آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

از این بیشتر قدرت ندارم بنویسم!

انقدر خسته ام که رفتم توی ریدر دیدم اصلن نمی توانم حتی عنوان وبلاگ های به روز شده را هم بخوانم! 9 صبح از خانه بیرون رفتم توی دریای ترافیک و ساعت 7 و نیم شب از این دریانوردی بازگشتم. 

بدترین بهشت زهرایی بود که در عمرم رفته بودم.  همه چیز دیر بود. خانواده متوفی ساعت یازده از خانه راه افتادند. دوازده و نیم رسیدیم به بهشت زهرا. تا حدود دو و نیم آنجا بودیم. بعد توی ترافیک های تمام نشدنی سه و نیم رسیدیم به رستورانی که نهار می دادند. چهار و نیم از رستوران بیرون آمدیم و باز توی دریای ترافیک رفتیم تا دم در خانه ی متوفی.  از آنجا که ماشین ما هم آنجا بود، من سه تا مسافر هم سوار کردم و بعد از به مقصد رساندن مسافران، خودم با این حال ساعت و روز...  هفت و نیم شب رسیدم خانه...الان یه کمی گریه دارم از خستگی...

+ کتا ; ۸:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۳٠
comment نظرات ()

و اینگونه است که...

خط به خط انگشتم را می‌سراندم روی خطوط، لا‌به‌لای کلمات، و آنها را شمرده شمرده و بلند بلند ادا می کردم و چشم های مادرم روی نوک ِ انگشت ِ اشاره ی دست ِ راست ِ من سوار شده بودند و تمام ِ کلمات ِ داستان را با تمام ِ دقتی که بعد از چهار سال مبارزه با آلزایمر برایش باقی مانده بود، دنبال می کردند . چون من گاهی آخرین کلمه ی جمله را نمی خواندم و در سکوتِ حاصل از ناتمام ماندن ِ جمله مادرم را نگاه می کردم و مادرم پس از مکثی گاه کوتاه و گاه بلند، آن کلمه را می خواند .

به این ترتیب، تمام ِ داستان ِ "انتقام ِ چمن" ، از کتاب ِ اتوبوس ِ پیر براتیگان را با هم خواندیم و آنجایی که زنبور انگشت ِ کوچک ِ جک را نیش زد و جک گفت :"آ آ آ‌ آ آ آ آ آ آ‌ آ آ آ آ" من همچنان انگشتم را آرام روی  آ ها می سراندم و صدایش را ادا می کردم و بعد دیدم که مادرم خندید... من هم خندیدم !

و اینگونه است که یک خاطره ی خوب زاده می شود...

سر بلند کردم و بر شاخه های چنار، بیرون ِ پنجره زیر آفتاب ِ ظهر زمستان، دو گنجشک همراه هم از این شاخه به آن شاخه می پریدند...

______________________________________________

به نظر من این چهار قسمتی را از وبلاگ نوین از دست ندهید!

:

قسمت اول / قسمت دوم

 

+ کتا ; ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢۸
comment نظرات ()

ابر ها پراکنده نیستند. من پراکنده ام!

هفت و بیست دقیقه ی صبح یکشنبه ست. هوا ابری و بیشتر از آن غبار آلوده ست. پرده را کنار زدم نمی دانم چرا با این تصور  که آسمانی ببینم آبی با ابر های سپید پراکنده . و کلمه ی پراکنده از وقتی که بیدار شدم توی ذهنم بود. اما آسمان یکسر خاکستریست. و کوه ها در غبار، نشسته اند به تماشای شهرمان.

ابر ها پراکنده نیستند. من پراکنده ام!

یک-

نتیجه امتحان اف. سی .ای نوین دیروز از کمبریج آمده که با نمره ی آ قبول شده. البته سرتیفیکیتش هنوز نیامده اما خیلی خوشحال بود. حق هم داشت. امروز صبح که بلند شدم بساط صبحانه اش را رو به راه کنم، ساعت ده دقیقه به هفت بود که  گفت :" جایزه ی اینکه با نمره آ قبول شدم امروز نرم مدرسه؟ " گفتم :" خب نرو! "

بعد هر دو رفتیم روی تخت ما دو طرف ِ حمید دراز کشیدیم و مراتب تصمیم ِ مدرسه نرفتن را بهش اطلاع دادیم و او هم با آغوش باز پذیرفت. لبخند زنان  داشتیم از این تصمیم عاقلانه و عالمانه لذت می بردیم که دو دقیقه ی بعد گفت :" نه! زنگ آخر شیمی دارم نمی شه نرم!! " و مثل برق از جا بلند شد و رفت سر صبحانه! "

دو-

دیروز برادرم ای میل زده بود که چرا جواب ِ نامه ی دوم را نداده ام ؟ و باز توی پنج خط از نظر من شش مورد ایراد داشت! یک جواب نسبتن کوتاه فرستادم. که :‌"بار اول هم تاکید کرده بودم که صبر کنی تا دایی بیایند. و تو گفته بودی نه. من دیگر چه بگویم؟ حرفی نداریم! "

الان می ترسم بروم ای میلم را چک کنم نکند جوابش آمده باشد.

سه-

کلی ظرف توی سینک نشسته مانده

چهار-

امروز عصر سارا خانم می رود مرخصی تا فردا عصر. نمی دانم مادر را بیاورم اینجا مهمان من شوند یا من بروم آنجا مهمان مادر شوم؟ آنجا آرامش هر دویمان فکر کنم بیشتر است. اما اینجا پهلوی حمید و نوین هم هستیم. و البته کامپیوتر و ماهواره هم هست که آنجا هیچکدام از این امکانات نیست. به جای همه اینها آرامش هست. ولی آدم همیشه هم آرامش نمی خواهد!

پنج-

امروز عصر روزیست که به توصیه ی آقای دکتر آی با کلاه با یک معلم آواز خیلی مهم هم برای نوین قرار گذاشته ایم. با این حساب که من باید بروم پیش مادر، نمی توانم بروم آنجا و حمید باید ببردش. و من گذشته از این که نمی دانم پول کلاس را از کجا باید تهیه کنیم و چقدر می شود ، نمی دانم اصلن این چه پیشنهادی بود که حمید کرد که این دختر ما استعداد آواز خواندن دارد! در این مدت که ما هرچه گفتیم بخوان و او دو خط خواند خودمان گفتیم :" بسه بسه " و خودش هم می خندد و می گوید : " اگه به جای من یه کلاغ ببرین پیش این معلم، بهتر می تونه بهش تعلیم بده!! "

شش-

 امروز حمید اعتراضی را که این چند روزه شبانه روز نوشته را قرار است بفرستند وکیل ببیند و تائید کند که بعدش ببرد تحویل داور بدهد. البته احتمالن امروز و فردا دست وکیل خواهد بود  سه شنبه می رود پیش داور.

هفت-

دیگر چیزی به ذهنم نمی رسد که بنویسم اما دلم می خواهد همینطور به این شماره ها ادامه بدهم و یک چیز های پراکنده ی دیگری پیدا کنم و بنویسم. مثلن اینکه من در قند هندوانه را چند روزی ست تمام کرده ام و دوستش داشتم. یک لطافتی میان فصل هایش بود که دوست داشتنی بود. از بعد از آن دیگر کتاب دیگری در دست نگرفته ام و دلم می خواهد هر روز همینطور خیالی بروم یک سری به آیدت بزنم و همینطور از دور مثلن مجسمه ی آینه ها را نگاه کنم یا همینطور از دور کارگاه فراموش شده را نگاه کنم و هی فکر کنم توی آن چه چیز های فراموش شده ای را می شود یافت؟ و همینطور از دور پل و چراغ هایش را نگاه کنم ....

+ کتا ; ٧:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢٧
comment نظرات ()

دچار

                    دلم؛
                    اصرار داشت که بگوید
                    :
                    من هیچ
                    خسته نیستم!

                    تنها
                    شکسته ام...
+ کتا ; ٩:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢٦
comment نظرات ()

سه شنبه / چهارشنبه / پنجشنبه

یک:

کار هایی که انجام نخواهند شد!

سه شنبه بیست و دو بهمن

نیم ساعت بعد از نیمه شب است. نمی دانم چرا حس می کنم فردا کارهایی دارم که انجامشان نخواهم داد! دلیلش را نمی دانم. شاید یادم برود شاید هم به هر علت دیگری انجام نشوند. فردا باید بروم یوسف آباد بانک صادرات حقوق مادر را بگیرم برای پرداخت حق فرانشیز موسسه پرستاری. باید بروم خانه شان که هم خودشان را هم ببینم و هم قبض های برق و تلفن که آمده را هم بگیرم. باید پیش از آن اول صبح بروم برای خودمان مرغ بخرم. نوین هم کلاس ریاضی المپیاد دارد و ساعت چهار باید بروم دنبالش. یادم باشد ماشین لباسشویی را هم روشن کنم. نان هم نداریم. اگر بخواهم لیست خرید بنویسم که خیلی چیز ها نداریم. مثلن ماست و خیار و گوجه و شیر و تخم مرغ. الان هم خوابم می آید و ذهنم برای برنامه ریختن و پس و پیش کردن اولویت ها کمکم نمی کند. نمی د انم چرا گرسنه هستم. باید زود تر خودم را بخوابانم که گرسنگی مجال نیابد.

دو:

دوی استقامت

چهارشنبه بیست و سه بهمن

نزدیک ظهر است. هنوز از خانه بیرون نرفته ام. داشتم حساب و کتاب می کردم و از روی لیست مخارج مادر، جمع پول هایی که نقدن گاه و بیگاه برایشان از پول خودم خریدی کرده ام را در می آوردم که ببینم چقدر می توانم از حسابشان بردارم. باز موجودی ما تمام شده و شرکت هم فعلن بجز خرج برایمان چیزی ندارد. خدا آخر و عاقبت مارا با این روزگار به خیر کند.

چهارشنبه است و نمره ماشین ما فرد است و بنابر این با ماشین نمی شود بروم یوسف‌ آباد.

دارم فکر می کنم پیش تر من و زمان پا به پا می دویدیم... حالا عقب می مانم از قدم هایش...

 

سه :

همیشه یک نفر باید بداند

چهارشنبه بعد از ظهر

زیر باران سیل آسایی که می بارید، من فقط رفتم مرغ خریدم و ماست. خوبی اش این بود که توی مرغ فروشی هیچکس نبود. خود صاحب مغازه هم تعجب کرده بود که من چرا گذاشته ام صاف زیر این باران رفته ام خرید!

توی مرغ فروشی داشتم به کامنت یک قدیس فکر می کردم. به اینکه او میدانست من امروز می روم مرغ بخرم. بعد رفتم توی این فکر که همیشه یک نفر باید بداند که چه زمانی آدم مرغش تمام می شود و اینکه این ساعت کجاست و نهار چه دارد و اندوه ِ امروزش چیست. و یاد مادرم افتادم که تا پیش از بیماری اش همه ی این ها را هر روز می دانست...

چهار :

هزینه های بیمورد × ٢

پنجشنبه بیست و چهار بهمن

بعد از ظهر

اول صبح رفتم حقوق مادر را گرفتم. بعد برایشان نان خریدم و بردم خانه شان. بعد رفتم شرکت مخابرات دنبال پرینت تلفن که گفتند این مرکز دیگر پرینت نمی دهد و این کار ها همه ش برای دولت هزینه های بی مورد است و به جایش گفتند باید بروم از توی نت ریز مکالمات را ببینم که این کار برای بررسی قبض تلفن سیصد هزار تومانی کاری بس دشوار و چه بسا ناممکن خواهد بود.

بعد رفتم برایشان خیار و گوجه و فلفل سبز و موز و کره خریدم و بردم تحویل دادم. قبض های جدید را برداشتم و ناباورانه دیدم پول تلفن باز شده صد و پنجاه و هفت هزار تومان که همه ش را پرستار حرف زده. ولی می گوید خیلی رعایت کرده!‌ پول برق هم شده صد و یازده هزار و هفتصد تومان چون دائم بخاری برقی را روشن می گذارد...

بعد رفتم برای مادر مرغ و یک دارویی را که تمام شده بود را گرفتم و وقتی برگشتم خانه نمی دانم چقدر از ظهر گذشته بود.

مخارج مادر وحشتناک زیاد شده. حساب کردم دیدم بدون هزینه خوراکشان، بیشتر از یک میلیون تومان در ماه داریم هزینه قبض ها و پرستار و شارژ آپارتمان را می دهیم . باید فکری بکنم که این هزینه ها را به حد اقل برسانم . اما چه فکری ؟ چه فکری؟...

پنج :

جوجه ماستی

نیمه شب

شام در رستوران بزرگ آ. آس . پ مهمان ِ دختر دایی ام بودیم. یکی از مزایای اینکه آدم مهمانی بدهد اینست که به جایی دعوتش کنند...و ما از این مزیت ِ مهمانی ای که دو هفته پیش داده بودیم استفاده کردیم!

من تا به حال نرفته بودم آنجا. رستوران خوبی بود. غذا های خوشمزه ای هم داشت. من جوجه ماستی خوردم. مثل جوجه کباب بود ولی بسیار بسیار خوش طعم. کمی ترش و کمی تند. چون جوجه را توی ماست و فلفل خوابانده بودند. قیمت غذا ها از هر پرس حدود هشت - نه هزار تومان بود تا هفده هزار تومان. ولی یک خوراک لابستر داشت که قیمتش پنجاه و پنج هزار تومان بود. یازده نفر بودیم و گمان می کنم با حساب سالاد ها و سوپ و دسر و نوشابه و سرویس باید بیشتر از دویست هزار تومان برای میزبان خرج برداشته باشد.

دارم فکر می کنم کاش به جای این شام، پولش را به ما می دادند! حمید شیر ماهی خورد و نوین استیک باسس قارچ و گمان کنم جمعن پول شام ما حدود پنجاه هزار تومانی شده باشد!!

+ کتا ; ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢٥
comment نظرات ()

ّّ+

 

          باران را به تماشا

          من و شیشه ی خیس...

 

 

 

 

+ کتا ; ٩:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢۳
comment نظرات ()

جایی از زمان،

 

 

          در یک نا آگاهی مطلق،

         همه چیز خاطره می شود :

           آن بارانی

          آن کتاب،..

          آن مجادله ی کوتاه و آن خنده ها

          که تا آمدیم به از ته دل بودن یا نبودنشان شک کنیم،

          گذشته بودند...

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢۳
comment نظرات ()

به روزگارانی که ...

انگشت هایم را میان استخوان هایِ گردن مرغ می لغزانم و گوشت هایش را جدا می کنم برای نهار امروز که همین دو تا گردن و چهار تا بال مرغ توی فریزر مانده بود که برای سوپ گذاشته بودم کنار اما قسمت نهار امروزمان شد.

 انگشت هایم میان استخوان های گردن مرغ تبدیل می شوند به انگشت های خاطراتی دور، خانه ی  دایی بزرگم  که گوشت های گردن مرغ را جدا می کرد و آنجا پر از صدای خنده است.

انگشت هایم را میان استخوان های گردن مرغ می لغزانم و گوشت هایش را جدا می کنم و به مهیار فکر می کنم و تلفن همین چند دقیقه پیشش. به آزمایشی که نتیجه اش امروز معلوم می شود. به اینکه چه ساعتی خوب است به سوئد تلفن کنیم که هم جواب را گرفته باشد و هم دیر نباشد؟...

باز صدای خنده می آید از میان خاطراتی دور و صدای خنده ی مهیار می آید از میان خاطراتی نزدیک که شام پیش ما بود و حالا از آنسوی سیم های تلفن بغضش را به زور نگاه داشته .

انگشت هایم را می لغزانم میان استخوان های گردن مرغ و فکر می کنم به روزگارانی که خوب بود و گذشت، به روزگارانی که خوب نیست و می گذرد...

 

 

+ کتا ; ۳:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢٢
comment نظرات ()

نتیجه!

 

               هر چه بیشتر فکر می کنم

               کمتر به نتیجه می رسم:

               نوشته ها را خط می زنم

               خلاصه تر و خلاصه تر... 

               تا جایی که به صفر می رسند

               حرف های ناگفته ام...

 

+ کتا ; ٦:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢۱
comment نظرات ()

دوشنبه 21 بهمن

 

خالی و بی حوصله ام.  پست های نخوانده توی گودرم  هر وقت زیاد می شوند می فهمم حالم زیاد خوب نیست. ذهنم هنوز درگیر نامه هاست.  به جای آن پاسخ طولانی یک پاسخ کوتاه نوشته ام که حمل بر بی تفاوتی نباشد اما آن را هم دلم هنوز تائید نکرده که بفرستم. 

گوشت و مرغمان باز تمام شده. غذاهای باقی مانده از مهمانی هم دیروز تمام شد.  موسسه ی پرستاری پنجاه هزار تومان حقوق پرستار را اضافه کرده. حالا شده ماهی چهارصد و پنجاه هزار تومان. نهار شوید پلو داریم با نیمرو. حتی حوصله ندارم تخم مرغ ها را بشکنم توی ماهیتابه.

 

 

+ کتا ; ۳:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢۱
comment نظرات ()

نا خدا: طوفان!

 

نامه ها تمام انرژی ام را تخلیه کرده اند. دو انگشت دست راستم هم وقتی می خواستم دسته ی قابلمه را بگیرم سوخته. سر درد هم دارم.

دیروز صبح یک نامه آمده بود که تا ظهر با صرف انرژی و از آن بیشتر، احساس، پاسخ اش را دادم. گمان کردم گفتنی ها را گفته ام و خرسند بودم. قصد داشتم کپی نامه و جوابش را برای دایی ام هم بفرستم. بردم نشان عمه ام هم دادم و مورد تشویق قرار گرفتم از جواب خوبی که داده بودم.

امروز صبح باز یک جواب برای نامه ی دیروزی آمد. من مثل طلسم شده ها باز نشستم تا سه ی بعد از ظهر برایش وقت صرف کردم. مو به مو ریز به ریز جواب نوشتم.  سردردم از همانجا حاصل شد. و حالا حس می کنم زورق کوچکم ناخواسته افتاده بود توی امواج دریایی که طوفان هدایتش می کرد.

بعد وقتی درست تا خط آخر را جواب دادم، یک حس گیج  و گمی مرا فرا گرفت. یک حس ِ آب در هاون کوبیدن. گفتم این پاسخ را باز بفرستم که چه؟ که باز صبح فردا منتظر تماشای شعله های دامن گرفته بر هیزم این رابطه باشم؟ بگذار بی سر و صدا خاکستر شود... نمی خواهم این شعله ها را تماشا کنم...

 

+ کتا ; ٧:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢٠
comment نظرات ()

رنگ لحظه ها

یک: تردید در گذاشتن یا نگذاشتن ِنامه ها

امروز صبح می خواستم این یادداشت ِ رنگ ِ لحظه ها را بگذارم توی وبلاگم که در پی خواهم گذاشت.

اما اول صبح که آمدم توی نت و ای میلیم را باز کردم یک نامه آمده بود از برادرم. که اول صبح تا به حال مشغول پاسخ دادن به آن شدم. نمی دانم تا چه حد درست خواهد بود اگر آن نامه و پاسخش را یا تنها پاسخ اش را بگذارم اینجا. اما به عنوان بخشی از تاریخ من و در نتیجه بخشی از تاریخ ِ این وبلاگ، دلم می خواهد بگذارمش. اگر با خودم به نتیجه منطقی برسم شاید فردا بگذارمش...

دو : رنگ لحظه ها

شش و نیم عصر جمعه است. هنوز کنار مادر هستم. داشتم کاری می کردم و حواسم پی چیز دیگری بود که دیدم مادرم "در قند هندوانه" را برداشته و با مداد ِ مشق نویسی اش دارد در بعضی از صفحات، زیر بعضی از خطوط را بصورت اتفاقی خط می کشد. دارم فکر می کنم حالا آن صفحه ها عزیز ترند...

و دارم فکر می کنم امروز اینجا چه آرامش ِ شیرینی داشتم. خود ِ حضور مادر مثل شناور بودن میان سیالی گرم و لذت بخش است. مثل یک خواب ِ آرامش بخش که نخواهی لحظه ی بیداری برسد.

بعد ازنهار، من و مادر دست ِ هم را گرفتیم و رفتیم توی تخت مادر کنار هم خوابمان برد. و این خاطره ها ارزش ِ ثبت شدن دارند که هزار بار خوانده شوند و هزار بار تصور شوند و توی ذهن آدم گرمای آغوش را زنده کنند و توی ذهن آدم پرده ی اتاق را کنار بزنند و آفتاب بتابانند و دارم فکر میکنم چه خوب که ذهن آدم این همه قابلیت های بزرگ دارد که می تواند در آن واحد آدم را چند جا ببرد...

مثلن من امروز هم خانه ی مادر بودم هم خانه ی خودمان. هم کنار نوین و حمید بودم هم کنار مادر. و ذهن آدم به راحتی از پس این مسافت ها بر می آید. همچنانکه علاوه بر همه این ها توی "ایدت" هم بودم و تازه مادرم را هم با خودم برده بودم حوالی کلبه ی پائولین و جای پایش پشت ِ در ِ کلبه مانده...

توی این فکر ها منتظر حمید هستم که بیاید و منتظر سارا خانم هستم که بیاید و چای دم کرده ام و پشت ِ پنجره، کاج ها و چنار ها همه در تاریکی فرو رفته اند و به جای آنها حالا تصویر ِ چراغ توی شیشه افتاده و از راه پله صدای خدا حافظی مهمان های همسایه می آید...

و دارم به شقایق و کامنتش فکر می کنم که گفته بود اینجا وحشتناک شده از بس که آرامش ندارد. و دلم می خواهد بهش بگویم که آرامش همه جا هست. فقط ما گاهی ندیده اش می گیریم. و روز ها اینچنین رنگارنگند مثل خود زندگی که هر ثانیه رنگ و طعم و بوی دیگری دارد. و ما تنها باید حواسمان به رنگ ِ لحظه ها باشد...

شش و پنجاه دقیقه عصر جمعه

+ کتا ; ٢:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱٩
comment نظرات ()

جمعه

 

من در آشپزخانه‌ی مادر نشسته‌ام پشت میز، رو به پنجره‌ی پر از کاج و پر از شاخه‌های لخت چنار‌های زمستانی. با گوش چپم حرفهای نوین را گوش می‌کنم از گوشی ِ تلفن که دارد پست آخر شراگیم را برایم می‌خواند. خواه ناخواه می‌خندم و به مادرم نگاه می کنم که روبه‌روی من نشسته و به خنده‌ی من نگاه می‌کند و خواه ناخواه لبخند می‌زند...

 

+ کتا ; ۱:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱۸
comment نظرات ()

لبخند

 یک

ساعت یازده و نیم صبح پنجشنبه است. بدون اینکه بدانم چه می خواهم بنویسم دارم می نویسم. ابر ها دوباره آمده اند. این یعنی شاید باز هم برف ببارد ؟ ...

.

دو

حمید دیشب خوشحال برگشت. وکیل حسابی امیدوارش کرده. برگه ی داوری را که دیده گفته :" این که اصلن داوری نیست! ... رسمیتی ندارد،... تا هر وقت بخواهی می شود بهش اعتراض کرد."

داور هم  که انگار تازه دارد متوجه می شود قضیه از آنچه فکر می کرده جدی تر است، بهش گفته :" هر حرفی داری بنویس بیاور رسیدگی می کنیم." کلی انرژی گرفته. وکیل بعد از اینکه قرارداد و مدارک و حکم داوری را مطالعه کرده، بهش گفته موارد را ریز به ریز بنویس و بده داور. اگر تجدید نظرش درست بود که چه بهتر. اگر نه آنوقت با هم قانونی پی گیری می کنیم. وکیل گفته غیر ممکن است در این پرونده قاضی حکم را به ضرر شما بدهد. قضاوت که شوخی نیست. گفته داور ِ شما داوری نکرده. چون فامیل بوده و روی احترامی که برای بزرگ ترها قائل بوده خواسته کدخدا منشانه قضیه را حل کند.

 از دیشب تا وقت ِ خواب و از صبح از موقعی که بیدار شده ایم، همینطور یکی در میان برای من حرف های داور و حرف های وکیل را باشوق تکرار می کند. و بعدش می گوید : " خیالم راحت شد"... من هم در تائید ِ شنیده ها سر تکان می دهم و بهش لبخند می زنم!

+ کتا ; ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱٧
comment نظرات ()

توی کدام جیب

امروز اول می رود پیش داور که ببیند حکمش جای "اعتراض" دارد یا نه. با کمی استرس زنگ زد و داور گفت:" بیا ببینم چه  مشکلی هست." کاغذی را که امضا کرده را هم باید بگیرد ببیند آیا توی آن نوشته شده بوده که طرفین با امضای این ورقه مثلن دیگر حق" اعتراض" ندارند یا نه. که عصر به وکیلی که قرار است راهنمایی اش کند بگوید که آیا می توانند "اعتراض" بدهند به رای ، یا تنها می توانند در خواست ِ" اصلاح" بدهند ؟ چون وکیل گفته حتی اگر حق اعتراض نداشته باشی باز هم می شود در خواست ِ "اصلاح" داد . و ما نمی دانستیم که دو کلمه می توانند این قدر با هم فرق داشته باشند!

شب لابد می آید برای من تعریف می کند. شاید هم زودتر. مثلن از پیش ِ داور که برگردد شرکت به من زنگ بزند بگوید چه شد. و دارم فکر می کنم که آدمی به امید زنده است. و حمید می گوید:" اگر نسبت به این داوری سکوت کنم احساس پَپه بودن بهم دست می دهد که هیچ خوب نیست!" و می گوید:" آدم باید کاری را که از دستش بر می آید بکند. تلاشش را بکند. بعد اگر نشد، خودش را مقصر نمی داند." و می گوید:" ما اگر همین قدر هم حاضر نباشیم از حقمان دفاع کنیم که پس هر بلایی سرمان بیاید حقمان است..."

 و من دارم فکر می کنم چه خوب است امید داشتن. و دارم فکر می کنم من تا کجا ی زندگی امیدم را در دست داشتم و حالا کجا جا گذاشته امش؟ یا توی کدام جیب ِ کدام لباس کهنه ام جامانده؟... باید همه سوراخ سنبه های زندگی ام را دنبال امید زیر و رو کنم... حتمن یک جایی هست...

+ کتا ; ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱٦
comment نظرات ()

مقصد ؟ ...

 

هیچ کار نمی کنم. انگار دارم به زندگی می گویم : "نه!"

توی شرکت، توی خانه، کار های ساده ای، کار های سختی، ... همه مانده اند منتظر من. من اما به همه پشت کرده ام. چه می شود؟ یک روز دیر تر. یا اینکه اصلن به درک! پرشتاب افتاده ام توی جاده ای که مقصدش بی تفاوتی ست. کسی به دنیا آمد، کسی از دنیا رفت. این ها همه را می گویم خب! به سلامتی! ...

 

 دو:

 

مخاطب درونی پیله کرده که :" مگه چی شده؟ " بهش می گویم : "تو نمی دونی چی شده ؟ " میگوید :" چیزی نشده! همونی که بوده هست! "

من دلم می خواهد مرا فریز کنند هر وقت این ماجرا تمام شد یخم را آب کنند. به حمید هم گفتم. دلم می خواهد بروم تو کما و بعدش که تمام شد از کما بیایم بیرون. حمید خندید گفت :" زرنگی؟! " در حالیکه این موضوع خنده دار نبود.

بهش گفتم فرض کن یک سال دیگر بیشتر زنده نباشم. دلم نمی خواهد این یکسال توی این ماجرا بگذرد. ارزشش را ندارد. چیزی نگفت. اما می دانم که تاثیری هم رویش نمی گذارد. میخواهد برود پیش وکیل. ماجرای ساختمان و خورده شدن حقمان را دنبال کند. به رای صادره از طرف داور ماجرا اعتراض دارد  و باید ظرف بیست روز اعتراضش را به طور رسمی اعلام کند...

من فکر می کنم این کار ها کش دادن ماجراست.  امید زیادی ندارم.  کار روی هوا معلق می ماند. کسی نمی تواند با وجود اختلافات حل نشده ای که بین شرکا مانده سند بگیرد. روابط از این که هست دیگر ممکن نیست خرابتر شود اما کار هم بلاتکلیف خواهد ماند .... 

این ها به اضافه ی بیماری مادرم به اضافه ی  بیماری خواهرم به اضافه ی کش و اکش هایی که سر ارث با برادرم داریم و سرکوب کردن ِ انتظار های بر آورده نشده ای که از زمان تمام شدن این ساختمان داشتیم ، برای افسرده بودن من کافی نیست؟

مخاطب درونی سعی دارد توجه مرا به سلامت نسبی خود و خانواده ی کوچکم جلب کند. من لبخند می زنم و می گویم : دلم می خواهد مرا فریز کنند...

 

+ کتا ; ٩:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱٥
comment نظرات ()

کلاس پیانو

یک:

- پس برای هفته بعد باید گام "سل مینور" کار کنی با سه آرپژ.

من یادداشت می کنم. چون دفتر چه یادداشتش را فراموش کرده بیاورد.

دو:

الان دارد چرنی می نوازد؟ ... شماره تمرینتش را حواسم باشد یادداشت کنم. میان آهنگ ها انگار خوابم می برد! فواصل میان آهنگ ها توی ذهن من سکوت است.

معلم گفت: شماره 3 را برای هفته بعد کار کن!

من یادداشت می کنم "شماره سه" و با خودم فکر می کنم اینکه اصلن چرنی نبود! هانون بود!!

معلم پیانو امروز سخت سرماخورده و یک دست به دستمال دارد و صدایش سخت سرماخورده است. و حالا او هم با دست ِ سرماخورده اش کنار نوین نشسته و دارد بر کلاویه ها می نوازد. نگران سرما خوردن ِ دیگران نیست.

سه:

نمی دانم این کتاب الان چرنی 299 تمرین 16 است یا نه؟ باید آخرش که کتاب را می بندد حواسم را جمع کنم ببینم چه کتابی بود! گفتم که ! : امروز دفتر چه یادداشتش را نیاورده. این تمرین انگار سخت هم هست. هم نوازی شان هماهنگ نیست.

و یادم باشد ببینم بهمن چند جمعه دارد و نمی دانم تقویمم کجا هست اصلن.

معلم می گوید: مترونوم را بگذار روی شصت اگر تند بود بیا روی پنجاه. حالا گفت بگذار روی چهل و باز هم نشد که 9 تا نت را با هر ضربه بنوازد. قرار شد هشتاد را برساند به صد و بیست و بعد که رسید، بگذارد روی چهل. سیاه ِ نقطه دار را با چهل بزند که چنگش در بیاید صد و بیست.

چهار :

کتاب بعدی باخ است؟

این هفته نرفتم بانک برای کلاس پول بگیرم و حالا کمی خجالت می کشم.

معلم می گوید: روی استکاتو ها مثل اینکه دستت را گذاشته ای روی نوک سوزن، باید انگشتت را یکهو بکشی بالا.

حالا دو نفری هم نوازی می کنند و روی این آهنگ هر دو هماهنگ هم هستند. یک صفحه روی هوا به سرعت برق ورق خورد. معلم بشکن زد! قطعه ی هیجان انگیزیست. فراز و فرود زیبایی دارد. یادم باشد از نوین بخواهم یک اجرایش را پیدا کند که اینجا لینک بدهم شما هم بشنوید.

دارم فکر میکنم خوب شد نوین را من آوردم کلاس. سکوت ِ خانه داشت خفه ام می کرد. با همه ی ارادتی که به سکوت دارم اما گاهی سخت بغض می شود و جایی توی سینه می ماند.

چقدر این آهنگ زیباست. بخصوص وقتی دو تا نوازنده دارند باهم می زنند. و چه حیف که تمام شد.

معلم کتاب را برداشت و دارد ورق می زند. و دنبال این می گردد که چه قطعه ای را انتخاب کند. گفت شماره 9 را آهسته و آرام شروع کند. ورق زدند و دیدند قسمت اولش  شش صفحه است. قرار شد سونات ِ شماره 9 ! من حواسم کجاست؟ این که انوانسیون ِ باخ نبود، سونات ِ هایدن بود!! حواسم کجا پرت شد؟ شاید همانجا که درفکر سکوت بودم؟...

پنج :

حالا مندلسون است. این را دیگر مطمئنم. شروع کرد به نواختن و معلم گفت : آکورد هایش قلنبه بود! قرار شد نرم تر بزند. این معلم تشبیه های جالبی بکار می برد! یک آکورد ِ پنج نته اولش هست که باید هر 5 نت کاملن با هم هم زمان نواخته شود. چند بار دقیقن همزمان نشد. تکرار شد تا بالاخره شد.

حالا معلم دارد نت را همراه ِ نوازندگی نوین با آواز می خواند. :" فا دو می ر..دو سی " ... قطعه تمام شد. معلم می گوید :"خوب می زنی اما از ته جگرت اجرا نمی کنی!"

خودش آمد نشست پشت پیانو و نوین ایستاده کنارش. معلم سعی دارد با نهایت ِ احساس قطعه را بنوازد که بتواند حس ِ ته ِ جگرش را بلکه به شاگرد منتقل کند!

آهنگ ِ سنگین و همراه با آکورد های کشداری ست. که سبب ایجاد خمیازه می شود  در من. و حالا تمام شد.

می گوید سعی کردم جاهایی که می رم بالا خیلی با ریتم نیام پایین.  و یک تکه را دوباره می نوازد.

فکر کنم این پست برای خواننده خسته کننده باشد بخصوص اگر آهنگ ها را هم نشنود! ولی خب من اصرار داشتم که بنویسم چون همانطور که گفتم دفتر چه یادداتش را فراموش کرده بود بیاورد و در آخر معلم می گوید : "پس این قطعه را هفته آینده با اجرای جگر سوز بشنویم"!

+

برگشتنی، کنار نوازنده ی جوان توی ماشین زیر باران ِ تندی که می بارید، صدای نورا جونز بود و یاد سپیده و بازی نور های خیابان از پشت حرکت برف پاک کن ها توی شیشه ی خیس...

+ کتا ; ٢:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱٤
comment نظرات ()

یک جارو برقی خیلی قوی !

گاهی مبهوت می مانم که با چه نیرویی این نفس های سنگین را بالا می کشم؟...

اندوهگینم. دلیلش برایم مبهم است. اندوه، امشب مثل یک گرداب میان دریای سیاهِ شب می ماند که مرا به سوی خود می کشد و من با تلاش سعی می کنم شنا کنان از آن دور شوم اما این تلاش بی حاصل است. درست مانند حالت گرداب است آنچه حجم نفس هایم را در خود می مکد. یا مثل اینکه یک جارو برقی خیلی قوی ته ته ریه هایم باشد که قدرت مکش اش بیشتر از قدرت نفس کشیدن من باشد...

 

+ کتا ; ٩:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱۳
comment نظرات ()

می‌گویی نه ؟!

 

 

باور ِ

عبور را

از کوچه بپرس ...

 

 

+ کتا ; ٢:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱۳
comment نظرات ()

در آیینه ...

یک :

امروز حرفی برای گفتن ندارم یا شاید هم خودم را سانسور می کنم ؟ نمی دانم!

 این سکوت مانند این است که  انگار سعی می کنم توی آیینه لبخند بزنم. در حالیکه یک قدم آن سو تر اگر بطور اتفاقی بازتاب چهره ی خودم را توی شیشه ای ببینم خودم را نشناسم از نشستن خطی عمیق در میان دو ابرو... و گوش های مخاطب آیینه است...

 دو :

و زندگی گاه یعنی تنها طعم یکی از این دارک چاکلت های لینت...

 

+ کتا ; ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱۳
comment نظرات ()

خاطره های ساده و معمولی

 

من بدون اینکه خودم بدانم یک عالمه غذا پخته بودم! عجیب به نظر می رسد. اما هیچ فکر نمی کردم این همه غذا اضافه بیاید. مقدار زیادی هم دادیم به محمد آقا برد مقداری هم دادیم برای مادر و پرستار. مقداری هم دادیم برای شوهر عمه ام که نیامده بود. و گمان کنم تا یک ماه بعد هم خودمان هنوز داشته باشیم خورش کرفس بخوریم!

مدت زیادی بود که این جمع را بدون مناسبت های غمناک ندیده بودم. و دارم فکر می کنم آدم تا جوان تر است قدر همین خاطره های ساده و معمولی را نمی داند. روز خوبی بود.

پی نوشت بسیار خیلی مهم :

نشانی وبلاگ نوین تغییر کرده. از همه ی دوستان آشنایان عزیزی که بهش لینک داده اند یا توی ریدرشان واردش کرده اند یا اینکه با نشانی قبلی سراغی ازش می گرفتند خواهش می شود زحمت کشیده نشانی را اصلاح فرمایند

 

 

+ کتا ; ٢:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱٢
comment نظرات ()

کمی فکر

یازده و نیم صبح پنجشنبه

باید اعتراف کنم که من تا به حال به تنهایی زبان گوساله نپخته ام. یکبار که شانزده سال پیش بود شبنم پیشم بود و زحمت تمیز کردن زبان را او کشید. من فقط یادم هست که یک غده هایی آخر زبان بود که آنها را می برید.

بعدش یکی دو بار زبان را بصورت پخته از بیرون خریدم و من فقط سسش را درست می کردم.

حالا نمی دانم چه مرضی بود که دلم خواست زبان بپزم.

از عمه ام پرسیدم چطور زبانی بخرم؟ عمه ام گفت زبانی که بیشتر از یک و نیم کیلو نباشد و رنگش هم سفید باشد.

بعد رفتیم هر چه گشتیم این اطراف جایی زبان نداشتند. به همین قصابی که گوشت را سفارش داده بودم گفتم زبان هم می آورید؟ گوشی را برداشت زنگ زد جایی و با لحن قصاب مآبانه اش گفت : " رضا ! زبون داری؟"  بعد لبخندی زد و گفت : " الان مشتری اینجاس نمی تونم جوابتو بدم باشه بعد!" بعد باز مکثی کرد و رو به من کرد و گفت :" چن تا؟!" من هم گفتم :" یدونه لطفن متوسط! بیشتر از یک و نیم کیلو نباشه..." اما قصاب انگار همون "یدونه" را فقط شنید چون وقتی من داشتم ادامه ی جمله را ادا می کردم، او داشت به رضا می‌گفت که :"ده صبح میاری پس؟"

حالا آن زبان مذکور توی سینک آشپزخانه ی من است و رنگش نه تنها سفید نیست، بلکه کبود است و وزنش هم به نظر بیشتر از یک و نیم کیلو می رسد و من توی خانه ترازو هم ندارم به هر تقدیر و به آن آقای قصاب که این زبان ِ یکی یکدانه را برای من آورده که نمی شد گفت این سفید نیست! ...  و حالا هر چه با نوک انگشت ِ سبابه ی دست ِ راستم با احتیاط ِ بسیار زیر و رویش کردم غده ای هم ندیدم و نمی دانم برای تمیز کردنش چکار باید بکنم.

آمدم توی نت سرچ کردم یک جا گفته:" با نوک کارد روی زبان بکشید و خوب تمیزش کنید و غده های ته زبان را جدا کنید و خرخره را هم جدا کنید. من دیدم غده که ندارد ولی خرخره کدام قسمت است؟ تصویر خرخره سرچ کردم و چیز های وحشتناکی آمد... که صفحه را بستم و آمدم اینجا کمی فکر کنم! ...

+ کتا ; ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱٠
comment نظرات ()

چهارشنبه ساعت چهار و چهل و چهار دقیقه

 

بسیاری از کارها انجام شد. حالا فقط مانده خرید برای پختن ِ غذا. خریدها را هم عصر امروز انجام می‌دهم و فردا هم از صبح تا شب غذا می‌پزم. فقط یادم باشد فردا بجز آشپزی باید میوه و شیرینی هم بخرم.

 عده‌ی مهمان‌ها با خودمان هم رسید به بیست نفر. الان خانه خیلی تمیز است. آنقدر که به عمر خودش ندیده بود این همه تمیزی را! یک پرده‌ی فیروزه‌ای به حمام طرف خودمان و یک پرده ی سفید به سرویس مهمان آویخته. همه جا جارو و گردگیری شده. سرویس ها برق می زنند. شیشه ها و بالکن ها هم تمیز شده.

صبح حمید ماشین را نبرد که من بروم خرید و من هم شال و کلاه کردم و راه افتادم بروم. رسیدم توی پارکینگ در کیفم را باز کردم دیدم سوئیچم نیست. سوئیچ من مانده دست حمید. بعد با دماغ سوخته پیاده راه افتادم رفتم فقط کرفس خریدم و آمدم.

میگم سیدو! جدی من اگه دعوتت کنم تو میای؟...

الان ساعت سه و دوازده دقیقه بعد از ظهر چهارشنبه است. منتظرم نوین از مدرسه بیاید که با هم نهار بخوریم. و همین الان آمد.  

×

در فاصله ای که من و نوین رفتیم نهار خوردیم، مخاطب درونی آمده نشسته این ها که من تا بالای این ضربدر نوشته ام را خوانده. بعد آمده توی آشپزخانه به من می گوید: "اینا چیه ورداشتی نوشتی؟"ابرو بالا می اندازم و  نگاهش می کنم که منظورش را بفهمم. ادامه می دهد:" اینا ارزش نوشتن ندارن. چن بار بهت بگم؟" به او می گویم: " تازه با من آشنا شدی؟ من همیشه همین جور چیزا رو می نویسم. و می روم روی کاناپه کنار حمید می نشینم و توی دلم دارم بهش می گویم : نوشتن برای من مثل اینه که کنار یک دوست نشسته باشم حرف بزنم. امروز مشغولیت ذهنی من همینه. همین مهمونی. نمی تونم چیز دیگه ای بنویسم" مخاطب درونی میگه : " پاشو برو چند خط کتاب بخون!" اجازه نمی ده بگم الان فرصت ندارم. اجازه نمی ده یه کاغذ بردارم و بنویسم که امروز عصر مثلن بادمجان ها و کرفس ها را سرخ کنم. باز "در قند هندوانه " رو داد دستم و دست مرا از جلوی تلویزیونی که حمید دارد توی آن فوتبال ایران و تایلند را نگاه می کند کشید و آورد توی اتاق.  ولی من الان حوصله کتاب خواندن ندارم. این چه روزگاریست؟!

+ کتا ; ٤:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٩
comment نظرات ()

مثل دفتر خاطرات!

سه شنبه هم تمام شد. روز خوبی بود و من الان که ساعت یک ربع به هشت شب است. به گونه ای نرم خسته ام.

صبح تا ظهر با حمید رفتیم دنبال خرید هایی که به خانه مربوط می شد. یک جوری هر دو انگار دل هایمان را به دریا زده بودیم. سعی می کردیم ولخرجی نکنیم اما لحظه ی انتخاب که می رسید ازران خریدن را فراموش می کردیم.

بعد از پرده ی حمام ها رفتیم دنبال خرید منقل و مخلفاتش برای توی شومینه.  خب باید یک چیزی می خریدیم که به خانه مان بیاید. پنجشنبه قرار است برای نصبش بیایند. بعد رفتیم یک آیینه ی شصت و پنج در صد و نود سانت که دور تا دورش تراش خورده است هم برای ورودی گرفتیم و آمدند نصب کردند. بعد رفتیم قابلمه هایی که کم داشتیم را خریدیم. بعد یک پرس جوجه کباب خریدیم و دو نفری خوردیم و او برای کار هایی باید می رفت شرکت که رفت و من روحیه ی ورزشکاری ام گل کرد و رفتم استخر و بیست تا طول را یک نفس شناکردم و خسته شدم. بعد ساعت داشت نزدیک شش می شد و باید نوین را از کلاس روبوکاپ می آوردیم که با کله ی خیس دویدیم آوردیم. بهش آب و دانه دادیم و کمی نوازشش کردیم و حالا گشت کوچک و عجولانه ای در وبلاگستان زده ایم ... من چرا دارم همه ی فعل ها را جمع بکار می برم؟ از یک وقتی به بعد باید خودم را تنها فرض می کردم! بعد از این گشت الان که ساعت دارد هشت می شود باید بروم برای مادر ماست و پنیر و قرص پیراستام بخرم...

دلم می خواهد از مانیا بپرسم آخرش چی درست کرده اما الان فرصت ندارم بروم وبلاگش. این را اینجا نوشتم که یادم باشد بروم بپرسم.

به همین سادگی به همین خوشمزگی !

+ کتا ; ٧:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۸
comment نظرات ()

شاید چهار هم داشته باشد این دوشنبه

یک:

در صفی طولانی پشت سر امیر

دوازده و نیم ظهر دوشنبه است. امیر* اینجاست. دارد برای پردهء سرویس ِ مهمان میله نصب می کند. شیر ِ آشپزخانه را هم با شیر طبقه پایین عوض کرد!


من کار هایی دارم اما نمی دانم چه چیز اینهمه باعث تاخیرم در به انجام رساندن آنها می شود؟ چرا تنبلی می کنم؟ الان کار ماشین لباسشویی تمام شده و باید بروم خالی اش کنم. رخت های روی بند را هم پیش از آن باید جمع می کردم. یک سس سبزیجات برای ماکارونی درست کنم. نمی دانم چند روز از موقعی که گوشت خریدم گذشته؟ فقط یک بسته دیگر گوشت داریم. به علاوه ی گردن و بال مرغ که یک وعده سوپ شود.


منتظرم کار امیر تمام شود بعدش من بروم دستشویی! بعدش رخت ها را جمع کنم و رخت های شسته را پهن کنم. بعدش غذا را رو به راه کنم تا ساعت سه که نوین می آید. و به این ترتیب تمام کار ها در صفی طولانی پشت سر امیر ایستاده اند!


دارم فکر می کنم روحیه ی آدم هم موجود قابل ترحمی ست! به تلنگری از دست می رود. و بعد باید هزار تدبیر اندیشید و هزار دلقک بازی برایش در آورد که سر جای خودش بیاید. الان مثلن این پرده ها که به حمام ها آویخته شود و آن آیینه قدی که بر دیوار کنار ورودی نصب شود، شاید توی روحیه ی آسیب دیده ی ما کمی موثر واقع شود. تازه شاید! شاید هم نه. کسی چه می داند...

* امیر در حال حاضر نگهبان ساختمان ماست ولی شغل اصلی اش آهنگری ست

دو :

در ادامه ...

چرا پیش تر "در قند هندوانه " را شروع نکرده بودم؟! که حالا میان این همه کار و درست هنگامی که این صف طولانی پیش رفته و نوبت به نفر بعدی رسیده قند هندوانه  مرا دنبال خود بکشد؟... امیر رفت. و بعد طبق برنامه من رفتم دستشویی و اشکال اینجا بود که بعدش یک نیرویی  "در قند هندوانه " را داد دستم و حالا ساعت دو و ده دقیقه بعد از ظهر است.

سه :

یک نوع سس خوشمزه ی بدون گوشت برای ماکارونی!

ساعت چهار و چهار دقیقه است و من و نوین نهار خورده ایم و او با شلوار مدرسه دراز کشیده اینجا روی تخت خودش به پهلوی راست و دست راستش زیر بالشش است و موهایش رفته رو به بالا و دو تا پاهایش خیلی مودبانه جفت به هم هستند و از زانو کمی خمیده.


اما من نیامده بودم اینجا که نحوه ی خوابیدن نوین را توصیف کنم. آمده بودم بنویسم که یک نوع سس خوشمزه ی بدون گوشت ابداع کردم برای ماکارونی که  دستور ساختش بدین ترتیب بود:


ابتدا یک عدد پیاز را خرد ِ ریز ریز می کنیم و در تابه کمی تفت می دهیم.
سپس روی دو عدد گوجه فرنگی آب جوش می ریزیم که پوستش قلفتی ور بیاید. بعد آن گوجه ها را به نحوی مثل رنده کردن یا توی مخلوط کن ریختن خوب له می کنیم و حاصل را توی پیاز داغ ریخته هم می زنیم. در همین هنگام می رویم یک عدد فلفل سبز را هم خرد ِ ریز ریز یا رنده یا توسط مخلوط کن له می کنیم که به چیزی شبیه آب طالبی تبدیل شود. و آنرا هم درون همان تابه که پیاز و گوجه تویش هست می ریزیم. و هم می زنیم. کمی باید بپزد که وقتی می چشیم، حالت خام نداشته باشد. دو قاشق رب گوجه و کمی گرد لیمو فلفلی و کمی آویشن و نمک هم اضافه می کنیم و هر سبزیجات دیگری که دوست داشتیم. مثلن من ذرت هم ریختم. می شد هویج خرد شده هم ریخت که من نریختم. بعد درش را می بندیم و می گذاریم حدود یک ربع بپزد و کمی غلیظ شود.
و بعد  با ماکارونی ها مخلوطش می کنیم و رویش هم چند تا تکه کره ی نازک می گذاریم تا آب شود.
.
الان نصف رخت ها از روی بند جمع شده و نصفش جمع نشده هنوز...

+ کتا ; ٧:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٧
comment نظرات ()

فکر

من و مخاطب درونی هنوز با هم حرف نمی زنیم.

فکر کنم عصر باید بروم خرید که مقدمات میهمانی ِ روز جمعه را فراهم کنم. اما از صبح نشسته بودم به مرتب کردن آرشیو وبلاگ و حالا رسیده ام تا آخر مهر هشتاد و شش و این تکه هم سخت بود برایم چون مرا برد به روز های مرگ پدر ...

برای حمام ها باید پرده بخرم. الان پنج ماه است که در این خانه هستیم و هنوز حمام ها پرده ندارند. خب کمی تا حدودی بد است. دلم می خواست یک جا هم نزدیک ورودی یک آیینه قدی می زدم به دیوار که هنوز نشده. شیر آب آشپزخانه هم فشار آبش کم شده که باید درست شود. احتمالن یک چیزی توی لوله اش گیر کرده که باید باز شود ...  امروز چند شنبه است؟ یکشنبه. فرصت کم نیست. اگر من توی آرشیو وبلاگ خوابم نبَرد و روز، مرا میان رخوتش جا نگذارد. می رسم به کار ها.

 یادم باشد یکی دو تا قابلمه و ماهی تابه ی بزرگ تر هم بخرم که برای آشپزی در ابعاد بزرگ لازم می شود. یادم باشد اتاق ها را هم باید خیلی تمیز و مرتب کنم چون میهمان هایی که برای دیدن خانه ی نو می آیند همیشه عادت دارند تمام سوراخ های خانه را نگاه کنند. یادم باشد بالکن طرف آشپزخانه را هم تمیز کنم و آشغال هایی که آنجا جمع شده را بریزم دور. یادم باشد هشتاد هزار تومان برای کلاس های زبان و پیانو از بانک پول بگیرم. یادم باشد صد و سی هزار تومان پولِ آبونمان ای دی اس ال را هم باید تا قبل از نوزدهم بریزم به بانک. یادم باشد دویست هزار تومان هم بدهی برای شارژ خانه ی مادر را بگیرم بدهم به همسایه شان. یادم باشد کتاب آشپزی را از خانه مادر بیاورم اینجا. یادم باشد این وسط چک اجاره ی خواهر زاده ام را هم بگذارم توی حسابش!

+ کتا ; ٢:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٦
comment نظرات ()

آوای فراموش شده‌

امروز توی دالان های تو در توی سکوت هی رفت و آمد کرده ام. خواسته ام بنویسم، کلماتم عجیب شده اند. خواسته ام راه بروم، دیده ام که نشسته ام! و حرف ها همه توی مه سکوت گم شده اند... یک تکه از زیر انگشت هایم اینطور در آمده:

این کلمه ها که امروز ریخته میان دست و پای من حرف نیست. "هیچ"ی ست که نمی دانم از دستش چطور خلاص شوم...

بی‌حوصله‌. کم‌رنگ‌. خاموش‌. خالی‌. گویی پایانی در کار نباشد و مانده در سکوتِ نقطه‌ی پایان‌.

عطری یا پروازی محو شده پشت غبار تاریخ...گلبرگ‌های ریخته‌ی گلی بوده ای انگار در نقطه ای از زمان یا آوای فراموش شده‌ی پرنده‌ای.

برای به یاد آوردنِ شادمانی، جهان را زیر و رو کرده‌ام. یک بغض ِ بزرگ یافته ام به جایش کوک ِ کوک! حالا بر صحنه‌ی زندگی میانِ جمعی از تماشاگران منتظرم بنوازمش

سکوت، شکستنی‌ست.چرا که نه؟... اگر چه با بغض!  راه، رفتنی‌ست. چرا که نه؟... اگر چه بی پا!  فریاد کشیدنی‌ست اگرچه بی حنجره. و پایان ِ کسی تا به حال پایان ِ زمان نبوده است...

 

                    عطری یا پروازی؛

                   محو پشت غبار تاریخ...

                   گلبرگ‌های ریخته‌ی گلی بوده ای انگار

                    در نقطه ای از زمان

                    یا آوای فراموش شده‌ی

                    پرنده‌ای...

+ کتا ; ٢:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٥
comment نظرات ()

برف می بارد...

پنجشنبه - یادداشتی از خانه مادر

٩ و چهل دقیقه سارا خانم از در رفت بیرون و برای خودش ساعت خروج زد. من ٩ و پانزده دقیقه اینجا بودم و سارا خانم پای تلفن بود و با گویش ِ غلیظ ِ روستا‌های خراسان داشت صحبت می کرد.

سلام کردم. با حرکت سر پاسخ گفت. بعد سوال کردم :‌" مادر صبحانه خورده اند؟" با سر اشاره کرد که‌ :"نه!"

برای مادر لقمه درست کردم و چای ریختم و داشتم لقمه ها یکی یکی می گذاشتم دهانش و او همچنان داشت با گویش غلیظ روستاهای خراسان با تلفن حرف می‌زد و به احتمال قریب به یقین فکر می‌کرد من صحبت‌هایش را متوجه نمی‌شوم. اما من فهمیدم که یک خواستگار پیدا کرده که مردی‌ست که زن دارد و زنش را اینطور که او می‌گفت هنوز طلاق نداده و یک بچه هم دارد. و فهمیدم که امروز هم که دارد می‌رود مرخصی، برای آن می‌رود که با خواستگار ملاقات کند.

دلم می خواست گوشی را که می‌گذارد، بهش می‌گفتم: " یک وقت این کار را نکنی ها!!" اما او که با من حرفی نزده بود و راهنمای نخواسته بود. پس سکوت کردم. به علاوه اگر من چیزی بگویم شاید خیال کند این حرف را برای این می‌زنم که از کارش راضی هستم و نمی‌خواهم خانه‌ی مادر را ترک کند. اما حقیقت اینست که فکر می‌کنم اینکه الان دارد توی یک خانه‌ی بزرگ و دلباز و مشرف به پارک زندگی می کند و کار فرمایی که بهش امر و نهی کند ندارد و خرج اجاره و آب و برق و خورد و خوراک هم ندارد و ماهی چهارصد و پنجاه هزار تومان هم دستمزد می گیرد برایش موقعیت خوبیست به نسبت اینکه برود همسر یک مردِ زن دار بشود و توی طبقات پایین ِ جامعه، درگیر ِ یک زندگی پر مشکل شود.

بااین شرایط، آینده ی خوبی نمی توانم برایش تصور کنم. فکر میکنم اگر با این شرایط ازدواج کند، احتمال ِ پشیمان شدنش زیاد خواهد بود.

اما من چه کاره ام که بخواهم چیزی بهش بگویم؟!

به مادر سرمشق می دهیم و مادر سعی می کند از روی سرمشق ها بنویسد. گر چه که آنچه که مادر می نویسد در نهایت شبیه سرمشق ها نمی شود اما این کار برای تمرکز و تمرین و تلاش برای هر چه دیر تر از دست دادن مهارت هایی که هنوز دارد مفید است. من جمله های ساده ای سرمشق می دادم. مثل: " ممکن است برف ببارد" یا: "کتایون امروز آمده اینجا"

و از سارا خانم هم خواسته بودم که هر روز چند سرمشق برای مادر بنویسد. داشتم دفترچه ی سرمشق های مادر را ورق می زدم دیدم سارا خانم لا به لای سرمشق ها این سرمشق ها را هم داده:

" زمانه با ما ناسازگار است"

" در رویا هایم زمان متوقف مانده است"

"در واقعیت زمان گذشته است پرشتاب"

"همچون کودکی مبهوت گذشته و آینده را می نگرم"

" آنچه با خود می برم تجربه ای تلخ است برای آینده ای شیرین"

"بطالت و پشت کردن به خود و منتظر نشستن برای آمدنت"

"دلم برای خانواده ای مهربان و گرم تنگ شده است"

"تمام روز های زندگی ام تکراری می باشد خسته شدم از این تکرار"

"باید فراموش کنم که خانواده ای داشته ام. پسرم و دخترم و شوهرم"

"سرنوشت در چنگال تقدیر دریده می شود. کاش می مردم" (!!)

گذشته از اینکه این سرمشق ها برای رونویسی مادر مناسب نیست  وهمه اش تلخ و منفی ست، اگر این جمله ها جمله های خودش باشد من نمی توانم به ماندن تشویقش کنم. نمی توانم توقع داشته باشم که قدر آرامش و امنیت و در آمدی که اینجا دارد را بداند و خودش را عجولانه در امواج دریای سرنوشتی مبهم نیاندازد.

ساعت یاده ی صبح است. پشت پنجره تک و توک دانه های برف دیده می شوند. برای مادر سرمشق نوشتم: " برف می بارد به روی خار و خاراسنگ"

 

 

+ کتا ; ٩:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٤
comment نظرات ()

بدون هماهنگی!

 

یک حس بی تفاوتی مانده برایم بعد از بسته شدن پرونده ساختمان. نمی دانم. چطور توصیفش کنم. مثل گیجی می ماند. انگار بلند می شوم چند قدم راه می روم و تلو تلو می خورم و باز دنبال سوراخ های روز می‌گردم.

پسریکی از دایی های ناتنی ام که از بچگی اش تا به حال که حدود پنجاه سال دارد، در آمریکا زندگی کرده، حالا آمده بقیه عمرش را تهران زندگی کند. یعنی می خواست برود مکزیک ولی پدر و مادرش نگذاشتند و خیلی نگران شدند و رفتند خِر اش را گرفتند آوردندش تهران.

 حالا که برگشته به من تلفن زد که می خواهد عمه اش (مادر من) را ببیند و چون علاوه بر اینکه او می خواهد مادر من را ببیند، پدر و مادرش هم که ما با آنها خیلی رودربایستی داریم، می خواستند خانه‌ی ما را ببینند، این شد که یک نفر از درون من بدون اینکه با من هماهنگ کند به یکباره گوشی را برداشت و دعوتشان کرد که جمعه ی بعد نهار بیایند خانه ما! حالا من توی این بحران اقتصادی که کشور را فرا گرفته همینطور بی‌تفاوت نشسته ام و آن که این دعوت را کرده دارد هی حساب می‌کند که:" سه ی به علاوه ی چهار به علاوه ی دوی به علاوه ی سه چند می‌شود؟ " من محلش نمی گذارم. بعدش هیجان زده می‌پرسد:" پرستار مادر که انشاالله جمعه ی دیگر مرخصی نمی رود.هان؟...گوشی را بردار زنگ بزن بهش بگو جمعه ی دیگر مرخصی نرودیک وقت!!" من باز محلش نمی گذارم. بعد می‌پرسد:" غذا چی می‌خوای درست کنی؟!" این بار بهش چشم غره می‌روم و او هم بعدش ناراحت می‌شود شانه بالا می‌اندازد و می‌گوید:" به من ربطی نداره! " و همینطور که دور می‌شود بد و بیراه می‌گوید و غر می‌زند و آخرین جمله ای که ازش شنیدم این بود که :" اصلن حیف ِ او که می خواهد کمک ِ من کند!!!"

 

راستی! من امروز کشف کردم که در مایکروسافت وردز اگر بخواهیم نیم فاصله در نوشتار بکار ببریم کافی است کنترل +شیف+ عدد2 را به اتفاق هم فشار دهیم! مراد عزیزم نمی‌دانم تو توانسته بودی جوابی برای آن سوال پیدا کنی یا نه هنوز؟! توی محیط پرشین بلاگ با شیفت+اسپیس می‌شود نوشت.

+ کتا ; ۳:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢
comment نظرات ()

تغییر

 

حمید می گوید سال 1984 که در آمریکا  زندگی می کرده، یک پزشک سیاه پوست ِ متمول، در محله ای که منزل برادر حمید هم آنجا بوده، خانه ای خریده بوده و ساکنان آن محل، آن پزشک را تنها به خاطر رنگ پوستش از محله خودشان بیرون کرده بودند. یعنی آنقدر با نفرت او را آزرده بودند که مجبور شده بود از آن خانه به محله ی سیاه پوست ها برگردد.

 دارم  فکر می کنم مگر چند سال پیش بوده؟... و حالا که یک سیاه پوست توی خانه ی سفیدِ رئیس جمهور مسکن گزیده، آن پزشک کاش زنده باشد هنوز...

 

 

+ کتا ; ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱
comment نظرات ()

هزینه تحصیل در دانشگاه جهان!

ساعت ده صبح است. پرونده ی ساختمان بسته شد و سودی که قرار بود به جیب کسانی که سرمایه گذاشتند برود، با نهایت نامردی شرکا سر ریز شد به جیب کسانی که سرمایه ای نگذاشتند و تنها مالک ِ زمین بودند!

در این میان ما بهای شناختمان را پرداختیم. فرض می کنیم این پول ِ از دست رفته را توی یکی از معتبر ترین دانشگاه های دنیا خرج کردیم! و امروز به شناختی رسیدیم که دو- سه سال پیش فرسنگ ها با آن فاصله داشتیم. بند هایی را از دست و پا گسستیم و چشم بندی را از چشم ها برداشتیم که بدون این تجربه شاید تا آخر عمر هم در بندمان نگاه میداشت. خود این احساس رهایی از مبلغی که خرجش کردیم شاید بیشتر هم می ارزد.

صبح این حرف ها را هی با حمید مرور کردیم و وقت خداحافظی گفت :" پس دکترایمان را در جامعه شناسی گرفتیم! ... و در حالی که از در بیرون می رفت ادامه داد : حالا بریم سراغ فوق دکترا! " و خندیدیم و من گفتم دیگر ادامه تحصیل ندهیم!

حالا برای پرداخت بدهی هایمان فکر می کنم شاید در نهایت مجبور شویم یکی از دو واحدمان را بفروشیم. نمی دانم...

ساعت ده و یازده دقیقه صبح است و نوین از مدرسه یکراست می رود کلاس روبوکاپ تا ساعت شش بعد از ظهر و من تا عصر توی خانه تنها هستم. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!

بنگر ز جـــــهان چه طرف بربســتم هیچ،

وز حاصل عمر چیســــت در دستم هیچ،

شمع طـــرب ام ولی چو بنشستم هیچ،

من جام جمم، ولی چو بشکستم هیچ!

+ کتا ; ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱
comment نظرات ()