آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

ققنوس

ققنوس، مرغ ِخوشخوان، آوازه ی جهان،

آواره مانده از وزش ِ باد های سرد،

بر شاخ ِ خیزران،

بنشسته است فرد ،

بر گِرد ِ او به هر سر ِ شاخی پرندگان.

----

یک مقدار ذوق زده ام. برای انجام کاری که هنوز نمی دانم می توانم از عهده اش بر آیم یا نه. ققنوس را می شناسید؟

بهمن امسال سالگرد هفتاد سالگی شعر نو ایران است و می گویند که شعر ققنوس اولین شعر نو ی ایران. سروده ی نیما در بهمن ۱۳۱۶. این موضوع به نظر من خیلی هیجان انگیز است. به نظر شما نیست؟‌!...باید درباره اش چیزی بنویسم. درباره ی شعر ققنوس و خوانش و آوا ها و آنچه که در این شعر به نظرم زیبا می آید...به نظر شما چه چیز در این شعر زیباست؟

بروم بگردم ببینم اگر این شعر توی نت نیست بنویسم اش. اگر هست بیاورمش ...

                  ت              

ققنوس


ققنوس ، مرغ خوشخوان ، آوازة جهان
آواره مانده ، از وزش بادهاي سرد
برشاخ خيزران
بنشسته است فرد
برگرد او به هرِ سر شاخي پرندگان .

او ناله هاي گمشده تركيب مي كند
از رشته هاي پارة صدها صداي دور
در ابرهاي مثل خطي تيره روي كوه
ديوار يك بناي خيالي
مي سازد .
از آن زمان كه زردي خورشيد روي موج 
 ک
مرنگ مانده است و به ساحل گرفته اوج
بانگ شغال و مرد دهاتي
كرده ست روشن آتش پنهان خانه را
قرمز به چشم ، شعله خردي
خط مي كشد به زير دو چشم درشت شب
وندر نقاط دور
خلقند در عبور .

او آن نواي نادره ، پنهان چنان كه هست
از آن مكان كه جاي گزيده ست ، مي پرد
در بين چيزها كه گره خورده مي شود
با روشني و تيرگي اين شب دراز
مي گذرد .
يك شعله را به پيش
مي نگرد .

جايي كه نه گياه در آنجاست ، نه دمي
تركيده آفتاب سمج روي سنگهاش
نه اين زمين و زندگي اش چيز دلكش است حس مي كند كه آرزوي مرغها چو او
تيره ست همچو دود ، اگر چند اميدشان
چون خرمني ز آتش
در چشم مي نمايد و صبح سفيدشان .
حس مي كند كه زندگي او چنان
مرغان ديگر ار به سر آيد
در خواب و خورد
رنجي بود كز آن نتوانند نام برد .

آن مرغ نغز خوان
در آن مكان ز آتش تجليل يافته
اكنون ، به يك جهنم تبديل يافته
بسته ست دمبدم نظر و مي دهد تكان
چشمان تيزبين .
وز روي تپه
ناگاه چون به جاي پر و بال مي زند
بانگي برآرد از ته دل سوزناك و تلخ
كه معنيش نداند هر مرغ رهگذر
آنگه زرنجهاي درونيش مست
خود را به روي هيبت آتش مي افكند.
باد شديد مي دمد و سوخته ست مرغ ؟

خاكستر تنش را اندوخته ست مرغ !
پس جوجه هاش از دل خاكسترش به در .

+ کتا ; ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۳٠
comment نظرات ()

 

.

یک حسی دارم الان انگار که از گرد راه رسیده باشم نفس نفس زنان و بدانم که دوباره باید خیلی زود راه بیافتم اما ندانم مقصد بعدی کجاست...

.

.

+ کتا ; ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٢٧
comment نظرات ()

نگاه

...

... و من کلمه ای بودم بیرون پریده از میان هزار هزار کلمه ی دیگر، زیر ِآفتاب دلچسب زمستانی که از پشت شیشه می تابید...   و خوشبختی جایی بود نزدیک ...

حالا حس می کنم دارم بر میگردم بین باقی کلمات. همانجا که بودم. ساکت و تاریک و سرد، لای کتابی که دیگر بسته شده...

 .

.

+ بحران گاز در مازندارن

+ دخترکم هم به روز شده

پی نوشت اسف بار: من یک اشتباهی کردم که قالب وبلاگم از دست رفت. بنا بر این همه ی لینک هام هم از دست رفت. ... نگاهی ! تو هم دعوام نکنی که چرا اون بالا دوباره سیاه شد ... قراره درست بشه...    

+ کتا ; ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٢٤
comment نظرات ()

 

یک:

برای سر و سامان دادن به اوضاع، یک فکر اساسی لازم است.اما آن چه فکریست که هم دل به هم ریخته ی مرا مرتب کند. هم کاغذ پاره های روی میز را و هم کار های در هم و برهم و به هم پیچیده ی شرکت را ؟!...می ترسم اما آن فکر اساسی هم بهانه باشد. دل آدم راستی خودش از کجا بهانه ها را از دلایل تشخیص دهد؟

...

هر دلیلی ممکن است بهانه باشد.

هر بهانه ای هم خودش البته دلیلی دارد!

ولی نگاه کن که بین دلیل اولی و دلیل دومی چه همه فرق است!

دو:

این ده روز چه دیر گذشته. ده روز پیش بود که زن عمو از شمال برگشت. حالا هرچه روزها را می شمارم دی تمام نمی شود. این روز ها نمی دانم چرا دائم دلتنگ پدر می شوم...

سه:

رز ها ...، شمعدانی ها ...همه یخ زدند...

+ کتا ; ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٢۳
comment نظرات ()

هزار سانتیمتر مکعب

جایی برای غر زدن یا جایی برای غرشنیدن ؟ جایی برای روحیه دادن یا جایی برای روحیه گرفتن  ؟ جایی برای خفه شدن  یا جایی برای نفس کشیدن ؟ جایی برای خندیدن  یا جایی برای گریستن ؟ جایی برای زندگی کردن  یا جایی هم برای مردن ؟ 

دیگر حرفی هم ندارم امروز. هزار سانتیمتر هم که برف باریده باشد. باشد! من هزار سانتیمتر مکعب گریه کرده ام ...

.

.

.

 

+ کتا ; ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۱٦
comment نظرات ()

ساکت تر از همیشه

ساکت تر از همیشه اینک منم خمیده در پالتوی سیاه خود، لابه لای برگ های باغچه ی خیس ، ته ذره های سپیدی برف ها را نگاه می کنم هنوز…

.

.

.

پی نوشت یک: ‌این جمله ی پست آخر آیدین:‌ جزئیات نالازم و ضروری به قول آقامون چخوف روح داستان را آزار می دهند!
پی نوشت دو:‌ مسنجرم رو مجبور شدم پاک کنم. باز یه ویروسی افتاده به جون سیستم ما که صفحه ی ایمیل ها هم حتی باز نمیشه. ویروس یاب آیدین هم کار ساز نبود. از دست ویروس ها خسته شدم. بنا بر این اگه آفلاین گذاشتین یا ای میل زدین بدونین که من فعلن  تا اطلاع ثانوی دسترسی به ای میل و مسنجر ندارم.

                   

+ کتا ; ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۱٥
comment نظرات ()

برف

کسی توی دلم نشسته که هی از پنجره بیرون را نگاه می کند و می گوید :

.

برف که می بارد،

از هیچ چیز دیگر

سخن مگو...

..

چهارشنبه دوازده دی

هفت صبح است. دخترک ده دقیقه است که صبحانه خورده و رفته. حالا بجز من، باقی ِ اهل خانه در خوابند. من هستم و صدای موتور یخچال و صدای جوشیدن کتری و هر چند گاه صدای عبور ماشینی از کوچه.

بیرون امروز هم برف می بارد و من از تماشا خسته نمی شوم:

صبح تر، که هنوز هوا تاریک تر بود، دیدم روی یکی از بالاترین شاخه های چنار، کلاغی نشسته زیر برف. همینطور آرام و بی حرکت نشسته بود. یک بار هم یک «قار» گفت.

من داشتم صبحانه را آماده می کردم و هر چند گاه یکبار نگاهم می رفت روی شاخه و کنار کلاغ می نشست همانجا...و کلاغ همینطور نشسته بود و برف ، مثل دیگر جاها، روی او هم می نشست.

برایم عجیب بود اینکه کلاغ حدود بیست دقیقه شاید همانجا آرام و بی حرکت نشسته بود. او هم مثل من برف را تماشا می کرد؟

..

کلاغی تنها

نشسته بر شاخه ای

زیر بارش برف

+ کتا ; ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۱٢
comment نظرات ()

از دوازده تا يک!

 پیش نوشت: این نوشته تا شماره ی یک ادامه خواهد داشت

دوازده

سه شنبه یازده دی

صبح سه شنبه اما خوب شروع شد: با برف!

مادرم هم زود از خواب بیدار شد: با لبخند!

گفتم: برف باریده!

گفت: برف باریده!

و با هم پشت پنجره به تماشا ایستادیم...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یازده

دوشنبه ده دی

خرد و خرابم. ظرفم انباشته می شود و به لبریز نزدیک. روزی که در هم بریزد و سر برود، نگاه ها جز یک افسوس چه دارند که به من بگویند؟ مثل چشم هایی که امشب در تاریکی های شب نگاهم می کردند. همینقدر غریب. همینقدر غریبه...

شب که به خانه می رفتیم، هوا سرد بود. سر درد بدی هم داشتم که  صبح از مرکز شهر برای خودم به سوغات آورده بودم. هوا به شدت آلوده بود و هر نفس، بوی دود حالم را بد می کرد. از ظهر به بعد شرکت بودم اما نا و حال و تمرکز کار نداشتم. شب که به خانه می رفتیم، حالم بد تر هم شده بود. می خواستم بگویم از سر خیابان ماشین دربست بگیریم اما نگفتم.

پیاده رفتیم تا سر دو راهی و انجا توی صف تاکسی ایستادیم. یک آقا قبل از ما بود و ما نفرات دوم و سوم بودیم. توی آن سرما و با آن سردرد، حدود یک ربع منتظر ایستادیم و تاکسی نیامد. سوز بی ملاحظه ای توی صورتم می خورد و سرم بی تعارفی در جوابش تیر می کشید. چشم هایم را به زور باز نگه داشته بودم.در صفی که بعد از ما تشکیل شد، حدود بیست نفر ایستاده بودند و آن وقت بود که یک پیکان آبی رنگ رفت ایستاد ته صف و از ته صف چهار نفر را سوار کرد.

از بی فرهنگی و بی قانونی حرص خوردم. هیچکس چیزی نگفت! باز ایستادیم منتظر ماشین بعدی. بعد از پنج دقیقه ماشین دوم آمد. و باز از ته صف سوار کرد. اینجا دو سه نفر غر زدند که بابا صفه مثلن!... من هم چیزی گفتم که خوب به یاد ندارم چیزی در حد اینکه مثلن گفته باشم : ای بابا! ماشین سوم آمد جلوی پای من ایستاد. تا خواستم سوار شوم صدای حمید از پشت سرم گفت:

      -این خانوم و آقا بچه بغلشونه بذار اینا سوار شن...

گفتم :

      - باشه!

و آمدم عقب. همین وقت ماشین بعدی، پشت ماشینی که جلوی من ایستاده بود نگه داشت و جلوی راهم بسته بود و آنی نگذشت که چهار نفر سوارش شدند و اینجا بود که کنترل اعصابم از دستم در رفت و فریاد زدم که « خاک بر سر من کنند! ...خاک بر سر همه ی ما ملت کنند! ... » و پر واضح است که در این دو جمله کلمه ی خاک را با چه غلظتی بکار برده بودم... و مردم همه بهت زده نگاهم می کردند. ...بعد دیدم که حمید چند قدم بالاتر، در ِ یک تاکسی را باز نگه داشته بود که من بروم سوار شوم. و من همینطور که به خودم و زمین و زمان با صدای بلند مثل دیوانه ها بد و بیراه می گفتم ، رفتم سمت پیاده رو و چون به شدت در هم ریخته و آزرده بودم و چون اشکم هم در راه سرازیر شدن بود... گفتم نمی توانم سوار شوم چون میدانستم اگر با آن حال سوار می شدم، نمی توانستم جلوی زبان و خشمم را بگیرم و بهتر بود که با سه نفر سر نشین غریبه توی تاکسی ننشته باشم. از طرفی کسی توی دلم خیال می کرد مثلن برای چهار نفر که می بینند حق دیگران را خورده اند، پیاده راهی شدن ِ من حالت اعتراض گونه ای دارد. گرچه که خودم میدانم آنها ذره ای از حواسشان هم به این پیام اعتراض آمیز من نبود! و بدین ترتیب تند و تند توی پیاده رو شروع کردم به راه رفتن. حمید هم غر غر کنان تمام راه نصیحتم می کرد و تا خانه پیاده رفتیم.

از این حرکت خودم ترسیدم. حس کردم چقدر اعصابم ضعیف و شکننده شده. حس کردم دارم روی آن خط باریک میان عقل و جنون راه می روم...

صبح هم حمید گفته بود بروم بانک پارسیان برای وام سوال کنم. رئیس یکی از شعبه های بانک تجارت که با حمید سلام و علیکی داشت بهش گفته بود که بانک پارسیان به مشتری هایش ده میلیون وام بدون وثیقه میدهد. رفتم این را گفتم و معاون شعبه خوب مسخره ام کرد. گفت:« کی این حرفو زده به شما؟ ...وام بدون وثیقه هم مگه میشه؟؟!!» و خندید! گفتم : « یکی از رئیس شعبه های تجارت! » گفت : «فیلمتون کرده ! ما وام زیر بیست میلیون نداریم. اونم حتمن وثیقه می خواد. »

این ساختمان ما باز همه ی پول ها را خورده و نمیدانم چقدر پول کم داریم.  حساب چک های وصول نشده ی پدر را که به امانت دست من است، برادرم به شدت کنترل می کند که چقدر خرج شد و چقدر توی حساب است. از طرفی به حمید گفته بودم اگر مشکل داشت از این پول بهش قرض می دهم. مانده ام که: یک) چطور می توانم از آن پول به حمید بدهم و :دو) چطور می توانم ندهم؟ و جواب هیچکدام از این دو سوال را در دو کفته ی ترازو درست هم وزدن قرار دارند را نمی دانم!

حال مادرم بد تر است و تمام بار ناراحتی اش تنها و تنها روی دوش خودم. خواهر و برادرم جز اینکه سنگ های ریز و درشت جلوی پایم بیاندازند، لطف دیگری نمی کنند.

بعد از دعوایی که توی خیابان در حقیقت با خودم کردم، دلم می خواست بمیرم. و از اینکه کسی را به این دنیای کثیف اضافه کردم، بی نهایت شرمنده ام.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 ده

یکشنبه نهم دی

صبح است. حدود ساعت هشت و نیم. دخترک رفت مدرسه امتحان عربی بدهد و برگردد. حمید رفت سر ساختمان. مادر امروز نسبتن زود از خواب بیدار شد و حالا صبحانه و قرص هایش را هم خورده و مشغول قدم زدن در خانه است.

هر کس از من می پرسد حال مادر چطور است ؟  جواب می دهم که وضع ثابتی دارند اما توی دلم میدانم که اندک اندک رو به خاموشی پیش می رود.

عکس العمل ها کندتر شده. جواب ها پرت و پلا تر. دیشب گفتم: « من کی ِ شما هستم؟ » گفت : « تو درخت ِ بی مروت هستی!»  یادم آمد که یک بار دیگر هم به من گفته بود : « تو پروانه ی شب هستی» حمید را نشان دادم و گفتم: « این آقا کیه؟ » بعد از چند بار تکرار ِ سوال ، همیشه با گفتن ِ بخش ِ اول ِ اسم ها راهنمایی اش می کنیم و بخش دوم را خودش می گفت. مثلن من می گفتم : « ح َ ...» و مادرم می گفت : « ...مید» اما دیشب بعد از تکرار سوال ، گفتم:« این آقا... ح َ ... » و مادر گفت : « ...مزه ! » و بعد گفت : « حمزه! »

دلم می خواهد یک روز از صبح هز چه مادر گفت را بنویسم. پرت و پلا هست اما من دیوانه وار همین پرت و پلا ها را هم دوست دارم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نه

 شنبه هشتم دی

 امروز زن عمو زنگ زد و چون بجز من انگار نازکش دیگری ندارد، کمی ناز کرد. من هم اینبار نازش را خریدم. اما ولخرجی کردم. توان خرید نداشتم. و وقتی آدم توان خرید نداشته باشد و ولخرجی کند لاجرم چه پیش خواهد آمد؟ معلوم است دیگر بدهکار می شود !!

در هر صورت او یکشنبه شب اینجا خواهد بود.

به این فکر میکنم که امروز چگونه گذشت و مطلب جالب توجهی پیدا نمیکنم. رویداد هایی از قبیل اینکه : در ِ کابینت قابلمه ها کنده شد. یا اینکه میگو پلو درست کردم و خیلی خوشمزه بود. عصر جواد آقا آمد عید دیدنی و این برای ما عجیب بود. هوا خیلی سرد و کثیف بود. فیلم آنا کارنینا را دوباره دیدم. هیچی کتاب نخواندم. سه چهار بار مادر را بردم دستشویی و میوه و غذاو دارو دادم و دیگر هیچ.

با روز سر کردیم اما

دل ِ روز

با ما نبود...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هشت:

جمعه هفتم دی

زمانه با تو نسازد، تو با زمانه بساز!

امروز یک هفته شده که زن عمو رفته و یا امروز و یا فردا باید تکلیف آمدن یا نیامدنش را مشخص کند.

توی خانه به من بد نگذشته. خسته نشده ام. دلم نگرفته. این سکوت ممتد را دوست دارم. راه رفتن در راستای نگاه مادر. با گلدانها به مهر سخن گفتن، بی که کسی بشنود. در آشپزخانه چرخیدن، غذا پختن، کتاب خواندن و تماشای پرنده ها ... بی احساس نیازی به هیچ چیز دیگر.

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هفت:

 

همان دوشنبه سوم دی.  

مادر را لباس گرم پوشاندم و همراه هم رفتیم بانک که ببینم برای دریافت حقوق های بازنشستگی دایی بزرگم که به من وکالت داده چه باید کرد. آنجا نیم ساعتی معطل شدیم و وقتی نوبت رسید، خانمی که پشت باجه بود گفت : « باید وکالتنامه را ببرید رئیس بانک امضا کند» رئیس بانک هم کلی کار را پیچاند و گفت که هم باید یک در خواست بنویسم هم اینکه یک نامه هم از اداره ی بازنشستگی کارکنان شرکت نفت ببرم...

 

شش:

 

 دوشنبه سوم دی

من خواندن داستان بعدی را شروع کرده ام. اما هنوز توی فکر " ازمه " هستم.

 

پنج:

 

 همان یکشنبه دوم دی

داستان را پاره پاره می کنم. ریز ریز می ریزم توی لیوان آب، هم می زنم. حل می شود. می نوشم آرام آرام... جرعه جرعه... مست می شوم. چند ساعتی توی خلسه ی مستی اش می مانم. عجیب گیراست. از سرم که پرید، می روم سر داستان بعدی...

 

چهار:

 

یکشنبه دوم دی هم در خانه گذشت. دخترک هم خانه بود. نامه های دو تا دایی هایم هم یکی از آلمان و یکی از آمریکا رسید. داستان کوتاه : "تقدیم به ازمه با عشق و نکبت " را هم خواندم. به نظر من اولش به آخرش نمی آمد. یعنی گفته بود با بیان این خاطره می خواهد عروسی را به هم بزند اما ازمه کار بدی نکرده بود که ! مگر اینکه به نکته ی از دست دادن سلامت ذهنی نویسنده تاکید کنیم که البته تاکید کردنی هم هست. توی این داستان هم توصیف حرکات برادر ازمه بی نظیر بود.

امروز می خواستم زا خانه بروم بیرون اما نرفتم. یک طوری انگار از زمان عقب می مانم. مدتی می نشینم و نمی فهمم وقتم به چه کار می گذرد. بعد ناگهان می بینم زمان رفته و من هیچ کار نکرده ام. این روز ها چه زود هم شب می شود. این شب شدن ناگهانی یک دلهره ی تاکید شده و تشدید شده از رفتن عمر برایم می آورد. بی آنکه بتوانم به گونه ای این دلهره را نشان دهم، اسیرش می شوم این عصر های تاریک زمستان... از برف هم خبری نیست. این روز ها نماد زمستان به جای سپیدی برف، سیاهی ِ آسمان است!

 

سه:

 

گفـــتی از حافـــظ ِ ما، بــوی ریا مــی آید؟

آفرین بر نفس ات باد که خوش بردی بوی!

 

دو:

 

صبح شنبه اول دی

در خانه من هستم و دخترکم که تب دارد و خاب است و مادر که یکبار ساعت هفت بیدار شد و پوشک اش را عوض کردم و دوباره خوابید و محمد آقا که آمده کمک برای نظافت. غایب ها : زن عمویم که دیروز حد اقل برای یک هفته و حد اکثر برای مدتی نا معلوم رفت شمال و حمید که رفته سر ساختمان.

باید یک سوپ برای دخترک بپزم. لباس ها را توی ماشین بریزم. کمی هم اوضاع و احوال را جمع و جور کنم. ...

 

یک:

 

سی آذر

داستان یک روز خوش برای موز ماهی را دوست داشتم. توصیف هایش از رفتار و حرکات میوریل عالی بود. زیبا ترین تکه اش گفتگو بین سیمور و سی بل بود. چه لذتی بردم موقع خواندنش انگار خودم توی همان ساحل بودم و همان آفتاب و همان آب، بی معرفتی ِ داستان تنها و تنها توی جمله ی آخر و غیر قابل پیش بینی اش بود. تقریبن دوازده ساعت از زمانی که داستان را تمام کردم گذشته اما ذهنم همچنان مشغولش مانده. سیمور گلس با دلی این همه زلال که رابطه ای اینچنین زیبا با سی بل و شارون داشته که همان چند جمله برای دوست داشتنش کافیست، تا این اندازه با دنیای پیرامونش در تضاد است و واقعیت، مثل همیشه این همه عریان و این همه تلخ است.

مخاطب درونی از صبح هی به من می گوید: فکر کردن درباره ی سیمور را کنار بگذار! برو سر داستان بعدی! ...و من هی به اوم گویم : صبر کن!

آخرش این مداد را دستم و گفت : خیله خب! هر چی می خوای درباره ش بنویس! و من هم آنچه که همینطور دایره وار توی سرم تکرار می شد را در جملات قبل نوشتم. حالا هم دست به کمر ایستاده بالای سرم و کتاب را گرفته دستش و اصرار دارد که داستان بعدی را بخوانم. الان هم تهدید کرد که اگر مداد را نگذارم کنار، خودش از دستم خواهد گ ر ف .....بذار این ت را هم بنویسم!...

 

 

+ کتا ; ۱:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۱۱
comment نظرات ()

پی نوشت

اول سلام

امروز دوشنبه دهم دی ماه است. ساعت دو و سی و هفت دقیقه ی بعد از ظهر است و من بعد ا زمدت ها نشسته ام پشت میز کارم. شیرازه ی امور کاری که بد جور از دستم در رفته. هیچ یادم نیست قبل از این تعطیلات اجباری روی چه چیزی کار می کردم.

دلم برای خواندن وبلاگ های دوستان هم یک ذره شده. فکر کنم هر روز را باید بگذارم برای خواندن پست های عقب افتاده یک وبلاگ. امروز کجا بروم؟...

پی نوشت یک:‌ امیر جان حالا عرفان یک چیزی گفت اما تو دیگه چرا...؟!

پی نوشت دو: یک یادداشت هایی توی دفتر چه ام هست که حال و هوای روز های خانه نشینی ام را در خود دارد... یکی یکی می گذارمشان اینجا.

پی نوشت سه:امروز از صبح توی اداره ی بازنشستگان صنعت نفت دنبال درست کردن کارهای دریافت حقوق های دایی بزرگم بودم که پیش تر به عهده ی پدر بود

پی نوشت چهار:ماشینمون رو هنوز از تعمیر گاه نگرفتیم.

پی نوشت پنج: حکایت اون دو روز؟ .... خب فرق بین حقیقت و واقعیت بود دیگه! اینکه واقعیت  توی شناسنامه م نوشته شده اول دی اما حقیقت اینه که سوم دی!

پی نوشت شش: میام می خونمتون ... همه تون رو یکی یکی و با دقت.

پی نوشت هفت: به خدا ادای آلن رو در نمیارم!

پی نوشت هشت: آره بی بی جون. کفه ها تقریبن هم وزن هستند و این خودش یه مقدار دردناکه ...

پی نوشت نه: حال یاس ها بهتره

پی نوشت ده: حال مادرم نه....

+ کتا ; ٢:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۱٠
comment نظرات ()

حقیقت نادیدنی ست/ واقعیت دیدنی!

یک:

از روز جمعه ، زن عموی من رفت شمال و من فعلن به جای او مانده ام خانه به پرستاری از مادر و امروز دوشنبه است. دوشنبه سوم دی. و ساعت شش و ربع صبح است. و این یعنی همین حالاست که سی و نه ساله شدم!

چه میگفتم؟ ...آها! زن عمو رفته شمال و من خانه نشین شدم و اگر جمعه ی آینده برگردد همه چیز به وضع سابق بر می گردد. اما او قبل از رفتن طوری برخورد کرد که انگار قرار نیست برگردد. مثلن گفت : « اگر بار گران بودیم ، رفتیم» و نمی دانم حقیقی گفت یا شوخی کرد یا اینکه خواست ناز کند... در هر صورت ما هم زیاد نازش را نکشیدیم و حالا نشسته ایم در هیجان اینکه آیا او جمعه بر می گردد یا نه!

زیاد نباید روده درازی کنم. می خواستم خیلی خلاصه و تلگرافی علت شرکت نیامدنم را برایتان شرح بدهم. فعلن تا شنبه صبر می کنیم. ببینیم چه می شود و اگر اون بر نگشت، مجبور می شویم یک کامپیوتر برای خانه بخریم.

دو:

پس الان کجام؟ معلومه دیگه! : توی کافی نت

سه:

یک یاداشت از صبح شنبه اول دی:

گاهی موقع نوشتن حس میکنم چقدر با خودم فاصله دارم. از گذشته ها هم همینطور بود. خیال می کنم او که می نویسد من نیست. اما حاصل چه می شود؟ دست نوشته هایی که هر که بخواند می گوید: « خودش نوشته بود!... با خط خودش! »

من اما هر دست نوشته ای را که می بینم به همین فاصله فکر میکنم. اینکه هر کسی موقع نوشتن در چه فاصله ای با خود واقعی اش ایستاده بوده؟ در ادامه ی این بحث، مخاطب درونی می گوید بنویس مثلن یک آدم درغگو می تواند با خط خودش بنویسد و امضا کند که : « من را ستگو هستم!! »و بعد هم بیافتد بمیرد! گاهی هم البته هیچ عمدی در کار نیست. یعنی مردم حواسشان به این فاصله نیست و می نویسند و در واقع قصدشان گول زدن خوانندگان نیست بلکه خودشان هم دروغ خودشان را باور دارند. و این ها همه ناشی از همان فاصله است. فاصله ای عمیق که میان من و دست راستم ، موقعی که قلم را بدست می گیرد هست.

این مدت که حس این فاصله به من دست داده، در فکر بدست آوردن راه هایی هستم که بتوانم اندک اندک فاصله را کم کنم. یک جوری انگار به خودم که چند قدم دور تر از من ایستاده می گویم : بیا جلو اینا رو بخون ببین نظر تو هم هست؟ ... کاش بیاید. کاش بشود یکی بود. ...

یکی شدن. . . توی شناسنامه ام امروز روز تولدم است. اما یکی توی دلم نشسته که تولدش سوم دی ماه است. شاید فاصله میان من و او همین دو روز باشد...

+ کتا ; ٥:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۳
comment نظرات ()