کرده ام و مشغول نوشتن شده ام.

اما از آنجای همین نوشته که داشتم توی چشم های خوشگل مادرم نگاه می کردم حمید برگشته و دو تا بیسکوئیت سلامت هم آورده و من گفته ام:" نمی خورم!" و همینطور مشغول ِ نوشتن بوده ام و او گفته:" پس اقلن یک دقیقه نگهش دار که من ترمز دستی رو بکشم!" و من یک دقیقه بیسکوئیت ها را نگاه داشتم و ماشین راه افتاده و دوباره و این بار یکی یکی بهش پس داده ام و ما الان توی ولیعصر، مقابل پارک ساعی هستیم و آسمان آبیست و کوه ها درخشان و سپید، از لا به لای چنار های دوسوی خیابان، رفته رفته به ما نزدیک تر می شوند...

+ کتا ; ٩:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٤
comment نظرات ()

وات آر یو دوینگ رایت ناو؟!

یک

روی یک تکه کاغذ توی کیفم بود که قرار بود اینجا بنویسم اما در پست بعدی نوشتم!

دو

رفته بودم توی استارت و از آن میان، "شو دسکتاپ" را زده بودم به گمان اینکه "مایکروسافت آفیس ورد" را زده ام و داشتم از خودم می پرسیدم :"چرا وقت ِ سر درد دلت می خواهد چیزی بنویسی؟" بعد صبر کرده بودم "ورد" باز شود و باز نشده بود و دوباره رفته بودم توی استارت و نزدیک بود دوباره "شو دسکتاپ" را بزنم که دیدم آیکون ِ "ورد" کمی بالاتر است!

  لایه ای درد، سرم را در خود پیچیده.  و از صبح، فکر ها جلوی چشم هایم نوشته شده اند. روی هوا. نامرئی. روی درخت های خیابان، روی پیاده رو ها، روی مردمی که توی بیمه تامین اجتماعی منتظر نوبت هایشان بودند، روی بوی وایتکس روی انگشت های خودم، روی صورت غمگین نوین وقتی که از در آمد، روی فیلم بادی آو لایز وقتی با خودم فکر می کردم که اگر روزگاری بروم بخواهم زبان انگلیسی ام را تقویت کنم فقط برای این خواهد بود که موقع دیدن فیلم های به زبان انگلیسی هی خودم را شماطت نکنم که چرا انگلیسی ام انقدر ضعیف است!

من حالم خوب است؟ من حالم خوب نیست. سر درد دارم. و زندگی گاه یک چاه عمیق می شود که هر چه در آن سقوط می کنیم به تهش نمی رسیم...

رفتم از اول خواندم این نوشته را. و روی کلمه های سردرد، سرم بیشتر درد را به خاطر آورده بود. اینطوری می شود "سردرد" ها را پاک کرد که وقت ِ دوباره خواندنش این اتفاق نیافتد. حالا خواننده می پرسد چرا صورت غمگین نوین؟ و من باید توضیح بدهم که چرا! در حالی که او شاید دوست نداشته باشد کسی بداند چرا.  و شاید اصلن دوست نداشته باشد کسی بداند که غمگین بوده.  و این حق مسلم اوست. ولی شاید هم انقدر شفاف باشد که برایش مهم نباشد.  مثل همیشه که شفاف است و می خندد به روی تمام زندگی.

صدای حمید آمد که: " چایی می خوری؟"  و من همین دست راستم که داشتم با آن تایپ می کردم را گذاشتم زیر چانه ام انگشتهایم بین لب بالا و بینی ام بود و رویم را به راست، سوی در ِ اتاق چرخاندم و گفتم :" نه!" و دیدم انگشت هایم بوی وایتکس می دهد.

این یک آنتراکت بود وسط فیلم بادی آو لایز که من حرف هایش را نمی فهمم و فقط تصویرش را نگاه می کنم.  حالا حمید برای خودش یک چای ریخته و آمده که بقیه اش را ببینیم...

+ کتا ; ٥:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱۳
comment نظرات ()

دوشنبه

یک- فردا !

دیروز رفتم شرکت مدارک و فرم های بیمه را پیدا کردم. قرار شد هفت و نیم صبح که نوین را می رسانیم مدرسه ، برویم دنبال کار دفتر چه بیمه. مدارک لازم را چند بار مرور کردیم. حتی گفتم:" عکس سه در چهار هم می خواد ها!" و حمید کلی گشت و پیدا کرد. مهر رو از دیروز که توی شرکت بودیم سه چهار بار تاکید کردم که:" پس یادش نره از شرکت بیاره وقتی میاد." شناسنامه و کپی و کارت ملی هم احتیاطن یادمون نره.

وقت ِ صبح بیدار شدن هی حمید گفت بندازیم فردا چون شب کم خوابیده و هی من اصرار اصرار که نه ! پاشو بریم. باز فردا هم می ندازیم فردا و اصلن اگه امروز نریم دیگه به من ربطی نداره و به هر زور  و زحمتی بود بلندش کردم و بعد از اینکه نوین صبحانه خورد، سه تا یی با مدارک رفتیم بیرون. نوین را رساندیم مدرسه و رفتیم توی اتوبان صدر که از طریق خروجی اش به سوی شریعتی شمال برویم که محض احتیاط پرسیدم: "مهر که یادت نرفت؟" ... و حمید کوبید توی پیشانی خودش با یک آخ بلند!

دور زدیم برگشتیم خانه. و چون من حدود ساعت ده صبح یک قرار تلفنی داشتم، دنبال بیمه رفتنمان افتاد به فردا.

حالا این چه نوشتنی داشت ؟ من نمی دونم! اما حتمن یه نوشتنی داشت که نوشته شد!

دو- مثل ِ ...

رفتم دیدم نشسته پشت میزنهارخوری داره درس می خونه.

گفتم : " تو بیداری هنوز ؟! ... فک کردم مسواک زدی بخوابی."

گفت: " خوابم پرید"

گفتم: " پرید ؟ ..."

گفت: " اوهوم

گفتم: " مثه قمری؟"

نگاهش تو هوای بالای سرش بال بال زنان رفت هوا و گفت : " فکر کنم مثه پروانه!"

 

سه - !

می آیند می نویسند : من آپ شدم منتظرت هستم ها! و من مثل یک بچه ی سر به راه ِ خوب، سرم را می اندازم پایین، راهم را می کشم می روم آنجایی که آپ شده و منتظرم هستند کامنتم را می نویسم و سرم را می اندازم پایین بر می گردم!

 

شاید چهار ی هم بیاید شاید نه!

 

+ کتا ; ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٢
comment نظرات ()

اراجیف

این خیلی خوبست خیلی خوبست خیلی خوبست. سرم درد می کند. و این خیلی خوبست که این روز ها  "برخی از" کامنت گذار های عزیز دارند انقدر توی زندگانی من فضولی می کنند که من واقعا دارد از وبلاگم بدم می آید و این نوید بخش آینده ی روشن ترک اعتیاد می باشد.

و من با تمام وجود از کسانی که دارند در این مهم مرا یاری می کنند سپاسگزارم .

.

شما احتمالا الان متعجب هستید که این کتایون کیست و چه جور آدمیست؟ و این پاسخی ست که من خودم سال هاست در آن در مانده ام.  و کسی تا کنون نتوانسته این را بداند. و یاد سلامتی مادرم به خیر که او هم گاه به گاه با تعجب می گفت:" تو چه جور آدمی هستی؟"  آدمی که ازش توقع نمی رود روی حساب دو سه تا کامنت یکباره از وبلاگش بعد از نزدیک پنج سال وبلاگ نویسی بدش بیاید. آدمی که عقلش معمولن به کار های خودش نمی رسد. آدمی که می تواند به ناگاه از زیر بار همه ی مسولیت هایش شانه خالی کند و بگوید :"آخیش!"

و آدمی هیچگاه نمی تواند به تمامی، کسی را بشناسد و آدمی هیچگاه نمی تواند به تمامی خودش را بشناسد... :من آن آدمی که شما فکر می کردید نیستم؟! خب به سلامت. نفر بعد! و زندگی بازی لذتبخشی ست. هر چند که آدم گاه به گاه سرش درد بگیرد.

نه! فکر نکنم از وبلاگم بدم بیاید. بدبختی من اینست که من همین اراجیفی که می نویسم را دوست دارم!

+ کتا ; ٩:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱۱
comment نظرات ()

صبح یکشنبه

دارم می روم بانک از حساب دایی ام برداشت کنم بریزم به حساب حمید. بعدش باید بروم شرکت بگردم دنبال فرم ها و مدارک بیمه. بعدش باید ببینم مدارک را کجا باید ببرم برای گرفتن دفتر چه. باید یادم باشد چک اجاره ی خواهر زاده ام راهم ببرم برایش بگذارم به حسابش. باید مرغ هم بخرم. در حالیکه پول زیادی ندارم.

دیشب رفته بودم برای مادر میوه خریده بودم.  موز و پرتقال و خیار و سیب زمینی دو تا کیسه پر از میوه دستم بود و ماشین چند تا کوچه بالاتر پارک بود و داشتم می رفتم سمت ماشین که یک جوان گدایی راه افتاد دنبالم هی خانم! خانم ! صدایم می کرد و می گفت که شب عید است کمک اش کنم. اول خودم را زدم به نشنیدن. ولی نرفت و همینطور همراهم راه می آمد و هی می خواست کمکش کنم.  آخرش گفتم آقاجون! خودم هم شب عیدی یک قرون پول ندارم. اینارم برای خودم و با پول خودم نخریدم. مال مردمه. خوش به حال تو که می تونی گدایی کنی. من این کارم نمی تونم بکنم!

ایستاد، کمی چشم هایش گرد شد و بعد گفت : " باشه، باشه" و رفت!

.

پی نوشتی برای یک کامنت خصوصی:

آقا یا خانم رهکذر یا رهگذر یا ح یا حساس!

ناراحت بودن شما از دست من مهم است اما ناراحت بودن من از دست شما مهم نیست؟!

وقتی نه من شما را می شناسم نه شما من را می شناسید، و وقتی نمی خواهید که بشناسید، وقتی توی پیام خصوصی تان هم نه هیچ اثری از  اینکه شما کی هستید گذاشته اید و نه موضوعی با اسم و رسمی مطرح شده که اطلاعاتی خصوصی را فاش سازد.( مثلن در بعضی پیام های خصوصی اسم و شماره تلفن هست که من هرگز چنین پیام هایی را عمومی نمی کنم یا در آن پیام درباره شخص خاصی بجز من اگر صحبت شده باشد که باز من حقی درباره اینکه آن پیام را عمومی کنم ندارم. و  یا اینکه خدای نکرده در پیامی اگر توهینی به کسی شده باشد که من بازهم به هیچ وجه پیام را عمومی نمی کنم.)

 اما در اینجا  آن پیام تنها و تنها یک نظر است از یک خواننده بی نام که هر بار با یک نام دیگر کامنت های خصوصی می گذارد  و نه رابطه ای میان من و  شما هست که من و شما یی که هیچیک همدیگر را نمی شناسیم، بخواهیم در گوشی با هم درباره اش صحبت کنیم،  چه حساسیتی دارید روی اینکه پیامتان عمومی باشد یا خصوصی؟ چرا از بیانش در جمع واهمه دارید ؟ اگر قابل توضیح دادن یا دفاع کردن است، درباره اش توضیح دهید و ازش دفاع کنید و دلیل بیاورید برای گذاشتن اش. چون من منظور شما را از گذاشتن آن پیام متوجه نشدم، آن را با دیگر خوانندگان و دوستان عزیزم در میان گذاشتم که شاید نظر روشنگری خودتان یا دیگران رویش بگذارند. اگر هم قابل توجیه و دفاع نیست از ابتدا به این موضوع فکر کنید.  به این چند سوال ساده که : پیام من ِ رهگذر آیا چه تاثیری بر دریافت کننده می گذارد؟ آیا او را ناراحت می کند یا شاد؟ آیا برایش راهگشا ست یا سر در گم کننده؟ شاید هم پیش تر به این سوال برای خودتان پاسخ مثبت داده اید: آیا تنها می خواهم او را بیازارم؟ !

در تمام این صورت ها من به خودم حق می دهم که درباره اش با طرف مقابل صحبت کنم. و تنها راهش عمومی کردن آن پیام بود.

در این وبلاگ که تمام احساس من و چه بسیار مسائلی از زندگی خصوصی من نوشته می شود چرا احساسم از دیدن پیام شما نوشته نشود ؟ 

+ کتا ; ٩:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱۱
comment نظرات ()

شکستنی!

 

                    دو دستی

                    محکم

                    نگاهش داشته ام که نشکند

                    بلور نازک سکوتم

 

 

 

+ کتا ; ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٠
comment نظرات ()

خاموش

 

یک-

حالی ندارم. گریه هایی دارم که اشک هم نمی شوند. حس درماندگی دارم. حس خرد شدگی دارم.  نمی فهمم بی نفس چطور باید امروز را به فردا رساند.  زمان باید جایی متوقف شود.بعد در  آن دم خارج از زمان، کسی از در بیاید که لبخند بزند... و در دست هایش امید بیاورد.

 

شب  و روز  را

چه تفاوت

 آن هنگام که

 زندگی

پرده ای تاریک است 

-

دو-

 نشسته ام از پشت شیشه گودر همه وبلاگ ها را خوانده ام اما جایی کامنت نگذاشته ام.  دلم خاموش است. 

حمید صبح باز سردرد داشت. سوماتریپتان نداشت. یک استامینوفن معمولی و یک کدئینه خورد ولی فایده نداشت. من آرام صبحانه چیدم. نوین بلند شد که پیانو تمرین کند. باز در اتاق را بستیم. حدود یک ربع به ده دیدیم دیگر اگر صبحانه مان دیر تر شود به کلاس پیانو نمی رسیم. چای ریختیم و داشتیم چایمان را شیرین می کردیم که حمید هم از اتاق بیرون آمد که با هم صبحانه بخوریم. هنوز سر درد داشت.

ما که میرفتیم بیرون بهمان سفارش کرد که برایش سوماتریپتان بخریم. رفتیم کلاس و برگشتیم و قرص را بهش دادیم و سوپ جو درست کردم با مرغ و پلو. بعد از نهار گفت سرش بهتر است. 

سه-

حس بدی دارم. انگار خواننده ی کتابی هستم که می دانم در صفحه های بعد اتفاقات بدی خواهد افتاد. می خواهم کتاب را ببندم و به خواندنش ادامه ندهم. اما نمی شود.دلم می خواهد در لحظه زندگی کنم اما لحظه ها هم مرا در خود نگاه نمی دارند...

چهار-

نوین دارد برای امتحان فردایش ریاضی می خواند. حمید بیشتر روز را خوابیده. من دارم وقتم را توی اینتر نت محو و نابود می کنم.  دارم فکر می کنم فردا اگر بیاید و برود حالم بد تر می شود یا بهتر؟ دارم فکر می کنم که دست هایم چقدر ناتوانند. ...

 

 

 

+ کتا ; ٤:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٩
comment نظرات ()

وزنه ی سربی

صبح پنجشنبه هشتم اسفند. ته دلم انگار یک وزنه ی سربی آویخته اند.

حجم مسائل حل نشده مثل یک کوه مقابلم ایستاده. کاش این یک امتحان بود و مثلن آدم ورقه را سفید می داد و می آمد بیرون! توی همین فکر ها هستم که حمید می گوید:" تو غصه نخور، خودم حلش می کنم." من لبخند می زنم. اما نفس م بالا نمی آید. 

شنبه دهم است و هیچ تلاشی برای پرکردن حساب نتیجه نداده. به علاوه سرگیجه های خودش هم خوب نشده. دکتر نرفته ایم چون دفترچه بیمه هایمان را هنوز نگرفته ایم و عکسی مثل سی تی اسکن  هزینه اش زیاد است.  و از صبح امروز سردرد هم که گاه و بیگاه می گرفته باز آمده سراغش و نمی دانم چند تا سوماتریپتان خورده و هنوز خواب است. صدای بلند خرپفش می آمد و من رفتم در  ِ اتاق را بستم.  می خواستم ظرف ها یی که از دیشب توی سینک مانده بود را بشورم . در را بستم اما نمی دانم برای انکه صدای ظرف ها او را بیدار نکند یا برای اینکه من صدای خرپفش را نشنوم؟...

 

+ کتا ; ٩:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۸
comment نظرات ()

وقتی بیاید،...

امروز چکار می خواهم بکنم؟ فردا چکار می خواهم بکنم؟ هیچ کار. می خواهم بنشینم به تماشای عبور عمر. انگیزه ای برای انجام کاری ندارم.  شاید هم عوارض ناشی از بی پولی باشد که مثل طناب دست و پای دل ِ آدم را می بندد.

 به دلم می گویم : دل ِ آدم ِ زنده باید زندگی کند.  برایش باز شعر :" به آرامی مردن آغاز می کنی" را یاد می آورم اما اینها هیچکدام فایده ندارد. به دلم می گویم:" برویم  پایین شنا کنیم؟ این کار که پول نمی خواهد! " به دلم می گویم:" کاغذ برداریم طراحی کنیم؟ هم کاغذ داریم هم مداد هم وقت." به دلم می گویم:" ببین چه هوای خوبیست! بلند شو برویم درکه ... چه چیز مانع حرکت توست؟"

نمی دانم! به نظر می آید دلم بد جوری گرفته که به هیچ ساز من نمی رقصد...

          یعنی بهار

          وقتی بیاید،

          به خانه ی دل ِ من هم

          سری می زند؟

 

+ کتا ; ۱:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

هیچ اتفاقی نیافتاده

شش و نیم عصر اولین روز از تعطیلی چهار روزه .- درست می گویم؟ چهار روزه؟ سه شنبه - چهارشنبه - پنجشنبه و جمعه-

ثانیه ها خسته از بطالت از روی هم لیز می خورند. کش و قوس می آیند و پشت پنجره ی تاریک - روشن بعد از غروب، سکوت ترد کوچه را نگاه می کنند.

ما هر سه بعد از ظهر خوابیدیم. من یک ربع پیش بیدار شدم رفتم چراغ ها را روشن کردم. تلویزیون را هم روشن کردم. دو سه تا کشمش از روی میز برداشتم خوردم. کمی با کانال ها ی تلویزیون ور رفتم.  دلم نخواست کتاب بخوانم. دلم نخواست بروم حمام. دلم نخواست ماشین لباسشویی را روشن کنم. دلم نخواست کسی را بیدار کنم. دلم همینطور ساکت یک گوشه ای توی خودش نشسته و هیچ جا را نگاه نمی کند. 

خیال می کند هیچ اتفاقی نیافتاده که مهم باشد.  هی دوره می کند : صبح با نوین رفتیم برای مادر نان و شیر خریدیم.  از پول مادر برای نوین یک دنت کاکائویی هم خریدیم. بعد دم در خانه ی مادر که می خواستیم از ماشین پیاده شویم، من برایش تعریف کردم که آن وقت ها، هر موقع من و مادر می رفتیم خرید، مادر به اصرار به من می گفتند:" یه چیزی برای خودت بخر! چیزی نمی خوای؟" و اگر من همچنان چیزی نمی خواستم آخرش خودشان بستنی می خریدند که برویم خانه با هم بخوریم.  این را که تعریف کردم بی هوا گریه م گرفت. اشک پشت ِ اشک، داغ می جوشید و سر می خورد روی گونه ام ...

+ کتا ; ٦:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٦
comment نظرات ()

مثل یک موزه، مثل یک اپرا...

 از چهار و نیم تا یک ربع به شش،

خانم معلم مشغول تمرین صدا با نوین بود. و هنوز نتوانسته بداند که صدایش سوپرانو است یا متسو یا آلتو! دامنه صدایش وسیع است اما اینکه کجا راحت می خواند هنوز معلوم نشده.  حدس می زند که یا متسو باشد یا آلتو اگر چه که توی سوپرانو هم خوب است. ولی گفت اگر توانایی خواندن در آلتو را داشته باشد شانس آورده چون هشتاد درصد خواننده های زن سوپرانو هستند.

 من تمام مدت محو تماشای در و دیوار خانه اش بودم. مجسمه های برنزی، چراغ های رومیزی عتیقه، کار های سفالی بی نظیر، ویترین هایی پر از بشقاب ها ی نقاشی شده ی قدیمی، ... داشتم فکر می کردم چقدر به درد این می خورد که تویش کلاس طراحی برگزار شود! و یاد کلاس های طراحی و در و دیوار های ساکتش افتادم. بعدش دلم خواست بار بعد کاغذ ببرم آنجا طراحی کار کنم و از این تصور کمی خنده ام گرفت. خودم را فرض کردم  که با تخته شاسی هی چهارزانو بنشینم این گوشه و آن گوشه ی آن خانه و طراحی کنم!! بعد  با گوشی ام یواشکی یک عکس از ورودی آشپزخانه اش انداختم.

گرچه که من پشت او نشسته بودم و گرچه که گوشی ام هیچ صدایی نداد موقع عکس انداختن اما نمی دانم چرا حس کردم متوجه شد. نمی دانم اما که متوجه شد یا نشد! بعدش یاد جاهایی افتادم که تابلوی عکس برداری ممنوع می زنند و یاد دوران دانشجویی افتادم و یاد منیژه افتادم که رفته بود از ساختمان بتنی پیش ساخته ی اگر اشتباه نکنم وزارت دفاع عکس بیاندازد که دوربینش را گرفته بودند! و ساعت در همین فکر ها و صدای بالا و پایین شدن نت های پیانو و  آواز، در خانه ای که مثل یک موزه پر از مجسمه و مثل یک اپرا پر از طنین صدای آواز بود، می گذشت...

 

+ کتا ; ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٥
comment نظرات ()

اینجا توی کله ی من!

 

بی ربط و نامنظم که منم. بی حد و نا مشخص که منم. بی درد و نا مکسر که منم. بی خشم و نامکدر... و یک دیوانه ای توی سرم نشسته که دلش می خواهد این دو وزن را همینطور ادامه دهد بی توجهی به بار معنایی اش!!

ساعت ده و شش دقیقه صبح روز یکشنبه گمانم چهارم اسفند است. هوا بهاری است. پنجره باز است و اتاق پر از صدای اتوبان. و کمی هم صدای گنجشک. و صدای ساختمان سازی در زمین همسایه به وفور و صدای مردی که در باد نا مفهوم می شود کلمه های فریادش. و همهمه ای ناپیدا از شهر  ِ تمام نشدنی...

حمید صبح گفت سرگیجه اش نود و پنج درصد بهتر است. نه! ما هنوز دکتر نرفته ایم. فرض کرده ایم که همان بیماری "منییر" باشد که تعادل یک چیزی توی گوش داخلی به هم می خورد و چند روز ممکن است طول بکشد. البته بقیه ی احتمالات را هم بکلی ندیده نگرفته ایم و قرار شده که برویم یک سی تی اسکن هم محض اطمینان از سرش بگیریم اما خودش این را موکول کرده به بعد از اینکه دفترچه بیمه هایمان را بگیریم. چون سی تی اسکن گران است. و ما الان سه چهار سال است که داریم به بیمه پول می دهیم اما هنوز نرفته ایم دفتر چه بیمه هایمان را بگیریم... و جیب هایمان این روز ها خالی خالی است و من نمی خواهم ننه من غریبم در بیاورم اینجا اما خب ننه! من غریب هستم!!!

نوین امروز ساعت دوازده یا دوازده و نیم تعطیل می شود و هنوز از مدرسه زنگ نزده اند که باید رفت دنبالش یا خودش می آید. ساعت چهار و نیم کلاس آواز دارد. پیانوی روز جمعه اش هم چون جمعه صبح تا ظهر آزمون جامع داشت افتاد به امروز ساعت هفت. یک نفر از فامیل یعنی در واقع می شود زن پسر عمه ی ناتنی مان که تمام عمرش مشهد زندگی کرده و من تا به حال او را ندیده ام، بعد از فوت پسر عمه مان که چند ماهی از آن می گذرد، آمده تهران و صاف همین امروز اعلام کرده اند که نشسته در خانه ای و باید رفت به دیدارشان که نمی دانم با ترافیک این شهر و این دو تا کلاس نوین چطور باید به آنجا رفتن هم برسم؟ اگر بشود باید تلفن کنم باهاشان قرار بگذارم که مثلن سه و نیم اگر اجازه بدهند برویم آنجا تا چهار و بعد چهار و نیم هم خودمان را برسانیم به این کلاس و آن کلاس...

اینجا توی کله ی من دیگر خبری نیست؟

چرا یک ذره خاطره هم از دیشب هست که پلیس ها بد جوری جلوی ماشینمان را گرفتند و ساعت شش و نیم عصر نگذاشتند برویم توی طرح زوج و فرد و من مجبور شدم کلی در حین رانندگی آرتیست بازی در بیاورم  و در نهایت یک جای دیگر به یک پلیس دیگر بگویم که ده متر جلو تر پارک خواهم کرد و توی خیابان وزرا شرق ِ پارک ساعی ماشین را نگه داشتم . بعد من و نوین پیاده شدیم و دوان دوان پله های پارک را سرازیر شدیم پایین و دوان دوان عرض پارک را طی کردیم و دوان دوان دوباره پله های پارک را رفتیم بالا تا خودمان را رساندیم به ضلع غربی پارک ساعی و دوان دوان رفتیم کوچه آبشار و آن شصت و چند پله ها را هم تا خیابان مستوفی باز رفتیم بالا تا خودمان را ساعت هفت رساندیم به کلاس زبانش. و بعد او رفت توی کلاس و من باز تمام آن راه ها را این بار قدم زنان برگشتم تا دم ماشین. توی پارک ، زیر نور چراغ های شب البته جوانه های بید ها را هم نگاه کردم و چند دقیقه نشستم روی نیمکتی و نفس تازه کردم و سعی کردم یک هایکو بنویسم. و وقتی دوباره همه ی آن پله ها را بالا رفتم تا رسیدم به ماشین، ساعت شده بود هفت و یازده دقیقه. بعد رفتم برای مادر خرید کردم: ماست و تخم مرغ و روغن و گوجه و هویج و کدو. بعد رفتم مادر را در آغوش کشیدم محکم و طولانی و بوسیدم و بوسیدم و باز سیر نشدم... این چه روزگاری است؟...

+ کتا ; ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٤
comment نظرات ()

سیال ذهن در حال انتظار برای اتچ شدن فایل!

 

پنجشنبه حمید خیلی سرگیجه داشت. تکان نمی توانست بخورد. عصر برایش دیمن هیدرینات خریدم ولی باز هم تاثیر چندانی نداشت. تمام وقت خوابیده بود. ولی شش ساعت یکبار دیمن هیدرینات می خورد و جمعه کمی بهتر شد.

جمعه صبح هفت و نیم تا یازده و نیم نوین توی مدرسه آزمون جامع داشت که بردم و آوردمش. خرید کردم. بنزین زدم. نهار پختم و ساعت دو رفتیم مجلس ختم تا سه و نیم. حمید را هم تلو تلو خوران بردم. چون فکر کنم بد بود اگر نمی آمد. مسلم است که طفلکی توی ماشین سرگیجه اش بیشتر می شد. بعد از اینکه برگشتیم باز نشستم سر تایپ تا آخر شب. 

امروز صبح هم نتوانسته برود سرکار. یعنی علاوه بر اینکه سرگیجه دارد، دل و دماغ هم ندارد. و اصولن اولین ماده ی لازم برای انجام هر کاری دل و دماغ می باشد.

امروز صبح نوین را بردم رساندم مدرسه و بعد رفتم برای آخرین بار درسال جاری قبض موبایلم را پرداخت کردم! دوماه بعد که قبضش باز می آید که من احتمالن پرداخت نمی کنم بعد اضافه می شود به قبض بعد که  چهار ماه بعد می آید یعنی مهلت پرداخت بعدی می شود احتمالن تیر ماه هشتاد و هشت! چه چیز های بی حاصلی در مغز من می گذرد.

فایل ورد را دلم نمی خوست بفرستم چون مثلن خود حمید که زیاد با کامپیوتر سر و کار ندارد وقتی می نشیند یک فایل ورد را بخواند،هم با این کرسر چشمک زن مشکل دارد. و هم اینکه وقتی می خواهد از یک صفحه برود صفحه ی دیگر خطوطی را ناخواسته سلکت می کند که معلوم نیست اگر کسی پهلویش نباشد چه بلایی سر خطوط سلکت شده خواهد آمد. بنا بر این صفحات تایپ شده را طوری تنظیم کردم که روی مانیتور قابل خواندن باشند و بعد پرینت اسکرین گرفتم و بعد رفتم توی نرم  افزار پینت ، پیستش کردم و بعد فورمتش را تبدیل به جی پی جی کردم و بعد دور صفحه ها را کراپ کردم و هر صفحه حجمش شده صد و خورده ای کیلو بایت. الان مدت زیادی ست که دارد به ای میل اتچ می شود... می ترسم آخرش هم ارور بدهد و نشود! یازده تا تصویر صد و خورده ای کیلو بایتی را دارم به یک ای میل اتچ می کنم . آیا کار درستی است؟ نمی دانم!

این روز ها همه ش توی این فکر هستم که برای چک ِ پنج میلیونی که دهم اسفند داریم از کجا می شود پول تهیه کرد...علاوه بر آن، دیشب هم سیمین خانم باز زنگ زد و گفت که تا ده روز دیگر بیشتر ایران نیست و خواهش کرد که درباره طلبی که از خانواده پدری ام دارد اگر می توانم یک فکری بکنم.  میزان طلب سیمین خانم زیاد است و تنها راهی که به نظرم می رسد اینست که یه جور حرفه ای خودم را بیاندازم زیر یک کامیونی چیزی و راننده را بد بخت کنم که پول دیه را بدهد به حمید و به حمید بگویم که پول دیه را بدهد به سیمین خانم اما باز هم کم است! تقریبن می شود نصف مبلغی که باید باشد! یعنی یک نفر دیگر راهم باید گیر بیاورم که دو تایی برویم این پروژه را انجام بدهیم و او تازه خودش برای پول دیه اش نقشه ای نکشیده باشد و حاضر باشد بدهدش به سیمین خانم!!

پی نوشت : وبلاگ نوین!

+ کتا ; ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۳
comment نظرات ()

همینجوری های پنجشنبه!

 

یک:

امروز تهران از نگاه پنجره خانه ما این شکلی است. من هی دلم می خواهد بروم این کوهها را نگاه کنم و هیچ کار دیگر نکنم. البته واقعیتش از این چیزی که در این عکس افتاده یک مقدار درخشان تر است. و این تاثیر باد بهار است.

بهار زود آمده. دیروز هم توی راه دیدم سرشاخه های نارون ها به سرخی متمایل شده اند. شمشاد ها هم دارند جوانه می زنند.

دو:

حمید آمد از جایش بلند شود سرگیجه ی بدی گرفت. الان هم دراز کشیده و از آن چشم بند ها که توی هواپیما می دهند زده و جرات ندارد سرش را تکان بدهد. من آمده ام توی اینترنت درباره سرگیجهءناگهانی سرچ کرده ام و به نتیجه ی خاصی نرسیده ام.

سه:

از صبح هم نشسته بودم سر تایپ اعتراض بیست صفحه ای به حکم داور و ده صفحه اش تا به حال تایپ شده و در مدت اینکار داشتم به نرگس فکر می کردم که دوست دارد تایپیست شود و به آن خانمی داشتم فکر می کردم که پایان نامه ام را دادم بهش تایپ کرد و گاهی این تصور را می کردم که شغل بدی هم نیست! اما من سرعت تایپم متاسفانه کم است!

+ کتا ; ۱:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱
comment نظرات ()