آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

همون يک!

 فعلن یک:

دیشب ساعت یازده شب همکلاسی های دخترک با قطار راهی اصفهان شدند. بنا براین امروز او تعطیل بود.

من هم به همین خاطر به خودم گفتم با خیال راحت صبح می خوابم تا هر وقت که بیدار شدم!

و تا نزدیک ساعت هفت و نیم خوابیدم. خوش و خندان و مسرور از خواب اضافی صبحگاهی  بیدار شدم که از نور سفید پشت پنجره حس کردم که ای دل غافل!..اولین برف امسال بارید و تو در خواب گران بسر بردی...

پرده را زدم کنار و دیدم بعله!‌ پشت بام همسایه ها لایه ی نازک برفی که سحر باریده در حال آب شدن است.

دویدم آشپز خانه و دیدم زن عمو هم ایستاده به تماشای همین لایه ی نازک در حال آب شدن. سلام کردم و دلخور گفتم : ‌یه روز من خوابم برد ببین چی رو از دست دادم ها ... 

گفت : آره نمی دونی صبح رو درختای پارک چه قشنگ بود. حالا دیگه آب شده.

با همه ی این احوال رفتم گوشی م رو آوردم و یک عکس گرفتم که هنوز ندیدم چطور شده.

الان میرم آپلودش می کنم هم میذارم اینجا هم میذارم اونجا

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت بی ربط:  یه هوندای سیویک دست پنجم مدل سال ۱۹۹۳ میلادی!

+ کتا ; ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/٢٩
comment نظرات ()

"...."

یک تکه این طرف یک تکه آن طرف...این چه وضعی است؟ کجا هستی"...."

 

ها ها ها !!!

 

 یک:  

اون چند تا نقطه، آخر ِخط بالا، یعنی اینکه مخاطب درونی کم آورده! می دونین چی شد؟ نمی دونین دیگه! ایشون خودشو آماده کرده بود یک خطابه ی طولانی برای من ایراد کنه اما به سر اون چند تا نقطه که رسید، یکهو دید منو در تمام عمرش حتی یکبار هم صدا نکرده! خواست بگه کتایون! انگار که اسم غریبی بود. خواست بگه خانومه! دید خیلی لوس میشه . خواست بگه یارو! دید انقدر ها بی ادب نیست. خلاصه هر چی خواست بگه دید راحت نیست و اینطور شد که حالش گرفته شد و  نشست کنار و من کلی همینطور پشت میز کار که نشسته بودم توی دلم بهش قاه قاه خندیدم...

 

دو:

دو اینکه امروز رفتم دنبال مادرم توی آرشیو وبلاگ خودم....واه که چه کار وحشتناکی کردم. خیلی سخت بود. نه می توانستم دل بکنم و نخوانم. و نه اینکه بخوانم. چون هم به شدت دچار این حس شدم که نوشته هایم هم افت شدید کیفیتی پیدا کرده اند و هم اینکه مرور خاطراتی که آدم باورش نمیشود  نویسنده ش خودش بوده یک حس عجیب دارد. دقیقن انگار بود که دارم وبلاگ آدم دیگری را  می خوانم. و هی چشمهایم گرد می شد و هی دلم برایش می سوخت و هی بهش حسودی ام می شد... ! خنده دار است ولی یک حس عجیب و واقعی ست. مثل لحظه ی مرگ بود. حالا خدا کند لحظه ی مرگ اینطور که توی سر ِ ما فرو کردند نباشد. همین طور دیگه! همین طور که می گویند تمامی زندگی از جلوی چشمهات رد میشود... ووی پشتم لرزید. تو صیه می کنم هیچکس نرود آرشیو خودش را نخواند! ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

.

پی نوشت با ربط: این پست را دیروز آخر وقت نوشته بودم.

 

 پی نوشت بی ربط: ماشین ما سورمه ایه !

+ کتا ; ٩:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/٢۸
comment نظرات ()

 

 

از صبح نه تنها خودم پراکنده بودم بلکه کار های پراکنده ای هم کرده ام!

این روز ها حواستم هزار جا هست و هیچ جا نیست.

یک:

ماشین را برده بودیم برای معاینه فنی، گفتند همه چیزش درست است ولی باید بروید رنگ بدنه و سپر ها را اصلاح کنید. ما هم مثل خنگ ها رفتیم ماشین را گذاشتیم تعمیر گاه مجاز!  و موقعی  فهمیدیم اگر به طرف یک رشوه ای می دادیم از این ماجرا صرف نظر می کرد که دیر شده بود. حالا یک هفته است که ماشین نداریم و تا دوشنبه ی آینده هم نخواهیم داشت و این در حالی است که دوشنبه ی آینده می شود سوم دی ماه و این بدان معنی ست که آذر تمام شده و تمام شدن آذر یعنی مهلت تعویض پلاک ما هم تمام شده. و نمی دانم بعد از تمام شدن مهلت چه اتفاقی خواهد اوفتاد....

دو:

برادرم طی همان تماس که با دکتر شین داشته حرف های عجیبی زده و مثلن گفته من به مادر قرص خواب اضافی می دهم که روزها بخوابانمش! ... یا اینکه گفته من مدارک پدر را پیش خودم نگه داشته ام و او نیاز داشته و من بهش نداده ام!! اینکه چطور من هنوز شاخ در نیاورده ام را نمی دانم.

نمی دانم با گفتن  این دروغ ها چه هدفی را دنبال می کند؟ گفتم من حتی برای اینکه مادرم در حال راه رفتن گیج و ویج نباشد و نکند که خدای نکرده زمین بخورد قرص کلرودیازپوکساید صبحش را هم که دکتر داده بود قطع کرده ام. ایشان از کجا چنین حرفی را می زند؟ ...و اینکه تا به حال هرگز به من نگفته که فلان مدرک را نیاز دارد. و مدارک همه همینجاست دست نخورده توی اتاق پدر، ...

ولی در ادامه ی این گفتگو ، این چند روزه همه ش غرق توی مدارک پدر بودم و از بوی توتون پیپی که لابه لای کاغذ ها به شدت پیچیده بود اشک توی چشم هایم بند نمی شد و با همین حال ، مشغول دسته بندی و لیست کردنشان بودم و گیج که چه مدارکی را ممکن است ایشان تا قبل از به انجام رسیدن انحصار وراثت نیاز داشته باشد و اینکه اگر نیاز دارد چرا به خود من نمی گوید؟! حمید اعتقاد دارد بی خود انقدر به این حرف های بی مورد بها می دهم. باید از این گوش بگیرم و از آن گوش در کنم و زندگی خودم را بکنم. ولی وقتی دکتر شین از من خواسته که مدارک پدر را در اختیار برادرم قرار دهم که نمی شود گوش نکرد. در ضمن نمیدانم چرا خودش نمی آید ببیند چه می خواهد بردارد ببرد. زحمت همه کار ها را انداخته گردن من دو قورت و نیمش هم باقی است. آخرش بدهکار هم هستم.

حالا می خواهم بروم بگردم توی آرشیو همین وبلاگ، تمام پست هایی که طی این دوسال درباره مادر نوشته ام را یکجا جمع کنم و پرینت بگیرم...اینکه این کار چه حاصلی دارد را نمیدانم اما اندوهناک حس می کنم خود این خاطرات در چنین مواقعی مثل یک سند تاریخی است...

سه:

با همه این احوال، صبح که پیاده رفته بودم دخترک را برسانم مدرسه،توی راه ِبازگشت به خودم خوش گذراندم. و فکر کردم چه خوب است که هنوز می توانم بایستم به تماشای برگ های زرد درخت نارون در نور آفتاب صبحگاه و لبخند بزنم و هیچ برایم مهم نباشد که عابران دیگر چطور نگاهم می کنند!

بعد هم یک جا رنگ خزانی برگ های گیاه چسب دیواری هوش از سرم برد و این عکس را گرفتم :‌

 

+ کتا ; ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/٢٧
comment نظرات ()

هزار گنجشک...

یک:

روز با باران شروع شد و صبح زود، ساعت چهار و ربع دخترک بیدار شده بود درس بخواند. من متعجبم و تا به حال ندیده بودم کسی در سوم راهنمایی این همه درس بخواند. طفلکی! کاش قدرتش زیاد تر از حجم کار هایش باشد. ... باز هم ساعت هفت صبح کلاس فوق العاده داشت و رفت.

دو:

هر سه گلدان های رازقی ام بیمار شده اند. پری روز رفتم برایشان دارو گرفتم. یک حسی بهشان دارم انگار که دوستان نازنینی باشند و بیمار توی خانه افتاده باشند و من رفته باشم برایشان شربت سینه و قرص گرفته باشم...

صبح بعد از اینکه دخترک رفت مدرسه، من هم رفتم به پرستاری از یاس ها. نبضشان را گرفتم. تب داشتند...

سه:

خودم را مجبور می کنم کتاب بخوانم. بعد از ناتور دشت، تیستوی سبز انگشتی  را خواندم. حالا هم دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم را در دست گرفته ام. یکی از راه های کسب آرامش خوشبختانه برایم کتاب خواندن است. باید مواظب باشم تمرکز کتاب خواندنم را جایی گم نکنم.

چهار:

چهار اینکه من همچنان محو تماشای پرنده ها بر شاخه ها هستم...

.

                                    هزار گنجشک،

 

                                     بر هزار شاخه

                                     که نشسته باشد...،

                                    : هزار شعر تازه است

 

+ کتا ; ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/٢٦
comment نظرات ()

دکتر شین

صبح اول صبح ، درست آخر صبحانه، دکتر شین زنگ زد.

 

دکتر شین در واقع پسر عموی پدرم می باشد و از دوران بچگی با او روابط نزدیکی داشت. اولین  روز بعد از فوت پدرم وقتی داشت با من خدا حافظی می کرد پرسید:

 

" از دست من چه کاری برات ساخته ست؟"

 

همانطور که زار می زدم گفتم :

 

 " پدری کنید...پدری کنید برایم،... آقای دکتر!..."   

 

...

 

از آن روز به بعد هر هفته زنگ می زند. حال مادر را می پرسد، درباره ی داروهایی که مشکل پیدا می شود برایم تحقیق می کند، همفکری می کند و همراهی. توی جلسه ی فامیلی که برای مشخص شدن تکلیف سرپرستی موقت مادر تشکیل شد هم حضور مثبتی داشت.

 

 

امروز اما زنگ زده بود که به من بگوید خواهر و برادرم از نحوه ی پرستاری مادر رضایت ندارند!!

 

و کسی چه می تواند بفهمد که  چه غمی،... چه غمی ناگهان آوار می شود بر سرم از شنیدن این حرف...

 

 

دکتر شین اما در ادامه ی حرفش می گوید:

 

" بین شما چهار تا: مادرت- تو – خواهرت و برادرت ، من می دونم که سه تاشون سلامت روانی ندارند. تو هم میدونی ؟"

 

 همانطور ساکت و اندوهناک که به حرف هایش گوش سپرده ام می گویم:

 

" بله!"

 

می گوید : " خب!...پس باید باهاشون کنار بیای! می فهمی ؟ ... "

 

من باز قاطی سکوت هایم تکرار می کنم :

 

 " بله!"

 

 

و توی دلم به تمام زندگی یک پوزخند تلخ می زنم...

 

+ کتا ; ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/٢٥
comment نظرات ()

پنجم اینکه...

اول اینکه گل شبدر به روزشده

دوم اینکه خیلی پراکنده ام. در اثر پراکندگی حواسم هم هی پراکنده تر می شود و بعد می آیم خودم را مثال بزنم که مثل...مثل...مثل چی؟‌ذرات آلودگی و غبار معلق در هوای این روز های شهر تهران؟‌! ...مثل بخار آب توی ابر ها... مثل پراکندگی مردم در سطح شهر و مخصوصن جایی مثل پیاده رو های میدان انقلاب، خلاصه هر ذره ی فکرم به سویی رفته ...

ای بابا چقدر چرند از ذهنم پرید بیرون ببخشین

....

داشتم چی می گفتم؟‌...

سوم اینکه یک عکس دیگر از بسوی زمستان گرفتم

چهارم اینکه دیروز صبح تا ظهر توی خانه تنها بودم و تمام مدت به پرنده ها نگاه می کردم بر شاخه های خزان زده... چند تا عکس هم گرفتم و کلی با عکس های خودم کیف کردم. یکی که خیلی دوستش دارم را شاید بگذارم اینجا.

 

پنجم اینکه

رفتم پرینت خلافی ماشن را  گرفتم، یک قبض دادند دستم که روی آن نوشته صد و چهل و چهار هزار تومان باید بابت خلافی بپردازم.

دقیق تر نگاه کردم دیدم از میان این صد و چهل و چهار هزار تومان، همه  مربوط به قبل از تاریخی می شود که من ماشین را خریده ام! یعنی من ماشینم را مرداد سال هشتادو چهار خریدم اما تمام جریمه ها مربوط به سال های هشتادو سه و ماه های اول هشتاد و چهار بود.

یک نکته که بسیار البته موجب فخر بنده شد این بود که در این دو سال و چند ماهی که ماشین دار شده ام دیگر هیچ خلافی به پرونده اضافه نشده.

بعدش فکر کردم برای خلاف هایی که در زمان مالکیت من نبوده می توانم بروم شورای حل اختلاف و سند و مدرک ببرم که ثابت کنم مربوط به قبل از زمان خریداری من می باشد . رفتم خانه و مدارک را در آوردم و نگاه کردم و دیدم توی بنچاقی که زمان خرید ماشین در محضر تنظیم کرده ایم ، بنده و آقای رئیس که دو عدد مهندس و از قشر با سواد این مملکت می باشیم متن را نخوانده امضا فرموده ایم. و در آن نوشته شده پرداخت خلافی ها به عهده ی خریدار می باشد.(!!!) و خلاصه حسابی خیط و پیط شدیم که باید این مبلغ را بدون چک و چانه زنی بپردازیم.

این مطلب را از آن جهت اینجا نوشتم که درس عبرتی باشد برای دوستانی که ماشین دست دوم می خرند که توی محضر حواسشان باشد که مو به مو متنی که امضا می کنند را بخوانند که به چنین عاقبت هایی دچار نشوند.

 

+ کتا ; ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/٢٤
comment نظرات ()

 

اول: 

یادم بماند که ...

دوم: 

دخترک صبح ساعت پنج بیدارم کرد. خودش امتحان علوم داشت و می خواست درس هایش را مرور کند. برای من هم تکلیفی از درس هنرش باقی مانده بود. باید یک سری تونالیته های رنگی ، که قبلن کشیده بودیم را برش می دادیم و با آنها شکلی می ساختیم.

دو تایی بیدار شدیم و او نشست سر کارش و من هم نشستم سر کار دیگرش. دو تا از رنگ ها آماده شد. دخترک هم علومش را خواند و رفت حاضر شد برای مدرسه رفتن. در این فاصله برایش چای ریختم و لقمه های نان و پنیر و گردو درست کردم.

اما تمام مدت این روز ها در اثر یک سلسله فکر هایی که نمیدانم مرا از کجا به اینجا رسانده ، دائم یک حسی مثل « خود بد بینی » بهم دست داده!

به حمید گفتم خندید و گفت:« حالا بیا درستش کن! ... بیماری جدید اختراع کردی؟!» و ته چایی اش را سر کشید و رفت.

من اما این یکی دو روزه همه ش فکر میکنم که نه برای دخترم مادر خوبی بوده ام، نه برای همسرم، همسر خوبی!...نه توانستم حتی برای خواهر و برادرم خواهر خوبی باشم و نه توانستم برای دوستانم ، دوست خوبی باشم... نه حتی توانستم برای ماشینم صاحب خوبی باشم و نه حتی برای خیابان های شهر، عابر خوبی...

بازم بگم؟....

مخاطب درونی یکجور ناراحتی نگاهم می کند. یک جوری که انگار می پرسد چرا ؟‌... ولی نمی پرسد. شاید هم این توهم من باشد که خیال می کنم نگاهش پرسشگر است... با صدای بلند برایش می گویم: جای بهتر بودن و بهتر عمل کردن، در تمام زمینه ها به شدت باز بود و کوتاهی از من بود همیشه.

کاش قضیه همینجا تمام می شد. یعنی من این را می فهمیدم و از این به بعد سعی می کردم بهتر باشم. اما انگار بین من و بهتر شدن، یک دیوار نامرئی خیلی محکم قرار دارد. یک خط که نمی  توانم از آن عبور کنم!‌

یک سر ناسازگاری در من وجود دارد که عصبانی نشسته گوشه ای و می گوید : « من بد هستم و نمی خواهم بهتر شوم...»! 

.

پی نوشت:

تصویر زیر را زمینه ی دسکتاپم کردم و انگار شد که پشت همان میز تحریر که بودم آن سال ها... و قمری ها که می آمدند مدام پشت پنجره و مادر که راه می رفت و نگاهش با پنجره آشنا تر بود از حال که دیگر من، دیوار ، پنجره، قمری ها و باد هیچکدام فرقی برای او نداریم....

+ کتا ; ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/٢٢
comment نظرات ()

 

فکر کنم کارم با این وبلاگ تموم شده باشه...

+ کتا ; ٦:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٩/۱٧
comment نظرات ()

 

یک:

اول از همه اینکه عکس های پاییز رو به زمستان را اینجا گذاشته ام :

پاییز رو به زمستان

دو:

دوم اینکه از چهارشنبه عصر تا به حال توی دفتر چه ام خیلی چیز ها نوشته ام. نمی دانم کدام هایش را اینجا بنویسم. اولین بار است که حس می کنم اینجا حس آزادی ای که هر چه دلم می خواست ، می نوشتم را ندارم. مخاطب درونی می پرسد: چرا نداری؟ وبلاگ خودت است. ... مدت هاست که بوده. به کسی چه که تو توی وبلاگت چه بنویسی. اینجا می توانی هر چه می خواهی درد دل کنی، غر بزنی، نظر های خودت را بنویسی. تکرار می کند: نظر - ها - ی - خودت - را،...اتفاقاتی که در این چند روز افتاده. فکر هایی که با خودت داشته ای....

مگر غیر از این بوده هیچوقت؟...

نگاهش می کنم . نفس عمیقی می کشم. بهش می گویم هنوز می توانم صبر کنم....

سه:

اما شاید تا آخر وقت اداری امروز هم نتوانم! نمی دانم. شاید بیایم کم کمک بنویسم. شاید...  

 

+ کتا ; ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٩/۱٧
comment نظرات ()

 

این عــکس رو امروز صبح گرفتم.شمـا هم

 می بینینش اونی که اونجا... درست وسط

تصویرنشسته رو..؟!

+ کتا ; ٢:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٩/۱٥
comment نظرات ()

شاید چهار هم داشته باشه...من نمی دونم هنوز...!

یک:

دخترک که  از مدرسه می آید، اولین کاری که می کند اینست که تلفن می زند به من. و ما مفصل مفصل با هم حرف می زنیم. او میرود دست و رویش را می شورد و ضمن اینکار  گوشی را میگذارد روی اسپیکر و  همینطور با من حرف می زند. من نقشه می کشم و همینطور با او حرف می زنم. او بعد میرود نهار می خورد در حالیکه همینطور با من حرف میزند. از مدرسه از دوستانش از معلم هایش از آزمایشگاه از کارهایی که باید برای فردا انجام دهد، از روابطش با دوستان و قهر و آشتی هایش، من گوش می دهم و کیف می کنم و می خندم و گاهی هم نظر خودم را بهش می گویم. این گفتگو حس خیلی خوبی دارد. هم برای من هم برای او و هیچکدام دل نمی کنیم از هم برای خدا حافظی.آخرش هم  حرف ها همیشه نصفه و نیمه توی هوا می مانند...

 

دیروز هم مثل هر روز این اتفاق افتاد. تلفن راس ساعت سه و بیست و نه دقیقه زنگ خورد و صدای ناز و پر انرژی دخترک از آن سوی خط  شروع به صحبت کرد. میان صحبت های  به هم پیوسته و لاینقطعش گفت که:« راستی معلم علوممون کلاس فوق العاده گذاشته قراره پنجشنبه ها صبح، یک ساعت زود تر بریم مدرسه. یعنی به جای هفت و نیم، شیش و نیم مدرسه باشیم!... هزینه شم هشتاد هزار تومنه...» میان کلامش گفتم چه قدر؟؟ ... دوباره تکرار کرد: « هشتاد هزار تومن! »و بدون اینکه تغییری توی لحنش ایجاد کند یا فاصله ای بین کلمه هاش بیافتد گفت :« خیلی زیاده بی انصافا نه؟ ولی نگران نباش من نمی رم اصفهان به جاش! ...» گفتم راست می گی؟ تصمیم گرفتی نری؟ ... گفت : « آره واللا! ... خب دیدم این کلاس که هشتاد تومنه ، کلاس المپیاد ریاضی هم که از این هفته شروع میشه همین قیمت هم اونه ، کلاس های دیگه هم که هست، تنها کاری که می تونم برای کمک بکنم اینه که نرم اصفهان!»

 

نفس راحتی کشیدم و حس کردم کلی بار از روی دوشم برداشته شد. یک عالمه قربون صدقه ش رفتم و اونم هی می گفت: « خب حالا دیگه انقدر یادم ننداز! »

 

 

 

خانه که رفتم، رفتم بغلش کردم و گفتم: «به خاطر این تصمیم عاقلانه ای که گرفتی و خیال منو راحت کردی، یه قرار خوب با هم میذاریم.»گفت:«چی؟»

 

 گفتم:«از این به بعد یه پول تو جیبی منظم بهت میدم.»چشماش برق زد. گفتم:« هر ماه یه مقدار معینی بهت میدم که خرج هاتو خودت تنظیم کنی. خواستی کتاب بخر. خواستی کادو بخر. خواستی بده به گدا. خواستی پس انداز کن. خواستی هله هوله بخر ...من به نحوه ی خرج کردنت کاری ندارم.»

 

 اینجا ی قصه ، اون یکی از محکم ترین بغل هایی که در عمرش کسی را کرده بود را نصیب من کرد. و دو تا هم ماچ آبدار! انگار مدت ها بود منتظر این پیشنهاد بود. ...

 

 

 

 دو:

 

دو درباره ی تلفن دیشب پرویز است. خلاصه اش اینه که پرویز دیشب زنگ زد و خیلی ساده از حمید عذر خواهی کرد. حمید هم پذیرفت. به همین سادگی. اما دل من یک جوری مثل بچه ها قهر کرده. نمی دانم چرا انتظار داشتم پرویز دوکلمه هم با من حرف بزند. یاد حس بهت و بغض آنروز می افتم ... و یک جوری احساس دیده نشدن آزارم می دهد. مخاطب درونی هی می گوید بی خیال! من هم هی بهش می گویم باشه و تظاهر به لبخند زدن می کنم.

سه:

چهاردهم آذر...

امروز سالگرد ازدواجمونه. پانزده سال تمام گذشت و ما هم همراهش گذشتیم. چه سال ها، چه سال ها...

بعد از یکی دو سال اول که به خوبی و خوشی گذشت و تولد دخترک، سال های سختی رو کنار هم گذروندیم. سال هایی که به زور پول در می آوردیم. سالی که خونه مونو از بی پولی مجبور شدیم اجاره بدیم و ساکن خونه ی مادر اون شدیم بعد از اون، چهار سالی که پدرش سرطان داشت و بعدش سال هایی که بعد از فوت پدرش ، مادرش تنها بود و اون شب ها پیش مادرش می خوابید. سال هایی که یه بغضی راه گلومو بسته بود. ...بعدش خراب کردن و ساختن خونه مون توی همین دو -سه سال اخیر... و یاد آوری  سال هایی که فکر میکردم بدون حمید هم می تونم زندگی کنم. اما بعدش که متوجه شدم  نمی تونم! واقعن نمی تونم. و بعدش که فهمیدم چه قدر، همین آقای رئیس بد اخلاق و اخمو و غرغرو رو با همه ی فراز و فرود های زندگی دوستش دارم. و در تمام این سال ها با همه ی سختی ها ازش متشکرم که احساس دوست داشته شدن رو بهم داده. حسی که توی  سال های زندگی بدون اون، هر چی دنبالش می گردم ، پیداش نمی کنم....

+ کتا ; ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/۱٤
comment نظرات ()

در هم و برهم ۳

اول اینکه  

حالم خوب است انگار... مثل کودکی که در دشتی دنبال پروانه، زنبور یا بادبادکی بدود. همین الان زیر این خورشید درخشان این حس را دارم.

و این پروانه را از یک جا شکار کرده ام آورده ام ببینم توی وبلاگ من هم بلد هست بال بال بزند؟...

اوه ! بله بلد هست!!!

 باز هم تکرا می کنم که چه آفتابی...

 یک تکه دیروز نوشته ام بروم از توی ورد پیدایش کنم بر گردم:

«مهیار امروز هم برای ادامه ی حسابرسی ها آمد. وقتی که رسید، هنوز حسابدار ما نیامده بود. حمید هم شرکت نبود. سر ساختمان بود. مهیار مرا صدا کرد و گفت که چند کلمه حرف دارد.  رفتم توی اتاق کنفرانس و نشستم روبرویش.

 

گفت دیشب با پرویر صحبت کرده و اصرار داشت که به من بقبولاند که مسئله ی پیش آمده یک سوء تفاهم است. گفت پرویز نگفته که به حمید اعتماد ندارد بلکه گفته به حساب و کتاب هایش اعتماد ندارد. – بماند که من فرق میان این دو حرف را هم خوب متوجه نمی شوم!!- گفت که نخواسته تهمتی بزند. اینطور که به من گفت ، مهیار هم ازش خواسته که امشب زنگ بزند به حمید و ازش عذرخواهی کند.

 

مهیار از من خواست که حمید را آرام کنم و سعی کنم در برقراری مجدد روابط نقش مثبتی داشته باشم... من نمی فهمم که خرابکاری را دیگران می کنند ، درست کردنش را چرا می اندازند گردن من!! بخصوص که آخر حرف هایش گفت فقط یک اتفاق بدی افتاده که باز از تو می خواهم رفع و رجوعش کنی. من همینطور ساکت نگاهش می کردم و گفت پرویز بعد ازا ینکه حمید تلفن آن شب را قطع کرده، نشسته یک نامه نوشته برای حمید و آن را پست کرده! از من خواست که هر طور هست سعی کنم نامه به دست حمید نرسد. چون در عصبانیت نوشته شده و به آتش  ها دامن می زند.

 

گفتم باید ببینید نامه را به چه آدرسی نوشته. چون پرویز آدرس پستی شرکت یا خانه ی پدری من را نداشت. اگر به آدرس این دو جا بود، من می توانستم نامه را به دستش نرسانم اما اگر مستقیم نامه را فرستاده باشد سر ساختمان، از دست من کاری ساخته نیست.

 

... مهیار رفته توی فکر و از من پرسید در این باره چه پیشنهادی دارم؟ گفتم تنها کاری که می شود کرد اینست که خود پرویز به حمید بگوید آن نامه را ندیده بگیرد و خودش تاکید کند که مطالب نوشته شده ، نظر حقیقی او نیست.

 

حالا دارم فکر میکنم روابط برادری که به اینجا میر سد. مثل لباس پاره و پوسیده و پر از وصله و پینه ای به نظر می رسد. تا به کی می شود از این لباس استفاده کرد؟!

 

بعد از این حرف ها مهیار همینطور توی چشم های من نگاه کرد و گفت : کتایون جان! حمید از نظر اعصاب خیلی به هم ریخته و درب و داغان است. مثل ظرف پری می ماند که گنجایش هیچ حرفی را ندارد. هر کلمه ای که تویش ریخته می شود سر ریز می شود بیرون. ... بهتر است که او را پیش یک روانپزشک ببری... از دست من چه کمکی ساخته است؟

 

شنیدن این حرف ها برایم سنگین و گران بود اما تحمل کردم و به روی خودم نیاوردم. گفتم چشم! بعد از تمام شدن پروژه ،حمید به یک استراحت نیاز دارد. اگر بعد از آن استراحت هنوز هم همینطور به هم ریخته بود ، دنبال یک دکتر روانپزشک هم خواهم بود... »

 

 

 

دیشب که خوشبختانه خبری از تلفن پرویز نشد.

درباره ی دخترک آخر همین پست بنویسم یا توی پست فردا؟!

:)

راستی دیروز ِ بارانی،این عکس را هم گرفتم.کیفیتش خوب نیست اما  پناهنده شدن این قمری ها زیر سقف بالکن ما هم حس خوبی دارد برایم...

 

 قمری های خیس

زیـر سـقف بالکـن مـا،

تماشای باران

+ کتا ; ٩:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/۱۳
comment نظرات ()

در هم و بر هم ۲

با ابر ها

یکی شدن

هنگام باران...

 

هوای سردیست ،  آسمان تیره ایست و من با اینکه از وقتی از راه رسیده ام، شعله ی بخاری ها را زیاد کرده ام، هنوز هم اینجا که نشسته ام پشتم یخ کرده و دست زیر چانه از پشت میز کار، گاه به گاه بیرون ِ بارانی را نگاه می کنم و در خیالم یک شال روی شانه هایم می اندازم و گرم می شوم...

خب من واقعن برایم مشکل است که بخصوص در این فصل، دخترک را بفرستم سفر. همه ی این حرف هایی را  که می گویید سفر هم برای خودش تجربه ی خوبیست و هم برای من را درک میکنم و هنوز هم تصمیم قطعی نگرفته ام که برود یا نرود. اما صادقانه بگویم که دلم هیچ راضی نیست. شک دارم که اشتباه می کنم یا نه اما به نظر من این سفر جز این که او را چند روز از بقیه ی کار هایش (کلاس زبان و موسیقی) عقب می اندازد و حجم بیشتری از کار ها در روز های بعد برایش تل انبار می شود روی هم و علاوه بر آن خسته و چه بسا بیمار به خانه برگردد ، حاصل دیگری ندارد.

دیروز ظهر نهار با مهیار و حمید رفتیم بیرون. در واقع مهیار مهمانمان کرد. چون نمی خواست حمید در شرکت جلوی حسابدار حرفی از اختلاف ها بزند  و در  راه حمید برایش کلی درد دل کرد. ...

 اینجا ی مطلب نفس عمیقی کشیدم. یاد درد دل هایش که به فریاد تبدیل می شد افتادم و یاد مردمانی که از آنسوی خیابان ناگهان بر میگشتند و سمت ما نگاه می کردند افتادم و یاد خودم که با صدایی ضعیف که گمان کنم به گوش هیچکس نمی رسید، هی بهش می گفتم :‌حرص نخور!...

صبح باز سر صبحانه گفت :« هشت هزار و هشتصد تومان پول لازم دارم!» کیف پولم را آوردم و خالی کردم کنار بشقاب صبحانه اش. هشت هزار تومان در آن بود. دلم گرفت. و بهش گفتم درست نیست که این همه پول خرج می کند! گفتم که هفته ی پیش یازده هزار تومان کتاب خریده بود. و گفتم که برا کاردستی هایش می تواند به جای مقوا های گران قیمت، از مقوا های ارزان تری استفاده کند. گفتم که سه شنبه هم باید چهل هزار تومان برای کلاس موسیقی اش بدهیم و گفتم که عادت نکند مثل همکلاسی هایش با احساس مرفه های بی درد بزرگ شود. گفتم که یک مقدار کمی پول توی بانک داریم با مخارج کمر شکن درمان و پرستاری بیماری مادر و خرج ساختمان و و خرج های روز مره دارد ذره ذره تمام می شود. گفتم کمی هم بفکر باشد. کمی هم رعایت کند. ... طفلک سر به زیر انداخت و چیزی نگفت. شاید من هم زیاده روی کرده باشم ...شاید هم از سر صبح تقصیر همین ابر ها تیره بود و هوای بارانی...

 حمید از نامه ای گفت که برای پرویز نوشته. گفت که می خواهد نامه را تکثیر کند و برای همه ی فامیل بفرستد... من آن نامه را نخوانده ام هنوز اما از مطالبی که توی نامه نوشته چیز هایی را مطرح کرد که چند جا اشکم داشت سرازیر می شد و به روز جلویش را گرفتم...

بعد از نهار، مهیار از حمید خواهش کرد که نامه را برای کسی نفرستد و صبر کند تا عصبانیتش فروکش کند. حمید گفت به مرگ دخترک می فرستند! آخر آخرش مهیار توانست از حمید یک هفته مهلت بگیرد که با پرویز صحبت کند و بعد از این یک هفته تصمیم بگیرد که نامه را بفرستند یا نه. ....کنجکاو هستم که نامه را بخوانم.

 از رفتار مهیار و برخورد دیروزش کمی خیالم راحت شد. خوشبختانه فعلن با مهیار مشکلی نداریم. نمیدانم حقیقتن  از روی دوستی و محبت است یا از روی درک منافع شخصی فعلی اش و  سیاست ،‌ اما با ما خوب تا می کند. خدا کند از روی دوستی و محبت باشد. ...

این هم لینک پست عکس های پاییز رو به زمستان!

+ کتا ; ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/۱٢
comment نظرات ()

در هم و بر هم

 

 

باز هم دلشوره.

 

ساعت نه و پنجاه و هشت دقیقه س. حمید و مهیار و حسابدار ساعت ده اینجا قرار دارند. مهیار یک ربع پیش زنگ زد گفت منتظر آژانس است. من به حمید نیم ساعت پیش زنگ زدم گفتم راه بیافتد که دیر نرسد. من از این دیر رسیدن به قرار های مهم خیلی حرص می خورم. حمید هم همیشه دیر می رسد. و خلاصه فقط حسابدار ما اینجا نشسته منتظر. حد اقل خدا کند حمید دیر تر از مهیار نرسد. ساعت شد ده. و هیچکدام هنوز نیامده اند.

 

دیشب پرویز باز زنگ زد . خود حمید گوشی را برداشت. من دیدم حمید رفت توی یک اتاق و در را بست. هیچ چیز نگفت. ده ثانیه هم طول نکشید که با عصبانیت در را باز کرد و گوشی را کوبید سر جایش و رفت توی دستشویی و در را قفل کرد.

 

بعد که ازش پرسیدم کی بود فهمیدم پرویز بود. گفته :‌سی ثانیه حرف دارم جواب هم نمی خواد بدی! « برو دکتر چهار تا قرص اعصاب بخور انقدر سر مردم داد نزن!...» هنوز داشته حرفش را ادامه میداده که حمید قطع کرده گوشی را.

 

 حالا مهیار بالاخره بعد از دوماه قرار است بیاید بنشیند حساب و کتاب های ساختمان را بررسی کند. از این جلسه هم می ترسم. دیگر از هر گفتگویی که درباره ی ساختمان باشد می ترسم...

 

هوا ابری است. باران نم نمی هم می بارد. سرد هم هست و من همینطور یک جور قوز کرده ای دارم می نویسم و توی دلم هم سرد است و هم شور میزند.

 

دفتر چه م راستی این شکلیه. :

                                          

 

ساعت ده و شش دقیقه ست و خدا رو شکر حمید رسید.

 

ساعت ده و هشت دقیقه مهیار هم رسید.

 

الان حمید دارد پای تلفن با کسی که قرار است شیشه های پنجره ها را بیاندازد حرف می زند. هنوز با مهیار سلام نکرده. مهیار رفته توی اتاقی که حسابدار منتظرش بود.

 

مدت ها بود دنبال این دفتر چه ها ی فرنو ی دویست برگ می گشتم. این یکی دو ساله گیرم نیامده بود. یک جا دیدم و سه تا خریدم. یک قرمز. یک آبی آسمانی و یک سیاه. فعلن دلم خواست سیاهه را بردارم . قیافه اش یک جوری جدی ست. انگار با آدم شوخی ندارد. مخاطب درونی هم گفت همین سیاهه را بردار. من هم که فعلن زیاد حوصله ی جر و بحث کردن با مخاطب درونی را ندارم...

 

آبی اش را دادم به دخترک.

 

گفتم دخترک... باز یاد برنامه ی مسافرت مدرسه افتادم. قرار است هفته ی آخر آذر مدرسه ببردشان اصفهان. من تا حالا جایی نفرستادمش. دلم نمی خواهد در سرد ترین روز های سال دخترک سینوزیتی و دچار آلژری تنفسی ام را بفرستم سفر...

 

 

+ کتا ; ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/۱۱
comment نظرات ()

 

جمعه ۹ آذر

نهمین روز ماه نهم، گشودن یک دفتر نو. حس خوبی مثل آغاز یک فصل تازه که تو و تنها تو خالق آن هستی...

شنبه ۱۰ آذر

دیشب کتاب ناتور دشت را تمام کردم. هجده آبان شروعش کرده بودم. یعنی حدود بیست روز خواندن ِ یک کتاب سیصد و بیست صفحه ای را طول داده ام. بطور متوسط روزی چند صفحه خوانده ام؟‌ جواب می شود شانزده صفحه. و این برای کسی که موقع شروع کتاب آنقدر به خودش اطمینان نداشت که بتواند از یک پاراگراف عبور کند یا نه، میانگین خوبی محسوب می شود.

حمید دیشب تا نیمه های شب با اخم های در هم نشسته بود و چیز هایی می نوشت. همیشه همینطور است. موقعی که درد های برادری توی دلش انبار می شود می نشیند برایشان نامه های طولانی می نویسد. من اما شک دارم که اصلن آن نامه ها توسط برادر هایش خوانده می شوند یا نه! ! آنها را اینگونه می شناسم که حاضر نیستند وقتشان را صرف چیزی کنند که احتمال بدهند ممکن است خاطر شان را مکدر کند. بنا بر این احتمال نخوانده کنار گذاشتن ِ نامه های حمید بسیار است. اما یک حسن دارد و آن اینکه هر چه باشد من فکر میکنم او با نوشتن ِ نامه ها کمی سبک تر می شود. حتی اگر خوانده نشوند...

حس می کنم نثرم کمی تغییر کرده و من این تغییر را مثل موقعی که خوراکی خوشمزه ای را قورت میدهیم و بعد تا چند دقیقه طعم خوبش را تنها با به یاد آوردن مزه مزه می کنیم، می سنجم. نمی توان مطمئن باشم اما حدس می زنم این تغییر تاثیر نثر سلینجر است. اصولن کتاب هایی که بهم می چسبند، اینطور هستند. تا مدتی نحوه ی فکر کردنم هم تاثیر پذیرفته از کلمات کتاب می شود و بعد کم کم مثل پریدن اثر مستی، این حالت از سرم می پرد! و بر می گردم توی قالب خودم.

 

+ کتا ; ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٩/۱٠
comment نظرات ()

 

یک

دیروز که حمید آمد، من خیلی مختصر جریان تلفن پرویز را بهش گفتم.چیز زیادی نگفتم. آب و تابی به ماجرا ندادم. دلم نمی خواست به روابط برادری شان خدشه ای وارد شود چون در این همه سال، همیشه از برادری پرویز، گرچه که از راه دوری بود، یک احساس محبت و امنیتی داشتیم. به علاوه ی اینکه دخترک هم از همین راه دور علاقه ی شیرین و زیبایی به این عمویش دارد. ... فقط گفتم که پرویز زنگ زد و یک مقدار ناراحت بود. از طولانی شدن کار ساختمان و از اینکه مخارج زیاد شده.

 

دیگر نگفتم که گفت به حمید اعتماد نداریم. نگفتم که گفت خیال می کند ما خریم.از لحن بد صحبت و عصبانیتش هم چیزی نگفتم.

 

 بعد از مدتی فقط گفتم تو از برادر هات خواهش کن که بیایند به حساب ها رسیدگی کنند که یک وقت این تصور برایشان پیش نیاید که پول ها خرج ساختمان نشده.

 

و حمید زنگ زد با خسرو(برادر دیگرش) کمی درد دل کرد. خسرو هم انگار بهش گفته بود تو زیادی حساس شده ای و سخت نگیر و از این حرف ها.

 

من خوشحال بودم که دیروز با پرویز صحبت نکرد. با خودم فکر می کردم یک روز که بگذرد، شاید عصبانیت پرویز هم کمتر بشود. و فکر می کردم بهتر که پرویز آن حرف ها را به من گفت و به حمید نگفت و باز فکر می کردم بهتر که من ملایم تر به حمید منتقل کردم و باز فکر می کردم بهتر شد که ضربه ی  مرحله ی اول ِ شنیدن این حرف ها که از پرویز برای ما بسیار غیر منتظره بود ، نصیب من شد.

 

 

شب حمید به پرویز زنگ زد و پرویز خانه نبود. قرار شد صبح امروز دوباره زنگ بزند.

 

 

صبح بالاخره حمید به پرویز زنگ زد و حرف هایی که نباید طرفین به هم می گفتند گفته شد و گوشی بدون خدا حافظی و با عصبانیت قطع شد.

 

 

 ...دلم نمی خواهد وارد جزئیات بشوم. می خواهم از باد بیاموزم و عبور کنم از پستی و بلندی ها.... کاش حمید هم بتواند عبور کند. بگذرد و اندوهی به دل نگیرد اما مگر می شود؟ دلش بدجوری شکسته...

 

+ کتا ; ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/۸
comment نظرات ()

دلخوری

 

بغض می کنم!

 

کفش های خیالم را می کـَنَم

پای گلیم ِ رویاهای کــَس ِ دیگری

...

 

شاید که

 

قالیچه ی پرنده ای باشد

.

.

.

 

دارم فکر می کنم چطور می شود از دست  دلخوری ها گریخت؟! من امروز سخت دلخورم. و آفتاب درخشانی که می تابد هم باری از دوش دلخوری ها کم نمی کند...

یک کمی مرددم که اینجا بنویسم یا نه؟‌ مخاطب درونی می گوید خب بنویس! تو که همه چیز را نوشته ای... این هم تکه ای از حال و هوای زندگیست.

باز تردید دارم. یاد حرف های دوستی می افتم که می گفت برای چه غصه هایمان را به دیگران منتقل کنیم؟ بعد یاد خودم می افتم که بهش گفتم غصه های ما آنقدر که خودمان را آزار می دهند، دیگران را آزار نمی دهند. بیان آنها تنها مارا سبک می کند...

من می نویسم. شما اگر نخواستید، نخوانید... 

...

 دلم گرفته.

صبح اول صبح تا رسیدم شرکت  تلفن زنگ زد. پرویز بود. برادر بزرگ حمید. از آمریکا! ناراحت و عصبانی.

نمی دانم چه چیز های نادرستی به گوشش رسیده بود که با من هم این همه بد حرف زد. از دیر تمام شدن ساختمان. از اضافه شدن خرج ها. از اینکه می گفت:

« چرا چهار ماه کار تعطیل بوده؟؟!!! »

کاری که حتی یک ساعت هم تعطیل نبوده.

با تعجب می پرسم:« این حرف ها از کجا آمده؟..این کار حتی یک ساعت هم تعطیل نبوده...» 

می پرد میان حرفم و می گوید: «رفته اند پرسیده اند!»

..... عجیب است. دل آدم بد جوری سیاه می شود.

می گوید:« همه ی ساختمان ها دو ساله تمام می شوند.چرا این ساختمان چهار سال طول کشیده! !»

می گویم :«کجا چهار سال طول کشیده؟ ...هفتم مرداد سال هشتاد و چهار اولین کلنگ تخریب به ساختمان زده شده. تا الان شده دو سال و چهار ماه که!‌ آن هم  کیفیتی که این ساختمان دارد را نمی شود با ساختمان های بساز و بفروشی مقایسه کرد... »

می گوید :‌«نه خیر ! ...خیلی بیشتر شده! آن هم با این همه خرجی که اضافه شده...  »‌

گفتم:« شما به حمید اعتماد ندارید؟ »

‌می گوید:« تا حالا داشتیم اما دیگر نداریم!»

از اینجا به بعدش را دیگر نمی شنوم. انگار نفس هم نمی توانم بکشم...و او  با یک حرف هایی همینطور ادامه میدهد که کلماتش را تشخیص نمی دهم. نمی فهمم چه می گوید فقط وسط حرف هایش شنیدم که گفت : « خیال می کند ما خریم!»‌...

گفتم : « خدایا ! این حرف ها را من از که دارم می شنوم؟...» گفت : « از من ! »

دلم برای تنهایی حمید می سوزد.  بعد از تلفن حس کردم که به شدت  گریه م گرفته. رفتم توی کتابخانه و مدتی همینطور خیره به کتاب ها نشستم. گریه داشتم اما نمی آمد. بیشتر بهت زده بودم. و هنوز هم هستم انگار...

+ کتا ; ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/٧
comment نظرات ()

 

 

صبح که خوب شروع شده بود. پس چرا انرژیم هنوز به ظهر نرسیده تمام شده؟

مخاطب درونی میگه: به جوراب های نو ت فکر کن! . سه جفت جوراب سیاه خریدیم.باهم. یادت نیست؟ جوراب های خوب! دو تا آدونیس و یدونه نایک! هر سه زمستونی و مناسب برای کفش اسپرت.

راست میگه!این خودش خوشبختی داره. شاید یکی شو بدم به دخترک. شایدم خسیس بازیم بیاد و ندم!

...

تیستو سبز انگشتی هم همراهمه. یادم رفت به نازیلا بگم دخترک برام خریدش! جالب اینجاس که نازیلا بهم سفارش کرده بود که من برای دخترک بخرم. بعد من فهمیدم که دخترک خوندتش و وقتی فهمید من نخوندم خودش برام خرید!

اینم که خودش خوشبختی داره.

...

مخاطب درونی می گه خودتو لوس نکن و بی خودی نگو انرژیم تموم شده و این حرفا. اینتر نت رو قطع کن و به کار برس. هنوز کار ها ی انجام نداده رو لیست نکردی؟

بهش می گم یه سری شو چرا به خدا. مگه ندیدی؟ ته همین دفتر چه ی تموم شده س. می خوای بیارم نشونت بدم ببینی؟‌

- گرفتن عدم خلافی ماشین

- گرفتن معاینه فنی ماشین

- تعویض پلاک ماشین

- اتمام آلبوم پروژه درروس

- اتمام آلبوم پروژه دولت

- رفتن به اداره سرپرستی و اقدام برای گرفتن حق سرپرستی مادر

-  ثبت نام در کلاس های نظام مهندسی برای ارتقا پایه

-  گرفتن دفتر چه بیمه مادر که تمام شده.

- و خریدن یک دفتر چه یادداشت نو برای خودم!‌

+ کتا ; ٢:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٩/٦
comment نظرات ()

 

یک:

اولن که بلاگفا دستش درد نکند یک امکان جدیدی اضافه کرده که لینک دوستانی که توی بلاگفا هستند را آدم وارد می کند بعد خود بلاگفا زحمت میکشد و  به ترتیب به روز شدن وبلاگ ها مرتبشان می کند و به این ترتیب یک کمی به آدم در اول شدن در بلاگفا کمک می کند! اما مثل همه ی بقیه ی کار های این مملکت تویش اشکالاتی هم هست. مثلن دوستی را که می دانم مثلن دو سه روز پیش به روز شده را سی روز نشان می دهد! خلاصه اینکه از دیروز من دارم توی آن لیست اسم وبلاگ وارد می کنم و بد جوری رفته ام سر کار!

دو:

نقشه ی پله ها ی پروژه ی خیابان دولت را به سر و سامان رساندم و از این بابت خیلی از خودم سپاسگزارم.

سه:

صبح یکی از همکلاسی های دبیرستانم را که در رشته ی مهندسی برق فارغ التحصیل شده دیدم که موجب بسی مسرت و این حر فها شد. گفت قیمت برگه ها ی نظام مهندسی خیلی رفته بالا! و من در  آن لحظه داشتم فکر میکردم که چرا من در عمرم حتی یک برگه هم نفروخته ام؟ گفت یکی از دوستانش کل برگه های یک سالش را فروخته بیست و شش میلیون!!! باور کردنی هست؟ یعنی من تشویق شوم و برم دنبال ارتقا پایه و اخذ برگه؟؟

چهار:

امروز باید حتمن بروم برای مادرداروی ebixa بخرم. یادم نرود که ساعت پنج هم دخترک کلاس دارد. یعنی ساعت و چهار و نیم باید از اینجا بروم. اگر بخواهم قبلش دارو بخرم نتیجه می گیریم که  باید ساعت چهار از اینجا بروم.

پنج:

توی آن پست چند روز پیش که منظره ی پارک از پنجره ی آشپزخانه را گذاشته بودم، تصمیم دارم هر چند روز یکبار تصویر های تازه ای از روند پیشرفت پاییز به سوی زمستان را اضافه کنم. شاید این کار زیاد عاقلانه نباشد اما دلم می خواهد اینکار را بکنم!

شیش:

حالم خوبه ..مرسی!

هفت:

بعله چند تا شعر هم نوشتم اما جایی ننوشتم هنوز! نمی دونم چرا اینطوری جایی ننوشته بیشتر دوسشون دارم.

هشت :

دیروزم به خیر گذشت.عصر جلسه بود و شرکا همچنان هی می گن کار کی تموم میشه؟؟ و خط تولید سیمان کارخانه سیمان فیروز کوه تعطیل شده و سیمان که ما همین تازگی ها می خریدیم کیسه ای دوهزار و پانصد تومان، شده کیسه ای هفت هزار تومان.

نه:

فعلن چیز دیگه ای به ذهنم نمی رسه اما اگه رسید میام همین زیر اضافه می کنم.

ده:

 آهان ! صبح یه خانومی تو تاکسی کنار دستم نشسته بود که من همه ش نمی دونم چرا فکر میکردم که این خانوم ممکنه مایلا باشه یا اینکه مایلا ممکنه خیلی شبیه این خانوم باشه.

یازده:

صبح اول صبح هم تماشای رنگ صورتی طلوع روی سفید برف های دامنه البرز خیلی حس خوبی داشت.

دوازده:

رسیدم به صفحه ی دویست کتاب catcher in the rye عنوان رو به انگلیسی نوشتم چون با عنوان فارسیش ارتباط برقرار نکردم. از خوندنش لذت می برم. خب اینم یه حس خوب دیگه

سیزده:

مخاطب درونی داره قربون صدقه م میره . نمی دونم چرا!!!

چهارده :

یعنی شما میگین من اون یادم بماند پست قبلی رو ببرم تو وبلاگ یادم بماند که ها؟

پونزده :

شاید برگردم!

شونزده:‌

یک نکته ی دیگر هم اینکه دفترچه ی جدید نخریده ام هنوز و این چنین است که حرف ها همینطور این طرف و آن طرف پخش و پلا می شوند....

+ کتا ; ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/٥
comment نظرات ()

سد *

 

آقای رئیس ما (بهش باز امروز می گم آقای رئیس چون امروز عینهو آقای رئیس ها شده) از صبح اعصابش به هم ریخته بود.آمد دم شرکت که من را پیاده کند و برودکارگاه ، یادش آمد یک کار هایی دارد آمد بالا. داشت همینطور تند تند چند تا کاری که به هم مربوط نیستند را با هم قاطی میکرد که از کار گاه زنگ زدند معلوم شد آنجا با مهیار قرار داشته و یادش رفته برود و او را سر ساختمان منتظر گذاشته....

 خداوند آخر عاقبت امروزمان را به خیر کناد. تقصیر کسی هم نیست. تقصیر خود اوست که باور نمی کند با یک دست بیشتر از یک هندوانه را نمی شود برداشت. باور نمی کند که او تنها یک نفر آدم است و شبانه روز تنها بیست و چهار ساعت.

هم برایش نگران هستم چون حق دارم که باشم.و هم بیشتر از ظرفیتم نمی توانم از خودم برای کمک به او کار بکشم. گرچه که او چنین توقع بی جایی را داشته باشد.

مشکل اینجاست که خیال می کند مسائل کاری وقتی در ذهن او حل می شوند ، اجرا هم شده اند. فاصله ی زمانی بین «فکر» و «عمل» را ندیده می گیرد یا هم اینکه ندیده نمی گیرد اما گم کرده است. بله! عبارت گم کردن برای اینجا مناسب تر است.پس اصلاح می کنم: فاصله ی زمانی بین فکر و عمل راگم کرده است و بر مبنای این اشتباه،  حرص می خوردکه چرا کار ها انجام نشد.

من متاسفانه چاره ای برای او سراغ ندارم.فقط می توانم به خودم بگویم:‌یادم بماند که :  سری که بسوی سنگ می رود را گریزی بجز بر خورد با آن نیست. از ما گفتن!


* سد به معنی آن هپی می باشد!
+ کتا ; ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/٤
comment نظرات ()

آخرین برگ یک دفترچه یادداشت دیگر :

برگ آخر این دفتر، رسید به شنبه سوم آذر هشتاد و شش.

بر می گردم به صفحه های اول دفتر چه یادداشتم و دنبال تاریخی می گردم که دفتر چه را شروع کرده ام...مربوط به اواخر تیر می شود. یعنی حدود چهار ماهی می شود که این دفتر چه همراه صمیمی ام بوده.و یکهو دلم می گیرد از این فکر که وقتی که این دفتر چه را شروع کرده ام هنوز پدرم زنده بوده.این یعنی هنوز کلماتی توی این دفتر هستند که از روی او نوشته شده اند. و از دفتر چه ی بعد ، دیگر اینطور نخواهد بود. 

...ورق می زنم: پدر آمد، پدر رفت سفر- پاچه ی شلوارش تا خورده بود- لباسش لک بود- سر فلان موضوع با پدر بحث کردیم- با پدر خندیدیم و آشتی کردیم،...

تمام شد! همه گذشت. از این همه حالا تنها یک مزار مانده و یک سنگ که گاه به گاهی تنها می شود نوشت : رفتم سر مزار پدر... 

----------

دستم هنوز

بـوی گـلاب می دهد...

سنگ تو هم پدر؟

---------

پی نوشت یک:

گل شبدر به روز شده

+ کتا ; ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/۳
comment نظرات ()