آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

شهاب

در کتابفروشی، تنها فکری که نمی کردم این بود که این مرد جوان خوش صحبت و دانا و ظریف، همان شهابکی باشد که اولین بار که دیده بودمش چهار ساله بود.

پسرکی لاغر با عینکی که شیشه هایش چشم های زیبایش را درشت تر از آنچه که بود می نمود و همین سبب توجه بیشتر به این چشم ها ی باهوش میشد.

 

 شبنم همیشه از شهاب تعریف می کرد. از حرف های کودکانه ی خردمندانه اش. من طرز صحبتش را دوست داشتم.شهاب خردسال بود اما با لحن مردان بزرگ حرف می زد. طوری که وقتی سخن می گفت می فهمیدی که نباید به قد و هیکلش توجهی بکنی. او به هیچ و جه خرد سال نیست.

بار آخری هم که دیده بودمش حدود هشت سال داشت. فلوت ریکوردر سبز رنگی داشت و تازه با موسیقی آشنا شده بود. برایمان در فلوتش می دمید و خوب هم می دمید. به طور خلاصه می شود گفت که شهاب کودکی فراموش نشدنی و دوست داشتنی بود.

 

 وقتی کتاب ها را سفارش دادم و فامیلی ام را گفتم ، در چهره ام دقیق ش و گفت که شبیه یکی از دوستان قدیمی خواهرش هستم. من نام خواهرش را پرسیدم و او نام مرا گفت.

نزدیک بود مثل کودکی هایش ببوسم اش اما یک آن متوجه شدم که  او بزرگ شده و ما هم در یک مکان عمومی هستیم. شهاب همان شهاب بود با این تفاوت که عینک بر چشم نداشت. لحن صدایش و گونه ی سخن گفتن اش همان شهاب کوچک و دوست داشتنی بود.

بار بعد که برای گرفتن کتاب ها رفته بودم گفت که دو  وبلاگ دارد. نشانی وبلاگ هایش را داد. در یکی از آنها شعر می نویسد و در دیگری به معرفی کتاب پرداخته.

 

وقتی شعر هایش را دیدم اشک توی چشم هایم از ظرافت احساسش جمع شد. بی نهایت زیبا می نویسد. فهمیدم که فرانسه هم می داند و شعر هایی از پل الوار هم ترجمه کرده که در آرشیو وبلاگش پیدا می شود. همانجا فهمیدم که موسیقی را هم با نواختن ویلون ادامه داده. برای من مایه ی افتخار است آشنایی و ادامه ی دوستی با شهاب عزیز.  

+ کتا ; ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٥/۳۱
comment نظرات ()

میهمان

بار اولی که دیدمش ...

سه نقطه می گذارم و نوشته را بعد از همین چهار کلمه رها می کنم و صفحه های دفتر چه را ورق می زنم عقب. به تاریخ نوشته ها توجه می کنم و می رسم به صفحه ای که اولین بار ازش نوشتم. خود صفحه تاریخ ندارد اما جایی بین بیست و دوم و بیست و چهارم مرداد نوشته شده. فرض می کنیم بیست و سوم بوده. باز می گردم به همین صفحه و سه نقطه می گذارم و ادامه میدهم...

بیست و سوم مرداد بود. یعنی همین شش روز پیش.

صبح اول صبح ، مثل هر روز در مدت زمانی که باید آب کتری جوش بیاید تا بتوان چای دم کرد، آبپاش بدست توی بالکن بودم. کمی خوابالود و کمی بیدار آب می ریختم پای گلدان ها که یکهو از پای نارنج زینتی دیدم چیزی بلند شد و آمد روی ساقه ی برگ گندمی نشست. چه بود؟! از سوسک بزرگ تر. از گنجشک کوچک تر...

خواب از سرم پرید و خوب که نگاه کردم دیدم ملخی ست به چه بزرگی!! قدش بی اغراق به ده سانتیمتر می رسید. نمی دانم چرا از دیدنش خوشحال شدم. دویدم دوربین آوردم و عکسش را هم گرفتم. بعد هم این حس از خواب پریدن توامان من و ملخک سبب شد که برای نوشتن هایکویی تلاش کنم :

قطره آبی

تو را پراند و تو مرا...

ملخک!

عصر همان روز دوباره رفتم توی بالکن پی اش گشتم. نه پای نارنج زینتی بود و نه روی ساقه ی برگ گندمی. خیال کردم رفته و با افتخار عکسی که ازش گرفته بودم را نشان دخترک دادم.

فردای آن روز ، غروب که به شمارش و بازرسی غنچه های یاس رفته بودم حس کردم که در سر شماری مشکلی پیش آمده اما گذاشتم به حساب اشتباه خودم. باز توی ذهنم مرور کردم که سیزده تا غنچه ی یاس منهای چهار می ماند ۹. من انتظار می کشم و غنچه های یاس زیر سایه ی این انتظار بزرگ می شوند حسابشان را دارم که هر شب چند تا باید بشکفد . معملون سه تا سه تا می شکفند اما چرا امشب دو تا؟! اصلن هم به ذهنم خطور نکرد که ملخ ممکن است خورنده ی گل های یاس من باشد.

همان روز برای بار دوم ملخ را دیدم که بر تنه ی نارنج زینتی نشسته بود. دخترک را صدا زدم که از نزدیک ببیندش. آمد و تعجب زده گفت: اَ اَ اَ چه بزرگه‌ ! ! ! ... می خوای بگیرمش بندازمش بیرون؟‌ گفتم نه ! مهمونه...برو جلو کله شو ببین... ببین چه چشمای خوشگلی داره!‌

 و ملخ انگار که بداند مورد توجه قرار گرفته گویی بادی به غبغب انداخته بود.

روز بعدش یکی دو گلبرگ یاس را ریخته بر زمین دیدم. عجیب بود . چون یاسی که خودش از شاخه جدا شود که پر پر نمی شود...

روز بعد باز در سرشماری غنچه های شکفته و نشکفته دچار مشکل شدیم. ملخ مثل روز های پیش گاهی دیده می شد و گاهی نه. تا اینکه دیشب یعنی غروب بیست و هشتم مرداد دیدم نشسته روی ساقه ی یاس. آنشب قرار بود دو غنچه ، بلکه هم سه تا بشکفد.

دخترک رفت دستکش یکبار مصرف پوشید که برش دارد و بیاندازدش بیرون. باز گفتم میهمان است، بگذارد زندگی اش را بکند. اما شب که آمدم از سه تایی که باید می شکفت ، تنها یکی مانده بود...

هر شب سه غنچه

میشکفد ، امشب تنها یکی...؟

آه ملخک!

میهمان خوب از خودش پذیرایی کرده بود. دلم گرفت. شب بود و دیده نمی شد پای کدام گیاه پنهان شده. تا صبح غصه ی قربانی شدن یاس ها را خوردم.

صبح امروز با همان ترفندی که روز اول پیدایش کرده بودم، آب پاش به دست رفتم توی بالکن و یکی یکی پای گلدان ها آب ریختم. این بار کنار برگ های گل خورشیدی بود و آب که ریختم پرید روی ساقه ی شمعدانی.

دخترک آمد و با شجاعت دستکش را از من گرفت و همانطور که می پوشید، تعریف می کرد که هر سال توی شمال با بچه ها میر فته ملخ می گرفته و خلاصه اینکه در این کار ماهر است!‌ خودش این کار را انجام خواهد داد. و تا این حرف ها را می زد دستش را برده بود  تا نزدیکی های ملخ.

من حرص می خوردم که : زود باش! بگیرش دیگه ! الان می پره میره یه جای دیگه...و توی ذهنم این تکه ی آن قصه ی قدیمی را کسی تکرار می کرد که یک بار جستی ملخک / دو بار جستی ملخک!‌...آخر به دستی ملخک... و دست دخترک همچنان آرام به ملخ نزدیک می شد ولی اقدام به گرفتن نمی کرد!

بالاخره متخصص ملخ گیری اعلام کرد که زاویه ی قرار گرفتن ملخ روی شاخه بد جوری است و از این زاویه تا به حال ملخ نگرفته! من همچنان حرص می خوردم که الان فرار می کنه ها...الان می پره ها...

و آخر سر دخترک عقب نشینی کرد و گفت که ملخ هایی که قبلن گرفته بود به این بزرگی نبوده اند. دستکش را در آورد و داد به خودم!

دوباره دستکش را بدست کردم و مصمم رفتم جلو و ملخک را آسان میان انگشت هام گرفتم. پاهایش را دور ساقه ی شمعدانی محکم کرده بود مثل آدمی که به شاخه ی درختی آویزان مانده باشد و شاخه را محکم در آغوش گرفته باشد بود. کشیدمش و به سختی از ساقه کنده شد. طفلکی میان انگشت های من وضع خوبی هم نداشت. یکی از پاهایش انگار بد جور مانده بود که دستم را کمی شل کردم که پایش را آزاد کند. بعد هم از بالکن طبقه ی چهارم محکم پرتش کردم توی حیاط که به خیال خودم برود توی باغچه و چند روز هم آنجا میهمان باشد. ملخک سه چهار متر را با شتابی که از پرتاب من داشت در هوا سرگردان بود. بعد تعادلش را بدست آورد و شروع به پرواز کرد. جهتش را به سمت حیاط همسایه تغییر داد و پرواز کنان به آنجا رفت. شاید در آن حیاط هم سراغی از گل ها داشت...

+ کتا ; ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٥/٢٩
comment نظرات ()

افجه *

می ایستادی به تماشا و دلت می رفت میان شاخه ها به بازیگوشی.

در پیش زمینه ی سکوتی که هنوز در گوشم تکه تکه هایی از آن باقیست، صدای آب بود و صدای پرندگان. و لحظه ها آنچنان شفاف که هوای کوهستان.

گورستان آرامی داشت و کنار گور ها کودکان بازی می کردند. می خواستم از این صحنه عکس بگیرم :‌بچه ها پر سر و صدا بازی می کردند و سر و صدایشان ، همسایگان را نمی آزرد!‌

تماشای این بازی حس غریبی داشت. نزدیکی بین کودک و گورستان. تضادی تماشایی بود. انگار خود خود زندگی و خود خود مرگ در تصویری دست در گردن هم انداخته بودند و می خندیدند.

گور کاوه کلستان هم آنجا بود.

جوی - بیست و شش مرداد-افجه

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت: افجه دهی ست حوالی لواسان

+ کتا ; ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٥/٢٧
comment نظرات ()

همراه شو عزيز

همراه شو عزیز ... (لینک ترانه)

همراه شو عزیز

تنها نمان به درد

کین درد مشترک

هرگز جدا جدا

در مان نمی شود

دشوار زندگی

هر گز برای ما

بی رزم مشترک

آسان نمی شود

...

امروز توی شرکت تنها بودم و با این آهنگ خیلی کیف کردم. دقیقن نمی تونم بگم چقدر ! اما هی تموم شد هی زدم از اول . هی باز تموم شد هی زدم از اول و برای همین حساب مقدار کیفی که کردم از دستم در رفت...

+ کتا ; ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٥/٢٥
comment نظرات ()

 

سه شنبه شب

سردرد بدی دارم. درد از پشت چشم هایم پخش می شود توی پیشانی ام و بعد مثل مه رقیقی همه جای سرم می پراکند. چشم که می بندم حس می کنم در کوره راه هایی سرد و زمستانی ام. گردنه هایی پر مه. پیدا و ناپیدا. همراه گردنه ها گم و پیدا می شوم. برهه ی سختی ست. سیاه و تاریک. بغضی هم دارم به همین تاریکی که حواسم که از خودم پرت شود، اشک صورتم را پر میکند. به زور نگاهش داشته ام. یادم نرود. یادم نرود. ... و یادم رفت که بگویم یک حجم بزرگ هم انگار که حبس شده توی سینه ام. ابری متراکم که نه فرو می رود و نه فرا می آید. ... تنهایی ات یار! بر شانه های من سخت سنگین می آید. باری که نه می توانم اش کشید، نه بر زمینش نهاد...

عید ما یک برآوردی از قیمت ساختمان تا پایان کار داشتیم که مثلن صد میلیون تومان لازم است تا کار به پایان رسد. تا الان آن مبلغ خرج شده و دقیقن صد ملیون دیگر لازم است. عجیب است؟‌برای ما که در ایران زندگی می کنیم. نه! چرا که از بعد از عید همه چیز دقیقن دو برابر شده . یا حد اقل توی بخش مصالح ساختمان و مزد کارگر و کرایه حمل و نقل دقیقن همه چیز دو برابر شده. ...

 دیشب حمید داشت با شوهر خواهرش که سوئد زندگی می کند و یکی از شرکای ساختمان است صحبت می کردو
 یک خورده بگو مگو و عصبانیت پیش آمد
 سر قیمت ها
 
که چرا برآورد ها به هم ریخته
 حمید هم سعی داشت بهش حالی کند که بابا اینجا ایران است 

هیچ چیز قابل پیش بینی نیست
 
یک شب می خوابی صبح پا می شی با یه کلمه حرف ِ یک نفر، قیمت ها دو برابر می شود
 این چیز ها رو تا اینجا زندگی نکنن نمی تونن درک کنن...

حس کردم که چه تنهاست...
 

+ کتا ; ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٥/٢٤
comment نظرات ()

حکایت یک خبر از زبان پدر

زن جوان بالای نردبان کوچکی بود که قدش را تا به آنجا که دستش به چوب پرده برساند ، می رساند. ( من که هستم اینجا؟! دانای کل؟‌...) مخاطب درونی می گوید که دانای کل که کهنه شده. تو باید یا زن باشی که رفته بالای نردبان یا مرد که دارد نگاهش می کند. دوست داری کدام باشی؟ من نمی دانم. بهش می گویم : هیچکدام! این که داستان نیست. یک حکایت است.

شانه بالا می اندازد و جوری که انگار ناراحت شده و می خواهد بگوید به او مربوط نیست و از اول هم مربوط نبوده و بی خود دخالت کرده ساکت می شود.

من به ذهنم می رسد که به جای اینکه بگویم زن جوان، اسم حقیقی اش را بنویسم که مخاطب درونی از اشتباه در بیاید و باور کند که این یک داستان نیست. اما هر چه فکر میکنم اسمش را به خاطر نمی آورم. تنها عکسش ، همان عکسی که مینا همین یکی دو هفته پیش که برای عید تولد حضرت علی آمده بود اینجا و از توی کیفش در آورد و نشانمان داد می آید در ذهنم. ... (کات!)

اینجا که می رسم حمید از در اتاق وارد می شود و می بیند که دارم اندهگین و  با لب و لوچه آویزان توی دفتر چه ام همن ها را می نویسم که شما الان دارید می خوانید.

لبخندش ناپدید می شود و می پرسد: « چی شده؟؟» می گویم: « شنیدی جریان عروسی پسر مینا به هم خورد؟ » می گوید:« آره! »

***

اول که شروع به نوشتن این متن کرده بودم مانده بودم که با چه زبانی می شود این چنین اندوهی را نوشت. سرگذشت ناگوار پسر مینا که همسر اولش چطور بهش خیانت کرد و کارشان هنوز یکسال از ازدواجشان نگذشته به جدایی کشید. جریان ناخوشایند طلاق و بعد هم افسردگی پسر جوانی که زندگی مشترکش را مدت زیادی نبود که با هزار امید شروع کرده بود. و بعد از آن گفته بود که دیگر نمی تواند در این شهر زندگی کند و با این خاطرات کنار بیاید.

این شد که مادرش به فکر افتاد که به شهر دیگری بفرستدش و آخر راهی شیراز شد. توی شیراز یک کار و کاسبی برایش جور کرد و خانه ای اجاره کرد و وقتی  اول بهار امسال روی لب های  مینا که همچنان نگران تنهایی و افسردگی اش بود ، لبخندی دیدیم و احوال پسرش را پرسیدیم،‌ با خوشحالی گفت که همانجا توی شیراز از یک دختری خوشش آمده و خانواده ی دختر هم موافقت کرده اند که با هم ازدواج کنند.

***

اول ِ این متن، پدر تازه خبر را بهم گفته بود. و توی بهت خبر مانده بودم. در فکر بودم که حالا با این خاطره ی ناخوش ، توی شیراز هم بماند که چه! همان موقع که زن جوان را فرستاده بودم بالای نردبان و مانده بودم که صحنه ی افتادنش را چطور می شود بیان کرد و درد مچ دستش را و اینکه چطور رسانده اندش به بیمارستان و مچ عروس را گچ گرفته بودند و گفتند که نمیدانند مقصر که بوده که دچار آمبولی شده ... اما به هر حال خبر اینطور رسیده بود که زن جوان دور روز مانده به عروسی اش در اثر آمبولی از دنیا رفت.

***

من اول ِ این متن را با این حس شروع کرده بودم. به همین تلخی بود. اما آنجا که حمید وارد شد، درست بعد از نوشتن آن (کات!) و بعد از اینکه گفت :«آره!» حال و هوا کمی فرق کرد:

:

 گفتم : «چی شنیدی تو ؟ » گفت:« عروسی به هم خورد دیگه ! ... عموی عروس فوت کرده !»

چشم هایم گرد شده و ابرو هایم بالارفت و دوباره پرسیدم: « عموی عروس؟!!»

گفت: « آره! ... دیشب عمه ت گفت. تو نشنیدی؟ » گفتم: « بابا همین الان به من گفتن خودِ عروس! » گفت: « بابات گوشش سنگینه اشتباه شنیده. من مطمئنم»

***

حال که به آخر این متن رسیده ام دارم فکر میکنم از دنیا رفتن عموی جوان عروس هم که داشته برای کمک به عروسی برادر زاده اش پرده های خانه ی آنها را می آویخته هم کم غمناک نیست. اما نه به آن اندازه که موقع شروع متن بود. روحش شاد.

+ کتا ; ۱:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٥/٢۱
comment نظرات ()

 

امشب باید بریم فرودگاه. نوید بر میگرده. ولی مامانش تا ده روز دیگه هست.

سپیده هم داره یازده روز دیگه میره.

من نمی دوم چرا یه خورده ساکت ام. خودم و کلمه هام همه ساکتیم.

حمید داره با یک کسی حرف میزنه که برای یه کاری فردا بره گرمسار. از این کارای بی خودیه که من میدونم بی خود بی جهت میره و میاد و آخرشم هیچی به هیچی. (با لحن و صدای گلام توی سفر های گالیور خوانده شود)

امشب یه جا هم مهمونیم که احتمالن نمیشه بریم. چون من باید تا حدود ساعت نه مادر رو بخوابونم. بعد که بریم اونجا که ولنجکه و یک عالمه راهه باز یازده برگردیم که دوازده نوید و ببریم فرودگاه.

این ماه دیگه اتیش زدم به بنزینم! هی نوید و ویدا رو بردیم این ور و اون ور...

چه پنجشنبه ی عجیب و ساکتیست. حتی کولر روشن هم نمی شکند سکوتش را. فکر کنم این همه سکوت به خاطر نزدیک شدن رفتن سپیده باشد. ...

+ کتا ; ٢:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٥/۱۸
comment نظرات ()

وسط آهنگ روی هوا

 

 چرا وقتی معلم پیانوی دخترک یک جای آهنگ که خیلی سخت است و او خوب می زند، وسط آهنگ روی هوا در حالیکه دستش را دارد تکان میدهد می گوید:"مرسی"! من اشک توی چشم هایم جمع می شود یکهو؟؟

.

.

+ کتا ; ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٥/۱٧
comment نظرات ()

کاش پرنده ای ... ،

مادر بی تاب است. بی آن که بداند چرا.

مثل مرغی اسیر بال بال می زند. به در و پنجره می کوبد . در خانه تند تند راه می رود.

می خواهد در را بگشاید. گشوده نمی شود. مرا نمی شناسد. نمی داند که هستم...

و چرا  نشسته ام اینجا و  توی این دفتر چه ی نارنجی چه می نویسم.

.

آه مادر کاش

پرنده ای ... ،

پرنده ای بودی و من

رهایت می کردم

در آسمان ِ 

آبی ِ

آرامش...

.

مادر پــــــرنده ایست

 

افــــــــــتاده در قفس

 

بی بال و بی پر است

 

افـــــــــــتاده از نفس

 

.

 

مــــــادر کـــبوتریست

 

تنهــــــا و بــــــی پناه

 

دور از درخــــــت و گل

 

از آســـــمان و مـــــاه

 

.

 

مادر ترانه ایســــــــت

 

از یاد رفـــــــــــــته دور

 

کــــو نغــــــمه های او

 

ای اشک های شور؟...

 

 

 

 

 

 

+ کتا ; ٤:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٥/۱٥
comment نظرات ()

تلاش برای انجام یک کار فرهنگی به علاوه ی ۹ تا يازده تاثير گذار ها

.

... اول اینکه یه سری به اینجا  بزنین ببینین نظرتون چیه ...

....

هان؟!

.

.

.

 پی نوشت: لینک مرتبط شماره یک : پست تازه ی عادله

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوم اینکه بخش یکی مانده به آخر تاثیر گذار ها ...:

راستش دارم فکر می کنم تاثیر گذار ها داره شامل مرور زمان میشه.

اما چون به خودم قول داده بودم بنویسمشون خب نمیشه که ننویسم. میشه؟

...

توی این مورد شماره نه ، پدر یکی از همکلاسی هام که کارمند وزارت علوم بود خیلی نقش موثری داشت. اون بود که گفت:

اگه به معماری علاقه داری، بعد از انتخاب های معماری دانشگاه تهران و ملی و علم و صنعت، کاردانی های همین سه تا دانشگاه را بزن! چون هر سال امتحان ناپیوسته برگزار می شود و شانس قبولی ات در آزمون نا پیوسته زیاد خواهد بود.

من هم همین کار را کردم.

آن زمان ما حق داشتیم به ترتیب علاقه مان چهارده تا رشته انتخاب کنیم. من هم سه تای اول را زدم کارشناسی ارشد معماری تهران و ملی و علم و صنعت و انتخاب های چهارم تا ششمم شد کاردانی همین رشته توی همین دانشگاه ها و قبولی ام شد انتخاب چهارمم.

بعد که کارنامه ام آمد دیدم  چندین رشته ی دیگر که تا مقطع کارشناسی بود هم قبول می شدم. مثلن: کارشناسی حسابداری و علوم اقتصادی و شیمی و دبیری شیمی. اما انتخاب رشته کاردانی معماری باعث انتخاب یکی از اصلی ترین راه های زندگی ام شد.

ده

توی همان دانشکده بود که با همان آقای میم که شهریور سال گذشته دیداری با او داشتم آشنا شدم. و از تاثیر شگرف او هم نمی توانم چشم بپوشم.

او بود که مرا با شعر شاملو آشنا و سپس عجین کرد. او بود که نویسندگان آمریکای لاتین را بمن شناساند و کتاب هایش را بی دریغ در اختیارم گذاشت. او بود که صد سال تنهایی را داد بخوانم. او بود که عاشقم کرد. و او بود که تجربه ی شکست عشق را هم سر راهم گذاشت....

یازده

این شماره یازده هم که خودش خبر ندارد که تاثیر گذار ترین آدم زندگی من بوده اسمش هاله است! از دوستان هم دوره ای دانشکده بود.

هاله آن موقع توی شرکت حمید کار می کرد. سال ۱۳۷۱ تصمیم گرفته بود که برای گذراندن یک دوره زبان برود به کالجی در انگلیس. و رئیسش ازش خواسته بود که یک نفر را که کارش خوب باشد و بتواند جای او را در مدتی که نیست، پر کند معرفی کند. و هاله آن موقع به من زنگ زد و از من خواست که بروم آنجا. گفت که حقوقش هم بیشتر از بقیه ی جاهاست!

آن موقع من در دفتر یکی از استاد های دانشگاه خودمان کار می کردم و آنجا به ما ساعتی هشتاد تومان حقوق میدادند. شرکتی که هاله می گفت بیا اینجا ساعتی نود و پنج تومان میدادند!! و برای تغییر مکان شغلی چه بهانه ای بهتر از بالارفتن حقوق!

اردیبهشت ماه ۱۳۷۱ برای کار به این دفتر آمدم. و مرداد همان سال، حمید از من تقاضای ازدواج کرد. و آذر همان سال ازدواج کردیم.

اگر آن سال هاله نمی رفت انگلیس، من و حمید شاید هرگز همدیگر را نمی شناختیم.

دوازده

 ...

+ کتا ; ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٥/۱٤
comment نظرات ()

اوضاع و احوال...

قشون شکست خورده شدیم.

 

دخترک دو سه روزی ست که گردن درد گرفته و یک وری مانده.

خودم هنوز خوب نیستم. به زور و قدرت هزار تا قرص خودم را سر پا نگه داشته ام. از کلیدینیوم سی گرفته تا یدوکینول و ویتامین ب کمپلکس. تا مسکن و دیمن هیدرینات ... آنتی بیوتیک ها تمام شد و حالا باید برم آزمایش هم بدهم که نه وقتش را دارم نه حوصله اش را.

 

 

 سر درد های حمید هم بد تر شده. که من فکر می کنم بخش عمده اش عصبی باشد. صبح بهم گفت سردرد بدی دارد و قرص خواست. گفتم چه قرصی آخه بهت بدم!‌ گفت فرض کن دکتری! چکار می کردی؟‌گفتم می خوابوندمت بیمارستان تو یه اتاق تاریک. بهت آرامبخش میدادم که حسابی بخوابی!

 

 

کار ساختمان رسیده به کفسازی ها و کاشیکاری و نصب سرویس ها و شیر آلات و همینطور سرامیک زیر زمین و استخر اما ما دیگر پول نداریم.

 

دنیا یک طوری انگار ساکت و صامت مانده. مثل ثبت تصاویر قدیمی که در آنها به دلیل باز ماندن طولانی مدت دیافراگم ، نفس هم نباید کشیده می شد. نمی دانم چرا همچین حسی دارم.

 

اوضاعِ ما که اینطوری بود و امروز صبح ساعت یازده خانم همکار زنگ زد به گوشی من که مانده پشت در شرکت و کلید را یادش رفته ببرد. این به آن معناست که آقای همکار هم تا آن ساعت خبری ازش نیست. این ها همه یعنی ضعف مدیرت و کویت شدن محل کار!

 

 

.

پی نوشت یک : تصمیمی گرفتم همه ی تاثیر گذار ها را جمع کنم توی پست قبلی. یعنی آن سه تای اول را کپی می کنم همانجا و بعد هم بقیه اش را با یک رنگ دیگر اضافه می کنم.

 

پی نوشت دو: از لطف و احوال پرسی های پر مهر تک تک شما دوستان و کامنت گذاران مهربان یک دنیا ممنون. بخصوص کامنت های پر مهر ماهور نازنین که تنها کسی بود که جریان فوت ناگهانی هربرت را به یاد داشت. شگفت زده ام کرده که از کی بصورت نامرئی خواننده ام بوده و من نمی دانستم...

+ کتا ; ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٥/۱۳
comment نظرات ()

همه ی تاثير گذار ها ...

یک

احساس امنیت در آغوش مادر و درک محبتی که بی دریغ می بخشید. آنچنان که هنوز بعد از این همه سال خاطره ی آغوش مهربانش اولین خاطره ی خوش زندگی من است. و هنگامی که در خاطرات کودکی عقب و عقب تر می روم و ذهنم را می کاوم در آن آغوش جای میگیرم. صدای قلبش را می شنوم و نفس های آرام او  را روی گونه ام حس می کنم و این خاطره که یکی از اولین خاطرات زندگی من است برایم آرامشی ست چون گنجی که میدانم هرگز از دستش نخواهم داد...

دو

حیاط زیبای مادر بزرگ که پر بود از گل و بوته و درخت و تمام کودکی من را در خود جای داد. حرف زدن با گل های به ژاپنی، قدم زدن میان گل های خودروی زرد که بی دریغ همه جای باغچه پراکنده بودند، ته باغچه که کرت های سبزی کاری بود و من و طعم جعفری هایی که هیچگاه از خاطرم نمی رود. سایه سار درخت های تنومند آن حیاط و خوابیدن تابستانه در آن و تماشای ستاره های آسمانش...

 

شاید اگر این همه در آن حیاط نپلکیده بودم، امروز این همه با درخت و گل و پرنده احساس نزدیکی نداشتم...

سه

سومین تاثیر گذار زندگی ام سفر های هر ساله و منظم دائیم بود که به ایران می آمد. دایی من که متولد سال ۱۳۱۲ شمسی است، از هجده سالگی ِخودش رفته بود آلمان. یعنی از سال ۱۳۳۰ و همانجا تحصیل کرده بود و تا درجه ی دکتری و استادی دانشگاه هم پیش رفته بود ولی یک ایرانی ِ ناب بود و هنوز هم هست.

از اولین سال ها ی عمرم بهترین قسمت هر سال موسم آمدن او بود. من مات ادا ها و حرف های او می شدم که انگار دنیایش با دنیایی که ما زندگی می کردیم خیلی تفاوت داشت. توی صحبت هایش با اطرافیان، از نظر من که یک تماشاچی خردسال بودم، حق، همیشه و همیشه با او بود. عقاید و نظر هایش یک سر و گردن از بقیه ی آدم ها بالاتر بود. منتطقش زیبا ترین منطق ها .... بدین ترتیب او را اولین آدم ِ تاثیر گذار زندگی ام میدانم.

 

چهار

تاثیر گذار چهارم مدرسه ی فرهاد بود . از این مدرسه و مدیریت خانم توران میر هادی نمی توانم اسم نبرم. چهار سالی که مدرسه ی فرهای می رفتم از درخشان ترین سال های عمرم بود. آنجا با رنگ ها آشنا شدم و با موسیقی و با تاتر و با لذت دوست یافتن و دوست داشتن و البته آموختن.

پنج

تاثیر گذار پنجم که هم زندگی من و هم زندگی همه ی هم نسلانم را تغییر داد انقلاب بود. سالی که انقلاب شد من ده ساله بودم. و انقلاب ،  یکباره تمام شادی های کودکی ام را از من گرفت و مسیر زندگی را که تا آن وقت در نظرم جاده ای سبز بود ، تغییر داد به مسیری بیراهه و خشک و آینده ای نامعلوم.

برادر و خواهرم که آن سال نوزده ساله و بیست و دو ساله بودند ، تحت تاثیر احساساتی که همه جا فراگیر شده بود ،  به صفوف انقلابیون پیوستند و مادر، دیگر از آن ِ من نبود. همه هراس جان ِ آنها بود و صدای تیر و تفنگ.

تنهایی ها و در خود فرو رفتن های من از آن سال شروع شد. و انقلاب پیش می رفت و در چشم من ،‌همه چیز را سر راه خودش از بین می برد.  امنیت را. آرامش را. مدرسه ها تعطیل شد و بحث و جدل های تمام نشدنی در خانه ها راه یافت. هراس و دلواپسی جای گل و سبزه روئید.

جوان های آن سال ها یکباره در شرایطی قرار گرفته بودند که خیلی زود می بایست تصمیم می گرفتند که طرفدار کدام فرقه اند. و چه بسیار و چه بسیار از آ‌نها که عجولانه و در گیر و دار احساسات تند سیاسی قربانی شرایط نا بسامان روز شدند.

شش

خواهرم یکی از آنها بود که شرایط آن سال ها او را شکست داد. شروع بیماری روانی اش از سرگردانی میان باور هایش آغاز شد و در نهایت سر از تیمارستان در آورد.

مسلم است که این مسئله هم روی زندگی من تاثیر گذاشت. تلخی های زندگی، تماشای غصه های بی پایان مادر...

هفت

تاثیر بعدی را مرگ خواهر دیگرم سبب شد. سالی که او مرد من پانزده ساله شده بودم. و مطمئنم اگر خواهر بیست و شش ساله ام نمی مرد ، سرنوشت خانواده ی ما طور دیگری پیش می رفت. بعد از مرگش برای مادر، دنیا سیاه سیاه شده بود. و برای من که زیر این سایه ی سیاه بزرگ می شدم...

هشت

تاثیر گذار بعدی جنگ بود. چه کسی می تواند تاثیر شگرف آثار مخرب جنگ را بر روحیه ی هم سالان من که تمام سال های نوجوانی مان یعنی از دوازده تا بیست سالگی در بحرانی به نام جنگ گذشت را انگار کند؟ همیشه فکر میکنم اگر نوجوانی ام در سال های جنگ نگذشته بود ، مطمئنم که استفاده های بهتر و شیرین تری از آن سال ها ی تکرار نشدنی می بردم و چه بسا افق های زیباتری مقابل چشم هایم گشوده میشد.

نه

به هر تقدیر سال ها گذشتند و سال ۱۳۶۷ کنکور دادم و در دانشگاه شهید بهشتی اما مقطع کاردانی معماری پذیرفته شدم. انتخاب رشته ی کنکور از همه ی تاثیر گذار ها تاثیر گذار تر بود....

خسته شدم. باقیش باشه بعد...

ادامه...

راستش دارم فکر می کنم تاثیر گذار ها داره شامل مرور زمان میشه.

اما چون به خودم قول داده بودم بنویسمشون خب نمیشه که ننویسم. میشه؟

...

توی این مورد شماره نه ، پدر یکی از همکلاسی هام که کارمند وزارت علوم بود خیلی نقش موثری داشت. اون بود که گفت:

اگه به معماری علاقه داری، بعد از انتخاب های معماری دانشگاه تهران و ملی و علم و صنعت، کاردانی های همین سه تا دانشگاه را بزن! چون هر سال امتحان ناپیوسته برگزار می شود و شانس قبولی ات در آزمون نا پیوسته زیاد خواهد بود.

من هم همین کار را کردم.

آن زمان ما حق داشتیم به ترتیب علاقه مان چهارده تا رشته انتخب کنیم. من هم سه تای اول را زدم کارشناسی ارشد معماری تهران و ملی و علم و صنعت و انتخاب های چهارم تا ششمم شد کاردانی همین رشته توی همین دانشگاه ها و قبولی ام شد انتخاب چهارمم.

بعد که کارنامه ام آمد دیدم  چندین رشته ی دیگر که تا مقطع کارشناسی بود هم قبول می شدم. مثلن: کارشناسی حسابداری و علوم اقتصادی و شیمی و دبیری شیمی. اما انتخاب رشته کاردانی معماری باعث انتخاب یکی از اصلی ترین راه های زندگی ام شد.

ده

توی همان دانشکده بود که با همان آقای میم که شهریور سال گذشته دیداری با او داشتم آشنا شدم. و از تاثیر شگرف او هم نمی توانم چشم بپوشم.

او بود که مرا با شعر شاملو آشنا و سپس عجین کرد. او بود که نویسندگان آمریکای لاتین را بمن شناساند و کتاب هایش را بی دریغ در اختبارم گذاشت. او بود که صد سال تنهایی را داد بخوانم. او بود که عاشقم کرد. و او بود که تجربه ی شکست عشق را هم سر راهم گذاشت. ...

یازده

این شماره یازده هم که خودش خبر ندارد که تاثیر گذار ترین آدم زندگی من بوده اسمش هاله است! از دوستان هم دوره ای دانشکده بود.

هاله آن موقع توی شرکت حمید کار می کرد. سال ۱۳۷۱ تصمیم گرفته بود که برای گذراندن یک دوره زبان برود به کالجی در انگلیس. و رئیسش ازش خواسته بود که یک نفر را که کارش خوب باشد و بتواند جای او را در مدتی که نیست، پر کند معرفی کند. و هاله آن موقع به من زنگ زد و از من خواست که بروم آنجا. گفت که حقوقش هم بیشتر از بقیه ی جاهاست!

آن موقع من در دفتر یکی از استاد های دانشگاه خودمان کار می کردم و آنجا به ما ساعتی هشتاد تومان حقوق میدادند. شرکتی که هاله می گفت بیا اینجا ساعتی نود و پنج تومان میدادند!! و برای تغییر مکان شغلی چه بهانه ای بهتر از بالارفتن حقوق!

اردیبهشت ماه ۱۳۷۱ برای کار به این دفتر آمدم. و مرداد همان سال از من تقاضای ازدواج کرد. و آذر همان سال ازدواج کردیم.

اگر آن سال هاله نمی رفت انگلیس، من و حمید شاید هرگز همدیگر را نمی شناختیم.

دوازده

 

 

+ کتا ; ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٥/٩
comment نظرات ()

۹ مرداد

ساعت هشت و ربع صبح است. دخترک رفته مدرسه کلاس ریاضی. حمید رفته سر قراری که با نجار داشت. همگی صبحانه خورده ایم بجز بابا که صبر می کند ما که از خانه بیرو ن رفتیم از اتاقش در بیاید. من هم هنوز قرص های مادر را نداده ام. تا ۹ و نیم باید توی خانه باشم و بعد بروم دنبال دخترک و بياورمش اینجا و بعد بروم شرکت.

حال خودم همچنان نه خوب است و نه بد. انگار یک روز در میان شده ام ! اما از وضع گوارشی ام می ترسم. هیچ تعادلی ندارد. دل پیچه و تهوع مدام می اید و می رود. شاید هم عصبی ست.

دلم می خواست مثلن پنجشنبه می توانستیم ویدا و نوید را ببریم تنگه ی واشی. به حمید و دخترک هم گفتم برنامه هایشان را خالی بگذارند و می خواستم با یک تور صحبت کنم اما دیروز که حالم بد تر شده بود دیدم اگر حال خودم اینطور باشد که نمی توانم همراهشان باشم. من که دائم باید آب بخورم و دائم دستشویی بروم ...این شد که سر این برنامه هم این بلا آمد .

...

دیروز بالاخره کتاب حافظ به روایت کیارستمی را هم برای خودم خریدم و هنوز دارم کیفش را می برم. پدر که خودش را حافظ دوست میداند اما هیچ خوشش نیامد‌! گفت کاغذ حرام کرده!! بقول یک تکه از یک تک مصرع منتخب همین کتاب:‌ « هنر نمی خرد ایام ...» !

+ کتا ; ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٥/٩
comment نظرات ()

۸ مرداد

عمه جان و دخترش ویدا و نوه اش نوید ششم مرداد آمدند. عمه جان و ویدا خوب هستند. پای عمل کرده شان هم در حال خوب شدن است. ویدا ظاهرن خوب است اما به نظر نگران نوید می آید. گرچه به روی خودش نمی آورد. می گفت اطریش که بوده مدت هاست خنده ی پسرش را ندیده. عمه جان هم توی این چهار ماه آخر که خودشان شاهد بوده اند حرفش را تائید می کردند. می گفتند همه ش توی اتاق خودش بوده و روابطش با مادرش خوب نیست. ویدا می گوید حتی به او اجازه نمی دهد ببوسدش. می گفت مدت هاست حسرت یکبار بوسیدنش به دلم مانده...

حمید می گوید نوید حتمن ویدا را در ماجرای مرگ پدرش به گونه ای موثر یا حتی مقصر میداند. اما من دلم نمی خواهد اینطور فکر کنم. دلم می خواهد فکر کنم نوید یک نوجوان و در مرحله ی تغییر به جوانی است. پانزده سالگی اقتضای اینگونه رفتار ها را می کند.

اما حمید می گوید. مادر و پدرش حتمن توی خانه دعوا و جر و بحث زیاد داشته اند. حتمن هربرت چند بار تهدید به خودکشی کرده بود! من همچنان اینطور فکر نمی کنم. فکر میکنم ویدا و هربرت حتی اگر با هم بحثی داشته اند، هرگز جلوی پسرشان نمی تواند بوده باشد. آنها هر دو تحصیلات عالی و تربیت فوق العاده ای داشتند. ویدا مهندس الکترونیک است و شوهرش دکترای حقوق داشت. او اطریشی بود و ویدا ایرانی اما شانزده ساله که بودند در یک کالج آمریکایی که از کشور های مختلف دانش آموز می پذیرفت با هم آشنا شده بودند و دوستی شان از راه دور تا ازدواج و مهاجرت ویدا به اطریش دوام آورده بود...

...

خبر فوت ناگهانی هربرت که دوسال و نیم پیش رسید، همه در بهتی عمیق فرو رفتیم. باور کردنی نبود. هنوز هم نیست. طریقه ی مرگش هم عجیب بود. گفتند با دوچرخه با قطار داخل شهر تصادف کرده. راننده ی قطار که تنها شاهد ماجرا بوده گفته دیدم اش که کنار ریل ایستاده بود اما ناگهان با نزدیک شدن قطار به جلو خم شد و سرش با قطار برخورد کرد. گفتند شاید سکته کرده. گفتند که شاید هم عمدن این کار را کرده. ما همچنان نمی دانیم. اما دو ماه قبل از مرگش تنها آمده بود ایران. گرم و صمیمی و مهربان بود. از آن آدم ها که ارتباطی که با دیگران برقرار می کنند نیازمند زبان نیست.

یک روز هم میهمان ما بود. بعد از نهار رفتیم با هم پارک طالقانی قدم زدیم. انسان خوش قلب و مثبتی بود. کنارش آدم احساس امنیت و آرامش داشت...

+ کتا ; ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٥/٩
comment نظرات ()

 

یک عالمه توی دفتر چه م روز ها رو نوشتم که حال تایپ کردنشونو ندارم. سوم مرداد- پنجم مرداد- هشتم مرداد- نهم مرداد.

میانه این ها هم تکه تکه شعر ، تکه تکه یادم بماند...

از کجا شروع کنم؟ همان سوم مرداد ؟‌

۷ عصر است و حس خوبی دارم. بعد از چند روز کسالت و درد و تب و بر تخت افتادن، امروز روز مفیدی بود. صبح را با خوش آمد گویی به غنچه های شمعدانی آغاز کردم و این را می شد مثل قدیمی ها به فال نیک گرفت. بعد از به انجام رساندن کار های صبح مادر، قبل از شرکت رفتن، رفتم هلال احمر و داروی مهمی را که داشت تمام میشد را هم گرفتم و خیالم راحت شد. عصر قرار بود توی شرکت یکی از کارفرما ها بیاید و کلی کار ریخته بود سرمان. بعد از مدت ها حسابی کار کردم. بنا بر این حمید هم خوشحال بود!

از همه مسرت بخش تر اینکه ساعت حدود سه ی بعد از ظهر ، خبر رسید که جلسه کنسل شده و کار از حالت عجله ای در آمد. احتمالن می افتد به بعد از تعطیلات.

دو سه تا تلفن انرژی بخش هم داشتم. اول سیدوی مهربان و صدای دوست داشتنی اش که سخت شادم کرد. خنده اش از ان خنده هاست که دل آدم برایش بد جور تنگ می شود...بعد رسیدن یک خبر خوش دیگر که هم مرا و هم بهترین دوستم را شاد کرد. و بعد تلفن دو نفر دیگر از بر و بچه های وبلاگستان مرسی آیدین که باعث شدی صدای غزلک دوست داشتنی را هم بشنوم...

حالم امروز انقدر خوب بود که ماشین طفلکی کثیفم را هم شستم و آی از ماشین شوری لذت می برم که بیا و ببین!‌ قراضگی اش آنقدر اذیتم نمی کند که وقتی کثیف می شود خجالت می کشم !!

پنجم مرداد

فکر های قبل از صبحانه

یادم باشد که دیروز به گلدان های یاس کود دادم . یادم باشد دو هفته ی دیگر باز باید بهش کود بدهم. روز های تعطیلی هم شاید مجبور شویم برویم سر کار که برای آن قراری که کنسل شده بود کار به یک جایی برسد.

عمه جان امشب از اطریش می آیند و باید برویم فرودگاه. باید برای یخچالشان هم خرید کنم و یخچال را پر کنم. گوشت و میوه و شیرینی و لبنیات و گل و ... یک جارو و گرد گیری هم لازم دارد.

صدای در ِ اتاق بغلی آمد. این یعنی مادر بیدار شده...

+ کتا ; ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٥/٩
comment نظرات ()

شاعر کور

ابوالعلای مَعَری هزار سال پیش می زیسته است.

وی یکی از بزرگ ترین شعرای عرب است. زندگی خاص خودش را داشت و عقایدی که در زمان خودش عجیب می نمود.

کور بود و معتقد بود که موجودات زنده نباید مورد اذیت و آزار انسان ها قرار گیرند. برای همین هم از سن سی سالگی گیاه خواری پیشه کرد.

هرگز ازدواج نکرد و فرزند زادن را جرم میدانست. می گفت چنانچه طاقت ازدواج نکردن نداری، بهترین زن آنست که نازا باشد ! می گفت :« اگر می خواهید به فرزندتان در عمل ثابت کنید که چقدر دوستش دارید، خرد حکم می کند که او را به دنیا نیاورید »

کم هست لنگه ی او آدمی که بگوید روی سنگ قبرش بنویسند:

«این سند جنایت پدر من است. ولی من در حق هیچکس جنایتی مرتکب نشدم»

مرحوم ایرج میرزا یکی از حکایت های منتسب به ابوالعلای معری را نقل می کند که:

« قصه شنیدم که بوالعلا به همه عمر

لــــــحم نخـورد و ذوات لحم نیــــازرد

در مرض موت با اشـــــــاره ای دستور

خادم او جوجه ای به محـــــــضر او برد

خواجـه چو آن مرغ کشــــــته دید برابر

اشک تحســــــر ز هر دو دیده بیفشرد

گفت به مرغ از چه شـیر شرزه نگشتی

تا نتواند کست به خون کشـــــد و خورد

مرگ برای ضعیف، امری طبیعیــــــست

هر قوی اول ضعیف گشت و سپس مرد»

حکیم ناصر خسرو قبادیانی به سال ۴۳۸ هجری قمری در سفر خود به «‌معره النعمان» رسیده و از آن شهر و نیز دانای آن ابوالعلا در سفرنامه خود سخن گفته:

« در آن شهر مردی بود که او را ابوالعلای معری می گفتند. نا بینا بود و رئیس شهر او بود. نعمتی بسیار داشت و بندگان و کارگزاران فراوان و همه شهر چون بندگان او بودند و خود طریق زهد پیش گرفته بود. گلیمی پوشیده بود و در خانه نشسته و نیم من نان جوین را تبه کرده که جز آن نخورد. و وی نعمت خویش از هیچ کس دریغ ندارد و خود صائم الدهر و قائم اللیل باشد و به هیچ شغل دنیا مشغول نشود و این مرد در شعر و ادب به درجه ایست که افاضل شام و مغرب و عراق مقرند که در عصر کسی به پایه ی او نبوده است و نیست و کتابی ساخته آن را « الفصول و الغایات » نام نهاده و سخن ها آورده مرموز و مثل ها به الفاظ فصیح و عجیب که مردم بر آن واقف نمی شوند مگر بر بعضی اندک. و آن کسی نیز داند که بر وی بر خوانند ، چنان که او را تهمت کردند تو این کتاب را به معارضه قرآن کرده ای. و پیوسته زیادت از دویست کس از اطراف آمده باشند و نزد وی ادب و شعر خوانند و شنیدم که را زیادت از صد هزار بیت باشد و چون من آنجا رسیدم، این مرد هنوز در حیات بود.»

از ایرج میرزا و ناصر خسرو شاهد مثال آمده که که گفته شود خواندن اندیشه ها و اشعار یکی از بزرگ ترین شاعران عرب را غنیمت بشمارید و کتاب « عقاید فلسفی ابوالعلا » را بخوانید.

نویسنده کتاب دکتر «عمر فروخ» است که یکی از برجسته ترین تحلیل گران تاریخ ادبیات عرب در حال حاضر به شمار می رود. آقای « حسین خدیو جم » هم ترجمه خوبی ارائه داده است.

از عنوان کتاب نترسید. قرار نیست با کتابی سخت و غامض و فلسفی روبرو شوید. در این کتاب می توانید برجسته ترین اشعار و نطریات او را در زمینه های مختلف بخوانید و در کنارش به متن اصلی عربی هم دسترسی دارید . کتاب را شرکت انتشارات علمی فرهنگی منتشر کرده است.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اطلاعات این یادداشت از یکی از ویژه نامه های روزنامه شرق بدست آمده.

+ کتا ; ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٥/۸
comment نظرات ()

یک یادداشت از سوم مرداد به علاوه ی سومین تاثیر گذار

سوم مرداد

بهار، شمهدانی ها ی ما که شش تا گلدان هستند، پر از گل و غنچه بودند. اما هر چه به آخر بهار نزدیک شدیم ، گل ها و غنچه ها کمتر شد. تا اینکه درست روز اول تابستان تنها یک شاخه گل بر یکی از گلدان ها مانده بود. آنروز خیال کردم فصل گل شمعدانی فقط بهار است. و هر چه در خاطرم جستجو کردم درباره ی فصل گل شمعدانی چیزی نیافتم.

همان روز یک عکس از آخرین گلش انداختم و برای خودم نوشتم : عکس یادگاری اولین روز تابستان با آخرین گل شمعدانی!

از اول تا بستان شمعدانی ها همینطور بی غنچه مانده بودند. تا اینکه هفته ی پیش دیدم دوباره شروع به غنچه دهی کرده اند.

الان سه تا از آن شش تا دوباره گل داده اند. و هر غنچه ای خودش برای من یک خبر خوش است.

یک ماه غیبت داشتید اما

شمعدانی های عزیز!

قدمتان مبارک...

رسیدنتان به خیر!‌

سومین تاثیر گذار

سومین تاثیر گذار زندگی ام سفر های هر ساله و منظم دائیم بود که به ایران می آمد. دایی من که متولد سال ۱۳۱۲ شمسی است، از هجده سالگی ِخودش رفته بود آلمان. یعنی از سال ۱۳۳۰ و همانجا تحصیل کرده بود و تا درجه ی دکتری و استادی دانشگاه هم پیش رفته بود ولی یک ایرانی ِ ناب بود و هنوز هم هست.

از اولین سال ها ی عمرم بهترین قسمت هر سال موسم آمدن او بود. من مات ادا ها و حرف های او می شدم که انگار دنیایش با دنیایی که ما زندگی می کردیم خیلی تفاوت داشت. توی صحبت هایش با اطرافیان، از نظر من که یک تماشاچی خردسال بودم، حق، همیشه و همیشه با او بود. عقاید و نظر هایش یک سر و گردن از بقیه ی آدم ها بالاتر بود. منتطقش زیبا ترین منطق ها .... بدین ترتیب او را اولین آدم ِ تاثیر گذار زندگی ام میدانم.

نفر سومی که بازی تاثیر گذار ترین ها دعوت می کنم روشنک عزیز می باشد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت:

ياد نازنین! ممنون از لطف و پیام پر مهری که برایم گذاشتید. از درد سر های بلاگستان اینکه امروز ناگهان از یک ساعتی به بعد دیگر صفحه ی کامنت های وبلاگ های بلاگفا برایم باز نشد و نتوانستم توی وبلاگ خودتان برایتان پیام بنویسم. و باز هم سپاسگزار این همه لطفی که به من دارید.

+ کتا ; ۱:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٥/٤
comment نظرات ()

دو روز غیبت به علاوه ی تاثیر گذار شماره دو

 ۸۶/۴/۳۱

یک:

خیلی ساده : باز مریض شدم.

همین بیماری آزار دهنده که هر چند گاه یکبار گریبانم را میگیرد. از دکتر رفتن هم بیزارم. به دکتر ها بی اعتمادم. فکر می کنم خود آدم بهتر درد خودش را می فهمد! باید کوتریموکسازول بخورم و آب ِ زیاد. دو روز است که آب درمانی می کنم. اما فایده ندارد. دلم شده یک مشک پر آب. خدا کند تب نکنم. اما احساس ضعف شدید دارم. نمی خواهم هم به کسی از اطرافیان چیزی بگویم. اما می ترسم نتوانم تحمل کنم. امروز که آب زیاد خوردم کلیه درد هم گرفتم. باز هم خدا کند چیز مهمی نباشد. حوصله ی مریض شدن ندارم. یعنی در واقع فرصتش را هم ندارم. کسی را هم ندارم که ازم پرستاری کند. ای زندگی بد جنس! زود باش حالم را خوب کن دیگه !!!

دو:

ساعت ۸ شب است. حمید رفته اظهار نامه مالیاتی را تحویل بدهد. یکبار رفته بود. همان بعد از ظهر تا عصر که حال من توی شرکت هی بد و بد تر شد و هر چه آب خوردم هم فایده نداشت. وقتی می رفت بهش گفتم بر میگردی شرکت؟ گفت : نه! گفتم برگرد! من حالم خوب نیست شاید نتوانم رانندگی کنم. و همان وقت قبل از رفتنش رفت برایم آنتی بیوتیک خرید و بعد رفت و من ماندم همینجا منتظرش. همه ی همکار ها رفتند. و من هی آب خوردم. و هی رفتم دستشویی ... دلم می خواست دراز بکشم. اما تو شرکت ما حتی یک مبل هم نیست. توی کتابخانه اما یک قالیچه ی کوچک هست که اگر سرم را بگذارم بالای آن تا به زانو هایم رویش جا می گیرد. رفتم روی همان دراز کشیدم و یک بطری آب هم گذاشتم کنار دستم. و مانتو ام را انداختم رویم و مدتی که نمیدانم چقدر طول کشید را همانطور در خواب و درد و بیداری گذراندم تا حمید آمد.

خودش سر درد بدی داشت و توی دارایی هم با کارمند های آنجا دعوایش شده بود و با اظهارنامه ی نداده برگشته بود.

گفت اظهار نامه را که ارائه داده همانجا گفته اند پول هم باید پرداخت کند. پول نقد همراهش نبوده و خواسته چک بدهد قبول نکرده اند. و او انگار فریاد زده که پس چرا این همه اعلام می کنند که اظهار نامه ها را بیاورید نمی گویند پول هم همراهتان باشد! و بعد رفته از کارت عابر بانک پول بگیرد که چند جا که رفته دستگاه ها خراب بوده. و بعد سردردش بد تر شده و بعد آمده سراغ من که من را برساند خانه و برود از عابر بانک های دیگر پول بگیرد و تا قبل از ده شب آیا بتواند برساند به دارایی یا نه....

حالم از عصر بهتر است. اما همچنان آب می خورم. خدا شب تا صبح را به خیر کند فکر کنم باید یکی از پوشک های مادر را خودم بپوشم!!!

۸۶/۵/۱

امروز از صبح تا شب بیمار بودم. بیماری ای که سه روز پیش با عفونت مجاری ادراری شروع شد و از دیشب با تب و لرز ادامه پیدا کرد. و با وجودیکه دارم آنتی بیوتیک می خورم اما تبم هنوز هست.

بد ترین قسمتش بعد از ظهر بود که معده درد بدی گرفتم که تحمل اش برایم بسیار سخت بود. توصیفش مثل این بود که یک پیچ گوشتی خیلی بزرگ را داخل معده ام به دیواره ها می پیچاندند.

حمید که آمد گفت آب یخ را آهسته آهسته بخور و من هم همین کار را کردم. تا آب می خوردم بهتر می شد ولی چند دقیقه بعد دوباره شروع می شد. درد بد و بد تر شد تا اینکه حالم به حالت تهوع رسید و یک عالمه مایعات که محتویات معده ام بود تخلیه شد. و بعد از آن درد معده بهبود پیدا  کرد. نمی دانم چرا آب و مایعاتی که خورده بودم همه توی معده ام مانده بود و جذب نشده بود. یا هر طور که باید به کلیه ها برسد ادامه ی مسیر نداده بود...

الان ساعت ده و ده دقیقه ی شب دوشنبه است. حالم بهتر است اما کمی هم نگران هستم.

۸۶/۵/۲

امروز هم مرخصی استعلاجی دارم. حالم نه به بدی دیروز است نه به خوبی همیشه. آنتی بیوتیک می خورم و احساس ضعف دارم. دل نازک تر از همیشه هم هستم.

صبح به خاطر احساس بی مصرف بودنی که بهم دست داده بود گریه ام گرفت. حمید هم ناراحت شد اما من انتظار داشتم انکار کند که نکرد!!!

خودش هم حالش خوب نیست. امروز نوین کلاس المپیاد ریاضی دارد. که هشت تا نه و نیم صبح است. حمید تا ساعت نه و نیم ماند خانه که برود نوین را بیاورد. کلی هم غر زد که از کار و زندگی اش مانده و صبح امروز خیلی کار داشته و حالا کار هایش عقب می افتد و ... ساعت نه و نیم که رفته بودم دم در بدرقه اش و حالم هم چندان خوب نبود بعد از روبوسی، قبل از اینکه سوار آسانسور شود گفت : الان نوینو میارم روحیه ت عوض میشه حالت جا میاد! و لبخند زد و رفت.

من هم رفتم دراز کشیدم و ساعت گذشت. ده دقیقه معمولن برای رسیدنش کافی بود. اما نرسید. یک ربع گذشت و باز هم نرسید. رفتم توی بالکن و چشم دوختم به ماشین هایی که می آمدند. هیچ ماشینی شبیه ماشین او نیامد. ساعت به ده نزدیک می شد و خبری نبود. فکر کردم شاید با هم رفته اند جایی مثلن بانک یا اینکه نوین خرید داشته ساعت ده و پنج دقیقه زنگ زدم کارگاه. بعد از هشت تا زنگ گوشی برداشته شد و خودش بود! گفتم: تو نرفتی دنبال نوین؟ گفت خاک بر سرم کنن....

یادش رفته بود!

خودم مانتو پوشیدم و با عجله رفتم....

 

تاثیر گذار شماره دو

حیاط زیبای مادر بزرگ که پر بود از گل و بوته و درخت و تمام کودکی من را در خود جای داد. حرف زدن با گل های به ژاپنی، قدم زدن میان گل های خودروی زرد که بی دریغ همه جای باغچه پراکنده بودند، ته باغچه که کرت های سبزی کاری بود و من و طعم جعفری هایی که هیچگاه از خاطرم نمی رود. سایه سار درخت های تنومند آن حیاط و خوابیدن تابستانه در آن و تماشای ستاره های آسمانش...

شاید اگر این همه در آن حیاط نپلکیده بودم، امروز این همه با درخت و گل و پرنده احساس نزدیکی نداشتم...

نفر دوم دعوت شونده توسط من به این بازی فریبا ی عزیز است.

 

+ کتا ; ۸:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٥/٢
comment نظرات ()