آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

از آنجا تا اینجا - بخش سوم

 یکشنبه بیست و شش اسفند -

 یک:

.

 نشسته ام توی کلانتری منتظر افسر ِ اجرا که بیاید سه برگ فرم پرسشنامه را که اداره ی سرپرستی داده ، پر کند و شاید مامور بفرستد برای بازدید محلی از منزل و همسایه های ما.

.

من گمان می کردم امروز که حکم حجر بدون معترض تائید شد، قیم نامه را به من می دهند. اما صبح همچنانکه خودشان گفته بودند، همراه حمید رفتیم اداره سرپرستی تا او هم در این مرحله رضایتش را از اینکه من سرپرست مادر باشم اعلام کند که کرد، تازه این پرسشنامه های جدید را دادند دستم و من را ارجاع دادند به کلانتری محل که به اصطلاح تحقیقات محلی انجام شود و اینجا هم افسری که باید به پرونده ی من رسیدگی کند رفته ماموریت و گفته ساعت دوازده می آید. و الان هنوز هفت – هشت دقیقه مانده تا دوازده.

.

روبروی من یک خانم خیلی خوش ادا و نسبتا زیبا نشسته. من که پسر نیستم هم هی دلم می خواهد نگاهش کنم! چشم های درشت و زیبا و قهوه ای کمرنگی دارد که مرا یاد چشم های گلناز می اندازد و وقتی از روبرو به آدم نگاه می کند زیبا تر است. نمی دانم برای چه اینجاست! شاید از دست کسی شکایتی دارد اما ظاهرن خیالش راحت تر  از این حرف هاست. آرایش مناسبی کرده که به صورتش می آید. خط چشم هایش که تاکید همه ی زیبایی چهره را روی چشم هایش متمرکز کرده، رژ گونه و رژ لب کمرنگی استفاده کرده و بر ناخن ِ انگشت های کشیده و بلندش هم لاک صورتی صدفی زده. دارد با یک آقایی که یک صندلی در میان او نشسته صحبت هایی می کند که من نمی شنوم. هر چه دقیق تر می شوم و گوش هایم را تیز تر می کنم باز هم نمی فهمم چه می گویند. اما معلوم است که زیاد هم با هم آشنا نیستند. و همینطور معلوم است که آن آقا خیلی سعی دارد که توجه این خانم را جلب کند! خانم هم یک جور ِ دوستانه ولی بی خیالی با او صحبت می کند. انگار که با رفتارش بخواهد نشان دهد که " مزاحم نیستی و خوشحالم که سرم را گرم کرده ای!!" باز هم سعی می کنم بشنوم چه می گویند اما نمی شنوم. تنها کلمات محدودی از هر دو طرف مثلن خانم گفت: " ایشالله!..." در حالیکه حرف شین این کلمه را مشدد تلفظ می کرد!

.

ساعت از دوازده گذشت و افسر اجرا نیامد. حالا بجز من و این خانم و آن آقا، چهار نفر دیگر هم منتظر نشسته اند.

.

نمی دانم کارم با کلانتری امروز تمام می شود یا نه. کاش تمام شود. چون مدیر دفتر ِ دادیار شعبه هشتم اداره سرپرستی که پرونده مادرم آنجاست، گفت اگر پرسشنامه های پرشده را فردا صبح زود برایش ببرم، ظرف همین یکی دو روزه پیش از عید قیم نامه را صادر می کنند. 

.

 دو:

.

 افسر اجرا بالاخره حدود ساعت یک ربع به یک آمد و صف منتظران ریختند دور میزش و هر کس کاغذ ِ خودش را سعی داشت جلوی صورت او نگه دارد!! او هم همانطور که مراجعان رفتار می کردند رفتار می کرد یعنی هر کاغذی که جلوی صورتش بود را نگاه می کرد و جواب میداد!!! یکی را می گفت : " برو از مدارکت کپی بگیر برگرد " یکی را می گفت: " بنشین منتظر تا کارم تمام شود" به من که رسید گفت : " وقت ندارم! ...برو پس فردا یعنی سه شنبه بیا" و من خواهش کردم که چون مادرم را نمی توانم تنها بگذارم و کسی را ندارم که که پس فردا پیش ایشان بماند، اگر ممکن است ، وقت فردا را به من بدهد. و پذیرفت و گفت : " فردا صبح ِ زود بیا!" که اگر ایشان فرصت داشت ، بیاید بازدید و صورت برداری از اموال منقول و غیر منقول مادر و تحقیقات محلی از همسایه ها که آیا من را فرد صالحی برای اینکه بتوانم قیم مادرم باشم تشخیص می دهند یا نه!

.

+ کتا ; ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱/۳۱
comment نظرات ()

از آنجا تا اینجا - بخش دوم

861225 

یک- در بانک.

ساعت ده و نیم صبح است. در نوبت انتظار بانک هستم. خودم آرامم و دائم به خودم گوشزد می کنم که آ ر ا م تر هم باشم. نفس هایم را برای همین خاطر کمی عمیق تر بکشم و گاهگاهی که ممکن باشد، پلک هایم را بیشتر از معمول روی هم نگه دارم. بعد همه ی عضلاتم را پنهانی از چشم اطرافیان شل کنم: شانه ها، انگشت ها، ... و بعد به کار های باقی مانده فکر کنم.

.

آمده ام بانک که پول بگیرم برای : یک- حقوق اسفند پرستاری و تهیه ی عیدی برایش. دو- دارو های مادر – سه- خرید های مختصری برای شب عید. مثل میوه و شیرینی و شلوار برای دخترک. یک کمی هم بیشتر که توی تعطیلات اگر خرجی پیش آمد دستمان بسته نماند...

.

یک بار پیش از ساعت ده آمدم بانک نوبت گرفتم و شماره ام دویست و بیست و سه بود. بعد رفتم کافی نت و نیم ساعتی وبگردی کردم و دوباره آمدم بانک و یک شماره ی دیگر گرفتم که اینبار شماره ام دویست و هشتاد و پنج است. قصد دارم شماره ی دوم را هنگام خروجم به یک نفر که تازه وارد شده هدیه بدهم! از این کار یک لذت پنهانی می برم! آنقدر تماشای شادی را در چشم های آدم غریبه ای که شماره را بهش هدیه می دهم دوست دارم!!

.

یادم باشد برای حساب دایی تقاضای کارت نقدی بدهم. ولی حواسم نبود که وکالتنامه همراهم باشد. یادم باشد پرینت حسابش را هم بگیرم. بعد از بانک باید بروم خیابان فاطمی که نسخه ی دفتر چه بیمه مادر را تائید کنم چون اکسلون دارد تمام می شود. . 

دو- بر نیمکت

.

نشسته ام میان فضای سبز میدان سلماس بر نیمکتی زیر آفتاب کمرنگ بهاره که داغی ِ چشم هایم خنک شود و نفس هایم آرام تر شوند. نشسته ام که خودم را دلداری بدهم، اشک هایم را پاک کنم و نگاهم را از پشت سر بگردانم و سعی کنم مستقیم، روبرو را نگاه کنم و با خودم فکر کنم که چطور می شود این مشکل را حل کرد؟

.

رفته بودم اداره بیمه خدمات اجتماعی برای تائید نسخه داروی اکسلون. دکتر توی نسخه نوشته:"روزی دو عدد" اما به من گفته هر هفته سه روز، سه عدد به مادر بدهم. با این حساب می شود هر هفته هفده عدد. در صورتی که بیمه هر هفته چهارده عدد را قبول دارد.

. 

انقدر دلم گرفته بود که وقتی آقای که پشت باجه ی کامپیوتر برای تائید دارو نشسته بود مشخصات مادر را زد توی سیستم و بهم گفت که برای تائید نسخه زود رفته ام و نسخه را تائید نمی کند بغضم گرفت. حوصله ندارم همه ی گفتگویی که منجر به ریختن اشکهایم مقابل چشم های او و سایر مراجعه کنندگان شد را بنویسم. دلم نمی خواهد گفتگو هایی که موچب آزارم شده را در خاطرم زنده کنم. فقط اینکه بعد از التماس های بسیار ِ من و تهدید های او که می گفت دفتر چه را توقیف می کند و می فرستد به حراست و نظارت که ببینند چرا من داروی اضافی می گیرم و هرچه من می گفتم که دکتر گفته هفته ای هفده تا باید بخورند و باور نمی کرد و نمی دانم آیا به قیافه ی من می آمد که قرص ها را ببرم بازار آزاد بفروشم که می خواست من را بفرستد بخش نظارت یا اینکه چه چیزی باعث می شد که حرفم را قبول نکند، در هر صورت آخرش به جای صد و بیست عدد برای هشتاد عدد قرص تائیدیه نوشت و گفت که توی سیستم زده که من باید بار بعد سیزده خرداد بروم و حتی اگر یک روز زود تر بروم تائید نخواهد کرد. و من دارم فکر می کنم که تا سیزده خرداد من پنجاه تا قرص کم خواهم آورد. و دلم از مملکتی که مادرم سی سال معلمی اش را کرده و حالا که آلزایمر گرفته حتی این یک قلم دارو را هم نمی تواند به نرخ بیمه برایش تهیه کند سخت گرفته.

. 

دلم نمی خواهد کسی بفهمد که سر این موضوع از آنجا تا میدان سلماس را پیاده آمده ام و تمام راه را زار زار گریه کرده ام. و یاد یک کسی افتادم که می گفت هر وقت احساس تنهایی کردی بدان که دلم پیش توست در حالیکه این حرف بسیار بسیار چرند می باشد. و فکر کردم : "وقتی کسی احساس تنهایی می کند دقیقن زمانی ست که هیچ دلی پیش او نیست." و درست همینجا بعد از گذاشتن نقطه ی آخر جمله ی قبل، باز گریه ام گرفت.

.

سه- تربانتین

. 

حدود هفت ِ شب است. سردرد دارم. باید زود تر قرص می خوردم. حالا هی بد تر می شود. روز شلوغی بود. سردردم از بودی تربانتین شروع شد. حالا هم تمام خانه بوی تربانتین می دهد...

.

 از روی نیمکت میدان سلماس که داشتم بلند می شدم، متوجه شدم که بارانی ام چسبیده به نیمکت! و به کندی از نمیکت کنده شدم!! سر تا سر پشت بارانی ام به حالت ضربدر ضربدری زرد شده بود. چه زردی هم! زرد قناری... روی نیکت را رنگ آستری زده بودند و هیچ نوشته ی آگاهی دهنده هم بر آن نبود که : رنگی نشوید! کسی هم آنجا نبود که بروم اعتراض کنم. و تازه چه اعتراضی؟! چه کسی مسول بود؟ چه کسی حاضر بود پاسخ بدهد؟ بارانی نازنینم را در آوردم و خوب شد که زیر آن یک مانتو پوشیده بودم. بعد پیاده راه افتادم سوی خانه. در راه یک مغازه ی لباسشویی دیدم و خوشحال از اینکه این رنگ هنوز تازه است و خشک نشده و لباسشویی می تواند تمیزش کند، رفتم توی مغازه. اما آقای صاحب لباسشویی خیلی اوقاتش تلخ بود و با بی حوصلگی تمام گفت که هیچ کاری برای بارانی من نمی تواند بکند. ... گفتم حد افل بگوئید با چه چیزی تمیزش کنم؟ گفت : " هیچی!! تمیز نمیشه!..."

. 

دست از پا دراز تر آمدم بیرون و با خودم گفتم که امروز ، روز ِ بد شانسی من است. آن از صبح آول صبح که حمید چک داشت و پول نداشت، آن از دومش که توی بیمه آن بساط پیش آمد، این هم سومی که بارانی و روسری و پایین مانتو ام همگی در نواحی تماس با نیمکت زرد شده بود.

.

رسیدم خانه و زن عمو و دخترک، قیافه ی زارم را که دیدند، کلی نگران شدند. بارانی را نشانشان دادم و آخ آخشان در آمد. یکی گفت تینر، یکی گفت بنزین ، یکی گفت تربانتین ! ممد آقا هم گفت :" بارونیت بوی نویی شنیده! اینو دیگه بندازش دور!! "  بارانی ِ نازنین مرا میگفت!

.

ما توی خانه نه نفت داشتیم، نه بنزین و نه تینر. من می خواستم بروم تینر بخرم که دخترک دوید و شیشه ی تربانتین را آورد و تا به خودم جنبیدم، هم دیدم زن عمو و دخترک بارانی را روی کف آشپز خانه پهن کرده اند و با پنبه های آغشته به تربانتین افتاده اند به جانش. لکه های رنگ، زیر پنبه های تربانتینی کمرنگ و کمرنگ تر شد. تا جایی که حس کردیم کم کم محو شد. اما بوی تند تربانتین آنچنان همه جا را گرفته بود که نفس نمی شد کشید. تا جایی که می شد، لکه ها را پاک کردیم و بارانی را جلوی پنجره گذاشتیم. بعد که خشک شد البته لکه های زرد محوی هنوز روی آن دیده می شد. نمی دانم آخرش درست می شود یا نه... سردرد دارم و بد بیاری بعدی را اگر حوصله کنم بعد تر می نویسم.

.

.

+ کتا ; ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱/٢۸
comment نظرات ()

از آنجا تا اینجا - بخش اول

 

امروز جمعه بیست و چهارم اسفند سال هزار و سیصد و هشتاد و شش شمسی ست.  این اولین متنی ست که در این کامپیوتر تایپ می کنم. کمی دلم گرفته.  امروز قرار بود آپارتمان پروانه (خواهر حمید) را بهش تحویل بدهیم و در مقابل، او تعهد کند که مبلغ بدهی اش را ظرف دو ماه پرداخت کند. نمی دانم خوشبختانه یا بدبختانه قبل از مطرح کردن این موضوع ، تنها پنج دقیقه از جلسه گذشته بوده که با احمد (پسر پروانه) بحث بالا گرفته و حمید جلسه را ترک کرده. یک غمی توی دلم از ساختن این ساختمان جای گرفته که نمی دانم هیچوقت آیا ممکن است بر طرف شود یا نه. نمی دانم با این همه بحث و جدل پیش آمده اصلن دلمان می آید که هیچ زمانی به آن آپارتمان برویم و آنجا ساکن شویم؟ خانه ای که با آن همه عشق و امید ساختیم، خانه ای که با جرات می توانم بگویم که بی نظیر است... اسکلت پیچ و مهره ای، دیوار های دو جداره ، پنجره های چوبی دست ساز دو جداره، در های چوبی قدیمی (که سه تا از در های ورودی اصلی این خانه سال ها پیش در های خانه ی مسکونی حسن علی منصور بوده که بیست سال پیش موقع تخریبش حمید خریده بوده،) تمام در های کابینت های آشپز خانه و کمد ها چوبی و دست ساز و طراحی شده توسط حمید است، حتی لولای در های کمد ها را هم طراحی کرده و خاص است. کف تمام اتاق ها سنگ، مشبک های چوبی کار شده درنما، کاشی های فیروزه ای لعاب دار که میان آجر ها کار شده...  

این همه سختی کشیدیم تا این خانه با این کیفیت ساخته شد. از هر کجا که شده و با هر بد بختی که بوده پول تهیه کردیم که کار نخوابد. اما الان که تمام شده دل ِ خوشی که بتواند لذتش را ببرد برایمان نمانده.

 گاهی فکر می کنم همه ی سهممان را بفروشیم و برویم یک جایی که هیچکس نشانی اش را نداشته باشد اما یاد سختی های این چند ساله و خون جگر خوردن ها که می افتم دلم نمی آید به این فکر بال و پر بدهم. این خانه برای حمید درست به اندازه ی فرزندش عزیز است. نه این خانه ، بلکه تمام آثار معماری اش را مثل بچه هایش نگاه می کند ! چه برسد به این یکی که انگار بخشی از وجودش را میان آجر هایش کار گذاشته.  

 

+ کتا ; ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱/٢٧
comment نظرات ()

 

دوباره سلام! .امروز خط ای دی اس الم وصل شد. نمی دونم چرا مثل گیج و منگ ها شدم! نمی دونم چی بنویسم. از کجا بگم؟ یه مقدار یادداشت دارم از همان روز های پیش از عید. تا نزدیکی های همین الان.  مثل خودم. مثل همیشه . می توانم از همان جا به بعد شروع کنم. می توانم هم آنها را نادیده بگیرم. نه؟ نوشته هایی که تاریخ گذشته شده اند،  رفته اند توی بایگانی. کلماتی که به خواب رفته اند و انگار که مجبور باشم با سر و صدای بسیار دوباره بیدارشان کنم. دارم فکر میکنم بیدار کردن کلمات ِ به خواب رفته کار درستی خواهد بود یا نه! خیال می کنید شوخی می کنم؟ بد بختی اینست که خیلی هم جدی دارم روی این قضیه فکر می کنم!!!.

فعلن انگار دلم برای خواندن وبلاگ های دوستان بیشتر از نوشتن ِ وبلاگ خودم تنگ شده. امروز را شاید کمی به خواندن بگذرانم. بعد هم یکی یکی کلمه های خفته را بیدار کنم. کسی چه می داند!

+ کتا ; ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱/٢٦
comment نظرات ()