آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

یک:

اولین بار است که فردا تولد دخترک است و من هنوز برایش نمی دانم چه هدیه ای بخرم و هیچ برنامه ای هم هنوز  برای خوشحال کردنش ندارم. در واقع شب تولدش خب امشب است اما روزش فرداست. و بدلیل همین عدم آمادگی ترجیح می دهم تبریک تولدش را فردا بهش بگویم. هر سال این موقع لیست بلند بالایی از چیز های خرده ریزی که از یکی دو ماه قبل فهمیده بودم دلش می خواهد داشته باشد در دست داشتم. امسال چی؟ فقط سارا بهم گفته که زنجیر نقره ش پاره شده. برای خودم اسباب خجالته که این را هم سارا بهم گفته. خودم چی ؟ هیچی نمی دونم؟ چه دور بودم از دخترکم این یکی دو ماهه. می دونم که کفش می خواد اما سلیقه ی کفشی مون خیلی با هم فرق داره. نمی تونم با سلیقه ی خودم براش کفش بخرم. می دونم که هر موقع سال که باشه ، دخترک توی فکر خرید چند تا کتاب هست اما الان هیچ نمی دونم چه کتابی می خواد. صبح هم توی تاکسی یه چیزی به ذهنم رسیده بود که الان هر چی فکر می کنم یادم نمیاد چی بود. فقط یادمه با خودم گفته بودم : چه فکر خوبی!

مخاطب درونی به این فکر خوب از یاد رفته ام پوزخند می زند و بعد می گوید انقدر غر نزن! دیر نشده که ... از همین الان لیستت رو آماده کن!

می نویسم:

- دئودورانت

- زنجیر نقره

- یک بسته روان نویس رنگ و وارنگ نوک نمدی استدلر

- ...

دیگه چی؟ ...

 

دو:

دایی م بعد از سه هفته ی پر آشوب و پر ماجرا و سخت ، پنج و چهل دقیقه ی بامداد امروز  پرید و رفت ... جاش خیلی خالیه. خیلی. اما وقتی رفت مثل بار پیش گریه م نگرفت. برای همین حس کردم حال دلم عادی نیست. باید گریه می کرد. ولی خسته تر از این حرف ها بود انگار

 

سه : دیروز عصر هم دلهره ی عجیب و غریبی داشتم که آخرش نفهمیدم از چی بود. امروز تو راه داشتم فکر میکردم چه جوری میشه فهمید از چی بود!

فکر های دیروز عصرم را مرور کردم که بتوانم پیدایش کنم :

شاید از اینکه پوشک مادر تمام شده بود و می خواستم یادم نرود که بخرم؟

شاید از اینکه دایی داشت می رفت و می خواستم برای نوه هایش کادو هایی بخرم بدهم ببرد و نرسیده بودم بروم خرید

شاید از جلسه ایکه ساعت هفت شب قرار بود با خریدار شرکت پدر که چک هایش روی دستمان مانده و نمی دانیم چطور وصول کنیم داشته باشیم؟

شاید از فکر تمام شدن داروی اکسلون که حتمن باید می خریدم

....

به هر تقدیر اینها همه دیشب انجام شد و امروز از دلهره تا این لحظه خبری نیست. مخاطب درونی می پرسد: راستی  چه اهمیت دارد نقش کدامش پر رنگ تر بوده؟!

من شانه بالا می اندازم و می گذرم.

 

چهار:

یک کار هایی زیر دستم مانده که باید حتمن امروز تمامشان کنم و گرنه آبرو و حیثیت خودم و شرکت بد جوری در معرض فرو پاشی قرار خواهد گرفت.

 

 

+ کتا ; ۱:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٧/۳٠
comment نظرات ()

 

.

روزگار آنچنان در هم پیچیده و سخت می گذرد که مجال نگاه برایم نگذاشته. پاییز آمده  و  من که از حل مسائل مالی منزجر بودم میان کاغذ پاره های حساب و کتاب کار های ناتمام پدر گیج مانده ام. بدهی ها ...طلب ها...مخارج.. جمع و تفریق ، جواب دادن به تلفن های ناشناس ، چک های وصول ناشده  ... چه پاییزی دارد می شود دلم! نگاهت کجاست؟  

.

.

+ کتا ; ٤:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٧/٢٩
comment نظرات ()

روزهای سخت

 

.

.یاد روزهای سخت ِ گذشته ام  انداختی تا بگویی :

  " روز های سخت امروز هم 

   می گذرند."

حواست نبود

که یادم می آید آن روز ها

به آینده

چه امیدوار بودم!

. 

+ کتا ; ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٧/٢۸
comment نظرات ()

پاورقی ده

عشق،

ترس،

امید...

کلمات ناگهان

معانی گمشده خود را

می جویند...

.

 

دوشنبه دوم مهر - ظهر

از سونو گرافی برگشته ام. معلوم شد یه کیست، به شکل کره و قطر پنج سانتیمتر، داخل تخمدان سمت چپ جا خوش کرده. دکتری که سونوگرافی را انجام داد گفت احتمالن یک عمل جراحی لازم دارد.

نمی دانم عجله ای برای عمل هست یا نه. اما بعد از سونوگرافی، دلهره ام تخفیف پیدا کرد. گفت معلوم نیست جنس این کیست چه باشد و باید بعد از جراحی برود آزمایش شود تا معلوم شود. اما گفت اینکه شکلش کروی و منظم است خودش جای خوشحالی دارد.

هفت روز مانده به آمدن دایی ام از آلمان. ده روز مانده به مراسم چهلم پدرم. نمی دانم ضرورتی هست که این عمل در این ده روزه انجام شود یا می شود گذاشتش برای بعد؟!

دوشنبه دوم مهر - عصر

دکتر نتیجه ی سونوگرافی را دید و گفت دوماه فعلن سعی می کند تاثیر یک داروی هورمونی را بر روی این کیست ببیند. و اگر موثر بود ، دارو را ادامه دهد.

از اینکه فعلن نه سرطان دارم و نه زیر تیغ جراحی می روم نفس راحتی کشیدم. امشب بعد از مدت ها شاید خواب راحتی بروم.

پی نوشت همان روز:‌ چکار باید بکنیم ما که نه دلمان می خواهد پرزیدنت بوش برایمان نواقص قوانین حقوق بشر را توضیح بدهد و نه دلمان می خواهد پرزیدنت احمدی نژاد برایمان آزادی را معنا کند!!

.

+ کتا ; ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٧/٢٤
comment نظرات ()

پاورقی ۹

سه شنبه ۲۷ شهریور

صبح، بعد از صبحانه برای گرفتن کارت عابر بانکم که توی دستگاه میرداماد گیر کرده بود آمدم این طرف. کارت را گرفتم و حالا آمده ام سر ساختمان. رفتم تا طبقه ی پنجم و از پنجره ی خانه ی خودمان چشم دوختم به دامنه جنوبی البرز مهربان. با خودم فکر می کردم کی می شود توی این خانه یک شب بخوابم!

آمده ام طبقه پایین و توی دفتر کارگاه نشسته ام. حمید دارد حرص می خورد که در های به چه سنگینی را تکیه داده اند به لوله های پولیکای داخل داکت و انگار یکی ش ترک خورده.

حال خودم فعلن نه خوب است و نه بد. دلهره ها و نگرانی ها انگار تکه ای از وجود خودم شده اند. حال عمومی ام بخصوص صبح ها خوب نیست. این چند روز هم دردی در سمت چپ شکمم دارم که وقتی دست رویش می گذارم حس می کنم زیرش سفت است. مثل یک توده. ناخود آگاه فکرم می رود به سوی بد ترین حالت! چرا که نه؟! بعد به همین دلیل ساده ، ذهنم شروع می کند به پی گیری عواقب آن.

باید بروم دکتر اما می ترسم. مخاطب درونی هم بی خیال می گوید: « دنیا همینه دیگه!»

چهارشنبه ۲۸ شهریور

چندان حرفی برای گفتن و ذوقی برای نوشتن ندارم اما اردشیر گفته بود در بد ترین شرایط زندگی هم خودت را مجبور کن حتی اگر شده روزی یک پاراگراف بنویسی. مهم نیست چه می نویسی . فقط سعی کن بنویسی و تاثیرش را بعد از نوشتن خواهی دید. این حرف نمی دانم چرا همیشه توی ذهنم هست و برای نوشتن های بی دلیل بهانه ی خوبیست.

پنجشنبه ۲۹ شهریور

ده و نیم شب است. نمی دانم چرا پیش تر ها عدد چهل هم برای خودش عدد با صلابتی بود و حالا چه کوچک شده! تا چهلم پدر دو هفته بیشتر نمانده. هنوز کسی را دعوت نکرده ام. هنوز برای سنگ قبر هم تصمیمی نگرفته ام. می دانم که برادرم هم به فکر نیست. اما اگر من انجام بدهم می گوید چرا اینطور شد و چرا آنطور شد! مهم نیست.

این روز ها چهره ی بی اهمیت زندگی رخ به من کرده. باید بتوانم به آسانی از همه چیز دل بکنم. ...نکند این دل کندن دیر شود...

شنبه ۳۱ شهریور

خسته و نا امیدم. این روز ها خیال می کنم شاید راه زیادی هم تا پایان نمانده باشد. بعد از تصور کوتاهی راه و افق هایی که نا دیده خواهد ماند دلم می گیرد

یکشنبه اول مهر

...

حرفی برای گفتن

نیست؟!

باید

سپیدی کاغذ را

باور کنم ؟

.

 

دوشنبه دوم مهر

دارم از استرس و دلشوره می میرم. چقدر ترسو هستم! همانقدر که در کودکی بودم. مثل شب های موشک باران. مثل تاریکی های ته حیاط. گریه دارم و آغوش مادر هم نیست. گریه دارم و دلداری های پدر هم نیست. دیروز رفتیم دکتر.

تا دست روی شکمم گذاشت گفت یک چیزی حس می شود. امروز می رویم سونو گرافی. آینده ی نزدیک هم هیچ خبری از آفتابی یا ابری بودن هوا نمی دهد.

مخاطب درونی مدام می گوید : مطمئن ترین لحظه ، همانست که در مشت داری! ...

 

+ کتا ; ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٧/٢۳
comment نظرات ()

 

من امروز خیلی تلخ و خیلی گرفته ام.

از صبح یکی دوبار به نت وصل شدم. اما دیدم نه حوصله خوندن دارم و نه حوصله  نوشتن.

نمی دونم چی میشه. واقعن نمی دونم چی میشه و تا وقتی که ندونم، نمی تونم فکر کنم ! یک جوری انگار توی بی وزنی معلق موندن. انگار نفس نکشیدن. نمی دونم انگار چی دیگه...

مخاطب درونی می گه : قضیه رو برای خودت حد اقل روشن کن! خب خیلی ساده بگو چی شده؟ ...

من بهش می گم :  تو از نگاه ِ توی چشمام نمی فهمی حل شدن و حل نشدن چه فرقی باهم دارن؟‌

بعد میرم تو فکر مادرم. :‌خب نمی تونم ولش کنم. نمی تونم بسپرمش به کسی مثل برادرم. این فهمش مشکله؟

مخاطب درونی می فهمه چی می گم اما خودشو می زنه به کوچه علی چپ.از این قیافه ش اصلن خوشم نمیاد.

 

+ کتا ; ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٧/٢٢
comment نظرات ()

پاورقی هشت


یکشنبه ۲۵ شهریور

صدای فرهاد توی خانه منتشر می شود که :‌

یه افق یه بی نهایت

کمترین فاصله مونه

...

من با شنیدن این جمله هوس می کنم دفتر چه ام را بدست بگیرم و همین دو خط را بنویسم و هی چنین فاصله ای را مجسم کنم. یه افق - یه بی نهایت...

حالم خوب نیست. دلم می خواهد و می دانم که باید قوی باشم. اما نیستم!‌ رمق توی دست و پایم نیست. ساعت می گذرد و من نشسته ام. انگار که ته یک کوچه ی بن بست نشسته باشم. به همین صراحت!

*

روز های خالی و دلگیری ست. من و مادر در خانه تنها هستیم. او راه می رود و گاه به گاه کلامی بر زبان می آورد. کلمه هایی که هیچ نیستند. بی ارتباطی به هیچ کجای زندگی.

باید بلند شوم و فکر نهار باشم. توی یخچال هم چیزی نداریم. توی کیفم هم پولی برای خرید نیست. اگر هم بود نمی توانستم همراه مادر بروم خرید.

از نقطه ی خستگی

به نقطه ی خستگی

راه می روم

بر یک مدار

*

حتی انگیزه و دل نوشتن ندارم اما اگر همین چند خط را هم نمی نوشتم چه می کردم؟ از دست این احساس تلخ، فرار باید کرد.

همون ۲۵ شهریور

حوالی ظهر ، مایلا زنگ زد. صدایش مهربانی را به یادم آورد. و ثانیه هایی را که قدرشان را باید دانست. و سهراب را که گفته بود از چه دلتنگ شدی؟‌دلخوشی ها کم نیست...

نهار یک چیز ِ من در آوردی درست کردم : فریزر را زیر رو کردم و کمی میگو پیدا کردم. ...‌پیاز داغ و دو حبه سیر و تخم مرغ و زرد چوبه و نمک و میگو! نمی دانم چه مزه ای می دهد. الان روی هم رفته حالم بهتر از صبح است. سپاس گزار مهربانی ات مایلای عزیز...

+ کتا ; ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٧/۱۸
comment نظرات ()

 

 

پنجشنبه عصر ، ساعت پنج، قراره توی خونه ی ما یک جلسه ی مهم فامیلی برگزار بشه.

همین پنجشنبه ای که میاد. یعنی پس فردا...

قراره خیلی از مسائل حل بشه. یعنی میشه ؟!

و دارم فکر می کنم که اصلن حل شدن یعنی چی!

.

.

+ کتا ; ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٧/۱٧
comment نظرات ()

پاورقی هفت

۲۱ شهریور

کاری بس دشوار است باور لحظه لحظه ی زندگی. دیشب ساعت ها خیام خواندم. چه آرامشی در حضور افکارش هست. دلم می خواهد روی سنگ مزار پدر از اشعار خیام بنویسم اما گمان نمی کنم برادرم موافق باشد. دلم می خواهد سنگش سپید باشد. برادرم برای هیچیک از کار های پس از مرگ پدر اقدامی نکرد. از نظر مالی که توان نداشت، اما همت هم نداشت. هیچ صاحب عزا نبود. مثل دیگران به تسلیت گویی آمد و رفت. اما پدر در آخرین وصیت نامه اش او را وصی قرار داده.

می خواهم فراموش کنم و افسار اسب روزگار را بدست زمان بسپارم. می خواهم فرار کنم. می خواهم کوچک باشم. همان کوچک ترین فرزند خانواده که چه دیر، ...چه دیر به دنیا آمد.

باز باید خیام بخوانم که بتوانم به خودم زیستن در لحظه ی حال را خوب بقبولانم. و باور کنم که زندگی ِ من همین ثانیه هاست که از نوک خودکار من روی کاغذم روان می شود  و چراغ روشنی ست که اکنون بر کاغذ زیر دستم نور انداخته و نوای موسیقی راخمانینف است که از جایی پشت سرم در هوا پراکنده می شود و لبخندی بی هدف و منظور بر لب های مادرم آنگاه که در صورتش لبخند می زنم...

 

+ کتا ; ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٧/۱٦
comment نظرات ()

پاورقی شش

سرورقی:

کاش زن عمو بماند پیش ما. کاش بپذیرد. من پیشنهاد کردم که دایی با او صحبت کند که به جای پرستار، او بماند ... یعنی می شود؟

.

.

پاورقی - بخش ششم

هفده شهریور

به همین زودی یازده روز از مرگ پدر گذشت. روز هایی که سخت ترین و تلخ ترین بودند. به همراه دلهره ای که تازه ترین میهمان سینه ام شده. هرچه نگاه می کنم انگار مه غلیظی همه جا را گرفته که یک متر پیش تر هم دیده نمی شود.

پاییز می آید

فرو رفته در مهی سنگین

مژه ها و منظر باغ

درس صبوری می خوانم و امتحان می دهم. میدانم! دلهره هم مال همین امتحان است و درس ها سخت، سخت! ...چند صفحه خوانده ام؟ چند صفحه مانده؟ ...

خسته ام. ساعت بیست و پنج دقیقه مانده تا نیمه شب و خواب، گوشه ی اتاق منتظرم نشسته.

یکشنبه هجده شهریور

امروز یکشنبه بود. گمان می کنم هجده شهریور. روز به غروب نزدیک می شود. اگر کسی بود که حد اقل در ساعات روز نزد مادر بماند، من می بایست از دیروز می رفتم سر کار.

حس می کنم زندگی ام مال خودم نیست. دلم می خواهد از زیر بارش شانه خالی کنم. دلشوره ای که درست از صبح روز مرگ پدر توی دلم خانه کرده، میهمان مزاحمی ست. برادرم هم سخت دلم را شکسته.

کاش می شد به هیچ چیز فکر نکرد. ... رنگ آفتاب غروب شهریور را می بینی؟‌

...

با این همه

چه لذت بخش است هنوز

بشقاب میوه ی پوست کنده را

بدست مادر دادن...

.

چهارشنبه بیست و یک شهریور

کنار باور خاموش این سکوت که آرام آرام پر می شود در گوش های جاری زمان، در خانه مانده ام.

با خواهری که هیچ،

با مادری که هیچ،

و برادری که هیچ...

پای بسته به زنجیری که هیچ! انگار که مرغی در قفسی که هیچ و با بال هایی که هیچ و آسمانی که هیچ.

.

زمان را در آغوش گرفته ام و

او مدام در گوشم زمزمه می کند که

می گذرد ... می گذرد...

 

+ کتا ; ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٧/۱٥
comment نظرات ()

نه تنها علف خوردن!!

دایی بهش اول جریان گاوصندوق را گفته. گفته که اگر اینها شکایت کنند که تو بی اجازه رفته ای و گاو صندوق پدر را بدون حضور دیگر ورثه باز کرده ای و هر چه در آن بوده یا نبوده را بی اینکه کسی حضور داشته باشد برده ای، صد در صد در دادگاه محکوم خواهی شد.

حرفی نداشته.

دایی بهش گفته که مادرت به یک قیم نیاز دارد. میدانی ؟

 نمی دانسته!!!!

و بعد دایی ادامه داده که  اولین کاری که قیم خواهد کرد این خواهد بود که اموال مادر را تحت نظارت خواهد گرفت. و پرسیده تو الان در خانه ی چه کسی زندگی می کنی؟ خانه ی مادرت! آن وقت دادگاه از تو خواهد خواست که اجاره بهای این خانه را از روزی که پا در آن گذاشته ای تا به حال بپردازی.

 حرفی نداشته.

دایی بهش گفته که اگر خودت را وصی پدرت میدانی، صبح روز چهلم که رفتیم سر مزار

 تو می باید اولین نفری می بودی که آنجا حاضر می شد. نه اینکه بعد از اینکه پنجاه نفر میهمان همه آمدند و دیگر قصد رفتن داشتند سلانه سلانه سر و کله ات پیدا شود.

 گفته پسرم را برده بودم مدرسه.

 دایی بهش گفته پسرت هیچ اشکالی نداشت اگر یک روز مدرسه نمی رفت اما آبروی خانواده توسط پسر ارشد اینطور به بازی گرفته نمی شد.

 حرفی نداشته.

 دایی بهش گفته توی مجلس شب  چهلم پدرت تو خجالت نکشیدی در حالی که یک ریال از خرج برگزاری مراسم را نپرداختی ، اسم خودت را اول از همه ی اسامی به مداح دادی و اسم مادرت را که صاحب عزای اصلی این مصیبت بود آخر از همه ؟ واقعن خجالت نکشیدی؟ پیش خودت چه فکری کردی؟ مادرت انقدر هم حتی پیش تو ارزش ندارد که نامش قبل از نام تو خوانده شود؟؟

 انگار خجالت کشیده. و باز حرفی نداشته.

 دایی ازش پرسیده که توی این دوسال که از شروع بیماری مادرت گذشته چه کسی پرستاری اش را کرده؟

 گفته پدرم!!

 بعد دایی بهش گفته که خودت را گول می زنی یا من را؟ من که همین عید امسال شش هفته اینجا بودم و زیر همین سقف، با این خانواده زندگی کرده ام. پدرت چه مواظبتی از مادرت می کرد؟ همه ی کار ها : دکتر بردن، دارو خریدن، آزمایشگاه بردن، دستشویی بردن، پوشک خریدن، حمام کردن، دارو دادن، غذا دادن ، رخت شستن، ... همه و همه با خواهرت بود . تو واقعن چشم هایت را بسته ای یا اصلن نمی خواهی کار های او را ببینی؟! نمی فهمی که شوهر و زندگی خودش را این مدت وقف پرستاری از مادر کرده؟ توی مدت آن شش هفته که من خودم به عنوان شاهد اینجا بودم تو کجا بودی؟ آمدی خدا حافظی کردی و رفتی سفر نوروزی و بعد هم که برگشتی حتی یک سر نیامدی یک دست نوازش به سر این مادر بکشی!

 حرفی نداشته!

 بعد دایی بهش گفته که یا با صلح و صفا هر تصمیمی که دیگران گرفتند را قبول میکنی یا اینکه برای حل مسائل باید با دادگاه و وکیل به جای ما صحبت کنی. که این صد در صد به ضررت تو خواهد بود.

 انگار به فکر فرو رفته .

توضیح: برادرم  فردای برگزاری مراسم چهلم آمد و یک جنجال حسابی در خانه به راه انداخت که او باید به جای ما بیاید در خانه ی پدر زندگی کند و مراقبت از مادر را به عهده بگیرد!

+ کتا ; ٢:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٧/۱٤
comment نظرات ()

 

من این روز ها را به امانت به دفتر چه ام سپرده ام و با خودم قرار گذاشته ام که یکی یکی این امانت را به این وبلاگ بسپارم. دوست دارم تا جایی که امکانش هست، روند زندگی ام را با همان ترتیبی که اتفاق افتاده اینجا بنویسم. گرچه که این وبلاگ فعلن حدود یک ماه از زندگی من عقب افتاده اما همه چیز سر جای خودش نوشته می شود و این حس خوبی برایم دارد. فکر نمی کنم پاکنویس کردن خاطرات اسمش خود آزاری باشد. به نظر من رویارویی و چشم در چشم حقیقت دوختن است. من از نگاه خیره و تلخ حقیقت که این سان عبوس چشم در چشم هایم دوخته فرار نمی کنم. می پذیرمش و حکایتش می کنم.

سر ورقی دوم:‌

مرگ پدر سر آغاز راه تاریکِ مبهم ترین مشکلات بود

پی نوشت :‌

خواستم دفتر چه ام را از توی کیفم در بیاورم و پاورقی بعدی را بنویسم دیدم خانه جا گذاشتم اش .

L

+ کتا ; ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٧/۱٤
comment نظرات ()

میان ورقی

یک:

سی و پنج روز از فوت پدر گذشته اما دلم همینطور هی میره پست قبل رو می خونه.

تا قبل از دیروز از توی دفتر چه، و از بعد از دیروز ، روی مانیتور. نمی تونم بگم چند بار اون آخرین دیدار رو خوندم و هر بار هم تصور کردم  همونجا هستم. فکر می کنم این قصه تا آخرین روز عمرم و تا آخرین دقیقه ی عمرم توی سرم تکرار بشه. مثل بچه ای که وقت خواب هر شب به مادرش بگه اون قصه رو بگو که هزار بار دیگه هم گفتی...

دو:

بعد از پاورقی پنجم ، توی دفترچه چند تا تکه ی پراکنده ی بی تاریخ هست که من اسمشو می ذارم میان ورقی! :

...

آرام نشستن

و در سکوت،

خطوط باریک طرح ِ درختی را در ذهن

مجسم کردن...

...

می آیند و می روند

ابر های اندوه

گاهگاهی هم

رعد و برقی،

نم  ِ بارانی...

...

رهگذر لب فرو بست

ایستاد

و درسکوتی که به کوچه ای تاریک می مانست

گم شد

 

+ کتا ; ۳:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٧/۱٠
comment نظرات ()

پاورقی پنج - آخرین ملاقات با پدر

پاورقی - بخش پنجم

.

می گذرد اما

همیشه نه به خیر...

:

(این یادداشت چند روز بعد از خاکسپاری نوشته شده و تاریخ ندارد)

سه شنبه ششم شهریور، ساعت ده دقیقه به سه رسیدم بیمارستان. رفتم سی. سی . یو. پدر، به عادت همیشگی اش به پهلوی راست خوابیده بود. رفتم سمت چپ تختش. کنار گوش چپش آرام صدا زدم:‌ « باباجان! »

چشم هایش را گشود و دیدم کنار چشم هایش قی بود. لبخند زدم و سلام گفتم. لبخند زد و سلام گفت. بعد دستمال برداشتم و قی کنار چشم هایش را پاک کردم. 

حالش را پرسیدم . گفت خوب است.

 پرسیدم :« پس صبح چی شده بود که پرستار اونجور حرف زد که  منو  نگران کرد؟»

 گفت: «طپش شدید داشتم» .

نگاهم از روی دستش رفت روی لوله ی سرم و در ادامه به سرمی که دارویی در آن بود و چکه چکه در دستش خالی می شد. 

( اشک! نیا... ! بگذار بنویسم. می خواهم آن روز آخر را دقیق و لحظه به لحظه بنویسم. رهایم کن! برو...)

بعد پدر از پهلوی راست، تغییر حالت داد و به پشت خوابید. دستش را نوازش می کردم. چه گفتم؟ چه گفت؟؟ احوال همه را پرسید. حال مادر را که پرسید گفت: 

« سراغ منو  نمی گیره؟ »

گفتم : « نه باباجان! ولی  خودتون که وضعشونو  می دونین! » ...سری تکان داد و

گفت:‌ « بهتر! ...غصه نمی خوره! » 

بعد رفتم سمت راست تختش. مانیتور را نگاه کردم. ضربانش حدود هشتاد بود. کمی بالا - کمی پایین. احوال خواهرم را پرسید و اینکه : « رفت سفر؟ »

گفتم : « بله! ساعت ِ دو راه افتاده و رفته»

بعد برایم گفت که صبح بعد از چند روز مشکل گوارشی اش بر طرف شده و خوشحال بود. و  ادامه داد که اما بعد از اینکه از دستشویی آمده طپش قلبش زیاد شده. و من در تمام این مدت دستش را در دست داشتم و آرام آرام نوازش می کردم. حالا دارم فکر میکنم خوب است که ما زیاد عادت به بغل کردن و بوسیدن هم نداشتیم. اما دلم چقدر می خواست ببوسمش...و مدام به مانیتوری که ضربان و تنفسش را نشان میداد نگاه می کردم. بعد از چند لحظه سکوت گفتم :‌

« دخترک می خواست براتون رادیو بفرسته، گفتم از پرستارا سوال کنم ببینم اینجا اجازه می دن یا نه! »

گفت: « لازم نیست بپرسی، ! بیار . »

گفتم :‌« براتون هد فون هم پیدا کرده که صداش مزاحم بقیه نباشه. »

گفت : « پس چرا نیاوردی؟‌»

گفتم : «‌ترسیدم امواج رادیو روی  سیستم ها ی دستگاه های سی. سی. یو تاثیر بذاره. »

خندید و گفت : «  پس اصلن از پرستار ها نپرس!...فردا رادیو رو بیار!! ...اگر بپرسی، اجازه نمی دن!‌ »

و هر دو خندیدیم.

بعد حمید آمد. با او هم خوش و بش کرد. بعد دخترک به گوشی ام زنگ زد. اول با من و بعد با بابا حرف زد. گفت که عمه ام از شمال آمده بود و رسیده بود خانه و گوشی را داد به عمه جان. من به ساعت نگاهی انداختم و آن زمان از چهار، کمی گذشته بود. و عمه جان گفتند که می خواهند بیایند بیمارستان اما من بهشان از خوب بودن حال پدر اطمینان دادم و گفتم که ساعت ملاقات گذشته و باشد برای فردا بعد گوشی را دادم دست پدر که با خواهرش صحبت کند. چند جمله ای حال و احوال پرسی کردند و همان وقت بود که حمید گفت دکتر آمده توی بخش و الان می آید سر تخت پدر. به پدر گفتم و او با عمه ام خوا حافظی کرد و  گوشی را داد به من. یکی دو دقیقه بعد دکتر به تخت پدر رسید. و حالش را پرسید. و پدر مثل همیشه گفت که خوب است. دکتر هم گوشی معاینه را به گوش گذاشت و روی قلب پدر تکان میداد و او هم گفت :‌ « خوب است! » بعد مانیتور را نگاه کرد و گفت : « هیچ مشکلی نیست.» بعد به من و حمید نگاه کرد و گفت : « الان بیست و چهار ساعته  که وضع ایشون ثابته و همه چی مرتبه!‌ بنا براین ما دیگه تو سی. سی یو با ایشون کاری نداریم. فردا صب منتقلشون می کنیم به بخش عادی که یه شب هم اونجا باشن و آخر هفته هم مرخصشون می کنیم.»

هم پدر و هم ما با این حرف دکتر نفس راحتی کشیدیم که بر لب همگی مان از آن لبخند ها آورد که بی تعارف می آیند و می نشینند...

بعد دکتر گفت از او می خواهد که در این چند ساعت باقی مانده که هنوز تا صبح فردا در سی سی یو هست، از جا برخیزد و راه برود و بطور کلی هر فعالیتی که در منزل بطور معمول انجام می دهد اینجا هم بکند مثلن ورزش و یا خم و راست شدن که فعالیت هایش تحت نظر باشد و عملکرد قلبش کنترل شود که چنانچه لازم بود دارویی کم و زیاد شود همینجا بفهمند. پدر گفت :‌« چشم!»  و دکتر آرزوی بهبودی کرد و خدانگه دار گفت و از تخت او به تخت دیگری رفت. دکتر که رفت ، پدر به خنده گفت‌: « می خواستم بهش بگم پس یه خورده سیب زمینی و پیاز و یک ماهیتابه هم  به من بدین ! چون من تو خونه آشپزی یم می کنم!!!» و هر سه خندیدیم.

من نگاه به عقربه های ساعت کردم که رسیده بود به چهار و نیم. و پرستار بخش آمد و به ما گوشزد کرد که فرصت ملاقات تا چهار بوده و نیم ساعت از وقت ملاقات گذشته.

پدر به ما گفت : « شما ها برین دیگه! » بعد گفت که فردا برایش حوله ی حمام ببرم که در بخش عادی می خواهد حمام بگیرد. من گفتم : « چشم»

بعد خم شدم و پیشانی اش را بوسیدم.

و این، آخرین دیدار ِ ما بود.

چقدر دلم می خواهد همینجا این خاطره را تمام کنم. همانطور که لبم روی پیشانی بود. همه چیز مثل یک تصویر ، ثابت شود و بعد تر ، هیچ ، زمان نگذرد. .... می شود ؟ می شود آیا ؟ ...

.

.

 

  

 

+ کتا ; ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٧/٩
comment نظرات ()

پاورقی چهار -

سر ورقی :

اولن که سلام!

دومن که : امروز بعد از مدت ها -که نمی دانم چقدر است- آمده ام شرکت. یک مقدار ذوق زده ی وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی هستم. بطوریکه دقیقن نمی توانم تصمیم بگیرم که کجا را بخوانم و یا چه بنویسم!!

  ادامه ی زندگی همچنان در پاورقی ها جاری است...

.

پاورقی - بخش چهارم

سه شنبه -ششم شهریور

سمند ِ  زرد نزدیک می شود و سرم را جلو می برم و همراه حرکت ماشین، می گویم: « بیمارستان پارس دو تومن!» . می ایستد.

می روم کنار شیشه و می پرسد : « کجا؟» دوباره تکرار می کنم و با سر اشاره می کند که سوار شوم.

رادیوی تاکسی را روشن می کند و گوینده ی اخبار، خبر برنده شدن تیم والیبال جوانان را می گوید. ماشین توی ترافیک گیر کرده. چند ماشین دیگر دو بله ایستاده اند و راه بندان شده. دلم شور می زند. همینجا ترجیح میدهم دفتر چه ام را از کیفم بیرون بیاورم و تا بیمارستان، سرم را گرم نوشتن کنم.

هوا گرم است. صدای رادیو آزارم می دهد. حواسم را از همه چیز ، حتی خودش پرت می کند. الان درباره ی عبدالله گل حرف می زند. توی ماشین بوی دود گازوئیل می آید. رسیده ایم به میدان فاطمی. انقدر بی قرارم که ناگهان حس می کنم نوشتن هم دردی از درد هایم دوا نمی کند. مخاطب درونی می گوید : « بیرون را تماشا کن!». ادامه می دهد: « آرام باش... آرام باش و مثل دیگرانی که در دیگر ماشین ها نشسته اند بیرون را تماشا کن.» ازش می پرسم :‌ «بیرون؟» و او جواب می دهد :« مردم، ...ماشین ها ،‌... حکایت عبور و اصرار آفتاب...» نگاه می کنم و مردی را می بینم که دارد با پلیسی که جریمه اش کرده جر و بحث می کند، از کنارش می گذریم و از میان حرف های مخاطب درونی به حکایت عبور فکر میکنم.

رادیو دارد از استعفای رابرت گونزالس می گوید. دلم بیهوده شور می زند؟‌یک ساعت پیش زنگ زدم به سی . سی . یو و پرسیدم : «پدرم امروز به بخش عادی منتقل می شود؟‌» پرستار گفت : « نه!» و بعد بلافاصله با لحن کشــدار تری تکرار کرد :‌«‌ نـــــه...!»‌  و با نه ی دومی من نگران شدم. پرسیدم : « چیزی پیش آمده ؟ ...حالشان خوب است؟ » گفت : «‌ فعلن خوب هستند.» و همین فعلن نگرانی ام را بیشتر کرد.

الان دیگر داریم می رسیم دم بیمارستان. دفتر چه را باید توی کیفم بگذارم.

 

 

+ کتا ; ٩:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٧/۸
comment نظرات ()

پاورقی سه

 

هر روز صبح این همه کار که دور و برم ریخته را رها می کنم،

سر در آغوش کلمات فرو می برم

و های های گریه می کنم.

.

.

 

پاورقی بخش سوم

هنوز دوشنبه پنجم شهریور

.

امروز صبح هم  بعد از برنامه های صبحگاهی ِ مادر، بیدار باش و دستشویی و صبحانه و داروها آمدم بیمارستان. از موقعی که رسیدم تا به حال، پدر خواب است. نمودار سینوسی قلبش به نظر طبیعی تر از دیروز می رسد. دیروز هیچ فراز و فرودی نداشت. یکی دوبار بالای سرش آرام صدایش کردم اما خواب ِ خواب بود بعد آمدم کنار در و به نگهبان بخش سی.سی.یو سفارش کردم که هر موقع دید پدرم بیدار شده اگر برایش مقدور بود خبرم کند و آمدم بیرون پشت در شیشه ای ِ سی.سی.یو و آن سوی شیشه، چشم دوختم به جشم های نگهبان و در این فکر بودم که عجیب است که توی این بیمارستان برای کسانیکه در این بخش  بیمار دارند یک فضای انتظار در نظر گرفته نشده. باید همینطور پشت در ایستاد. چند نفر دیگر هم مثل من ایستاده بودند، یک آقایی بود که گویا قرار بود بیمارش از سی.سی.یو به بخش عادی منتقل شود، مدتها ایستاده بود و بخش بهش گفته بود که آماده است اما به سی.سی.یو زنگ نمی زد که اطلاع دهد بیمار را ببرند. یک خانم و آقا هم تازه یک بیمار را آورده بودند و خانمی دیگر هم چند قدم آنطرف تر ایستاده بود.

مدتی کتاب ابوالعلا را خواندم بعد رفتم باز به پدر سرزدم که همچنان به پهلوی راستش خوابیده بود بعد آمدم اینجا که الان نشسته ام: اتاق انتظار زایمان! که یک طبقه از سی.سی.یو پایین تر است.

اینجا یک دیوارش از نیمه به بالا شیشه است و طبقهء پایین پیداست که کافه تریای بیمارستان و لابی  ِ ورودی را می شود دید. بوی خوش قهوه هم در هوا جریان دارد که سخت آدم را به هوس می اندازد اما اگر  از بخش خارج شوم برای دوباره آمدن به مشکل بر خواهم خورد.

ساعت دوازده و نیم است.

بعد از ظهر شاید چند نفر به ملاقات بیایند، شاید هم کسی نیاید.

 

 

 

+ کتا ; ۱:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٧/٧
comment نظرات ()