آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

ثانیه نگاری روز یکشنبه (سه از سی و شش)

فصل یکم:

الان باید با مادر برویم دنبال دخترک. ساعت نزدیک ده و ربع روز یکشنبه است. پدر باز بدون هماهنگی با من رفته سفر. مسخره است. اما باید پذیرفت. دردناک هم هست. اما باید تحمل کرد.

گذشته از صبح که حمید شرکت را به امید حضور من وامی گذارد و می رود پی کار های ساختمان، عصر هم یک قرار مهم گذاشته ام. ساعت ۷ بعد از ظهر با آقای الف که درباره ی نشر یک کتاب مشورت کنیم.

صبح با صدای زنگ تلفن ساعت پنج و نیم بیدار شدم. چهار زنگ و بعد خاموشی. می دانستم که قرار است ساعت شش بیایند دنبال پدر و ببرندش کلاردشت. بلند شدم رفتم اتاق پدر دیدم نیست. اتاق او سمت کوچه است و از کوچه صدای سلام و احوالپرسی می آمد. خیال کردم صدای خودش است. داشتم می آمدم اتاق خودمان که شنیدم از توی دستشویی هم صدایی آمد!

پدر آنجا بود. تلفن را جواب داده بود. قرار شده بود نیم ساعت بعد بیایند دنبالش. بین خواب و بیداری به دنبال تکه پاره های رویایی گم شده برگشتم توی رختخواب.

فصل دوم:

نیم ساعت بعد صدای پدر باز بیدارمان کرد که خداحافظی کرد و رفت.

فصل سوم:

صبح ِ قانونی ِ خودمان یعنی ساعت یک ربع به هفت! اما من ده دقیقه دیر تر از همیشه بیدار شدم. هول هول دخترک را صدا کردم و دویدم کتری را شستم و پر آب کردم و گذاشتم که جوش بیاید.

بعد طبق عادت هر روزه ، می روم کنار پنجره ی پارک. پنجره را باز می کنم و نفس می کشم و انگار که چند ثانیه ای همه چیز را فراموش می کنم. تکان های برگ های سپیدار را نگاه می کنم یا مسیر کوتاه پرواز گنجشکی را از این شاخه به شاخه ی دیگر پی می گیرم.

بعد میز صبحانه را چیدم. دخترک آمد. صبحانه خورد و ضمن خوردن حرف می زد. چه می گفت؟‌ ...یادم نیست. اما یک ربع به هشت بود که رفتم حمید را صدا زدم و گفتم که عجله کند چون یک ربع به هشت است. به اتاق که رسیدم دیدم با موهای آشفته از جا بلند شده. دوباره گفتم یک ربع به هشته ها! و برگشتم سمت آشپز خانه. صدایش آمد که می گفت:‌ « یک ربع به هشت ِ دروغگو هاس!!»

خنده ام گرفت. به دخترک هم گفتم او هم خندید و همینطور که داشت آخر های چای اش را سر می کشید،‌ نگاهش را بالا برد و ساعت دیواری را نگاه کرد.

حمید دم در آشپزخانه بود گفت دستشویی دارم! گفتم خب زود باش!! و نوین حاضر شده بود و داشت مقنعه ی آبی رنگش را سرش می کرد.

در را که بستند و رفتند، خانه ناگهان ساکت شد

(تا سر فصل چهارم)

+ کتا ; ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۳۱
comment نظرات ()

ثانیه نگاری 36 قسمتی : مقدمه

یک:

ساعت نزدیک سه ی بعد از ظهر است. الان آمدم پست نگهبانی از شرکت را تحویل گرفتم!

 از صبح اجبارن نتوانسته بودم بیایم. فکر ها آنقدر بهم فشار آوردند که توی دفتر چه ام مشغول ثانیه نگاری شدم. بعد متوجه شدم که  ثانیه نگاریم هم ضعیف شده. مثل حافظه ام .مثل تمرکزم. اما با هر جان کندنی هست دارم می نویسم. تمام که شد احتمالن باید بخش به بخش بنویسم اش همینجا. چرا که نه!

از دیروز یک سلسله اتفاقاتی ردیف شده دنبال هم که نتیجه اش تا این لحظه که من اینجا نشسته ام این شده که مادرم هم کنار دستم همینجا توی شرکت نشسته باشد و من مدام حالا دماغ تیز کنم به دنبالش و  نگران دستشویی رفتن یا نرفتن ش باشم...

حکایت وابستگی فعلی مادرم به من و نیاز مظلومانه اش به کمک های من حکایت غریبی شده. غریب...غریب...

 

 

دو :

ساعت چهار و چهل و یک دقیقه نمی دونم چرا دلم خواست برگردم اینجا بنویسم :

وبلاگ خودمه! به کسی چه!؟

+ کتا ; ۳:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۳٠
comment نظرات ()

ترس شماره یک

 

این روز ها ساکتم. مخاطب های درونی هم حوصله شان سر رفته از این سکوت. یکی می گوید:

 

       - حرفی بزن!

 

 

 نگاهش می کنم. می گویم:

 

       - تو که می دانی!

 

       - اما بگو!  نه که بخواهی به من، به خودت! ...  که صدای خودت را بشنوی.

 

 

می پرسم تا شاید بداند جواب سوالی که این همه به سکوتم وا داشته:

 

 

 

       - تو بگو می شود کسی از یکی از بزرگترین آرزوهای خودش بترسد؟!

 

می خندد:  

 

       - تقصیر بازی ترس ها و آرزو هاست؟!

 

 

 

حوصله ی شوخی ندارم.

 

می ترسم از روزی که خانه مان تمام شود و بخواهیم از خانه ی پدری برویم خانه ی خودمان. و بعد با خودم تکرار می کنم :مادرم، مادرم، مادرم، مادرم، مادرم ، مادرم  ...

 

 

حالا همه ساکتند اما صدای خودم را به وضوح می شنوم. نمی فهمم حاصل این شنیدن چیست.

 

 

+ کتا ; ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢٩
comment نظرات ()

 

 

 ابر ها که کنار بروند،

 گرم شودشاید

دل ما هم...

.

+ کتا ; ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢٧
comment نظرات ()

:(

 

 

 

تصویری هست جامانده یک جایی از دلم. مثل بغض. مثل بهت. مثل فریاد.

 

 

 

دو هفته، پشت ِسر ِ هم دیدیمش. من و دخترک. همانجا. ساکت. بی حرکت. مظلوم.

 

بار اول که چشممان بهش افتاد انگار توی دل آدم کسی یکباره سنج می کوبید. تاثیر اولین نگاه، چنین صدایی داشت. همانجا پشت چراغ قرمز ی که باید ب ایستی تا کوچه ی پانزدهم را بپیچی توی  خیابان وزرا ...- اسم فعلیش چه شده؟ نمی دانم!-  همانجا بود که اول دخترک دید. فریادی کشید و بعد من یک لحظه که چراغ سبز شده بود سر چرخاندم سمت چپ : تیر چراغ برق را دیدم و همان صدای سنج که گفتم توی دلم کوبیده شد. بعد بد و بیراه گفتیم به کسانیکه این کار را کرده بودند. خدا لعتنتشان کند! دیوانه ها.

 

ولی کاری بود که شده بود. تصویری بود که در چشممان فرو رفته بود و بیرون هم نمی آمد. دو هفته. پشت سر هم همانجا بود. هفته ی سوم نبود. جمعش کرده بودند. بعد یکبار دیگر  بود که از همانجا رد می شدیم و جای خالی اش بود که  به حمید گفتم.

 

 

 

گفتم  همینجا. سر همین تقاطع، صحنه ای را دیده ایم که از ذهن هیچکدامان بیرون نمی رود. به همین تیر آخری،  کبوتری را به دار آویخته بودند. همین تیر های سوراخ سوراخ چراغ برق های خیابان. یک طناب و یک کبوتر آویخته...

 

 

 

حمید گفت عجب کاری! از دید کانسپچوال آرت بهش نگاه نکردید؟ کبوتر نماد چیست؟ کبوتر دار زده نماد چه می تواند باشد؟ دست مریزاد ! اعتراض از این گویا تر؟ تاثیر گذار تر ؟ ...

 

 

                     

 

 

 

 

+ کتا ; ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢٦
comment نظرات ()

اینجا جهان آرام است

 

اینجا جهان در سینه ی کتاب ها نهان است

 

کتاب، دوای درد ِ همه ی قلب های نا آرام است

 

اینجا جهان آرام است...

 

این سه خط بر تخته ی وایت برد روی دیوار اتاق دخترک، با خط خودش نوشته شده. حس خوبی دارد خواندنش. نه؟!

 

 از ش می پرسم:

 

       - این سه خط از کجاس؟‌

 

       - اینو سر در ِ کتابخونه های وی . اف . دی  نوشته ن!

 

با حالت سوالی انگار که جلوی هر یک از این حروف یک علامت سوال باشد می پرسم:

 

        - وی ؟ اف ؟ دی؟

 

 یه نگاه به دور و بر اتاقش می ندازم که پر از کتابه. روی پاتختی ها. قفسه های زیرشون. روی زمین حتی، و روی تخت و چه بسا زیر بالش.. بعد توضیح می ده که وی اف دی یعنی volunteer fire department و با حرارت داره درباره ی این سازمان توضیح میده که توی سری کتاب های سرگذشت ناگوار درباره شون خونده. یه کمی گوش میدم یه کمی گوش نمیدم. آخرش چشماش یه برق خوشحالی میزنه و  می گه:

 

       - فکر کردم اتاق منم شبیه اون کتابخونه هاست!

 

 و من با لبخند زیر لب تکرار می کنم که:

 

       - اینجا جهان آرام است.

 

 

+ کتا ; ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢٥
comment نظرات ()

ق مثل ...

 

دیروز عصرپیش از آن باد و بورانی که شروع شد و خاکی که به هوا کرد، با دخترک در خیابان  یا دقیق تر بگویم در  میدان فرهنگ بودیم که خانوم «قاف» را دیدیم.

خانوم «قاف» خودش یعنی یک دنیا حرف و خاطره و عشق. خودش یعنی یک حس دوست داشتنی تمام نشدنی. حسی که مزه ی اشک هم می دهد. و یکبار توی خیابان دیدنش مساوی است با غرق شدن روز ها و روز ها در رویا های سال هایی دور.

خانم «قاف» حدود بیست سال پیش دبیر ریاضی ما بود. توی دبیرستان ما چهار تا کلاس تجربی بود نمی دانم چند تا انسانی و یک ریاضی. ما از دوم ریاضی تا چهارم ریاضی که بودیم،ظرف این سه سال، خانم «قاف» دبیر تمام درس های ریاضی مان بود. از جبر و مثلثات و ریاضیات جدید گرفته تا هندسه و هندسه فضایی در رفته.  یک کلاس ریاضی بود و یک خانم «قاف». و این موضوع میزان ساعت هایی را مشخص میکند که ما همراه او بودیم.

خودش مهندس کامپیوتر بود. یک دختر جوان خوشگل مهربان با هوش. اما تا بخواهی ساکت و عمیق و جدی. لاغر و ریز قامت. با صدایی آرام که برای شنیدنش می باید نفس را هم در سینه حبس می کردی. توی کلاس هایش آدم توی ریاضیات گم می شد و پیدا نمی شد که نمی شد.  خودش، لبخندش ، آرامش چهره اش. نگاه عمیقش به همه چیز . خانم «قاف» یعنی به سادگی حل کردن مشکل ترین مسئله ها. یعنی نه مفهوم زمان را در کنارش درک کردن و نه مفهموم مکان را.

اما این خانم«قاف» ما همان سال های جوانی اش که سال های نوجوانی ما بود ام اس گرفت. با همان حال هم می آمد سر کلاس. روند پیشرفت بیماری اش کند بود. اما خب این نگرانی از آینده اش همیشه همراه ما بود. به خاطر بیماری اش او هیچوقت ازدواج نکرد با مادرش زندگی می کرد.

حالا شاید بهتر بفهمید معنی این جمله ی ساده را  : دیروز همراه دخترک در میدان فرهنگ خانم «قاف» را دیدیم.

کمی صحبت کردیم. احوال همشاگردی ها را پرسید. از آن روز ها گفتیم. بعد من گفتم که مادرم آلزایمر گرفته. عجیب اینکه گفت مادر او هم آلزایمر داشته. بعد یکی او از یاد مادرش گفت یکی من از مشکلات فعلی. اما این خودش یک فصل مشترک شد بین ما انگار. هم من خوب درک می کردم که چه می گوید هم او.

دیروز گذشت. امروز زنگ زد. چه مهربان چه دوست. گفت از دیشب تا حالا دارد به من فکر میکند.

گفت هر کمکی که از دستش بر بیاید می کند. خواست که ازش بخواهم. گفت خیال می کند که مادر خودش است، دلش آرام می گیرد.

...

حالا یک حس عجیبی دارم که نمی دانم چیست.

 

 

+ کتا ; ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢٤
comment نظرات ()

روزنامه اطلاعات!

امروز باز مجلس ترحیم بود. مجلس ترحیم یک مرد پیری از اقوام که من دوستش داشتم.

سر نهار امروز حمید داشت حرص و جوش می خورد که چرا خواهرش بهش نگفته که آقای «خ» فوت کرده و ما نرفتیم بهشت زهرا. و بعدش داشت حرص می خورد که چرا این چند روزه روزنامه اطلاعات نخریدیم که صفحه ی ترحیم ها رو بخونیم و خودمون مطلع بشیم.

این وسط دخترک گفت: بابا آخه روزنامه اطلاعات خیلی دلسرد کننده شده. هر چی آدم می خره هیشکی نمی میره !!

 

 

+ کتا ; ٤:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢۳
comment نظرات ()

من گفته باشم ما آبمون با هم تو یه جوب نمیره ها!

 

 

روز اول ما داشتیم برای خودمان موسیقی گوش میدادیم. یک سری موسیقی هایی که دوست داریم همینطوری قر و قاطی توی سیستم هست. از لورنا گرفته تا اولد سانگز تا پاواروتی و خولیو تا موتزارت و بتهوون. اینها همینطور داشت می خواند و رسیده بود به یک اپرا هایی که این آقای همکار جدید اعتراضش بلند شد که :

          - خانم مهندس! ببخشید میشه این موزیکو عوض کنین؟ 

من با خنده پرسیدم:

          - اپرا دوست ندارین؟!

          - واللا این خیلی دیگه چیز بود! ...

 

به جای چیز هم لغت مناسبی پیدا نکرد که جایگزین کند.

گفتم چه جور چیز هایی گوش میدین معمولن؟ گفت همون آقاهه که داشت می خوند خوب بود.

فکر کردم حتمن یکی از اولد سانگز ها را می گوید.

 

چند روز بعد اصولن فقط اولد سانگز گذاشتم. در مایه های همان حال و هوا های ساسان که گفتم بهتون.

بعد از مدتی گفت:

           - شما فقط همین چند تا آهنگ رو دارین؟ خسته کننده نیست؟

 

من هم آهنگ را تغییر دادم و کلاسیک بدون کلام گذاشتم. و دیگر چیزی نگفت. اما نمی دانم چرا فکر می کردم این حتمن طرفدار موسیقی سنتی و اینجور چیز ها باید باشد که ما اصلن تو خطش نیستیم.

 

دیروز که داشتم این به تماشای آب های سپید را گوش می کردم همینطور داشت می خواند که رفتیم نهار. او زود تر برگشته بود و خاموشش کرده بود.

من هم یک سری سونات های موتزارت را انتخاب کردم و گذاشتم و ساعتی شد که باید می رفتم سراغ دخترک.

نیم ساعتی رفتم و برگشتم دیدم این را هم خاموش کرده.

دیگه نمی دونم چی براش بذارم.

 

امروز صبح شمشیرم را از رو بسته ام و صبح اول صبحی اپرای دون ژوان موتزارت را با صدای بلند گذاشته ام و نشسته ام منتظر که ببینم کی اعتراض می کند و چه می گوید !!

 

+ کتا ; ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢۳
comment نظرات ()

 

یک:

           

یک مثل طرحی از صبح توی سرم هست. همینطور زیبا و گریزان و آسیب پذیر که پروانه ای باشد انگار، آرامشی که پی اش می گردیم...

دو:

پرنده ها

           به تماشای باد ها رفتند

شکوفه ها

           به تماشای آب های سفید

زمین عریان مانده است و

                                باغ های گمان

و یاد مهر تو

               ای مهربان تر از خورشید...

(م.آزاد)

دو اینکه من زیاد موسیقی سنتی ایرانی گوش نمی کنم اما این به تماشای آب های سپید به نظرم فوق العاده زیباست. می شود گوش کرد گوش کرد و کسی چه میداند شاید اشکی هم ریخت از حسی که نمیدانی چیست و از کجا آمده و تو را با خود تا کجا ها برده.... کار مشترک حسین علیزاده و ژیوان گاسپاریان. بیهوده نبود که نامزد دریافت جایزه گرمی شد.

            

سه:

 یک تکه از دیروز توی دفتر چه ام هست که دو دل هستم بنویسم اش یا نه. اگر یک دل شدم که بنویسم جایش همینجا در همین شماره سه خواهد بود. اگر نه که هیچ.

+ کتا ; ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢٢
comment نظرات ()

‌ بی که پای از در برون نهی، ...

صبح بعد از صبحانه خواهرم آمد. حالش هنوز خوب نیست. خودش هست و خودش نیست. اما چیزی که هست، نازک و شکستنی، ترد و خرد شدنی...

به هم ریخته و پَکَرم. اما به روی خودم نمی آورم. می آیم توی اتاق خودمان تنها روی تخت، می نشینم.چشم ها را می بندم.  نفسی عمیق می کشم، عمیق تر...عمیق تر. که این در هم ریختگی آرام گیرد.

خوب است که کلمات هستند. بعضی کلمات مثل آب روی آتش آرامش می بخشند. نگاه کن این تکه های سهراب را:‌

                           هوای سفر چه نیازی بود؟‌ اگر جویای گسترش اندیشه ی خود بودی،‌ همان  درخت حیاط خانه ترا بس بود.  سال ها می شود به تماشا بنشینی. کلاغی که کنار حوض کاشی می نشست، چه در ها که به روی اندیشه نمی گشود. کلام لائوتسه را خواندی و در نیافتی:«‌ بی که پای از در برون نهی، جهان را یکسر توانی شناخت»

یا:

                          به این آفتاب نگر. خود را در آبی آسمان گم کن. تراوش ابدیت را بشنو

 

خوبم. آرامم. راستی اگر کلمات نبودند، تا به حال چه بر سر دلم آمده بود؟‌

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اینم از اولین وایسادن هاش

+ کتا ; ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢٠
comment نظرات ()

 

 یه جاهایی 

 یه جوری انگار همه چیز متوقف میشه

 متوقف

 مثل سر یه امتحانی که جواب هیچ سوالی رو بلد نیستی

 نفس آدم حتی تو سینه حبس میشه از احساس نادانی

 حس می کنم تو کله م هیچی نیست

 جلوی روم هم 

 فقط نقطه چین

 ..........................................................................................................

..........................................................................................................

..........................................................................................................

پی نوشت یک: چرا دیگه...! تو کامنت های پست پیش نوشتم که! کیف خوشبختانه پیدا شد. کجا؟‌ توی شهرداری. خدا عمرشون بده. آدم های خوبی بودن که کیف رو صحیح و سالم تحویل دادن.

پی نوشت دو: حمید این روز ها خیلی گرفته و عصبی و حواس پرته. خب آخر های کار ساختمون خودمونه. حق داره. دو تا از پیش فروش ها کامل چک هاشون تصفیه شده. اما کار ِ خونه تا تموم بشه هنوز چند ماهی مونده. همه میگن آخر هاش همیشه سخت تره. باز خوردیم به بی پولی. من که از شرکت حقوق نمی گیرم. حقوق هام همه پای سرمایه گذاری حساب میشه. از طرفی بابت باقی مانده ی پولی که از فروش ویلا بدست اومد و توی بانک دارم و دلم هر ماه به بهره های اون خوشه، اول اردیبهشت کلش رو گرفتم دادم به حمید.چقدر از بی پولی بدم میاد. امروز یه مشت بیست و پنج تومنی برداشتم برای پول تاکسی.... چرا این اردیبهشت تموم نمیشه پس؟

پی نوشت سه: صبح سر صبونه یه نگاه به پنجره انداختم. هوا هوس انگیز بود. کوه ها هم. دیدم امروز چهارشنبه س فردا پنجشنبه. به حمید گفتم برنامه ی فردات چیه؟ گفت چطور مگه؟‌ می خوای بری کوه؟ ! خوب فهمیده بود. ولی گفتم نه ! همینجوری پرسیدم.

پی نوشت چهار: بلفی نازنین ازم خواست از حدود هفت ماهگی دخترکم براش عکس بیارم. اینم فعلن یدونه عکس!‌

+ کتا ; ۱:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۱٩
comment نظرات ()

 

حدود ساعت یازده  از پشت گوشی تلفن با آرامش می گوید:

       - برو روی میز کار منو نگا کن ببین کیف پول من اونجاس؟

 می گم:

       - باشه!  

 و گوشی رو می ذارم رو میز و می رم سمت اتاق کارش و توی راه از لحن آرومش خیالم راحته که حتمن همونجاس. همونطور که دیروز هم همونجا دیده بودمش. و همینجا ست که رسیدم کنار میز کارش و هرچی با نگاه روی میز می گردم دنبال یک کیف پول سیاه رنگ و می بینم که نیست، نگران تر می شم. چشم هام برای جستجو گرد تر شدن و ابرو هام نگران تر که بر می گردم گوشی رو از رو میز بر می دارم و می گم که :

       - نیست!  

       - مگه میشه؟ برو دوباره نگاه کن. همونجا بود صبح. روی صندلی ها رم دیدی؟

و من دوباره برگشته ام کنار میز کارش و دارم با دقت بیشتری همه جا را نگاه می کنم و کیف نیست.

بر گشتم گوشی را باز از روی میز برداشتم و باز گفتم که :

        - نیست!... توش چی بود؟ ...و دارم فکر می کنم که آیا چک و چک پول ها همه توی کیف پولش بوده؟ که جواب میده:

       - همه چی!...همه چی...

       - مطمئنی اینجا بوده؟   

       - آره بابا صبح همونجا بود. از ممد آقا بپرس!

ممد آقا را که دارد توی اتاق روبرویی زمین را ت می کشد می بینم و می پرسم:

       - ممد آقا! ...شما کیف پول حمید و صبح اینجا ندیدین؟

و امیدوارم که بگوید چرا ...دیدم این وسط ولو بود برداشتم گذاشتم فلانجا...اما ممد آقا می گوید صبح که همینجا بود و می رود توی اتاق کار حمید و من هم به دنبالش و او هم مثل خودم روی میز ها را نگاه می کند و ادامه می دهد:

        - صبح همینجا بود. بعد ورداشت برد انگار.

می آیم دوباره گوشی را بر می دارم و می گویم:

       - ممد آقا می گن برداشتی بردی با خودت.... از اینجا کجا رفتی ؟ شاید تو ماشین باشه

 تکرار می کنه :

        - شاید تو ماشین باشه. از اونجا رفتم شهرداری...

و گوشی را بی خداحافظی زمین می گذارد و می رود...

 و من دارم فکر می کنم که خيلي توش چک و چک پول بود. احتمالن یه چیزی در حد شيش هفت ميليون اونم برای اینکه پول توی بانک کم آورده بود و دیشب رفته بود از برادرش گرفته بود.

حالا جدا از بقیه ی مدارک و کارت ها و گواهینامه و اینجور چیز ها  دوباره زنگ زدم کارگاه گفتند رفته توي ماشينو ببينه. بعدشم بره شهرداری اونجا بپرسه

گفتم اگه پيدا شد خبر بدين.

 

و هنوز خبری نشده. ...

 

 

 

+ کتا ; ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۱۸
comment نظرات ()

با همه ی خستگی / غروب ارديبهشتی/...

۱-

الان یه کم بهترم. گرچه که هیچ دلیلی برای این بهتر بودن ندارم و مهم هم همین است که بتوانیم و از خودمان بخواهیم یعنی خواهش کنیم که لطفن بی دلیل خوب باش! همین.

۲-

امروز صبح که آمدم شرکت این آقای همکار تازه که باید می بود نبود. الان زنگ زد گفت که امروز نمی آید. خانم همکار هم که این ترم دوشنبه ها کلاس دارد و نمی آید من مانده ام و حوض خودم.

۳-

دیروز مجلس ختم یکی از اقوام حمید بود. نزدیک نبود درواقع می شد مادر شوهر دختر خاله اش. اما مادر یک آدمی بود که حتمن همه می شناسیدش. نمی توانم اسمش را بنویسم یکی از اهالی مطرح سینما ست. این تکه را برای اینکه توی مسجد بیکار نباشم ، همانجا نوشته ام:

 داشتیم با تمام خستگی و مردگی میآمدیم مجلس ترحیم که دخترک با شیطنت خاصی  گفت :‌ « عوضش می رین اونجا هنر پیشه ها رو می بینین!»

اما من که هرچه اینجا توی مجلس زنانه چشم می دوانم هیچ چهره ی هنری ای را نمی بینم. چرا یکی دو نفر به نظرم آشنا می آیند اما نه آنقدر که اسم هایشان را بدانم! مجلس زنانه خیلی شلوغ نیست. اما فکر می کنم مردانه شلوغ باشد چون موقع ورود جلوی در هم شلوغ بود و عده ای توی کوچه ایستاده بودند.

موقع ورود توی پاگرد پله ها تازگی ها آب پرتقال می دهند. من هیچوقت نخورده بودم اما اینبار چون غریبه تر بودم گفتم بخورم!‌

وقت وارد شدن به سالن رفتم به دختر خاله ی حمید که جزو عزاداران نشسته بود تسلیت گفتم و آمدم ته سالن نشستم. حالا دارم فکر می کنم که بیاد بیاورم وقتی که مادر شوهر من فوت کرده بود آیا زن ِ پسرخاله ام آمده بود به تسلیت گویی یا نه! خب جالب اینجاست که من اصلن پسرخاله ندارم!!

سخنران می گوید :‌همه ی ما می میریم. اما خوشا به حال آنانکه وقتی از این دنیا می روند با دعوت نامه می روند!‌

این هم حرف جالبیست. دارم فکر میکنم به  اینکه اصلن خود دعوت نامه را از آن دنیا چه کسی می فرستد !!! و بعد یعنی به آنها که دعوت نامه ندارند احتمالن ویزا نمی دهند!!!

۴-

غروب خسته داشتیم می آمدیم خانه. نیمی از راه را پیاده میان دود ماشین ها و نیمی سواره. سر یک پیچ، ناگهان بوی یاس های امین الدوله پیچید توی ماشین. نفس عمیقی کشیدم. لحظه ی شیرینی شد.

+ کتا ; ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۱٧
comment نظرات ()

يک و دو

۱-

نگاش کن چه نازه

همین امروز صبح غنچه ش باز شده...

۲-

 الان باید از روی این صندلی بلند شوم بروم بیرون میان اردیبهشت که به این اشک های تمام نباریده، ابر ها را نشان دهم و بگویم نگاه کنید! شما هم می توانید. می توانید اگر بخواهید می توانید ببارید...

.

.

+ کتا ; ۱:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۱٦
comment نظرات ()

 

۱-

برگشتم. همینطور مثل خمار ها دارم بی خودی بیخودی وبگردی می کنم. وبلاگ می خونم و چند جا هم کامنت گذاشتم. خیلی جا ها هم خوندم و کامنت نذاشتم گفتم سر فرصت.

توی شرکت هم که کلی کار ریخته سرم. کار هایی که هی وسط وبگردی خودشونو با تلخی تمام یاد آوری می کنند.

روز هایی که نبودم را توی دفتر چه ام یک چیز هایی نوشته ام. حس ها یی متعلق به لحظه هایی که گذشته اند. نمی دانم اینجا بنویسم شان یا نه. شما حتمن با بزرگواری خودتان خواهید گفت بنویس! اما نمی دانم انصاف هست که سرتان را با این حرف ها درد بیاورم یا نه. همان حکایت قدیمی در دیزی باز و گم شدن حیای گربه. حالا از اول به آخر بنویسم یا از آخر به اول؟

فریبا گفته نکنه تو هم روزه ی سکوت گرفتی! خنده م گرفت. وبلاگ در واقع تنها جائیست که من حرف می زنم. در دنیای حقیقی معمولن ساکت ام. وبلاگ یه جایی شده انگار توی فکر خودم باشه. توی فکرم نمی تونم ساکت باشم.

۲-

یک جوری ام انگار که فصلی گذشته باشد. در حالیکه هنوز در قلب بهاریم.

۳-

آره آب آتشگون جان! از حدود اول اردیبهشت آبگیری سد سیوند آغاز شده.

۴-

یادداشتی از جمعه ۱۴ اردیبهشت

آقای جعفری صمیمی ترین دوست دائیم بود. از بچگی های من توی خانه ی قدیمی مادربزرگ که بودیم، از ‌آلمان آمدن دایی همیشه همراه بود با حضور آقای جعفری در خانه ی ما. به همراه این دونفر همیشه یک دنیا شادی و شوخی و خنده و هیجان وارد خانه میشد. آقای جعفری را درست به همان اندازه می دیدیم که دایی را.

این دونفر از بچگی با هم همسایه بودند. و این دوستی همچنان بی آنکه معلوم باشد از کجا شروع شده همچنان محکم و مستدام بود. آقای جعفری بود که او را از فرودگاه می آورد. هر روز هم از خروسخوان صبح خانه ی ما بود. شب ها هم دایی همراه او می رفت به میهمانی هایی که خانه ی دوستان و آشنایان مشترکشان بود.  و این خاطرات در دوران کودکی و نوجوانی من هر سال و هرسال تکرار می شد.

وقتی نوجوان بودم یعنی حدود سن های ۱۶-۱۷ سالگی، خانواده ی آقای جعفری یعنی همسر و یک دختر و یک پسرش تصمیم گرفتند که از ایران بروند. آن سال ها سالهای جنگ بود و مقصد آنها آمریکا بود. اما اول رفتند آلمان. طبیعی بود که پیش نزدیک ترین دوست خانوادگی شان یعنی دایی من.

مدتی پیش او بودند. قرار بود خود آقای جعفری هم به آنها ملحق شود اما بعد از اینکه آنها رفتند، نمی دانم چه شد که نتوانست برود.انگار گفتند ممنوع الخروج شده. به هر تقدیر هرگز از ایران نرفت. او اینجا ماند و خانواده اش بعد از مدتی رفتند آمریکا. و دایی من هنوز که هنوز است مرتب با آنها در ارتباط است و احوالشان را می پرسد اما باز هم نمی دانم چه شد که رابطه ی دوستی چهل پنجاه ساله ی دایی با آقای جعفری از همان سال ها شکر آب شد. حالا تقریبن پانزده سالی می شود که دیگر وقتی می آمد نه او سراغ آقای جعفری را می گرفت و نه آقای جعفری سراغ او را. دیگر از سرزندگی ها و شوخی های تمام نشدنی آقای جعفری در خانه ی ما خبری نبود. اما آنقدر از او خاطره داریم که همچنان بعد از این همه سال، خبر فوتش تمامی آن خاطرات را زنده کند و بزرگی جای خالی سالیان اخیرش را به رخ بکشد.

پنجشنبه صبح با خبر شدیم که آقای جعفری از دنیا رفت.

خواهر زنش زنگ زد و گفت که چهارشنبه ی پیش برای آخرین بار با او صحبت کرده. آنها می رفته اند شمال و بهش گفته اند تو هم بیا. آقای جعفری گفته شما امروز بروید من فردا می آیم. تا روز جمعه هر چه منتظر مانده اند نرفته. تلفن زده اند جواب نداده. بعد یک آشنا را فرستاده ا ند در منزلش. آن آشنا خبر آورده که تلویزیون روشن است اما کسی در را باز نمی کند. روز شنبه آنها از شمال باز آمده اند  و با حکم دادستانی در را شکسته اند و رفته اند توی خانه و دیده اند تلویزیون همچنان روشن است و شام نیمه خورده ای مقابل آقای جعفری ست و انگار سه روزی از آخرین لقمه ای که بر دهان گذاشته، گذشته بوده .

+ کتا ; ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۱٥
comment نظرات ()

 

اگر دسترسی به نت داشتم،  چه همه حرف داشتم برای گفتن.

دو روز است که نیامده ام سر کار.  یعنی دو روز است که نتوانسته ام بیایم توی نت. امروز عصر هم یک کار فوری پیش آمد که مجبور شدم بیایم اما وقتی آدم در دو قدمی سیستمی باشد که بتواند او را ببرد توی این دنیای خیالی مگر می شود در مقابل این وسوسه مقاومت کرد؟!

پدر تلفن زد و گفت که اگر خیلی زود برگردد پنجشنبه خواهد بود. و تا او نباشد من هم نمی توانم بیایم سر کار.

 این روز ها مجبورم بمانم خانه پیش مادرم. حس می کنم حتی همین روز های با او بودن روز های ارزشمندی ست. باید در خاطرم حک کنم شان. مثل آذوقه ی خاطراتی برای روز های دلتنگی.

...

 

+ کتا ; ٦:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۱۱
comment نظرات ()

 

اولن که نمی دونم چرا انقده از این نقاشیه خوشم اومد که گفتم بذارمش اینجا. به طور کلی فکر کنم ارادت خاصی به تابلو های چهار فصل دارم.

دومن که این پست های حال و هوا های ساسان رو از من می شنوین از دست ندین.

+ کتا ; ۳:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٩
comment نظرات ()

چهار: ...

یک:

 

آسان می توانی گریخت

 از کنار کلمات

 

از کنار صدا ها

 

اما نه آنچنان

 

که فراموششان کنی

 

...

 

دو:

چه غم انگیز است حکایت تکرار. من همانی هستم که دیروز بودم. تو هم. هوا هم مثل هوای دیروز. آنچه باید تغییر کند چیست؟

 

سه:

پدر امشب می رود جلفا. دنبال چه کاری؟ از صمیم قلب نمی دانم! میدانم که برای گرفتن باقی مانده ی زمین هایی که رفته توی طرح شهرداری می رود. اما نمی دانم نتیجه هم دارد این رفت و آمد ها یا نه. در هر حال آدم عجیبیست و تلاش هایش کمی تا حدودی قابل تقدیر. ایکاش یک کمی از این حس از پای ننشستن که او در هشتاد و دو سالگی دارد در همین سی و هشت سالگی در من بود. چطور او ایستاده و من حس می کنم نشسته ام؟

 

چهار:

 دری وری...شر و ور

 پنج:

 بلاگفا انگار مشکل داره. فعلن که هیچکدوم از وبلاگ های بلاگفا برام باز نمیشن.  

 

شیش:

 یعنی ممکنه من برم موهامو کوتاه کنم و بتونم مرتب نگهش دارم؟

 

هفت:

 یک تکه یادداشت از شنبه هشتم اردیبهشت:

 جمعه خانه ماندم. کاری هم نکردم. حمام رفتم. ناخن گرفتم. وقت گذشت. هیچکس نیامد. حتی اندیشه ای.

صبح شنبه لادن نان بربری آورد. گفت توی صف شیر با یک نفر دعوایش شده. طرف با مشت کوبیده توی دماغش. می ترسم. می ترسم حالش باز بد شود. طرف بهش گفته:« دیوانه! تو را باید بیاندازند توی دیوانه خانه...»خودش می گوید نفهمیدم چه شد که درگیر شدیم.

 

هشت:

 سه تا تکه شعر هم هست که دوستشان دارم و حاصل همین یکی دو روزه اند که نمیدانم کجا بنویسم شان هنوز.

 نه:

 پنجشنبه شب قراره بریم خونه یکی از دوستای قدیمی حمید که من نمی شناسم اش. از اینجور جاها رفتن که هیچ شناختی از صاب خونه ندارم و برخورد اوله هیچ خوشم نمیاد. نمی دونم چی بپوشم. موهامو چکار کنم. چه حرفی میشه زد. من که آدم دیر جوشی هستم هیچوقت سر هیچ صحبتی رو باز نمی کنم. باید به یاد صورتک خیالی جان صورتک لبخندم را روی صورت بگذارم.

 

دلم مثل دل عرفان که کامنت های چند قسمتی می خواست کامنت نه قسمتی می خواهد.

 راستی!...

 

ده:

 

عرفان! تو هنوز به روز نشدی؟

 

+ کتا ; ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٩
comment نظرات ()

؟

امروز چه روزی است؟ کجای تاریخ؟

زندگی چقدر باعث می شود آدم خودش را فراموش کند. باران می بارد چه بارانی…هوا تاریک شده مثل دم دم های آخر غروب در حالی که هنوز عصر ست.

من توی ناپیدا های خودم گم شده ام انگار که سراغی از خودم نگرفته ام هنوز و نه هیچکس دیگری هم.

چطورم؟ زنده هستم هنوز آیا؟ و زنده بودن معنی همین نفسی است که کشیده می شود ؟

 

اگر اینطور باشد خوبم. از صبح تا حالا هم زندگی کرده ام. نه کسی را رنجانده ام نه از کسی رنجیده ام. کار کرده ام. نقشه اصلاح کرده ام.  مادرم را چند بار بوسیده ام. دخترکم و حمید را هم. از خانه آمده ام تا شرکت و بعد تا مدرسه ی دخترک. بعد باز تا خانه و بعد باز تا شرکت.  راه دور تری هم نرفته ام. زیر باران کمی مانده ام. آسمان را تماشا کرده ام. ابر های تیره را. و نفس های نمناک از بوی باران کشیده ام.

 

اما روز باید چه باشد دیگر که نبوده هنوز؟ چه چیزی لابلای این ثانیه ها کم است که نمی فهمیم چیست؟

+ کتا ; ٥:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۸
comment نظرات ()

حکایت ما و آرامش و امید

پست قبلی را ندیده بگیرید. همانطور که خودم ندیده اش کردم! نه که نباشد. هست. مثل مثل خودم.

ساعت چهار و بیست دقیقه ی بعد از ظهر است. من نرفتم خانه. پدر عاقبت خودش آمد مادر را برد. بعد باید می رفتم سراغ دخترک که ساعت سه تعطیل می شد. قبل از رفتنم باز حمید زنگ زد و گفت تا تو بروی دخترک را از مدرسه بگذاری خانه و برگردی، من هم می رسم شرکت و با هم نهار می خوریم. 

حالا رفته ام و برگشته ام. دیر هم برگشته ام. اما حمید هنوز نیامده. توی خانه فس فس کرده ام و نشسته ام تکرار پرستاران را که دیشب ندیده بودم دیدم! بعد هم سلانه سلانه آمدم شرکت. توی راه درباره ی یک چیز هایی فکر کردم که حواس خودم را از دلتنگی پرت کنم. یکی ش اینکه راستی چرا نقاش خیابان نور اسم وبلاگش را گذاشته «دلتنگی های نقاش خیابان نور؟» مگر می شود دلتنگی این همه که او می نویسد قشنگ باشد؟ بعد به آرامش و امید فکر کردم. یک اس ام اس درست کردم که یادم بماند با خودم فکر کرده بودم که : 

امید همیشه آنجا که پی اش می گردیم نیست اما شاید جای دیگری پیدایش کنیم.

بعد درست به نقیض همین قضیه هم فکر کرده بودم که :‌

اگر توی اولین کشوی میزت امید را پیدا نکردی، جاهای دیگر را هم دنبالش نگرد!

آخرش نفهمیدم کدام درست تر است. آدم امیدوار امید را به راحتی پیدا می کند. اما اگر پیدایش نکرد آیا باید باز هم بگردد یا نه ؟

بعد همینطور که توی یک پیاده روی سرازیری به طرف شرکت می آمدم نفس عمیقی کشیدم و احساس کردم که میان سبزی بهار و سایه روشن آفتاب عصر چه آرام هستم. و در ادامه ی جمله ی بالا یک جمله ی دیگر را دلم خواست به یاد بسپرم که :‌

مثل آرامش که وقتی توی خانه نباشد، توی یک پیاده رو شاید پیدایش کنیم ...

 

 

+ کتا ; ٤:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٥
comment نظرات ()

یک پست اضطراری از واگویه های افکار قر و قاطی نمی دونمی!

دلم به اندازه ی تمامی ِ دنیا گرفته است.

 در چه راهی ام؟ ‌در چه راهی بوده ام؟ ‌به کدام سو رفته ام که این همه تحمل ثانیه هایم دشوار شده؟

مادرکم توی اتاق های شرکت راه می رود. راه می رود. من زنگ زدم به حمید گفت برو خانه. بعد گفت صبر کن من بیایم بعد برو. ذهنم مشغول و اندهگین است.

پدر چقدر بی فکر است!‌ یا اینکه بهتر است بدانم که از او دیگر توقع فکر نباید داشت. اما چرا باید به حرف هایش گوش داد و به اوامرش سر نهاد؟

اگر مادر اینجا توی پوشک اش خرابکاری کند من چه کنم؟

همین الان رفته بودم برایش چای بریزم در را باز کرده بود و رفته بود توی راه پله. من که نمی توانم در شرکت را قفل کنم. اینجا امد و رفت هست.

با بی قراری اش چه کنم. هی می نشانمش به تماشای مجله ای  هی بلند می شود راه می افتد می آید به من می گوید «‌بلند شو بریم!»...

 بعد از چای اش دیدم همینطور دارد قند می خورد. رفتم قندان را برداشتم.

مادر یک پرستار دائمی نیاز دارد.

پدر! چرا این را نمی فهمی؟ !

من از همه بیکار ترم اینجا که آوردیش پیش من؟ خودت چه کار مهم تری داشتی  ؟

عجب وضع بدی شده.  الان زندگی من که عبارت از زندگی و نشاط دخترک چهارده ساله ام و حمید و خودم است به شدت تحت تاثیر وضع مادرم قرار گرفته.

نه وقت تفریح داریم. نه وقت استراحت. نه من نه حمید نه دخترک. می ترسم از عاقبت این اوضاع و کاری از دستم ساخته نیست.

همه می گویند دخترک الان باید محیط شاد و امنی داشته باشد. من چطور می توانم به عنوان مادرش این محیط را برایش فراهم کنم با این همه غصه که خودم دارم و این همه کار ؟‌

خودم به چه نیاز دارم؟

دلم گرفته. دلم عجیب گرفته است...

+ کتا ; ۱:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٥
comment نظرات ()

 

صبح چهارشنبه است. یک ساعت است که رسیده ام شرکت و دارم با آقای همکارجدید سر یک بالکن ِ دو در دو چک و چانه می زنم. که حمید گفته این بالکن اینجا باشد و ایشان می گوید نباشد و نقشه باید تا ظهر تمام شود که کسی که در شهرداری آشناست و قرار است تصویب نقشه را بدهد گفته بجنبید که باز دارند قوانین راتغییر می دهند و ممکن است از اول هفته ی آینده دیگر تراکم ساختمان را به این میزان که الان می دهند، ندهند و حمید  اگر سرگیجه ی صبحش خوب شده باشد الان باید رفته باشد کارگاه و خلاصه خودش نیست که خودش بگوید چرا این بالکن را اصلن گذاشته.

 .دیروز با همان حالتی که داشتم و در پست پیش نوشتم و عادله اسمش را گذاشته «حالت یواش! ِ » خودم تا حدود هشت شب شرکت بودم سر تغییرات همین نقشه ی مذکور. دیروز بعد از ظهر هم دخترک همچنانکه خودش نوشت حالش زیاد خوب نبود و گفتم باز دارد مریض می شود. و حمید رفت برایش قرص لوراتادین و سرماخوردگی و مسکن و ازاین حرف ها خرید و داد خورد و خلاصه آن وقت شب با حالت یواش ِ خودمان و نیمه بیمار دخترک رفتیم خانه.

 چشمتان روز بد نبیند که در ِ خانه که باز شد از بویی که پیچیده بود توی ساختمان فهمیدم که مادر باز پوشک اش را در آورده و معلوم نیست کجا ها و کجا ها را باید بگردم و کثیفی ها را پیدا کنم و بشورم. پدر تا توانسته بود با چشمی که نمی بیند و گوشی که نمی شنود هر جا را که دیده بود تمیز کرده بود. و چون خودش راضی به آوردن پرستار نیست اصرار داشت که همه چیز مرتب است و چیز مهمی نبوده تمام شده! اما بویی که توی خانه بود و مبلی که کشیده بودند برده بودند توی حمام شسته بودندش و باز تمیز نشده بود و خود مادرم که هر جا راه می رفت به دنبال خودش بوی بدی را همراه می کشید و دمپایی کثیف مادر که رد پایش را  همه جا باقی گذاشته بود، همه ی این ها حرف های دیگری می گفتند...

 دخترک با همان حال خرابش رفت با شلوار مدرسه دمر افتاد روی تختش و نیافتاده خوابش برد. می دانستم که باید علوم می خواند که نتوانسته بخواند. می دانستم که نصف مسئله های ریاضی اش را هم به خاطر حالش نرسیده حل کند.

 حمید با یک نفر قرار داشت که ساعت نه شب برود یک بسته ای را ازش بگیرد اما گفت آنقدر سرگیجه دارد که نمی تواند رانندگی کند. و تلفن زد قرارش را به هم زد.

 بیرون پنجره شب بود و درخت ها هم نا پیدا. هوا ابر بود ولی باران هم نمی بارید.

 اول باید مادرم را می بردم حمام؟ اول باید به دخترک می رسیدم؟ اول باید شام حمید را می دادم؟ اول باید زمین ها را می شستم؟ اول باید مبل را می شستم؟

 دو ساعت بعد اما تمام این کار ها شده بود و بوی بد از خانه رفته بود. و باران هم بی انصافی نکرد و  نرم نرم شروع به باریدن کرده بود...

 ***

 صبح ساعت شش بیدار شدم که ببینم حال دخترک چطور است و اگر خوب است بیدارش کنم که به کار هایش برسد. رفتم توی اتاقش دیدم که نیست. رفتم آشپزخانه دیدم. میز صبحانه را چیده و چای دم کرده و نان داغ کرده و حاضر و آماده نشسته دارد علوم می خواند. مرا که دید مثل همیشه خندید!

 چه دخترکی...چه دخترکی دارم که خودش هوای بهار است و عشق است و امید...

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت عصبانی:

.

.

 

.....اااای ی ی ی ی خداااااا.......

 

پدر ناگهان برداشته مادر را آورده شرکت. اگر تنها بودم اشکال نداشت. اگر فقط من و خانم همکار هم بودیم باز هم اشکال نداشت. اما الان بجز من و خانم همکار، آقای همکار و مگس هم هستند. دلم نمی خواهد جلوی همه ی این ها مادرک بی گناهم راه بیافتد دور تمام اتاق ها و همه مات و حیران نگاهش کنند.

 

نمی دانم چه کنم! شاید برش دارم با خودم ببرم خانه...

 

L

 

 

 

  

 

+ کتا ; ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٥
comment نظرات ()

يک

۱) 

حالم اینجوریه. همینجوری! یعنی نه خوب و نه بد. نه هست و نه نیست. مثل مثل مثل چی بگم؟‌ مثل بوی باران یا مثل تکان خوردن پرده ای که لای پنجره اش یک کمی باز باشد.

بد هم نیست. از بد بودن بهتر است. حوصله ی فکرکردن به نگرانی هایم را ندارم. نمی دانم چرا فکر می کنم حسم مشابه حس یک گیاه خودرو است که در باغچه کنار یک بوته ی رز روئیده و چشم هایش را زیر آفتاب بسته ...

خلاصه حالم اینجوریه.

۲)

دو نداره هنوز. شاید بعدن داشته باشه!‌

.


+ کتا ; ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٤
comment نظرات ()

ساعت سه صبح

ساعت سه صبح دوشنبه سوم اردیبهشت داییم رفت. آخرین تصویری که در نگاهم مانده تصویر صورت خندان ش است که در پیش زمینه ی محوطه ی پارکینگ شب فرودگاه از پشت برگ هایی دست تکان می داد. و آخرین تماس، چند دقیقه پیش تر، دست چپ اش بود که وقتی توی صف ماشین هایی که از فرودگاه بیرون می روند بودیم آمد کنار پنجره ی ماشین و لپ راستم را گرفت و کشید. و قبل از اینکه سوار ماشین شده باشیم، آخرین آغوش، همانجا ایستاده کنار ماشین بود که اشک هایم برای بیرون ریختن بی تابی می کردند و من با تمام نیرویی که داشتم، در چشم هایم نگاهشان داشته بودم و در عوض هیچ نتوانستم بگویم. حتی یک کلام!  و پیش تر ساعتی توی سالن فرودگاه جسته گریخته نگاهش کرده بودم اما

در تمام راه بازگشت از فرودگاه که تا الان هم ادامه دارد، انگار غواصی باشم که به رکورد تازه ای از عمق اقیانوس دلتنگی دست یافته باشم. تمام مسیر را گریه کردم و آنجا، همانجا که هنوز نرفته بودیم بیرون و دستش لپم را کشید و خودش داشت ما را می فرستاد خانه که قبل از او برویم، و من بعد از آخرین آغوشش گریه ام گرفته بود و زود آمده بدوم سوار ماشین شده بودم و حمید  اشکهایم که یکی یکی داشتند می ریختند بیرون را دیده بود و گفته بود که : «خب پیاده شو برو یکبار دیگر بغلش کن !» اما همانطور نازک و هق هق کنان گفته بودم که نمی خواهم گریه ام را ببیند!‌ و سعی کرده بودم میان سایه روشن ها گم شوم ...

آسمان آبی امید را

از تو رها شدن و باز

به تو رسیدن

کاش پروازی بود...

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت: هنوز هیچ پیامی برای این یادداشت نوشته نشده است

+ کتا ; ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۳
comment نظرات ()

آرزو ها؟ ... من؟

از بعد از تعطیلات عید چندی از دوستان عزیز، من را به بازی آرزو ها دعوت کرده اند و راستش نمی دانم چرا هنوز جرات نکردم به آرزوهام فکر کنم. خب این موضوع را از چند جنبه میشود بررسی کرد. یکی مسخره بازی یکی جدی جدی.

و حالا آرزو های مسخره بازی را که زیاد جدی نگیریم باز این حالت آرزو های جدی دو حالت دارد. یکی فکرکردن به آرزو هایی که میشود به آنها رسید و یکی فکر کردن به آرزو هایی که نمیشود به آنها رسید. یعنی تا اینجا شد سه جور آرزو!

نوع اول: آرزو های جدی که میشود بهشان رسید

نوع دوم : آرزو های جدی که نمیشود بهشان رسید

نوع سوم: آرزو های مسخره بازی

اینطور باشد من می توانم همینطور بنشینم و به انواع آرزو هام فکر کنم و هی به لیستشان اضافه کنم آنقدر که دلم تا ته ته ته بسوزد از این همه آرزو...

مگر اینکه لب و لوچه ی خودمان و فکرمان را جمع و جور کنیم و برویم مثل بچه ی آدم فقط به آرزو هایی فکر کنیم که جدی هستند و می شود بهشان رسید.

خوب این آرزو ها خودشان باز دو دسته می شوند. 

نوع اول- گروه یک:  آرزو های جدی ای که می شود بهشان رسید و رسیدن بهشان فقط به یک خواستن نیاز دارد که تبدیل به توانستن شود. در این مورد هم حس تنبلی جلو می آید و می گوید که حالا ببینم هر وقت دلم خواست انجام بدم درباره ش فکر می کنم...

مثل:

آرزو دارم که بروم مسافرت ...هرکجا که باشد... 

آرزو دارم که بنشینم لب یک بلندی و پاهایم را آویزان کنم و تکان تکان بدهم

آرزو دارم که شعر هایم را مرتب کنم و چاپ کنم و یک عده ی زیادی دوست داشته باشند بخوانندشان

آرزو دارم که وقت داشته باشم تخته طراحی بگیرم دستم بروم کوه و دشت بنشینم خط بکشم

آرزو دارم که بنشینم تو ی بالکن این خانه ای که الان داریم می سازیم و یک میز گرد با رومیزی سفید در آن داشته باشم و درسکوت بنشینم و هوا هم تمیز باشد و کوه ها را نگاه کنم و چای بنوشم.

آرزو دارم یک جایی توی یک طبیعت ساکتی یک کلبه ی خیلی خیلی کوچک داشته باشم

آرزو دارم ماشینم را بدهم صافکاری که انقدر قراضه نباشد

آرزو دارم کارت بنزینم  خودش با پای خودش بیاید در خانه

آرزو دارم پلاک ماشینم هم خود به خود عوض شود

آرزو دارم این کفش سیاه های دخترک زود تر یعنی تا کهنه نشده برایش کوچک شود که برسد به من! 

آرزو دارم یک عینک آفتابی خوشگل خوب هم داشته باشم که گمش نکنم.

آرزو دارم که عکس های خیلی خیلی قشنگی بگیرم که همه بگویند: عجب عکس هایی!

نوع اول- گروه دو: آرزو های جدی ای که رسیدن بهشان دست خود ما نیست و دیگران باید همت و اراده و مایه ی خواستن از خودشان بگذارند که ما به آرزویمان برسیم.

فکر کردن به اینطور  آرزو ها هم که دیگر آزار دادن خود آدم است. گیرم که برای دیگران رساندن من به آرزو هایم مهم نیود. من بنشینم فکرش را بکنم که چه بشود؟‌

مثل: آرزو دارم که دخترکم توی یک دانشگاه خیلی خیلی معتبری از این دنیا درس دانشمندی بخواند و به یک جاهای خوبی برسد.

آرزو دارم که دخترکم پیانویش را هم تا آخر عمرش ادامه بدهد.

آرزو دارم دخترکم وبلاگش را هم مرتب بنویسد

آرزو دارم که دائی ام بیاید ایران زندگی کند

آرزو دارم که پدر رضایت بدهد برای مادر یک پرستار بگیریم

اما آرزو های نشدنی

مثل:

آرزو دارم که دخترکم و حمید انقدر هی سرشان درد نگیرد وانقدر هی  مریض نشوند.  

آرزو دارم که  مادرم آلزایمر نمی گرفت یا اینکه می شد که خوب شود.

آرزو دارم که بابایم از خیلی وقت پیش ها ریش هایش را می تراشید و به سر و وضعش اهمیت بیشتری میداد

آرزو دارم که بابایم سمعکش را هم استفاده می کرد و شب ها تا ساعت دوی بعد از نصفه شب صدای تلویزیون را این همه بلند نمی کرد.

آرزو دارم که خواهرم هم یک خواهر سالم و معمولی بود و همین الان دوباره من نگران حالش نبودم که دارد دوباره بحرانی می شود...

آرزو دارم که این همکار ها کارهای خودشان را بلد می بودند و انقدر از من سوال نمی کردند

آرزو دارم که حمید هیچوقت هیچوقت عصبانی نمی شد و همه چیز را اینهمه سخت نمی گرفت. مثلن روی این حساسیت نداشت که من وقتی صبحانه ام تمام می شود با خمیر نان بربری بازی نکنم!

آرزو  هم دارم که هیچوقت هم دیگر (مثل همین الان که از بانک تلفن شد، )چک های حمید توی بانک پول کم نیاورد.

اما  یک آرزو هایی می مانند که در کدام دسته می شود گنجاندشان؟....

مثل:

. آرزو دارم که کشورمان یک جور بهتری شود.

آروز دارم که تخت جمشید مثل روز اولش بازسازی شود.

آروز دارم که سد سیوند هم آبگیری نمی شد

آرزو دارم که هیچکس به خاطر عقیده اش در هیچ کجای دنیا زندانی نباشد

آرزو دارم که بچه ها ی همه ی دنیا در آرامش بزرگ شوند.

آرزو دارم که هیچوقت هیچ کجا جنگ نباشد

آرزو دارم که دنیا پر از موسیقی و خواب های خوش باشد

از همه ی خوانندگان این پست و کامنت گذاران این وبلاگ که تا کنون درباره ی آرزوهایشان فکر نکرده اند هم صمیمانه دعوت می کنم در این بازی شرکت کنند.

مخاطب درونی تکان تکان ام میدهد که بیدار شوم !

 .....

+ کتا ; ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢
comment نظرات ()

 

 مخاطب درونی: چرا این همه غمگینی؟

دایی م فردا شب میره. نمی دونم تا کی. بودنش خیلی خوب بود. ازخوب هم بهتر. و میدونم که  امسال که بره بیشتر از همیشه دلم براش تنگ میشه. و همین الان که این چند کلمه رو نوشتم اشک تو چشم هام جمع شد. چون از صبح یه دردی داشتم که نمی دونستم چیه و انگار همین الان کشف کردم علت این درد رو. و همین الان انگار کشف کردم که چقدر چه قدر چه...قدر دوسش دارم و چه قدر حسرت نبودنش رو می خورم. و یک نفر همین الان همین الان الان  باید به اشک های من بگوید که اینجا وسط شرکت سرازیر نشوند...

پی نوشت:

و آن کلام ِ بجا را

 آن موقع که موقعش بود کسی با من نگفت و البته مخاطب درونی گفت اما من توی هق هق بغضی که داشتم نشنیدم صدایش را و اشک هایم هم فرصت ایستادن و گوش تیز کردن برای شنیدن حرف او را نداشتند و همانجا که خط بالا تمام شد سر ریز شدند پایین و من روی از سمت همکاران برگرداندم و بلند شدم و یک دستمال کاغذی کشیدم و دستمال را که کشیدم گریه ام هم شدید تر شد و یکراست رفتم جلوی آیینه ی دستشویی و چشم در چشم خودم که شدم باز گریه ام شدید تر شد  و اینجا مخاطب درونی دلش به حالم سوخت و گفت آخه تو چه ته که اینجور گریه می کنی؟ و آب سرد که به صورتم زدم هم آرام نشدم.

بعد صورتم را خشک کردم و از در اتاق کتابخانه رفتم توی بالکن و حواس خودم را پرت گلدان گل هفت رنگ خودم کردم که قبلن توی بالکن خانه ی سابقمان بود و حالا آمده اینجا. شمردم که چهارده تا گل و غنچه داشت و یک نفس عمیق کشیدم و نسیم بهاری دست بر صورتم کشید و فکر کردم که قرمزی چشم ها و نوک دماغم دیگر باید بهتر شده باشد  ...

 

این عکس دو سه سال پیش همون گلدونه س

وقتی که هنوز توی بالکن خونه ی سابقمون بود

+ کتا ; ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۱
comment نظرات ()