آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

یک:

چهارشنبه سی ام هم گذشت. به ساعت شش رسید. باید بروم دنبال دخترک ِ رویاهای خودم. ببرمش خرید. همین چند لحظه پیش زنگ زد:

 

گفت:

 

       - بد شانسی از این بیشتر می شه آخه؟

       - چی شده مگه ؟

       - بابایی رفتن بیرون، ما باید تا ساعت هشت مواظب مادر باشیم. اَه..!

 گفتم:

 

      -  مادر رم می بریم. نگران نباش. می آم. با هم می ریم بیرون. غصه نخور. یه کاریش می کنیم دیگه. فوقش  تو و حمید برین من می مونم پیش مادر!

      - من و حمید قوقولی قوقو بریم. ...تو غد غد غدا نیای؟!

خنده م گرفت. خودش هم خندید و خداحافظی کردیم و گوشی را گذاشتیم.

 

حالا حمید نشسته توی آن اتاق با کسانی که قرار بود یک ربع بیشتر نمانند الان سه ربع است جلسه دارد.

 

 

من و کولر روشن و سر و صدایش و دلی که الان رفته توی خانه پیش دخترک رویاهای خودم اینجائیم.

 

خمیازه ای می کشم. صندلی را عقب میدهم. از پنجره بیرون را نگاه می کنم. بوی یک خوراکی از خانه ی همسایه ها می آید. مرا یاد خانه ی مادر بزرگ می اندازد و آن سال های دور. چیزی مثل مربای گل سرخ...

 

+ کتا ; ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۳۱
comment نظرات ()

 

یک:

 

سر نهار رسید. برایش نهار سفارش دادیم. اول خوش و بش بود و حال و احوال. مخصوصن گذاشته بود سر ظهر بیاید. سال گذشته هم همینطور بود.

 بعد از نهار اتاق ساکت بود و بحث های آرام. فصل سکوت اما گذشت و بعد داد و بیداد شد. بحث های بلند بلند و بی کلمه شد من ترسیدم.

و بعد تر آرامشی مرموز بر قرار شد. نمی دانم چه شد. هر چه که شد!

حمید آمد وسط جلسه بیرون یک قرص آرامبخش خورد دو باره رفت تو. من کلمه نمی شنیدم. فقط هوای داد و بیداد بود.

بعد دوباره سکوت شد و  بعدتر مامور دارایی آژانس خواست. گفتیم مقصد؟ گفت شهر ری.

حالا صدای صندلی آمد که از پشت میز کنار رفت.

موقع خدا حافظی که حالاست هم صدای خنده های مصنوعی می آید.

نتیجه بعد معلوم خواهد شد. خدا کند عصبانی نشده باشد. شده باشد هم شده باشد. چکار می شود کرد...

آژانس آمد. مامور رفت.

.

.

دو:

یادم بماند که ...

+ کتا ; ٥:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۳٠
comment نظرات ()

 

یک:

 براي بر گشتن به زندگي

خورشيدي لازم است

و دست کودکي

با مداد آبي

که براي آن خورشيد

آسماني بکشد

دو:

الان مامور دارایی اینجاس. خدا به خیر کنه

سه:

دلم یک جور عجیبی گرفته که قبلن هیچوقت این همه نگرفته بود. هر چی هم ازش می پرسم آخه چته؟ جواب درستی تحویلم نمیده. منم گفتم بی خیال! خودت بزرگ میشی یادت میره.

+ کتا ; ۱:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٢٩
comment نظرات ()

 

 

خسته ام. از همه چیز. حتی گفتن و نوشتن. که این همه بی حاصل. این همه هیچ. یک روز هایی کلمات هم انگار سنگ می شوند. از آن روز هاست.

رهایم می کنند. من هم بی تفاوت رهایشان می کنم. گویی که هیچیک نیازی به هم نداریم. نه آنها محتاج نگاه منند که به شکل شعری نگاهشان کنم. نه من نیازمند دلداری آنها که هر که هم نباشد یکصدا فریاد بزنند که "ما هستیم"..."ما هستیم"...

و اینچنین، من و کلمات، دچار سوء تفاهمی کوچک می شویم. و آنها به راهی می روند، من به دیگر راه. شاید روزی یکی از ما دلش هوای دیگری را کرد.

 

 

+ کتا ; ٢:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٢٦
comment نظرات ()

 

یک:

بعد از ظهر پنجشنبه است.

انگار توی هیچکدام دیگر از وبلاگ هام آرامش اینجا را ندارم. دستم به نوشتن نمی رود. یا خیلی به زور می رود.

دو:

صبح مادر را بردم آزمایشگاه. یادم آمد که بار پیش توی راه برگشتن زار زار گریه می کردم. اما این بار نه. آرام بودم. و  با هم آرام قدم می زدیم و در این راه رفت و برگشت تا آزمایشگاه، دستش را در دست داشتم.تو ی خیالم با او حرف می زدم. اوهم توی خیالم مثل گذشته ها جوابم را می داد... 

حس فوق العاده ای بود این بار . یک جوری هوا و زمان حالت خاصی داشت. دلم می خواست همینطور تمام نشدنی دستش را در دست داشته باشم و راه بروم. مثل خواب می ماند حالا که به یادش می آورم

همین الان هم که این ها را می نویسم دلم برایش تنگ شد.

آزمایش خون را دادیم و من همه ش می ترسیدم وسط خون گرفتن دستش را از زیر سرنگ تکان ندهد یا نکشد. برای همین خودم هم دستش را گرفتم و به خانمی که خون می گرفت گفتم مادرم آلزایمر دارند. می ترسم تکان بخورند. و آن خانم هیچ نگفت. هیچ عکس العملی نشان نداد. حتی نگاهی و یا تکان دادن سری!  من هم همانجا پیشانی مادرم را دلم خواست ببوسم و بوسیدم.

 

+ کتا ; ٢:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٢٤
comment نظرات ()

 

ببخشین!

.

.

 اومدم وبلاگ دخترک رو پینگ کنم اشتباهی اول وبلاگ خودمو پینگ کردم. برای خالی نبودن عریضه حالا چی بنویسم؟

+ کتا ; ٤:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٢۳
comment نظرات ()

قطار زندگی

سرگیجه دارم. توی مترو هستم. به سمت بهشت زهرا. مترو شلوغ است. به طوری که مقابل هر مسافر ِ نشسته ای، یک نفر هم ایستاده. قبل از ایستگاه توپخانه خلوت بود. آن موقع به من هم جای نشستن رسید. اما آنجا به خاطر تقاطع خطوط یک و دو ، ناگهان پر شد.

 

این اولین بار است که تنهایی می روم بهشت زهرا و اولین بار است که با مترو می روم. پیش تر همیشه با ماشین رفته بودیم. آن مسیر طولانی با آن هوای آلوده را.

 

مترو شلوغ هست، اما خنک است. ترافیکی هم در کار نیست. نیمی از مسافران به نظر می رسد دانشجو باشند. همگی در حال خواندن درس هستند. شک کردم که شاید کتاب داستان هم دست یک نفر باشد اما باز دقت کردم نبود. خانمی که مقابل من نشسته، جزوه ای آزمایشگاهی می خواند. موهای نارنجی و پوست سفید دارد و صورت کک و مکی. چهره اش مرا به یاد جودی آبوت می اندازد! لاک های سبز رنگ به ناخن هایش زده که روی هرکدام هم یک خط سفید نقاشی کرده. بعد از وصف ناخن های او به ناخن های کوتاه و بی لاک خودم نگاه می کنم.

 

رسیدیم به ترمینال جنوب و ناباورانه دیدم آفتاب افتاد روی همین کاغذی که دارم می نویسم! سر بلند کردم و آسمان را هم دیدم.پس از زیر زمین بیرون آمده ایم! اما آفتاب بعد از مدت کوتاهی دوباره رفت و آسمان نا پیدا شد.

 

الان از ایستگاه ترمینال جنوب حرکت کردیم. دوباره آفتاب سرک کشید تو! انگار زیر سقفی بودیم. از اینجا مترو دارد روی زمین راه می رود. فقط دو طرف مسیر عبورش را دیوار کشیده اند. اما انسوی دیوار ها خانه هایی خیلی نزدیک به این مسیر هست. اول فکر می کنم دیوار ها احتمالن برای جلوگیری از شکسته شدن شیشه ها با سنگ پرانی بچه ها ست! و بعد فکر می کنم که حتمن دلایل امنیتی برای جان عابران هم دارد.

 

توی ایستگاه خزانه هم جمعیت همچنان همان است که بود. خانمی از بلند گو اعلام می کند که : ایستگاه بعد: علی آباد.

 

می خواهم ببینم ساعت چند است. قرار ِ سر ِ مزار، ساعت نه صبح است. من حدود هشت و بیست دقیقه سوار مترو شدم. برای دیدن ساعت باید گوشی ام را از توی کیفم در آوردم. روی مچ خانم کنار دستی ام هم ساعت هست اما جهتش آنطور که دیده شود نیست.

 

ساعت ده دقیقه مانده به نه.

 

دو تا دختر دانشجو هم جلوی یکی از در های این واگن چهار زانو نشسته اند روبه روی هم و می خندند و حرف می زنند. سعی می کنم بشنوم اما کلمه هایشان مفهوم نیست.

 

سرم کم و بیش گیج می رود. رسیده ایم به ایستگاه جوانمرد قصاب. چند ایستگاه مانده تا بهشت زهرا؟

 

عده ی زیادی اینجا پیاده شدند. خانمی که از بلند گو در ایستگاه ها حرف می زند گفت : ایستگاه بعد : شهر ری. به خاطر اینکه فاصله ام با دری که تابلو ی ایستگاه ها بالای آن نصب شده زیاد است، به زور سعی می کنم از روی تابلو بخوانم که چند ایستگاه مانده تا آخر خط؟ انگار سه تا. و ناگهان حس وحشتناک بدی بهم دست می دهد.

 

حالتی که گویا بی خیال در قطار زندگی نشسته ام و با سرعتی اینچنین که مترو می پیماید، به سوی بهشت زهرا پیش می روم ! توی درک همین حس هستم که صدای مردی از بلند گو اینبار می گوید که ایستگاه آخر است و همه باید پیاده شوند.

 

تعجب می کنم دوباره تابلو را نگاه می کنم و می بینم سه ایستگاه هنوز از قطار زندگی باقیست! از خانم بغل دستی ام سوال می کنم :

 

 - ببخشید مگه بهشت زهرا نمی ره؟ 

 

 - قطار عوض میشه!

 

و همراه بقیه ی مسافران پیاده می شوم. عده ای روی صندلی ها ی سکوی ایستگاه شهر ری نشسته اند در انتظار قطار بعدی. همان حس بد هنوز در من باقی است. همین انتظار خارج از برنامه در این ایستگاه هم تشدیدش می کند. اینکه نمی دانم چقدر باید اینجا منتظر قطار بعد ماند. ساعت پنج دقیقه به نه است.

 

به دوسوی روشن ِ این تونل که در آن نشسته ایم نگاه می کنم و از قطار بهشت زهرا خبری نیست. یک قطار خالی با سر و صدی زیاد آمد و ایستاد در سکوی مقابل. درست عکس جهتی که ما می خواهیم برویم و مشغول مسافر گیری شد. هنوز داشت مسافر سوار می کرد که چراغ های قطار ما هم پیدا شد.

 

یکی مثل همان که ازش پیاده شدیم. با جمعی مسافر نشسته در آن که پیاده نشدند. ماهم سوار شدیم. و جای نشستن نبود. دم در کنار جودی آبوت ایستادم. ازش پرسیدم:

 

 - چطور قطار ما نرفت ولی این یکی میره؟

 

 - بعضیا میرن بعضیا نمی رن!

 

فکر می کنم ساعت باید از نه گذشته باشد.

 

من انتهای واگن مخصوص خانم ها ایستاده ام. سر بلند کردم و توی یک زاویه از حرکت قطار، در راهروی میانی تا آخر واگن ها را دیدم. یک راهروی خیلی خیلی دراز که دو سوی آن مردم نشسته اند. یک جوری مثل حالتی که دو تا آیینه روبروی هم قرار می گیرند و تصویر در تصویر می شود. سعی کردم با گوشی ام عکس بگیرم. نمی دانم دوربینم توانست با توجه به حرکت قطار و نور شاید نامناسب صحنه را خوب ثبت کند یا نه.

 

.

 

ایستگاه باقر آباد هستیم. بجز یک نفر کسی پیاده نشد. ایستگاه بعد ایستگاه آخر است. و این همه که نشسته اند در این قطار، همه عازم ایستگاه آخر! دفتر را می بندم و در کیف می گذارم. فکر نمی کنم دیگر فرصتی برای نوشتن داشته باشم...

 

 

 

 

+ کتا ; ٢:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٢٢
comment نظرات ()

بازم یک و دو و سه

 

 

یک:

 

دلم گرفته

از دست هیچکس

حتی خودم!

.

بهانه ها آنقدر زیادند که همینطور ریخته اند توی دست و پا و نیازی نیست دنبالشان بگردم.

:

 برای خسته بودن ، برای کار نکردن، برای وقت گذراندن ... برای اشک ریختن. برای گریختن از میان ثانیه ها

اما یک ضرب المثل قدیمی هست که میگه : در دیزی وازه/ حیای گربه کجا رفته؟!

.

دو

این هفته باید مادرم را ببرم آزمایشگاه. امروز چند شنبه است؟ جواب آزمایش ها بار پیش بیست روز طول کشید و باید حساب کنم ببینم بیست روز قبل از روزی که وقت دکتر داریم کی می شود. نکند بعد از وقتمان جواب آزمایش را بدهند...از طرفی ذهنم مشغول این ماجراست که از کسیکه بی اختیاری دارد چطور باید نمونه گیری کرد...

از یک طرف دیگر هم  باید وقت ام آر آی هم بگیرم و ببرمش برای عکس مغز.

بار پیش مسول آنجا گفت اگر نتوانند بیست دقیقه بی حرکت بمانند باید بی هوششان کنیم. آن بار توانست اما این بار مطمئنم که نمی تواند.

باید از روز قبل بگویم این را اما دلم شور می زند.

فکر می کنم چه اهمیتی دارد که دکتر روند پیشرفت بیماری را ببیند یا نبیند!... بیهوشی خودش به مغز های سالم هم صدمه می زند. چه برسد به همین یک ذره باقی مانده ی مغز مادرکم...

سه

از وقتی تصمیم گرفتم مقدار وبگردی رو کم کنم. همه ش تو فکر این حکایت سعدی ام

«بازرگانی را شنیدم که صد و پنجاه شتر داشت و چهل بنده ی خدمت کار. شبی در جزیره ی کیش مرا به حجره ی خویش درآورد. همه شب نیارمید از سخن های پریشان گفتن که فلان انبازم به ترکستان و فلان بضاعت به هندوستان است و این قباله ی فلان زمین است و فلان چیز را فلان ضمین. گاه گفتی که خاطر اسکندریه دارم که هوایی خوش است، باز گفتی نه که دریای مغرب مشوش است. سعدیا سفری دیگرم در پیش است اگر آن کرده شود، بقیت عمر خویش به گوشه ای بنشینم. گفتم آن کدام سفر است؟ گفت گوگرد پارسی خواهم بردن به چین که شنیدم قیمتی عظیم دارد و کاسه ی چینی به روم آرم و دیبای رومی به هند و فولاد هندی به حلب و آبگینه حلبی به یمن و برد یمانی به پارس و از آن پس ترک تجارت کنم و به دکانی بنشینم...». (سعدی، کلیات، باب سوم)

 

 

+ کتا ; ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٢۱
comment نظرات ()

يک و دو و سه

یک:

اسباب شرمندگی من اینکه این خط تلفنی که باهاش به اینتر نت وصلم، فقط و فقط در استفاده ی اینتر نت منه. امروز قبض های تلفن اومده. نود هزار تومن شده.( نود به فتح نون و واو!! ) از تاریخ اول فروردین تا اول خرداد. وحشتناکه. خجالت آوره. تازه دو هفته ی اول فروردین هم تعطیل بوده و نیومدم شرکت. تازه این مبلغ مربوط به استفاده بین ساعت های ده صبح تا حدود پنج بعد از ظهره. تازه جمعه ها نیومدم شرکت. میشه ماهی حدود چهل و پنج هزار تومن که خودش کلی پوله. مثلن پول حدود سه بسته پوشک، یا فرض کن  چقدر کتاب، یا هر چیز دیگه که فکرشو بکنی. باید یه نظمی به وبگردی ها بدم که مجبور نشم یواشکی قبض رو قایم کنم تو سوراخ سنبه های کیفم.

دو:

برای روی سنگ قبر، دنبال شعر می گشت. زنگ زد به من پرسید:

       - اون چه شعری بود که می گفت نمی دونم چی چی...دل ما را با خود برد و برفت؟

       - دل ما را باخود برد و برفت؟

       - آره ! یه همچین چیزی بود.

توی دلم تکرار کردم و دنبال همچین شعری گشتم که پیدا نشد.گفتم:

       -  شاید منظورت مصرعی باشه از غزلِ :  شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت ِ حافظ. هان؟

و همین بین هم کسی توی دلم می گفت: دل از ما برد و روی از ما نهان کرد...

       - نمی دونم شاید

و بعد بقیه اش یادم آمد و گفتم که

شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت / روی مه پیـــکر او ســــــیر ندیدیم و برفت

گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود / بار بربست و به گردَش نرسیدیم و برفت

بعد از مدتی دوباره زنگ زد گفت:

      - مامانم میگه اون قسمت لب لعل و اینا که خوب نیست. زیادی عاشقانه س. اون قسمتی که گفته از صحبت ما به تنگ آمده بود هم خوب نیست. مگه ما چکارش کرده بودیم که از صحبت ما خسته شده بود(؟! !) اشکال نداره همون دو تا مصرع دوم رو دنبال هم بنویسم؟

چی باید می گفتم؟!

 سه

 

 دخترک هميشه همين حالتي رو که رکسانا نوشته داره
هميشه در حال حرف زدنه که آدم ازش جدا ميشه
 از کلاس اول دبستان هم همينطور بود.
 نصف حرفاش نشنيده مي موند وقتی از ماشین پیاده میشد و میرفت توی مدرسه و آدم این حس رو داشت که حرف ها همونطور معلق توی هوا موندن و چه حیف که نشنیدم...

 

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٢٠
comment نظرات ()

 

یک:

همیشه از همان در ؟!

 ...نه!

گاهی هم

از پنجره ای

.

.

دو:

لایه های سطحی، آرامشند. حل شدن در فضای پیرامون. نگاه کردن. شنیدن. و شاید گاهی هم لبخندی. آنچنان که حضورش را بر لب حس نکنی...

عبور آرام فصل ها. و پی نشانه ها گشتن. دیروز غنچه های خرزهره، پری روز اقاقی ها ، امروز اما یک اتفاق تازه تر، شکفتن یک غنچه ی دردانه : گل یاس رازقی...

.

                                                

                  

 

پی نوشت اضافه شده در ساعت شش و سیزده دقیقه ی بعد از ظهر!

:

اومده برام کامنت نوشته:

 

گل ياس رازقی.....من حرفی ندارم...اصولا خوبی عالم شعر و ادب اينه که همه چيز توش ممکنه..... ولی نذاز اين نوشته دست گياه شناس ها بيفته.....مخصوصا که عکسش رو هم گذاشتی.....ادعای غرامت ميکنن ارت......

شوخی بود همش....به دل نگير........خوب بود مثل هميشه.....

 

 

 

  کامنتش رو می خونم. لبخند می زنم و دارم فکر می کنم :

 

والله ما که از بچگي به اين گل مي گفتيم ياس رازقي!

 

 ...يک بويي داره

 همه جای خونه می پیچه.توی تک تک اتاق ها سرک می کشه... اصلن من صبح از بوش فهمیدم که شکفته!

 

خواهرم صبح مي خواست بکندش بذاردش تو آب

گفت بذار رو میز تماشاش کن! گفتم تو رو خدا بذار به شاخه باشه...

 کلي ازش خواهش تمنا کردم که بذاره همونجا باشه!   

 

مگه نه؟! خب همونجا رو شاخه ی خودش  بيشتر عمر مي کنه 

 

 

 کلي هم دلم سوخت که حميد دوربين خوبه رو با خودش برده بود نشد روز شکفتنش عکس خوب بگيرم اش

 

! فرض کن

 

 چقدر آدم بايد ديوونه باشه که از صبح تا حالا تو فکر يه شاخه گل باشه

+ کتا ; ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۱٩
comment نظرات ()

سی و شش از سی و شش

خانه که رسیدیم، مادر نشسته بود پای تلویزیون. پدر هم آنجا بود. دخترک نبود. دنبالش گشتم و دیدم توی اتاق ما خوابش برده.

 

(می دانم! این که نشد ثانیه نگاری! چطور در باز شد، سلام و علیک یادت رفت؟ به پدر که از سفر رسیده هیچ نگفتی؟‌...این ها همه از قلم افتاده. اما روز ثانیه نگاری همینطور نوشته شده. چه می شود کرد!)

 

سر راه چشمم به اتاق مادر افتاد و یک نفر توی سرم گفت : ای وای!! ..ملافه ها هنوز توی ماشین رختشویی مانده. بعد رفتم یک دست ملافه ی تمیز آوردم و تخت را ملافه کردم. بعد دست مادر را گرفتم و از روی صندلی بلندش کردم. قدم به قدم با هم رفتیم تا آشپزخانه. نشاندمش روی صندلی خودش. جعبه ی کوچک دارو های روزانه را آوردم. دارو های شب را ریختم روی  رومیزی چهارخانه ی سبز آشپزخانه و به صف ردیفشان کردم. از یک تا هشت.  شیر ریختم توی لیوان و دادم دستش. قرص ها را دانه دانه دادم دستش. بعد از دادن هر کدام مطمئن شدم که قورت رفته یا نه.

 

       - مادر دهنتونو وا کنین! ... باز...باز....بگین اَ... 

 

و مادر دهانش را باز می کرد و گاهی قرص را مثل آب نباتی که با چای می خورند توی دهانش نگه می داشت و من می باید می گفتم :

 

      - قورت بدین! ... قورت. قرص که آبنبات نیس! قورت بدین مادر!

 

و باز یک جرعه ی کوچک کوچک شیر می خورد و باز نمی دانستم که قرص قورت رفته یا نه...

 

اینجا اسم آن دارویی که عصر هرچه فکر کردم به خاطرم نیامده بود را بیاد آوردم. «گاباپنتین»! خنده ام گرفت.

 

بعد مادر را بردم دستشویی. مسواک را خمیردندان زدم و دادم دستش.

 

       - مسواک بزنین مادر!‌ مسواک!

 

و لباس هایش را با لباس خواب عوض کردیم. نشد؟ بنویسم دکمه ها را یکی یکی باز کردم؟ اول آستین راست و بعد آستین چپ را بیرون آوردم؟ لباس خوابش را به همین ترتیب در حالیکه مادر مدام راه می رفت و من مدام تکرار می کردم که «وایسین!»  بهش پوشاندنم؟ و بعد گفتم :

 

      - حالا ملافه هاتون تمیزه. لباس خوابتون تمیزه. خودتون تمیزین! و مادرکم گفت:

 

      - همه چیم تمیزه!

 

و بعد بوسیدمش. و رفت توی تختخواب. شب به خیر گفتم و چراغ را با صدای تیکی خاموش کردم و در را بستم.

 

 

 

فصل سی و پنجم

 

آمدم آشپزخانه برای حمید شام گرم کردم. بشقاب چیدم. آن وسط هم رفتم دخترک را به زور از اتاق خودمان که خوابش برده بود بلند کردم و کشان کشان تا دم دستشویی مشایعتش کردم که مسواک بزند. گفتم :

 

      - شام نمی خوری؟

 

خوابالو جواب داد:

 

      - نه! شیر و موز خوردم سیرم.  

 

این وسط مشغول بیرون آوردن ملافه های شسته هم از ماشین رختشویی شدم. حمید شام خورد. بعد رفت به ماشین پدر بنزین بزند.

 

من ظرف های شام را جمع کردم و شستم. وقتی ظرف می شستم پدر آمد درباره ی سفرش کمی حرف زد. ظرف ها تمام شد. سینک را هم شستم. خوب تمیز شد. به پدر شب به خیر گفتم و رفتم توی اتاق خودمان. نه! قبل از رفتن مسواک هم زدم!

 

لباس عوض کردم و رفتم توی تختخواب. تلویزیون روشن کردم. انگار داشتند درباره ی سینما ماورا حرف می زدند. کانال ها را عوض کردم. و بعد مشغول نوشتن ادامه ی ثانیه نویسی شدم. چون صبح که بیدار شدم دفترم کنار تختم بود.

 

تا همینجا بس!

 

فصل سی و ششم

 

گرچه نبرد موفقیت آمیزی نبود اما لذت بخش بود . گرچه در مقابل ثانیه ها باز هم کم آوردم اما همنشینی شیرینی بود. شاید همین حس کوچک هم برای حاصل این همه کافی باشد...

 

پایان:صبح دوشنبه سی و یک اردیبهشت/ساعت هشت و نیم

 

 

 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت یک:

 

 

اون کتاب، که حرفش توی این ثانیه نویسی آمده و شما که این همه مهربانید ابراز  محبت و شادی کرده اید، کتاب ِ من نیست. مال یکی از دوستان است.

 

 

پی نوشت دو:

حسب حال فعلی

   

 

چند روزی هست که دلگیرم بی آنکه بدانم از چه چیز. چند روزی هست که اشک توی چشم هام بند نمی شود. چند روزی هست که آینده ... همان دورنمای زیبای همیشگی، دیواری شده و در نزدیک ترین جای به نگاهم ایستاده. چند روزی هست که فکر نمی کنم. نگاه نمی کنم. و طبیعت بی تفاوت از کنارم می گذرد. چند روزی هست که سعی دارم باور کنم زندگی همین است.

 

 

 

+ کتا ; ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۱٦
comment نظرات ()

سی و سی از سی و شش

بعد درباره ی کتابی که برده بودم حرف زدیم. خودش پیشنهاد کرد که اول با نشر ثالث صحبت کند و بعد با چشمه. کتاب را ورق زد. خوشش آمد. اصولن آدم رک و بی تعارفی ست. کسی نیست که اگر خوشش نیاید بیهوده بگوید : « کار خوبیست»

چند دقیقه بعد برایمان باقالی پخته آورد! باقالی و گلپر و سرکه ی خرما. من تا به حال سرکه ی خرما ندیده بودم. خوشمزه بود. حاضر بودم سرکه ها را همینطور خالی خالی بخورم!

کمی هم صحبت از حال مادرم شد. زیستن بدون کیفیت! آنجا یاد فیلم دریای درون افتادم. بعد خواهرم به گوشی ام زنگ زد. برخاستم رفتم توی هال و گوشی را از توی کیفم در آوردم و آرام پاسخ دادم. کار مهمی نداشت. فقط فهمیدم که پدر رسیده خانه.

تا ساعت ۹ شب آنجا بودیم. آن موقع خداحافظی کردیم. برخاستیم. تا دم در همراهی مان کرد. سوار ماشین شدیم و از میان کوچه های ملتهب شهر برگشتیم.

سر آن چهار راهی که سینما آزادی را دارند دوباره می سازند، بر تابلوی روز شمار نوشته بود دویست و هفتاد و دو. چند نفر همینطور شبانه داشتند روی اسکلتش که تا نیمه هم نرسیده کار می کردند. حمید گفت:

      - تا دویست و هفتاد و دو روز دیگه اسکلتش هم افتتاح نمی شه!!

 

+ کتا ; ۱:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۱۳
comment نظرات ()

وسط های سی و سه از سی و شش

فصل سی و یکم

دوشنبه ۳۱ اردیبهشت

اصولن دارم فکر می کنم که ثانیه نویسی کار خوبی است.تمرینی ست که نگاه آدم را دقیق می کند. وقت را زود می گذراند و تو را در هیجان ثانیه های بعدی ِ خودت ، که نمی دانی چگونه خواهند آمد نگاه می دارد.

اوقات بی حوصلگی را به ثانیه های قبل و بهادادن به بی ارزش ترین آنها می برد. خلاصه یک جور ِ خوبی سر آدم را با داشته ها گرم می کند.

ثانیه هایی که لابه لای هم نوشته می شوند و زمان هایی که در هم گم و پیدا می شوند...

 ساعت شش و نیم زنگ زدم به کارگاه. مهندس ناظری که آنجاست صدایم را نشناخت! انگار باید قبل از حرف زدن گلویم را صاف می کردم که نکرده بودم. عذر خواست که مرا نشناخته! و گفت حمید حرکت کرده. بعد از این تلفن بود که من رفتم هول هول ظرف ها را شستم و وسط ظرف شستن بود که حمید آمد. همانطور با دست های کفی سلام و روبوسی کردیم. بهش گفتم یک زنگ به آقای الف بزن بگو به جای ساعت هفت ممکن است هفت و نیم برسیم که بد قول نشویم. گفت:

      - نمی خواد! مسخره مون می کنه!!

ظرف ها تمام شد. دویدم رفتم برای رفتن سر قرار آماده شوم. تی شرتی که تنم بود را با یک بلوز قهوه ای عوض کردم. موهایم را باز کردم و دوباره کمی مرتب تر بستم. به چهره ی خودم نگاه کردم و دیدم نیاز به آرایش ندارد!! اما عطر و لبخند زدم !  کتابی که قرار بود ببریم و درباره ی چاپش صحبت کنیم را برداشتم و مانتو و روسری پوشیدم و دخترک را بوسیدم و گفتم :

      - زود می یایم. حد اکثر دو ساعت !

بعد رفتیم سوار ماشین شدیم. آها! قبل از رفتن دو تا کیسه آشغال که بیشترش پوشک های مصرف شده بود را جمع کرده بودم کنار در گذاشته بودم. آنها را هم بردم و گذاشتم جایی که مردم آشغال ها را می گذارند و بعد سوار ماشین شدم. وسط های راه یادم افتاد که ملافه ها توی ماشین رختشویی مانده.

فصل سی و دوم

حدود هفت و ربع رسیدیم به خانه ی ف یا همان آقای الف! زنگ زدیم و در فاصله ای که پشت در منتظر بودیم تا بیاید و در را باز کند، داشتیم با حمید درباره ی این حرف می زدیم که توی کوچه ی این ها چقدر همه ی ساختمان ها قدیمی هستند و نگاه کردم به خانه ها و دیدم که  بجز یکی بقیه نوسازی نشده بود.

ف در را باز کرد. لبخند زد و لبخند زدیم و سلام کردیم و رفتیم طبقه ی بالا. کتاب و کیف را توی هال گذاشتم و رفتیم توی سالن نشستیم.

فصل سی و سوم

صحبت از بدی اوضاع زمانه بود. ف هم بد بین تر از همه ی کسانی که تا به حال در عمرم دیده ام. رک و راست می گوید:

      - هیچ دلیلی برای اینکه آدم امیدوار باشد وجود ندارد ! توی این سی ساله هیچوقت اوضاع به این بدی نبوده.

ما ساکت گوش می دادیم و خودش ادامه می داد:

      - نه!‌ ... آخر تو یک دلیل به من نشان بده تا من به آن دل خوش کنم ! ... بعد از سکوت ما دوباره خودش ادامه می داد:

      - می بینی ؟! هیچ دلیلی نیست !

بعد،  از بد بختی های قشر متوسط و کم در آمد جامعه گفت. از نابسامانی های اقتصادی. از اینکه انگار همه چیز توی هوا ول است. از این نوع برخورد ها با ارازل و اوباش، از گرانی های بی سابقه ظرف یکماه اخیر...

بعد همانطور که حرف می زد ،  برخاست. رفت و برگشت و  برایمان چای سبز آورد. چای سبز با عطر یاس. و سکوت شد.

چه خوش عطر بود. اما طعمش تلخ تر از چای معمولی. گفتم این را . خندید و گفت:

      - من همون تلخی شو دوس دارم!‌

و من آن موقع در آن سکوت و عطر یاس داشتم فکر می کردم که:  آرامش ِ خانه اش را ...

 

 

+ کتا ; ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۱٢
comment نظرات ()

سی از سی و شش

فصل بیست و هفتم

توی کوچه ی شرکت که رسیدیم، از سر کوچه تا وسط های کوچه که در ِ شرکت ماست، خیلی دقیق چشم دواندم دنبال جای پارک. نبود!حتی جلوی در  های پارکینگ های همسایه ها هم ماشین ایستاده بود. ناچار به زحمت فراوان و کجکی اما طوریکه راه ماشین های عبوری سد نشود توی جای کوچکی ایستادم که بروم زنگ بزنم و حمید را صدا کنم که بیاید ماشین پدرم را که فعلن دست اوست و  می خواهد باهاش برود بیرون، از توی پارکینگ در بیاورد و برود که این ماشین را بگذاریم جایش.

موقع همین پارک کجکی هم داشتم دنده عقب می رفتم که چون جا خیلی تنگ بود، خوردم به پراید سفیدی که پشت ایستاده بود!‌ خوردن البته در حد نوازش بود اما همان بس بود که پراید سفید را بیاندازد به جیر و ویر و سر و صدا!‌ من هم به روی مبارک نیاوردم. یعنی چکار باید می کردم؟‌ از توی یکی از پنجره ها یک نفر با سوئیچ کنترل از راه دور سر و صدای پراید را خاموش کرد.

فصل بیست و هشتم

آن موقع حمید دخترک را برد کلاس زبان. دخترک هم با کلی غر و ناراحتی رفت. حق داشت!‌ کلاسش ساعت سه و نیم شروع میشد و ما داشتیم ساعت دو ونیم طفلکی را می فرستادیمش! چون یک نفر می باید توی شرکت تا ساعت پنج می ماند. و چراغ این دفتر را روشن نگه می داشت. تا اگر کسی تلفنی کند حد اقل کسی باشد که گوشی را بردارد.

دخترک با حمید رفت. من و مادر ماندیم. در شرکت را قفل کردم و چون تمرکز کافی برای انجام کاری بجز وبگردی نداشتم، کامپیوتر را روشن کردم و رفتم توی نت. ...توی اکسپلورر....توی پرشین بلاگ....توی مدیریت کاربر...کامنت ها را تائید کردم. بعد از توی لیست بلاگ رولینگم وبلاگ های دوستانی را که به روز شده بود خواندم. چند خط گزارش احوال نوشتم و پینگ کردم.

مادر کمی کنارم نشست. بعد برخاست و راه رفت. مثل همیشه ی این روز های خودش. کمی بعد بی طاقت شد و دائم می گفت : «بریم!» و من دائم جواب میدادم: « ساعت پنج! » ... « ساعت پنج! » او هم تکرار می کرد: « ساعت پنج! » و باز یک دور راه می رفت و وقتی بر میگشت دوباره می گفت: « بریم!‌»

من هم فکر میکنم کم کم احساس وسواسی بودن و خیالاتی بودن بهم دست می دهد. دائم خیال می کنم پوشک اش کثیف است. دائم بو می شنوم. دائم خیال می کنم نم پس داده...

فصل بیست و نهم

ساعت ده دقیقه به پنج حرکت کردیم سمت کلاس دخترک. حواسم بود که درهای ماشین قفل باشد.

فصل سی ام

دم در کلاس هم که منتظر بودیم چند فصل نوشتم. دقیقش می شود از فصل های نهم تا آخر دوازدهم.

+ کتا ; ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۱٠
comment نظرات ()

بیست و شش از سی و شش

فصل بیست و دوم

خانه که رسیدیم، صدای زنگ گوشی ام آمد. جواب دادم. حمید بود. گفت رفته شرکت و چون آقای همکار نبوده، همانجا مانده. کلی حرف زدیم. درباره ی همکار و ادعا ها و بی نظمی هایش. درباره ی کار. گفت تا ساعت دو می ماند همانجا و قرار شد من ساعت دو بروم شرکت که او بتواند برود کارگاه.

بعد از این همه حرف زدن بهش گفتم :

      - چرا تلفن ِ خونه رو نمی گیری؟!...گرون میشه که !

گفت که حواسش نبوده و خندید. بعد قطع کردیم و تلفن خانه را گرفت. گرچه بجز خداحافظی حرفی نمانده بود.

 

فصل بیست و سوم

مشغول پختن نهار شدم. نخود پلو با شوید و مرغ. جزئیات نهار پختن را هم اگر بخواهم به ثانیه ها وفادار باشم باید  بنویسم اما اینجاهای کار نبرد با ثانیه ها که رسیده حس می کنم دارند باز شکستم می دهند. گرچه که فکر کنم خواننده ها هم حوصله ی خواندن این جزئیات را ندارند! غذای خوشمزه ای شد. دخترک که از بچگی هم خوش اشتها و خوش خوراک بود کلی قربان صدقه ام رفت! بعد با عجله میز نهار را جمع کردیم.

همین موقع بود که از یک دوست دو تا اس ام اس داشتم و جواب دادم.

ظرف ها را نشسته گذاشتم و سه نفری رفتیم شرکت. آنجا بود که پست روز یکشنبه را نوشتم.

فصل بیست و چهارم

حالا که ساعت شش و هجده دقیقه است و به اینجا رسیده ام یادم افتاد که بروم ظرف ها را بشورم! دستم هم کمی خسته شده از نوشتن! در نتیجه باقی ش باشه بعد. راستی همین الان یادم افتاد که یادم رفته بنویسم که پوشک شده بسته اس ۱۷۵۰۰ تومان! ظرف چهار ماه از ۱۳۵۰۰ تومان رسیده به این قیمت. سیر صعودی قیمت ها بعد از عید عجیب و غریب شده.

فصل بیست و پنجم

ظرف ها را شستم. ساعت شش و نیم است. حمید آمده. باید بروم حاضر شوم برای قرار ساعت هفت.

فصل بیست و ششم

یک چیز دیگر را هم یادم رفت. این تکه که قرمز می نویسم جایش توی پرانتزیست که در پاراگراف آخری فصل بیست و یکم باز می گذارم :

آنجا که داشتیم از بانک می رفتیم برای خرید مرغ، سر ِ پیچ ِ سیصد و پنجاه درجه ای که خیابان ولیصر را به مستوفی می رساند، یک آقایی از بیرون ماشین داد زد:‌

      - خانم! در ِ ماشین وازه....!!

وحشتزده نگاه کردم دیدم بله! مادر ، در ِ عقب سمت ِ خودش را باز کرده. خطر از بیخ گوشمان گذشت. در را سریع بستم و قفل کردم و رنگ از رویم فکر میکنم پریده بود و تا چند دقیقه  صدای ضربان قلبم را به وضوح می شنیدم. و یک نفر باز توی دلم می گفت چقدر چقدر چقدر سخت است مراقبت از بیمار آلزایمری...

+ کتا ; ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٩
comment نظرات ()

بیست و یک از سی و شش

فصل نوزدهم

 

مدتی باز توی ماشین منتظر دخترک بودیم تا بالاخره شاد و خندان آمد و سوار شد.

 

فصل بیستم

 

شاید خنده دار باشد. اگر بخندید اشکال ندارد اما مسخره ام نکنید. حقیقتش اینست که از سر فصل پانزدهم تا اینجا را دارم توی دستشویی می نویسم! حالا باید بلند شوم مادرم را هم از روی توالت  بشورم و بلند کنم !

 

فصل بیست و یکم

 

بعد با دخترک رفتیم به سمت پمپ بنزین ِ بالای یوسف آباد. در راه ازش پرسیدم مدرسه چه خبر؟ این دوساعت را چکار کردین؟ گفت هیچ کار. معلم نداشتیم.

 

به پمپ بنزین که نزدیک می شدیم دیدم انگار تعطیل است. چون هیچ ماشینی توی محوطه ی پمپ نبود. اما نزدیک تر که شدیم دیدم صف طویلی برای ورود به پمپ بنزین در شمال به جنوب خیابان تشکیل شده. من که مسیر حرکتم از جنوب به شمال بود سمت راست پارک کردم و رفتم آن طرف خیابان و به نفر اول صف که راننده ی یک پژوی سبز بود گفتم:

 

      - سلام! ببخشید جریان پمپ و تعطیل بودنش چیه؟

 

      - گفتن کامپیوتراشون خراب شده!! هنگ کرده. باید صب کنیم تا درس شه.

 

      - از مزایای مدرنیزه شدن!

 

خداحافظی کردم و برگشتم سوار ماشین شدم. دو دل بودم که بروم ته این صف که معلوم نیست تا کجا بالا رفته بایستم یا بروم یک پمپ دیگر؟ دخترک گفت :

 

      - اینجا رو ول کن! برو یه جا دیگه!

 

و فکر کردم اینطور مواقع چه خوب است که کسی به جای آدم تصمیم بگیرد. رفتیم از بالای یوسف آباد توی بزرگراه همت و بعد توانیر و بعد سرازیر شدیم پایین. همینجا بود که یک دفعه یادم آمد اول باید می رفتم بانک پول می گرفتم. بعد می رفتم پمپ بنزین! وگرنه با چه پولی بنزین می زدم؟ فکر کردم توی سوراخ سنبه های کیفم شاید در حد سه چهار تومان پیدا شود. ضمن همین فکر گفتم:

 

      - اگه جایی عابر بانک شتاب دیدی بهم بگو!

 

و ضمن گفتن همین حرف با خودم فکر می کردم : چه در خواست مسخره و ناممکنی! مگر علامت به آن کوچکی شتاب از توی ماشین دیده می شود؟! رسیدیم به پمپ بنزین. دو سه تا ماشین جلوی ورودی پمپ بودند و داخل خلوت بود. ماشین جلویی من با راهنمایی یکی از کارکنان پمپ بنزین به خط آخری هدایت شد و من هم پشت سرش رفتم ایستادم. همیشه موقع بنزین زدن ماشین پیاده می شوم. کارت را دادم به مسئول پمپی که ایستاده بودم. مسئول گفت:

 

      - این پراید راه شمارم بسته بود!

 

نگاهی به پراید انداختم و به راننده اش که مرد پیری بود. گفتم:

 

      - بله خب! ورودی پمپ هم باریکه پیش میاد. شما که لابد زیاد می بینین اینطور صحنه ها رو.

 

      - اووه خیلی زیاد!‌ خیلیا...

 

نگاهش روی لب هایم مانده بود انگار. اینطور حس کردم. حتی پیش خودم فکر کردم نکند لبخوانی می کند و کم شنواست!‌ بعد فکر کردم شاید همین ماتیک کمرنگ جلب توجه اش را کرده. با همین فکر بیهوده کمی معذب شدم. باک خالی بود. پرسید:

 

      - پرش کنم؟

 

      - بله. مرسی!

 

کمی بعد بنزین از سر باک سر ریز شد. تشکر کردم و پرسیدم چقدر شد که دقیق یادم نیست اما  سه هزار و خورده ای شده بود. پول را دادم. گفت:

 

      - صب کن کارتتو بدم!

 

و کارت راکه از توی دستگاه بیرون می آورد گفت که خیلی ها یادشان می رود کارت را بگیرند و جامی ماند. کارت را گرفتم و تشکر کردم. پرایدی که جلوی من بود هنوز نرفته بود. کمی بعد رفت و ما هم رفتیم.

 

پایین تر از پمپ بنزین یک بانک تجارت هست. آنجا ایستادم و پیاده شدم و تقریبن تا کنار بانک را دویدم. کارت را گذاشتم. زبان فارسی را انتخاب کردم. بعد گرفتن وجه نقد و بعد عدد چهل هزار. پول را گرفتم و فبض رسید را که برداشتم نگاه کردم دیدم شش هزار تومان بیشتر ته حسابم نمانده. بعد دوباره فکر کردم پس این اردیبهشت کی تمام می شود؟

بعد بلافاصله فکر کردم که ولی پس فردا توی این حساب پول خواهد بود.

رسیده بودم کنار ماشین. پول و کیف و کارت را از پنجره انداختم توی بغل دخترک و از در سمت راننده سوار شدم. خیابان ولی عصر را مستقیم سرازیر شدیم پایین. نزدیک سر عباس آباد پیچیدم توی مستوفی.(...)توی این پرانتز یک قسمت فراموش شده هست که در پست بعدی با رنگ قرمز اضافه شد. بعد رفتیم ابن سینا. من پیاده شدم و رفتم توی مرغ فروشی. شاید لازم به گفتن نباشد اما بوی مرغ میآمد و چون این بو به مشامم رسید باید که بنویسم اش. مرغ خریدم. دخترک هم رفت ساندیس خرید. بعد رفتیم داروخانه پوشک خریدیم. موقع پوشک خریدن داشتم فکر میکردم که دیگر به این کار هم عادت کرده ام. یاد بار های اول افتادم که از این فکر که این پوشک ها را برای چه کسی می خرم  گریه ام می گرفت...

 

 

 

 

+ کتا ; ۳:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۸
comment نظرات ()

هجده از سی و شش

فصل هجدهم

بعد حمید رفت. من ماندم و مادر. همینجا بود که برای کاستن از سنگینی بار ثانیه های این روز ِ طولانی به فکر افتادم که ثانیه نگاری کنم و نشستم کنار کیفم و دفترچه یادداشت نهال سبز رنگم را و خودکار دوست داشتنی ام، همان که موقع نوشتن نوک نازک اش را با ناز ،سُر میدهد روی کاغذ، بیرون آوردم و نگارش این متن را آغاز کردم. نوشتم تا ساعت ده و ربع. بعد بلند شدم که حاضر شوم برویم دنبال دخترک. توی آیینه نگاهی به صورتم انداختم. بیرنگ و رو بود. لبخند زدم. باز هم بی رنگ و رو بود. بنا بر این ماتیک زدم و آرایش ملایمی هم کردم. بعد مادر را جوراب و مانتو پوشاندم. دستش را گرفتم و رفتیم تا دم در. قفل در را گشودم و رفتیم بیرون. پشت در آسانسور یادم افتاد که ماشین بنزین ندارد. باید کارت بنزین را هم بر میداشتم. دوباره و این بار از بیرون، قفل در را باز کردم و به مادرگفتم :

      - یه لحظه بیاین تو که من برم کارتو ور دارم...

و دویدم سمت اتاق خودمان و کشوی میز تحریر را بیرون کشیدم و پاکت را برداشتم و خیالم توی همین چند ثانیه نگران بود که نکند مادر برود بیرون!... اما برگشتم دیدم نه! توی خانه ایستاده منتظر. دوباره در را بستیم و رفتیم. آسانسور رفت پایین. در را گشودم اول او  بعد خودم رفتیم بیرون. ماشین جلوی در بود. او را روی صندلی عقب،  پشت سر خودم نشاندم. چون فرصت نبود که بروم در ِ آنطرف را باز کنم و مادر را با همین حرکات کند و آرام همراهی کنم تا آنسو. در را بستم و خودم هم نشستم پشت فرمان و توی ذهنم برنامه ریزی کردم که پس چی؟! : اول دخترک. دوم بنزین. سوم بانک...نه! اول دخترک. دوم بانک سوم بنزین. چهارم پوشک. پنجم مرغ بخریم و برگردیم. و تا این برنامه ها توی ذهنم ردیف میشد رسیده بودم پشت در مدرسه ی دخترک. یا اینکه اگر وقت اضافه ای هم این وسط توی مغزم تلف شد یادم نیست.

در مدرسه بسته بود. بقیه ی بچه ها امتحان زبان داشتند اما دخترک من امتحان زبان نداشت. چون مدرک pet اش را گرفته و سطح انگلیسی اش از سطح انگلیسی فوق العاده ی این مدرسه بالا تر است این ها هم قبول کرده اند که در این کلاس ها شرکت نکند.

ته کوچه ی بن بست مدرسه اش دور زدم. دو تا از مادر ها روی پله ای نشسته بودند و حرف می زدند. من زیر یک درخت توت که شاخه هایش خیلی پایین آمده بود پارک کردم. در را باز کردم. در ِ سمت مادر را دوباره قفل کردم. سرم را خم کردم و از زیر شاخه بیرون آمدم و رفتم پشت در مدرسه. در باز شد و یکی از همشاگردی های دخترک تا مرا دید سلام کرد. یادم آمد که اسمش نسترن است. لبخند زدم و سلام کردم. یادم آمد که دخترک گفته بود نسترن تو را خیلی دوست دارد. هر وقت می بیندت ذوق می کند و سرخ می شود و به همه می گوید!! گفتم:

      - خوبی عزیزم؟

خنده ی خوشگلی روی صورتش بود که گفت:

      - می خواین نوینو صداش کنم؟

     - اگه برات زحمتی نیست ممنون میشم. و باز لبخند زدم.

نسترن از پله ها بالادوید و توی پاگرد ناپدید شد. من برگشتم توی ماشین. اینجا بود که وقتی داشتم دوباره سرم را خم می کردم که از زیر شاخه ی درخت توت سوار شوم، با خودم گفتم یادم باشد این شاخه را توی ثانیه ها گم نکنم...

+ کتا ; ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٧
comment نظرات ()

هفده از سی و شش

نام

 

 

فصل یازدهم

 

حالا دخترک از کلاس بیرون آمده. اما با دوستش ، آنسوی صدای آب، ایستاده در پیاده رو. منتظریم که پدر دوستش بیاید و در این فاصله، او را تنها نگذاشته ایم. این عادت را البته پدر ِ او از اول راه انداخت. این دو تا از شش سالگی با هم همکلاس بودند. زمستان و تابستان. و آن سال ها یکبار زمستان بود و هوا زود تاریک می شد و البته سرد هم بود. یک شب ما در ترافیک گیر افتاده بودیم و کلی دیر رسیدیم به دم در کلاس و به همین میزان هم نگران کوچکی و تنهایی ِ دخترک بودیم که وقتی رسیدیم دیدیم پدر دلارام با مهربانی او را هم برده توی ماشین خودشان و بعد که از ایشان تشکر کردیم دستی بر شانه ی دخترک زد و گفت: پس رفاقت به چه درد می خوره! ...مرد نازنینی است. پزشک متخصص قلب است اما اصلن ژست های متداول دکتر ها را ندارد.

 

...تاکجا گفته بودم؟

 

فصل دوازدهم

 

بعد خودم هم مشغول خوردن صبحانه شدم. حمید هم آرام و خوش خلق بود. گفت:

 

      - صبر کردم کار هایت تمام شود با هم صبحانه بخوریم.

 

الان حضور ذهن ندارم که به یاد بیاورم هنگام خوردن صبحانه چه حرف هایی گفتیم...پدر دلارام هم آمد و دلارام خدا حافظی کرد و رفت. با پدرش هم دورادور سری به نشان سلام فرود اوردم

 

فصل سیزدهم

 

ساعت پنج و نیم عصر است. تازه رسیده ایم خانه. خسته ام. خیلی خسته. جلوی خانه پارک کردم. کمک کردم مادر پیاده شود. از جوی رد شود. بعد دخترک دستش را گرفت و برد تا دم در. من کیف و خرده ریز هایی را از توی ماشین در آوردم و در را بستم. در عقب را شل بسته بودم. یک تنه بهش زدم تا سفت شد. همان وقت فکر کردم مانتو ام خاکی شد!

 

فصل چهاردهم

 

سر صبحانه شاید

 

 

فصل پانزدهم

 

 

فصل چهاردهم همان سه کلمه شد! دقیقن همان سه کلمه! آن  را که نوشتم مجبور شدم از جا برخیزم. نفس عمیق! ..مادرم پوشک اش را در آورده بود و وسط آشپزخانه ایستاده بود. پوشک را گرفتم دور انداختم و حالا آمده ایم دستشویی. و دارم فکر می کنم: سخت است. سخت است. سخت است مراقبت ازبیمار آلزایمری.

 

فصل شانزدهم

 

سر صبحانه شاید درباره ی برنامه های امروز حرف زدیم. شاید کمی برای اوضاع و احوال خودمان دل سوزاندیم. شاید کمی قربان صدقه ی همدیگر رفتیم. یادم نیست و فکر می کنم همه ی این ها بود.

 

بعد از صبحانه، قبل از اینکه حمید برود زنگ در زده شد. گوشی اف اف را برداشتم. خواهرم بود. آمد بالا قفل در را باز کردم. یک نان سنگک دستش بود که برای ما آورده بود. گفتم ما صبحانه خورده ایم. گفت:" پس نان را می برم خانه ی خودمان." و برای این کارش یک عالمه توضیح داد که مدت هاست خودشان نان سنگک نخورده اند.و من داشتم فکر می کردم که  طفلک خواهرم... طفلک همه ی بیمار های روانی ... بعد پرسید بابا کجا هستند؟ گفتم سفر. می خواست مانتو به مادر بپوشاند و  مادر را با خودش ببرد. گفتم من مانده ام پیش مادر امروز. مواظبشان هستم. و او رفت.

 

فصل هفدهم

 

آها! آخر صبحانه  حمید گفته بود  من زنگ بزنم شرکت به آقای همکار بگویم که وضع اضطراری پیش آمده و تا حدود ظهر نمی توانم بروم شرکت و از او بخواهم که تا عصر بماند و احتمالن اگر پیامی یا تلفنی بود یادداشت کند. من دنبال گوشی تلفن بی سیم که هیچوقت نه سر جای خودش است و نه هیچ کجای دیگر گشتم. روی میز نهار خوری پیدایش کردم و شماره ها را گرفتم که این ها را بگویم و آن موقع ساعت از نه گذشته بود . از توی گوشی صدای بوق می آمد. تا دوازده تا بوق نگه داشتم و کسی توی شرکت گوشی را بر نداشت. به حمید گفتم: "نیست!" گفت:

 

       -یه چیزی تو شرکت جا گذاشتم. می رم بردارم. اونم حتمن تا اون وقت می آد. خودم بهش می گم.

 

خوشحال شدم. بوسیدم اش. بوی ادکلن اش را نفس عمیقی کشیدم.

 

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٦
comment نظرات ()

امروز يک اتفاق عجيب افتاد

از در خانه ساعت ده و ربع بادخترک رفتيم بيرون. همان لحظه يک ماشين سورمه اي ِ دراز، که خوشگل هم بود، نمي دانم کاديلاک بود کاپريس بود  چه کوفتي بود و داشت از جلوي خانه ی ما رد ميشد جلب توجه م کرد.  ماشين را نگاه کردم. راننده هم متوجه شد. رفت سر کوچه ايستاد بعد من و دخترک سوار شديم برويم مدرسه.

دخترک ساعت ده و نيم امتحان داشت. یک کوچه بالاتر از توی آینه ی ماشین دیدم که ماشین سورمه ای راه افتاده دنبال ما.  از هر کوچه و پس کوچه اي که مسیر را تغییر دادم  باز متوجه شدم که   ماشین سورمه ای همچنان  دنبال ماشین ما بود.

رسیدیم به کوچه ی مدرسه ی دخترک. کوچه ي مدرسه ي دخترک بن بست است. ته کوچه من دور زدم ماشین سورمه ای هم آمده بود و آنجا راهی بجز دور زدن نداشت. خوشبختانه چون من دور زده بودم و او هنوز دور نزده بود سریع دور شدم.

ديگر نمي دانم چه طور از لابه لاي ماشين ها  بي رعايت حق تقدم و اين حرف ها هول هول آمدم تا شرکت.

 

ماشین سورمه ای را توی کوچه ی مدرسه ی دخترک جا گذاشتم و ديگر پيدایم نکرد ولي خب فکری که یک مقدار برایم آزار دهنده است اینست که هم خانه ما را بلد است و ديد که از کدام خانه بیرون آمده ايم و هم مدرسه ی دخترک را. نمي دانم چه ديوانه اي باشه  و برایم خيلي عجيب بود که آن همه راه دنبال ماشن ما آمد...

 

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۳

تا آخر ده از سی و شش

 

 

فصل هفتم:

 

 

 

بعد شُستم اش. پوشک پوشاندم. یادم آمد که بجز این پوشک که می پوشد، یکی بیشتر نمانده. یادم آمد که باید پوشک بخرم. یادم آمد که پول ندارم و آهی کشیدم. یادم آمد که  هنوز اردیبهشت تمام نشده و باید بروم ته مانده ی حساب کوتاه مدتم را خالی کنم.

 

اینجاهای فکرهام بود که دیدم مادر دارد باز از دستشویی بیرون می رود. دوباره کشیدمش تو و گفتم:

 

        - دست و رو! ...مادر دست و روتون رو نشُستین که !

 

و مادرم همانطور ساکت دستش را جلو آورد و شیر آب سینک دستشویی را باز کردم و صابون را دادم دستش و آستین هایش را بالا زدم...

 

 

 

فصل هشتم:

 

 

 

بعد از دستشویی صورتش را خشک کردم. دامن بهش پوشاندم و به راه ِ آشپز خانه فرستادم اش. او که در راه آشپزخانه بود، ملافه های خیس اش را بغل کردم و آوردم ریختم توی ماشین رختشویی.

 

حمید گفت:

 

      -  چند بار بهت گفتم که زیر ملافه شون نایلون پهن کنی؟ ...کی می خوای به حرف من گوش بدی ؟ مگه مرض داری که این همه کار ِ خودتو سخت می کنی؟!

 

 

 

فصل نهم:

 

 

 

الان ساعت شده پنج بعد از ظهر. پشت در کلاس زبان دخترک منتظرم که بیرون بیاید. از بلند گو های ماشین ویلن پاگانینی پخش می شود. خیابان مستوفی و درخت های چنار بلندش و از سمت ِ چپ، صدای جوی آب بی نظیرش،...کجا بودم راستی؟ کجای صبح؟

 

 

 

فصل دهم:

 

 

 

صبحانه ی مادر یک لیوان چای است که دو قاشق شکر هم تازگی ها تویش می ریزم.خوش بینانه دلم می خواهد  خیال کنم که  برای مغز خوب است! شاید هم اشتباه کنم اما از آخرین آزمایشی که داد و دیدم قندش نه تنها بالا نیست بلکه پایین هم هست، فکرکردم این پرهیز بیهوده برای چه باشد؟!

 

نان ها را به تکه های کوچک تقسیم می کنم پنیر رویش می گذارم و می چینم توی بشقاب پیش دستی. یاد آن روز ها می افتم که دخترکم کوچک بود و برای او لقمه می گرفتم و می گذاشتم . بعد یاد خودم می افتم که کوچک بودم و مادرم برایم لقمه می گرفت و می گذاشت...

 

 

 

بعد می روم سراغ دارو ها. با خودم می گویم بعد از صبحانه شش قرص داریم: اکسلون، ابیکسا، سیپرامیل، ... ... وای! اسم سه تای دیگر یادم نیست. قرص هایی که هر روز و هر روز دارم با آنها سر و کله می زنم...پیراستام و جینکو مکس و ... یکی بیشتر نمانده قیافه اش یک کپسول صورتی رنگ است. خارجی اش سفید است. چه بود؟...چه بود؟...خیلی منتظر شدم که یادم بیاید اما نیامد!

 

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٢
comment نظرات ()

شد شش از سی و شش!

 

فصل چهارم:

 

 

حمید که برگشت، برای او و خودم چای ریختم. نشسته بودیم بخوریم که مادر با لباس خواب و موی آشفته و دامنی که داشت به زور روی لباس خواب می پوشید، جلوی در آشپز خانه ظاهر شد. چای را نخورده گذاشتم و دستش را گرفتم که ببرمش دستشویی.

 

داشتم دامن را از تنش در می آوردم که متوجه شدم پوشک اش آنقدر خیس است که به بیرون هم حسابی نم پس داده. رفتم توی اتاقش و دیدم رختخوابش هم که دیشب ملافه های تمیز انداخته بودم خیس خیس است.

 

 

نمی دانم چطور می شود اینطور اندوه ها را نوشت. شاید هیچ طور نشود. شاید هم بشود اما من هنوز نمی دانم چطور و با کدام کلمات می شود اندوهی را که با دیدن این وضع روی سرم هوار می شود را وصف کنم.

 

 

 

لباسش را از تنش در آوردم. و او را بردم دستشویی. آمدم ملافه ها را از تخت بکشم که بیشتر به تشک خیسی پس ندهد که دیدم مادرم بی لباس آمده بیرون. خودم را لعنت کردم که چرا حواسم نبوده و مادر را توی دستشویی تنها گذاشته ام. ملافه ها را رها کردم و رفتم دوباره مادر را بردم دستشویی. در را بستم. او را نشاندم روی توالت فرنگی و گفتم :

 

      - هر کاری دارین بکنین مادر!

 

مادرم تکرار کرد:

 

      - هر کاری دارین بکنین.

 

من با سر تائید کردم و نشستم روی لبه ی وان و در چشم های درشت خوشگل اش که از پشت عینک درشت تر و خوشگل تر هم می شود نگاه کردم. مادرم نگاهی به اطراف کرد و گفت:

 

      - اینجا ها هنوز جمع نشده.

 

توی حرفش دنبال معنی و مفهومی نمی شود گشت . از این حرف هایی ست که ناگهان و بی هدف و منظور از ذهنش به زبانش راه می یابند.با این حال من نگاهی به اطراف کردم: وان، بیده، سینک دستشویی، پرده ی حمام...چه چیزی جمع نشده؟ بعد دوباره بهش گفتم که سعی کند زور بزند که هر کاری دارد بکند.

 

بالای سرش پنجره ایست که از آن نگاهی به آسمان انداخت و گفت:

 

      - تا همه ی آسمون خالی شه!

 

این بار من تکرار کردم:

 

      - تا همه ی آسمون خالی شه...

 

 

فصل پنجم:

 

 

یاد فیلم دستفروش ِ مخملباف می افتم. توی اپیزود دومش. اسمش اگر اشتباه نکنم "تولد یک پیرزن" بود. دائم صحنه های این فیلم برایم تداعی می شود. من آن پسری هستم که قرار است دیوانه شوم.

 

 

فصل ششم:

 

 

همیشه توی دستشویی نفس ام را حبس می کردم. به بوی بد از بچگی حساس بودم. بار های اول بی هوا حالت تهوع بهم دست میداد. چشم هایم پر از اشک می شد و از اینکه این همه لوس و بچه ننه ام پیش خودم خجالت می کشیدم. بعد یاد گرفتم که بیرون از دستشویی نفس ام را حبس کنم و از راه بینی تنفس نکنم تا دچار این حالت نشوم. امروز کمی به خودم جرات دادم و آرام آرام نفسی که حبس کرده بودم را بیرون دادم و با احتیاط نفس کشیدم. بو می آمد. اما آزار دهنده نبود. بو کمتر شده بود یا من عادت کرده بودم؟

 

 

 

(تا سر فصل هفتم)

 

+ کتا ; ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۱
comment نظرات ()