آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

تاثير گذار يک

امروز یه مقدار زیادی پراکنده ام. حس می کنم یک عالمه حرف دارم. یک عالمه حرفی که برای زدنشون هم یک عالمه وقت لازم دارم هم یک عالمه زبان!!

موضوع ها رو اینجا می نویسم که برای پست های بعدی یادم نره. یکی درباره ی این بود که چند روزه  می خوام درباره ی ابوالعلای معری بنویسم. توی نت هم سرچ کردم البته زیاد وقت نگذاشتم اما مطلب جامع و کاملی پیدا نکردم. یادم باشه این یادداشت رو حتمن بنویسم.

یکی دیگه یه یادداشتی ست که درباره ی یه موضوع ساده ست. یه برش کوچک و کوتاه از زندگی که نمی دونم چرا فکرمو مشغول کرده. برای خودم نوشتمش. دوست دارم بنویسم نظر خواننده ها رو هم بدونم. برای یادآوری میشه عنوانش رو گذاشت : بستنی!

و اما درباره ی تاثیر گذار ترین ها....

اول از همه از کسانی که من رو به این بازی دعوت کردند  تشکر می کنم. برای فکر کردن، سوژه ی جالبی بود. و باید اعتراف کنم  مدت هاست که دارم به این موضوع فکر می کنم و چیز هایی نوشته ام.

فکر به اینکه راستی چه چیز هایی بود که مسیر زندگی مرا  تعیین کرد؟ ... آدم ها ، اتفاق ها، تصمیم ها...

از تاثیر گذار ها ۱۵ مورد نوشتم که هر کدام از آنها  اگر  اتفاق نمی افتاد شاید  راه من به سویی دیگر کشیده میشد. دو راهی هایی که ناگزیر از برگزیدن یک راه در آن ها شده ام. و آنچه که در این انتخاب ها تاثیر گذار ترین ها بوده اند...

فکر میکنم از حوصله ی یک پست خارج باشد بنا بر این تا پانزده پست می شود یکی یکی بنویسم شان.

تاثیر گذار اول: احساس امنیت در آغوش مادر

احساس امنیت در آغوش مادر و درک محبتی که بی دریغ می بخشید. آنچنان که هنوز بعد از این همه سال خاطره ی آغوش مهربانش اولین خاطره ی خوش زندگی من است. و هنگامی که در خاطرات کودکی عقب و عقب تر می روم و ذهنم را می کاوم در آن آغوش جای میگیرم. صدای قلبش را می شنوم و نفس های آرام او  را روی گونه ام حس می کنم و این خاطره که یکی از اولین خاطرات زندگی من است برایم آرامشی ست چون گنجی که میدانم هرگز از دستش نخواهم داد...

توی فکر هستم به این بازی یک اصلاحیه اضافه کنیم. مثلن هر کسی هر چند تا مورد نوشت، به تعداد مواردش آخر بازی اجازه داشته باشد کسان دیگری را دعوت کند. مثلن من می توانم ۱۵ نفر را دعوت کنم. هر مورد یک نفر. و امروز وبلاگ خوابی در هیاهو  را دعوت میکنم.

+ کتا ; ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/۳۱
comment نظرات ()

 

یک:

من که رفتم یه وبلاگ همنام همین توی بلاگفا درست کردم:  

آنکس که نداند

حالا ببینیم بعد چی پیش میاد!

دو :

سیمین دانشور

+ کتا ; ۱:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/۳٠
comment نظرات ()

تلخ و گس و بد مزه

دهانم تلخ و گس و بد مزه است. تازه دراز کشیده ام و منتظرم طپش قلبم بهتر شود. ایران از مالزی دو صفر برد. نوری زاده دارد توی تلویزیون حرف می زند.

باید بلند شوم بروم مسواک بزنم که طعم دهانم عوض شود. تشنه هم هستم. از آن فریاد ها که توی خیابان زدم، گلویم هنوز می سوزد. طرف آخرش گفت: دیوانه ای ... برو تیمارستان!

دست و پایم می لرزید. پای راستم بخصوص روی پدال گاز بد جوری می لرزید. و دست راستم که باید دنده را می گرفت هم می لرزید. حق با من بود. طرف ورود ممنوع آمده بود و من نمی خواستم دنده عقب بگیرم و بهش راه بدهم. منتها به نظر او من باید بروم تیمارستان و شهر از آن ِ کسانی شود که کوچکترین احترامی برای حقوق دیگران قائل نیستند.

چطور باید این حقیقت را پذیرفت؟

می روم مسواک می زنم. یک لیوان آب می خورم. حالم حتمن بهتر می شود ...

 

+ کتا ; ۳:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/٢۸
comment نظرات ()

 

من دیگه حوصله ی فیلتر شکستن ندارم. حوصله هم ندارم برای اینکار هزینه کنم و برم بانک به فلان حساب فلان آدم پول بریزم و ندونم آخرش چی میشه.

حوصله م هم از اینکه کامنت دونی وبلاگ آیدین اینا باز نشه سر رفته.

از دست بلاگفا و مسخره بازیاشم همینطور.

 

وبلاگ نوشتن و وبلاگ خواندن در این شرایط چه لطفی داره رو هم نمی فهمم.

و دارم فکر می کنم چه احساسیه که منو می کشونه اینجا؟ احساس تنهایی توی دنیای حقیقی؟ اینکه چهار کلمه اینجا بنویسم که چهار نفر بیان بخونن و کامنت بنویسن و منو از تنهایی در آرن مثلن؟ ... نمی دونم. نمی دونم. نمی دونم.

 

نامه هایی به خودم – نامه های جامانده – صدای آدم لال – آنکس که نداند – نامه به فتو هایکو – گل شبدر – یادم بماند که – نقطه - ... که چی؟ که کجا؟ ...

 

حس می کنم دیگه حرفی ندارم.

+ کتا ; ۱:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/٢٦
comment نظرات ()

يک و دو ی امروز

 یک:

 

من دیگه حالم از این اینتر نت داره به هم می خوره. چه جونی از ما گرفته میشه که مثلن یک پست بذاریم تو نت یا اینکه پدرمون در میاد که برای یک نفر کامنت بنویسیم . بعد از نیم ساعت صرف وقت و ده بار کپی کردن بازم نمیشه مطمئن بود که کامنته رفته یا نه...کامنت دونی های بلاگ اسپات که همه غیر قابل دسترس شده. بلاگفا که اصلن صفحه باز نمیشه. امروزم که کامنت دونی های پرشین هم مشکل داره. داره بهم بر می خوره بد جور. احساس می کنم مورد اهانت قرار گرفتم. چرا باید برای کار به این سادگی این همه سرکار بریم و وقت تلف کنیم؟

عصبانیت نداره؟

 

دو:

یکهو خیلی گرفتار شدم. از بانک زنگ زدند باز حمید چک داره و پول نداره. من باز باید برم از حساب بلند مدت نازنینم پول  در آرم ببرم بریزم به حساب  اون...دخترک هنوز از کلاس ورزش  نیومده. زنگ زدم مدرسه با آژانس بفرستنش.... امروز قرار بود بعد از ظهر یکی از دوستاش هم بیاد اینجا که با هم ریاضی بخونن ... نمی تونم کار ها رو تو ذهنم مرتب کنم...عصر هم چهلم آقای ف است. دخترک هم پنج تا هفت کلاس زبان دارد. باید بروم. باید اول بروم خانه کارت سپرده را بردارم بعد  بروم بانک پارسیان بعد بروم برسانم به حمید بعد برگردم شرکت پیش دخترک بعد....

 

+ کتا ; ٢:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/٢٥
comment نظرات ()

 

اولن که یه  عکس آلبالویی سوغاتی دخترک از دماوند

دومن که یادم بماند که ...  

سومن که این بلاگفا چرا انقده بازی در میاره؟

چهارمن که یه کم سرم درد گرفته

پنجمن که آخر وقت من ماندم و یک آقایی که دارد برای آشپزخانه ی شرکت پنکه ی سقفی وصل می کند.

ششمن که حالم نمی دونم چرا خوبه اگر چه که صبح دل پیچه و حال تهوع داشتم. که کلی عرق نعنا خوردم و چایم را با نبات شیرین کردم و بجز یک کمی نان سوخاری چیزی نتوانستم بخورم....  اما الان یک آرامش خوبی دارم که با هیچ چیز توی این دنیا عوضش نمی کنم. 

حمید از کارگاره زنگ زد که او هم حالش خوب بود نمی دانم چرا و احتمالن همین که لحنش شاد بود روی من هم تاثیر خوبی گذاشته.

خواستم تاکید کنم که با هیچ چیز  آرامشم را عوض نمی کنم... اما مخاطب درونی توی دلم حالم را گرفت. برگشته میگه مثلن با سلامتی مادرت عوصش نمی کنی؟ به تو بگن آرامشتو بده به ما به جاش سلامتی مادرت رو بهش بر می گردونیم....

ای مخاطب درونی بد جنس این چه حرفی بود به من زدی حسود! نمی تونی ببینی یک دقیقه حالم خوبه؟

هفتمن که .... مادر.... می نویسم و خیره به همین چهار حرف می مانم...

+ کتا ; ٥:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/٢٤
comment نظرات ()

جمعه

سه شنبه همان وقت که مادرم را از مطب دکتر آورده بودم خانه و باید خیلی سریع دخترک را می بردم کلاس موسیقی تلفن زنگ زد و زن دائیم گفت که اگر هستیم، می خواهند یک سر بیایند دیدن مادرم چون پسر دائیم از امریکا آمده و قرار است کارت های ملی خانواده ی آن یکی دائیم را که پیش ماست بگیرد و ببرد. گفتم که الان نمی توانم و خواهش کردم که باشد برای آخر هفته. پنجشنبه یا جمعه. و چون آنها پنجشنبه وقت نداشتند افتاد به جمعه.

چهارشنبه شب حدود ساعت هشت حمید تازه از سر ساختمان برگشته بود که تلفن زنگ زد و وسط های حرفش دیدم دارد می گوید:

 - ... جمعه ؟ ...بله! چشم با کمال میل! ....برای "نمی دونم" هم خیلی خوبه! حتمن..حتمن....

وسط تلفتنش که نمی توانستم بپرم میان حرفش چون باکسی که حرف میزد رو در بایستی داشتیم. اما بعد که قطع کرد گفتم که:

 - برای جمعه چه قراری گذاشتی؟

  - خانم الف دعوتمون کرده باغش تو دماوند. نمیشد رد کنیم.

 - جمعه من به دایی اینا گفتم بیان. بیچاره ها سه شنبه می خواستن بیان من گفتم جمعه. نمی تونم که بگم من نیستم....

 ....

خانم الف یک خانم خیلی خیلی پولدار است. صحبت از یک باغ نیست صحبت از یک مجموعه شامل یاغ ها و مزرعه و اصطبل و میدان اسب سواری و استخر و زمین تنیس و رود خانه ای که در این مجموعه جاری است و ... من که از تصورش هم سرم گیج می رود...

اما  بدین ترتیب شد که دیروز آنها یعنی حمید و دخترک رفتند و من دم در ایستاده بودم و برایشان دست تکان می دادم!

...

اما دیدار پسر دایی

دیدار پسر دائیم برایم خیلی جالب بود. از همه جالب تر اینکه هیجان زده ی این هستم که من دارم به سن سی و نه سالگی نزدیک می شوم و سی و نه سال بود که پسر دائیم را ندیده بودم!!

هم اسم پدر بزرگم است. جالب اینکه از نظر ابعاد هم مثل او کوتاه قد است و مثل او بی مو! خیلی خیلی گرم و صمیمی و مهربان و خودمانی. از اولی که آمد تا لحظه ای که رفت حتی توی آسانسور که درش داشت بسته میشد داشت حرف میزد!

مشتاق بود که عکس های پدر بزرگ را ببیند. من هم آخر شب رفته بودم سراغ عکس های قدیمی مادرم... چه دنیایی بود. چند تا عکس از پدر بزرگ پیدا کردم که اسکن کنم و برایش ای میل کنم.

.

.

به دنبال تو

در روز ها گم شده ام ...
آن روزها که تو بودی و
من نبوده ام

...پدر بزرگ !

.

.

  

+ کتا ; ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/٢۳
comment نظرات ()

باز هم چهارشنبه.ساعت يک و ساعت هفت

یک

ساعت از یک بعد از ظهر گذشته. خانم و آقای همکار از بس که بی برقی طول کشید، رفتند. برق هم هنوز نیامده.

هوا گرم است. از ظهر تیرماه چه انتظاری بجز گرما می شود داشت؟!

من هستم و کاغذ و خودکار. نه اینتر نتی هست نه گوشی موبایلی نه هیچکس دیگر. آها چرا...! : صدا های کوچه هم هستند. صدای حرف ، صدای ماشین،‌ صدای موتور، و خیلی خیلی که گوش هایم را تیز کنم صدای گنجشک هایی از درخت هایی دور تر...

یک جوری خالی و خسته و خوابالودم. می توانم سرم را از طرف گوش چپ بگذارم روی میز و خمیازه ای بکشم.  بعد چشم بدوزم به تکان های خفیف لوردراپه های آبی کمرنگ جلوی پنجره ی باز و پشت آن تکه تکه های آسمان . همینطور ساکت و خالی و خوابالود...

دو

دارم «خط تیره آیلین» را می خوانم. رسیده ام به صفحه ی هفتاد و هر خط را که می خوانم می خواهم گوشی را بردارم و به روشنک تلفن کنم و از هدیه اش تشکر کنم. بهش بگویم که توی تمام خط ها و کلمه ها و حروف و حتی ویرگول ها و نقطه ها به یادش هستم. بعد باز یادم می آید که گوشی ام فتاده توی جوی آب و هیچ شماره تلفنی ندارم. دلم ناگهانی برای همه ی شماره هایی که داشتم تنگ می شود. به مغزم فشار می آورم که اگر شماره فریبا را مثلن به خاطر بیاورم...اگر حفظ بودم می توانستم زنگ بزنم ازش شماره روشنک را بگیرم!‌ یادم نمی آید و فکر میکنم به تنها شماره ای که دارم زنگ بزنم و شماره ی خود فریبا را ازش بگیرم!‌

کتاب را همانطور باز پشت و رو می گذارم روی تخت. می گردم دنبال تلفن. شماره می گیرم. هرچه زنگ می زند کسی گوشی را بر نمیدارد. نگاهم می چرخد روی عقربه ی ساعت. هفت شب چهارشنبه است.

+ کتا ; ۱:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/٢۱
comment نظرات ()

 

چه روز بد خلقی امروز به تورم خورده.

از دیشب خبر های بد و از صبح هم امروز سر ناسازگاری گذاشته.

صبح تا رسیدم شرکت برق رفت.

....

یه عالمه تو دفتر چه م نوشته م. مال وقت بی برقی ...ولی الان حوصله ندارم اینجا بنویسمش. چکار کنم؟

....

زنگ زدم اداره برق که بپرسم تا کی بی برقی ما ادامه دارد؟ طرف کلی سوال کرد که منطقه را پیدا کند و گشت و گشت و آخرش یافت و گفت بله آنجا بی برقی داریم! گفتم خب تا کی طول می کشه؟ زحمت کشید و گفت که مشخص نیست!!

بعد باید زنگ می زدم پیک بیاید یک سری نقشه را برساند به دست مشتری و چون برق نبود مجبور شدم بروم دم در.

...

بقیه شو نگم ..بی خیال!‌؟

...

کیف پول و نقشه ها را برداشتم و با آدرس داشتم می رفتم پایین که نمی دانم چرا برگشتم گوشی ام را هم برداشتم و پله ها را رفتم پایین که آنجا منتظر بمانم تا پیک بیاید. رسیدم پایین و در را باز گردم و سرکی بیرون کشیدم و خبری از پیک نبود. در را باز گذاشتم و آمدم توی حیاط. داشتم توی دلم برای ادیسون دلتنگی می کردم و با خودم فاصله ی زمانی بین خودمان و او را می سنجیدم که پیک موتوری آمد.

رفتم جلو و سلام کردم و نقشه و آدرس هنوز توی دستم بود و داشتم برایش آدرس را تشریح می کردم که او  هم قبض دو هزار و پانصد تومانی هزینه را داد دستم و من هم همانطور که کیف پول توی دستم بود درش را باز کردم که پول بیرون بیاورم که گوشی ام از دستم سر خورد و افتاد زمین و تا آمدم ببینم کجا افتاده سرخورد و رفت توی جوی آب....

نگاه کردم ...ندیدم اش. رفته بود زیر لجن ها.

بی درنگ دست بردم زیر لجن ها  و بیرونش آوردم.

روشن کردم دیدم روشن شد. آقای پیک گفت سریع باطریشو در آرین. منم که هنوز این یکی دستم پر بود دادم دستش گفتم شما می تونین؟ ... نگاهش کرد و گوشی بیچاره ام روشن بود گفت درسته که ! ...خوشحال شدم. پول را دادم و گوشی را گرفتم و آمدم بالا.

توی راه پله دوباره روشن اش کردم که این بار چند تا چشمک زد و بعد از هوش رفت. مثل مرده ها...

بالا که رسیدم بازش کردم. باطری و سیم کارت را در آوردم. ...

...

الان حمید اومد بقیه شو بعد می نویسم...

...

...داشتم چی می گفتم؟

...

باطری و سیم کارت را خشک کردم و توی گوشی گذاشتم باز هم روشن نشد. بعد دوباره بیرونشان آوردم و گوشی را گذاشتم توی آفتاب. صفحه اش بخار کرد!!‌

بعد که بخار ها خشک شد باز هم امتحان کردم  نشد که نشد.

سیم کارت را توی گوشی همکارمون امتحان کردم درست بود. اما دسترسی به هیچکدام از شماره تلفن ها م ندارم فعلن...

حالا باید ببرمش تعمیر گاه

+ کتا ; ٢:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/٢٠
comment نظرات ()

 

دیروز عصر یک گلدان یاس خریدم.  کلی باهم خوش گذراندیم...

این یاس هـمان یــــــاس چمپا است که اصل آن

 از هنـــــدوستان است برگهای این گیاه همیشه

کــمی کرچ شده بنظر میرسد و قوی ترین رایحه

را دارد و چند تا از آن یک خانه را عطر آگین میکند .

پی نوشت یک :

دیروز عصر که پست قبل رو می نوشتم یادم نبود که دخترک کلاس زبان داره.

پی نوشت  دو:

رفع و رجوی یک اشتباه: اون عکس در واقع یعنی عکس همین یاسی که من خریدم اسمش یاس عربی ه. اون توضیحی که زیرش نوشته شده مربوط به یه جور یاس دیگه س که اگه روی نوشته کلیک کنین عکسش دیده میشه.

+ کتا ; ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٤/۱٩
comment نظرات ()

 

یک اینکه

خوندن وبلاگ فریبا بهم یه جور آرامش و یه جور اعتماد به نفس میده. حتی روز هایی که هیچ دل به روز کردن وبلاگ ندارم با خوندن وبلاگش هوس می کنم یه دو خط بنویسم. الان این حس رو به دست آوردم و دارم با هاش کیف میکنم. انقده خوبه!

توی پرانتز :

....برای همین یه روز که وبلاگش به روز نشه آدم حسابی جای خالیشو حس می کنه...

....

دو اینکه

ما امروز باید ساعت سه و نیم تعطیل کنیم. چونکه صاب خونه ی شرکت ازمون اینطور خواسته. انگار بازرس از اداره ی دارایی میاد برای بازدید ساختمون و این خانم صاب خونه  دلش شور میزنه که چون اینجا رو به اسم مسکونی اجاره داده  نکنه  که بازرس بیاد  و بگه چرا شرکته. در حالیکه ما میدونیم سه تا شغل هست که اشکال نداره توی جای مسکونی باشه . اول پزشک دوم وکیل و سوم هم آرشیتکت. اما برای راحتی خیال خانم صاب خونه خلاصه اینجا امروز ساعت سه تعطیل میشه.

سه اینکه دیروز من حالم خوب نبود و نیومدم سر کار. یه اتفاق بد هم توی خونه افتاد. پسر همسایه طبقه پایینمون خودکشی کرده بود.

من صدای گریه شو صبح اول صبح از تو دستشویی شنیدم.  بعد صدا های مشاجره می آمد. این صدا ها ادامه داشت تا حدود ظهر که خیلی بالاگرفت. این موقع از توی پارکینگ می پیچید. بعد هم آمبولانس آمد و بردش.

گفتن به موقع به دادش رسیدند.

عجیبه.

از اون بچه لوس هاست. بابای پولدار. اهل درس خوندن هم نیست. بیکار و بیعار همه ش ول می گرده تو کوچه. خیلی هم بی ادبه به آدم سلام نمی کنه. حالام برای جلب توجه اینکارو کرده. یادم میاد بچه تر که بود یه بار رفته بود پشت بوم اتاقک آسانسور رو آتیش زده بود.کار آتیش بالا گرفته بود و آتش نشانی اومده بود و کلی خسارت هم به بار اومده بود...

چهار هم  اینکه

شیطونه داره وسوسه م می کنه از این تعطیلی اجباری یه سوء استفاده ای بکنم اما نمی دونم چه جور سوء‌استفاده ای هنوز. اگه شد اگه شد... می نویسم.  اگرم نشد که نشد دیگه ....

(لبخند)

 اینم از احوال امروز ...

+ کتا ; ۱:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/۱۸
comment نظرات ()

یک یادداشت و یک پی نوشت

چهارشنبه سیزده تیر

نشسته ام پشت میز حمید. چون یک نفر آمده و مرا از صندلی خودم بلند کرده و دارد سیستم های شرکت را شبکه می کند.

از صبح هی یک سری کلمه توی ذهنم  نوشته می شوند و خط می خورند و باز نوشته می شوند و بعد مچاله می شوند و دلم مثل همین نوشته های ذهنی ... هم هست و هم نیست...

....

 

کنار مادر می نشینم هر صبح. لقمه هایش را می خورد. اگر ننشینم، هر کدام از لقمه ها که می برد به دهان، یا هر جرعه از چای را که می خورد، قصد ِ برخاستن می کند.

به اینجای که نوشته که می رسم یادش می افتم. نفس عمیقی می کشم و زیر لب می گویم :‌مادرم...مادرک ام...

دستش را می گیرم و می گویم:

     - بشینین مادر! ...بشینین صبونه تونو بخورین. تموم که شد، بعد پاشین. خب؟

و مادرم مرا نگاه می کند و می نشیند. و این نشستن به اندازه ی یک لقمه دوام می آورد.

من سرگرم خواندن روز نامه های روز گذشته می شوم که همان جا از دیشب کنار میز مانده. دست چپ ام را کنار بشقاب مادر می گذارم که تا خواست بلند شود، دستم خودش بهش بگوید که بنشیند! و حواس خودم همچنان پرت خواندن یک تیتر بماند که : نسخه ی بنزین برای برق... یا مثلن نگاه کردن به عکس های تام کروز ... و مادر لقمه ی آخر بر دهان برخاسته.

به بشقاب خالی اش نگاه می کنم و با خودم می گویم: « حالا بگذار یک دوری بزند. از این در ِ آشپزخانه بیرون برود و برود دور میز نهار خوری بچرخد و بعد از در ِ دیگر ِ آشپزخانه درون بیاید. این مسیریست که از صبح تا شب بار ها می پیماید. »

امروز صبح ، همانجای نوشته که لقمه ی آخر بر دهان برخاست، یک قدم که دور شد، دیدم یک تکه پنیر از دهانش افتاد روی فرش و من که همانطور حواس خودم را پرت ِ روزنامه کرده بودم، پنیر را بر نداشتم.

مخاطب درونی گفت:

      - بلند شو پنیرو ور دار دیگه! اگه بلن نشی مادرت موقع راه رفتن لهش می کنه ها! ...فرش خراب میشه ها...پاک کردنش سخت تر میشه ها...

بعد هم که دید من هیچکار نمی کنم گفت :

      - ‌از من گفتن بود...خودت میدونی.

و رویش را به نشانه ی اینکه از بی تفاوتی من ناراحت شده بر گرداند.

و من به روی خودم نیاوردم و همانطور خودم را زدم به روزنامه خواندن و مادر یک دور زد و آمد. دمپایی اش نرفت روی پنیر!  و من انگار که با مخاطب درونی شرط بسته بودم که لهش نمی کند ، خنده ی پیروزمندانه ای کردم !

مخاطب درونی که زیر چشمی اوضاع را تحت نظرداشت، گفت:

      - کله شقی و بی عقلی را بگذار کنار. و پنیر را با یک تکه دستمال کاغذی بردار!

من پرسیدم:

      - فکر میکنی توی دور بعدی لهش کند؟

گفت:

      - کاشکی من دست داشتم و برش میداشتم!

و مادر یک دور دیگر زده بود و آمده بود و نگاه ِ من همینظور مسیر دمپایی هایش را دنبال کرد که اینبار هم نرفت روی پنیر. بعد باز پیروزمندانه زل زد توی چشم های مخاطب درونی.

مخاطب درونی این بار جلو آمد. یک جوری که انگار دلش برای من به شور افتاده آغوش واکرد. سرم را گرفت توی بغلش ...

و مادر ، ...دور سوم بود که به پنیر نزدیک می شد.

بلند شدم. یک دستمال کاغذی برداشتم پنیر را از روی فرش جمع کردم انداختم توی سطل.

.

.

پی نوشت:

شنبه شانزده تیر.

از همون چهارشنبه که یارو اومد سیستم ها رو شبکه کنه سیستم من بد جور به هم ریخته. یک ویروس تروجان هم کشف شد که کلن ویندوز را از کار انداخت. یک ویندوز دیگر نصب کردم که هنوز کلی اشکال دارد. باید این را هم عوض کنم اما نمی دانم چه موقع. همین پست را هم نمیدانم آخرش می شود فرستاد یا نه ...

 

+ کتا ; ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٤/۱٦
comment نظرات ()

چه رنگی را دوست دارید؟

عاصم پاشا زندگی غریبی دارد و  داشته است. مثل موزائیک هر تکه از عمر او در جایی و در فرهنگی سپری شده و شکل گرفته است :

پدر بزرگم اهل بلخ بوده است. پدرم سوری است و مادرم آرژانتینی. در آرژانتین متولد شدم. زبان مادری ام اسپانیولی ست. یازده ساله بودم که به سوریه بازگشتم. تا بیست سالگی در سوریه بودم. بعد به مسکو رفتم. ده سال در مسکو درس هنر خواندم. بعد به سوریه بازگشتم.

مرا فرستادند توی مدرسه ای در دهی دور دست تا به بچه های کلاس اول درس بدهم. من که بلد نبودم! اما تجربه ی فراموش نشدنی ای بود.

از بچه ها یاد گرفتم که چگونه نگاه کنم. رنگ ها را از بچه ها یاد گرفتم نه از دانشگاه. پرسیدم ، بچه ها ! چه رنگی را دوست دارید؟

یکی شان گفت :‌رنگ آبی چشمان مادرم وقتی اول صبح آفتاب توی چشمش می افتد و می خندد.

می خواستم از شادی فریاد بزنم. اسم آن دانش آموز رائد بود. مسیحی بود.

دیگری گفت: رنگ سفید شیری بال های خروسمان. ...

بعد ها که در مصاحبه ی پلینو مندوزا خواندم که مارکز گفته است:

رنگ زرد دریای کارائیب در ساعت سه ی بعد از ظهر یک روز تابستانی، وقتی آفتاب مایل می تابد...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تکه ی بالا یادداشتی ست که عطاالله مهاجرانی در روزنامه ی شرق دیروز نوشته. این حکایت رنگ ها که از قول عاصم پاشا نوشته بی نهایت برایم جذاب و دلنشین بود. از صبح دارم فکر میکنم چه رنگی را دوست دارم...

+ کتا ; ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٤/۱٤
comment نظرات ()

طعم دوستی

 

دیروز سپیده آمد

و خوب بود

 و طعم دوستی را هنوز

زبان احساسم

چه خوب می فهمد

کنار لبخندش

دو ساعت گذشت

و به همین سادگیست که

لحظه های خوب

 تمام می شوند.

.

.

+ کتا ; ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٤/۱٢
comment نظرات ()

گرفتن وقت برای ام آر آی

دیروز بعد از ظهر اون آقایی که باید تو مرکز ام آر آی بهم وقت میداد بد اخلاقی کرد و گفت بدون نسخه وقت نمیده. بعد هم انقدر بد و بی احترامانه برخورد کرد که دعوامون شد. وقت نگرفته اومدم تو خیابون که برم دم شرکت ماشینو بردارم برم خونه نسخه رو بردارم بیارم .

 

 پا که در خیابان گذاشتم گریه ام گرفت. نمی دونم چرا.احتمالن هم از برخورد اون آقا و هم از فکر بیماری مادرم.  ولی تا خود شرکت رو به آفتاب پیاده رفتم و تمام راه هم به خودم گفتم تنهایی اشکال نداره. هر چقد دلت می خواد گریه کن و همینطور گریه ام بند نمی آمد. تا رسیدم به شرکت و همانجا دم در سوار ماشین شدم و رفتم سوی خانه. و پشت یک چراغ قرمز یکی از این بچه های طفلکی که لنگ (به ضم لام) می فروخت آمده بود اصرار که لنگ بخر لنگ بخر و آخرش صورت پر اشک و چشم های سرخم را به سویش کردم و گفتم حالم خوب نیست بچه جون . نمی بینی. لنگ نمی خوام! و یک حسی که هم ترس توش بود هم همدردی، توی چشم ها و صورت آن بچه دیدم. و بعد چراغ سبز شد و من رفته بودم و او رادر آیینه دیدم که همینطور داشت ماشین من را نگاه میکرد.

 

 

 

بعدش هم تا شب تحت تاثیر همین برخورد بد دلم گرفته بود. آمدم بطری ماء الشعیر را باز کنم که مثل همیشه دستم درد گرفت و نتوانستم.

بعد هم این تکه را گوشه ی یک روزنامه که خود کار هم کنارش بود نوشتم و بعد آن تکه را بریدم و گذاشتم لای دفترم.

 

+ کتا ; ٢:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/۱۱
comment نظرات ()

 

یک:

بنزین سهمیه بندی شد. قیمت ماشین رفت بالا!

 درست مثل همان موقع که طرح تردد زوج و فرد خودرو ها اعلام شده بود!!

 

جای تعجب است به نظر شما؟ به نظر من نه!

 حالا باز پولدار هایی که هرچند تا دلشان می خواست می توانستند ماشین داشته باشند که هرجور که خواسته بودند شماره اش را با روز تطبیق داده بودند، می توانند هر چند تا که دلشان می خواهد کارت سوخت بگیرند و  رفته اند سراغ ماشین خریدن!

دیدید خیابان های تهران چه خلوت شده. قرق شده برای همین از ما بهتران.

عجب انقلابی کرده شده به نفع مستضعفان  بیست و هشت سال پیش ها. نه؟!

دو:

اینتر نت وصل نمیشه. بی خیالش می شم. میام همینجا تو ورد. دلم یه جوری انگار رسیده ته کوچه ی بن بست خودش. دلش هم نمی خواد باور کنه که این کوچه بن بست بوده. اینه که بلاتکلیف ایستاده همون جا. نمی خواد باور کنه که باید دور بزنه. از همین راهی که اومده برگرده...

 

نمی دونم شد که بگم چه جوریه یا نه!

 

سه:

...

باید پاشم برم مرکز ام آر آی وقت بگیرم. نمی دونم چه مرضی بود که صبح که زنگ زدم برای گرفتن وقت ، گفت حضوری باید بیاین وقت بگیرین! تازه یارو گفت یه همراه، با مریض بیاد وقت بگیره!! اینو دیگه نشنیده گرفتم. نمی تونم مادر ِ از همه جا بی خبر و مریضم  رو بردارم ببرم تو این گرما هلک و تلک فقط برای وقت گرفتن! باید برم ببینم چی میشه بالاخره وقت بهمون میدن یا نه !

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۱:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/۱٠
comment نظرات ()

يک يادداشت از عصر شنبه

نمی دونم ساعت چنده.

بدون مانتو و روسری نشسته ام روی صندلی خودم توی شرکت. هر دو کولر ها را برای نزدیک شدن به سکوت خاموش کرده ام. کامپیوتر ها را هم خاموش کرده ام.

کوچه هم کم تردد است. خوب که گوش می کنم، صدای نفس های خودم هست و همهمه ی دوری از خیابان های دور تر. بسته شدن در ِ ماشینی که راه می افتد ، یا صدای نامفهوم ِ حرف ِ دو رهگذر...

چقدر سکوت را دوست دارم. دلم می خواهد همین طور، ساعت ها، همین جا تنها بنشینم. حیف که باید بروم خانه و این آرامش شیرین را مثل یک خاطره، جایی حوالی قلبم ثبت کنم.

حالا  گوشی ام را بر می دارم که ببینم ساعت چند است و آخر این نوشته را ساعت و تاریخ بزنم. :‌نوزده و بیست و سه دقیقه ی عصر شنبه نهم تیر.

 

پی نوشت: یادم باشد دخترک فردا هفتاد تومان برای کلاس ریاضی المپیاد لازم دارد. از بانک سر راه بگیرم.

یادم باشد کارت تلفن هم بخرم به عمه جان زنگ بزنیم احوال پای عمل کرده شان را بپرسیم.

و

خدا حافظ سکوت!

الان صندلی ام را عقب می دهم که بلند شوم و تو خواهی شکست!!

+ کتا ; ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٤/۱٠
comment نظرات ()

 

یک:

 

داشتم ناخن های دست راستم رو می گرفتم. با همون قیچی ناخن گیری که نوک تیزی داره. اول نوکش کمی فرو رفت زیر ناخن انگشت کوچیکه. کمی زخم شد. من محل نگذاشتم. و به ناخن گرفتن ادامه دادم. بعد سر انگشت وسطی هم همین بلا اومد. و بعد انگشت اشاره.

 

وقتی از انگشت اشاره هم خون جاری شد، به انگشت کوچیکه نگاه کردم و ترسیدم. خون تمام زیر ناخنم را گرفته بود. مانده بودم که چطور خون ها رفته زیر ناخن هام. و قطره قطره سرازیر شده بود بیرون. از هر سه انگشت خیلی خیلی زیاد خون می ریخت. هر چه دستمال کاغذی ها را محکم فشار میدادم سر انگشت هام همه خونی می شد. خیلی ترسیده بودم. رفتم آشپزخانه. زیر شیر سینک زیر آب سرد گرفتم. همه ی سینک خون شده بود. بعد از مدتی با آب سرد که دستم تقریبن منجمد شده بود خون بند آمد.

 

تعبیر این خواب چی می تونه باشه؟

 

 

+ کتا ; ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٤/٩
comment نظرات ()

از ماجراهای اين ديار...

شوك بنزين - 3 كشته و 5 مجروح در تهران

مقالات سياسي

تهران ديشب قفل بود ، اعلام خبر سهميه بندي بنزين در ساعت 21 و ضرب الاجل 3 ساعته براي شروع اين تصميم ، نه تنها مردم كه پليس و جايگاه داران را شوكه كرد .من ديشب در محدوده مطهري و ملك گرفتار شدم نه راه پيش داشتم نه راه پس . ترسيده بودم راننده ها عصباني بودند ، ورود ممنوع مي رفتند . توي هم گير كرده بودند .
امروز صبح خبر دار شدم چند پمپ بنزين را در تهران آتش زده اند ، اخبار تاييد نشده حاكي از غارت يكي دو فروشگاه شهروند است . يك اتوبوس برقي را هم در خيابان دماوند آتش زده اند
بازتاب گفته : اخبار تاييدنشده نيز از برخي تحركات مشكوك در يكي از پمپ بنزينهاي تبريز حكايت دارد.
انتخاب از آتش زدن جايگاه سوخت حكيميه و غذت فروشگاه شهروند حكيميه خبر داده است در آتش سوزی جایگاه حکیمیه 3نفر کشته و پنج نفر نیز زخمی شدند
گزارش شب گذشته خبرنگاران ايرنا از سطح شهر تهران حاكيست، تقريبا تمامي پمپ بنزين‌هاي موجود در سطح شهر با ازدحام خودروها روبرو شده بود كه در صف‌هاي طولاني در انتظار نوبت براي بنزين زدن بودند .
سايت عصر ايران نيز خبر داده : اعلام ناگهانی سهمیه بندی شدن بنزین باعث ایجاد تشنج در تهران شد
مريم شباني خبرنگار ايراني در وبلاگش نوشته : شب سختی بود.شب درک این حقیقت که کشورداری نیازمند تدبیر است و تامل
تهران،ساعت صفر - از وبلاگ تريبون آزاد

واقعا خدا به خير كند

بقیه را در اینجا بخوانید

+ کتا ; ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/٦
comment نظرات ()

دو يادداشت از دو روز!

چهارم تیر

ده دقیقه فرصت دارم برای اینکه خالی شوم از هرچه خستگی ست.

روز بسیار گرمی بود و ساعتی که گرم ترین. مجلس ترحیم خانم دکتر گلنار. م بود. گفتند چهل سال بیشتر نداشته. یکی دو سال بزرگ تر از من! و دچار سرطان خون شده. و کل بیماری از وقتی متوجه شده، هشت ماه بیشتر طول نکشیده. و مهلتی بیش تر نداشته. هشت ماه. و تمام!

توی مجلس، همان ابتدا که به مادرش تسلیت گفتم نتوانستم جلوی بغضم را بگیرم. تا آخر مجلس همینطور نرم نرم گریه می کردم. گریه ای که نمی توانست رها شود. آخر من چه نسبتی با متوفی داشتم؟ ...هر چه فکر کردم نفهمیدم!

پنجم تیر

بد ترین حالت اینست که هوس نوشتن کنی. بعد که قلم و کاغذ فراهم می کنی و با چهره ای جدی قلم را بدست می گیری و صورت به صورت روبروی سفیدی کاغذ می نشینی، ببینی هیچ کلمه ای حس ات را بیان نمی کند.

هوس نوشتن! کاش تو هم مثل بستنی بودی ک می خواستم ات و خودم را قانع می کردم که نگاه کن! الان پولی در بساط ندارم. باشد برای بعد!‌...

+ کتا ; ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٤/٥
comment نظرات ()

 

اینو امروز یه جا دیدیم ازش خوشم اومد گفتم بذارمش اینجا

:

+ کتا ; ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٤/٤
comment نظرات ()

بخش خفته ی زندگی

 

خودم را رها کرده ام در دست روز ها. شاید نشود گفت روز. مثل لجبازی می ماند تا تسلیم شدن! یک حسی مثل اینکه کسی دروغکی خودش را به مردن زده باشد.

حس می کنم بخش اصلی وجودم به یک خواب عمیق یا چیزی مثل بیهوشی فرورفته. خودش را منجمد کرده. تا روزی که حس کند آفتاب آنقدر هیجان انگیز می تابد که وقت بیداری است.

اعضایی از من که کار می کنند درست مثل اعضایی هستند که موقع خواب بصورت غیر ارادی فعالند. دستگاه تنفسی و قلب.

صبح بیدار شدن در خواب و صبحانه چیدن  در خواب و سرکار رفتن در خواب و دارو خریدن در خواب  و نظافت مادر در خواب  و ظرف شستن در خواب و گاهی هم

کشیدن طرح لبخندی بر لب باز هم در خواب ...

این روز ها همه بخش خفته ی زندگیست.

خیال می کنم به امید بیداری است که تاب می آورم این کابوس را...

 

 

+ کتا ; ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/۳
comment نظرات ()

a Daisy

امروز فرصتی شد برم این سایت و نتیجه این شد:

You Are a Daisy

You are just a sweet person. When a friend needs a shoulder to cry on, you are happy to offer yours with a box of tissues as well. Once in awhile, you wish you could be a little more dramatic but then sensibility sets back in and you know that you are perfect the way you are."

بعدش یه احساس خوبی بهم دست داد

J     

+ کتا ; ٢:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/٢
comment نظرات ()