آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

آخــر ِ آبــان،

از راه رسید میهمان دیر آمده :

پاییــز

پی نوشت:

حس خوب اولم صبح اول صبح که از خواب بلند شده بودم و رفته بودم آشپز خانه که کتری چای را بگذارم و پنجره را باز کردم و هوای تازه ی صبح و بوی رطوبت برگ های باران خورده را نفس کشیدم...

حس خوب دوم تمام مدت زمان پیاده روی تنهایی از خانه تا شرکت و گرفتن عکس از درخت های پاییزی و زمزمه ی تکه هایی از آوازهای نوری...

حس خوب سوم....خواندن نامه ی نازیلا و همینطور جواب دادن به آن.

ساعت سه ی بعدازظهر است و هنوز تا وقت خواب، کم ِ کم هفت ساعت با کلی ثانیه باقیست...

 

 پی نوشت دو:

زهرای نازنین!  دلم پیش دل توست.

 

+ کتا ; ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۸/۳٠
comment نظرات ()

 

یک :

گل شبدر به روز شده

دو:

یادم بماند را هم به افتخار کامنت گذاری پسر رعد الان به روز می کنم.

سه:

ساعت یازده و پنجاه و دو دقیقه ست و من ساعت دوازده باید بروم خانه حاضر شوم که ساعت یک برسیم به مجلس ترحیم. اینجا صورتکی که استرس دارد

چهار:

عصر باید نقشه ی پله ها حاضر باشد چون کار فرما می آید اینجا ...ولی من از صبح فرصت نکرده ام رویش کار کنم....اینجا تصویر صورتک خیلی خیلی گریان

پنج:

دخترک دیروز توی پلکان مدرسه سکندری خورده و انگشت کوچک دست چپش درد می کند. آیا می تواند امروز به کلاس پیانو برود؟ دیروز می گفت همه ی تمرین ها را بدون استفاده از انگشت کوچک مجبور شده بزند...اینجاهم صورتک غمگین. 

شش:

آن تکه را شری عزیز! سعی می کنم دوباره بنویسم. شاید هم برای من عجیب بوده باشد و برای دیگران نباشد... نمیدانم!‌

+ کتا ; ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٢٩
comment نظرات ()

 

یک:

اومدم با شوق و ذوق کلی توی وبلاگ نوشتم . و حتی توی ورد هم کپی ش کردم که از دست نره اما چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود! یعنی از دست رفت.

دو:

دوی فعلی که خلاصه ای از یک سابقه اینکه که :

جواب آزمایش مادر را گرفتم و هیچ چیز غیر عادی ای نشان نداد. نه عفونتی نه چیزی... نمی دانم جریان این ناراحتی شان چیست. احتمالن باید آزمایش را دوباره تکرار کنم.

سه :

سه ی فعلی که دوی سابق بود درباره ی کار های عقب مانده ام در شرکت بود و مخاطب درونی و خط و نشان هایش که پیشنهاد داده تا کار های عقب مانده ی شرکت را به انجام نرسانم، خودم را از حق وبگردی محروم کنم! بعدش هی حرف های بی بی را یادم می آورد که مگه بی بی نگفت کار هاتو لیست کن و بعد یکی یکی از روی لیست تیک بزن و این حرفا؟!

من بهش می گم خودت میدونی که من از لیست کردن کار هایی که دقیقن نمی دونم انجام دادن هر کدومشون چقدر ممکنه طول بکشه چقدر بیزارم. یک ماه؟‌ دوماه؟؟؟ بی خیال !‌ اما حاضرم یکی یکی بنویسمشون. مثلن کار امروز من :

     - اصلاح نقشه های اشتباه کشیده شده توسط آقای همکار و ترسیم دوباره و دقیق پلکان پروژه ی خیابان دولت .

اسکلت این ساختمان بتنی است و من نمیدانم چه مرضی بوده که پلکانش را فلزی طراحی کرده اند و من بیچاره باید این پلکان فلزی را یک جوری به اسکلت بتنی بچسبانم! یعنی یک جاهایی از ستون های بتنی یک صفحات فلزی در نظر بگیرم که پلکان فلزی بتواند به آن ها وصل شود.

الان مخاطب درونی خوشحال شده و این خطوط را می خواند و کیف می کند که آفرین آفرین قدم اول را برداشتی... حالا وبلاگ نویسی را بگذار کنار و بپرداز به کار...

چهار:

چهار فعلی که سه ی سابق بود شرح نکات عجیبی از جریان فوت و خاکسپاری دکتر قاف بود که الان حوصله ی دوباره نوشتنش را ندارم...

+ کتا ; ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٢۸
comment نظرات ()

 

پنجشنبه ۲۴ آبان

صبح هم مادر نتوانست ادرار کند. مثل دیشب. مثل دیروز عصر. ولی این اولین بار بود که صبح بعد از بیدار شدن نمی توانست ادرار کند.

یک لیوان آب، یک لیوان چای ، یک لیوان شیر، کمی صبر ، نیم ساعت، ...یک ساعت... اما باز هم بی فایده بود. مادر نمی توانسد ادرار کند. از ظهر روز قبل تا صبح روز بعد.

من رفتم شرکت. اما خیالم ناراحت بود. به زن عمو گفتم هر وقت رفت دستشویی خبرم کند. اما خبری نشد. توی شرکت موضوع را به حمید گفتم. گفت صبر نکن. برو ببرشان بیمارستان اگر لازم است سوند بزنند.

مادر اما هیچ نمی گفت. نه از درد حرفی می زد نه اینکه نگران بود. اما برای چنین بیماری که نسبت به وضعیت خودش آگاهی کافی  ندارد، جای نگرانی بسیار است. مادرم حتی نمی تواند بگوید که چه دردی دارد. مظلوم تر از این بیمار گمان نمی کنم در دنیا کسی یافت شود.

آن موقع پست قبلی را نوشتم و برگشتم خانه.

زن عمو و پسرش نشسته بودند پای تلویزیون و مادر قدم می زد. از زن عمو پرسیدم: « کاری انجام شد؟» سری به علامت نفی تکان داد و گفت :« نه!» ...ادامه داد:« همین الان از دستشویی آمدیم اما کاری نشد. » من مادر را بوسیم و گفتم بیایید دوباره برویم دستشویی. همان وقت حس کردم که پوشک اش بوی بدی می دهد.

رفتیم و پوشک را باز کردم و دیدم کثیف شده اما ادرار نکرده. نشاندمش روی توالت فرنگی. چند قطره ادرار آمد، اما صورتش سرخ سرخ شد و توی چشم هاش اشک جمع شد. فهمیدم که سوزش شدیدی دارد.

مدت ها صبر کردیم. شیر آب را باز کردم که شنیدن صدای آب شاید برایش کمکی باشد. این کار گمان می کنم حدود نیم ساعت به همین ترتیب طول کشید تا اینکه مادر به سختی و ذره ذره توانست ادرارش را انجام بدهد. خیلی خیلی زیاد بود و خیلی خیلی سخت توانست این کار را بکند. اما برای من جای خوشحالی بود که از خطر های دیگری که ذهنم را مشغول کرده بود، خیالم راحت شد.

چیزی که مسلم است اینست که مجاری ادراری اش عفونت دارد. و جواب آزمایشی که شنبه ی پیش داده ایم را شنبه ی آینده می دهند. یعنی دو روز دیگر.

بعد از دستشویی باز یک لیوان بزرگ آب بهش دادم. یک ساعت بعد دوباره بردمش دستشویی و پوشکش خیس بود. و به همین ترتیب تا عصر یک ساعت یکبار رفتیم دستشویی و هربار پوشک خیس بود. امیدوارم این حجم زیاد آب بتواند کمی مجاری اش را شستشو دهد و به نظر می آید که فعلن درد و سوزشش بهتر شده چون به راحتی این کار را انجام می دهد. تا شنبه که نتیجه ی آزمایش را بگیریم و بتوانیم برویم پیش یک دکتر متخصص و زود تر آنتی بیوتیک را بتواند شروع کند.

توی خانه نه گوشت داریم و نه میوه. باید بروم خرید.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شنبه ۲۶ آبان

حال مادر بد تر نیست. امروز جواب آزمایش را می گیرم.

اما امروز صبح امروز بالاخره دکتر قاف از دنیا رفت. رفتیم بیمارستان و اولین بار بود که چند ساعتی پهلوی یک جسد می ماندم....

 فردا باز برنامه ی بهشت زهرا و خاکسپاری داریم....

+ کتا ; ٢:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٢٦
comment نظرات ()

امروز ، من...خوب...؟

 

خوب؟.... خوب که نمیشه گفت!

امروز نگران مادرم هستم. الان هم که ساعت ده و چهل و یک دقیقه ی صبحه دارم از سرکار میرم خونه. شاید مجبور شیم ببریمشون بیمارستان.

دلم گرفته و حق داره که گرفته باشه...

.

.

.

 

+ کتا ; ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٢٤
comment نظرات ()

روز پاییزی

یک :

.

 

 امروز آرامم!

درست مثل

خود همین روز پاییزی

که منتظر بادی نشسته تا

برگ های خسته را

پرواز دهد...

.

.

.

 

دو:

« یک کار هایی هست که باید تمام شود. می شنوی؟! یک کار هایی هست که باید تمام شود. می شنوی؟! ... یک کار هایی هست که تو باید تمامشان کنی! ...می شنوی؟ صدای من را می شنوی ؟ الو ...الو....»

این مخاطب درونی همینطور یک ریز دارد یک جملاتی مثل جملات بالا را با جمله بندی های مختلف تکرار می کند. پر واضح است که خودم را زده ام به نشنیدن.

+ کتا ; ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٢۳
comment نظرات ()

دوباره از یک تا نمی دونم چند!

یک:

صمیمانه دست روی شونه م می ذاره و منو به خودم میاره و می پرسه:‌

 - خوبی؟

لبخند می زنم و می گم:

 - آره . خوبم!

 - پس چه ته؟

 - وا؟! هیچی...چیزیم نیس...

 - قیافه ت آخه یه جوریه. غمگین و خاموش. دلت به کار نمی ره بازم. حواست جمع نیس.

 - نمی دونم ! درباره ش فکر نکرده بودم. خیال می کردم خوبم. ولی مهم نگیر. از تذکرت استفاه می کنم و سعی می کنم حواسمو جمع کنم و به کارم برسم.

 مخاطب درونی در جواب چیزی نمی گه.فقط تو چشمام نگاه می کنه و لبخند میزنه.

منم بهش لبخند می زنم.

بعدش اون شونه بالا می ندازه و میره... انگار حس کرده که زیاد حوصله شو ندارم.

دو:

امروز تمام شبکه های هوشمند اینتر نت با مشکل روبرو هستند. من از صبح با هیچ شماره ای نتونستم وصل شم.تقریبن یک ساعتی همه ش داشتم شماره های ده رقمی مختلف رو امتحان می کردم و هیچکدوم جواب نمیداد.  بعدش فریبا شماره های پشتیبانی شبکه رسپینا رو بهم داد که زنگ زدم و مشکلمو گفتم.

اون آقایی که اون طرف خط بود گفت که معلوم نیست این قطع بودن تا چند ساعت ادامه داشته باشه و بعد در کمال ناباوری با گوش های خودم شنیدم که  گفت برای اینکه کارتون راه بیافته،... یه اکانت سه ساعته بهتون می دم!!... کلی ذوق کردم و با دست خط ِ لرزون و اشک شوق در دیده، یوزر و پس ورد رو یادداشت کردم و  این شد اولین حس خوب امروز!

تا الان یک ساعتش گذشته. دو ساعت با قیمونده رو می ذارم برای رفع اعتیاد بعد از ظهرانه.

سه :

نشسته ام روبروی مانیتور و کاری نمی کنم. یک چای نیمه سرد هم کنار دستم هست که گه گاه جرعه ای از آن می نوشم و سرم را به فکر های بی حاصل خودم گرم می کنم.

کار های ناتمام، برنامه ی روز های بعد... تعهد های بی ارزشی که داده ام. تماشای ثانیه های عمر ِخودم اما انگار که از دور. حس توامان بودن و نبودن. خواستن و نخواستن، نگاه کردن و ندیدن.

یک قند دیگر در دهان و یک جرعه ی دیگر چای! امروز چندم است؟ جواب آزمایش مادر را چه روزی می دهند؟ خانه ی ما چندم کدام ماه تمام خواهد شد؟ اداره سرپرستی زیر پل کریمخان است. باید همت کنم و برگه ی داد خواست را ببرم آنجا. بجز مادرم از همه چیز می توانم بگذرم که عطر نفس و آغوشش برایم زنده شدن یک عمر خاطره است...و چای اندک اندک سرد تر می شود و عمر، رفته رفته گذشته تر.

چهار:

حس های خوب گاهی آنقدر دم دست هستند که به راحتی از رویشان عبور می کنیم.

 

 آنها آنقدر مظلوم هستند که بی توقعی نادیده شان می گیریم.و آنقدر صبور هستند که تمام عمر بی گله ای تحملمان می کنند.

 

دومین حس خوب امروز موقع خواندن شعرهای سپیده آمده بود، یک حسی انگار که در کنارش هستم و دارم دستخط خودش را توی تقویم های خودش می خوانم. یک فضایی انگار که روی صندلی درازی که  ته اتوبوس های شرکت واحد هست،  همینطور ساکت کنار هم نشسته باشیم و تقویم سپیده در دست من باشد و نگاه خودش جایی بیرون پنجره...

 

+ کتا ; ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٢۱
comment نظرات ()

 

بی اغراق می گویم که تمرین جالبی است. میان سخت ترین لحظه ها هم انگار می شود دنبال حس های خوب دوید و جستجویشان کرد. این دو روز از انجام دادن این تکلیف یک لذت پنهانی و درونی بردم.

این متن درباره ی انجام تکلیف دیروز نوشته شده :

 

دیروز ، روز شلوغ و پرکاری بود. برای جلسه ی عصر، از صبح مشغول بودیم. ضمن اصلاح نقشه ها و گذراندن روز ، در این فکر بودم که تکلیف آن سه مورد چه می شود پس؟‌!  و بعدش با خودم می گفتم که تا شب وقت بسیار است. این همه ثانیه تا تمام شدن امروز  باقی مانده که از میانشان کافیست سه تایش خوب از آب در بیاید...

تا ساعت شش شرکت بودم. حمید هم مثل وقت هایی که آقای رئیس می شود دائم غر می زد که:«... کم کار کردی و کار ها می توانست بهتر و بیشتر از این پیش برود که تا به حال رفته! ...و...» آدم ِ غر شنیده هم که می توانید حدس بزنید : حال چندان خوشی برایش نمی ماند! ...

اما موقعی که داشتم از شرکت بیرون می رفتم ، دم در ، با لب و لوچه ی آویزان، ازش خدا حافظی کردم و پیچیدم توی راهروی سمت راست، به طرف پله ها. می توانست در ِ شرکت را ببندد و برگردد تو . اما صدای پایش را از پشت سر شنیدم که چند قدم یعنی تا سر پیچ راهرو  آمده بود جلو که پایین رفتنم را تماشاکند. روی برگرداندم و خندیدم. خندید و بوسه فرستاد. این شد یکی از لحظه های خوب.

توی راه برگشتن به خانه، خواستم سوار تاکسی شوم. به تاکسی گفتم : مستقیم! ایستاد. تا رفتم سوار شوم یک خانمی که روسری ای با گل های درشت سیاه و سفید سرش بود پرید جلو و جای من سوار شد. بهش یک نگاه مظلومانه ای انداختم   و او  نگاهم را دید اما  ندیده گرفت! بعد دیدم که در خیابان اصلی یوسف آباد، به سمت شمال، ترافیک خیلی سنگینی است و راه افتادم پیاده سمت بالا. سرعت حرکت تاکسی ای که فرصت سوار شدنش را از دست داده بودم، از سرعت راه رفتن من کمتر بود!‌ هی به روسری خانمه نگاه می کردم و هی احساس خوبی بهم دست می داد!

این شد دو تا!

سومیش دو حالت دارد:  هم می تواند لذت بردن از طعم یک چای شیرین باشد که  وسط کار بهم چسبید و هم می تواند دیدن عکس های نازیلا باشد که این همه دلم برایش تنگ شده بود...

به این ترتیب تکلیف ِ شب ِ دیشبم  هم با یک مورد ذخیره  به انجام رسید!

+ کتا ; ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٢٠
comment نظرات ()

از یک تا نمی دونم چند...

پیش نوشت اینکه امروز قصد دارم همینجور شماره به شماره به این پست اضافه کنم بنا بر این نمی دونم تا چند...! 

یک:

صبح جمعه هجده آبان

ساعت ۹ صبح است و من نسبت به ساعت ۷ که از خواب بیدار شدم، و همچنین نسبت یه ساعت ۸ که صبحانه خوردم، احساس بهتری دارم.

جریان اینست که در این فاصله ، بعد از مدت ها توانستم یک کتاب را که مدت ها بود می خواستم بخوانمش،‌ بدست بگیرم و از صفحه ی اولش عبور کنم!‌

این همه حس پرواز را مدیون همین یک صفحه هستم که مرا واداشت دفترچه خاطراتم را بردارم، دنبال خودکار بگردم و این موفقیت را ثبت کنم. چون مدت ها بود آنقدر تمرکز نداشتم که بتوانم از روی یک پاراگراف یا حتی گاهی از روی یک خط و یک جمله بگذرم. چه برسد به اینکه به شوق خواندن مطالب صفحه ی بعد، یک صفحه را ورق بزنم!

بدین وسیله این موفقیت بزرگ را به خودم تبریک می گویم و برای خودم به فال نیک می گیرم. برایم نشانه ی خوبیست. احساسی در این حد که انگار بعد از روز ها تحمل در و دیوار بسته و خوابیدن در بستر بیماری، ناگهان این قدرت و توانایی را در خودت ببینی که یک صبح آفتابی،‌ برای تنفس هوایی تمیز،‌ پا از خانه بیرون بگذاری...

دو:

آخر شب جمعه هجده آبان

خانومه گفت سعی کنین بعد از تمام شدن هر روز، سه چیزی را که در آن روز باعث ایجاد احساسی خوب در شما شده را به یاد بسپارید یا ثبت کنید.

از امروز قصد دارم این تمرین را انجام دهم.

اولین حس خوب امروز: درک احساس آرامشی که در حمید بود

دومین حس خوب امروز:‌ همین که خواندن آن کتاب را شروع کردم و دو سه فصل هم خواندم.

سوم: ... رنگ غروب خیلی تماشایی بود ...

 

سه:

 

نوشتن و باز نوشتن،

اتود هایی برای شعر

نوشتن و باز نوشتن،

اتود هایی برای زندگی...

 

چهار :

از دکتر قاف خبر اینکه هر دکتری که دیده تش، گفته عمل بی فایده ست... ما هم دیروز رفتیم بیمارستان. ...

 

+ کتا ; ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/۱۸
comment نظرات ()

خواب

 

دیشب ...، دیشب که نه، صبح زود! خواب پدر را دیدم. این خواب سه صحنه داشت. صحنه ی اول : من مادر را برده بودم دستشویی. مادر پوشکش را بد جوری خیس کرده بود. در حال نظافت مادر بودم که توجه م به پوست گوسفندی که آنجا بود جلب شد. پوست یک گوسفند سیاه بود. و بعد دیدم نامه ای روی آن هست. خط پدر بود. یکی دو خط اول را توانستم بخوانم. نوشته بود: «کتی خانم! این پوست را آورده ام که برا نوین پوستین درست کنی....» نامه ادامه داشت اما بقیه اش را هر چه سعی کردم بخوانم و به ذهن بسپارم نشد. در این صحنه فقط حضورش را حس کردم. نه او را دیدم و نه او مرا دید.

بعد از دستشویی بیرون رفتم که ببینم پدر کجاست! کی آمده! در خواب می دانستم که از دنیا رفته و توی اتاق ها دنبالش گشتم. صحنه ی دوم این بود که از دور دیدم دارد با برادرم صحبت می کند. کمی گوش تیز کردم و دیدم درباره ی قولنامه ی فروش دفتر شرکت داشت توضیح میداد! در آن صحنه هم من او را دیدم اما  او مرا ندید.

صحنه ی سوم نمی دانم چه شد که خودم را در یک اتاق قدیمی بزرگ دیدم. از این اتاق ها که یک در بزرگ میان دو اتاق هست که برای بزرگ شدن فضا می شود آن در را باز کرد که دو تا اتاق یکی شود. توی اتاقی که من بودم یعنی این سوی آن در میانی، خبری نبود. اما توی اتاق دیگر یک سفره ی بزرگ روی زمین پهن شده بود و دور تا دور میهمان ها نشسته بودند. نمی دانم سفره نهار بود یا شام. اما هوا به نظرم روشن می آمد. سفره دست نخورده بود و نمیدانم میهمان ها منتظر چه چیزی بودند. آنجا بود که دیدم پدر ، یک جوری که انگار میزبان است نشسته. در آن صحنه او هم مرا دید. من دویدم به طرفش. در تمام مدتی که بهش نزدیک می شدم در حالیکه آغوش باز کرده بود تا بغلم کند هی می گفت: اینجا نیا! اینجا نیا! ... اما من رفتم.

حسم مثل کودکی ها بود. مثل آن زمان که پنج ساله بودم و بغل پدر مساوی بود با پرواز. همانطور به بغلش رسیدم. او هم از حالت نشسته بلند شده بود ایستاده بود. من که رسیدم بهش از زمین بلندم کرد. مثل احساس یک کودک پنج ساله ... توی بغل پدر بویش را حس می کردم. بوی همیشگی خودش. همانجا گریه ام گرفت و از خواب بیدار شدم.

 

+ کتا ; ٩:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۸/۱٧
comment نظرات ()

 

 

 

دیروز هم جلسه بود. عصر.

ما پنج نفر بودیم و روبروی من پنجره ای رو به شمال با چشم انداز پاییزی باغی و دو سپیدار بلند که در تمام مدت حواس مرا پرت می کردند.

برخورد ها کاملن متفاوت بود. کسی با کسی دعوا نداشت. ندانستم تاثیر چه چیزی بود که در این دو سه روز این همه تغییر ایجاد کرده بود. صحبت ها آرام گذشت. لبخند ها تا آخر جلسه دوام آورد.

بعدش مثل بازگشتن از یک راه پیمایی طولانی بود. خسته بودیم اما نه شکسته. می شد آرام یک لیوان شیر داغ خورد و تا خود صبح خوابید...

 

+ کتا ; ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۸/۱٦
comment نظرات ()

نامه ی دخترک

کتی جان سلام!

سلامی به غلظت دودی که پری روز آشپزخانه را پرکرده بود!

الان که این نامه را می نویسم، از اتفاق و دلخوری نسبتن کوچکی که چند روز پیش بین ما پیش آمد، سخت ناراحت و پشیمانم. امیدوارم مرا ببخشی.

می خواهم دلیل به هم ریختگی یا بهتر بگویم : زیر و رو شدن آشپزخانه را برایت توضیح بدهم.

من دختر بچه ای پنج ساله نیستم که با دیدن کارتون های تام و جری هیجان زده شوم و تمام نخود و لوبیا ها را پخش زمین کنم، یا برنج را روی زمین بریزم و تمام ادویه جات مثل زرد چوبه را ، که زردی آن به سختی پاک می شود یا آویشن را که بوی آن تمام آشپزخانه را برداشته بود، در سراسر آشپزخانه پراکنده سازم...درضمن اگر دقت کرده باشی، شیشه های حاوی ادویه ها و نخود و لوبیا ترکیده بود ! من که دیوانه نیستم ! اگر می خواستم آشپزخانه را مانند یک صحنه از تام و جری درست کنم ، مطمئنن در های شیشه ها را به سادگی باز می کردم و محتویات آن ها را پخش زمین می کردم.

در ضمن آشپزی در آن حد ناشی هم نیستم که غذا را تا حدی بسوزانم که دودی غلیظ و پررنگ تا فاصله ی ۵ سانتیمتری خود را نمی دیدی از آن بیرون بیاید. یا تمام حبوبات و هر چیز دیگری را بیرون بریزم و جمع نکنم. شاید بپرسی: حتی اگر آشپزی نمی کردم، چرا این به هم ریختگی را جمع نکردم؟! ...اما من فرصتی برای این کار نداشتم. همه چیز بسیار ناگهانی اتفاق افتاد و بعد شما سر رسیدید. توضیح آخر اینکه:

میدانی که من به آزمایش های شیمی بسیار علاقه دارم. میدانی که به واکنش دهنده ها و فرآورده های شیمیایی خیلی علاقه مندم. باور کن هیچ کار نمی کردم. یعنی می کردم! ولی قصد به هم ریختن چیزی را نداشتم! من فقط داشتم روی شعله ی بزرگ گاز، محلول لوله باز کن ، سرکه و کمی سولفات مس را حرارت می دادم، حتی آنقدر گرم نشده بود که منفجر شود، نمی دانم چطور شد!!! ....ببخشید. و

                                                    دوستت دارم!

                                                                                                               دخترت نوین

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت: آخه جواب این نامه رو چی میشه نوشت!!!

+ کتا ; ٩:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۸/۱٤
comment نظرات ()

 

دیشب معلم دخترک تکلیف عجیبی به بچه ها داده بود. برای درس انشا، فرموده بود که دانش آموزان یک نامه برای مادرشان بنویسند. این نامه می تواند دو موضوع داشته باشد. یا اینکه نامه ی تشکر و قدردانی از زحمات مادر باشد. یا اینکه برای خاطر کاری که موجب ناراحتی مادر را فراهم آورده عذر خواهی کند!

بعد نامه را بدهد به مادرش و بعد مادرش جواب آن نامه را بنویسد. و دانش آموزان، سر کلاس، نامه ای را بخواند که مادرش در جواب نامه ی او نوشته!! همه ش هم فکر می کنم اشتباه متوجه شده. یعنی حد اقل اینکه لابد خود دانش آموز باید از قول مادر خودش نامه بنویسد . اما دخترک می گوید نه! معلم گفته نامه ی مادرتان را باید بیاورید!‌

 خودش عزا گرفته بود که: « آخه من چی بنویسم! من که کار بدی نکردم که بخوام معذرت خواهی کنم! در ضمن روابط ما طوریست که نیاز به قدر دانی در نامه هم نمی بینم!‌»

گفتم یه کم فکرتو پرواز بده. فرض کن یه خرابکاری ای کردی دیگه.

صبح نامه شو خوندم. انصافن با روحیه ی طنزی که داره بامزه نوشته بود. ولی واقعن هر چی فکر کردم دیدم آخه جواب اون نامه رو چی میشد داد! ...

( فردا سعی می کنم نامه هه رو اینجا بنویسم که شما هم ببینین!  )

 گفتم حوصله ی انشا نوشتن ندارم!‌  گفتم اینکه نمی شود ما دوباره بنشینیم به مشق نویسی! گفتم از قول من بگو خانم معلم! ‌مامانم گفت ما مشق هامونو نوشتیم قبلن!! بعد عصبانی تر شدم و گفتم : والله! اون بی چاره ها یی که مادر ندارن چکار کنن؟ اونایی که ماماناشون مریضن و تو بیمارستانن چکار کنن؟ اصلن مامان های بی سواد چکار کنن؟ من که نمی نویسم!

تو نامه ی خودت را ببر و بگو من تکلیفم را انجام دادم. مامانم اگه ننوشته نمره ی خودشو کم کنین!!

+ کتا ; ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۸/۱۳
comment نظرات ()

پذیرش واقعیت ها

اول

 

دارم فکر می کنم همه ی لحظه های عمر انگار وقف پذیرش واقعیت ها می شوند و بس.

 دوم

بعد از جلسه ی روز چهارشنبه ، تا امروز هنوز برخورد یا صحبتی میان طرفین گفتگو صورت نپذیرفته. طبق قرارداد ، می بایست در صورت بروز هر گونه اختلاف، به دو نفر داور بی طرف که در قرارداد تعیین شده بودند مراجعه شود. حمید هم همین کار را کرد. رفت پیش یکی از آن داور ها و مسئله را در میان گذاشت.آن داور بعد از شنیدن حرف هایش، بهش گفته بود:" از این که تو می گویی برادرانه تر و منصفانه تر ممکن نیست. "

 سوال:

 

برای ساختن ساختمان، یک مبلغی خرج شده که این مبلغ باید بین شرکا تقسیم شود.  سهم هر کدام چقدر می شود؟!

 

 

من فکر می کنم این مسئله را جلوی بچه های کلاس پنجم دبستان هم بگذارند، به راحتی حل می شود! برایم جای سوال است که مشکل این انسان های تحصیل کرده و باسواد در حل این مسئله چیست!

 

 

 

سوم

 

پدر از محل فروش دفتر شرکتی که داشت، و یک ماه قبل از فوتش قولنامه ی فروش را بسته بود، تعدادی چک وصول نشده داشت. تاریخ چک ها از شهریور سال جاری تا اردیبهشت سال بعد گذاشته شده. با صحبت های فراوان و تلاش های دایی ، قرار شد که چک ها را برای تامین مخارج بیماری مادر در اختیار من بگذارند که در یک حساب سپرده ی پنجساله بگذارم که وقتی وصولشان کامل انجام شد، بشود از بهره ی این پول، برای مخارج دارو و درمان و پرستاری مادر استفاده کرد.

 چک های شهریور و مهر وصول شد و طبق برنامه توی سپرده گذاشته شد. اما...

 

 

با وضعی که پیش آمده و شرکای ساختمان که در این یک ماه آخر پایانی بازی در آورده اند و حاضر به پرداخت پول نیستند و چک های حمید که بدون تامین موجودی مانده ، چون دیدم خیلی خیلی تحت فشار است و از شدت حرص و جوشی که بهش وارد می شود بشدت نگران سلامتی اش شده بودم ، گفتم بقیه ی آن چک ها را در اختیارش می گذارم که خیالش راحت شود. اما نمی دانم کار درستی کردم یا نه. نمی دانم چاره ی دیگری هم داشتم یا نه :

 

یا باید می نشستم و خم شدن کمرش را نگاه می کردم، یا باید کاری را که از دستم بر می آمد می کردم که کردم!

 

 ولی اگر کسی ازم بپرسد که "چرا این کار را کردی؟" ، پاسخ منطقی و قانع کننده ای ندارم !

 

حالا امیدوارم که کار ساختمان زود تر به نتیجه برسد و واحدی که برای فروش گذاشته اند زود تر به فروش برسد که من هم مجبور به پاسخگویی به سوالی که جوابش را نمی دانم نشوم.

 

 

  

+ کتا ; ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۸/۱٢
comment نظرات ()

نه آبان

 

ساعت یک بعد از ظهر است.

پنج دقیقه ی پیش، خسرو و مهیار آمدند اینجا. رفتم سلام کردم. لبخند زدم.مهیار هیچ لبخند نزد. با من روبوسی هم نکرد. خسرو خوش رو تر بود. مثل همیشه خندید و روبوسی کرد.

راهنمایی شان کردم توی اتاق کنفرانس. حمید هم آن موقع آمد و سلام کرد. مهیار خیلی خودش را گرفته.

صحبتشان شروع شد. اول آرامشی که یک دقیقه طول کشید.

بعد صدای خسرو بلند تر شد که گفت: « من که تا حالا فقط شنیدم ! این اولین باریست که میخوام حرف بزنم و شما ها نمی ذارین!»

بعد در اتاق بسته شد و گفتگو ها پشت در ِ بسته گنگ شد...

خدا کند حمید آرام باشد...

دلم شور می زند.  خسرو خیلی کم حوصله ست
 از آن آدم ها  که هر وقت اگر گمان کنند چیزی ممکن است  ذره ای  هم ناراحتشان کند ،
 بلند شوند و از جلسه نصفه بروند بیرون.
 مهیار هم که شمشیر را معلوم بود از رو بسته بود موقع ورود...

الان صدای حمید از همه بلند تر است و آن دو نفر هم که بد جور لوس هستند. می ترسم بلند شوند بروند...

وای صدای عقب رفتن صندلی آمد.

حمید بلند شد...

آمد بیرون که چای ببرد. من از صدای صندلی ترسیدم. حمید از آن دو تا احساساتی تر است. کنترل احساساتش هم برایش خیلی مشکل است.

ساعت یک و بیست دقیقه

حمید داد های خیلی بلندی کشید

و طبق پیش بینی من آنها بلند شدند رفتند. آخرین جمله ای که شنیدم این بود: مهیار گفت: با شما نمی شود حرف زد. ...

 

حالا چه می شود؟

از دست من چه کاری ساخته است ؟‌ ... عاقبت ساختمان ما با این دعوای فامیلی که هیچ کدام کوتاه نمی آیند به کجا می کشد؟‌ عاقبت روابط برادری این ها به کجا می کشد؟‌ موقع تقسیم و به نام کردن آپارتمان ها چه می شود؟ اصلن این ساختمان تمام می شود یانه؟ اگر بروند وکالت هایی را که به حمید داده اند را لغو کنند چه می شود؟

 

 

خسرو برادر حمید است.

 حالا چه  میشود؟
 کسی را نمی شناسم که بتواند میانه را بگیرد...

حمید و خسرو مدت ها با هم قهر بودند. بعد از سال ها... تازه روابطشان داشت بهتر می شد. ...

نمی تونم پیش بینی کنم که چی میشه اما از این اوضاع به هم ریخته هر طور فکر میکنم نمی تونم به نتیجه ی خوبی برسم...

 


....

+ کتا ; ۱:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٩
comment نظرات ()

روزهای سخت

دیروز روز بدی بود. حمید اعصابش خیلی خراب بود. از آن مواقع که یک تلنگر که سهل است، با یک نگاه هم به راحتی خرد می شد. همین بود که پشت تلفن با یک کلمه ی مهیار آن همه به هم ریخت. مهیار گفته بود :‌

« مشکل ِ من نیست! »

و همین حمید را آتش زده بود. از اتاق کناری صدای داد هاییش می آمد که :

«‌مشکل تو نیست. مشکل خسرو نیست. مشکل پرویز نیست....پس فقط مشکل ِ منه ؟؟

و بعد گوشی را آنچنان محکم کوباند روی تلفن که از اتاق کناری صدایش مرا از جا پراند.

قلبم از همان موقع شروع به طپش شدید کرد.

بلند شدم رفتم پیشش گفتم :

      - چی شد؟

      - هیچی!

      - اون قطع کرد؟ 

      - نه! من قطع کردم!

باورم نمی شد! تا به حال ندیده بودم وسط صحبت با کسی از نزدیکان این کار را بکند. خودم را گذاشتم جای مهیار و خیلی بهم بر خورد. خودم را گذاشتم جای حمید و دلم برای خودم خیلی سوخت!

خیلی زیاد تحت فشار است. شرکای ساختمان هم درکش نمی کنند. نفس خودشان از جای گرم در می آید و حال او را نمی فهمند که برای پاس شدن هر چکی تحت چه استرسی قرار می گیرد. چطور با چنگ و دندان حسابش را هر طور که هست با قرض و قوله هم که شده پر می کند....

چند روز پیش که از اینکه درکش نمی کنند نارحت بود بهش گفته بودم به آنها هم حق بده که درکت نکنند!

گفتم مثال تو مثل کسیست که توی یک رودخانه ی جوشان و خروشان افتاده و جریان شدید آب با خود می بردش. تو زیر آب می روی ، فرا می آیی... به سنگ و صخره بر خورد می کنی و زخمی می شوی.... به آبشار می رسی و پرت می شوی... اما آنها از کنار رود شاهد این ماجرا هستند. هر چقدر هم که بگویی : « درد » آنها نمی توانند درد تو را حس کنند. تو زخم بر میداری اما آنها فقط خون را می بینند. سوزش زخم تو را حس نمی کنند.

به فکر فرو رفته بود.

عصر که برگشتم خانه، او تا دیروقت مانده بود شرکت برای رسیدگی و به روز کردن حساب های ساختمان. توی خلوت خانه به بغضی  که از ظهر توی گلویم مانده بود، فرصت دادم خودش را نشان دهد.و اشک هایم تا خود صبح بند نیامده بود.

***

امروز ساعت یک هم قرار است یک جلسه باشد. با خسرو و مهیار و حسابدار.

به مخاطب درونی می گویم: به چه روز های سختی از زندگی رسیده ایم! ازش می پرسم : تو فکر می کنی از این سخت تر هم می شود ؟

مخاطب درونی ذهنم را متوجه اخبار دنیا می کند. می گوید بله! جنگ! جاهایی که جنگ است، اوضاع خیلی بد تر و سخت تر از این است...

 

+ کتا ; ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٩
comment نظرات ()

 

یک:

نمی دانم چه حسی ست. می نویسم و نمی نویسم. حس می کنم و می گذرم. هستم و نیستم. ... گاهی حتی مخاطب درونی با پیچاندن گوشم هم نمی تواند قلم را به دستم بدهد و مجبور به نوشتنم کند. بعد با تعجب نگاهم می کند و می پرسد :  « تو؟! » ... « تو که تنها تفریح و خوشگذرانی ات نوشتن بود ...؟!»

من همینطور با چهره ی بی تفاوتم زل می نم توی چشم هایش. نه می خندم. نه اخم می کنم. خیال می کند الان است که بزنم زیر گریه اما اشتباه می کند. حتی گریه هم نمی کنم. انگار تنها صبر میکنم. صبر می کنم تا ظهر ... تا غروب... تا وقت خواب... تا صبح...

 

دو:

این چند روزه بار ها وسوسه شده ام وبلاگ شعر ها را تعطیل کنم. خودم از دیدن سکوت ش غمم می گیرد. چیز هایی می نویسم اما هیچ دلم نمی خواهد توی آن وبلاگ بگذارمشان. شاید عمرش تمام شده باشد. اما باز مخاطب درونی می گوید : عجولانه تصمیم نگیر! شاید حس فردا یت ، احساس امروزت را انکار کند...

بهش می گم حرف قشنگی گفتی انگار! ...

لبخند می زنه و یه کمی احساس غرور می کنه. من دوباره تکرار میکنم:

یادم بماند

عجولانه تصمیم نگیرم

شاید که حس فردا یم

احساس امروزم را انکار کند...

سه:

سیمین خانم که یکشنبه آمده بود برای رسیدگی به حساب و کتاب ها را با حرف هایی قانع کردم.مثلن اینکه گفتم بعد از انحصار وراثت، از مبلغی که در حساب پدر توی بانک می باشد، حتمن حساب شما را پرداخت می کنیم و خیالش کمی راحت شد.

امروز صبح با برادر خان حرف زدم و این را بهش گفتم. ایشان فرمودند : برای آن پول مصارف دیگری داریم!!! من شاخ در آوردم که چه مصرفی ممکن است مهم تر از پرداخت چنین دینی باشد؟!

چهار :

هنوز از زن عمو خبری نیست.

پنج :‌

دارم فرم اظهارنامه مالیات بر ارث را پر می کنم. می ترسم چیزی را جا بیاندازم. چیزی از قلم بیافتد... نمی دانم اینکار چرا افتاده گردن من؟‌

شیش:

حوصله ی کار کردن ندارم. شما جای من بودید داشتید؟

+ کتا ; ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/۸
comment نظرات ()

 

+ کتا ; ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٧
comment نظرات ()

پراکنده

 

یک:

زن عمو یم که در نگهداری از مادر در یک ماه گذشته کمک به سزایی کرده بود،  پری روزبرگشت شمال. نمی دانم چه موقع باز خواهد گشت!   نگفت. ولی دایی ازش خواهش کرده بود که بماند. و او هم این خواهش را رد نکرده بود . خب وضع مالی رو به راهی ندارد و من برای این یک ماهه بودجه ای را که برای پرستار در نظر گرفته بودیم ، به ایشان دادم و او هم بدون هیچ تعارفی پذیرفت. اما این رفتنش ... خب نمی دانم در این باره چه طوری ادامه بدم. ...خلاصه اینکه  دو روز است که مادر را می گذارم پیش عمه م و میایم سر ِ کار اما خیالم همه ش پیش مادر است...

دو:

و امروز :

یکشنبه شش آبان است.  

 

 و عدد شش بصورت آزار دهنده ای مزاحمم می شود. دست خودم و خودش هم نیست. امروز دقیقن دو ماه از آخرین روز زندگی پدر می گذرد. ...از خودم می پرسم:« فقط دوماه گذشته ؟»  و باورم نمیشود که دو ماه این همه طولانی بر من گذشته.

امروز عصر، بعد از ساعت پنج، سیمین خانم می آید خانه ی ما برای رسیدگی به حساب و کتاب هایش.

سیمین خانم، خانم  ِ یکی از دایی های مرحومم می باشد و ساکن واشنگتن است و بعد از چهلم پدر برای روشن شدن تکلیف حساب و کتاب هایش به ایران آمده.  لازم به ذکر است که  پدر مبلغ خیلی زیادی به ایشان بدهکار می باشد. و من هرچه میان کاغذ ها و مدارک پدر گشته ام ،مدرک به درد بخوری برای این ماجرا پیدا نکرده ام.

 

+ کتا ; ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٦
comment نظرات ()

غریبانه

(که می دانم نخواهد خواندش هرگز...)

به سارایی که صبح امروز، برای بازگشت پرید سوی آلمان. و حجم نگرانی ام برای قلب تنهایش.

                  آنجا هوا سرد است. می دانم!

                  و قلب تو از انجماد بیزار است.

                   - این را هم!-

                  برای همین است که 

                  دست گرم خاطرم را

                  فرستاده ام تا یاد جیب هایت

                  گمان ِ تنهایی مبر،

                  با تو خواهند ماند

                 تا خورشید

.

.

.

.

.

حمید میاد کنار گوشم میگه :

 

       - بجنب! عجله داریم! یه نمای دیگه هم هست ها... فقط این یکی نیست... و مثل آقای رئیس ها، جوری که انگار خودش هم عجله داره رد می شه.

 

 

من سر تکون می دم  که یعنی باشه. یعنی می دونم. و نگاهم روی مانیتور انگار سخت درگیر کار کردن روی نمای ساختمان پروژه ی "درروس" ه.

 

 

 اما اخم های دلم تو همه. فکر سارام. که خودش تو هواپیماس و تا یک ساعت و ده دقیقه ی دیگه میرسه فرانکفورت. فکر کامی ام که میره فرودگاه دنبالش و گفته براش پالتو هم می بره. فکر تلفن های مشکوک و هر شبانه ی سارا به دوست های ناشناسش هستم. فکر اینکه کامی به حمید گفته عید میایم ایران و شاید دیگه بر نگردیم آلمان. فکر اینکه به سارا گفته توی این چند ماه دو جا براش کار پیدا کرده و گفته خونه رو باید کوچیک تر کنن چون اجاره ش زیاده . فکر اینکه کامی که از چهارده سالگی تا حالا آلمان زندگی کرده چطور هنوز نتونسته یه شغل ثابت برای خودش دست و پا کنه...

 

 

 

 

 

 

پی نوشت خیلی جدی: کامنت های بی ربط ، بی رحمانه پاک خواهند شد!

 

 

 

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٥
comment نظرات ()

 


يك:
امروز سرم بد جور شلوغه و دلم بد جور سر به هوا !

امروز عصر هم برای یکی از پروژه ها با کار فرما جلسه داریم و من باید الان بدون معطلی کار کنم که تا ساعت چهار و نیم کار ها به انجام هم اگر نرسیده باشد بالاخره به یک جاهایی رسیده باشد اما خب همان سر به هوایی یک طور هایی مثل توقف بیجا مانع کسب است!!

دو:

اما حس خوبی دارم. یک حسی مثل بازگشت به دیاری که دلتنگش بوده باشی

سه:

یادم بماند كه.. .

چهار :

بی بی جان! امروز خیلی تلاش کردم کامنت بنویسم براتون که هی ارور داد. می خواستم بگم دخترک من سوم راهنمائیه و لبخند بزنم.


 
+ کتا ; ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۸/۳
comment نظرات ()

از ته دل شاد ...

پارسال برای انجام تکلیف کار کارگاهی درس حرفه و فنشان یک سیم دراز را برداشته بود و به سرش سرپیچ لامپ بسته بود و یک کلید روشن و خاموش هم وسطش کار گذاشته بود و همین چراغ ساده را به عنوان چراغ مطالعه ی شب ها ، کنار تختش استفاده می کرد. اینکه چطور این سیم دراز را دور پشتی صندلی می پیچاند و از کجای آن آویزان می کرد را نمی توانم دقیقن توصیف کنم که شنیدن کی بود مانند دیدن. اما نور لامپ بدون حفاظ و کلاهک، چشم را آزار میداد و از آن گذشته داغی لامپی که آن همه وسط دست و پا بود هم همیشه موجب نگرانی من بود.

 

غرض از عرض پاراگراف بالا این بود که بگویم هدیه ی تولدی برایش یک چراغ مطالعه ی درست و حسابی گرفتم. این را که یک کادوی حسابی محسوب می شد البته از قول حمید و آن روان نویس ها راهم از قول خودم. زن عمویم هم برایش یک زنجیر نقره و یک آویز ناز و ظریف خرید که خیلی دوست داشت. سارا هم برایش یک شمعدان سرامیکی خرید. کیک را هم از قول مادر خریدیم.یکی از دوستان مهربانمان هم از راه دور برایش هدیه های زیبایی فرستاده بود. یک خرس سفید قطبی(!) و چند تا صدف دریایی ناز... مهمان های تولدش خودمان پنج نفر بودیم. اما حس کردم خوشحال شد. خوشبختانه خوشبختانه خوشبختانه او می داند چطور به بهانه های ساده هم از ته دل شاد شود...

 

+ کتا ; ۱:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٢
comment نظرات ()