آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

.

من امروز صبح اول صبح رفتم اداره سر پرستی و محجورین
                                             سر پرستی و محجورین
                                                سر پرستی و محجورین 
برای سرپرستی مادرم درخواست دادم. 
بعدش رفتم مادرم را بردم پزشکی قانونی بخش روان 
                                    پزشکی قانونی بخش روان   
                                        پزشکی قانونی بخش روان    
و چه روزی بود و چه صحنه ها دیدم... و چه خسته ام 
                                                    چه خسته
                                                          چه خسته...
حالا پزشکی قانونی یک نامه ی مهر و موم شده به من داده که باز فردا ببرم اداره ی سرپرستی...
کاش حوصله کنم بنویسم جزئیات را

 

 

+ کتا ; ٦:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/۳٠
comment نظرات ()

چند برش پراکنده

.
۱-تاریکی
.
راه پله ، سوی پایین تاریکی بود. خم ِ آخر، تاریکی ِ محض. آنقدر که لحظه هایی گمان کردم آخر ِ آخر ِ دنیاست. جایی که نشود تفاوت بین چشم ِ باز و چشم ِ بسته را حس کرد...همیشه فکر میکنم آخر دنیا همینطور باید باشد.
 
۲-از هفت و هجده دقیقه
.
در ِ ماشین باز شد و من به ساعت نگاه کردم که هفت و چهل و شش دقیقه بود و دو دقیقه مانده بود تا نیم ساعت بشود!
شش تا نان سنگک تا شده را روی صندلی عقب گذاشت. بوی نان تازه پیچید توی ماشین. یک تکه ی بزرگ هم دست خودش بود. به من تعارف کرد تکه ای کندم و خوردم. نان سنگک گرم و خوشمزه بود. با خودم فکر کردم چه غمی خواهد بود اگر روزگاری دل کسی برای طعم نان سنگک تنگ شود...
.
۳-سحرگاه

.
رهایم نمی کرد خواب... اما چه بود؟ بی فایده ست ! گم اش کرده ام...
بیرون باران باریده . به جای رویای گم شده، دست ِ هوای نمناک را می گیرم و از پنجره می کشانمش تو!‌
هوا هنوز تاریک است اما روز دیگری آغاز شده.

.

.

+ کتا ; ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٢٩
comment نظرات ()

...

 

                                               زمستان ِ تلخ ،

                                               خبـرهای بد، پشت  ِ 

                                               خبر های بد ...

.


 

از صمیم قلب به دل پاک و پرمهرت  تسلیت می گم روز نویس نازنین ام ...

.

.

. 

+ کتا ; ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٢٧
comment نظرات ()

یک دو سه چهار پنج ...

 

یک دو سه یک دو سه چهار پنج شش هفت...چند؟...می شمارمشان باز، اما مثل ماهی از دستم لیز می خورند. به شماره نمی آیند! مثل شوق می دوند و با لپ های گلی به نفس نفس می افتند ... روز های باقی مانده  تیله می شوند و همه با هم می ریزند بر زمین دلم ... چند تیله، چند رنگ...؟ سر می گذارم همانجا به تماشایشان... خسته ام.. 

.

+ کتا ; ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٢٥
comment نظرات ()

ادامه یادداشت ها...


این روز ها انگار با دفتر چه ام صمیمی ترم. دلم زیاد می گیرد و همه جا او هست. خودش را از کیفم بیرون می آورد و می گوید :‌ بنویس!‌
.
.
 بریدن ِ رشته ی امید از باورها ناشدنی نیست اما سخت است. درک ِ آن زمان ها به درازا می کشد. مثل آن حالت که می گویند پای کسی را که می بُرند، او تا مدت ها پای نبوده اش را و حتی در عضوی که از دست داده، درد را حس می کند... قطع امید از باور همین گونه است. او را مقابل چشمت می بینی اما دست که میبری تا لمسش کنی نمی یابی اش. ... چند بار؟‌چند باور را باید نیست شده دانست؟

.

.

 

+ کتا ; ۱:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٢٤
comment نظرات ()

روزهای بعد...

پیش نوشت:

این سه یادداشت آخرین سه یادداشتی است که توی دفترچه ام نوشته شده. نمی دانم عبارت ِ " نوشته شده "عبارت درستی است برای بیانش یا نه مثلن بهتر باشد بگویم آخرین سه یادداشتی است که توی دفتر چه ام پیدا یشان کرده ام! یا اینکه یک کلمه ی «ناگهان» هم جایی از جمله ی پیش بگنجانم. اما حال و هوای این روز های من هستند. در واقع آخری را همین صبح امروز نوشته ام. اما وقتی می خوانمش حس میکنم  نوشته ی آدم دیگریست. هر سه کم و بیش همین حس را دارند. این ها به اضافه ی هزار و یک جمله ی دیگر که در ذهنم سرگردان مانده اند...

یادداشت اول: (تاریخ ندارد اما بین ده تا شانزده بهمن )

عجیب است. حسی مثل ِ کنده شدن و پیوستن به چیز دیگری را دارم. مثل تکه ای از درخت مرکبات که بخواهند به درخت دیگری پیوندش بزنند. مثل وارد شدن از فضایی نارنجی به فضایی آبی یا هر رنگ دیگری. منظور من این فاصله ی میانی بین دو چیز است. مثل فاصله ی بین خواب و بیداری یا زندگی و مرگ. مثل وقتی که از اتاق ِ گرم ، پا یبرون ِ در بگذاری ... اینکه چرا این حس را دارم را اما نمی دانم!

انگار دلم را از جایی که چسبیده بوده کنده ام، گرفته ام دستم و می توانم بچسبانمش هر جای دیگری. عین این چیز های تزئینی که روی یخچال می چسبانند و می شود آنرا کند و آهن ربایش را هر جای دیگری امتحان کرد و دید که کجا ها می چسبد و کجا ها نه!

 

یادداشت دوم: (هفده بهمن)

داستان فرنی را تمام کردم. تمام مدت خواندنش دنبال تقاط اشتراک خودم با فرنی می گشتم و هی کمتر می یافتم! ریشه ی این جستجو در آن بود که سه سال پیش کسی به من گفته بود:‌« تو فرنی ِ من هستی!» کسی که هیچ مرا نمی شناخت و با این حساب، این کار شاید کار احمقانه ای بوده باشد که من بعد از این همه مدت دنبال درستی یا نادرستی آن گزینه بگردم. اما چنین تحقیقی را انجام دادم و باید نتیجه را نادرست اعلام کنم! تنها توی یک پاراگراف با فرنی احساس نزدیکی کردم آنجا که می گوید:

      « از این من، من ، من ِ لعنتی حالم به هم می خوره. هم از من ِ خودم، هم از من ِ دیگران. از هر کی که می خواد به جایی برسه ، کار ِ بزرگی بکنه و آدم ِ جالبی باشه بیزارم. نفرت انگیزه ، نفرت انگیز. به حرف هیچکس هم اهمیت نمی دم. »

کسی توی سرماهای بیرون آکاردئون می زند . الان باید بروم دندان های مادرم را مسواک بزنم.صبح رفتم بانک . این کار لذت بخشی است که هر جمله ای به ذهنت می آید را بدون فکر بنویسی. من اسمش را می گذارم جاده ی جملات! قبلن با کلمات این بازی را انجام می دادم اما جانمی جان! کیفش با جملات خیلی بیشتر است. مثل اینست که توی یک راه سرازیری سوار یک وسیله ی چرخدار مثل واگن باشی و ترمز هم نتوانی بکنی ... همینطور جیغ می کشی و سرعت و شتابت بیشتر و بیشتر می شود. من الان صدای جیغ خودم را توی این سرازیری خوب می شنوم.. .  .   .    .     .      .       .        .         .          .           .            .             .             .

 

یادداشت سوم ( بیست و یک بهمن)

سیال ذهن این روز ها یم :«‌ مرعوب شدن مقابل کلمات! »و فکر کردن به سکوت که همیشه به معنی خالی بودن ِ ظرف ِ کلمه ها نیست. آنها آنقدر در هم و برهم ریخته اند که نمی شود از بینشان چند تا را برداشت و کنار هم نهاد تا شاید جمله ای بدست آید.

در جدالم با برخی حس ها...و روزهای بعد انگار در راهی که مقابل دارم، ایستاده اند و یک جوری با تمسخر منتظر ِ رسیدن ِ من هستند. با یک پوزخند به من که انقدر غمگین و مردد گام هایم را پیش می گذارم و سر به زیر انداخته ام که نکند چشمم در چشمشان بیافتد، خیره شده اند. و جیب هایشان پر از تخمه است. و در مشت هایشان تخمه دارند و بر لبهایشان پوست تخمه چسبیده و زیر پایشان پر از پوست تخمه است...

+ کتا ; ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٢۱
comment نظرات ()

سيال ذهن سه شنبه ای!

کمی بیمارم و حرف ها- صداها می پیچد توی سرم. همین حرف های ممد آقایی ِ روزهای سه شنبه که پسرش دانشگاه آزاد قبول شده و نمی داند خرجش را چطور بدهد و چه غم انگیز که همه ی این حرف ها عادی می شود برای آدم. انگار که هزار سال است شنیده باشی از زبان هزار نفر... گلودرد دارم. گفته توکل با خدا ایشالله که از یک دری که آقای خامنه ای باز میکند یک پولی برایمان می فرستد. خودم را مجبور کرده ام که یک پاراگراف هم که شده بنویسم... اما آخوندا که فقط پول می گیرند!... آخوند تا حالا دیدی که پول به کسی بده؟ و می خندد. من همینطور بدون اینکه بدانم چه می نویسم تایپ می کنم و آن وسط یک لبخند هم به محمد آقا زدم. هوا ابر و آفتابی است. یک لحظه ابر و یک لحظه آفتاب و من هنوز سردم است. بازار تره بار قدیمی را خراب کرده اند یک قسمتی ساخته اند به نام دانشگاه. و همینطور یکریز حرف می زند و فکر های خودش را قاطی فکر های من می کند. خدا بیامرزد شاه را. ای بابا شاه چه گناهی کرده بود که هی مرگ بر شاه گفتید! حالا می روم فکر های محمد آقا را رنگی می کنم که معلوم باشد! ببخشید وقت شمارم می گیرم انگار ها! از آتلیه بیرون می رود و ابرهای خاکستری همینطور از روی رنگ های زندگی می گذرند و هی آفتاب می شود و باز سایه می شود!

 

 

+ کتا ; ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/۱٦
comment نظرات ()

سيال ذهن ۳

.

سکوت. قدری سکوت! بگذارید فکر کنم ای تمامی ثانیه ها! ... یک امروز که کلمه ها و جمله ها هم همراهی ام نمی کنند... نقطه چین های سطور بعد بی تکلیف مانده اند. نشسته ام اینجا چه کنم؟ آمده ام که هر چه وقت در اختیارم گذاشتند را بریزم توی سطل آشغال و بروم؟ چه تکلفی ست که مرا وا می دارد درباره ی نقطه چین های سطور بعد فکر کنم؟ فردا اگر آفتابی باشد آنجا نوشته خواهد شد خورشید. اگر نباشد، از کلمه ی ابر استفاده می کنند. من اما می خواهم بنویسم: " دست های من" این عبارت را اگر بتوانم بقبولانم به نقطه چین ها، شاید کاری از دستم بر بیاید...

.

.

نوشته ی خوبیه! بی شوخی می گم. خودم هر بار که خوندمش حد اقل رفتم دو تا خط هم که شده روی این پروژه که زیر دستم معطل مونده کشیدم!!

+ کتا ; ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/۱٥
comment نظرات ()

سيال ذهن ۲

پنج ِصبح بیدار شدم. آب را گذاشتم بر آتش. بیرون ِ پنجره تنها سرما بود. اندکی بعد برف شروع به باریدن کرد. توی تاریکی ِصبحگاه، دیدم که هنوز دوستش دارم. و در دلم شمردم - به یاد نقاش- : این دیگر می بایست برف ششم باشد! و  دلم ذوق کرد باز بعد از این همه برف. با خودم گفتم کیست که برنده می شود بازی عشق ورزیدن به برف را؟ ... / دخترک رفت مدرسه. از سرویس جا ماند. برگشت. حمید بردش/ یاد پریشب افتادم که خواب دایی بزرگم راکه هفت سال پیش از دنیا رفته دیده م.  شیک و مرتب. با یک کت زمستانی خاکستری پررنگ و یک کراوات زیبا. در گوشش گفتم : "مادرم..." گفت : "مادرت را هم دیدم." و دلتنگی ام در آغوشش آب شد / امروز می رویم دنبال سنگ برای روی کابینت های آشپزخانه. حمید گفت تو هم بیا! / همینجور خوبست؟ من با اینجور نوشتن خیلی راحتم. همینجور ادامه بدهم؟ لبخند! / و آه راستی...شروع کرده ام  به خواندن فرنی و زویی  گرچه هنوز تنها کمی از آن را خوانده ام و گرچه نمی دانم این ترجمه خوب هست یانه! / پارسال این وقت خانه تکانی را شروع کرده بودم؟ یادم نیست. میدانی صبح نمیدانم چرا دلم می خواست پدر هم زمستانی به این پر برفی را می دید...نگاه کن! هنوز می بارد... /حالا دیگر باید طرح نمای یک دیوار را بکشم با آجر های شیشه ای...
+ کتا ; ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/۱٤
comment نظرات ()

سيال ذهن

یک مقدار بی حوصله ام. دلم می خواهد بنویسم اما نمی دانم چه! از هوای این دو روزه لذت برده ام. از آینده نگرانم.دایی بین یک  ماه و نیم تا دوماه دیگر از آلمان می آید که برویم برای سرپرستی مادر به اتفاق ِ هم اقدام کنیم/ برادرم کار انحصار وراثت را سپرده به خدا و منتظر است خدا خودش دنبال کار ها را بگیرد دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم را تمام کردم / بالاخره فیلم خاطرات یک گیشا را هم دیدم/ برای زن عمو توی نوشهر کار پیدا شده. و ممکن است قبول کند. نمی دانم واقعن کار پیدا شده یا او هم هر چند وقت یکبار برای لرزاندن دل من این ادا ها را در می آورد. اما این بار دیگر من قصد ندارم برای ماندنش در خواست کنم. بهش تبریک میگویم و برایش آرزوی موفقیت میکنم و ساختمان دارد جدی جدی تمام می شود. شیشه های پنجره ها دارد نصب میشود و شیر الات دارد نصب می شود و وان وزیر دوشی هم رفتیم خریدیم. برق را این هفته می دهند و گاز هم در طبقات وصل است. احتمالن تا یک ماه دیگر این خانه تمام می شود و بعدش من نه می توانم بمانم پیش مادر. نه می توانم او را با خودم ببرم و نه می توانم از پیشش بروم. و فکر می کنم : حالا من به او بیشتر وابسته ام تا او به من. نمی دانم درک مادر تا چه حدی هنوز بیدار است. نمی دانم برایش فرق می کند که من پیشش باشم یا دیگری اما این را می دانم که دور از او نمی توانم زندگی کنم. صبح داشتم می رفتم بیمه که نسخه اش را تائید کنند، به خوشبختی فکر میکردم. به اینکه شاید همین حضور نازک و نامرئی مادر در کنارم اسمش خوشبختی ست... 

+ کتا ; ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/۱۳
comment نظرات ()

همینجوری!

 این شعر رو دیدم دلم خواست بذارم اینجا!

دلم می خواهــــد آلزایــــمر بگــیرم

که لــــــــبریز از فراموشــــی بمیرم

 

دلم خــــــواهد نـــــدانم در چه حالم

کــجایم؟درچــــــه تاریخ و چه سالم؟

 

نخواهـــــــم حافظه چنـــــدان بپاید

که تــــــاریخ و رقــــــم یــــادم بیاید

 

به تــــــاریخ هــزار و سیصد و کی؟

بریدند از نیســـــــتان، ناله زن،نی؟

 

به تــــاریخ هزار و ســـــیصد و چند؟

ز لب هــــامان تبــسم رفت و لبخند؟

 

نخواهـــــم ســـــال ها را با شماره

که می ســــازم به ایـــــما و اشـاره

 

به سال یکــــهزار و ســـــیصد و غم

اصــــــول سرنوشـــــتم شد فراهم

 

به سال یــــکهزار و سیـــــصد و درد

مرا آینـــــده ســــــوی خود صدا کرد

 

گــــمانم در هزار و سیـــــصد و هیچ

شدم پـــــــــویای راه پــــــیچ در پیچ

 

ندانـــم در هزار و سیــــــــصد و پوچ

به چه امــــــید کردم از وطـــــن کوچ

 

نمیـــخواهم به یـــاد آرَم چه هـا شد

که پی در پــی وطــن، غــرق بلا شد

 

چــگونه در هــــــزار و ســیصد و نفت

خـودم دیــدم که جــــــانم از بدن رفت

 

گرســنه بود مـلت، بر ســـــــــر گنج

به سـال یکـــــــهزار و سیــصد و رنج

 

چه ســـالی رفــــت مــلت، در ته چاه

به تــاریخ هــــــــزار و سیـصد و شاه

 

به ســــــــال یکـــهزار و سیصد و دق

چه شـــد؟ تبعـــــید شد دکتر مصدق

 

به تـاریخ هـــــــــــزار و ســیصد و زور

هـــمه اسبابِ اســــــتبداد، شد جور

 

به تاریخ هـــــزار و سیــــصد و جـهل

فریب ملتی آســــــــان شد و سهل

 

به سال یکـــــهزار و ســـــیصد و باد

خــودم تــوی خــــــیابان ،می زدم داد

 

به سـال یک هزار و سـیصد و دیــــن

به کشــور، خیـمه زن شـد دولتِ کین

 

چه ســالی شـــیخ بر ما گشت پیروز

به تـاریخ هـــــــــزار و سیــصد و گوز!

 

دلــــم خواهـــــــــد فراموشی بگیرم

که در آفــــــاقِ الــــزایمر بمــــــــــیرم

 

بطـــــوری گم کنم سر رشتهء خویش

که یادی نـاوَرَم از کِشـــــــــتهء خویش

 

نه بشــــــــــناسم هـــــلال ماه نو را

نه خاطـــــــــــــر آورَم وقــــــتِ درو را

 

اگر جـــــــنت، دروغ ِ هرچه دین است

فراموشـــــی، بهشتِ راستین است

 

هادی خرسندی

 

+ کتا ; ۱:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/۱۱
comment نظرات ()

 

.

می لرزم. و می نویسم که حرف ها تکرار می شوند. غم ها. آدم ها. کنایه ها. مادر تکرار می شود. آینده حتی تکرار می شود. تا آن روز که دیگر هیچ نماند در کوچه جز بادی که آخرین برگ پاییز را هم همراه خود می برد...

.

.

.

خواهرم نشسته جلوی زن عمو  و پای تلفن با برادرم  دو تایی تصمیم گرفته اند که ساختمان ِ خانه ی ما که تمام شود، اجازه نخواهند داد من پیش مادر بمانم! طفلکی مادرم که با آن همه ابهت و وقار و خانمی حالا اجازه اش باید اینطور دست به دست شود...

+ کتا ; ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/۱٠
comment نظرات ()

بی برگی ِ باغ ِ ايام . . .

.

.

نشسته به اندوه انبوه دشت

ز بـی بــرگی بـاغ ایـام بـــرف

.

.

.

از صبح دارم یکبند ترانه برف را گوش می کنم. همینطور مدام و بی وقفه...

.

.

.

 

+ کتا ; ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/۸
comment نظرات ()

من و روز برفی و تنهایی و لبخند

امروز توی شرکت تنها هستم و این تنهایی را چه دوست دارم...

هر چند گاه یکبار از پنجره بیرون را نگاه می کنم: برف بند آمده. درخت ِبرفی، پشت پرده ی لووردراپه راه راه شده...

 

از خانه ی همسایه ها صدای پارو کردن برف می آید، از خانه ی ما صدای چکه ی سقف!  این خانه قدیمی است و از برف و یخبندان امسال کلی داغان شده. دو تکه از سقف اتاق کتابخانه  طی دو بار مختلف ریخت ! سقف راه پله هم تا پایین دیوار نم داده و امروز هم نوبت سقف دستشویی است!!

 ...با خودم فکر می کنم برف چندم است؟ ... اولی که کم بود. دومی کمی بیشتر. سومی خیلی سنگین بود و چند روز ادامه داشت. و این شاید چهارمی باشد؟ ...درست نمی دانم.

امروز انقدر لباس پوشیده ام که یک سری حرکات را نمی توانم انجام دهم. مثلن بستن بند کفش یا پوشیدن کاپشن روی بقیه ی لباس ها! صبح که خواستم کاپشن بپوشم دیدم دستم از یک حدی بیشتر عقب نمی رود و بنابر این از دخترک که باز از خوشحالی ِتعطیلی مدرسه سرحال بود خواهش کردم کاپشن را برایم نگه دارد که بتوانم بپوشم! ...او هم قاه قاه به محدود شدن دایره ی حرکاتم خندید! یک حرف بامزه ای هم در رابطه با این که این دفعه ی سوم است که امتحان نگارشش به علت بارش برف تعطیل شده زد. و گفت که امتحان نگارش ما هم شده مثل حسن گلاب! هی می برنش اتاق عمل هی عمل انجام نمیشه!

 

توی کوچه یک نفر داد می زند برفیه ... برفی... و من گوش تیز می کنم که صدایش را همینطور کشدار و بلند بشنوم.توی این سرما صدای این مرد مرا می برد تا خانه ی مادر بزرگ و آن محله ی قدیمی و هزار ها خاطره ی  گرم و روشن...

+ کتا ; ۱:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٧
comment نظرات ()

يک و آن نگاه شيرين...

.

یک

اگر می شد گفت

اگر می شد نوشت

آنچه را که ناگفتنی است

آنچه را که نانوشتنی است

.

(بیژن جلالی)

.

دو:

چند روز پیش که مادر را برده بودم دکتر،

توی اتاق انتظار، او گاه و بیگاه پرت و پلایی می گفت و نگاه ها می چرخید سوی ما و من ذره ذره حس می کردم در نبردی که باز سینه به سینه با بغض شروع کرده ام به زودی کم خواهم آورد…

 توی اتاق معاینه، دکتر از حال مادر پرسید. گفتم :« بدتر شدنشان برای من که با ایشان زندگی می کنم محسوس نیست. فقط توی پاسخ دادن و سطح ادراک… »

حرفم تمام نشده بود که پرید وسط حرفم و گفت : « خانم! بیمار ِآلزایمری اگر بخواهد حالش بدتر شود، اینطور نیست که شما نفهمید! می فهمید. خیلی خوب هم می فهمید!...»

 من نفس ام توی سینه ام همانجا که بود ایستاد. دکتر پرونده را نگاه کرد و ادامه داد : « با توجه به طول دوره ی بیماری شون می تونم بگم تا الان هم خیلی شانس آورده ایم که اینطور مونده. حالشون الان در حد یک معجزه خوبه! خیلی می تونست بدتر از این باشه که الان هست. »

  و من اشک ها را  توانسته بودم همانطور توی چشم هایم نگه دارم تا آنجا که داشتم توی ماشین برای حمید تعریف می کردم که دکتر چه گفت و بعد هم توی آن هوای سرد،اشکم بالاخره سرازیر شده بود...

 از آن روز تا به حال اما حرف های دکتر مدام توی سرم تکرار می شود و راه فکر های دیگر را می بندد: در حد یک معجره! ..در حد یک معجره.. و بعد: خیلی می توانست بد تر... و بعد: اینطور نیست که شما نفهمید! می فهمید. خیلی خوب هم می فهمید .. و بعد اگر بخواهد بد تر شود.. و بعد: تا الان هم خیلی شانس آورده ایم که اینطور مانده...

 و  از به یاد آوردن این حرف ها و ترکیبش با نگاه شیرین مادرم، سخت می ترسم...

 

+ کتا ; ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٦
comment نظرات ()

 

.

لبخند شل و وارفته و بی خیالم را جمع می کنم. نفس عمیق تری می کشم. چشم هایم را خوبست که حتی اندکی هم که شده ، باز تر کنم. پشت قوز کرده ام را هم صاف تر کنم . یقه ی همیشه نامرتبم را با لمس سر انگشت ها مرتب کنم.

حالا به ساعتم نگاه می کنم و ثانیه شمارش که به پنجاه و پنج رسید، برمی خیزم. ... پنج ثانیه ی دیگر، جلسه ی مهمی دارم با خودم در آیینه...

 

.

+ کتا ; ٥:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/۳
comment نظرات ()

بی مقصدی و دو !

یک:.

                    همچون پرنده ای

                    از گرد ِ ره رسیده ام اینک

                                          از آسمان

                    بر شـــاخه ای که کرده تمـــامی ِ برگ هاش،

                                                            آواره این خزان

                    پر می کشم دوباره به ســـویی در این جهان

                    بی مقصدی

                                      ...  روانه به شاخی نفس زنان

عطف به پست پنجشنبه، 27 دى همین وبلاگ!

دو

از تکرار ِ

خستگی ناپذیر ِ

دل نگرانی ها ...

خسته ام!

ساعت بیست دقیقه به دوی بعد از ظهر دوم بهمن است. من حدود ساعت  سه باید بروم مادر را ببرم دکتر. حال خواهرم هم باز خوب نیست. یک هفته ایست که به شدت افتاده روی دور تند "بیش فعالی"!  می ترسم دوباره کارش به بیمارستان روانی بکشد. می ترسم دیگر هیچوقت خوب نشود. مرگ پدر شوک بدی بود برایش. و فکر می کنم مادر، همین مادر ِ نحیف و بیمار، که دیگر حتی نام خودش را هم فراموش کرده است، چه شیرازه ی محکمی ست برای جمع کردن خانواده هنوز. و خانواده که آهی می شود کشدار و بلند که در دلم تمامی ندارد،...هیچ نمانده دیگر از آن جز مادری که مثل یک بلور نازک نازک لای پنبه باید چقدر مواظبش باشم که نشکند...

.

.

. با من سخن بگو...

...

+ کتا ; ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٢
comment نظرات ()

قهوه اسپرسو



قهوه اسپرسو را نخستین بار در ایتالیا درست کرده اند. به ایتالیایی espresso یعنی فوری
برای درست کردن این قهوه ، بخار آب را با فشار از روی قهوه ی خشک می گذرانند و شیره ی غلیظ قهوه را ، که به این ترتیب در بخار آب حل می شود، مستقیما در فنجان می ریزند. این کار دستگاه ویژه ای لازم دارد که در بعضی از کافه ها می بینیم. ولی نوع کوچک و خانگی آن هم تولید می شود. طرز استفاده از این دستگاه روی کتابچه ای همراه با آن نوشته شده. اساس آن عبارت است از پر کردن ِ سبد دستگاه از قهوه ی خشک ، به جوش آوردن آب در مخزن، گذاشتن فنجان زیر شیر ، و پایین کشیدن اهرم آن. قهوه ی اسپرسوی خشک از قهوه فرانسه کمی نرم تر است و رنگ آن قهوه ای سوخته است. زیرا که دانه آن بیشتر برشته می شود.
قهوه اسپرسو را معمولا در فنجان های کوچک ، پیش از ظهر یا بعد از نهار می نوشند.

منبع: کتاب آقای نجف دریابندری


.
.

پی نوشت: حالا تو فکر کن به هر روشی که توانستی بخار آب را از روی قهوه خشک بگذرانی و آن شیره ی غلیظ را از این طریق بدست آوری آنگاه خواهی توانست گفت که اسپرسو ساخته ای!
با تقدیم احترامات ویژه
+ کتا ; ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/۱
comment نظرات ()