آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

پراکنده مثل خودم

۱)

چه بی حواس شده ام. همین الان بود که گفتم یک چیزی بنویسم ها همین الان هم یادم رفت. قبلش یک جمله بود و بعدش درباره ی اینکه حمید سرگیجه دارد و من دلم کمی شورش را می زند. شاید عوارض این همه دارو باشد که می خورد و هیچ هم به حرف من گوش نمی دهد که خود درمانی را کنار بگذارد و یا اینکه یک درد را با هزار عارضه ی دارو معاوضه نکند. حالا مانده ام که عوارض این قرص سوماتریپتان است یا اینکه شاید یک چیز نوبر بهاری مثل فشار خون یا اون حالتی که می گویند تعادل یک چیزی توی گوش میانی به هم می خورد و اسباب سرگیجه می شود. خودم نشسته ام مثل گربه ای بی حیا که دستش از دیزی کوتاه نمی شود بی خود بی جهت به وبگردی. همه ی این ها را نوشتم و باز یادم نیامد آن جمله ی اول چه بود.

این را دیروز عصر نوشته بودم و بعد از آن رفته بودم.

.

۲)

امروز پدر رفته شمال. یک کاری توی کلاردشت داشت. حدود ساعت هفت صبح رفت. وقتی داشت سوار آسانسور می شد دیدم که پاچه های پیژامایش از زیر پاچه های شلوارش بیرون زده. دویدم که در آسانسور را باز کنم که بهش بگویم اما دیر رسیدم و رفته بود.پدرم آدم خاصی است از اینکه اینجور چیز ها را آدم بهش گوشزد کند ناراحت می شود. یکبار دیده بودم لباسش لک شده بهش گفتم. با لحن آزرده گفت خودم می دانم! در حالیکه نمی دانست. و ادامه داد : خودم می فهمم چه موقع لباسم را عوض کنم! اینطور وقت ها می مانم که اصلن باید بهش گفت یا نگفت؟‌

.

.

۳) 

دایی تا دوشنبه اینجا هست. فقط مانده پنج روز.

.

.

۴)

حمید از آن اتاق می گوید بروم ای میل شرکت را چک کنم. چک می کنم بر می گردم بقیه اش را می نویسم

.

.

۵)

خب

داشتم چی می گفتم؟

....

.

.

۶)

نمی دونم آدمیزاد چه جور موجودیه. همین خودم از همه عجیب تر! یک تکه یادداشت دیروز توی دفتر چه یادداشتم نوشته ام که از درون درون ام بر آمده. تازه ترین و ناشناخته ترین حسی که تا کنون در خودم کشف کرده ام: نفرت

نمی دونم نوشتن اش اینجا درست هست یا نه. شک دارم که بنویسم اش یا ننویسم اش. اما با خودم فکر می کنم این وبلاگ خودش یک تکه ار تاریخ آدمی ست که منم. و این حس و آن یادداشت هم شامل همین تاریخ می شوند. با این تفاسیر می شود از این چنین یادداشت هایی هم فرار نکرد.

می توانستم ننویسم اش و فقط کلماتش را در ذهنم تکرار کنم. اما قلم برداشتم و نوشتم. و حالا مانده ام که آیا نوشتن این کلمات کار درستی بود؟

.

.

۷)

یک جوری خسته و مثل بادکنکی که بادش خالی شده باشد هستم. آقای سعادت یک جا نوشته بودند: "گاهی بهتر است که رفته باشیم. کاش گاهی پای رفتنی بود." و من دارم فکر می کنم گاهی هم بهتر است که برگشته باشیم و کاش گاهی هم پای برگشتنی بود. اما اینطور که معلوم است ما هم مثل کسانی که به آنها درخت می گویند فقط پای ایستادن در لحظه ها را داریم و لحظه ها هستند که پای رفتن دارند و همانطور که درخت ها رفتن و برگشتن آدم ها را نگاه می کنند ما آدم ها هم با پای ایستاده مان رفتن و برنگشتن لحظه ها را نگاه می کنیم و نگاه می کنیم و نگاه می کنیم...

.

.

۸)

این شماره هشت هم به افتخار گلناز

:

 

از این خانم و آقای همکار خودمان گذشته تازگی ها یک کارآموز هم به جمع ما اضافه شده

که امروز وقتی داشت ریز و مداوم و یکبند سوال می کرد متوجه شدم که تن صدایش قشنگ قابل تشبیه به تن صدای مگس است و اسمش را توی دلم خودم گذاشتم آقای مگس. و نه تنها تن صدایش، بلکه سماجت اش است که بیشتر آدم را یاد مگس می اندازد.

 

دکتر صاد که کارهای محاسبات پروژه های ما را انجام میدهد، استاد دانشگاه آزاد هم هست و این کارآموز را برای بخش سازه او فرستاده. که گویا در کلاس خودش شاگرد اول به حساب می آید و خلاصه از آن طیف صد در صد غیر قابل تحمل است! خود دکتر صاد و همکار دیگری که در بخش سازه با ما همکاری می کند بصورت پارت تایم و خیلی گاه و بیگاه می آیند شرکت اما این مگس هفته ای سه بار! ما هم که از سوالات محاسبات و سازه ای هیچ سر در نمی آوریم و نمی دانیم چطور پنجره را باز کنیم و کیش اش کنیم بیرون که انقدر وز وز نکند و حواسمان را پرت نکند.

خدا را شکر که فعلن ساکت نشست یک گوشه اما چند ثانیه بعد دوباره بپردش را خدا میداند!

بد جنس شدم تازگی ها ها...نه؟!

 

 

+ کتا ; ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢٩
comment نظرات ()

 

یک)

 

دنبال بازیچه ی گم شده ای

 تمام سوراخ سنبه های خانه را گشته ام

 نیست

 گویا من بزرگ شده ام مادر

 باورمی کنی؟

.

.

 

 

 دو)

  ببین!

 قانون بازی اینست:

  من بازیچه ی تو

 تو بازیچه ی من

 حالا از اول

 می آیی؟

.

.

 

سه)

  برای اوقات

 سر رفتگی حوصله مان

 بجز عاشق شدن

 فکری بکن

.

.

 

چهار)

 یکبار در میان

پیدایت می کنم

پیدایم می کنی

سک سک!

و بازی چه آسان

تمام می شود

.

.

.

.

.

 

 

 

 

پنج)

 

یادم بماند که

  

+ کتا ; ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢۸
comment نظرات ()

 

 

منتظر کسی نشسته ام

که نمی آید

و اتفاقی که هرگز

نخواهد افتاد

 

+ کتا ; ٥:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢٧
comment نظرات ()

شايد اسم آن جوجه

۱)

 صحنه هایی هستند که هر چند روز هم که از رویشان می گذرد باز  از ذهن آدم نمی روند. یکیش همین چند روز پیش بود که رفته بودم دنبال دخترک. تو کوچه ی مدرسه شان قبل از اینکه برسم به مدرسه، دو تا پسر چه دیدم که دو تا قفس که توی هر کدام دو تا قناری بود داشتند و دو تا جوجه هم کنار اون قفس ها توی پیاده رو بودند و من هنوز فرصت کافی برای بر انداز کردن آنها پیدا نکرده بودم که دیدم یکی از پسر بچه ها با سرعت باد  می دوید دنبال یک گربه ی سفید و سیاه که با سرعت برق دور میشد و خوب که نگاه کردم دیدم در دهان گربه جوجه ایست...

نمی دانم چرا زیر لب گفتم : «شاید اسم آن جوجه زندگی بود»

۲)

یادم بماند که ...

+ کتا ; ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢٧
comment نظرات ()

؟

۱)

 

 

بعضی روز ها هم ساکت و سردند و عبور ثانیه هاشان مثل جویی باریک-بی صدا ...یا دختری دوازده سیزده ساله ی لاغر و سیاه سوخته و خجالتی و اخمویی که سر پایین انداخته باشد و از خیابان نیمه تاریکی بگذرد و جز زیر پایش نگاه به جایی نداشته باشد.

 یکی می گوید می توان دستی در آن جوی فرو برد و دچار خنکای آب شد. نمی شود؟ می گوید می شود چانه ی آن دخترک را هم بالاگرفت و در چشم هایش نگاه کرد.

 

من اما فکر می کنم دست که در آب فرو برم مزاحم آرامش عبورش شده ام. همانطور که تماشای عبور سریع و ساکت آن دخترک را هم از دست خواهم داد. چرا که تا ببیند به او نزدیک می شوم خواهد گریخت و پای دویدنی هم به دنبالش نیست...

 

۲)

از نوشته های قبلی خودم خوشم نمی آید. به نظرم خوب نیستند. لبخندی می زنم.

مثل کشویی که ریخته باشی بیرون که مرتب اش کنی و ببینی هر چه در آن بوده اضافه است! می شود همه را ریخت دور!

کشو خالی میشود و یک دفترنو در آن می گذارم. سفید سفید. یک مداد نو می خرم و از نو می نویسم:

 

                  آب - بابا...

 

 

+ کتا ; ۳:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢٦
comment نظرات ()

همينجوری بيخودی ۲

از دنیا بی خبرم.

انگیزه ی شنیدن اخبار هم ندارم. خدا عمر بدهد به گنجشک ها که کنار پنجره ها جیک جیک می کنند. و نسیمی که میان راه تنهایت نمی گذارد. و بهاری که چه بخواهی چه نخواهی اش می آيد و هوای دلت را چه بخواهی چه نخواهی تازه می کند...

پی نوشت:

حمید رفته بهشت زهرا. شوهر عمه ش دیروز مرد. سرطان داشت. سنش هم حدود هفتادو دو یا سه سال بود. دیشب دو تایی رفتیم خانه شان برای عرض تسلیت. در مدت کوتاه فاصله ی بین عصر تا ساعت هفت شب که ما رسیدیم آنجا همه چیز آماده بود. خانه پر از گل های سفید و شمع های سیاه و خرما های هسته بیرون آورده که گرد دور تا دور ظرف ها چیده شده بود و وسطش شمع سیاه و گل سپید بود و حلوای تازه و خدمتکار های شیک پوش مخصوص همین گونه مراسم و عکس متوفی...

امروز خاکسپاری بود که حمید رفت و من نرفتم. از صبح هم یک ریز تلفن پشت تلفن و کار های فوری و عجله ای. که نمی دانم چطور جواب میدهم ! کارگاه درروس نقشه مختصات دقیق پلیت هایی را می خواهند که قرار است توی دیوار برشی اطراف راه پله کار گذاشته شود که من اصلن در جریان نبودم. یکی از مخاطب های درونی فکر کنم همان که شبیه عطاران است پای تلفن از دهان من گفت:  بله!..چشم...تا بعد از ظهر نقشه را می فرستیم خدمتتان ! گوشی را که گذاشتم اخم کردم و یکی زدم تو سرش و ازش پرسیدم کدوم نقشه رو می فرستی لامصب! مگه تو اصلن میدونی جریان چیه که به مردم قول میدی؟!

بعد مجبور شدم به مغز بیچاره ام برای حل این مسئله فشار های بسیار زیادی بیاورم و یک مزخرفاتی از خودم در بیاورم و بگویم این آقای همکار عزیز بکشد. اما باید صبر کنیم که خود حمید هم بیاید چک کند که زیادی خرابکاری نشده باشد!

حالا ها دیگر باید بیاید. معمولن وقتی از اینگونه مراسم بر میگردد یک جوری آرام است و در حسی شبیه  :‌ گور بابای غم های دنیا ست که البته این حس و حال یکی دوساعت بیشتر دوام نمی آورد.

نمی دانم چرا اینجا بوی دود از پنجره تو می آید. درست بوی هیزم و به من حس شمال بودن دست داده. فرض کنید همان ابری و سکوت و سبزی درخت ها باشد و به علاوه ی بوی دود هیزم هم بشود ...

+ کتا ; ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢٥
comment نظرات ()

همينجوری بيخودی

 برای تو می گویم میم عزیزم که :

چه هواییه اینجا

درخت ها سبز سبز و
هوا ابری و
ساکت
 و این سکوت چه پر ابهت!
به ارتفاع
پرواز
پرستو ها
وقتی که من دانش آموز بودم
و روی پشت بام
درس می خواندم
و میان خطوط کتاب ها با هر نگاه
 دلم تا ارتفاع همان پرواز
اوج می گرفت...
+ کتا ; ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢۳
comment نظرات ()

ليوان خالی شده

یک لیوان چایی کنار دستم هست که نگاهش می کنم و یاد متن کوتاهی که پیش تر ها نوشته بودم می افتم:

چند حبه قند می اندازم در لیوان چای . حباب های ریزی تند و تند  از دل قند ها می آیند روی سطح چای.

 تماشایشان می کنم

 حس می کنم هنگام حرکتشان لبخند مرموزی بر لب دارند و نگاهم می کنند

...

 

لیوان خالی شده

نه چایی مانده

نه قندی

نه لبخندی

 

بعد از این یاد آوری، لیوان را بر می دارم می گذارم جلوی دستم. اینجا من هستم و خانم و آقای همکار و یک نفر توی دلم که هی می گوید: «بی خیال غصه های دنیا! » این یکی تازه پیدایش شده. با مخاطب درونی قبلی فرق دارد. تن صدایش، لحن حرف زدنش، ادا اطوار هایش...

 

یک مخاطب درونی کم بود انگار دو تا شده اند! خودم بین مخاطب های درونی کجا هستم؟‌چه می گویم؟

 

طفلک خواهرکم. دارو هایش کم شده. باز تحرک اش بیشتر شده...

 مرز در عقل و جنون باریک است/ کفر و ایمان چه به هم نزدیک است!

 

عصر دیروز دخترش زنگ زد از دایی خواست بروند آنجا. انگار پدر و مادرش باز دعوایشان شده بود. دلم پیش خواهرکی ست که هیچ خبر از احوالش ندارم. دایی هم به من چیزی نمی گوید.

گذشته از موضوع خواهرکم، دایی به علاوه می گوید اینطور نمی شود! باید برای مادرت یک پرستار بگیری. من هم می دانم. حمید هم می داند. اما پدر مخالف است. پدر همیشه مخالف است.

 

حمید در حال عبور از پشت مانیتورم می گوید:« نقشه ی آقای دال که تمام شد باید ای میلش کنی برای دکتر قاف!». سری تکان می دهم که یعنی باشه! 

 

و خودم هر چه فکر می کنم نمی فهمم الان باید مشغول کار روی کدام پروژه باشم!

بدین ترتیب وبلاگ می نویسم و چای جرعه جرعه تمام می شود.

 نسیم بهاری از پنجره تو می آید. مخاطب دومی همچنان می گوید:« بی خیال غصه های دنیا!» قیافه ش یه کمی شبیه رضا عطاران است!!

 چه پراکنده ام. چه پراکنده ام...

حمید می آید توی چهار چوب در مقابل چشمم. چشم هایش را به حال خواهش کمی جمع می کند و می گوید:‌ «جان ِ من یک موزیک بذار از این سکوت بیایم بیرون! »

از ش می پرسم: « غمناک باشه اشکال نداره؟»

میگه:« نه! هر چی دلت می خواد بذار» و میره

 بین سی دی ها می گردم دنبال «در شب سرد زمستانی» پیدایش می کنم و  می گذارمش توی کامپیوتر. هوس شعر نیما و صدای احمد رضا احمدی دارم. هوس همراه نیما رفتن میان مه یوش 

 

 

+ کتا ; ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢٢
comment نظرات ()

یادداشت ششم - آخماتوا

۱۶ فروردین

چیزی مثل موسیقی باخ در سرم نواخته می شود و این شعر آخماتوا را تکه تکه و پراکنده با خودم تکرار می کنم که :‌

در خانه ات زندگی می کنم

دست آموز و بی بال و پر

شبهنگام

تنها صدای زنجره هاست که می شنوم

چیست در بامدادی چنین غریب؟

از میان درختان لیمو

از فراز شبح خانه ها...؟

نجوای نرم و تاریک فاجعه

به درون اتاقم می خزد

چون رود خانه ای رام

و در گوشم می خواند:

          آسودگی می خواستی؟

         اکنون میدانی کجاست!

 

دسترسی به کتابش ندارم. نمی دونم درست نوشتم یا نه اما همین شعر با همین کلمات که از ذهن او بر آمده امروز تکه تکه و پراکنده جا به جای روزم تکرار می شود ...

حس الانم را اگر بخواهم توصیف کنم فقط می توانم بگویم که :

 تاریک ام

دلم نور می خواهد و یک آسمانِ روز. اگر چه که حتی ابری هم باشد، مخلص تمام ابر های بی بارانش هم هستم!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

پی نوشت: یادم بماند که ...

+ کتا ; ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢۱
comment نظرات ()

:)

 

وجدان نیمه بیدارم مدام بهم گوشزد می کند که بنویسم این جناب همکار تازه از راه رسیده هیچ هم به آن بدی ها که من فکر می کردم نبود.

حدود یک ربعی پشت سر من نشسته بود اما بعد از آن رفت سر یک دستگاه دیگر نشست و خداوند عالم  اگر چنانچه صلاح بداند عمرش بدهد که کلی هم کمک کرد.و اگر اینطور باشد و او به این خوبی کار کند شاید بار من سبک تر شود.

حاصل کار امروزش که خوشحال کننده بود. پسر خوش اخلاق و مودبی ست به علاوه ی اینکه به کارش هم وارد است. آرامش خوشی دارد حضورش و کاش بماند.

 تازه بعد از نهار می خواست ظرف ها را هم بشورد! ما گفتیم اینجا ظرف شستن نوبتی است. شنبه ها خانم همکار. یکشنبه ها دخترک (چون یکشنبه ها  و سه شنبه ها می آید شرکت نهار می خورد!) دوشنبه ها من. سه شنبه ها ممد آقا چهارشنبه ها رئیس و پنجشنبه ها هم هر پنجشنبه به نوبت! این آقای همکار تازه وارد گفت اصلن هر روز هم حاضر است ظرف ها را بشورد که خودش کمال حسن نیت بود!!!

 

 

+ کتا ; ٤:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢٠
comment نظرات ()

يک و دو و سه و يادداشت پنجم

یک:

وسط یه باتلاق خوش آب و هوا که صاب کار فرستادت دنبال یه کاری مثه فروش سیب زمینی هایی که بار یه ور پالون این الاغه یا رسوندن پول فروش سبزی های دیروزی به فروشنده ای که نسیه فروخته و حالا منتظر توئه، وقتی تا مچ پا خودتم همراه خره فرو رفتی تو گل  و دور بر این باتلاق هم کسی نیست و سکوت و چه بسا نگاهت بره دنبال یه شاپرکی که از روی گل های وحشی زرد می پره ...

وضعیت الان منه که از دور می بینیش که داره درست از وسط جاده میاد و تو رو دیده و دستاشو تو هوا تکون تکون میده که لابد داره پیش خودش میگه لامصب کجا گیر کردی که یه صبح تا ظهره منتظرتم و طرف قاصد فرستاده که بارت نرسید و لابد به همراه هزار فحش و فضیحت دیگه...

وضعیت الان منه که جم بخورم خودم و خره  بیشتر و بیشتر رفتیم فرو و جم نخورم صاب کار حمل بر بی تفاوتی و بی ادبی م می کنه...

***

دو:

این وسط همینو کم داشتم که از یه نیم ساعت دیگه قراره یه همکار تازه بیاد بشینه پشت سر من که کار یاد بگیره!

دیگه از این غم انگیز تر برام قابل تصور نیست که کسی پشت سر من نشسته باشه و چشم دوخته باشه به مانیتورم

ای داد

ای هوار

حالا من چه جوری وسط کار گریز بزنم بیام وبگردی؟

از اون گذشته:

آخه خر ِ تو گِل مونده تماشا داره؟

***

سه:

ادامه ی تعطیلات خود را چگونه گذراندید

روز دوازدهم فروردین که به شب رسید من و حمید و دخترک هر سه مریض شدیم چه مریض شدنی. دو روزی که مثل دو قرن گذشت. گلاب به روی همه ایرانیان،دل پیچه و اسهال شدید و استفراغ پشت استفراغ به همراه تب و لرز دمادم و پی در پی و استخوان دردی مثل آنفولانزا و دو روز و دو شب اینگونه گذشت

یادداشت پنجم:

شش و ده دقیقه ی عصر سه شنبه...نه انگار چهارشنبه است. خلاصه اینکه پانزده فروردین.

 

دخترک هنوز خوب نشده. من بهترم. ملوان ها آزاد شدند. بعد از چند روز؟ دو هفته ای شد انگار؟

دکتر قاف بیچاره وضعش نه بهتر است نه بد تر. بیشتر از ده میلیون خرج بیمارستان شده که سر پرداختش مشکل به پاست. آنوقت برای خرید قبر ده میلیونی از یک هفته پیش دارند نقشه می کشند! در تعجبم که احترام پدر انگار بیشتر از نفس های آخرش به گوریست که بی نفس در آن خواهد خفت...

 

+ کتا ; ٩:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢٠
comment نظرات ()

يادداشت چهارم

 

دوازده فروردین

 

امروز داشتم به همین روز های گذشته فکر می کردم: خاطراتی که نوشته نشد. مرور تلخی ها و از پی ثانیه های اندک شیرین گشتن هم نا امید برگشتن!

 

خاطره هایی که حتی ارزش نوشته شدن در دفتر چه های خاطرات را هم ندارند چه برسد به وبلاگ که جمعی خواننده دارد و تو همراه خودت جمعی را گرفتار خاطرات بد می کنی. زندگی تلخ و مسخره ایست. حتی ارزش این را ندارد که تاریخ شود. اینطور خاطرات را به جای نوشتن آدم دلش می خواهد فراموش کند. اما مگر می شود؟

 

دکتر قاف هنوز در کما ست. عملش کردند اما بد. نتوانستند خون های لخته شده را کامل از داخل جمجمه اش تخلیه کنند که هیچ، بخشی از مغزش را هم درست یا غلط تخلیه کرده اند. این را برادر حمید گفت که خودش پزشک و فوق تخصص نورورادیولوژی است و نشسته توی شیکاگو و دم به دقیقه می گوید بروید اسکن کنید و برای من بفرستید و دم به دقیقه اسکن می کنند و می فرستند آنسوی دنیا و از اینسو به آنسو هی همدیگر را نگران تر می کنند و به حال بیمار بیچاره اما هیچ تفاوتی!

 

می گوید جراح ها بخشی از مغز که مربوط به هوشیاری آدم است را تخلیه کرده اند. و حالا اگر همه چیز خوب پیش برود او دیگر هرگز از کما بیرون نخواهد آمد و بقیه ی عمرش را اینگونه گیاهی خواهد گذراند.

وضع اسفناکی پیدا کرده.

ما هر روز می رویم بیمارستان و شنیدن خبر خوب درباره ی او یعنی مرگ. نزدیکانش به جای دعا برای شفا برای مرگش دعا می کنند. اما او همچنان سرسخت نفس می کشد.

برادر حمید از آمریکا بهشان توصیه کرده بود که دستگاه تنفس مصنوعی را ازش جدا کنند که راحت شود. گویا در آمریکا قانونی هست که اجازه ی این کار را می دهد اما دکتر اینجا گفت که در ایران این کار غیر قانونی است.

 

بعد از چند روز که باز نمرد راهی به نظرشان رسیده و گفته اند تنها راه حل اینست که بستگان بیمار تقاضا کنند که ببرندش خانه. در "حال"ی که الان دارد، بدون دستگاه تنفس شاید تا هفت یا هشت ساعت زنده بماند. تصورش هم به تلخ ترین کابوس ها می ماند. اما هنوز این تصمیم را نگرفته اند. گفته اند تا چهاردهم صبر می کنند بعد بیند چه می شود کرد.

+ کتا ; ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۱٩
comment نظرات ()

يادداشت دوم و يادداشت سوم

یادداشت دوم

امروز دوشنبه بود. می شود چندم؟ ششم فروردین؟ !

دلم برای نوشتن تنگ شد. بهار دلگیریست. هوای باران دارد و غروبی تمام نشدنی.

دکتر قاف ( شوهر خواهر حمید) روز اول عید حالش بد شد. اول با پای خودش رفت دکتر و پزشکش گفت نارسایی قلبی است و در سن و سال بالا کاریش نمی شود کرد و فرستادش خانه.

 بعد توی خانه ساعت به ساعت حالش بد تر شد تا اینکه تقریبن از هوش رفت. دوباره فردایش بردندش بیمارستان و با اصرار پسرش بالاخره اسکن مغزی ازش گرفتند و معلوم شد چند روز است که مغزش در حال خونریزی است و حالا رفته توی حالت کما.

دکتر مغز گفته باید عمل شود. و خون هایی که دور مغز در جمجمه جمع شده باید خارج شود تا فشار از روی مغزش برداشته شود.

 اما هیچ امیدی به نتیجه ی عمل نیست. گفتند اگر آن روز ها که هنوز به هوش بود عمل می شد خیلی بهتر بود. نمی دانم آن پزشکی که روز اول فرق بین نارسایی قلبی و خونریزی مغزی را نمی فهمد چطور به خودش اجازه ی طبابت می دهد؟

امشب شاید عملش کنند. شاید هم تا موقع عمل زنده نماند.

...

دلم هوا می خواهد و انگار کسی تمام در ها  و تمام پنجره ها را بسته و تمام پرده ها را حتی کشیده. نمی دانم چطور است که انگار حتی حق نداشته باشی پرده را کنار بزنی و از گوشه ی پنجره به آسمانی که نمی دانی ابر آلوده و خاکستریست یا آبی نگاهی بیاندازی ...

...و بهار امسال اینگونه آغاز شد.

***

باید به حال روحیه ی خودم فکری بکنم. اما مگر می شود؟ به قول فرخ حوصله ی مالیدن پنیر را هم روی نان ندارم. در مقابل چنین روحیه ای تظاهر به خوب بودن چقدر مسخره است!

یادداشت سوم

شنبه یازده فروردین

باور نمی کنم یازده روز از اول سال گذشته. می نویسم و دوباره و سه باره می شمرم و آخرش باز با تردید می نویسم :‌شنبه یازده فروردین! اما نمی فهمم این یازده روز من کجا رفتند؟‌!

سال بد شروع شد گرچه می توانست بد تر هم باشد و چه شرمنده ی این «جای بد تر شدن» هستیم که همیشه ما را به بد خشنود می سازد!!

دیشب خواب دریا می دیدم. خوابم پر از حسرت بود

+ کتا ; ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۱٩
comment نظرات ()

بعد از سلام: حال و هوا

 

اولین روز کار در سال نو به اضافه ی هوای ابری بهاری. دل غمگین.

 

نه می توانم کار کنم نه می توانم فرار کنم. بخش اول این کار باید تا فردا تمام شود.

 

کسی توی دلم خودش را زده به بی خیالی. بجز صدای گنجشک ها که از پنجره ی باز همراه نسیم خنکی می آید تو  و البته فن کامپیوتر و البته صدای کلید های کی بورد صدایی نیست.

 

ده دقیقه به دو بعد از ظهر است و من یک قران(به کسر قاف خوانده شود) پول ندارم. اگر میداشتم باید به رستوران نزدیک شرکت تلفن می زدم و نهار سفارش میدادم. حالا که ندارم باید از خانم همکارمان بپرسم که پول همراهش هست یا نه که حتمن هست و در آن صورت نهار سفارش بدهم اما این کار برایم غیر ممکن است. نمی دانم چرا. ولی میدانم که حمید از راه می رسد و من را به خاطر این بی توجهی سر زنش می کند و خودش غصه های فراوان فراوان خواهد خورد که چرا زنش انقدر بی دست و پا و سر به هواست که وقتی پول توی کیفش نیست، صبح حواسش نباشد که برود دم عابر بانک و پول بگیرد یا اینکه انقدر خجالتی باشد که نتواند از همکارش پول قرض کند...اما پیه این سرزنش را به تن مالیده و ساکت ساکت می نشینم تا بیاید. و این شاید یک بیماری باشد. هان؟

 

مخاطب درونی: بچه جون خجالتو بذار کنار سرتو بپیچون سمت راست و یه لبخندی بزن و بگو: ببخشین شما پول همراهتون هست؟!

 

 

+ کتا ; ۱:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۱۸
comment نظرات ()

سلام و يادداشت اول

سلام

نگاه کن سال به کجا رسیده و من هنوز غایبم. امروز اولین روزیست که در سال نو آمدم سر کار. یک خروار و پنجاه من هم کار ریخته سرم. با این همه مثل همیشه نمی دونم الان چه جوری وبلاگ می نویسم. البته منتظر یک نقشه هستم که باید به دستم برسد که کار را شروع کنم.

چند یادداشت پراکنده از اول سال توی دفتر چه م هست که یکی یکی می نویسم تا به امروز برسیم.

خودم بد نیستم. فقط دچار هوای بهارم.

یاداشت اول

چهارشنبه یک فروردین ۱۳۸۶

تاریخ روز را که نوشتم حس کردم حتی نوشتن تاریخی که به فروردین رسیده باشد چه خوب ست. و این شاید معنی بهار باشد

امروز میهمان داشتیم. از ساعت نه و نیم صبح تا هشت و نیم شب. فامیل هی آمدند و رفتند و دوباره آمدند و رفتند.

موقع تحویل سال هم بیدار ماندم. قبل از تحویل سال ، تنها سر سفره ی هفت سین نشسته بودم  زیر نور شش شمع روشن و پای صحبت حافظ . نیم ساعتی آرامش خوشی داشتم. بعد دخترک و حمید هم بیدار شدند و آمدند. و سال ناگهان نو شد.

شب اول عید

خسته از پذیرایی میهمانان

خانه پدری

پی نوشت:

دخترک یک تکه هایکو یی نوشته بود درباره ی برگ های گل خورشیدی. من آن موقع هرچه توی نت دنبال گل خورشیدی گشته بودم پیدا نکرده بودم. توی روز های عید فهمیدم که اسم این گل به زبان خارجی (!!) می شود clivia

این هم عکس گل خورشیدی:

+ کتا ; ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۱۸
comment نظرات ()