آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

سوراخ های روز!

از ظهر گذشته. باید فکر نهار باشم اما پیاز هم نداریم.

توی روز دنبال سوراخی می گردم که بشود از آن فرار کرد. مثل خواب، مثل کتاب، مثل اینترنت... ولی این فرار ها همه برگشت دارند : زمان می گذرد و تو را از همان سوراخی که از روز بیرون رفته بودی، دوباره هل می دهند توو! یعد یکهو می بینی : از ظهر گذشته و باید فکر نهار باشی و پیاز هم نداری!!

.

ساعت هفت و نیم شب باز جلسه است. نتایج تا اینجا که خوب نبوده. از این به بعد هم امیدی به تغییرش نیست.

باید با افسردگی ِ حاصل یک جوری کنار آمد. جوری که بشود به سوراخ های روز نگاه کرد بی آنکه فکر فرار به سر آدم بزند...

+ کتا ; ٥:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۳٠
comment نظرات ()

ورزش دهد نیرو به انسان!!

 

صبح امروز یک خانم به نام خانم نون که همسر پسر عمویم می باشد، آمد مرا کشان کشان با خودش برد پیاده روی. من زیاد تمایلی به پیاده روی در شهری با هوایی به این آلودگی را ندارم اما او چون اصرار بر کم کردن وزن دارد کاری به کار آلودگی هوا ندارد و تند و تند راه می رفت و من هم با حالتی شبیه بچه هایی که دنبال مادرشان می دوند سعی می کردم خودم را به او برسانم! این پارکی که مخصوص خانم هاست نزدیک خانه ی ماست و رفتیم آنجا و من هم که نمی خواستم جلوی او کم بیاورم هیچ نگفتم که خسته شدم و دو ساعتی پا به پای او در سر بالایی ها و سر بالایی ها خودم را می دواندم و در ضمن از زمین و زمان هم حرف می زدیم. از حال و روزگارم می پرسید و من هم انگار که کل مطالبی که در مدت این سه سال توی این وبلاگ نوشته ام را بخواهم همه را یکجا برایش تعریف کنم، نفس نفس می زدم و حرف می زدم.

در مدت این سه سال زیاد با هم نزدیک نبودیم. حال هم را می دانستیم اما از راه دور. دیدار هایمان هم در مراسم رسمی بود. مجلس ختمی ، عید نوروزی، دیدار مسافری... نمی دانم چه شد که به این فکر افتاد که بیاید مرا همراه خودش ببرد پیاده روی.

بعد از آن پیاده روی سنگین که برای منی که بعد از کوه رفتن های چند ماه پیش دیگر تحرکی نداشتم کمی تا حدودی خسته کننده بود، سرکوچه که داشت خداحافظی می کرد من یک تعارف شاه عبدالعظیمی زدم که:" حالا بیا با هم بریم استخر!" و او هم این پیشنهاد را روی هوا زد و در نتیجه بعدش هم یک ساعتی رفتیم استخر و من دیگر آخرش از فرط خستگی نزدیک بود توی آب خوابم ببرد! و لی او همچنان سرحال و کوشا تازه از آب که در آمده بود نرمش می کرد!! بعدش هم آمد خانه ی ما به صرف چای و شیرینی و میوه و چه دردسرتان بدهم که الان که بدرقه اش کردم ساعت دو و نیم بعد از ظهر است .

چه آدم انرژیک و پر شوری ست! حالا می خواهد برنامه ی دوره و مسافرت و میهمانی ترتیب بدهد برایم! من ِ آرام، من ِ مردم گریز، من ِ سر توی لاک ِ خود را به چه کار ها که بتواند وا دارد را خدا داند!

از طرفی انرژی نهان ِ من آنقدر ها نیست که بتوانم پا به پایش بدوم. از طرفی هم چون او هم مثل من یک خواهر دوست داشتنی اش را همین چند سال پیش از دست داده و فکر می کنم احساس تنهایی ای دارد که به من پناه آورده تا کمی این جای خالی را راحت تر بتواند تحمل کند، نمی خواهم بهش جواب رد بدهم. حالا ببینیم بار بعد چه تماسی خواهد گرفت و چه قراری خواهد گذاشت! خدا به خیر کند!!

دو:

دیروز عصر رفتم پیش مادر. یک سری چیز ها کم داشتند که برایشان خریدم. برنج و نان و روغن و ماست و شکر. حال مادرم بد نبود. اصلن آدم که ظاهرش را می بیند باور نمی کند که این خانم به این خوش صورتی و مرتبی با لبخند همیشگی اش دیگر فرزندانش را هم به یاد ندارد. من می نشینم کنارش . دستش را در دست می گیرم و نوازش می کنم. او هم دست مرا نوازش می کند. البته دست هر کسی را که بگیرد نوازش می کند. می بوسمش و دیشب دلم خواست خیال کنم همان مادر چند سال پیش است. حرف هایم را می شنود. با او حرف زدم. مثل سال های پیش. و توی دلم از قول او به خودم جواب می دادم. سوال های ساده و کوتاهش را تصور می کردم و باز پاسخ می دادم...

الان دارم فکر می کنم هر روز هم که ببینمش باز هم دلم برایش تنگ می شود...

+ کتا ; ٢:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٢٩
comment نظرات ()

چه بادبادک ها!

یک: احساس گم شدن

من اگر خودم بودم باید الان چیز دیگری می نوشتم اینجا... اما من گاهی خودم نمی شوم و در نتیجه آن چیز دیگر هم هیچوقت فرصت به دنیا آمدن پیدا نمی کند.

دو: از گذشته

همینطور که داشتم آرشیو وبلاگ را مرتب می کردم رسیدم به این پست.

و این تکه :  "می گوید جراح ها بخشی از مغز که مربوط به هوشیاری آدم است را تخلیه کرده اند. و حالا اگر همه چیز خوب پیش برود او دیگر هرگز از کما بیرون نخواهد آمد و بقیه ی عمرش را اینگونه گیاهی خواهد گذراند. "

این را یک پزشک که فوق تخصص نورورادیولوژی دارد از شیکاگو، بعد از دیدن دقیق تصاویر اسکن مغز گفته بود که برادر زن بیمار بود. و دارم فکر می کنم چقدر بی حساب و کتاب اند این اظهار نظر ها! و یادم می آید با چه قاطعیتی گفته بود :" جراح ها بخشی از مغز که مربوط به هوشیاری آدم است را تخلیه کرده اند" و به یاد می آورم آن سال ، دکتر قاف بعد از انتقال به خانه به هوش آمد. ما را دید. سلام گفت. خندید. یکی دو ماه بعد لیوان آب میوه را خودش با یک دست می گرفت و می خورد. و تا آخر پاییز هم زنده ماند و اگر در اثر بی توجهی پرستارانش دچار عفونت پا نمی شد، و دیر رسیدن به آن عفونت از پا درش نمی آورد، چه بسا بیشتر هم زنده می ماند...

سه: از حال

امتحان های ترم اول نوین تمام شد. امروز بعد از سه هفته دوباره روال عادی مدرسه رفتنش شروع شد.

دلم می خواهد باز هم حرف بزنم اما نمی دانم چرا احساس می کنم حرف هایی که توی سرم هستند ارزش گفته شدن ندارند.

چی هستند آن حرف ها؟... این را مخاطب درونی می پرسد و می گوید " خب بگو دیگه! " هی می گویم هیچی!  اما او امیدوار است یک حرف حساب توی کله ی من پیدا کند! باورش نمی شود این سکوتی که توی سرم پیچیده واقعی ست!

سه ی یک : سیال ذهن

توی تنهای خودم نفس های عمیق طولانی می کشم. امروز ساعت پنج و نیم قرار است به ما یک عدد نهایی بدهند. میان روز های دی ماهی، یک روز آفتابی  است. دلم برای مادر تنگ شده.

و:

من از وقت های تنهایی ام

چه بادبادک ها درست می کنم

رها در آسمان

با نخی به دست باد

 

 

+ کتا ; ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٢۸
comment نظرات ()

 

 

               من از وقت های تنهایی ام

               چه بادبادک ها درست می کنم

               رها در آسمان

               با نخی به دست باد

              ...

+ کتا ; ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٢۸
comment نظرات ()

نتیجه ی آن جلسه

 

871025

صبح ِ چهارشنبه، توی ماشین، صندلی عقب- ساعت ده و نیم

دارم  فکر میکنم که روز ها چقدر با هم فرق می کنند. دیروز، همین جا، همین وقت، چقدر احساس من با امروز همین جا، همین وقت فرق می کرد.

نتیجه ی آن جلسه خوب نبود. حمید افسرده است و این افسردگی تا اعماق ِ خاکی که درخت هایمان در آن ریشه دوانیده اند هم گویی نفوذ کرده.

روی یک نکته ی مهم توافق حاصل نشده که تاثیر زیادی بر نتیجه ی کار گذاشته. علت هم این بوده که روز ِ اول که قرار بر تخریب خانه ی موروثی و ساختن این عمارت نو بوده، کسی فکر نمی کرده که این همه مشکل پیش خواهد آمد و در نتیجه هیچکدام به متن قرار داد توجه کافی نکرده اند.

تاریخ ِ امضای قرارداد، یک سال قبل از اخذ ِ جواز و در نتیجه شروع کار است و حالا آن شرکایی که در سرمایه گذاری بجز زمین سهیم نبودند، دارند از تاریخ قرارداد ناجوانمردانه سوء استفاده می کنند و سرمایه گذاری را از آن تاریخ و بصورت روز-ریال حساب می کنند و در نتیجه سود را آنها که پولی جزو سرمایه نگذاشتند، می برند و ما که یکسال بعدش ویلایمان را فروختیم و خودمان را به آب و آتش زدیم و سرمایه اولیه کار را فراهم کردیم در واقع از سود بی نصیب می مانیم. یعنی آنها که از دور نظاره گر بودند، حالا به خاطر ارزش افزوده زمین، چقدر دارند به ریش ما که مثل خر جان کندیم تا این خانه ساخته شد می خندند! کاریش هم نمی شود کرد.

برای من مهم نیست. ولی برای حمید خیلی مهم است. من با باخت های بزرگ مقایسه اش می کنم. با غرق شدن کشتی مثلن! یا رسیدن به نقطه ی صفر. و با خودم می گویم :" نگاه کن! اینجا که ما ایستاده ایم که نقطه ی صفر نیست. پس خوشحال باش!" این خودش خیلی خوشحالی دارد. بار ها در طول کار، آن زمان که تمام پول فروش ویلا تمام شده بود و ساختمان هنوز به سقف اول هم نرسیده بود و هیچکس هم پیش خرید نکرده بود هنوز، به خودم می گفتم شاید این ساختمان هرگز به اتمام نرسد. همان روز که ویلا فروختیم هم به خودم گفته بودم فرض کن ساختمان نیمه تمام بماند. باید برای همه چیز خودت را آماده کنی.

و حالا ساختمان تمام شده. ما توی آن ساکن شده ایم. این خودش مهم است. هر چند که از نظر مالی ارزش داشته های قبل از ساختمان مان با داشته های بعد از ساختمان مان زیاد تفاوت نکند اما این یک خانه ی خاص است. از پنجره ی شمالی اش دید ِ زیبایی به البرز دارد، دیوار هایش دوجداره است و پنجره هایش چوبی،  اتصالات اسکلتش پیچ و مهره ایست که از روزی که توی دانشکده درس ایستایی را پاس کردم آرزو داشتم که توی یک خانه با اتصالات پیچ و مهره ای زندگی کنم. مگر نه؟ ...به اینجا که ما رسیده ایم نمی شود گفت نقطه ی صفر!

هر چقدر اما تلاش می کنم نمی توانم این حس را به حمید منتقل کنم. تصوری که او در ذهن خودش از"روزگاری که ساخت ِ این خانه تمام شود" ساخته بود، از دوستی و روابط برادری و اینکه شرکا قدر این کار بارزشی را که حمید برای همه خواهر و برادر ها انجام داده را خواهند دانست و چقدر همه خوشحال خواهند بود بگیر تا مسائل مالی اش، همه در ذهن او بهشتی بود که از جایی که ما الان ایستاده ایم گویی خیلی دور است.

امان از ایده آل گرا ها... !

صبح ِ چهارشنبه، توی ماشین، صندلی عقب- ساعت ده و پنجاه دقیقه

 

+ کتا ; ٤:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٢٦
comment نظرات ()

شش گانه ی انتظار

یک- صندلی عقب!

ساعت

10:19است

 امتحان نوین ساعت ده و نیم شروع می شود و چون گمان نمی کنم بیشتر از سه ربع طول بکشد، گفتم همینجا توی ماشین می نشینم منتظر تا بر گردد.

او پیاده شد و رفت و من نگاهی به دور و بر انداختم و بعد پیاده شدم آمدم روی صندلی عقب نشستم. هم کیفم اینجا بود و هم فکر کردم صندلی عقب برای انتظار کشیدن جای راحت تری است. در هنگام این جا به جایی دیدم که چند تا مادر و پدر دیگر هم توی ماشین های اطراف به انتظار فرزندان نشسته اند و دارند مطالعه می کنند. ولی هیچکدام به عقلشان نرسیده که اگر بیایند روی صندلی عقب بنشینند، راحت تر خواهند بود! هم جای بیشتری هست، هم چرخیدن و اطراف را تماشا کردن راحت تر است،‌ هم می شود آدم مثلن خودش دراز بکشد یا اینکه در حالت نشسته پاهایش را دراز کند!

"پس ای والدین! و ای کسانیکه بعد از این ممکن است فرزند داشته باشید و روزگاری او را با ماشین به جایی برسانید که لازم باشد به انتظار بازگشتش بنشینید، شما را سفارش می کنم به نشستن بر صندلی عقب!"

دو - شرط بندی

"در قند ِ هندوانه" را هم آورده ام. که امکانِ ایجاد تنوع در نوع ِ انتظار کشیدن داشته باشم. اما فعلن نوشتن، لذتش بیشتر از خواندن است. از این ایجاد امکان ِ تنوع هم همین الان یاد ِ آن تکه ی علی کوچیکه افتادم که می گوید:" یادت باشه سه چار تا دونه مرواری برداری که بعد باهاشون تو بیکاری یه قل دو قل بازی کنیم" از این هم یاد سیدو افتادم.

نمی دانم الان ساعت چند است؟ شرط می بندم همان ده و نوزده دقیقه باشد! خب باختم! الان

10:28است

 و دو دقیقه ی دیگر امتحان نوین شروع می شود. حالا بیایید شرط ببندیم که چه ساعتی بر خواهد گشت. من می گویم یازده و ده دقیقه! شما چطور؟!

سه- دعای خیر جدید!

حمید هم الان توی یک جلسه ی بسیار بسیار حیاتی است که مربوط به حساب و کتاب های ساختمان و مشخص شدن ِ میزان ِ طلب های وصول نشده ی ماست. و یکی از دعا های خیری که آدم می تواند برای آنها که دوستشان دارد بکند اینست که :"میران ِ طلب های وصول نشده  تان زیاد!! "

حالا ببینیم بعد از این جلسه،‌ آیا در وضع اقتصادی مملکتمان بهبودی حاصل خواهد شد یا خیر.

چهار- بررسی امکانات

امکانات متنوعی که الان برای ادامه ی این انتظار در اختیار دارم چیست؟

١- می توانم بروم بیرون و کمی قدم بزنم و مغازه هایی که توی این خیابان است را نگاه کنم و شاید چیزی هم به ذهنم برسد که مثلن برای نهار لازم داشته باشیم و بخرم؟ ... من؟! نه! .. فکر نکنم من از الان به فکر نهار باشم. نمی دانم!‌ اگر پیاده شوم می فهمم!‌

٢- می توانم "در قند ِ هندوانه" بخوانم.

٣- می توانم نه بنویسم، نه بخوانم،‌ نه پیاده شوم،‌ بلکه پاهایم را دراز کنم و بنشینم به تماشای عابران. مثلن همین پسر و دختر ِ نوجوانی که در فاصله ی یک متری از هم ایستاده اند و انگار تازه دارند به هم شماره تلفن می دهند. چون هر دو موبایل هایشان را در دست دارند و مذاکراتی انجام می دهند. حالا دست دادند و پسر، دست ِ دختر را بیشتر از یک دست دادن ِ معمول سعی کرد در دست نگه دارد اما چقدر می توانست آن لحظه را کش دهد مگر؟‌... در نهایت خدانگهداری کردند و هریک به سویی رفتند. بدون اینکه بدانند این دیدار جایی ثبت شده!

۴- می توانم ماشین را روشن کنم و در این صورت دو امکان تازه هست. یکی اینکه رادیو گوش کنم. دوم اینکه از همین سی دی های تکراری که هزاران بار از بلند گو های این ماشین پخش شده اند گوش کنم و چه بسا همراه بعضی هایش آواز هم بخوانم!‌

۵- می توانم بخوابم.

حالا باید امکان سنجی کنم ببینم برای هر کدام از این امکانات،‌ چقدر ممکن است زمان در اختیار داشته باشم؟‌ ... ساعت شده

10:42

 و اگر نوین طبق پیش بینی من بیاید،‌ حدود نیم ساعت وقت هست.

پنج- تکه ای از نامه سهراب

از یکی از خانه ها صدای پارس ِ سگ ِ کوچکی می آید. من الان نشسته ام به تماشا. اینجا پر از عبور و مرور است. الان دیدم اینجا یک امکان ِ دیگر هم هست! کتاب ِ "هنوز در سفرم" هم توی ماشین است و می شود آن را هم خواند. الان مثل ِ فال ِ حافظ بازش می کنم ببینم کجایش می آید:

تهران، ١۶ فروردین ٣٩

دوست عزیز آمدم در آفتاب نشستم تا برای شما نامه بنویسم. در این صبح ِ بهاری بیش از هر چیز نوستالوژی ِ صدایتان را دارم. (اینجا آدم دلش می خواهد مخاطب ِ سهراب باشد! ) دلم  می خواهد از دنیای خودتان حرف بزنید. من بشنوم، دنیایی که همه اش شفافیت است. این روز ها همه اش در فکر نقاشی های شما هستم. بیش از همیشه خودم را به نقاشی شما و رمز های آن نزدیک می بینم. (یعنی برای چه کسی این نامه را نوشته ؟ ) خیال می کنم حالا بهتر از هر وقت ِ دیگر فضاهای کارهایتان را در می یابم. گاه یک رنگ ِ سبز یا خاکستری که زمانی در تابلو های شما دیده ام ناگهان برایم جان می گیرد و مفهوم خاصی پیدا می کند. (اینجا آدم هوس ِ نقاشی به سرش می زند) این روز ها که من سر گرم ِ نقاشی هستم، نیاز تازه ای به تماشای ساخته های شما دارم. همین چند روز پیش بود که با بیژن از شما و دنیای آهنگ دار و گسترده ی نقاشی هایتان گفت و گو می کردیم...

دارم فکر می کنم مخاطب ِ این نامه را چرا نام نبرده؟ ورق می زنم صفحه ی پیش که نامه ی قبلی را به "نازی" نوشته، نامه ی پیش تر را به "مریم" نامه ی بعد از این نامه هم خطاب به "پسر عمویش" است. اما میان ِ این همه، تنها این یکی است که مخاطبش نام ندارد!

در ادامه برایش آرزو کرده که "روزهایتان سرشار از نوسان های مرموز و زیبا باشد" ... من عاشق ِ این احساس ِ نابی که میان کلمه های سهراب در جریان است هستم. می گردم دنبال اینطور تکه ها...! : " در دیار ما آرامش ِ خیال، برای نازک دلان کیمیاست " . با خودم می گویم کجایی سهراب که حالای دیارمان را ببینی؟ سال 39 اگر آرامش خیال نبود، تکلیف ما که الان داریم توی این هیاهو دست و پا می زنیم که غرق نشویم چیست؟ ... " زندگی غمناک است دوست ِ من ، و ما با آن غم خو گرفته ایم و چه زود به هر چیز خو می کنیم و این چه دردناک است " و آخر ِ نامه اینطور تمام شده: " امیدوارم هر جا هستید، روز به روز در سایه ی یک زندگی ِ سرشار ، هنرتان گسترش یابد. چندی پیش، یکی از نقاشی های شما را منزلِ دوستی دیدم، همان حساسیت همیشگی در رنگ های این نقاشی آبرنگ دویده بود." سهراب سپهری

ساعت شده

11:05

نیاز دارم این دقایق ِ آخر را کمی هوا بخورم.

×

شش- پایان!

خیال کردید رفتم هوا خوردم؟ نه! چه جالب است که آدم خودش هم نمی داند چکار می خواهد بکند! قبل از ضربدر ِ بالا، یکبار همین نوشته را از ابتدا خواندم و حالا تصمیم دارم برگردم بروم روی صندلی راننده و نوین که می آید همه چیز مثل وقتی باشد که پیاده شده بود! ساعت هم الان شده

11:13

و من شرط دوم را هم باخته ام! شما چطور ؟ !

------------------------------------------------------------------------------------

با تشکر ویژه از خانم مهربانی که این ساعت ها را برای این پست به من هدیه داد...

+ کتا ; ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٢٤
comment نظرات ()

و هنوز...

دو روز است که دارم آرشیو وبلاگم را مرتب می کنم. و الان رسیده ام به اول شهریور ٨۵. موضوع ها را توی چند دسته جدا کرده ام:شعر ها :که شعر های پراکنده ایست که لابه لای نوشته های این وبلاگ معمولن جامانده مادر : که خاطرات جسته و گریخته ایست از مادر از زمان شروع بیماری اش . ساختمان : که شامل مجموعه یادداشت هایی ست که  به روند ساختن ساختمان خودمان از ابتدا مربوط می شود. مادر و دختر : که تکه های کوچکی از خاطرات من و نوین است. و ثانیه نویسی ها و همینجوری ها و چند دسته دیگر... و باز هنوز یک چیز هایی جا افتاده. یک سری متن که نمی دانم چه نامی می شود بر آن گذاشت هم هست. شاید بنوبسم :"قطعه" مثلن و باز از اول بروم بگردم دنبال قطعه ها! نمی دانم چرا این همه این کار ِ موضوع بندی نوشته ها مرا در گیر کرده. همه ذهنم را اشغال کرده. انگار که هیچ کار دیگری توی این دنیا مهم تر از این کار نیست.

×

دو روز است که دارم مو به مو خاطرات دو سه سال پیش را می خوانم. چه روز هایی را پشت سر گذاشته ایم. اگر این ها را نمی نوشتم، باورم نمی شد که واقعا آن روز ها وجود داشته اند.

×

امروز به نسبت سال های 84 و 85 ، احساس پختگی می کنم. خیلی از در ها که بسته بودند و پشتشان را هیچوقت ندیده بودم حالا باز شده اند. حالا زشتی هایی که از دیدنشان روزگاری هراس داشته ام را دیده ام. و آنقدر به آنها نزدیک شده ام که تماشایشان برایم عادی شده. مثل یک مرحله پیش رفتن می ماند. مثل نقاب خندان از چهره های متخاصم برداشتن...

 و حاصل، عبور است. و تنها لبخند تلخی باقی می ماند از این خاطرات... و هنوز من زنده ام. و هنوز فردایی هست...

 

 

 

+ کتا ; ٥:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٢۳
comment نظرات ()

تکه ی دوم: شاگرد ِ بعدی!

پسر کوچک از وقتی که وارد شده دائم در حرکت است. اول رفت روی مبل ِ کنار پیانو نشست و به دست های نوین خیره شد. یک جا اشتباه شد و آهنگ متوقف شد و پسر کوچک خنده اش گرفت. به من نگاه کرد و خندید. بعد بلافاصله بعد از این خنده، با حالتی بین دویدن و ندویدن رفت روی مبلی که دور تر بود نشست و شروع کرد به تکان دادن پاهایش که به زمین نمی رسید.

زیاد آنجا طاقت نیاورد و باز آمد روی مبل کنار پیانو. عینکش که آمده بود نزدیک نوک دماغش را فرستاد بالای دماغش و باز محو تماشای انگشت های نوین بود و گاهی به من و گاهی هم به مادر خودش نگاه هایی زیر چشمی می انداخت. بعد همانطور که فکر می کرد ما حواسمان نیست، انگشتش را توی دماغش کرد و بعد نیم نگاهی به من که ظاهرن سرگرم نوشتن هستم انداخت و رویش را در چشم بر هم زدنی، صد و هشتاد درجه چرخاند به سمت پشت سرش و آنجا دوباره انگشتش را کرد توی دماغش!

بعد بلند شد آمد پیش مادرش و چیزی به آهستگی گفت و در جوابش مادرش بهش توصیه کرد که دستمال بردارد. و او یک دستمال  زرد از توی جعبه دستمال کاغذی بیرون کشید و کار نیمه تمامی که با دماغش داشت را به انجام رساند و دستمال را تحویل مادرش داد و باز رفت روی مبل کنار پیانو نشست و شروع کرد با ریتم آهنگی که نوین می زد دست هایش را بر زانو کوبیدن!

اندکی بعد با قدم های کوبنده ای که گویی ریتم آهنگ را از دست هایش به پاها منتقل کرده رفت پیش مادرش و با صدای پچ پچ ِ خیلی بلندی پرسید که چرا مادرش برایش از آن پیانو ها که درش باز می شود و یک چوب گنده می گذراند زیر درش نمی خرد‌؟ مادرش گفت که آن پیانو ها مال حرفه ای هاست و او هر وقت حرفه ای شد، مادرش برایش از آن پیانو ها هم خواهد خرید!‌

الان معلم نشسته پشت پیانو و نوین ایستاده و پسر کوچک هم به طرز غیر قابل باوری آرام نشسته و محو تماشای دست های معلم است. معلم تکه ای را می نوازد و روی آکوردی تاکید می کند و به نوین می گوید : این آکورد را به جای "متزوفورته" داری "اسفورزاندو" می زنی! یعنی زیادی قوی می زنی. باید قوی ِ نرم تری بزنی.

حالا قطعه تمام شده و معلم دارد فرق بین حس قطعه های دوره ی رمانتیک و دوره ی کلاسیک را می گوید.

درس بعدی قسمت سوم سونات هایدن است. پسرک از ریتم تند آهنگ هیجان زده شده و مثل رهبرهای اکستر، دست هایش را توی هوا تکان تکان می دهد . حالت رهبری اش کم کم دارد به حالت رقصیدن تبدیل می شود و سخت سعی دارد جلب نظر کند. یکی در میان به من و مادرش نگاه می کند و می خندد. یکهو چیزی به خاطرش آمد و دوید آمد پیش مادرش و خاطره ای تعریف کرد که یادته یه بار خاله کی کی چکار می کرد؟ و مادرش هم سری تکان داد و پسر کوچک دوباره رفت روی مبل کنار پیانو.

سونات هایدن آخرین درس بود و الان خود معلم نشسته و باسرعت بیشتری دارد همان قطعه را می نوازد و پسر کوچک هم ایستاده دارد با هیجان بیشتری رهبری می کند!!‌

زنگ در زده شد و شاگرد بعدی هم آمد. دختر لاغر صورتی پوشیده بود و نشست روی مبل کنار پیانو. همان جایی که پسر کوچک نشسته بود. کار نوین تمام شده و دارد آخرین توصیه ها را می گیرد. حالا نوین از روی صندلی پیانو بلند شد و پسر کوچک نشست جای او!

+ کتا ; ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٢٢
comment نظرات ()

بیست و یکم دی

یک چای تازه دم همراه باقلوا برایش بردم. گفت :" بابا چرا انقد زحمت می کشی تو امروز ؟ ..."

گفتم :"خب تولدته! ... کادو هم که نگرفتیم برات..."

خندید:" تو خودت کادویی! "

لبخند زدم و در همان حال خودم را توی یک بسته بندی روبان پیچیده تصور کردم!

×

الان باید حدود یک ربع به شش عصر باشد. من و نوین باید بین شش تا شش و ربع حرکت کنیم که نوین را ساعت 7 برسانم به کلاس زبانش و در فاصله بین 7 تا 8 و نیم که تعطیل می شود، باید بروم برای مادر سیتالوپرام و لورازپام و نان و پوشک بخرم. برای حمید هم یک کیک کوچک بخرم.  این را که نوشتم یادم آمد که گفته بود :" اگه خواستین برام کادو بخرین، شماره حساب اعلام می کنم مبلغش را هر چقدر که بود بریزین به حسابم، کلی بدهی دارم!!"  یادم آمد که گفته بودم :" خیالت راحت! خودمونم پول نداریم!" ... اما دلم می خواست چیز کوچکی برایش می خریدم. مخاطب درونی تکرار می کند: چیز کوچکی! و بعد می پرسد : " مثلن چی؟ !"

من ته ِ همین خودکار را می گذارم بین دندان هایم و توی چشم های مخاطب درونی که خودش هم کمک فکری نمی کند نگاه می کنم : " مثلن چی؟ "... از این تیغ ریش تراشی جدید ها چند است؟ یا مثلن اگر برایش ادکلن بخریم ، با توجه به  اینکه می دانیم ادکلنش دارد تمام می شود، باز هم ولخرجی حساب می شود؟ ادکلن جزو اجناس غیر ضروری است! یاد اول انقلاب می افتم. اقلام ضروری : پودر لباس شویی، صابون، دستمال کاغذی، روغن، ...

راستی اگر برایش ادکلن بخرم خوشحال می شود یا نه ؟ گمان  نکنم! حمید این روز ها همه ی حواسش پی بدهی هایی ست که به کارگر ها دارد. آن آقایی که آمده ایرادات نصب سرویس ها را برطرف کرده، نگهبان ساختمان که فعلن بدون دریافت حقوقش رفته مرخصی، کنار گذاشتن ِ پول ِ برنجی که تمام شده و هنوز نخریده ایم، قبض هایی که تاریخشان گذشته و  پرداخت نشده ...

 

+ کتا ; ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٢۱
comment نظرات ()

تکه ی سوم: منزل آقای آی با کلاه

این پست را که بعد از دیدن کامنت های پست پیش نوشتم، تقدیم ویژه می کنم به

بی بی شهربانو ی نازنین!

هیچ اهمیتی ندارد گفتن اینکه راس ساعت چهار بعد از ظهر سارا خانم زنگ زد که می تواند زود تر برود خانه مادر و برنامه ها کمی جا به جا شد. من ظرف مدت سه سوت وسایل مادر را جمع کردم و بردمشان دستشویی و بعد این عزیز ترین مادر ِ دنیا را بردیم رساندیم خانه خودشان. بعد برگشتیم و من رفتم حمام ولی فرصت نشد موهایم را خشک کنم و همان موهای خیس را توی این چله ی زمستان بصورت اصطلاحی که بهش می گویند گوجه (فرنگی!!) پشت سرم بستم و یک بلوز قهوه ای سوخته و یک شلواری به رنگ شیر کاکائو پوشیدم و راه افتادیم به سوی خانه ی آقای آی با کلاه.

سر ِ راه رفتیم سوپر مارکت نزدیک خانه و یک بسته شکلات "مرسی" متوسط خریدیم به قیمت دوازده هزار تومان. و حمید گفت ما خیلی باید از کارخانه شکلات سازی "مرسی" متشکر باشیم. چون هر جا قافیه مان تنگ می آید و عقلمان به خریدن هدیه ای نمی رسد یک جعبه شکلات مرسی می خریم!

توی خانه آقای آی با کلاه که یکی از معروف ترین نقاش های این مملکت است،‌ جز ما و خانواده خودشان حدود ده نفر دیگر هم بودند. الان نمی دانم می توانم این عده را هم معرفی کنم یا نه چون موقعی که وارد شدیم با همه دست دادم و خودم را معرفی کردم. آنها هم همینطور اما من آن موقع اسم های هیچکدام را نفهمیدم!‌ ولی بعد فهمیدم که مثلن یکی شان مادر خانم میزبان بود.

توی پرانتز:

و از وقتی فهمیدم این خانم ، مادر خانم میزبان است، هی به خانم میزبان حسادت کردم که مادری به این جوانی و سلامت و سرحالی دارد. خانم میزبان تقریبن ده سال از من بزرگ تر به نظر می آید و مادرش ده سال از مادر من جوان تر به نظر می رسید. من صادقانه از همین تریبون اعلام می کنم که به هرکسی که از من بزرگ تر باشد و مادرش از مادر من سر حال تر باشد بد جوری حسادت می کنم و حسرت روز هایی را می خورم که حال مادرم خوب بود هر چند که میدانم اگر زنده بمانم و ببینم که حال مادرم بد تر شده چندی بعد هم حسرت همین روز ها را خواهم خورد که او هنوز می تواند راه برود و من هنوز می توانم در آغوش بکشم اش...

داشتم چه می گفتم؟ ... بجز مادر خانم میزبان،‌ یک آقای آی باکلاه دیگر هم بود که دکترای موزیکولوژی داشت. بنا بر این از اینجا به بعد به آقای آی با کلاه نقاش می گوییم آقای میزبان که با آقای آی با کلاه موزیکولوگ اشتباه نشود. و این آقای آی با کلاه موزیکو لوگ را فهمیدیم که برادر یک آقای آی با کلاه خیلی خیلی معروف بود که اسمش را نمی شود اینجا نوشت. و پسر خاله ی یک شاعر خیلی خیلی خیلی معروف بود که اسم او را هم نمی شود اینجا نوشت. و حضور این آقا برایم خیلی ارزشمند بود.

آقای آی با کلاه موزیکو لوگ گفت که همسرش آلمان زندگی می کند و خواننده ی اپراست و حمید هم نمی دانم روی چه حسابی یکهو آن وسط گفت که دخترش استعداد اپرا خواندن دارد!! من و نوین چشم هایمان کمی تا حدودی گرد شد و آقای آی با کلاه موسیقی دان شماره تماس ما را گرفت که به نوین معلم آواز معرفی کند. در حالی که من و نوین هر دو فکر می کنیم که گرچه او نوازنده ی خوبیست، اما احتمال اینکه بتواند خواننده هم بشود چیزی در حدود بین یک تا دو درصد باشد!‌

این تکه ی سوم از کاغذ ِ ٣ تا بود که دارد تمام می شود. روی تکه ی دوم هم چیزی نوشته ام که لاجرم این دو تا جا به جا نوشته می شوند چون تکه ی دوم را نوشته بودم و بعد کامنت ها را خواندم و از نظر زمانی تکه ی دوم را باید بعد از تکه ی سوم که الان نوشم نوشت!‌

در آخر که میهمان های دیگر رفتند و ما هنوز نرفته بودیم، آقای میزبان با اصرار بسیار که مرا متعجب کرده بود، رفت دوازده تا از تابلو هایش را آورد که ما یکی از آنها را انتخاب کنیم. چون حمید برایش کاری انجام داده بود که روی دوستی از او دستمزدی نگرفته بود و او خودش را مدیون احساس می کرد. من راضی نبودم که برای این موضوع ما از میزبان تابلو بگیریم. اما اصرارشان را که دیدم فکر کردم آقای میزبان شاید ناراحت شود و در آخر یک تابلو هم بهمان هدیه دادند. که البته قرار شد بعدن ازشان بگیریم که ازش عکس و اسلاید بگیرند. وقتی آن تابلو آمد توی خانه ما ، من هم عکسش را می گذارم اینجا.

 

+ کتا ; ۱:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٢٠
comment نظرات ()

تکه ی اول : قدم زدن بی هدف!

مهم نیست روی چه کاغذی. مهم نیست از کدام طرف. مهم نیست به کدام سو. مهم نیست حتی چه! مهم تنها اینست که بنویسم. گاهی این حس را دارم.

×

الان بعد از اینکه چند خط بنویسم (هر چند که ندانم چه می خواسته ام بنویسم) ، نهار می خوریم.

توی پرانتز: راستی چه است این نوشتن؟ حرف ِ مهم که در آن نیست. شعر هم نیست. قطعه ادبی هم نیست. چه نیازی ست که مرا در به در دنبال یک تکه کاغذ سفید می کشاند که لای تمام دفتر ها نگاه می کند که ببیند از کدام می شود یک ورق کند و هی در این حال افسوس می خورد که : آخ ! دفتر چه یادداشتم آخر چرا تمام شد؟! و بعد می رود سراغ کاغذ باطله ها و این یکی که یک رویش دعوت نامه انجمن مدرسه است را بر میدارد و شروع می کند به نوشتن!

نیازی مثل سیگار کشیدن؟ نه! من هیچوقت سیگاری نبوده ام که بتوانم درک کنم چگونه نیازی می تواند باشد ! ... دیگر مثل چه؟ مثل بازی کردن با یک دسته از موهای سر و دور انگشت پیچاندنش؟ ...مثل جدول حل کردن؟ مثل ادای کتاب خواندن در آوردن در حالیکه آدم حواسش نباشد چه می خواند؟ یا مثل قدم زدن بی هدف. بله! قدم زدن و گاهی نفسی عمیق کشیدن. ... و این آخری از همه به آن حس نزدیک تر است.

×

می پرسید نهار چه داریم؟ - یک باقالی پلوی خوشمزه که به یاد آلن می خوریم. بعدش چه می کنیم؟ بعدش مادر را می برم دستشویی و بعدش خودم می روم حمام. موهایم را با این شامپوی هد اند شولدر تازه که برای نوین خریده ام می شورم که آرزو به دل از دنیا نرفته باشم. بعدش حاضر می شویم برای مهمانی رفتن و وسایل مادر راهم جمع می کنم و می بریمشان خانه خودشان.

بار اولی ست که به خانه آقای آی باکلاه می رویم. باید یک هدیه ای هم بخریم. می دانم که یک را با یای وحدت نباید توام آورد اما دلم خواست بنویسم "یک هدیه ای"! اما این هدیه چه باشد و چه قیمتی باشد را نمیدانم!

این کاغذ3 تا شده. من بهش می گویم :" 3 تکه! " و اینجا پایان ِ تکه ی اول بود. دو تکه ی بعدی الان خالی است و هیچ معلوم نیست روی آنها بعدن چه خواهم نوشت.

 --------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت : دوست عزیزی که با نام "مبهوت" برای پست ترس یک کامنت خصوصی نوشته بودید! با مهر و لبخند به شما اطمینان می دهم که دوست مادرتان آن خانمی که من گفته بودم نبود.

+ کتا ; ٤:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۱٩
comment نظرات ()

تاسوعای سال هشتاد و هفت

 عصر باید بروم مادر را بیاورم اینجا. نمی دانم مغازه ها باز هستند یا نه. خوشبختانه بعضی داروخانه ها هنوز شبانه روزی هستند! اگر بشود نان بخریم هم خوبست. یادم می آید زمانی هیچ مغازه ای در این دو روز باز نبود و اگر روز قبل از تاسوعا کسی در خانه نان نداشت باید تا روز بعد از عاشورا صبر می کرد. یادم می آید همان اوقات یکبار رفته بودیم شمال و دیدیم عجب!! توی تهران همه جا تعطیل است و آنجا بر عکس به خاطر هجوم مسافر ها همه جا باز و شاد و شنگول! ... راستش هر چه به ذهنم فشار می آورم یادم نمی آید که این چند سال اخیر توی این تعطیلات از خانه بیرون رفته باشم که ببینم تازگی ها مغازه ها باز هست یا نه. ولی خب امروز چون باید عصر بروم دنبال مادر می توانم حواسم را جمع کنم و به خاطر بسپرم که تاسوعای سال هشتاد و هفت مثلن چه مغازه هایی باز بود!  سارا خانم می خواهد امشب برود مرخصی به جهت عزاداری عاشورا و تا پنجشنبه هم نمی آید.  یادم باشد بهش بگویم پنجشنبه زود تر بیاید. چون شبش جایی مهمان شده ایم. نوین دارد پیانو می زند و هی با فریاد با من از آن راه دور صحبت هم می کند. مثلن می گوید آرزو دارد که بتواند روزی والس های شوپن را بزند مثلن این یکی که یک ذره اش را برایم می زند: دیم ، دیریریم -دیریریم- دیریریم ریم....دیری ریریریریریم - ریریریریریم- ریریرریریریم ریم! الان هم پدال گرفته و سعی دارد ملودی همین را در بیاورد. نهار زرشک پلو داریم. بجز همین فکر ها که اینجا نوشتم الان توی ذهنم فکری نیست؟ چرا ! هنوز لا به لای فکر هایم دارد کلمه های پست آخر شراگیم هم وول می خورد. و دیگر هیچ!

+ کتا ; ٢:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۱٧
comment نظرات ()

.

 

 

 جایی

برای پنهان کردن ِ رخت دلتنگی ات پیدا کن

لباس مادرانه بپوش

 

 

+ کتا ; ۱:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۱٦
comment نظرات ()

در هیچ مکان

 

یک:  خوشبختانه ورم دندان مادر با همین مراقبت ها خوب شده. با این همه باید یک فکری بکنم  که دوباره پیش نیاید.

دو: الان باید بروم حقوق پرستاری را بریزم به حساب موسسه

سه: من نمی دانم برای این شرکت که خودش کار ندارد و حقوق پرسنل را داریم از جیب تامین می کنیم گرفتن " ایزو" چه لزومی دارد با کلی دردسر و هزینه؟ ... حالا برای شرکت در کلاس هایش هم من را معرفی کرده اند و باید بروم کلاس و بعد بیایم به همین پرسنل خودمان که مثل قشون شکست خورده بیکار بیکار توی شرکت ول می گردند نکاتش را آموزش بدهم !

چهار: هر زنگ تلفنی که به صدا در می آید دلم هری می ریزد پایین که نکند آقای وکیل باشد و هزار جور توی ذهنم تمرین کرده ام که با چه زبانی بهش بگویم که من فعلن وکالت نمی دهم با این همه باز هم نگرانم.

پنج: دیشب فیلم  open water را دیدیم و من از خیالش بیرون نمی آیم. زیادی واقع گرایانه بود. یعنی ما خودمان انقدر در گیر واقعیت های تلخ و دردناکیم که خلاصه میزان واقعیت در خونمان بشدت رفت بالا و تا امروز صبح همچنان دچار کابوس تلخی واقعیت مانده ایم.

شش: دلم می خواهد هی موضوع های پراکنده پیدا کنم اینجا بنویسم و حرفم تمام نشود

هفت: مثلن اینکه یک تکه از خواب دیشبم هم یک "پیاده رو" ی مه گرفته بود که تویش قدم می زدم و آن احساس فرو رفتن در مه احساس ناب و بی نظیری بود  و در همان حال به یاد ماهور بودم...

هشت: نهار چی بخوریم ؟

نه : من از این حبس نگاه داشتن نفس توی سینه ام دارم خسته می شوم. پس چه موقع تکلیف حساب و کتاب های ما با شرکا معلوم می شود؟ بیست و سوم دی یک جلسه است. شاید آن روز... و تازه وقتی معلوم بشود چه تضمینی برای پرداختش هست؟ چه موقع می شود بدهی را پرداخت کرد و یک نفس راحت کشید؟ ...

ده : 

فکر من

در هزار مکان هست و

در هیچ مکان

نیست

 

+ کتا ; ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۱٥
comment نظرات ()

 

خیلی غمگین ام.

دیروز از صبح تا شب پیش مادر بودم. ریشه ی یکی از دندان هایش آبسه کرده. ورم زیادی دارد. ریشه ی  دندان های مادرم بد بختانه نوعی ست که اصطلاحا به ان می گویند "فک جوش" یعنی فکر کنم ریشه ها همه متصل به استخوان فک می باشد و همین موضوع از سال ها پیش هم برای کشیدن دندان ایجاد اشکال فراوان می کرد و دندان پزشک ها از کشیدن دندان هایش اجتناب داشتند. حالا با این حال کجا می شود رفت برای کار دندان پزشکی؟ ...

گیرم که مثلن برای زیر دست دندان پزشک نشستن بیهوشش کنند. مراقبت های بعدش چه؟ ...

ما دیروز با مشورت یک دکتر داروساز آموکسی سیلین را شروع کرده ایم و کمپرس با کیسه آب گرم و دهان شویه برای ضد عفونی. به نظرم تا دیروز عصر کمی بهتر شده بود اما صبح که از پرستار پرسیدم گفت بهتر نشده. همانطور است.

 

+ کتا ; ۱:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۱٤
comment نظرات ()

پنجشنبه دوازده دی

باز صف انتظار بانک، باز کسری پول، باز علامت ِ به اضافه گذاشتن مقابل رقم بدهی ها

...و همچنان خیره در چشم های من امیدی که انگار مثل گربه هفت جان دارد. یا مثل مارمولک هر چه هم تکه تکه اش کنی، هر تکه اش جداگانه جان دارد. یا مثل خواب های تو در تو... که از هرکابوسی بیدار می شوی باز هم در خوابی و این بیدار شدن معلوم نیست چند مرحله دارد!

یازده شماره به شماره ی من مانده. دستِ راستم از سر شانه هنوز درد می کند.  هر چقدر هم کیفم را سبک می کنم باز هم بر سر شانه نمی توانم تحملش کنم. از حساب و کتاب خسته ام. هشت شماره به شماره من مانده. برجسته تر از همه ی صدا ها توی بانک صدای کوبیدن مُهر است. گوش می کنم: از تمام باجه ها دور و نزدیک با فواصل نامنظم صدای کوبیدن مُهر می آید. هفت شماره تا شماره من مانده. مرد ِ چاقی با مسئول یکی از باجه ها خوش و بش می کند :" خسته نباشی! چاکرتم. قربان شما" و قهقه خنده ی تصنعی اش حواسم را پرت می کند. دیشب رفتم پیش مادر. دلم تنگ شده بود. ساعت پنج راه افتادم توی ترافیک شهر بدون ماشین. ساعت شش و نیم رسیدم آنجا. تا هفت و ربع آنجا بودم و برگشتم. ساعت هشت و نیم رسیدم خانه. یعنی حدود سه ساعت توی راه بودم که نیم ساعت مادرم را ببینم.پنج شماره تا شماره من مانده. به وکیل می گویم صبر کنیم تا دایی ام بیایند. حس می کنم نباید الان وکالت بدهم برای این کار. امروز ساعت یازده صبح هم جلسه ای هست برای حساب و کتاب های ساختمان خودمان با شرکا. ممکن است نتیجه ی نهایی معلوم شود. دلم شور می زند. الان ساعت ده است. سه شماره تا شماره من مانده. طپش قلبم کمی زیاد شده. شاید همین نوشتن ها هم فکر های آزار دهنده را تشدید می کند؟... دو شماره تا شماره من مانده. یک شماره تا شماره من مانده.دیگر نمی شود نوشت.

 

+ کتا ; ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۱٢
comment نظرات ()

چهارشنبه یازده دی - ساعت چهار و بیست و دو دقیقه ی عصر

وکیل گفت به او همگی وکالت بدهیم و او برایمان ظرف مدت هشت ماه "تصفیه ی ماترک" کند! بعد ده درصد ماترک را هم به عنوان دستمزد بدهیم به او! برادرم قبول کرده. من هم باید از جانب خودم قبول کنم هم از جانب مادرم. این ماترک حتی شامل پولی که الان در یک حساب سپرده ی بلند مدت برای مادرم و به نام دایی ام کنار گذاشته ایم و از محل سود آن سپرده الان داریم مخارج روزمره و دارو و پرستاری مادر را تامین می کنیم هم می شود.

من نمی توانم موافقت کنم: موافقت نمی کنم!

اما بعد چه می شود؟

جواب: برادرم از طریق قانونی اقدام می کند که کل ارث تقسیم شود.

سوال یک:  اینکار چه مدت طول می کشد؟

سوال دو: آیا می تواند به دادگاه ثابت کند که پولی که الان به نام دایی ام توی بانک است هم جزو ماترک می باشد؟

 

 

+ کتا ; ٤:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۱۱
comment نظرات ()

چهارشنبه یازده دی

 

این روز های بیرنگ را دوست ندارم. نقطه چین های زیاد شده را دوست ندارم. صبر هایی که نباید تمام شوند را دوست ندارم. کش آمدن پشت دیوار فردایی را که  نه دست های من و نه دست های تو هیچکدام نمی توانند آجری از آجر هایش را جابه جا کنند را  هم دوست ندارم.

 ساکت نشسته ام روبروی صفحه ی سفید ورد و انگشت های یخ زده ام را همینطور آرام رها کرده ام روی کی بورد. و چیزی تایپ نمی کنم. تنها کاری که می کنم اینست که پای چپم را که زیر میز انداخته ام روی پای راستم تکان میدهم و البته به دلم که شور می زند می گویم :"آرام باش!" و فکر می کنم برای چه شور می زند؟ خبری که نیست! فقط من کمی ضعیف تر از قبل شده ام لابد که حساس تر شده ام...

دیشب سردرد بدی داشتم. انقدر بد که ساعت هشت مسکن خوردم و خوابیدم و می خواستم برای دیدن پرستاران بلند شوم که نتوانستم. و تا هشت صبح هم بیدار نشدم. همان دیشب باز وکیل از طرف برادرم زنگ زده بود و نوین گفته بود من خانه نیستم. صبح زنگ زدم نبود. حمید هم مثل من و شاید هم بد تر از من بی حوصله است و حوالی بیرنگی روز، روی نقطه چین های زیاد شده، اخم هایش توی هم است و  قدم می زند.

 

+ کتا ; ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۱۱
comment نظرات ()

ترس

 

            هر قدر هم

          تاب آورده باشم

          از دست دادگی را...،

          باز هم  از

          " از دست دادن "

          می ترسم

 

می خواستم برای بازی ترس ها  به دعوت رضا قاری زاده ی عزیز چیزی بنویسم. داشتم با خودم فکر می کردم : از زلزله می ترسم. از جنگ می ترسم، از بیماری می ترسم. از مرگ می ترسم. از جدایی می ترسم. از بی آبرویی می ترسم. و همینطور داشتم توی دلم این لیست را دنبال می کردم که دیدم همه ی همه اش ترس از "از دست دادن" است. از دست دادن سر پناه ،از دست دادن صلح ، از دست دادن آرامش، از دست دادن سلامتی، از دست دادن جان ، از دست دادن عزیزان... همه ی ترس ِ من توی همین عبارت "از دست دادن " است. اگرچه که بقول کسرایی ِ عزیز :"  بسیار گل از کف ِ من برده است باد...  "

اسامی مدعوین متعاقبن اعلام می شود

+ کتا ; ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۱٠
comment نظرات ()

همراهی!

 

دوازده ظهر است. صبح را بی انرژی اما آرام شروع کردم. حمید نشست و قبض هایی را که مجبور به پرداختشان بودیم جمع زد و به عدد سیصد و پنج هزار تومان رسید. من توی دفترچه ی حساب خودم بیشتر از صد و هشتاد هزار تومان نداشتم ولی دو میلیون از پول های دایی پیش من بود. حمید امیدوار است که تا آخر دی مقداری از طلب هایمان را بتوانیم وصول کنیم و بر این اصل قرار شد برویم بانک و از پول های دایی چهار صد هزار تومان برداشت کنیم. گفتم از کجا معلوم که تا آخر دی بتوانی طلبی را وصول کنی؟ گفت : " من بچه ی بابام نیستم اگه این کارو نکنم" ! گفتم : " حالا فرض کنی نبودی، اونوقت چی؟" و او هم خندید و گفت:" اونوقت یه فکر دیگه می کنیم"

یک تلفن ِ پیش بینی نشده هم صبح شد که یکی از دوستانی که نمی شود بی تفاوت از کنارش گذشت از آلمان آمده و فقط امشب را در تهران هست و فردا می رود مشهد و قرار شد شب بیاید اینجا. با فرض اینکه گفته شام نمی خورد که نمی شود از مهمان پذیرایی کرد. باید یک فکر هایی بکنم .

حمید گفت یعنی خواهش کرد که من بروم بانک و پول قبض ها را بگیرم و ببرم بانک ملی پرداخت کنم. من از تصور اینکه صبح تا ظهرم را اینطور بگذرانم دلم گرفت. گفتم:" فقط به شرطی پول قبض ها را می گیرم که خودت هم همراهم بیایی." گفت شرکت کار دارد و گفتم :"مشکل من نیست که دیر به فکر پرداخت قبض ها افتاده ای!" بهم گفت خیلی نامردم و با هم پیاده راه افتادیم سمت بانک. توی راه ِ رفت البته بعد از کمی غر غر گفت که تو اگر بخواهی من الان تا دربند هم پیاده همراهت می آیم! کمی بعد رسیدیم به بانک و زیاد شلوغ نبود و پول گرفتیم و برگشتیم . توی راه ِ برگشت پرسید حالا همه ی این ها را توی وبلاگت می نویسی؟ می نویسی که چقدر من را استثمار کردی و بی خودی همراه خودت کشاندی تا بانک؟! گفتم اگر بنویسم اون تکه که گفتی تا دربند می آیی را هم می نویسم! رسیدیم سرکوچه ی خودمان و او خداحافظی کرد و رفت و آخرش هم من قبض ها را دادم نگهبان ساختمان ببرد پرداخت کند!

خانه نامرتب است. ساعت دوازده و یازده دقیقه است. نهار هم نداریم. چه برسد به شام! نوین ساعت یک از مدرسه بر می گردد. امروز امتحان شیمی داشت.  دو روز هم هست که دیدن مادر نرفته ام. می خواستم امروز بروم. یعنی می شود؟   

 

+ کتا ; ۱:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٩
comment نظرات ()

صفحه ی آخر

شنبه ٧ دی

ساعت ۵/٧ شب است. من روبروی دبیرستانی که می رفتم، بر نیمکت ِ ایستگاه اتوبوسی نشسته ام. نفس عمیقی کشیده ام و قد و بالای دبیرستان را با لبخندی به جامانده از روزگار گذشته نگاه کرده ام و تازه دیده ام که بالای بالای دبیرستانمان روی کاشی های سورمه ای با خط نستعلیق سفید نوشته :" دانش طلب و بزرگی آموز ... تا به نگرند روزت از روز".

کنار من بر نیمکت مردی نشسته که حدود شصت ساله می نماید. ریشش تراشیده است اما آنقدر سر و وضعش نامرتب است که به نظر نتراشیده می آید! سبیل کلفتی دارد به رنگ خاکستری. موهایش از پیشانی به بالا کم شده اما تازیر گوش هایش بلند است و کمی تا حدودی مجعد است. یک دستمال کاغذی در دست ِ چپ دارد که هر از گاهی بینی اش را با آن پاک می کند.شلوار جین پوشیده و لبه ی پایین شلوار را تا زده. دست راستش توی جیب راست کاپشنش است و کمی سردش است.

چرا او را توصیف کردم؟‌ نمی دانم!

اتوبوسی آمد و چند ثانیه ایستاد و مرد برخاست،  دو قدم پیش رفت اما انگار اتوبوس ِ خطی که می خواست، نبود. آمد دوباره نشست.

نیمکت، فلزی است و سرمای آن از زیر ِ دو تاشلواری که به پا دارم، عبور کرده و به پوستم رسیده. ساعت همان ۵/٧ است! مگر زمان متوقف شده بود؟ ...

چیزی برای نوشتن به ذهنم نمی رسد. آهان! نگفتم چرا اینجا نشسته ام؟‌ :نوین را ساعت ٧ گذاشته ام کلاس زبان. ماشینمان باز تعمیر گاه است. این بار واشر سر سیلندر سوزاندیم!‌ و توی تعمیر گاه گفتند کار های دیگری هم دارد.

سوز سردی به صورتم خورد. احتمالن اگر بخواهم همینطور توی سرمای هفتم دی روی این نیمکت آهنی بنشینم، فردا سردرد سینوسی خواهم گرفت.

یک اتوبوس دیگر آمد. مرد، پای چپش را از روی پای راست برداشت. برخاست، دوقدم جلو رفت و باز برگشت نشست. نمی دانم مگر از اینجا چند خط اتوبوس می گذرد؟

بعد از رساندن نوین رفتم برای کار های حسابداری ساختمان یک ماژیک مارکر خریدم و یک لاک غلط گیر هم به همین منظور. و نان و کمی هم ویترین ها را تنها و تنها برای گذراندن وقت تماشا کردم و تا توانستم سلانه سلانه راه آمدم تا این ایستگاه و با خودم فکر کردم چه کاری بهتر از نشستن در ایستگاه اتوبوس و تماشای عبور مردم تا این یکساعت بگذرد؟ و اگر این همه سردم نبود شاید مثل مجسمه می نشستم و یک ساعت که سهل است، یک شبانه روز را هم تاب می آوردم!

این آخرین صفحه ی این دفتر چه یادداشت است. و یازده خط بیشتر نمانده. یک دفترچه قرمز هم برای بعد از این خریده بودم که گم شده. برای همین دلم نمی خواست این دفتر تمام شود. ولی در چنین موقعیتی بجز نوشتن، کاری نمی توانستم بکنم. حالا هشت خط مانده و من سعی می کنم کلمه هایم را ریز تر کنم بلکه تا این دفتر تمام نشده، این آقای سرماخورده سوار اتوبوسی که می خواهد بشود! بعد بلند می شوم می روم سمت ِ کلاس ِ نوین و نیم ساعت ِ آخر را شاید همانجا منتظر بمانم. شاید هم نه... همین جا خوش بگذرد و بنشینم به تماشای عبور  ِ مردمان ِ شب...

حالا یک ربع به هشت است و من فقط سه خط و نیم دیگر جا دارم. اینجا، این گوشه ی شهر ، روی این نمیکت، شب ِ آرامی به نظر می رسد. تنها عبور  ِ تک و توک ِ ماشین ها و عابر هایی که دقیقه به دقیقه تعدادشان کمتر می شود. رسیدم به خطِ آخر و دارم فکر می کنم کاش توی تمام ِ حفره های این شهر ، مثل این تکه ، آرام باشد...

خط آخر  ِ صفحه ی آخر  ِ دفترچه ی سیاه هم تمام شد. اتوبوسی هم آمد که باز همه رفتند بجز من و آقای سرماخورده...

*

ساعت هشت و ده دقیقه است که رسیده ام به کلاس ِ زبان. کف ِ راهرو ها را تازه شسته اند و بوی خفیف ِ وایتکس می آید. اینجا گرم است و جهت ِ انتظار کشیدن، صندلی های خوبی هست! می پرسید من که دفتر چه ام تمام شده بود! حالا کجا دارم می نویسم؟! خب معلوم است! : روی حاشیه ی کاغذ ها و جاهای خالی ِ صفحه هایی که جاهای خالی دارند!

صدای رادیو از توی آبدار خانه می آید که اخبار ساعت هشت را می گوید. و رئیس جمهور یک جایی سخنرانی کرده و رادیو دارد فراز هایی از سخنانش را می گوید. حواسم را پرت می کند ولی در می یابم که خلاصه دولت نهم به علوم توجه ویژه ای دارد!!

روی دیوار مقابلم اینجا چند کاغذ چسببیده که شعار های بهداشتی بر آنهاست. " ماده فلوراید یک اثر ضد میکروبی دارد" / " دهان شویه سدیم فلوراید سلامت دندان ها را به ارمغان می آورد" / " پیشگیری بهتر و با صرفه تر از درمان است"

ای وای هنوز هشت و ده دقیقه است. چرا اولش که آدم شروع به نوشتن می کند زمان متوقف می شود؟

من این بیست دقیقه ی آخر را حوصله ی نوشتن ندارم.

خوشحال شوید!!

 

 

+ کتا ; ٩:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۸
comment نظرات ()

جمعه ششم دی

خبری نیست. روزها در سکوت میگذرند و سکوت همیشه به معنای آرامش نیست. و در این سکوت ، تنها امید است که آدمی را وادار می کند سرپا بایستد.

خوب یا بد ، روزهای بعد در راهند و گویی کسی از پشت سر دست ها را بر چشمانمان گذاشته تا زمانی بگذرد و بعد دستهایش را بردارد و بگوید :" حالا نگاه کن کجا ایستاده ای !"

ممکن است لبه ی پرتگاهی باشد ، ممکن است میان دشتی . ممکن است بازگشت به گذشته باشد ، ممکن است توی دنیای دیگری...

+ کتا ; ۸:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٦
comment نظرات ()

ز ینجا

 

ز غبار این بیابان ؟...

+ کتا ; ٩:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٥
comment نظرات ()

چهارشنبه چهارم دی

سیال ذهن

یک - صبح که حمید نوین را برده برساند مدرسه، در راه بازگشت باز ماشین خراب شده و حمید هم ماشین را همان جا وسط راه گذاشته و آمده.

دو - ذهن من توی هزار راه ِ ثانیه های نیامده گم شده است.

سه - باید برای خانه ی مادر خرید کنم: دستمال کاغذی - دستمال توالت- روغن-ماست- نان...

چهار - قبض تلفن ِ خانه ی مادر آمده سیصد و چهل هزار تومان! از دوماه، بیست و چهار روزش مربوط به مدتی ست که خواهر زاده ام از آلمان آمده بود ایران و ساکن آن خانه بود. حمید می گوید پنجاه هزار تومان سوغاتی می آورند و یک قبض سیصد هزار تومانی می گذارند روی دست آدم و می روند! باید اول بروم بانک پول بگیرم بعد ببرم قبض را پرداخت کنم بعد قبض پرداخت شده را همراه کارت شناسایی خودم و برگه ی انحصار وراثت ببرم شرکت مخابرات که بتوانم پرینت مکالمات را بگیرم و بعد بنشینم از بین شماره هایی که نمی شناسم بگردم ببینم چقدر از این مبلغ مربوط به صحبت های پرستار است و چقدرش مربوط به صحبت های خواهر زاده ام.

پنج -  اما من هنوز اینجا نشسته ام.

شش - هنوز درباره برادرم با دایی صحبت نکرده ام. یک دلم می گوید بنشین ببین چه می شود. یک دلم می گوید بلند شو اقدام کن! نمی دانم به حرف کدام گوش کنم.

هفت -  من هنوز جواب ای میل آخری آقای میم یا به قول خودش سین را نداده ام. گفته آمده ایران بماند و میدانم دل ِ من گنجایش پذیرایی از میهمانی با حجم خاطرات او را ندارد هنوز

هشت - و هنوز دستم درد می کند و همینطور با لباس خواب دلم می خواهد بنشینم به تماشای ثانیه ها.

نه - هنوز برای امروز هیچ برنامه ای توی ذهنم مرتب نشده.

ده - ...و دارم تصور می کنم که آدمیزاد خاک را از راه ِ روبرو می کَنَد می آورد می ریزد توی چاله های پشت ِ سر. بعد توی راه ِ روبرو پر از چاله می شود و باز باید بدود چند قدم جلو تر هی خاک را بکَنَد بیاورد بریزد توی چاله هایی که ساخته. یک جایی از این راه این بازی تمام می شود. او می میرد و توی یکی از همان چاله ها که خودش کنده دفن می شود. راه ِ روبرویش اما پر از چاله مانده هنوز...

+ کتا ; ٩:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٤
comment نظرات ()

کجاست نقطه ی پایان؟...

 

باز ای میل داده ای! گفته ای به ایران برگشته ای و اگر من مایل باشم دوست داری مرا ببینی...

خوشحال بودم که تمام شد.با خودم فکر کرده بودم که لازم بود یکبار بعد از هجده سال، همدیگر را ببینیم و دوسال پیش  دیدیم. تو می خواستی ببینی من حالم خوب است و هنوز زنده ام که دیدی. من می خواستم ببینم بعد از این همه سال چه شکلی شده ای. که دیدم! خوشحال بودم که مرا هنوز یادت بود. گفتی چشم هایم همان چشم های سابق است. و توی چشم های من اشکی جمع شده بود که توانسته بودم از سر ریز شدنش جلو گیری کنم. هنوز حساس بودم به زخمی که بر قلبم جا مانده بود. آن روز گذشت. و من نفس راحتی کشیده بودم از پشت سر گذاشتن تو . به نظر کافی می رسید. نقطه ی پایان جمله ای بود که سال ها پیش گذاشته نشده بود.

نمی خواهم فصل دیگری به این ماجرا اضافه کنم. آنقدر بزرگ نشده ام که بتوانم بزرگ ترین زخم روحم را ندیده بگیرم. و مثل دو دوست معمولی بتوانیم باهم رفت و آمد داشته باشیم. نمی دانم تو چه فکری با خودت می کنی...

 

+ کتا ; ۱:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۳
comment نظرات ()

سه شنبه

 

یک دستی هم می توان تایپ کرد. آن هم با دست چپ! وقتی که دست راست آدم را شال گردن وصل کرده باشد به گردن!... همین الان صید قزل آلا در آمریکا بالاخره تمام شد. البته پی نوشت مترجمش را سرسری خواندم. شاید بعدن دلم برایش بسوزد و یک بار دیگر بخوانم. راس ساعت یازده صبح هم یک متوکاربامول خوردم ببینم چه می شود. اینجا الان ابر تیره ای هست و بارش نم نم باران...زیاده تایپ کردن یک دستی هم کار ساده ای نیست. در نتیجه باقی بقایتان

+ کتا ; ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۳
comment نظرات ()

از یک تا نه ...شاید هم بیشتر

 

یک:

دیشب ام بی سی پرشیا فیلم "خانه ای از شن و مه" را گذاشته بود و ما البته اول ِ اولش را ندیدیم اما بیشترش را دیدیم. فیلم روانی بود و بیننده را به دنبال می کشاند. نمی دانم لابد بیننده های ایرانی را البته بیشتر به دنبال می کشاند! البته حمید آخرش گفت : "که چی؟" و من جوابش را هنوز پیدا نکرده ام.

دو:

 تقریبا سه روز است که مفاصل دست ِ راستم به نام های "کتف" و" آرنج" و" مچ" درد می کنند. امروز دیگر از صبح یک شالگردن پیچیده ام دور دست راستم از بالا تا پایین. قبل ازا نجام هر کاری هم از قبیل ظرف شستن و غذا پختن و حتی تایپ کردن و غیره هم این درد بیشتر خودش را یاد آوری می کند. بنا بر همین الان خانه نامرتب و ظرف ها نشسته مانده اند.

سه:

دیروز عصر مادر را بردیم خانه خودشان و برگشتیم. حمید و نوین یک کیک کوچک خریده بودند و سه تا کتاب و یک ماتیک و به این ترتیب جشن تولد کوچکی برگزار شد. امروز قانونا اولین روز بعد از چهل سالگی من است و این یعنی من خیلی باید بزرگ شده باشم. کمی عجیب به نظر می رسد!

چهار:

تمام روز ذهنم را فکر بی عقلی های برادرم مشغول کرده. دیروز پرس و جو کردم که ببینم عکس العملش بعد از حرفی که گفته بودم وکیل درباره خانه ای که الان در آن سکونت دارد بهش بزند چه بود و وکیل گفته بود وقعی به این حرف نگذاشت و گفته کار خودش را دنبال می کند!

پنج:

باید یک کارت تلفن بخرم زنگ بزنم با دایی صحبت کنم

شش:

اگر حرف پراکنده ی دیگری به ذهنم رسید و درد دستم اجازه داد باز هم به شماره های این پست می افزایم

هفت:

دو تکه یادداشت یکی از روز جلسه ای که اینجا برگزار شد و یکی از سه شنبه ای که برف بارید توی دفترم هست که دلم می خواهد اینجا بنویسم اما هنوز ننوشته ام.

هشت:

بروم فکر نان کنم که خربزه آب است

نه:

شماره هشت به این معنا بود که وبلاگ نوشتن خربزه است؟

+ کتا ; ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٢
comment نظرات ()

ابعاد دوستی...

غافلگیر شدن که "غافل" ش فارسی نیست. سورپرایز هم فارسی نیست... خدایا چرا ذهنم کمک نمی کنه که یک مترادف فارسی برای این کلمه پیدا کنم؟...شگفت زده ؟ شگفت خورده! ؟ شگفتیده؟..

ساعت حدود ده صبح مردی که از میانسالی گذشته تر به نظر می رسید، زنگ در خانه را زد. نشانی ما را خواند و گفت یک بسته دارید. بسته را گرفتم که در ابعاد یک سی دی در کاغذ کادوی خوش رنگی بسته شده بود و رویش فقط نشانی ما بود. فرستنده کیست؟ و مرد گفته بود از دبیرستان فرزانگان

دبیرستان فرزانگان فقط یک نفر را می شناختم. یعنی خودش بود؟ نشانی مرا از کجا آورده بود؟ .... به این دقت : پلاک هشت جدید - ده قدیم

بازش کردم و لذت بخش ترین هدیه ی دنیا را گرفتم

خیلی چیز ها را نفهمیدم اما فهمیدم که ابعاد دوستی چقدر فراگیر از ابعاد زمان و مکان است...

 

مثل این بود که من و دوست

یک جای دور در یک دنیای عجیب

 یکدیگر را در آغوش گرفته باشیم...

 

ازت ممنونم شقایق مهربان... و فکر می کنم به شباهت ها با این تفاوت که تو هم خیلی باهوش تر و هم خیلی مهربان تر از منی...

.

و سپاس ویژه از شهرزاد عزیزو هدیه ی زیبایش و ماهور مهربان و آب  زلال و سپیده ی اینجا و بی بی شهر بانو و  آیدین و الهام  و گلناز  و گیل بانو و رویای مهربان که این جشن را توی کامنت دانی ِ پست قبل راه انداخت و مهدیه و امیر و گندم و رضا قاری زاده و هدی و رضا ی دل نوشته ها و داروگ و نگاه و سارا ی سارا و پاییز و  مای هایکو ی لطیف و سیدو ی پر شور و آزاده و  نیک آیین گرامی  و شوکای خوش قلم و مریم ِ دست نوشته ها و مینای یاد یاران و ارنواز عزیز و محمد و یک قدیس دوست داشتنی و عاطفه و نسیم عزیز و عمو هومن مهربان و بهروز و نرگس و امیر حسین عزیز و دیوا جان و مانیا ی نازنین و آی تک دوست داشتنی... (ادامه دارد...)

 

 

+ کتا ; ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۱
comment نظرات ()