آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

شاید آخرین پست امسال / شاید هم نه!

 

فکر کنم آخرین سلام سال هشتاد و شش باشد که اینجا نوشته می شود.


هنوز نمی دانم امروز چندم است! اما می دانم  به تعداد افرادی که کامنت های پست قبل را نوشته اند، دوستان ِ مهربانی دارم. و این برایم لبخند می آورد.


الان توی کافی نت هستم. به لیست آن کار های باقی مانده از پست قبل یک کار های دیگری اضافه شده و البته کار هایی که خاکستری شده هم کم شده.
من هر روز و بلکه روزی چند پست این روز ها توی دفتر چه ام نوشته ام که تصمیم دارم تمام آن ماجرا ها را موقعی که ای دی اس الم درست شد و از خانه توانستم بیایم تو ی شبکه همینجا بگذارم.


بعضی از روز ها انقدر سخت گذشت که دلم بد جوری دنبال گوش ی می گشت که بتواند بشنود و درد دل کنم و سبک شوم و بجز گوش دفترچه ام دور و برم کسی نبود.
شش ماه آخر سال هشتاد وشش سخت ترین روز هایی بود که در تمام عمرم گذرانده بودم. اما هنوز هم از تماشای جوانه ها لذت می برم. هنوز هم می توانم لبخند بزنم و هنوز هم می توانم به وقت غصه اشک بریزم. و این ها همه خوب است. این یعنی من هنوز سنگ نشده ام.


سال نو بر همه ی دوستان عزیزی که این وبلاگ را می خوانند مبارک. روز هایتان شاد.
گمان نمی کنم امروز یا فردا به وصال ای دی اس ال خانگی برسم. اما اگر رسیدم که چه بهتر! یک عید مبارکی دیگر هم می نویسم!

+ کتا ; ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/٢۸
comment نظرات ()

یک چیز مهم....

 

امروز چندم است؟ یادم نرود که بیست و ششم باید بروم دادگاه سرپرستی- و تلفن برای اینکه ببینم آمدن دایی چه تاریخی است. به اضافه ی کم کم خریدن شیرینی. و یادداشت کردن اسامی کسانی که باید برویم دیدنشان  شلوار برای دخترکآه دارو های مادرپوشک برای مدت عید- دنبال ای دی اس ال بگردم- گوشت و مرغ هم توی هفته ی اول گیر نمی آید – زن عمو دوشنبه یا سه شنبه می رود شمال بعد از آن خانه نشین می شوم – میوه چی؟ کار ویلای طالقان بالاخره بماند برای بعد از عید؟ برویم زمین سعادت آباد را ببینیم. – به حمید بگویم به مهیار زنگ بزند – یک روسری می خواهم که رنگش به صورتم بیاید – عیدی برای بچه ها ی برادرم چه بگیرم؟ دنبال تنهایی نگردم. او همینجاست. گل پامچال همیشه کلی بهم روحیه می دهد. بخرم. یک زنگ به فروزنده خانم بزنم - فیش حقوق عمه و شوهر عمه ام را بروم بانک بگردم پیدا کنم- جمعه روز دادن داروی تقویتی به یاس ها و رز هاست - یک لیست هم از تلفن هایی که به خارج از کشور باید بزنیم- اصلاح آخرین نقشه های پروژه خیابان دولت- امشب نان نداریم -  عیدی برای خدمتکار های مدرسه دخترک و راننده سرویس- چرا هنوز فکر می کنم یک چیز مهم از قلم افتاده؟

.

.
+ کتا ; ۳:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/٢٢
comment نظرات ()

او من نیست

یک:

انگار توی یک اتاق خالی نشسته باشم. تنها. ساکت. با دیوار های خاکستری. خاکستری و نه هیچ رنگ. که هر رنگی اگر بر دیوار یا چارچوب در ها باشد ساکت نخواهد ماند. و نه پنجره ای بر دیوار که بر سقف اتاق. با شیشه های مات که تنها نوری از آن  بتابد تا من این همه خاکستری را از یاد نبرم.

دو:

  حالم ؟ بد نیست ! واقعن بد نیست. بخصوص بعد از خواندن آن که پسر رعد نوشته بود و در ذهنم مانده. همان که از درک خوشبختی در بد ترین روز ها نوشته بود.  حالم خوب است. چرا که  شاید بعد از این دیگر هرگز به این خوبی نباشد.

سه:

 گفتم که ! ...حالم خوب است اما ....خودم را که توی آیینه می بینم تازگی ها از خودم می ترسم. چهره ام تلخ شده. دو تا خط عمودی میان ابرو هایم ماندگار تر شده. اخم هایم به زور هم باز نمی شود و صورتم خشک و بی روح. حتی نگاهم نا آشناست. من این غریبه را نمی شناسم. او من نیست...

 
+ کتا ; ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/٢٢
comment نظرات ()

شاید یک و دو ... شاید هم بیشتر

یک:

انگار چخوف است که گفته : هر انسان کسی ست که خود باور دارد. همینطور یک ریز دارم دنبال باور خودم می گردم.
.
.
دو:

ديروز يک پولی رسيد. من هم درنگ نکردم و رفتم کامپيوتر خريدم. امروز بعد از ظهر تحويلش می گيرم. ولی خب مودم ندارد . تصميم دارم ای. دی. اس. ال بگیرم. ولی خب هنوز نمی دانم خدمات ای دی اس ال کدام شرکت کیفیت و قیمت مناسبی دارد.

.

+ کتا ; ٩:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/٢۱
comment نظرات ()

دائما یکسان نباشد حال ِ دوران غم مخور!

ظهر پنجشنبه است. بعد از آن همه استرس الان اینجا ساکت است و من آرامم....یک سری نقشه را که از دیروز رویش کار می کردم ، بالاخره چاپ گرفتیم و فرستادیم برای کارفرما. و من همینطور توی سکوت و تنهایی نشسته ام روبروی مانیتور و با شل و ولی و بی حالی ذهنم را تایپ می کنم: ...   

نازیلا گفته بود استراحتی خارج از زمان و مکان نیاز دارد  ومن  از آن روز تا به حال به همان عبارت فکر می کنم. این یکی دو روزه حالم خوب نیست. غمگینم. هر روز از پشت پنجره ی آشپز خانه درخت سپیدار را نگاه می کنم که او هم خودش را برای آمدن بهار آماده کرده و من هنوز از خواب زمستانی انگار بیدار نشده ام. یک جوری انگار به سوی بهار دارم خرکش می شوم! ...

دخترک یک شلوار می خواهد و من سرم گم شده توی حساب و کتاب ها که این شب عیدی آیا می توانم با دل راحت یک شلوار برایش بخرم یا نه. و یاد کامپیوتر خریدنم می افتم و یک کلمه های پراکنده ای از خیال حوصله ی بحر و قطره ی محال اندیش و ... خب البته دو تا صورت حساب برای دو تا از مشتری ها فرستاده ایم اما مشتری اولی دیروز کلی التماس درخواست کرد که بعد از عید پرداخت کند و ما هم متقابلن هی التماس درخواست کردیم که قبل از عید پرداخت کند و به نتیجه ی واضحی نرسیدیم. پول چک دیروز را از یکی از دوستان قرض کردیم. اما بیستم هم نمی دانم چقدر چک دارد حمید و به این چیز ها که فکر میکنم یک نفس عمیق می کشم و مدتی که نمیدانم چقدر می شود به جایی که نمی دانم کجاست خیره می مانم. چه حاصل دارد نوشتن این ها؟ ...

"جای غصه خوردن نیست." - مخاطب درونی می گوید ! - ...دیروز نرفتی سر ساختمان؟ ندیدی چه قشنگ شده؟  لبخندی بزن.

+ کتا ; ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/۱٦
comment نظرات ()

از صبح تا ده - از یک تا چهار...

یک

صبح  ِ بدی نبود. اما الان که ساعت نزدیک ده شده خیلی به هم ریخته م.

ساعت شش بیدار شدم. دخترک را بیدار کردم. صبحانه را آماده کردم و او ساعت هفت رفت. بعدش حمید می خواست اول وقت برود اداره ی برق دنبال کار برق ساختمان. صبحانه خوردیم او هم پیش از هشت رفت. دیدم مرغ و پیاز و مایع ظرفشویی و کره و پنیر نداریم. رفتم خریدم. خرید صبحگاهی را دوست داشتم. تمام راه صدای گام های من بود و گوش سپرده بودم به صدای پرندگان. یک لحظه ایستادم. صدای گام من قطع شد و چند لحظه گوش سپردم تنها به صدای پرنده ها صدای بلبل ها، گنجشک ها و البته کلاغ ها و یک جور صدای دیگر که نمی دانم چه بود.

دو

به خانه که رسیدم یادم آمد که چهارشنبه روز آب دادن به گلدان خانه ی عمه ام هم هست که هر وقت می رود سفر گلدانش را می سپرد به من. رفتم خانه ی عمه و گلدانش را آب دادم. خرید ها را سپردم به زن عمو و مدارکی را که باید می آوردم شرکت برداشتم و راه افتادم.

سه

توی راه موقع عبور از خط کشی، سر تقاطع فتحی شقاقی و ولیعصر ایستاده بودم تا چراغ عابر سبز شود و  سبز شد و از روی خط کشی را افتادم به آنسوی خیابان. وقت عبور باز یکی از ماشین هایی که به چراغ توجه نمی کنند و به عابر هم توجه نمی کنند نزدیک بود بزند بهم! با دست کوبیدم به شیشه ی در ِ صندلی عقبش. ایستاد. گفت چرا می زنی! داشت نان می خورد و چشم های سبزی داشت. گفتم "عابر پیاده" رو نمی بینی ؟ کوری؟ گفت خودت کوری! گفتم اینجا خط عابر پیاده س چراغ عبور هم سبزه نمی بینی؟ و رفتم و منتظر جواب نشدم. اما تا خود شرکت همین مکالمه هی توی سرم تکرار شد. از اینکه اعصابم انقدر ضعیف شده که با یک تلنگر کوچک هم خرد بر زمین می ریزد ترسیدم. بار اولم که نبود که ماشینی حق عبور عابر پیاده ای که من بودم را نادیده می گرفت. موضوع مهمی هم نبود اما من به هم ریخته بودم. و این یک واقعیت بود. نقاب آرامشی که خود ِ متزلزلم را پشتش پنهان کرده بودم مقابل چشمان خودم فرو ریخته بود.

چهار

توی این فکر ها رسیدم شرکت. به محض ِ رسیدن، همکار ِ تازه مان که قبل از من رسیده بود گفت: خانم مهندس! یک خانمی از بانک تجارت زنگ زدند گفتند آقای مهندس چک دارند و پول توی حسابشان نیست! ...

حالا باید خودم را برسانم به بانک و ببینم چه خاکی از کجا ی این دنیا به سر این واقعیت های اعصاب خورد کن زندگی بریزم...

 

+ کتا ; ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/۱٥
comment نظرات ()

تصمیمات جددی!

در تمام عمرم این همه بی انرژی نبوده ام. زندگی عجیب سخت گذشت این سال ها.

 امسال نای خانه تکانی ندارم. البته شیشه ها را تمیز می کنم. پرده آشپزخانه و سالن و اتاق دخترک را هم قصد دارم بشورم. خانه هر هفته تمیز می شود و زیاد کثیف نیست. شوقی هم نیست که بخواهم فرش ها را بشورم. توی کابینت های آشپزخانه را هم  قصد دارم که  مرتب کنم..

قصد دارم با هر بد بختی که باشد یک کامپیوتر برای خانه بخرم. هم دخترک نیاز دارد هم اینکه می خواهم تعارف را کنار بگذارم و به زن عمو بگویم که بعد از عید خودم می مانم پیش مادر. توی شرکت که هستم تمام روز دلم پیش مادر است. عملن اینجا کار مفیدی انجام نمی دهم. زن عمو هم دلم را بدست نیاورده توی این شش ماه.

اولن که هر وقت خواست بدون هماهنگی با من رفت و معلوم نبود که هر بار بر می گردد یا نه.

.دومن این چه جور پرستاری است که با وجودیکه از نظر مالی مثل یک پرستار غریبه ی تمام وقت دستمزدش پرداخت می شود اما :.یک :  صبح ها ایشان می رود توی پارک روبروی خانه ورزش صبحگاهی می کند و مادر که بیدار می شود خودم می برمش دستشویی و لباس می پوشانم. توضیح اینکه من عاشق مادرم هستم و از انجام این کار ها لذت هم می برم و حرفی ندارم اما سوالم اینست که با وجود این مسائل چه نیازی به حضور ایشان هست؟  دو:  در هر صورت او هرگز رختخواب مادر را مرتب نمی کند. خودم هر روز اینکار را می کنم.سه :  او هر گز مادر را حمام نمی برد. این وظیفه هم آخر هفته ها به عهده ی خودم است.چهار: هر شب دندان مادر را خودم مسواک می زنم. ایشان فرموده از این کار چندشش می شود!! .پنج: چه ناخن های دست و چه ناخن های پای مادر را او نمی گیرد و خودم می گیرم..شش : دکتر گفته شعر هایی که از قدیم در حافظه داشته اند را با مادر بخوانید. مادرم سی سال معلم کلاس های دوم و چهارم دبستان بود و شعر های این دو کلاس را در حافظه دارد. من هم هر چه شعر از این دو کلاس در یادم بوده روی کاغذ نوشته ام و چسبانده ام روی یخچال که با او بخواند. شب آمدم پرسیدم: شعر هایتان را خواندید؟ زن عمو گفت : نه! شعر ها رو دیگه خودت باید بیای باهاشون بخونی!! می خواستم بگویم که من ساعت هفت شب می رسم خانه و مادر این موقع خسته هستند و دیگر حوصله ی شعر خواند ندارند. اما جلوی خودم را گرفتم و فقط نگاهش کردم و لبخند زدم! دکتر گفته با مادر هر طور که می توانید حرف بزنید. اما او تمام مدت با تلفن حرف می زند....هفت : برای مادر جعبه داروی هفتگی گرفته ام و هر جمعه تمام دارو های هفته ی بعد را توی جعبه می گذارم. او هنوز بعد از شش ماه نمی داند مادر چه دارویی را باید صبح بخورد و چه را ظهر و چه را عصر! اگر یک صبح خودم دارو ها را جدا نکنم نمی تواند این کار را بکند. .هشت: من هر بار که مادر را می برم دستشویی مدت ها منتظر می مانم که مطمئن شوم مادر همه کارش را کرده. زن عمو که می بردش دستشویی هیچ منتظر نمی شود. فوری پوشک را عوض می کند و بیرون می آید. .نه: پنجشنبه و جمعه ی آخر هر هفته را در این شش ماه  ایشان رفته مرخصی و من مانده ام خانه! دلم برای دخترک می سوزد که در این سن و سال هیچ تفریحی ندارد. حتی یک اخر هفته بی انصاف نگفت تو دخترک را ببر گردش و خیالت راحت باشد که من هستم!  .ده: خیلی خیلی شلخته است. هر لباسی از مادر را که در می آورد همانجا توی دستشویی به جا حوله ای آویزان می گذارد. لباس های تمیز و کثیف را حتی از هم جدا نمی کند. خودم باید هر شب بیایم لباس های تمیز را تا کنم بگذارم توی کمد و لباس های کثیف را بیاندازم توی سبد رخت چرک ها !!..یازده :‌آخرش هم با هر آدمی توی فامیل حرف می زنیم کلی دعا به جان زن عمو می کنند که خدا عمرش بدهد و خیلی باید متشکرش باشی که با این همه لطف و مهربانی مانده و از مادرت مراقبت می کند!!!!!! فعلن همین موارد به ذهنم رسید اما ریزه کاری های رفتاری هم هست. من هیچ اطمینان ندارم که وقتی با مادر توی خانه تنهاست با او چه رفتاری می کند. به وضوح دیده ام که آخر هفته ها که او نیست، مادرم خوشحال تر و آرام تر است...

.

.

+ کتا ; ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/۱۳
comment نظرات ()

؟

.

انگار صبور تر شده ام. یا نمی دانم :  شاید هم ساکت تر؟ یا اینکه باری به هر جهت تر؟ چقدر تشخیص تفاوتش سخت ست برایم. بی خیالی شبیه صبوری می شود آیا؟ صبر درد دارد؟ دندان را که روی جگر می گذاری و فشار می دهی درد دارد؟ اما من دیگر دردش را حس نمی کنم چرا؟ ...

.

.

 
+ کتا ; ۱:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/۱٢
comment نظرات ()

با این همه

کسی از درون می خواندم. می گوید که:" بیرون از لاک تو هم خبری نبود! سر بر گردان توی لاک خودت!"  و من فکرمی کنم چه فرق می کند چند روز به عید مانده باشد وقتی این همه بهانه برای دلگیر بودن دارم؟ ...سفره ی هفت سین امسال هم اگر بخواهد بیافتد باید توی خانه ی پدری بیافتد که خودش دیگر نیست.  و مادری که در بی زمانی و بی مکانی میان اشیا شناور است. و خواهر و برادری که هیچ برایشان تفاوت ندارد که امسال اولین نوروزی باشد که پدر نیست یا دهمین. آنها مثل هر سال می روند سفر!... سخت است. سخت است برایم چیدنش. اما با دل دخترک چه کنم؟  با این همه آن بیرون، دیده ام که یاس ها غنچه داده اند. غنچه هایشان را شمرده ام. دیده ام که پرستوها برگشته اند. یکی شان از بالای سر خودم گذشت. برای سبزه ی نوروز ، عدس خیسانده ام، گل خورشیدی را هم گذاشته ام بیرون که دلش شاد تر شود. و دیده ام که  آسمان آبیست. مثل آسمان خواب های مادرم...بهش می گویم: " چکار داری آخر این قصه به کجا می رسد؟" ...
+ کتا ; ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/۱۱
comment نظرات ()

یک - دو

یک:


طعم ِ گس ِ چای،‌ طعم ِ دارو، طعم ِ یک شعر ِ ناب که سال ها...سال هاست جایی در اعماق دلم.
در جاده ی خاطرات، دلتنگی برای دوست، دوست، دوست...و از ابر ها که آمده اند ، باز سراغ آفتاب را ...نه! نمی گیرم این بار! دلم بماند و هوای نم باران. کجای زندگی ام؟ راه تا کجا رفته؟

کجای زندگی ام؟

راه...

تا کجا رفته؟...

.

دو

دخترک دوست دارد روزها را بشمارد. می شمارد. می شمارم. گم می شویم در شماره ها. می شماریم در دل هایمان . از نو. در سکوت. بی حرفی برلب، در سکوت می گذرند روزها و شاید بهار که بیاید همینطور آرام تازه شود دل های ساکت مان امسال...  

.

پی نوشت : آیدین  به من بگو جوجه اردکی که چشم ندارد، فرق بین زشت و زیبا را از کجا می تواند بداند؟

.

+ کتا ; ٢:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/٧
comment نظرات ()

روند دریافت حق سرپرستی - قسمت دوم

خلاصه ی روند پیشرفت کار بدین شرح است که در این مرحله متقاضی را معرفی می کنند به دادگاه. بعد حدود پانزده الی بیست روز طول می کشد که دادگاه احضار نامه بفرستد به نشانی خانه و وقت مقرر برای رسیدگی تعیین کند. بعد از رسیدگی اولیه و صدور حکم، بیست و دو  روز باید صبر کرد که اگر اعتراضی نشود، حکم ِ تعیین سرپرست را صادر کنند.  

اما مشروح ماجرا:  

یکشنبه صبح مادر را ساعت هفت بیدار کردم. چه خوش خندید. بغلش کردم. بوسیدمش. هنوز آرامشی که هیچ کجای دیگر ِ این دنیا نیست، توی آغوش مادرم پیدا می شود… با هم رفتیم دستشویی و بعد صبحانه و داروهایش را دادم . حدود هشت رفتیم با هم اداره سر پرستی. طبقه دوم. اتاق هشت. همانجا که آن آقا روز چهارشنبه راهنمایی ام کرده بود که روز یکشنبه همراه مادرم بروم.  

در آن اتاق، دیوار ِروبروی در، پنجره است. یک میز پشت به پنجره هست که خانمی چاق و کوتاه قد پشت آن می نشیند  که چون انگشت های بسیار تپل و کوتاهی دارد من گمان می کنم که احتمالن پاهایش هم از صندلی آویخته و به زمین نرسیده است! و او نشسته بود پشت میزش  و داشت چرت صبحگاهی را می زد . یک میز دیگر هم پشت به دیوار ِ سمت ِ راست قرار دارد و میز آن آقا ست. و آن آقا پشت میزش نبود و روی میزش گرد گیری شده و مرتب بود. ساعت را نگاه کردم که هشت و بیست دقیقه بود و گمان کردم که می آید. بنا بر این ساده لوحانه بی آنکه آن خانم را بیدار کنم روی صندلی های بیرون در با مادر و زن عمو منتظر نشستیم و با خودم گفتم تا هشت و نیم منتظر می مانم که شاید آن آقا بیاید. توی این ده دقیقه دو نفر ارباب رجوع آمدند و آن خانم را بیدار کردند و آن آقا نیامد. 

من رفتم توی اتاق و بعد از نفر دوم، منتظر ایستادم که خانم کوتاه قد کار با آن دونفر تمام شود. نفر اول یک امضا می خواست که گرفت و رفت و بعد از آن، خانم کوتاه قد داشت با یک پیرزن چادری که موهای حنا بسته اش از دور و اطراف صورتش بیرون زده بود و ناخن های حنا بسته اش را توی هوا تکان میداد صحبت می کرد. پیرزن، گویا پسرش را از دست داده بود و دو نوه از پسرش به جا مانده بود که عروسش قیم بچه ها شده بود و البته خانه ای هم از پسرش به جا مانده بود که هم مادر و هم نوه ها در آن خانه سهیم بودند و مادر بزرگ آمده بود که سهم الترکه ای که بهش تعلق گرفته بود را از بقیه ورثه جدا کند. و خانم کوتاه قد  داشت برایش توضیح می داد که اشتباه آمده. باید برود به نزدیک ترین دادگاه به خانه اش و آنجا طرح دادخواستش را بدهد.

بعد از اینکه پیرزن خوب متوجه شد که اشتباه آمده و خوب فهمید که باید برخیزد و برود، من رفتم جلوی میز خانم کوتاه قد و به میز خالی اشاره کردم و  پرسیدم که این آقای همکار شان امروز نمی آیند؟ خانم کوتاه قد بدون اینکه مرا نگاه کند گفت:" نه! ایشان امروز مرخصی هستند! "من تعجب زده گفتم که ایشان خودشان گفتند من امروز بیایم. گفت :"خب کاری برایشان پیش آمد و رفتند مرخصی. حالا کار شما چیه؟ … "گفتم پرونده ی مادرم در مرحله ای که ایشان باید مرا به داگاه معرفی می کردند که تعیین وقت شود، دست ایشان مانده و گفتند روز یکشنبه مادرم را بیاورم اینجا که شاید همین امروز به ما وقت بدهند. خانم کوتاه قد گفت "شماره پرونده" من شماره را که به شناسنامه ام منگنه شده بود را نشانش دادم. شماره ما دویست و سی و یک بود. خانم روی تکه کاغذی چیزی نوشت و داد دست من و گفت:"بایگانی" گفتم البته گمان کنم پرونده همین جا روی میز همکارتان باشد. انگار که گفته ی مرا نشنیده باشد گفت:" بایگانی پرونده را بگیر و بیار" و من رفتم بایگانی و کاغذ نوشته ی خانم را دادم دست مسول بایگانی. مسول کاغذ را گرفت و گفت برگردید به همان اتاق، خودم می آورم آنجا و من برگشتم توی همان اتاق و بعد از چند دقیقه مسول بایگانی آمد و پرونده را گذاشت روی میز خانم کوتاه قد.

 گفتگوی میان پرده بین من و مخاطب درونی: - میگم اینطوری نوشتن که خیلی طول میکشه… همینطوری ادامه بدم؟  - خب همینقدر طولانی گذشته. پس همینقدر طولانی هم باید نوشته شود. - اما توضیحات غیر ضروری ست. نه؟ - شاید بله. شاید هم نه. … مسلمن توی روند درخواست سرپرستی تاثیر چندانی ندارد اما توی آشنا شدن کسی که آنجا کار دارد با محیط فعلی آن اداره چرا. خودت دلت نمی خواست یکی قبلن برایت این چیز ها را تعریف می کرد؟ پس ادامه بده.

خانم کوتاه قد پرونده را برداشت و پرونده که عمودی شد من نام صاحب آن را دیدم که نوشته بود " مرحوم مرتضی خیر اللهی" گفتم این پرونده ی مادر من نیست. و رفتم کنار میزش. گفت:" نیست یعنی چه!" و شماره پرونده را دوباره نشانش دادم. گفتم دویست و سی و یک. اما این شمار اش بیست و سه است. یک ِ آخرش جا افتاده! و خانم کوتاه قد دوباره روی تکه کاغذی شماره را نوشت و گفت:" برو به بایگانی بگو پرونده ی اشتباهی دادی!" من کاغذ قبلی را نگاه کردم و دیدم خودش شماره اشتباهی نوشته! و دوباره رفتم بایگانی. مسول بایگانی دوباره آنجا دنبال شماره ی درست گشت و گفت که آنجا نیست و همراه من آمد به اتاق شماره هشت. من به مسول بایگانی گفتم که پرونده باید توی همین اتاق باشد چون آن آقا که امروز نیامده گفت پرونده را همینجا نگه میدارد تا من بیایم. توی این اتاق دو ستون پرونده روی میز بود. یک ستون روی صندلی ای که کنار میز قرار داشت. یک ستون روی میزی که به میز آن آقا چسبیده بود و طبقه طبقه بود و حتی روی سر جارختی هم هفت هشت تا پرونده بود. و خانم مسول بایگانی شروع کرد به گشتن دنبال پرونده ی ما میان ستون های  پرونده ها. بالاخره پیدا شد. و رسید بدست خانم کوتاه قد. او پرونده را گشود و نگاهی انداخت و گفت: " باید دیروز می آمدی! چرا امروز آمدی؟ " ومن باز به میز خالی همکارش اشاره کردم وانگار که میز آدمی باشد، گفتم ایشان گفتند یکشنبه بیا! … و بالاخره خانم کوتاه قد بدون اینکه سوال دیگری بکند، تکه ای از پرونده را داد دستم و نامه ای روی آن نوشت و گفت برو طبقه چهارم- شعبه چهل و پنج. تا برایت وقت تعیین کنند.

در طبقه چهارم وقتی پرونده را به شعبه ارائه دادم، اول گفتند: خب ! شما بروید تا احضار نامه بیاید در ِ خانه تان. گفتم بیمار را همراهم آورده ام و سخت است که دوباره بیاورمش. اگر بشود لطف کنید وقت رسیدگی را امروز تعیین کنید خیلی ممنون می شوم. به مادرم نگاه کردند و پذیرفتند. و من همینجا از راهنمایی ِ آقای غایب توی دلم تشکر کردم. بعد گفتند باید بروم پیش یک آقایی در واحد نمایندگان که با بررسی مدارک، نامه ی تقاضا از دادگاه را بنویسد. آن آقا پرونده را دید.

از من سوال کرد که:" آیا تک فرزند هستی؟" 

گفتم نه! یک خواهر و یک برادر دارم.

پرسید که:" آنها نمی خواهند سرپرست مادر باشند؟" 

گفتم خیر.

پرسید:" برادرت اطلاع دارد که آمده ای تقاضا داده ای؟"

گفتم بله!

بعد گفت:" لیست اموال مادرت را بده"

لیست اموال را که شب ِ پیش نوشته بودم دادم و نگاه کرد. مورد به مورد بادقت. بعد پرسید که:" الان حقوقشان را چه کسی می گیرد؟"

گفتم خودشان را می بریم و چون بانک می شناسد شان می دهند.

و بعد پرسید که : " الان با چه کسی زندگی می کنند؟ "

گفتم خودم! گفت:

" شما ازدواج کرده اید؟"

گفتم بله!گفت:" همسرتان هم باید رضایت نامه بدهد که با اینکه شما سرپرست مادر شوید موافق است."

گفتم می توانم زنگ بزنم که بیاید.

گفت:" حالا نه! در مرحله ی آخر." 

و بعد نامه ای نوشت و مهر و امضا کرد و داد دستم که بر گردانم شعبه ی چهل و پنج.

 نامه را دادم و گفت بنشینید منتظر. بعد از مدتی من و مادر را صدا کرد و یک فرم را پر کرد و از مادر چند سوال پرسید:

 - اسم شما چیه؟

 - اسم شما چیه؟

 - امروز چند شنبه س؟

 -امروز چند شنبه س؟

 - این خانم (مرا نشان داد) چه نسبتی با شما دارد؟

 - این خانم ( مادرم مرا نگاه کرد) چه نسبتی با شما دارد؟

بعد از من پرسید: توی خانه هم همینطورند؟ هیچ جوابی نمی دهند؟

گفتم نه! گفت پس نیاز هایشان را چطور می گویند؟

گفتم نمی گویند. ما سر ساعت غذا می دهیم. سر ساعت دارو می دهیم و سر ساعت دستشویی می بریم و سر ساعت می خوابانیم.

پایین آن کاغذ را نشانم داد و گفت خلاصه ی بیماری مادرت را در چند خط و اینکه الان در چه وضعیتی هستند را هم بنویس. نوشتم. بعد گفت مادرم ته آن ورقه را انگشت بزند. و بعد گفت که بیرون باز منتظر بنشینیم. 

توی این انتظار به اندازه چند تا فیلم سینمایی سوژه و ماجرا از غم و غصه و مشکلات عجیب و غریب مردم ریخته بود توی محوطه انتظار دادگاه…

زن اول و زن دوم یک مرد ثروتمند محجور که نُه تا بچه داشت(!!) با هم دعوایشان شده بود. زن زیبا و جوانی اشک میریخت چون شوهرش در پنجاه و دو سالگی آلزایمر گرفته بود و الان در آخرین مرحله به کما رفته بود. مادری پسر بزرگ و معلولش را در آغوش داشت و نوازش می کرد. از توی اتاق دادگاه سر و صدای دعوا می آمد…

بعد از مدتی انتظار بدون اینکه ما را در اتاق دادگاه بخواهند، حکم حجر را صادر کردند. گفتند تا سه هفته ی دیگر اگر اعتراضی روی این حکم صورت نگیرد، حکم نهایی سرپرستی را صادر می کنند و تاریخ دادگاه بعدی را بیست و شش اسفند تعیین کردند.  

+ کتا ; ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/٦
comment نظرات ()

روند دریافت حق سرپرستی

برای گرفتن حق قیمومیت یا سرپرستی قانونی فردی که قادر به اداره ی امور مربوط به خود نمی باشد چه روندی را باید طی کرد؟ 

گمان نمی کنم  مطالبی که در این پست ها می نویسم در حال حاضر  به درد خوانندگان وبلاگ من بخورد اما چون حدس می زنم  ممکن است کسانی برای دریافتن چگونگی این روند توی اینتر نت سرچ کنند و چیز دندان گیری در این باره پیدا نکنند، تصمیم گرفتم این روند را آنطور که می گذرانم در وبلاگم شرح دهم.  

مرحله یک ابتدا به یکی از ساختمان های قوه قضائیه بنام اداره امور مربوط به محجورین و سرپرستی، واقع در ابتدای خیابان ایرانشهر از سمت پل کریمخان مراجعه می کنیم و مدارکی که لازم است در ابتدای کار همراه داشته باشیم عبارتند از:  

یک: شناسنامه فردی که نیاز به قیم دارد

دو : شناسنامه فردی که داوطلب است قیم شود

سه : کپی کامل از شناسنامه فردی که نیاز به قیم دارد

چهار: کپی از صفحه اول شناسنامه داوطلب قیمومیت

پنج : یک نامه از پزشک معالج بیمار که در آن نوع بیماری و عدم توانایی بیمار در اداره ی امور خود ذکر شده باشد.

شش : در خواست کتبی داوطلب قیمومیت از اداره ی سرپرستی با ذکر علت در خواست 

تو ضیح اینکه پزشک معالج مادرم البته آن نامه را به ما نداد و نمی دانم چه از او کم می شد اگر می داد. چون من روز دوشنبه اول رفتم مطب دکتر برای گرفتن آن نامه و پس از یک ساعت انتظار، و دکتر بی خود بی جهت گفت که این درخواست باید از طرف پزشک قانونی به او ارائه شود. در صورتیکه چنین نبود و از اول بسم الله گفتند این نامه لازم است و من شانس آوردم که یک نامه ی قدیمی تر از او داشتم که برای دریافت داروی اکسلون که یکی از اصلی ترین دارو های آلزایمر است ، چنین نامه ای از او داشتم و همان را به جای گواهی بیماری از سوی پزشک ارائه دادم و هم توی سرپرستی این نامه را می خواستند و هم توی پزشکی قانونی!  

این مدارک را به آقایی که درطبقه ی همکف بود نشان دادم و او مدارک را بررسی کرد و پس ازاینکه از تکمیل بودن آنها اطمینان حاصل کرد، مرا فرستاد به مرحله ی بعد که طبقه ی اول بود.در طبقه ی اول یک آقایی پس از یک مقدار سوال و جواب که مثلن چرا می خواهی قیم شوی و این حرف ها، مشخصات مادرم را در  یکی دو برگ فرم چاپ شده  نوشت و همه ی مدارک را به هم منگنه کرد و داد دستم و گفت برو بخش رایانه ثبتش کن برگرد. یکی دو بار همین کار را کردم(!!) و بعد مرا فرستاد طبقه ی بالاتر که دراین مرحله دیگر باید معاونت قضایی برگه معرفی به پزشکی قانونی را امضا می کرد که بالاخره این کار هم انجام شد. 

مرحله دو اولن یاد هر کسی که خواست برود به اداره ی سرپرستی باشد که آنها سه شنبه ها صبح تا ساعت ده جلسه دارند و کسی سرکار خودش نیست و ارباب رجوع باید تا ساعت ده پشت در اتاقی که کار دارد صبر کند. در اتاق معاونت قضایی از من سوال شد که آیا مادرم قادر به راه رفتن هست یا نه؟ و من پاسخ دادم که راه می رود. گفتند پس خودت ببرش پزشکی قانونی. چون اگر بیمار قادر به راه رفتن نباشد یا به هر علتی تقاضا شود که برای گواهی تائید بیماری از سوی پزشکی قانونی، آنها را بفرستند منزل، پرونده می رود توی نوبت و معلوم نیست چه مدت طول می کشد تا برای بازدید و ارائه ی گزارش نوبت متقاضی بشود.  این چنین شد که رفتم خانه و مادرم را آماده کردم و  بردم به پزشکی قانونی. پزشکی قانونی شهر تهران در جنوب پارک شهر و نزدیک به انتهای خیابان بهشت قرار دارد.

توی پزشکی قانونی اول از همه باید رفت بخش حسابداری و آنجا با توجه به اینکه برای چه کاری مراجعه کرده ای ، مبلغی را تعیین می کنند و با شماره حساب پزشکی قانونی می فرستندت به بانک ملی. بانک ملی انتهای خیابان بهشت یافت می شود.

ولی باید بدانی که برای پرداخت های پزشکی قانونی نباید بروی توی خود بانک و مثل من و چند نفر دیگر ته یک صف دراز بایستی که هر وقت نوبتت شد بهت بگویند اشتباه ایستاده ای و بفرستندت زیر زمین همان شعبه. باید کف دستت را بو کنی و خودت از همانجا توی خیابان که هستی با نشانی که از کف دست بو کرده ات گرفته ای راه زیر زمین بانک را حدس بزنی و یکراست بروی آنجا و پول را واریز کنی و با قبض واریز برگردی بروی پذیرش.

مدارکی که توی پذیرش پزشکی قانونی برای معاینه لازم است: 

یک: معرفی نامه برای بیمار از اداره سرپرستی

دو: دو قطعه عکس

سه : قبض واریز شش هزار و پانصد تومان در حساب پزشکی قانونی  بانک ملی جهت معاینه تخصصی روانی

چهار : کپی و اصل شناسنامه بیمار

 بعد آدم را می فرستند به بخش روان. اسم این بخش "اتاق چهل و پنج" می باشد. آنجا یک تعداد صندلی سبز رنگ هست که منتظران در نوبت نشسته اند. و پرونده از قسمت دیگری خود به خود به اتاق معاینه فرستاده می شود و آنجا نام بیماران را به نوبت صدا می کنند و پزشکان پس از معاینه نظر نهایی شان را می نویسند و باز از همان مسیر پشتی می فرستند به سالن پذیرش و پس از مدت ها کشیدن انتظار و تماشای مردمان درگیر مشکلات عجیب و غریب و سخت، بالاخره نام بیمار را از یک بلند گو اعلام می کنند و پاکت در بسته را می دهند دستت که ببری به همان اداره ای که از آنجا ارجاع شده بودی.

 مرحله سه: در سومین مرحله پاکت را همانطور سر بسته می بری دوباره اداره سرپرستی. آنجا آنرا می گشایند و دوباره در رایانه ثبت می کنند و بعد باید تازه بروی تشکیل پرونده بدهی.

برای تشکیل پرونده از تمام مدارکی که تا به حال ارائه داده ای باید یک کپی تهیه کنی. ضمنن باید اصل شناسنامه متقاضی ِقیمومیت هم همراهت باشد.

در مرحله ای که پرونده تشکیل شد ، یک شماره پرونده به آدم می دهند که باید چون جان عزیز از آن مراقبت کنی. برای همین منگنه اش می کنند به شناسنامه ات. بعد از این مرحله، قاعدتن باید مرا می فرستادند یک طبقه بالاتر. یعنی طبقه سوم که درخواست تشکیل دادگاه را بدهم.

اما آقایی که پرونده را برایم تشکیل داد یک جور یواشکی پس از اینکه پرسید مادرم همراهم هست یا نه و من گفتم نه، گفت که اگر اینطوری تنهایی بروم در خواست تشکیل دادگاه را بدهم، باز می رود توی نوبت و عجله ای در کار نیست و معلوم نیست چه زمانی را برای تشکیل دادگاه مشخص کنند. اما اگر مادر همراهم باشد، همان موقع سریع دادگاه را برایمان تشکیل خواهند داد. این شد که من گفتم می توانم همین الان بروم خانه و مادرم را بیاورم اما گفت نه! نمی دانم چرا راغب نبود که امروز مادر را ببرم برای تشکیل دادگاه. حتی گفت اگر به جای شنبه ، یکشنبه بیایی بهتر است. من نمی دانم اما او حتمن چیز هایی می دانست. مثلن اینکه می دانست که امروز و شنبه متقاضی دادگاه زیاد است و معطل می مانیم. یا اینکه خبر داشت که قاضی ِ روز یکشنبه آدم منصف تری است. در هر صورت قرار شد که من و مادر یکشنبه صبح  ِ اول وقت آنجا باشیم.  

+ کتا ; ۳:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/۱
comment نظرات ()